August 15, 2013

تابو؟ کدام تابو؟

---------------------

امسال برای شرکت در فستیوال بین‌المللی ادبیات اورشلیم دعوت شده بودم، اما این دعوت را بی پاسخ گذاشتم. می‌دانم که حضورم در این فستیوال می‌توانست لبخند بختی باشد برای یک نویسنده، به ویژه برای یک نویسنده‌ی تبعیدی ایرانی که بخاطر نوشتن به زندان و شلاق محکوم شده، و هفده سال از عمرش را در تبعید و هراس و تهدید و نگرانی گذرانده است.

این فستیوال می‌توانست پله‌ای بلند باشد برای نویسنده‌ای که در آلمان نقش و رنگی در ادبیات داشته، می‌توانست برای موقعیتی که دارد گامی باشد به وضعیت بهتر.

می‌توانست فرصتی باشد برای راه یافتن به محافل و فستیوال‌های مهم دیگر، آن هم برای نویسنده‌ای که پروایی ندارد از هرچه نوشتن و هرچه گفتن.

می‌توانست گشایشی باشد برای کسی که حقش توسط وزارت ارشاد و قاچاقچیان کتاب قیچی شده، و زندگی در تبعید را به سختی گذرانده است. همه می‌دانند که کتاب‌های من (چه آنها که در زمان میرسلیم مجوز گرفته، چه کتاب‌های تازه‌ام) توسط ارشاد به محاق افتاده، و همه می‌دانند که نسخه‌ی قاچاق هر کتابی از عباس معروفی در کتابفروشی‌های سراسر ایران موجود است.

حضور من در این فستیوال می‌توانست یک دهن‌کجی باشد به سیاست‌های غلط فرهنگی و سیاستگزاران فرهنگش.

می‌توانست نفس تازه‌ای باشد، هوایی نزدیک به سرزمین مادری، خورشید تابان و دور از مه و باران، دور از هوای خاکستری آلمان؛ برای منی که سی و پنج سال بی استراحت یک‌نفس کار کرده‌ام.

من به این دعوت پاسخ ندادم؛ نه بخاطر این که از کسی بترسم، نه بخاطر سیاست و موج‌سواری عده‌ای سیاسی‌کار ابن‌الوقت، نه بخاطر خوشایند رژیم، نه بخاطر این که از خلاف جهت شنا کردن روی برگردانم. نه.

من این دعوت را نپذیرفتم به این خاطر که؛ حضور من در اورشلیم رابطه‌ی مرا با بسیاری از خوانندگانم در داخل ایران قطع می‌کند. خوانندگانم با اکراه و ترس به سراغم می‌آیند. ناشرم برای انتشار کتابم در ایران به دردسر می‌افتد. حضورم در فستیوال ادبی اورشلیم هیچ سودی برای من و مردم پیوسته به من نداشت جز اینکه شهرت جهانی‌ام را پررنگ‌تر می‌کرد اما من مدام ناچار به توضیح و توجیه می‌شدم، و زندگی‌ام مثل خیلی‌ها می‌شد نکبت.

به عنوان یک نویسنده و معلم در طول عمرم تفریطی نداشته‌ام که حالا با افراط بخواهم جبرانش کنم. مدتی روی پای راستم لی لی نکرده‌ام که حالا روی پای چپم لی لی کنم، همیشه روی دو پایم ایستاده‌ام و حالم خوب است.

IMG_1098A.jpg

من از این شعار متنفرم که: «ما به عنوان سفیران فرهنگی باید تابوها را بشکنیم، به اسراییل برویم و راه آشتی را بین دو ملت باز کنیم.«
راستش بین ملت ایران و ملت اسراییل قهر و کینه‌ای وجود ندارد که ما بخواهیم آشتی‌شان بدهیم. سال‌های قبل از انقلاب ما در کنار ارمنی‌ها و زرتشتی‌ها و یهودی‌ها و آسوری‌ها و بهایی‌ها و بقیه زندگی دوستانه‌ای داشتیم، و البته آدم‌ِ بد در همه‌ی ادیان و مذاهب هست، ولی کینه و دعوایی بین ما وجود نداشته است.

راستش کینه و اختلاف احمقانه بین سران رژیم جمهوری اسلامی و سران رژیم اسراییل آنقدر عمیق و جدی است که با رفت و آمد امثال من هرگز آشتی ایجاد نمی‌شود. خودمان را خر نکنیم که این مقدمه‌ی عوامفریبی است.

راستش صهیونیسم و اسلام ایدئولوژیک، دشمنان فرضی‌ همدیگر شده‌اند تا بدین وسیله حقانیت و مظلومیت خود را توجیه ‌کنند. در این بازی، ما مردم آسیب می‌بینیم.

من مردم اسراییل را مثل همه‌ی مردم دنیا دوست دارم. و تا زمانی که سران اسراییل به هر دلیلی کشورم را تهدید به بمب و جنگ و نابودی کنند، پایم را به آن کشور نخواهم گذاشت.

@ August 15, 2013 5:01 AM | TrackBack
Comments

با سلام : استار فرهمند و فرهیخته گرامی سادگی کلام شما قلب ها را زود تسخیر میسازد به امید روزی که همه کنار هم به شادی و خرسندی در پناه ایزد یکتا باشیم

Posted by: pedram at September 15, 2014 12:22 PM

با سلام : استار فرهمند و فرهیخته گرامی سادگی کلام شما قلب ها را زود تسخیر میسازد به امید روزی که همه کنار هم به شادی و خرسندی در پناه ایزد یکتا باشیم

Posted by: at September 15, 2014 12:21 PM

یکی گفته بود وقتی می‌نویسید خیال کنید این آخرین چیزی‌ست که از شما می‌ماند. من دلم می‌خواهد فقط این جمله از من بماند دوستت دارم و کاش بیشتر دوستم داشتی.
چقدر برات نوشته بودم و... همه‌اش دود شد. چرا اینجا می‌گذارم؟ این روز این تاریخ سالروز تولدم با تو بود و اگر قرار است تمام شوم می‌خواهم همین جا باشد. اینجوری انگار یک نقطه می‌شوم نه یک پاره خط؛ بی سرانجام. یک دایره که توی خودم چرخ بخورم از آغاز به انتها برسم و دوباره به ابتدا برگردم. اینجوری هیچ وقت تمام نمی‌شوم. تولد: 15 اگوست، زاده شده از چشم¬های تو آقای من- مرگ، نه! رحلت کوچ ، 15 اگوست افتاده از چشم¬های آقای ... مثل یک دانه درشت اشک روی خاک. کاش آن زیرها جوانه¬ای منتظرم باشد تا دوباره سبز شوم بمانم. یک روز گذارت به گل سرخی میافتد که شبیه هیچ کدام از گلهای دیگر نیست نه که قشنگ¬تر باشد یا بزرگ¬تر یا خوش¬بوتر، نه. ساقه¬اش ترد است لاغر و کم خون. فقط مثل تمام گلها راست بالا نرفته و بی‌توجه و مغرور نیست سرچرخانده سمت تو جوری که انگار دارد نگاهت می‌کند. نگاهت می‌کند. این گل توست. این منم.

کاش دیر نرسی چهار روز دیگر یکساله میشوم. یا دوباره از نو متولد میشوم یا تمام

Posted by: آزاده at August 10, 2014 6:54 PM

عباس معروفی، شرف کلمه. شرف نویسنده.

Posted by: گرگ بیابان at July 12, 2014 3:54 PM

عباس معروفی، شرف کلمه. شرف نویسنده.
---------
سپاسگزارم

Posted by: گرگ بیابان at July 12, 2014 3:54 PM

درود بر استاد عزيز كه باوجوديكه هنوز افتخارخواندن اثارتان به من دست نداده اما با هميت مطالب كوتاه و گاهي سخنرانيهايتان شما راشناختم انچنانكه تنها بايد بگويم
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس
-------------
سلام مهدی عزیز
ممنونم

Posted by: مهدي شيراز at July 5, 2014 3:58 PM

اقای معروفی واقعا شما یک ایرانی واقعی هستیدوچقدر تحلیلتون منطقی و قابل باوره.نه شعاری در کاره،نه مثل بعضی روشنفکرا که از اون ور بوم افتادن، حرف میزنین.تا حالا شناختی از احوالاتتون نداشتم.ولی افتخار میکنم که نویسنده عزیزی مثل شما رو میشناسم وکتاباتونو دوست دارم.
-----------
سلام مریم عزیز
ممنون


Posted by: maryam at July 5, 2014 1:54 AM

عزیزم عزیزم عزیزم ...

Posted by: دلارام at June 8, 2014 12:54 PM

عزیزم عزیزم عزیزم ...

Posted by: دلارام at June 8, 2014 12:49 PM

«من مردم اسراییل را مثل همه‌ی مردم دنیا دوست دارم!»اما مردم میهن خودم را بیشتر!

سلام و سپاس استاد.
یک سوال:
فکر نمی کنید انتشار رمان مستانه خانم کبیری راکمی بدون تامل و با تعجیل صورت گرفته است؟

باقی،بقایتان!

Posted by: افشار at May 26, 2014 4:29 PM

سلام.اميدوارم خوب خوب خوب باشي مرد... خوب هم نبودي بد نباشي لااقل.
يك چيزي ته دلم نشسته كه آمدم ديديم اينجا وبلاگ عباس معروفي عزيزتر از جان است،گفتم خب،چه بهتر... همينجا براي خودش بگويم...
من نوشته هاي مجازي ت را خواندم ولي،كتاب چيزي ديگري ست... دلم كتاب عباس معروفي ميخواهد،تا بروم نمايشگاه بگويم:"آقا ببخشيد،عباس معروفي كجاست؟" بيايم اين پا و آن پا كنم تا كتاب را برايم امضا كنيد و وقت هايي كه تنهايي بيخ گلوم را گرفته بخوانم انهارا تا لب خند مهمانم شود.دلم كتاب عباس معروفي ميخواهد مرد...

خواستم بگويم بهت،همين چند روز مانده به كنكور اين شعرهاي تو بود كه معجزه
ميكند به حال من مرد...
اين معجزه نه تراز فلان ازمون بود،نه ديفرانسيل بود،نه فيزيك بود، شعر
بود... شعر بود...شعر بود... شعرهاي عباس معروفي بود...
علاقه ي عجيبي به شعر دارم جناب... انگار خدا شعر را فرستاده تا وابسته م
كند به اين دنيا... تا نشانم بدهد دنيا هم حال خوب دارد... دنيا هم معجزه
دارد... دنيا هم لب خند دارد...

اميدوارم هميشه ماه باشي توي آسمان زندگي آقاي شاعر اين وطن... اقاي شاعر اين تن...
برقرار باشي عباس معروفي عزيز از جان :)

+تو شاعر دور و نزديك امثال مني مرد...

Posted by: الف.سين at May 8, 2014 3:42 PM

سلام آقای معروفی
به نظر من خواننده هم دشمنی سران با این رفت و آمدها بوجود نیامده که با اینها هم از بین برود و تصمیم خوبی گرفته‌اید. در ضمن این روزها از خواندن رمان سمفونی مردگان لذت می‌برم. کتاب تکان دهنده‌ایست، اصلا همینطوری هر خطش من را می‌گیرد. عجیب کتابی است.

Posted by: مهدی at April 30, 2014 6:44 PM

بسیار عالی نوشتی استاد.
واقعا هروقت نوشته های شمارو میخونم آرامش عجیبی پیدامیکنم.

Posted by: جعفرهاشمی at April 2, 2014 1:37 PM

بسیار عالی نوشتی استاد.
واقعا هروقت نوشته های شمارو میخونم آرامش عجیبی پیدامیکنم.

Posted by: جعفرهاشمی at April 2, 2014 1:35 PM

پیش از هر چیز متن زیبایی بود. معمولاً فاصله ای هست بین هنرمند و هنرش، نویسنده و اثرش. معمولاً ناگزیر به فاصله گذاری هستیم تا درخشش اثر میان تاریک و روشن زندگی هنرمند مکدر نشود. غالباً متن اصل است و نویسنده حاشیه .هنرمندان را در پرتو اثرشان می بینیم که گاهی عکسش خوشایند نیست. آن وقت باید مرزبندی کرد، از هنرمند دست کشید و فقط بخاطر هنرش تحسینش کرد نه خودش. این هم کم نیست اصلاً قرار نیست بیش از این انتظار داشته باشیم. اما گاهی آدم دلش می خواهد هر دو را دوست داشته باشد بی مرز، بی فاصله. چه رسد به این که نویسنده ای از اثرش زیباتر باشد.

Posted by: آزاده at March 24, 2014 10:32 AM

پیش از هر چیز متن زیبایی بود. معمولاً فاصله ای هست بین هنرمند و هنرش، نویسنده و اثرش. معمولاً ناگزیر به فاصله گذاری هستیم تا درخشش اثر میان تاریک و روشن زندگی هنرمند مکدر نشود. غالباً متن اصل است و نویسنده حاشیه .هنرمندان را در پرتو اثرشان می بینیم که گاهی عکسش خوشایند نیست. آن وقت باید مرزبندی کرد، از هنرمند دست کشید و فقط بخاطر هنرش تحسینش کرد نه خودش. این هم کم نیست اصلاً قرار نیست بیش از این انتظار داشته باشیم. اما گاهی آدم دلش می خواهد هر دو را دوست داشته باشد بی مرز، بی فاصله. چه رسد به این که نویسنده ای از اثرش زیباتر باشد.

Posted by: آزاده at March 24, 2014 10:30 AM

برداشتی آزاد از کتاب سمفونی مردگان .نویسنده فایزه شکوری لیسانس روان شناسی بالینی
.این کتاب به نظر من یکی از زیباترین و با معنا ترین رمان هایی بود که تا به حال خوانده بودم .این کتاب از دیدگاه من بیان گر رنج های کسی هست که تصمیم گرفته است به چیزی فراتر از نفس کشیدن وروزمرگی و ادامه این چرخه بیهوده فکر کند .جمله ای از ویگوتسکی هست که میگوید اگر انسان ها تاریخ را میسازند تاریخ هم انسان هارا میسازند و این کتاب به نظر من دقیقا این جمله را در لحظه به لحظه رمان وصف کرده است.اینکه چطور روح زمان ،وقایعی که در یک برهه تاریخی اتفاق میفتد،بر نحوه زندگی ونحوه تفکرات غالب مردم تاثیر میگذارد وبه کسی که جلوتر از زمان خودش هست ،کسی که متفاوت می اندیش چطوربرچسب های ناروا زده میشود وچطور جلو تغییر نحوه تفکر و سبک زندگی گرفته میشودوالبته چرایی این مسئله هم بحث خودش را دارد که بایدبه کارکرد ومیزان پاسخ گویی فرهنگ به نیازهای مردمان آن جامعه توجه بشودکه تبیین میکن چرا در برهه ای از زمان مردم وروح جمعی یک ملت در برابر تغییر مقاوم اند ودر برهه ای تغییر صورت میگیرد..در سرزمین ما هم برحسب روح زمان کم نبوده اند ایازها و اورهان ها ومتعصب هایی که حتی در همین تبریز زمانی بود که تحصیل برای دختر ها حرام اعلام شده بود وامروز توصیه شده مرد وزن اگر دانش در چین هم باشد جستجو کنند و اینگونه روح زمان و تاریخ ،انسان ها وحتی توصیه ها واحادیث راهم میسازد ....اگر از دیدگاه روان تحلیل گری به این کتاب نگاه کنیم معروفی به زیبایی و ظرافت تعارض بین پایگاه های شخصیت انسان را توصیف میکند واینکه یک انسان چطورمیتواند خوی حیوانی داشته باشد و چطور بین این تکانه ها وخودخواهی ها در تعارض و سردرگمی هست .این رمان به زیبایی بیان میکن فقدان های پی در پی وبه آتش کشیده شدن اهداف وآرزوهای یک انسان چطور میتوانددفاع ها ومرزهای ایگو یک انسان رادر هم بشکند و به عقیده من خوردن مغز چلچله فقط بهانه ای بوده برای این ازهم گسستگی .این رمان به ظرافت توصیف میکند که اگر معنای زندگی یک انسان را از او بگیری در واقع حق حیات وزندگی را از او گرفته ای . در صحنه ای آیدین وقتی برای اولین بار سورمه را میبیند شور زندگی و شادابی سورمه اورا جذب میکند در واقع آیدین آنچه را که در خود نیست و ناخودآگاه طالب آن است در سورمه میبیند و معروفی به ظرافت نشان میدهد چطور انسان ها کششی نا خود اگاه به کسانی دارند که یا خود را در آن جستجو می کنند یا خود آرمانیشان را .این رمان به ظرافت نشان میدهد چگونه فقدان ها و از دست دادن ها میتواند طرحواره هایی در فرد ایجاد کند که از صمیمیت و دلبستگی نا خودآگاه بهراسدو آنجا که آیدین به سورمه می گوید قبل از اینکه اسیر تو بشوم باید بروم و رسیدن به هدفی تنها بهانه ای برای ابراز نا خود آگاه این ترس ازدلبستگی وفقدان است.این رمان نقش زن در خانواده وجایگاه زن را در برهه ای از تاریخ ایران به تصویر می کشد،اینکه زنی اگر همسرش اورا نخواست ،با هر تعارض وتحقیری یا باید بسازد یا در آتشی بسوزد چرا که دیگر جایی و جایگاهی خارج ازآن خانه وآن آشپز خانه ندارد.

Posted by: فایزه شکوری at March 7, 2014 12:24 AM

حيف شد نرفتيد استاد. عباسي كه من در تمامن مخصوص و سمفوني‌ي مردگان شناختم، مي‌رفت!

Posted by: جهان at March 4, 2014 9:27 AM

متن جانانه ای بود عباس جان ..

Posted by: Ali at February 23, 2014 8:10 AM

سلام

واقعا همینطوره.

Posted by: فریماه at January 23, 2014 8:00 AM

خوشحالم كه وب شما رو ديدم
اميدوارم هميشه شاد،محكم و استوار باشيد

Posted by: ريما at January 17, 2014 11:04 AM

درود برشما بخاطر افکار درست و قشنگتان و شعرهای بسیارزیبایی که عجیب به دل می نشینند.
خیلی خوشحال شدم که تصادفی به دنبال یکی ازشعرهای شما به سایت شماسرزدم و با شعرهای زیبای دیگرتان روبروشدم.تصادفی ،چون من زیاد شعرنمیخونم مگه اون شعر مثل یک انسان زنده باآدم حرف بزنه شعر شما همین خصوصیت رو داشت .اونم الان که تادلتون بخواد شعر کتاب شعر زیاده ولی شعری که احساس انسان را لمس میکند ...کم پیدا میشود.پایدارو موفق باشید.

Posted by: mahshid at January 12, 2014 10:18 PM

استاد عزیز همین امشب پستتون در رابطه با اولین جلسه آنلاین داستان رو دیدم . دوست داشتم انتخاب میشدم ولی خب ...ناامیدم نیستم . امیدوارم سری بعد .
فقط یه سوال , چطور میتونم یه کار داستان کوتاه از خودمو براتون بفرستم . شما میخونید ؟

Posted by: مریم امیری at January 10, 2014 11:54 PM

سلام استاد معروفی عزیز
قلم شما همیشه منو به وجد میاره . حس و حالش خارج از فضاییه که بشه توصیفش کرد .
" مدتی روی پای راستم لی لی نکرده‌ام که حالا روی پای چپم لی لی کنم، همیشه روی دو پایم ایستاده‌ام و حالم خوب است. "
استاد من تازه شروع به نوشتن کردم و داستان کوتاه مینویسم , البته نمیشه اسم نویسندگی روش گذاشت چون میدونم هنوز راه زیادی هست که باید طی کنم . چندی پیش در فیسبوک مطلبی درباره کلاس مجازی برای افراد داخل ایران خوندم و ثبت نام هم کردم , اما اسم سایت رو متاسفانه فراموش کردم و هر چی میگردم پیدا نمیکنم تا پیگیر باشم .

Posted by: مریم امیری at January 10, 2014 7:37 PM

روز هایی هست
دلت پرنده می خواهد
نرم بر شانه ات بنشیند آرام بخوابد.
تو روز را بخواه
پرنده می آید به حتم
می نشیند بر شانه ات نرم،
می خوابد آرام.
تو فقط
روز را بخواه!

Posted by: مهرتا at January 3, 2014 5:35 PM

چرا توقف کنم؟
چرا؟!
پرنده ها به جست وجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی ست!
افق عمودی ست وحرکت فواره وار!
ودرحدودبینش سیاره های نورانی میچرخند...
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
وچاه های هوایی به نقب های رابطه تبدیل میشوند
وروز وسعتی ست
که درمخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد...

درودها براندیشه روشنتان.

Posted by: شیوا موسی زاده at December 14, 2013 9:45 AM

سمفونی مردگان رو به یکی از همکارانم دادم.البته نسجه دیجیتالش رو. خواند. یک هفته ایی خواند. من سرم رو بالا گرفتم و گفتم: اینه... سنگسری اینه.
امیدوارم در هیچ کجای دنیا مردم زخم خورده بازیهای سیاسی نباشن.

Posted by: امیر at November 10, 2013 7:27 PM

سلام استاد
من متاسفانه تازه با سایتتون اشنا شدم البته با خودتون و داستاناتون سالها هس که اشنام
راستش من عاشق رمانها و داستاناتونم
یکم ذوقی هم تو این حوزه دارم میخوام پرورشش بدم میخوام یه جریان سیال نویس بشم
راستی یادم رفت بگم من سعیده ساجدی دانشجوی ادبیات فارسی شیراز هستم
میشه ازتون خواهش کنم تو این راه مرشدم بشین
قول میدم مرید خوبی باشم
حداقل ایمیلی راهنماییم کنین
ایمیل منssajedi9@yahoo.com
ازتون تمنا می کنم دکتر

Posted by: سعیده at November 4, 2013 10:06 AM

همین دیدگاه است که تو را از دیگران جدا می کند . همین قدرت تحلیل تو و همین دقتی که در مورد کارهایت داری در قلمت تشخص را در پی دارد . تو واقعن معروفی عباس عزیزتر از جان . واقعن معروفی هستی .
---------------
ممنونم وحید عزیز

Posted by: وحید پیام نور at September 13, 2013 11:32 PM

سرتان سلامت استاد
روی پاهاتان باشید و حالتان خوب، همیــشه.

Posted by: سپیده at September 9, 2013 5:46 PM

وای خدایا چقدر خوشحالم که اتفاقی خود واقعیتونو اینجا یافتم
مرسی ازین که هستین
مرسی ازینکه با نوشتنتون حسای خوب میدین
مرسی ازین که در جریان زندگی من جاری هستین
شاید مثل نفس
میشه آدم نویسنده درد دلاشو دوس داشت
دوستون دارم
امیدوارم خوبه خوبه خوب باشین
--------------------
نیلوفر عزیز
سلام. و ممنون

Posted by: nilo at September 3, 2013 12:33 PM

دم شما گرم آقای معروفی
دم شما گرم که امنیت کشورتون رو به شهرت نامتون ترجیح دادین

و دمتون گرم که قلمتون همیشه حال منو خراب میکنه، انقدر که دوستش دارم...
----------------------
دم شما هم گرم که کارهامو می خونین

Posted by: نرگس بانو at September 3, 2013 11:50 AM

مگر می شود تو باشی و من از خواندن خسته شوم ... نارنجی :)

Posted by: mahbube at September 1, 2013 1:35 PM

از نظر من انسان بزرگی هستید
شما را می یتیم بزرگوار!

Posted by: نوا at August 28, 2013 9:09 PM

آنجا گم می شوم.
همیشه وقتی صدای نفس ها زیاد باشد من بیتاب و مضطرب دنبال صدای نفس های خودم میگردم.
این روزها اما٬ از هر گوشه ی این جهان مجازی که هیچ٬ حتی میان یاس های گلدان خانه هم٬ نه گوش به صدای نفس های خودم٬ که در پی نفس هایی دیگرم..

اینطور نگاه میکنید دل آدم تنگ می شود آقای معروفی.
دلش می خواهد بگوید:
"پیش از آنکه در اشک غرقه شوم٬ چیزی بگو."

Posted by: آه at August 28, 2013 7:32 AM

تماما مخصوص تان ، اولین نوشته ای بود که از شما خواندم. نه یکبار بلکه چندین بار. راستش هروقت خیلی دلم میگیره و هوس شنیدن حرف دل میکنم، چند صفحه ای از تماما مخصوص رو دوباره میخوانم. دوستت تان دارم بی اغراق و آرزومیکنم صدهاسال عمر مفید داشته باشین تا هم خودتون ازش لذت ببرین و هم ماها از نوشته هاتون لذت ببریم.
موفق باشین استاد.
پدرام
هرات- افغانستان

Posted by: at August 26, 2013 5:50 AM

سلام

چقدر خوشحال شدم که اتفاقی به اینجا رسیدم.. و چقدر لذت بردم از یادداشت های شما..
ایران از آن همه ی ایرانی هاست، هرجایی که باشن و با هر تفکری. با خوندن این یادداشت ناخودآگاه بغض کردم. ایران افتخار می کنه به داشتن هنرمندانی مثل شما و من بالاتر از اینها به داشتن هموطنی چون شما..
با این جمله تون نفس کشیدم:
"من مردم اسراییل را مثل همه‌ی مردم دنیا دوست دارم. و تا زمانی که سران اسراییل به هر دلیلی کشورم را تهدید به بمب و جنگ و نابودی کنند، پایم را به آن کشور نخواهم گذاشت."

Posted by: شیما at August 24, 2013 11:59 AM

Salam v dorod bar shoma. shoma ba in nevshteh Ziba harf v sohbat khili az ma iraniha ro matrah kardid.moafagh bashid.

Posted by: at August 23, 2013 11:44 AM

شما رو با فریدون سه پسر داشت و شاهکارتون سمفونی مردگان شناختم..برای من و خیلی های دیگه عباس معروفی یه اسطوره بوده و تا همیشه هست.خیلی دوستتون دارم استاد

Posted by: سورملینا at August 23, 2013 1:43 AM

شما رو با فریدون سه پسر داشت و شاهکارتون سمفونی مردگان شناختم..برای من و خیلی های دیگه عباس معروفی یه اسطوره بوده و تا همیشه هست.خیلی دوستتون دارم استاد

Posted by: سورملینا at August 23, 2013 1:41 AM

شما رو با فریدون سه پسر داشت و شاهکارتون سمفونی مردگان شناختم..برای من و خیلی های دیگه عباس معروفی یه اسطوره بوده و تا همیشه هست.خیلی دوستتون دارم استاد
------------
ممنونم از لطف و مهر شما

Posted by: سورملینا at August 23, 2013 1:40 AM

چه قدر هوای اینجا خوب است
و چه آسان می شود غرق شد در انبوه عباس معروفی ...
.....
بعد از مدت ها دوباره به اینجا برگشتم (البته همیشه شمارو در فیسبوک دنبال می کنم)
ممنون میشم اگر افتخار بدید و به دفتر شعر من هم سری بزنید و بذارید از نظرتون استفاده کنم با افتخار
----------------
سلام
چشم

Posted by: بیـ تویی ! at August 22, 2013 10:56 AM

همیشه روی دو پا بایستید و استوار بمانید وحالتان خوب باشد...استاد رویاهای نارنجی من!
--------------
ممنون سوده عزیزم

Posted by: سوده at August 21, 2013 11:47 AM

Dorood

Posted by: Hamid at August 20, 2013 8:30 PM

سلام آقای معروفی
و درود بر شما به خاطر این تصمیم.
ظلمی هم که به فلسطینیان می شود را نباید فراموش کرد. اسراییل شهرک سازی غیر قانونی می کند و از این حیث یک رژیم متجاوز است. که البته امثال جمهوری اسلامی فرصت را برای مظلوم نمایی بیشتر آنها هم فراهم می کنند.

Posted by: at August 20, 2013 4:03 PM

عالی .. مممنون از این که واقعیت را آنگونه که هست بیان کردید. در ضمن من کتاب "تماما مخصوص" شما را از همان کپی های غیر مجاز خوانده ام. همین جا عذرخواهی می کنم.
----------------------
سلام

Posted by: فواد شمس at August 20, 2013 3:28 PM

payandeh bashi ostad

Posted by: behzad at August 20, 2013 2:45 PM

با سلام
شما رو خیلی نمیشناسم وقتی خبر نرفتنتونو به اشرائیل شنیدم خواستم تشکری کنم که دیدم نرفتنتون برای انسانیت و ظلم ستیزی نبوده .
جالبه برام .
دوست عزیز شما الان المانی همین کشور هم داره کشورتو به طریق دیگه ای تهدید میکنه انگلیس هم به طریق دیگه ای امریکا هم...
خودتو گول نزن پاشو برو حالتو ببر .
ژست روشنفکری و میهن پرستی هم نگیر لطفا .
کینه ما با اسرائیل از سر ظلم ستیزیه و مستدل به دلایلی که فکر نمی کنم امثال شما اصلا گوش شنوایی برای شنیدنش داشته باشید .
خیلی خنده داره که میگید صهیونیست و اسلام تئوریک دشمن فرضی همدیگر شده اند . معلومه اهل مطالعه کتابهای مختلفی هستید اما قران رو مطالعه نکردید تاببینید که ایات قران دقیقا اسم دشمنی یهود و اسلام رو میاره .

مهم نیست
خوش باشید از من میشنوی پاشو برو جایزه ات رو هم بگیر .
برای این ژستهای میهن پرستانه هم کسی تره خرد نمی کنه .
--------------------------
باه شه

Posted by: صالح at August 20, 2013 6:15 AM

درود بر استاد عزیزم
دایی عباس عزیز حالا که از سفر برگشتید.مجددا تقاضای فرستادن داستان و خووندنش توسط شما رو دارم.حالا که بعد از سالها تاریکی چشمم به نور باز شده، دوست دارم نظر شما رو بدونم و دستام رو به دست امن نویسنده ی رویاهام بسپارم.ایمیل شما رو نمی دونم لطفا راه ارسال رو برام بنویسید البته غیر از فیس بوک باشه چون اونجا اومدم و پیام فرستادم اما ارسال نشد.کلا اینترنت ایران به فیس بوک الرژی داره(خیلی پررو شدم.نه؟)
راستی:
لبخند شما عجیب دلنشینه.همیشه بخندید...
بی صبرانه منتظر پاسختون هستم .دوستتون دارم
-----------------
سویدای عزیز سلام
خدمت شما
abbasmaroufi@googlemail.com

Posted by: سویدا at August 20, 2013 12:47 AM

عباس عزیز!عزیز هستی و عزیز میمانی .....همیشه وهرجا:)

Posted by: at August 19, 2013 9:27 PM

سلام
مشتاقانه میخوانمتان
و به پیوندهای وبلاگم افزودمتان
---------------------------
سلام مجید عزیز
ممنونم

Posted by: مجید ذوالفقاری at August 19, 2013 12:15 PM

آنجا زیادی بالغم..
اینجا حسابی کودک..
همینجا روی دو پا لی لی میکنم!

Posted by: آه at August 19, 2013 5:40 AM

شما نویسنده اید و مسئولیت آن را درک کرده اید. شما هیچوقت مزدور رژیمی نبوده اید تا برای جبرانش تن به مزدوری رژیم دیگری بدهید. پس لطفا تا زمانی که سران اسراییل به هر دلیلی هر کشوری را تهدید به بمب و جنگ و نابودی می کنند پایتان را به ان کشور نگذارید. نه به خاطر خوش آمد خواننده ای که از کار دنیا بی خبر است یا برچسب زدن و توضیح خواستن رسانه ای که دستش در جیب جنایتکاران است، فقط برای اینکه شما نویسنده اید.

Posted by: آژند at August 19, 2013 1:50 AM

چندان که می‌دانم، به سبب جهتگیری‌های سیاسی شما در گفت و گوهایتان با رسانه‌ها، همین امروز هم خوانندگان‌تان «با اکراه و ترس» به سراغ‌تان می‌آیند؛ بی‌گمان، این نه به سبب کوتاهی شما، که شیوه‌های رژیم خودکامه و دژخیم جمهوری اسلامی است. نرفتن یا رفتن‌تان به این جشنواره‌ی ادبی در اورشلیم اثر چشمگیری بر این وضع ندارد. اما – بر خلاف آنچه گفته اید – شاید رفتن‌تان سودی برای ایرانیان داشته باشد و آن سود، از دید من، افزایش ارتباط فرهنگی میان مردم ایران و اسراییل و شکسته شدن انگاره‌ی ایدئولژیک از اسراییل است که حدود نیم سده است بر فضای اندیشه ایران سنگینی می‌کند؛ انگاره‌ای که روشنفکران پیشاانقلاب و رژیم اسلامی سهمی بزرگ در ساختن آن دارند؛ برای نمونه، بنگرید به:

Ahouie, M (2009). “Iranian Anti-Zionism and the Holocaust. A Long Discourse Dismissed”. Radical History Review, vol. 2009, nr. 105: 58–78.

بیشخوشبینانه و شعارگونه است که گفته شود «بین ملت ایران و ملت اسراییل قهر و کینه‌ای وجود ندارد». انگاره‌های غیرتاریخی و ایدئولژیک، دریافت این دو مردم را از یکدیگر آلوده است و کژفهمی‌های ژرفی پدید آورده که گفت و گو را بس دشوار می‌کند. نبود رابطه‌ی سیاسی در پس از انقلاب نیز، بر این دشواری افزوده است.
گمان من این است که شاید با آمد و شد و گفت و گوی سرآمدان فرهنگی ایران (مانند شما) با مردم اسراییل دریچه‌های تازه‌ای در این سپهر گشوده شود و فهم خردورزانه از یکدیگر آغازیدن گیرد.
درست که «با رفت و آمدن من و شما آشتی نمی‌شود»، اما این هم نیست که رفت و آمد فرهنگی بی‌اثر و بی‌فایده باشد. این دیوار نامرئی را می‌توان خُرد خُرد فروشکست.
آن دشمنی هم که در پایان از سخن گفته اید، فقط «دشمنی صهیونیسم و اسلام ایدئولُژیک» نیست؛ مسأله بسیار فراگیرتر است و درهم تنیده است با ستیزه‌های قومی (عرب – یهودی)، دشمنی‌های مذهبی (اسلام – یهودیت)، و پیکارهای ضداستعماری (جنبش‌های چپ) و ایدئولژیک (اسلام گرایی در برابر غرب).
در فرجام، اما، گزینش با شما است که به کشور اسراییل سفر کنید یا نکنید.
::::

Posted by: Mehrgan at August 17, 2013 5:59 PM

فکر میکنم کار درست همین بود. آدم که نمیتونه خودش رو گول بزنه و با این اداها و پزهای مثلا روشنفکری جیبش رو پُر کنه. هرچه کنیم راستی و درستی ست که اصل است.
پیروز باشید

Posted by: کلاغ at August 16, 2013 7:47 PM

سلام.فكر ميكنم زمان تعصب هاي بيهوده سالهاست كه گذشته.اصلا بياييد به فرم نوشته هاي امروزي بگوييم بي تفاوتي ميداندار تمام توصيف هاي امروزي ست.اما من يك دليل ساده ديگر براي نرفتن تان اضافه ميكنم.اينجا خيلي ها را مي شناسم كه كتاب شما دستشان است.نامتان را از برند و ميخواهند شبيه تان بشوند.خيلي هايي كه در صورت رفتن تان بخاطر دلايل محكمي كه به خودشان حق ميدهند شما را كنار ميگذارند.نامتان را شايد فراموش نكنند.اما پنهان تان ميكنند.براي شما اتافقي نمي افتد.نگران شان هستم براي كتابي كه بعد از شما دست ميگيرند.با همه بي تفاوتي ام براي اينكه نرفتيد ممنونم
--------------------
سلام
مجتبای عزیز، همینطوره

Posted by: مجتبي هژبري at August 16, 2013 2:27 PM

تمام زنان دنيا
برای مردی كه دوست دارند،
شال گردن م ی ب ا ف ن د
جز من
كه نشسته ام اين جا
و برای او شعر م ی ب ا ف م !
لاابالی نــــــــــــــــــــــــــیستم
ن َ
فقط فعل هايم هيچ قيدی ن د ا ر ن د !
وقتی به هر حالتی د و س ت ش دااارم...
براستی كه ن َ باران گرفته ن َ نامه ای سرم خراب شده
تنها کمی از من ، هوای کمی از او را دارد ... [گل]

افتخار ميكنم به بودنتون، هم به فكر و هم البته به نوشته هاتون عباس معروفی عزيز

Posted by: ديوانه at August 15, 2013 1:11 PM

استاد عزیز
حق با شماست ضرر رفتن شما به اسراییل بیشتر از سود آن است! با اینکه همه میپذیریم که هیچ دشمنی بین این دو ملت وجود ندارد اما دید مردم در 32 سال گذشته خواسته یا ناخواسته نسبت به نام اسراییل طور دیگری شده همانطور که فرمودید با رفتن به آنجا ممکن است رابطه شما با بعضی از خوانندگان مطالبتان تغییر کند خلاصه اینکه تا زمانی که تهدید به جنگ بین این دو کشور هست و روابط سیاسی تیره و تار میباشد رفتن شما و دیگر هنرمندان هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد.

Posted by: nader at August 15, 2013 11:22 AM

استاد عزیز
حق با شماست ضرر رفتن شما به اسراییل بیشتر از سود آن است! با اینکه همه میپذیریم که هیچ دشمنی بین این دو ملت وجود ندارد اما دید مردم خواسته یا ناخواسته نسبت به نام اسراییل طور دیگریست همانطور که فرمودید با رفتن به آنجا ممکن است رابطه شما با بعضی از خوانندگان مطالبتان تغییر کند خلاصه اینکه تا زمانی که تهدید به جنگ بین این دو کشور هست و روابط سیاسی تیره و تار میباشد رفتن شما و دیگر هنرمندان هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد.

Posted by: nader at August 15, 2013 11:16 AM

وای چقد حرفای شما به دل آدم میشینه!
وای که چقد من شما رو دوس دارم!
همیشه بمونید.

Posted by: parisa at August 15, 2013 9:16 AM

وای چقد حرفای شما به دل آدم میشینه!
وای که چقد من شما رو دوس دارم!
همیشه بمونید.
--------------
سلام پریسای عزیز
ممنونم

Posted by: parisa at August 15, 2013 9:10 AM
Post a comment









Remember personal info?