August 24, 2012

نادین

 --------------------------------------
 تکه ای از تماماً مخصوص، ورژن جدید

گوشي را که برداشتم ديدم حکمت سبيل است: «سر کار نرفتي؟!» و چنان با تأکيد اين را پرسيد که گفتم:
 «دوباره شروع نکن ها!» و فکر کردم حتماً دارم خواب مي‌بينم: «سلام حکمت. طوري شده؟»
«رفيق جان‌جانيت احمد بن‌بن دستگیر شده، بدجور.»
«چه بلايي سرش آمده؟»
«هیچی! شکم یک دختری را بالا آورده.» و غش غش خنديد.
يانوشکا خاک‌انداز و جارو آورده بود که شيشه خرده‌ها را جمع کند. 
گفتم: «کي بهت کجا خبر داد؟»
گفت: «ظاهراً گرفتهاند و بردهاندش اسپانیا. از آنجا زنگ زدند.»
«پس چرا به من خبر ندادند؟»
«جايي که وضو هست تيمم باطل است، عباس جان! ولی خارج از شوخی، من هم اول از یکی دیگر شنیدم.»
«حالا وقت اين حرف‌ها نيست. بايد برويم ديدنش.»
«دیگر دست ماها بهش نمی رسد. دختره دوازده ساله بوده.»
«خب؟»
«اسمش نادین بوده...»
«میدانم.»
«پس تو هم از کم و کیف این ماجرای عاشقانه خبر داشتهای!»
باز هم یک جریان قوی برق از کمرم گذشت: «من از کجا میدانستم. فقط گفته بود یک دخترک آنجاها میپلکد که دوست دارد اسپانیایی یاد بگیرد.»
بعد از مکثی صداش آرام شد: «خب بگذریم. احمد گفته کار من نیست، و لابد کار سربازهای صربی بوده. اولش زده زیرش. ماجراش طولانی ست. ببینمت برات تعریف می کنم.»
«نه. بگو. حالا بگو!»
حکمت سبیل یک نفس عمیق کشید و انگار بخواهد خودش را خلاص کند، ریخت بیرون: «آره...! خیلی این در و آن در میزند که دخترک را متقاعد کند بچه را بیندازد، دخترک اول قبول نمیکرده. میگفته آدم بچة عشقش را که نمیاندازد! میاندازد؟ آنجا دورهاش میکنند که بابا! تو دوازده ساله‌‌ای و احمد تقریباً شصت ساله. خودش زن دارد، بچههای بزرگ و نوه دارد، پدر خوبی برای بچة تو نمیشود، ولش کن. به خرجش نمیرود. آخرش با ضرب و زور و التماس راضیش میکنند. قبول میکند و با پای خودش اما گریان میرود توی یک بیمارستان صحرایی، توی چادر. حتا روی تخت میخوابد.»
گفتم: «حکمت! تو اینها را از کجا میدانی؟»
پوزخندی زد: «گوش کن حالا! بعدش دخترک دکترها و پرستارها را دودر میکند و از آنطرف چادر میزند بیرون. دو روز علف مَلف میخورده و توی کوه و کمر ویلان بوده، تا این که بالاخره یک گروه سرباز اسپانیایی توی جنگل منگلها پیداش میکنند و میفرستندش مادرید. آنجا توی مادرید گندش درمیآید. دختره میگوید میخواهم بچه را نگه دارم. کلی باهاش حرف میزنند که چرا میخواهی بچة یک سرباز صرب را که دشمن توست نگه داری؟ آنوقت دختره مجبور میشود اعتراف کند. اعتراف کند که بابای بچه سرباز صرب نیست، این خبرنگاره است، همین احمد بنبن خودمان. بچه را هم به هیچ قیمتی نمیاندازم، هم عاشق بچهام، هم عاشق بابای بچه. هرچی اصرار میکنند به خرجش نمیرود که نمیرود، میزند زیر گریه. پسرهای احمد رفتهاند پیشش وعدة پول زیاد بهش دادهاند، گفته همة دنیا را بهم بدهید بچهام را نمیدهم، این بچة عشقم است. میدانی عباس؟ بالاخره این بچه به زودی دنیا میآید، اما خواهر احمد را میگذارند کف دستش.»
گفتم: «تو اینها را از کجا میدانی؟ اینهمه اطلاعات...؟»
«از صبح دارم با زنش و پسرهاش حرف میزنم. من باید ته و توی قضیه را دربیاورم. باید بفهمیم با چه کسانی رفت و آمد میکنیم آخر! البته با آنهمه دوست و آشنایی که این جاکش دارد پرونده را ماستمالی میکند میآید بیرون، ولی تا بیاید بیرون زبان اسپانیایی را توی زندان یاد میگیرد.»
«آره.»
«آره. اینجا اروپاست عباس! آدم اجازه ندارد سرش را توی هر لجنی فرو کند. ما میگفتیم احمد کرگدن، همه میگفتند، فقط تو باور نمیکردی و هی این "بن بن" را میبستی به خیک پر از گهش. حالا تماشا کن. این هم رفیق جان جانیت! احمد کرگدن!
میدانی عباس؟ هم قیافهاش کرگدن است، هم رفتارش که با شاخش میافتد به زندگی دیگران. مردکة عیاش لاشخور! اما خوشم آمد از آن دختره، هوم... آدم بچة عشقش را که نمیاندازد...! میاندازد؟»
پف!
گوشي را گذاشتم و رفتم که آبي به سر و صورتم بزنم.
يانوشکا گفت: «خون!»
همانجا وسط هال ماندم. لکه‌هاي خون دنبالم آمده بود. نشستم روي صندلي و منتظر شدم. آن لحظه و لحظه‌هاي بعد از آن را که با دور کند مي‌گذشت، من قبلاً تجربه کرده بودم. و مي‌دانستم بعدش چه اتفاقي مي‌افتد. مي‌دانستم که يانوشکا يک بار ديگر تمامي آن فضا را جارو مي‌زند، با حوله همه جا را خشک مي‌کند، بعد مي‌آيد جلو پاي من روي زمين مي‌نشيند، زخم کف پایم را با حوصله مي‌بندد، زانوهام را مي‌بوسد، و سرش را مي‌گذارد روي پاهام. و مي‌دانستم سرش را بغل مي‌کنم، دست‌هام را مي‌سرانم روي شانه‌ها و کمرش. تا اينجا را يک بار ديگر در زندگي يا عمري ديگر تجربه کرده بودم، ولي بعدش ديگر نمي‌دانستم چه اتفاقي مي‌افتد.
سعي کردم او را بلند کنم که بنشانمش روي پاهام، نمي‌آمد، تلاش مي‌کرد مرا از صندلي بکشد پايين. دست‌هاش که دور کمرم قفل شده بود، آرام آرام مرا به زير ‌کشيد. روي زمين توي بغلش بودم و او با اخم و لبخند توأمان نگاهم مي‌کرد. با چشم‌هاي سرخ شده، و صورت گُر گرفته. 
گفتم: «عجيب بهت وابسته شده‌ام يانوشکا.»
«ولي من... فکر مي‌کنم عاشقت شده‌ام عباس.»
دست بردم توي موهاش که دور صورتم پخش شده بود: «با من زندگي مي‌کني؟»
«تا هروقت بخواهي.»
و نجواکنان توي گوشم گفت: «اگر مرا نخواستي و بهم گفتي برو، من چکار کنم؟»
«برو، ولي مرا هم با خودت ببر.»
«کجا؟»
«توي بغلت.»
چشم‌هاش را بست، خودش را رها کرد، و باز توي بغلم آب شد. بعد لباس‌هام را هول هولکي از تنم بيرون کشيد و شروع کرد به بوسيدن سينه‌ام.
فکر مي‌کنم اين قشنگ‌ترين عشقبازي‌ عمرم بود. بعدش سرم را روي شکمش گذاشتم و به سقف خيره شدم.
مثل انگشت‌های يانوشکا توی سرم در جنگل تاريکی مي‌چرخيدم که نمیدانستم از کجا شروع کردهام و کجا ناپدید خواهم شد. جنگل تاریکی که یک دخترک معصوم توش گم شده، علف می خورد، و دنبال راهی می گردد که زنده بماند.
خودم را باور نمی کردم. یعنی این بودم؟ من و کمين کردن در جاد‌هاي خلوت جنگلي؟ من و یانوشکایی که پناهگاه روحم شده؟ من و اين‌همه شوربختي؟ يعني اين زندگي و اين لحظه‌هاي قشنگ را به خطر بيندازم؟ هيچ نمي‌فهميدم. فقط مي‌خواستم از آن وضعيت خلاص شوم.
گفتم: «بايد راه بيفتيم.»
«کجا؟»
«هاوانا عزیزم. برویم بنوشیم، بخندیم، و خوش باشیم.»

 

@ August 24, 2012 1:52 AM | TrackBack
Comments

من همین الان رمان تمامن مخصوص شما رو خوندم . و جداً لذت بردم. حتی گاه بلند بلند خندیدم به واسطه طنزهای ظریفی که در مورد برنارد و زبان آن به کار برده بودید.
----------
مرسی مرضیه عزیز

Posted by: مرضیه at September 22, 2012 10:15 PM

هرچقدر بگم قشنگه کم گفتم
آقاي معروفي خيلي عزيز
افتخار ادبيات
باز هم ممنون به خاطر اينکه خيلي خيلي زيبا مي نويسيد دو روزه که خيلي درگير اين کتابم
چقدر زيبا و غم انگيز
همان حس و حال غريب سمفوني مردگان دوباره زنده شد.
پاينده باشيد.

Posted by: سحر at September 19, 2012 7:59 AM

هرچقدر بگم قشنگه کم گفتم
آقاي معروفي خيلي عزيز
افتخار ادبيات
باز هم ممنون به خاطر اينکه خيلي خيلي زيبا مي نويسيد دو روزه که خيلي درگير اين کتابم
چقدر زيبا و غم انگيز
همان حس و حال غريب سمفوني مردگان دوباره زنده شد.
پاينده باشيد.
--------------
سلام سحر عزیز
ممنونم

Posted by: سحر at September 19, 2012 7:57 AM

سلام...
با یانوشکا چرا اینطور کردی عباس! همیشه به این دارم فکر میکنم
یانوشکا ....همیشه باید بمیرد برود نباشد تا عباس بنویسد....چرا؟!
آقای معروفی این شخصیت را اینقدر درست و دقیق پردازش کرده بودید که به جرات می توانم بگویم آدم چشمش سیر می شود روحش سیراب می شود....ولی قلبش نمی خواهد باور کند...مرد یعنی :..............آخ عباس کاشکی یانوشکا انگوید عاشقت شده!
-----------------
سحر عزیز
بخشی از رمان به فرمان نویسنده است
بقیه اش جوری است که خودش پیش می رود
و نویسنده دخالتی ندارد
منو ببخشید

Posted by: سحر شیرمحمدی at September 17, 2012 8:43 PM

خسته نباشي. همه كارها خواندم قشنگ بود.مدتها بود از اين زيبائي هاي خيره كننده بدور بودم.متاسفانه ما حتا در زندگي خصوصي يادمون رفته كه طوري ديگه هم مي شه با هم حرف زد يا حتا عاشقانه نگاه هم كرد. در ايران به اين نوع نگاه مي گويند؛ فانتزي! نمي دانم اين ديگر كشف كيست؟خب اين هم درست است كه ما در اينجا بين مرگ وزندگي مي جنگيم. قاعده هم براين است كه مغلوبيم. دماي حرارت بدن ما اندر پرسينگه ! شايد ما آزاد ترين مردم جهان باشيم دريك جنگل بزرگ كه يادمون رفته چه جوري باهم برخورد كنيم. شوخي نيست كشوري كه آمار كشته ها در تصادفاتش به اندازه تعداد كشته هاي جنگش هست. ما ديدارهايمان را ، دوست پيدا كردنهايمان را، حتا عشق هايمان را در قبرستان پيدا مي كنيم. واين شايد يك شوخي باشد.
-----------
سلام
داستان "یک گل سرخ" رو خوندین؟

Posted by: محمود بديه at September 8, 2012 5:14 PM

عباس معروفی عزیز! چه کردی با ما آقا... واقعا محشره. همین تکه های ناتمام کنار وبلاگ را تا آخر خواندم... یعنی امشب از خواب هرشبه جا ماندم و با چشمان خواب آلود هر چه میکنم حالا خوابم نمیبرد. چقدر فصل آخر زیباست...این چه سبکی است آفریدی؟ ... معرکه است, باید اعتراف کنم که در ذهن من این فصل آخر یک شاهکار است... فکر کنم صد سال هم بخوانمش باز هم از پله هایی که با سایه ی فراگیر کاراکتر پری به ته اقیانوسی که برایمان در کهکشان بی مرز زندگی ناکرده میان واق واق سگهای مرزها آفریدی نرسم.
این پری شما, این پری ما,... اشکم را درآورده این دم سحری...بغضم اما هنوز متلاشی نشده... آقا چه کردی با ما با این سایه روشن که تجسم پاره پاره شدن پازل زندگی ناتمام این نسل هزارپاره در هزارتوی قرن دربدری است... تصویر پر درد و ناتمام این فرصت پاره پاره ی کاملا خاص... تماما مخصوص؟!... زبانم قاصر است نمی دانم چه میگویم و چه باید بگویم این وقت سحر... باید تمام کتاب را بخوانم... عباس معروفی عزیز...به خاطر تجسم و بازآفرینی هنرمندانه ی این تکه از تاریخ مشترک در فرصت شهیدمان, با تمام وجود از تو سپاسگزارم... حالا صبح است و خوابم نمی برد...
------------------------
ماهگون عزیزم
سلام
فکر کنم در یکی از شعرهام حرف دلم را زده ام
در کتاب نامه های عاشقانه:
دلم را
گوشه ی واژگانم
گره می زنم
همین

امیدوارم دلم پیش عزیزانی چون تو باشد
و ممنون

Posted by: ماهگون at August 28, 2012 2:36 AM

سلام!
فوق العاده گیرا بود همین یک تکه ی ناب از کهکشان وجود ناشناخته ی انسانی... چه خوب روایت می کنید... روح آدم را یک جورهایی ورز میدهید... جوری خوشایند...مثل ماساژ حرفه ای یک تن خسته, عضلات گره خورده ی این روح تشنه ی ایرانی را خوب نشئه میکنید...
ایکاش میشد تمامش را گیر آورد و خواند.
سلامت و برقرار باشید.
-------------
سلام ماهگون عزیز
به زودی منتشر میشه
همین هفته

Posted by: ماهگون at August 27, 2012 8:13 PM

شما امید مایید بدون تعارف.
-----
ممنونم

Posted by: زاهد at August 27, 2012 6:07 PM

سلام آقای معروفی
باز هم فرصتی شد تا سری بزنم
دو تا سوال داشتم. شما به سوالات (در مورد نویسندگی) جواب میدید ؟ اگر جواب مثبته از چه طریقی باید در ارتباط باشم . چون در حال حاضر فقط به اینجا دسترسی دارم .
و اینکه ، چند وقت پیش در مورد نگارش رمان جدیدتون چیزی گفتید . خواستم ببینم هنوز دارید روش کار میکنید ؟ و جسارتا چقدر تا اتمام شاهکاری که قولش رو دادید مونده ؟
---------------
در مورد نویسندگی یک کتاب تازه درآمده در نشر گردون آلمان
اینسو و آنسوی متن
رمان جدید
مشغولم

Posted by: وحید at August 27, 2012 12:40 PM

من شيفته ي اين قلمم!
چند بار تمامن مخصوص رو خوندم ولي سير نميشم. البته تمام كتاباتونو خوندم نه فقط تمامن مخصوص!
يعني ميشه من يه بار شما رو از نزديك زيارت كنم؟!
--------------
سلام
ممنون که کتابامو می خونین
امیدوارم ببینم تون

Posted by: پريسا at August 24, 2012 2:24 PM

سه خط اخر را خوب می فهمم... همان قسمتهایی که عباس نمیتواند خود را باور کند.... کاش میتوانستم کل کتاب را داشته باشم.... اوضاع روحی عباس قسمتی از روحم است..... سرگشتگی پریشانی و اضطراب.

Posted by: at August 24, 2012 1:44 PM
Post a comment









Remember personal info?