August 21, 2012

ورژن جدید

----------------

مي‌خنديديم و مي‌نوشيديم و خوش بوديم. يانوشکا بلوز و شلوار مشکي به تن داشت، موهاش را دم اسبي
 کرده بود، با يک گردن‌بند عقيق که خودم به گردنش انداخته بودم، ماه شده بود؛ ماهي آرام که در تمام آن شب مي‌درخشيد. و دور و بر من مي‌چرخيد. 
مدیر هاوانا آن شب ما را برد قسمت فضای باغ معلق. باغ معلق را ندیده بودم هیچوقت. آنجا یک بهشت کوچولو بود؛ با فیلکوسها و کاکتوسها و چترهای انجیری که معلوم نبود مال چه فصلی اند، مال کدام سرزمین اند، از کدام اقلیم آمده اند، فقط بوی برگ و بهشت در هوای سرد، هنگاهی که لم داده ای روی یک مبل و داری به یانوشکا نگاه میکنی هیچ چیزی نمیتواند خوشبختی را از تو بگیرد. چقدر احساس بی وزنی داشتم، چقدر دلم میخواست از این مبل پاشوم بروم روی مبل دیگر بنشینم، و چقدر خوشبخت بودم.
هرجا مي‌نشستم یانوشکا مي‌آمد کنارم روي دسته ی مبل یا روی زانوهام مي‌نشست. لبخندزنان به آدمها و گلها نگاه مي‌کرد و خوشحال بود. دستم را دور کمرش حلقه می کردم و دست دیگرم را می کشیدم زیر برگی که عاشقانه به زندگی ما سر خم کرده بود. 
آن شب یانوشکا "آمریکایی آرام" سفارش داد و من  "ضیافت"، همان رمانهای گراهام گرین که با هم خوانده بودیم. شراب سفید نوشیدیم، و من جای ماتیک یانوشکا را روی جامش بوسیدم.
آن شب یانوشکا بانوی زیبای من بود، هیجان داشت، چند بار توی راه پاهاش پیچید به هم و خودش را یله کرد به من، دلم ریخت و وسط راه بغلش کردم و بوسیدمش. عمیق. مثل یک خواب طولانی بوسیدمش. خوشحال بود. به‌حدي که موقع خواب گفت: «عباس، من اين زندگي را دوست دارم. ديگر بدون تو نمي‌توانم زندگي کنم.»
«همين روزها مي‌رويم پيانو‌ات را مي‌آوريم، اثاثيه‌ات را مي‌آوريم که از اين خانه به آن خانه معلق نباشي.»
«هيچ چيزي برام مهم نيست، عباس. فقط تو خوب باش. فقط باش.»
و راست مي‌گفت. هيچ چيزي جز زندگي مختصر ما براش اهميت نداشت. از سر کار که برمي‌گشت، هنوز ادامه مي‌داد. خريد کردن، چاي ‌گذاشتن، داروهاي من، غذا پختن، و آخر شب هم مي‌آمد توي آشپزخانه کمک من. و نرم نرم حرف میزد: «آقای من! عزیزم. کجایی که امروز اصلاً نداشتمت.»
«من که هستم.»
و بعدش یک دنیا غم آمد توی بغلم. کرگدن گه زده بود و نادین را حامله کرده بود. یک لحظه دلم میخواست بروم مادرید بروم زندان ملاقاتش، یک لحظه حالم ازش بهم میخورد. اَه، مگر یک انسان میتواند اینقدر لاشخور باشد که با یک دختربچه سالها ور برود، آن هم در پشت و پسله ی جنگ، عاقبت شکمش را بالا بیاورد و بعد بزند زیرش. مردکه ی انی مال! آره، مردکه ی انی مال!
این جمله مال کی بود؟
-------------------------
تماماً مخصوص، ورژن جدید

@ August 21, 2012 12:22 PM | TrackBack
Comments

با سلام
استاد بابت تک تک سطر ها و خطوطی که برامون نوشتید ممنونیم.
بابت تمام احساساتی که بهم منتقل شده سپاسگذارم.
امیدوارم به زودی زود "تماما مخصوص" به عرصه کتاب فروشی برسه.
باز هم ممنون. همیشه سلامت باشید
-----------------
من هم ممنونم

Posted by: Elnaz at September 10, 2012 9:29 AM

سلام استاد معروفی عزیز،فکر کنم تا حالا 20 نفر رو با کتابهاتون آشنا کردم و از این کارم احساس غرور عجیبی میکنم ومیخواستم بپرسم که راجع به کتاب جدیدتون که نمیدونم کی چاپ میشه و راجع به چیه از کجا میتونم اطلاعاتی به دست بیارم؟!
آهان؟! نادین اون دختر بچه بوسنیایی بود؟!
سرافراز باشید
-------------
سلام
ممنونم که کتابامو می خونین
بله
به زودی منتشر میشه

Posted by: keyvan at August 21, 2012 8:24 PM

اقای معروفیِ عزیز، می خواستم تماما مخصوص را از آمازون بخرم و داشتم فکر می کردم که چقدر بهتر می شد اگر نسخه ی کیندل آن را هم می فروختند. خواندنِ کتاب روی دستگاه برای خیلی ها راحت تر است. به خصوص که به محضِ خریدن، کتاب همان جا دستتان می رسد و می توانید حواشی ای که برای کتاب می نویسید را همیشه حفظ کنید. آیا قصد دارید نسخه ی کیندلِ تماما مخصوص (یا کتاب های دیگرتان) را منتشر کنید؟
------------
سلام
بله. در آمازون البته هست

Posted by: Laleh at August 21, 2012 4:48 PM
Post a comment









Remember personal info?