بله آزادی جفت وفاداری است .. به شرط آنکه نخواهد زیبا باشد
Posted by: شراره at November 22, 2011 10:59 AMاستاد چرا اینجا به روز نمی شود . می دانم توی فیس بوک می نویسد این روزها اما من شما اینجا نزدیکترم ..
مثل قدیما ..
این سه شعر از جیب پیراهنم بیرون افتاده بود
Posted by: ولد زن at October 28, 2011 11:43 PMسلام آقای معروفی دوست داشتنی
من ازشما گله دارم . چرا پیج فیس بوکتون رو بستین؟؟؟ شما که هنوز تا 40 تا دوست برای پر شدن لیستتون جا دارید ؟ بودن اسم شما در اد لیست دوستان من باعث افتخاره منه خواهش میکنم اگه امکان داره بازش کنین یا یه پیج جدید بسازید.
دوستدار شما مثل همیشه خودم
سلام آقای معروفی دوست داشتنی
من ازشما گله دارم . چرا پیج فیس بوکتون رو بستین؟؟؟ شما که هنوز تا 40 تا دوست برای پر شدن لیستتون جا دارید ؟ بودن اسم شما در اد لیست دوستان من باعث افتخاره منه خواهش میکنم اگه امکان داره بازش کنین یا یه پیج جدید بسازید.
دوستدار شما مثل همیشه خودم
درود
3ماه طول کشید تا سمفونی مردگان را خوندم ولی بعد از اون دیگه نتونستم در مقابل کتابهاتون استقامت کنم.
آقای معروفی شما فوق العاده اید.
کتابهای شما دید من را به همه چیز تغییر داد.چیزهایی که حتی زمانی به آنها فکر نمی کردم.
درود جناب معروفی
امید که روزهایتان سربلند و شب هایتان پر قلم باشد
حقیر محسن هستم ؛ قصه ی اعتراض و آزادی خواهی به ما هم رنجه وارد کرد و حدود یکسالی است که در آلمان به سر می بریم
بنده حدود 20 سال بود که در وطن کار تئاتر می کردم و در این سالیان دراز موفق به چاپ یک مجموعه نمایشنامه ( من خواب دیده ام ) آن هم در دوره ی اصلاحات شدم و بعد از ان دیگر هرگز مجوزی برای چاپ نداشتم
حدود 70 نمایشنامه تا به امروز نگاشته ام
در این یکسالی که دوره ی زندگی در هایم ها را تجربه می کنم 12 کار تازه نوشته ام و یکی از دغدغه های مهم این روزهایم چاپ اولین مجموعه نمایشنامه با موضوعات جنبش مردمی و اعتراضات هموطنانم است
حقیر چند داستان کوتاه و چند مجموعه شعر در کارنامه دارم که در صورت لزوم رزومه ام را به همراه جند نمونه کهر در هر سه زمینه حضورتان ارصال خواهم کرد
تمام غرض این بود که هم با استاد خوبی همچون شما آشنا شوم و هم اینکه دری بروی روزهای بهتری برایم باز شودکه شاید درد این روزهای سخت و طاقت فرسای پناهجویی را آن هم با همسر و فرزند مرحمی باشد
به رسم رفاقت و مهر
محسن
ستمگران همواره از قلم هراسیده اند
چرا که می اندیشند روزی دستانشان را قلم خواهد کرد .
با احترام تقدیم به شما جناب معروفی
mohsen
Posted by: mohsen at October 7, 2011 5:08 PMسلام
خنده ام از این است که خدا
پابندی به پا
دست بندی به دست
چشم بندی به چشم هایم بست و گفت:
(( برو
تو آزادی))
تقدیم به شما که اسیرید.اسیر غربت ،اسیر جملات، اسیر ما ...
و خیلی چیزها که شاید خودتان هم ندانید. می دانید؟!
آزادي گاهي جفت وفاداريست
گاهي روياي يك گروه
و گاهي كابوس يك نفر
آزادي گاهي براي عده اي حكم ميراند
گاهي هم از عده اي فرمان ميپذيرد
آزادي را در خواب ديدم از دور برايم دستي تكان داد و هرچه صدايش كردم نشنيد
نميدانم ايراد از صداي من بود يا گوش آزادي...
آیا در قفس بودن هم برابر است با بی وفائی؟! :(
Posted by: سورین at October 3, 2011 6:47 PMامتحانی سخت.
Posted by: اعظم عباسی فرد at September 27, 2011 10:08 PMفصل مشترک آزادی و وفاداری، نجابت و اصالته..اتنها چیزی که اگر کسی نداشته باشه هیچوقت هم به دست نخواهد اورد..
(برای شروع دوباره، خیلی هم بد نبود فکر کنم؟! نه؟)
سلام آقای معروفی
Posted by: جواد-ق at September 26, 2011 11:58 PMسلام استاد معروفی عزیز،
می دونم بی ربط است ولی من به دنبال مجموعه برنامه های «آموزش داستان نویسی » شما در رادیو زمانه هستم.متاسفم که آرشیوتون پاک شده.
بسیار سپاسگزار خواهم بود اگر به من بگویید چطور می تونم به انها دسترسی پیدا کنم.
باز هم پوزش به خاطر اینکه در اینجا پیغام گذاشتم، ایمیل شما را پیدا نکردم.
برقرار باشد
فرشاد
و صبر لازمه هر دو
Posted by: یوسف at September 24, 2011 12:08 PMAghaye Maroufiye aziz
Too in chand mah barha too delam baratoon neveshtam.Ba didane oon hame bavar nemikonam shock,ghamgin va negaranetoon shodam.
Va che Rahe ghashangi neveshtid....khosh be hale khakiye asemani khosh be hale loose koochoolooye shoma,
Gofte booda minja gharare teedady az ketabhaye shoma ro kharidary konan,amma nemidoonamchi shod hay emrooz farda mikonan va man naomidva khaste az peigiry.Akhe ma sare jaye khodemoon nistim.Sharmandeshodam az shoma ,ey kash be shoma khabar nemidadam......
Hasrateketabha ba hasratenadidane shoma to London baraye barnameye dastan khani,naboodan dar barnameye shabe sheere 16 Sep va hala in gheteh ke baraye dele khodetoon neveshtid va mesle hameye neveshtehatoon barha khoondamesh,gijam karde.
man fozool nistam faghat begam hasrate har adamy ro nabayad khord,donya badtar oon chiziye ke fekresho mikonim.
Miboosametoon be andazeye setareha va doostetoon daram be andazeye ye donya.
چه زیبا و کوتاه و تاثیر گزار بود این داستانک. دیشب از همکلاسی های مدرسه ایرانی دبی در فیس بوک خواستند چیزی بنویسم. دست و دلم قفل بود لای نوشته ها در "گوگول" چیزی گیر آوردم از مدرسه و آموزگار مدرسه ایرانی و گردون و جایزه ادبی چند سال پیش در وبلاگ شما . آن نوشته نوستالژیا گونه را فرستادم برای بچه ها توی فیس بوک گروه همکلاسی ها. تیتر مطلب شعر مشیری را که داشتم زمزمه می کردم یاد شما افتادم و گردون و دفتر و این که در جنوب ایران منتظر بودم چه روزی گردون در می آد و برای چند ساعت از تنهائی بیرون می آم. بعد دیدم ای دل غافل فاصله آن روزها با این روزها هم خود نوستالژیائی دیگر است. زنده باشی و تندرست تا همیشه نوشته ها و کتاب ها و تولیدات فرهنگی شما را بخوانم و برای سنگلاخ تتمه زندگی در پیش رو نیرو بگیریم. محمود
Posted by: M.Dehgani at September 23, 2011 1:42 AMدرود جناب معروفي عزيز
اولين بار است كه وبلاگتان را خواندم.خواستم بدانيد نوشته هاتان را بسيار بسيار دوست دارم.با سمفوني مردگانتان هنوز هم ميميرم و با آيدين در جنونمان غرق مي شويم.
-----------------
سلام
و ممنون