امشب رفيق جان جانيت می گفت ببين چيزی براش نگذاشتی طفلکی می رود بهانه از گذشته های دور پيدا می کند می گردد به زور شاهدی می سازد تو را منفور پيدا می کند.
هفت سال تا بخواهی خورشید در قلبم شکفته با دست های تو تصویر در ذهنم به یادگار مانده با صدای تو اکسير به جانم نشسته با نفس های تو می توانم زندگی کنم هزار سال با همین ثروت بی کران.
گفتی نمی خواهمت دلی شکست لبخندی پايان يافت کودکی مرد به دل نگير تو زندگی کن و لذت ببر بگو که خوشبختی از چشمهات پروانه می بارد ضمانت خورشید به تمامی از آن تو.
گاهی آدم حواسش پرتاب می شود يادش می رود بگويد «هروقت دلتنگ تو باشم برای چشمهام سيب می خورم.» یکباره بی دليل می گويد: «لياقتم را نداری برو بمیر.» گل قشنگم مگر خانه سازی بر آب می شود؟
هفت سال سراسيمه به هر فروشگاهی سر کشيدم تا قامتت را در لباسی زنده کنم گاه بودی گاه ناچار می شدم دلتنگ تو در خيالم يکی يکی لباسها را برازنده کنم.
حالا در سایه های سنگ یکی به قامت خودم تراش می دهم در هراس خواب کنده می شوم مدام کابوس نشسته کنارم اين کودک تنها و گمشده جهان دبنگ را بدرقه می کند.
اینجا همه چیز خوبه... نوشته های شما آنقدر شیرینه که خوندن نظرات مربوط به اونها هم دل چسبه. موسیقی اونقدر دل نشینه که انگار نویسنده ی نت های جذابش با دستان شما نسبتی داشته...
دوستتان دارم.
----------------
ممنونم
سلام.
دوستتان دارم.هر وقت که دلم می شکند متنی از شما رو روی فيس بوک می گذارم . اما انگار نه انگار.نمی فهمه منظورمو.این یعنی چی؟ پس چرا من می فهمم. هفته ديگه تولدمه.اما چه فايده که هيچ کس نيست مثل شما عاشقانه فقط موهامو نوازش کنه و بگه دوستت دارم.مثل قصه های شما.چرا همش تو قصه هاست؟
--------------
تولدتون مبارک
سلام اقای معروفی عزیز... شاید سه چهار سال قبل به شعر نوشتن افتاده بودید ،من شعرهایتان را میخواندم ، همه وجودم شوق پرواز می شد ، پر می گشودم و اوج می گرفتم ، هزار بار می مردم و زنده می شدم ... نمی دانم چه معجونی است این شعرهای شما و این نوشته هایتان ... شعرها را پرینت گرفتم همان موقع و بارها و بارها و بارها خواندم و سالهاست میخوانم و هنوز مثل بار اول از انها لذت می برم ... قلم تان دل ادم را شهید می کند اقای معروفی
Posted by: at November 26, 2011 8:17 PMهروقت دلتنگ تو باشم برای چشمهام سيب می خورم.
سلام و بیکران سپاس استاد معروفی عزیز و دوستداشتنی...همیشه ماندگار باشید...
Posted by: شبنم بهار at November 19, 2011 10:55 AMسلام عباس ادبيات ما . شانسي يك فيلتر شكن خورد به چشمم . شانسي ياد شما افتادم . شانسي هم وارد شدم . شايد ديگه از اين شانسها سراغم نياد . دوستتون دارم و عاشقتون خواهم ماند .
دوست دار شما ساسان
----------------------
ممنون از شما
این نثر برای دل من هم هست، نمی دانم، دلامون با هم نسبتی دارند شاید.
Posted by: شیدا at October 19, 2011 8:16 PMسلام ااستاد
ديگه در بخش رايو زمانه داستان نمي خوانيد؟ رفتم لينك مربوط به داستانهاي امثال رو پيدا نكردم؟
ممنونم
سلام آقاي معروفي اتفاقي توي مسيرم رسيدم به وبلاك قشنكتون حس كردم يه دردمشترك داريم كه باعث نوشتن ميشه خوب كه رفتم توعمق مطلب ديدم جه خوب تونستيدعاشقي رويادقلمتون بدين واقعالذت بردم ودوست دارم به وبلاكم سربزنيدونظرات سازنده تونودراختيارم بذارين سرافرازباشيد.
Posted by: Gharibeh36 at October 7, 2011 11:03 PMحالا دوباره شما را به یاد می آورم. این چیزیست که ما از شما می شناسیم آقای عباس معروفی. لذت بردم. بعد از چند وقت سرانجام لذت بردم . عمیق. با همین چند خط...
Posted by: ویدا at October 3, 2011 5:23 PMخب نمی شود فراموشش کرد. مگر زور است؟
آرام آرام پیش می آید اوج می گیرد
یکهو می بینی نمی شود نفس کشید . همین جوری ها یکهو و بی حواس چشم از دیدن باز می ماند خاطرات خط خطی می شوند. تصاویر مثل آینه خرد می شوند ریز می شوند ولی صدای شسکتنشان نمی آید.
سر می چرخانی: خدایا مرده ام ؟
می بینی نه بابا اینترنت لحظه ای قطع شده . باز مثل همیشه
هی گفتم : مرد باش بگو این آهنگ لعنتی را از کجا دانلود کنم؟ اینترنت مگر مفت است؟ نمی توانم کار کنم وقتی نیست.
عین خیالت که نیست استاد.
بیا آن هم از شاهد کامنت بالایی
استاد تو که خودت رفیق باده و پیمانه بوده ای تو دیگر چرا ؟
چرا مارگوت بیکل ات درد نمیگیرد که : عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
خوب بده آن لینک لعنتی را
اصلا پیاده روی، سیگار، چایی، خواب، تفکر، کار، خنده و گریه همه و همه تعطیل تا دری وا شود در این دیوار سیمانی
و بگویی ( مرد باش بگو)
از .. کجا.... گیر ... بیاورم ... این آهنگ ... روی.. وبلاگت را .....
--------------------
سلام علی عزیز
Arvo Paert
Alina
Spiegel im Spiegel
اگه پيدا نکردی بگو با ای ميل برات بفرستم
باسي جان. نمي دونم وقتي اينا رو مي نوشتي تو چه حالي بودي ولي اينو بدون خيلي وقته من فقط براي اين خوندن اين نشونه ها مي آم اينجا و خودم و موجوديتم رو با همينا مي سنجم. هنوز با اينا يگانه ام و اين بهم اميد مي ده. ديگه برام عجيب نيست كه چرا از بين اين همه عدد تو بايد بگي هفت سال و اين همه شباهت آخه از كجا؟ مطمئنم اگه يه نفر از اين قبيله عاشق لياقت نوشتن داشته باشه و بتونه از دل همه بنويسه تويي. پس اگه مي شه تيتر نوشته رو درست كن يا حداقل جاهايي كه براي دلت مي نويسي بدون كه دلت ريشه توي بركه اي زده كه خيلي ها رو سيراب مي كنه. نوشته هات و شعرات زلالي اين آبه.
----------------------
ممنونم وحید عزیز
از خوندن مطالب اینجا لذت می برم
Posted by: رها at September 29, 2011 9:14 AMسلام آقای معروفی سپاس از این نوشته های زیبا که عمق وجود رو تکان میده لایه های درونی که دسترسی بهشون آسون نیست بله بسیار عمیق... پاینده باشید -- با مهر
Posted by: Faranak at September 28, 2011 5:56 PMمن هر وقت نثر عاشقانه ای از شما می خونم به این فکر می کنم که بی شک این دل نوشته های شما دل هر خواننده ای رو می لرزونه حتا همانهایی که عاشق نیستند. نویسا بمانید.
Posted by: اعظم عباسی فرد at September 27, 2011 10:06 PMعاشق این دل نوشته هاتم آقای معروفی ... به این راحتی ها نمیشه ازش سر در آورد
صبوری کن دل من،
"ضمانت خورشید به تمامی از آن تو."
-------------------
ممنونم
سلام آقای معروفی
من همیشه هستم همین دوروبرهام...گاهی صفحه رو باز می گذارم و فقط به موزیکی گوش می دم که حالا دیگه شده موزیک شما. امروز صبح هم گفتم یک یادگاری بنویسم اینجا به رسم احوال پرسی.
با آرزوهای خوب خوب
---------------
ممنونم