May 17, 2010

عشق؟ يا احترام؟

.

                                    داستان کوتاه

برای اينکه بتوانم اين داستان را تعريف کنم مجبورم از خودم فاصله بگيرم، بشوم دوتا آدم، هم از بيرون به ماجرا نگاه کنم، و هم نقش خودم را نشان دهم. جايی به نوشتههای قبلیام استناد کنم، از نوشتهها و گفتههای ديگران کمک بگيرم، و خدا کند مستندات من کافي و وافی باشد که کار به افشاگری نکشد.

اما اگر ناچار شوم ابايی هم ندارم که راز خصوصی زنی را آشکار سازم؛ و در واقع خودم را  از رازی که مثل يک جسد سالها بر شانهام کشيدهام و در سينهام نگه داشتهام خلاص کنم.  اميدوارم با استفاده از قاعدهی بازی بتوانم داستانم را بنويسم. داستانی که مربوط است به صادق هدايت، نويسندهی ايرانی. اما ربطی به نوشتهها و کارهاش ندارد، من میخواهم از يک مسئلهی خصوصی هدايت پرده بردارم. از عاشق شدنش، خودکشیاش، و يک زن بسيار زيبا که زندگی را بر صادق هدايت حرام کرد...

...

...

----------------------------------------------------------- 

هميشه به بهانهی تولدم يک داستان کوتاه نوشتهام، يا رمانی آغاز کردهام. و حالا با اين بهانهی مضاعف، روز 26  ارديبهشت اين داستان را نوشتم و دم دمههای صبح 27 ارديبهشت تمامش کردم.

بنا به رسم عادت بعد از نوشتن داستان مدتی آن را میخوابانم، ازش فاصله میگيرم، بعد به سراغش میروم، دستی به سر و رويش میکشم، و آنوقت منتشرش میکنم.

@ May 17, 2010 5:05 AM | TrackBack
Comments

سلام. جناب معروفی، برایتان داستانی را از طریق ایمیل رادیو زمانه ارسال کردم ولی انگار به دستتان نرسیده و یا شاید ... ترجیح می‌دهم پیش‌داوری نکنم. آیا می‌توانم با خودتان از طریق ایمیل ارتباط برقرار کنم؟
--------------
سلام
داستانت را به همين ای ميل بفرست لطفا
abbasmaroufi@googlemail.com

Posted by: زهره at September 30, 2010 12:29 PM

راستي سرانجام آونگ خاطره هاي ما چي شد اجراش تموم شد يا هنوز روي صحنه است؟

Posted by: فرزاد موسوي at August 27, 2010 2:40 PM

استاد عزیز سلام
تولدتان مبارک!
تاخیر این تبریک را بر من ببخشید که مدتی بود دسترسی به نت نداشتم.
استاد، این داستان که گفتید، به"پیکر فرهاد " مربوط می شه؟

Posted by: ستاره بان at June 9, 2010 2:53 PM

سال جدید زندگی و داستانتان را تبریک می گویم. روزگارتان پربار ...

Posted by: Benoni at June 1, 2010 11:51 AM

khob key parde bar midari?

Posted by: aaa at May 30, 2010 7:00 PM

سلام آقای معروفی
نوروز امسال بود که رمان "ذوب شده" را خواندم ... سه بار ... یک نفس ، با بیم و امید.
نوشته هایتان مرحمی است بر درد زندگی این روزها.
حسرت خواندن داستان جدیدتان هم میرود مینشیند کنار آرزوی خواندن کتاب "تماما مخصوص" که دسترسی اش برای ما ممکن نیست.

به امید روزی که شما را از نزدیک ببینیم و کتابهایتان را همینجا چاپ کنید و به امید روزی که ما این همه آرزو نداشته باشیم....

بعد این همه بارون خون، بالاخره پیداش میشه رنگین کمون
-------------------
سلام
خوشحالم که پر از امیدی
و همین آدم رو امیدوار می کنه

Posted by: ایمان at May 29, 2010 6:03 PM

سلام جناب آقای باسی!
ما که در ایران هستیم،اگر هوس کردیم رمان جدید شما را بخوانیم باید چه کنیم؟
-----------
سلام
اگر مسافری به اروپا داشتی خبرم کن

Posted by: زیتون at May 28, 2010 11:22 PM

vaghean heyf ke tu iran bacheha nemitunan site shoma ro baz konan..filter kardan

Posted by: maryam at May 27, 2010 5:23 PM

salam , tavalodoon mobarak ... omidvaram emsal barayetan behtarin bashe.

Posted by: sarah at May 26, 2010 11:04 PM

از تو چه پنهان
نمی دانم این زخم های تنهایی
حاصل دردهای بر دوش کشیده اند
یا سال های آوارگی؟
خوب می دانم اما
زندگی بازی کودکانه ایست
که برندگانش از پیش تعیین شده اند
و سرگردانی بازندگانش
تقدیر را هم به ستوه آورده است
این که من اکنون
بازنده ام یا برنده
مهم نیست
امروز من
حرف های ناگفته را با لب های بسته فریاد می زنم
و لرزش دستان روزگار را در برابر چشمانم می بینم ...

ليلا
-------------
سلام ليلای عزيز
خيلی ها سعی می کنند شعر بنويسند، ولی شاعر نيستند
تو شاعری و چقدر شعرهات را دوست دارم

Posted by: leila at May 25, 2010 8:03 PM

جناب جادوگر
1- هر زمان که پیکر فرهاد رو ورق زدم حس یه تب من رو گرفت
انگاری که نویسنده ش هم مثه کتاب لب تشنه است و تب زده
خوب از پس هیجان داستان بر آمدی و بیراه هم نیست که کار شما اینه و خوب هم بلدی کار خودت رو
داستان نگاه دیگه ای بود بر زن و مرد بوف . نه ؟
این زن و مرد بخش عیان زندگی هدایت بودند و می توان گفت تمام زندگی هدایت
اما یه چیزی هست در بخش مخفی زندگی هدایت
که انگار هروقت که ورق می خوره میگه هیس نگذار کسی اینو بهمه
باز خیلی تلخ سکوت می کنه
به نظرت حالا از این تورق رضایت داره ؟
تو جوابش رو می دونی
------------------
سلام رفيق منتظر من
با اين داستان رازها را تا حدودی باز می کنم
و درست فهميدی. همان چشمه است و همان جوشش
مراقب خودت باش
منتظر من هم باش
در تهران همديگر رو خواهيم ديد

Posted by: آخرین ققنوس at May 25, 2010 9:05 AM

سلام به باسی عزیزم....
باسی جان خیلی وقت بود که دیگر....
ولش ....کن....

حال تو خوبه استاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
--------------------
حال همه ی ایرانی ها مثل همه

Posted by: سعید تیموری at May 24, 2010 7:24 PM

سلام آقای معروفی
تولدتون مبارک!

ما یه بلاگ داریم که توش یه نشریه تحلیلی ـ خبری می زنیم به نام آیینه. به منظور چاپ و تکثیر. بگذریم که کسی تحویل نمی گیره و انگار جامعه اصلا پذیرای کارهایی مثل پخش شبنامه نیست و به سلامتی باید در بلاگ رو تخته کنیم بریم پی زندگی نداشته مون!

ما ضمن انتشار آیینه تصمیم گرفتیم بخش کتاب خوانی رو هم به بلاگ اضافه کنیم. بهترین گزینه برای شروع رو هم «فریدون سه پسر داشت» استاد معروفی یافتیم. اگه جسارت نباشه یه نقد هم روش گذاشتیم. توی یه بلاگ (بی ربط به ادبیات: www.divarnevis.com!) دیگه هم تیکه هایی از متن کتاب رو به مرور می ذاریم.

غرض از مزاحمت این که خواستم اگه براتون امکان داره اولا نظرتون رو درمورد کار ما به طور کل و نقد بر کتاب شما به طور جزء بگین. ثانیا اینکه بپرسم برای معرفی کتاب های بعدی می تونیم با شما مشورت کنیم؟

ممنون - ارادتمند شما و رمان هاتون - شب نویس
-----------------
سلام
نشريه رو برای دل تون، برای خودتون، برای من منتشر کنين
اگه کارهای خوب و قوی و حسابی توش باشه خواننده هم هست
از کسی گله نداشته باشين
مردم ايران دوران ويرانی را طی می کنند

Posted by: شب نویس at May 23, 2010 8:49 PM

باسی نازنینم سلام
از بابت تبریک دیر هنگامم متأسفم، تولدت هزار بار مبارک
شاعر مهربانم
-----------
مرسی سارای عزیز

Posted by: سارا at May 23, 2010 11:18 AM

زنده باشي استاد.

Posted by: مهدي at May 22, 2010 11:14 AM

استاد عزیزم سلام .
تبریک مرا صمیمانه بپذیرید هم به خاطر تولدتان و هم به خاطر داستانتان . بی صبرانه منتظر خواندنش هستم . مثل تماما مخصوص که قرار بود به دستم برسد و نرسیده و خبری نشده هنوز !
با آرزوی طول عمر همراه با سلامتی و سربلندی برای شما .
------------------
محمدجان سلام
کتاب تماما مخصوص حجيم است و به سختی می توان همراه مسافری آن را فرستاد
ولی در فکر هستم که راهی پيدا کنم
و مرسی

Posted by: moghim at May 20, 2010 7:58 PM

دوست عزیز و باسی مهربان
ببخش که دیر آمدم
تولدت مبارک.
منتظر داستانت می مونم
مشتاق و بی صبر
می نا
------------
خانم درعلی عزيز
سلام
ممنونم از لطف شما

Posted by: می نا درعلی at May 20, 2010 7:19 PM

تولدتون مبارک
نوشته های پر از احساس شما رو خیلی دوست دارم.
خیلی دلم می خواد از نزدیک شما رو ببینم .
همیشه باشید.
--------------
راحله عزیز
اگر در اروپا باشی آمدن به برلين دشوار نيست

Posted by: raheleh at May 20, 2010 6:51 PM

من و سمفوني مردگان

اين چند روز كه بعد از ظهر ها به گرفتاري مي گذرد كتاب را با خود به محل كار مي برم وساعتي كه آسايش ميابم درميان كلمات خودم را گم مي كنم به خلسه اي عميق فرومي روم.
گاه مي خندم گاه ميسوزم و دمي كه قطرات در چشمانم سيلي به پا مي كنند كتاب را
مي بندم چرا كه آنجا جاي گريستن نيست...ميخواهم ديگر نخوانم ، ميخواهم صبر كنم تا در گوشه اي خلوت ، آنجا كه كسي شعله هاي مرا نمي بيند در خود بسوزم اما نمي توانم كتاب را
مي گشايم وباز مي خوانم و باز مي خوانم
---------------
سلام مسعود عزیز
خوشحالم که کتاب را پسندیده ای

Posted by: مسعود(تولدتون مبارك)م at May 20, 2010 2:31 PM

دیشب ذوب شده را خواندم. ازش خیلی خوشم آمد. داستان بسیار زیبایست. به این وسیله خواستم سپاسگزاریم را بیان کنم.
----------
سامان عزيز
ممنونم که کتابم را خواندی

Posted by: سامان at May 20, 2010 10:25 AM

استاد عزیزم
زاد روزت فرخنده باد / امیدوارم فرزندان من ، جشن صد سالگی تان را به شما تبریک بگویند.

راستی استاد بابت تاخیری که در ارسال کتاب پیش آمد واقعا عذر می خوام .. آنقدر زندگی سخت می گیرد که جانی نمی ماند ..
این روزها در حال ویرایش شعرها و انتخاب ِ عکس های نهایی هستم . به زودی برایتان ارسالشان می کنم / بامهر همیشگی
----------------
سلام و ممنون محمد جان
عجله کار خوبی نيست
هروقت کتاب آماده شد بفرست

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at May 19, 2010 12:17 PM

سلام
تولدتون مبارک هرجند که دیر اومدم و دیر تبریک گفتم

استاد خیلی وقته که نمیتونم بنویسم و این خیلی اذیتم میکنه نیمیدونم چرا این اتفاق برام افتاده ....
---------------
برای همه پيش مياد
خوب ميشی

Posted by: بهزاد رنجبران at May 18, 2010 10:05 PM

سلام جناب معروفی
تولدتون مبارک.
خیلی دلم میخواد که بخونمش.
به امید انتشارش با دل خوش

Posted by: آرش at May 18, 2010 8:59 PM

سلام بر استاد بزرگ بدون مقدمه بگم کار خيلي زيبائي رو انجام داديد منظورم آموزش داستان نويسي براي داخل کشور است ولي اگر بتونيد کاري کنيد که مطالب قابل دانلود باشه ميتونه خيلي مفيد باشه من خودم خور خورد اين کار رو ميکنم و لي اگه بتونيد اين امکان رو روي سايت بذاريد عالي ميشه با تشکر
---------------
سلام مصطفای عزیز
یک وبلاگ برای داخل ایران هست ولی صداها رو نمی دونم چطور می تونم در اختیار دیگران قرار بدم
من هم البته خُرد خُرد کارهایی کرده م

Posted by: mostafa at May 18, 2010 6:01 PM

سلام
تولدتون مبارك.
اميدوارم هميشه پاينده باشيد.

Posted by: at May 18, 2010 5:30 PM

عزیز دلم، از روی نظرات فهمیدم که گویا تولدتون بوده. تولدتون مبارک باشه و این روز را به همه ی کسانی که دوستتون دارن تبریک میگم. امیدوارم سال های سال زنده باشی، به این معنی که بنویسی و ما را شاد نگه داری.

Posted by: فاطمه علی اکبریان at May 18, 2010 12:54 PM


استاد باسی عزیز
تولدتون مبارک. بی صبرانه منتظر انتشار این داستان واقعی هستم..

Posted by: Kimia at May 18, 2010 6:46 AM

تولدتان مبارک

Posted by: Mah at May 18, 2010 5:49 AM

تولدتون مبارک استاد عزیز.
-----------------
ممنون
از همه ی شماها ممنونم

Posted by: simin at May 18, 2010 4:02 AM

تولدتان مبارک آقای معروفی نازنین. سال های سال زنده باشید و قلم تان هموازه سبز باد. دیشب تماما مخصوص تان را تمام کردم. با شوک آخر آن اوج گرفتم و دوباره سقوط کردم. کتاب را باید دوباره بخوانم.
زنده و سبز باشید امروز و هر روز مهربان.
-----------------
سلام فروغ عزیز
خوشحالم که تازه ترین کتابم را خوانده ای

Posted by: فروغ at May 17, 2010 11:46 PM

وقتي مخلوقي به ‌پاس تولدش، داستاني خلق مي‌كند، يعني زندگي‌اش بركت دارد و زادروزش مبارك است؛ چه من آروزيش كنم چه نكنم!
به نظرم روح آزادگي از همين مرز زاده مي‌شود و نضج مي‌گيرد. از اين بابت به شما تبريك مي‌گويم.
اما وقتي خالق داستاني، مخلوقي را از زندگي محروم مي‌‌كند، يعني زندگي‌اش ابتر و نامبارك است؛ گيريم آن مخلوق خودش باشد يا مخلوقات ديگر.
به نظرم، روح ديكتاتوري از همين مرز زاده مي‌شود و نضج مي‌گيرد. از اين بابت به ديكتاتور تسليت عرض مي‌كنم.
داستان‌ها و نقاشي‌ها و آثار هنري مخلوقات هنرمندند. آن‌چه بين آثار هنرمندان تمايز مي‌گذارد، نقش حرمت ‌گذاردن و احترام به حريم مخلوقات از جمله خودشان است. نگاهي به نقاشي‌ها و نقش‌هاي سه نقاش هنرمند كه نام هر سه با "ه " آغاز مي‌شود ( يعني هرمان هسه، هدايت، و هيتلر) مي‌‌تواند مصداقي بر اين مدعا باشد: كه پاسداشت حرمت و حريم، مقدس ترين ابزار هنرمند براي خلق اثر است. وقتي به آخرين اثر اين سه هنرمند دقيق مي‌شويم نقش "احترام و عشق" را بهتر درك خواهيم كرد! نميدانم بين عشق و احترام مي‌توان "يا" نهاد يا نه! بايد منتظر داستان شما بمانيم! اما به روايت من مي‌‌توانيد اكنون نگاه كنيد:
...و تو هم خواهي مرد! (سه مرگ، سه نقش)
http://sinajami.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html
هماره شب و روزتان مبارك باد.

Posted by: سينا جامي at May 17, 2010 11:05 PM

سلامي چو بوي خوش آشنايي!
وقتي مخلوقي به ‌پاس تولدش، داستاني خلق مي‌كند، يعني زندگي‌اش بركت دارد و زادروزش مبارك است؛ چه من آروزيش كنم چه نكنم!
به نظرم روح آزادگي از همين مرز زاده مي‌شود و نضج مي‌گيرد. از اين بابت به شما تبريك مي‌گويم.
اما وقتي خالق داستاني، مخلوقي را از زندگي محروم مي‌‌كند، يعني زندگي‌اش ابتر و نامبارك است؛ گيريم آن مخلوق خودش باشد يا مخلوقات ديگر.
به نظرم، روح ديكتاتوري از همين مرز زاده مي‌شود و نضج مي‌گيرد. از اين بابت به ديكتاتور تسليت عرض مي‌كنم.
داستان‌ها و نقاشي‌ها و آثار هنري مخلوقات هنرمند. آن‌چه بين آثار هنرمندان تمايز مي‌گذارد، نقش حرمت ‌گذاردن و احترام به حريم مخلوقات از جمله خودشان است. نگاهي به نقاشي‌ها و نقش‌هاي سه نقاش هنرمند كه نام هر سه با "ه " آغاز مي‌شود ( يعني هرمان هسه، هدايت، و هيتلر) مي‌‌تواند مصداقي بر اين مدعا باشد: كه پاسداشت حرمت و حريم، مقدس ترين ابزار هنرمند براي خلق اثر است. وقتي به آخرين اثر اين سه هنرمند دقيق مي‌شويم نقش احترام را بهتر درك خواهيم كرد! مي‌‌توانيد نگاه كنيد:
http://sinajami.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html
هماره شب و روزتان مبارك باد.
-------------------------
سلام سينا جان
مطلبت رو در مورد سه نقاش ديدم
انتخابهات و اشاره ات به فاصله ی آدم يا ديو بودن خوب بود و براش زحمت کشيده بودی
آره، اين چيزها در واقع حاشيه هاست که گاهی از اصل زندگی چشمگيرتر به نظر مياد
شايد هم هست
مرسی

Posted by: at May 17, 2010 10:53 PM

با درود و تولد مبارک
هم خوانندگان را مشتاق و چشم براه کردید، هم
سالروز تولد خودتان را اعلام کردید. خوب برای اونهائی
که روز تولدتان را نمیدانستند یک آگاهی بود و برای مشتاقان
صادق هدایت و کنجکاوان راز ها هم یک زنگ اعلام انتظار. در
انتظار خواندن و آگاه شدن از آن، حالا دیگه روزی دو سه بار
به صفحه تون سر میزنیم. با
امید موفقیت

Posted by: تفکر at May 17, 2010 10:49 PM

تولدتون مبارك استاد

Posted by: هومن at May 17, 2010 9:13 PM

تولدتون مبارک

Posted by: david at May 17, 2010 1:29 PM

واقعا؟ داستانه یا واقعیت؟
چی گفتم!
منتظریم بخونبم

Posted by: مریم at May 17, 2010 12:39 PM

دوستون دارم م م! دیشب همه اش اشغال بود... تولدتون مبارکا. منتظر داستانتون می مونم. خیلی وقته که رسانه ماییم. جای شما کنار هر اتفاق کوچک اما شاد این روزهامون ولو یک جمله ی طنز خالیه.
------------------
سلام رضیه عزیز
به زودی برات می فرستم

Posted by: رضیه at May 17, 2010 11:29 AM

استاد تولدتون مبارک! کاش زودتر منتشرش کنید، دلمون تنگ شده برای داستان خوب!

Posted by: سمیه at May 17, 2010 10:59 AM

با سلام

27 اردیبهشت ماه زاد روز شما استاد بزرگوار را بهتون تبریک میگم ...

Posted by: ح.ذ.خ at May 17, 2010 10:44 AM

تولدتون مبارک . منتظر داستان ِ جدید هستیم

Posted by: Spiral Mind at May 17, 2010 10:41 AM

سلا استاد.
خوب هستین؟
ما که اینجا اصلا خوب نیستیم...
امیدوارم این داستانی که اینجا گفتید همانی باشه که قولش را به من دادید:-)
اما واقعا بی صبرانه منتظر خواندن این داستان هستم. چند سال پیش که داشتم روی هدایت کار می کردم یکی از مهترین موضوعات همین عشق هدایت بود که تنها در حد چند اشاره کوچک در کتاب فرزانه توانستم چیزی از آن پیدا بکنم.
هیچوقت نفهمیدم که داستان عشق اصفهان درسته یا نه.
بی ثبرانه منتظریم استاد...
----------------------
سلام سينا جان
داستانی که قولش را به شما داده ام، جداست
اين فعلا رفت برای خوابيدن
مدتی بعد منتشرش می کنم.

Posted by: سینا حشمدار at May 17, 2010 10:35 AM

سلام.نام این داستان کوتاه چیه؟عشق یا احترام؟

Posted by: ملکی at May 17, 2010 10:26 AM

تولدتان مبارک آقای معروفی... کاش می شد اینجا بودید و همه برایتان جشن می گرفتیم.

Posted by: حره at May 17, 2010 8:20 AM

بی صبرانه منتظر ام داستان را بخوانم.

تولدتان مبارک

Posted by: گلستانی at May 17, 2010 7:54 AM

سلام دوست عزیز.
نوشته های شما را دوست دارم. با اجازه شما این وبلاگ را به سایت وبلاگ نویسان فارسی زبان اضافه کردم.
www.iranpenlog.com
شاد و پیروز باشید

Posted by: rs232 at May 17, 2010 5:38 AM
Post a comment









Remember personal info?