May 10, 2010

ديوها و کتابها

 

                               مسئولان بیست و سومین نمایشگاه بین‌المللی كتاب
                               كتاب‌های عباس معروفی را جمع‌ كردند
 

این درحالی‌ست كه چهار‌شنبه شب هفته گذشته (15 اردیبهشت‌) بعد از تعطیلی نمایشگاه كتاب و بسته شدن درهای آن، مسئولان نمایشگاه كتاب به غرفه ققنوس آمده و بی‌خبر و بدون اجازه مسئولان غرفه، حدود صد نسخه از رمان «سال بلوا» را از غرفه این ناشر بردند.

بنا بر گزارش خبرنگار ایلنا، روز گذشته (18 اردیبهشت) به مسئول غرفه انتشارات ققنوس گفته شد؛ كه كتاب‌های عباس معروفی را جمع كرده و از فروش آنها در نمایشگاه كتاب خودداری كنند.

این كتاب‌ها شامل سال بلوا، آونگ خاطره‌های ما، دریاروندگان جزیره آبی‌تر، سمفونی مردگان می‌شود.

اگر مسئولین نمایشگاه كتاب بنابر بندی از قرارداد تحویل غرفه به ناشران كه آنها از ارائه كتاب‌هایی كه مجوز نشر آنها مربوط به قبل از سال 84 می‌شود، برحذر می‌دارد، اما مجوز تجدید چاپ رمان «سمفونی مردگان» برای سال 1388 است و رمان «سال بلوا» با مجوز تجدید چاپ در سال 1386 در نمایشگاه كتاب ارائه شده است.

این درحالی ست كه فروش رمان «ذوب شده» عباس معروفی نیز كه اواخر سال پیش بعد از 26 سال منتشر شده بود، پیش از تعطبلات نوروز امسال متوقف شد.

معروفی در این كتاب خیال‌ها و خاطره‌های خود را از فضایی كه آن را تجربه كرده و زیسته، می‌نویسد. كتاب، داستان نویسنده‌ای است كه زیر بازجویی و شكنجه ناچار به قصه‌پردازی می‌شود و آنگاه در قصه‌های خودش گم می‌شود.

این رمان پاییز سال 62 به پایان رسیده و امروز بعداز 26 سال منتشر شده است. معروفی درباره این كتاب گفته بود: «نمی‌دانم حالا باید خوشحال باشم یا غمگین كه نخستین رمان من 26 سال دیر به دست خوانندگانش می‌رسد، جوان 26 ساله‌ای كه هم‌سن و سال‌هایش را نمی‌شناسد و نمی‌داند كجا باید بایستد كنار متولدین پاییز 62 یا متولدین پاییز 88 واقعا نمی‌دانم. كدام؟»

او بر این باور بود كه اگر این رمان در همان سال منتشر و نقد می‌شد بر راه و كار ادبی او تاثیر می‌گذاشت. «اما ما آدم‌هایی هستیم كه زمان و مكانمان به هم ریخته، نمی‌دانیم كی چرا كجاییم.»

نقل از ايلنا، فرارو،  بی بی سی

ولی من برای آن پنج جوان برومند وطنم که امروز اعدام شدند تا ابد غمگین و عزادارم.

@ May 10, 2010 1:24 AM | TrackBack
Comments

مستدعیست سایتِ http://ozer.ir/ مشاهده گردد.
سپاس ازر.ایر

Posted by: ازر.ایر at May 2, 2011 10:23 AM

سلام

Posted by: mona at June 13, 2010 8:11 PM

خسته شدم ،خسته خسته ، همه چیزو از ما گرفتن ، فکر ، اندیشه ، عشق ، معرفت ..... مسخ شدیم ما ، سرگردونو حیرون ، گناه ما چیه ، به خدا دیگه بریدم ، دلمونو به چی خوش کنیم ، به چی دل ببندیم ،دیگه حتی نای عاشق شدن رو هم نداریم ، جو نیمو گذاشتم تا بلکه چیزی رو عوض کنم ، به چی رسیدم ؟!!؟ این مردم درست بشو نیستن ، دیگه واسم هیچی مهم نیست ، ای لعنت به این زندگی ....
-------------------
مردم من و شماييم
و آنها همه ديوند
ديو
رستمی بايد

Posted by: هاوار at May 20, 2010 8:19 PM

کتاب ها رو جمع می کنند.جون انسان ها رو می گیرند.ولی نمی تونن باورها و اندیشه هامون رو با این کارها ازمون بگیرن.
دلهامون رو صد پاره میکنن.خبر ندارن که اینجوری عزممون برای مقابله جزم تر میشه.

ذوب شده رو با یه مسافر فرستادم ایران.ببینم حالا چه جوری میخوان جلوش رو بگیرن.
----------------
سلام ارديبهشتی عزيز


Posted by: simin at May 16, 2010 7:28 AM

سلام استاد

کتابهایتان را جمع کردند آیا می توانند اندیشه تان را هم جمع کنند؟ پاسخ این سوال جوابی جز خیر ندارد.

جریان سیال اندیشه شما در ذهن و مغز ما رسوخ کرده

Posted by: roben at May 15, 2010 7:10 PM

تو یک وبلاگ خوندم ما خودمان را باور نداریم. وگرنه آن‌ها حتی از یک وبلاگ کم خواننده‌ی ما هم هراس دارند
راست می‌گفت. آن‌ها از فکری که در سر ما در جریان است. از چیزی که در درون ماست و به بند نمی‌آید، از حسی که شعر می‌شود روی کاغذی و از دیوار زندان‌هایشان نفوذ می‌کند بیرون هراس دارند.
خودشان هم می‌دانند امسال سال بلواست
--------------
بله
آنها از فکرهای ما هراسانند
مدام می خواهند بدانند که ما به چی فکر می کنيم

Posted by: مریم at May 15, 2010 5:09 PM

اتفاق دور از ذهنی نبود ، سال بلوا است! ار کافر قلعه تیر می بارد! حسینا بر دار است! حتما این کتاب هم جذام داشت!
در انتظار روز های سخت تر باشید ، به امید پایداریتان!
---------------
سخت تر؟
ياحضرت عباس

Posted by: دانیال at May 15, 2010 2:30 PM

سلام جناب معروفی عزیز.
من همین الانِ الان سمفونی مردگان رو تموم کردم! عالی بود ...
گفتم بیام و چند تا نقد از سمفونی مردگان بخونم که اینجا رو پیدا کردم...

بگذار تا از این شب دشوار بگذریم/وانگه چه مژده ها که به بام سحر بریم ...
سربلند باشید...
-------------------
سلام
من هم با همين اميد بيدار می شوم هر روز

Posted by: محمد حسین at May 14, 2010 5:14 PM

معروفی عزیز.
هدف ام منافع مادی حاصله ازسودکتابها نبودونیست....
خواستم جنبه های مثبت این حرکت منفی -جمع اوری کتاب...- را نشان بدهم...ورفیق معروفی !
"مرگ هرانسانی پاره ای از اندام مرا می برد"
.
پادرودواحترام
ارادتمند....
دریاباری
-----------------
می دانم رفيق
سلام

Posted by: دریاباری at May 14, 2010 10:06 AM

کیست که رمان های معروفی را نخوانده باشد. از نمایشگاه جمع می کنند با کتابخانه های مردم چه می کنند..
----------------
سلام رضا جان
تو از کتاب بگو من از فرزاد
تو از کلمه بگو
من از ادب
تو از ايران
من از آزادی
و این دیالوگ را مردم رقم می زنند
و این دیالوگ
دهان تفنگ را می بندد

Posted by: رضا عرب at May 14, 2010 1:50 AM

آقاي معروفي عزيز دلمان دارد ميتركد ...
كاش فقط كتابها را جمع ميكردند و نه روزهاي زندگي آنها را ، دلمان دارد ميتركد...
--------------------
پايان روزهای ديکتاتورها اينگونه لجام گسيخته و مشوش است

Posted by: sarah at May 14, 2010 1:39 AM

عباس جان سلام.
روز پدر را بتو معلم ادب وطنم تبریک گفته و ترجمه "صورت غمناک من" از هاینریش بُل را تقدیمت میکنم.
امید که مورد قبول ات افتد.
با آرزوی سلامتی و شادی برای تو دوست عزیز.
سعید از برلین.
---------------
سعيد عزيزم
سلام
برای گل هات و سلام هات و مهربانی هات ممنونم

Posted by: سعید at May 13, 2010 3:19 PM

سلام آقای معروفی عزیزم
کتاب ذوب شده را با هزار زحمت و به 10 برابر قیمت توانستم پیدا کنم اما کاش زیر بار سانسور این اثر ارزشمند نمی رفتید

دوستتان دارم
پاینده باشید
-----------------
سلام
همين قدر که پيکر مثله شده ش دست شماها بيفته تن به سانسور دادم
منو ببخحشين

Posted by: فاطمه at May 13, 2010 12:30 PM

جوانان برومند ... :(
کتاب های جمع شده ...
.
کهنه تر از کهنه تری می رسد ...
.
"سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک"
که میگن امساله؟ ... یا هر ساله؟ ...
:'(

Posted by: هوروتات at May 12, 2010 10:25 PM

ghadre Zar, zargar shenasad

Posted by: Naghmeh at May 12, 2010 7:08 PM

با درود به استاد عزیز
این نمایشگاه جاتون خالی نداره چون نمایشگاه دیکتاتوری این رژیم بود تو همه این غرفه ها قران و مفاتیح و نویسندگان دیکتاتور که اخوندا باشند بود
کتابای شما کتابای هدایت و فروغ و گلشیری تو نمایشگاه نبود، خیلی خنده داره که از این کتابا چه قدر میترسند، به یاد پارسال افتادم که رفته بودیم سالگرد شاملو که مامورا نمیذاشتن بریم سر ارامگاه ، پر مامور کرده بودن که اطراف ارامگاه کسی نره، این همه نشان ترسشون هست و چیزی بیش از این نیست این اعدام ها هم چیزی جز تاسف نداریم،
برای بهای ازادی این کشور چند جوان باید کشته بشوند؟ چند نفر تو زندان ها باید اسیر باشند؟ چند سال باید ایرانیا دور از وطن باشند؟؟؟
گیرم که میکشید گیرم که میزنید گیرم که می برید ، با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید!!!
---------------
سلام میثم عزیزم
فقط می دونم که سران رژيم از شدت وحشت خواب و آرامش ندارند
هرچه هم بيشتر می کشند، بيشتر در بلتلاق فرو می روند

Posted by: میثم از سنگسر at May 12, 2010 5:15 PM

یاد ضرب المثل گویای با دهن سگ دریا نجس نمی شه افتادم. هر کاری بکنند از ارزش کارهای عباس معروفی هرگز کاسته نخواهد شد.
آذر

Posted by: آذر at May 11, 2010 7:12 PM

معروفی عزیز!
گفته اند:شری بخیزد که بخیرباشد!
جمع کردن کتاب هایتان به نفع شما است. انسان ها از هرانچه منع شوندترغیب وسوسه می شوند تا بهش برسند ... الان دریک ناخودآگاهی صادقانه، مسولان امور کاری را کرده اند که هزار رسانه ملی وفراملی به دشواری از عهده ان می تونستند برآیند.
.
گفتگوی رهبر پژاک - ازبروکسل- با بی بی را شنیدید؟...
اگررهبرانی ازان دست داشته باشیم مردن خیلی اسان است!
جناب لطیف پدرام چندی با من بود ازشما به نیکی یادکرد...
بادرودواحترام
دریاباری
---------------
سلام رفیق
می دانی؟ من الان به منافع فکر نمی کنم
به چشمهای فرزاد کمانگر فکر می کنم
به نگاهش که توی دلم جا مانده

سلام برسان

Posted by: دریاباری at May 10, 2010 11:53 PM

من تا ابد
برای خیلی چیزها .. خیلی چیزها .. غمگین خواهم بود !
نمی دونم چی بگم استاد .. باید سکوت کنم ! و به آسمان نگاهی بی اندازم .. حداقل امشب ! / بامهر
--------------------------
منتظر کتابت هستم محمد جان
همه ی درها که بسته باشد
اینجا پنجره ای هست
و ماشین چاپ مدام می چرخد

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at May 10, 2010 9:40 PM

آه...

Posted by: AIDIN at May 10, 2010 9:25 PM

Aghaye maroufiye aziz
Cheghadr ghashange in onvane Divha va Ketabha.
Har chi bishtar azaretoon midan arj va ehterame shoma nazde mardom bishtar mishe.Vaghean jaye taasof dare,adam nemidoone baraye kodoom yek az mosibathaye keshvaresh azadary koneh.

Posted by: Afsaneh at May 10, 2010 2:18 PM

چه روزهای غمگینی... به امید ازادی کتابها روزی که رخت عزا ار تن برگیرند از عزلت خود بیرون رمیده و در دستان باز نسیم رهایی در آسمان اندیشه هامان برقصند...

Posted by: آذین at May 10, 2010 1:54 PM

استاد عزیزم سلام . ذوب شده را همان هفته ی اولی که منتشر شد خواندم . متن کوتاهی هم درباره اش نوشته و سپردم به یکی از دوستان مطبوعاتی برای چاپ که به دلایلی چاپ نشد . دوست کتابفروشی دارم که هر از گاهی همدیگر را می بینیم و دقایقی با هم گفتگو می کنیم . در آخرین دیدارمان بود که شنیدم ذوب شده را جمع کرده اند . کتاب فریدون سه پسر داشت شما را هم همو برایم تهیه کرد . با قیمت هشت هزار تومان . و من افسوس خوردم که این مبلغ به جای این که به صاحب اصلی اش برسد در جای دیگری هزینه می شود . جن نامه ی مرحوم گلشیری را هم بالاخره دو هفته پیش از دست فروشی در خیابان انقلاب تهیه کردم . به قیمت پنج هزار تومان . این ها را نوشتم که بگویم در زمانه ای که ما زندگی می کنیم نمی شود و نمی توان راه اندیشه را سد کرد . و صد افسوس که حاکمان ما چنین گمان می کنند .
---------------------
نظامی که فلسفه و اندیشه اش مبتنی بر دلالی دین و خدا باشد
اقتصادش هم بر همین مبنا می چرخد
اینها با دلالی و دین فروشی
به سادگی آدم ها را هم حراج می کنند
باید بساط واسطه را برچید تا چهره ی خدا دیده شود

Posted by: moghim at May 10, 2010 10:48 AM
Post a comment









Remember personal info?