April 17, 2010

هژبر يزدانی درگذشت

هژبر يزدانی سرمايهدار معروف و افسانهای همين نيم ساعت پيش درگذشت. او متولد سنگسر بود و از دامداری به آن ثروت هنگفت رسيده بود. مردی شيکپوش، خندان، و مردمدار که هميشه با فکرهای ويژه در هر صنعتی ابتکارهای خودش را به کار میبست تا به بهترين شکلی صنعت و کارش را به رونق و اوج برساند.
به عنوان مثال دامداری در مرام او تنها به گوسفند ختم نمی شد. در کنار و به موازات دامداری، او اقسام لبنيات، فرآورده
های گوشتی، کارخانهی پشمبافی، صنعت روده، چرم سازی، کارخانه و فروشگاه زنجيرهای "کفش ايران"،  و کود طبيعی و چيزهای ديگر به هرکدام شخصيت مستقل میبخشيد و تمامی زير مجموعهها را شخصاً مديريت میکرد. يا کشت و صنعت پنبه که انتهای مجموعه به کارخانهی پارچهبافی پاکريس در سنگسر ختم میشد؛ مجموعهای که میتوانست و میبايست تحت مديريت خودش سی هزار کارمند و کارگر را با حق مسکن در منطقهی سنگسر پوشش دهد. او اين کارخانه و خانههای سازمانی پاکريس را برای جوانان سنگسر ساخته بود. اما انقلاب شد، و حالا کارخانهی مزبور لک و لکی میکند. میگويند فقط ده درصد آن را مورد بهرهبرداری قرار دادهاند، بقيه اش خوابيد. و اما در خانههای سازمانی پاکريس آدمهای بسياری زندگی میکنند، بچهدار میشوند، نماز میخوانند، روزه میگيرند، و به جان رهبر درود می
فرستند. 

 
هژبر يزدانی در ضلع شمال غربی ميدان ولی عصر يک ساختمان و پاساژ بزرگ داشت که متعلق به "ری گاز" بود؛ ری گاز مثل بانک ايرانيان يا کارخانه قند شيروان يا قند اصفهان، بخشی از مجموعه
ی تحت مديريت او که پس از انقلاب به عسگراولادی رسيد. می
گفتند اين بخش از اموال هژبر يزدانی را عسگراولادی سيزده ميليارد تومان قسطی از بنياد مستضعفان خريده است.
آنچه من به عنوان يک آشنا بايد بگويم اين است که هژبر يزدانی در عمرش هرگز وارد باندهای فساد نشد، برخلاف آنچه نوشتند و گفتند، او نه قتلی انجام داد، نه نان کسی را بريد، نه قمار کرد، و نه اهل تفريحات مردانه بود. مردی بود خانواده دوست، که در زمان اوج، شصت و هشت هزار نفر (اعم از کارگر و کارمند و خانواده
هايشان) در مجموعههای او با کمال رضايت نان می
خوردند.  
يادم هست چند سال پيش از انقلاب هرکس از مردم سنگسر ورشکست می
شد میرفت سراغ هژبر يزدانی. او دست آدمهای زمينخورده را می
گرفت و فرصت ديگری در اختيار آنها می گذاشت تا بلند شوند و پروبال بگيرند و آبرويشان حفظ شود.
من او را چند باری ديده بودم. يکی دوبارش مراسم تاسوعا و عاشورای سال 1355 و 1356 بود که در خانه
اش در دزاشيب خرج میداد. خودش برخلاف هميشه که با لباس سفيد يا رنگ روشن ظاهر میشد، در مراسم محرم سياه میپوشيد و همان دم در سالن پذيرايی مینشست و همهی حواسش به اين بود که مهمان
ها به درستی و با احترامات فائقه پذيرايی شوند.
آدم خوبی بود. مردم سنگسر اين را می
دانند. دوستش دارند و برای او احترام فوقالعادهای قائلند. اما پس از انقلاب، از راه رسيدگان برای مصادره و غارت اموالش نياز مبرم داشتند که بگويند او قاتل و زنباره و ميخواره و بهايی و يهودی و ضد انقلاب و دزد و مفسد و نامرد و کمونيست و ليبرال و آمريکايی و عضو کانون نويسندگان و نوکر شاه بوده است. حتا يک نفر گفت با چشمهای خودش ديده که او يک کارگر مؤمن روزهدار را که زنش دوقلو حامله بوده کتک زده و حقش را خورده است. چيزهای ديگر هم دربارهی او گفتند و نوشتند، اما همه
اش دروغ بود. دروغ شاخدار؛ مثل دروغی که در انتخابات رياست جمهوری گفتند و حق مردم را خوردند.
با اينهمه من که می دانم او کی بود و چقدر به مردم و ايران خدمت کرد. حتا اگر اين چند سطر را هم نمی
نوشتم، مردمی که از ابتکار و همت و بزرگواری او صاحب خانه و زندگی و شغل شدند، آنها خوب میدانند که هژبر يزدانی چقدر به ايران خدمت کرده است.

هژبر يزدانی پس از انقلاب به کُستاريکا گريخت، و تا همين نيم ساعت پيش در شهر سن خوزه زندگی میکرد. قرار است فردا او را در همان شهر به خاک بسپارند؛ در کنار مزرعهاش، جايی که بر تابلو بزرگی نوشته شده: سنگسر.

مطالب مرتبط و بی بی سی فارسی

we like to thank everyone for remembering my dad and for those who never knew him and have opinions i am sorry for you,he was a great man and am man like my dad  loved  his country and his people.he was not bahai or muslim  but always told us that there are good and bad in all faiths.he told us to respect and love people.alot of people are envious of what he had my father never did drugs or gamble and used to work  everyday and he was smart.if some are lazy  and expect the same it is their problem.my father is a legeng.he will stay in our history even after all the small minded people are gone .all his accomplishments stay for the people of iran.baba joon rest in peace.
love you baba

kiyan 

@ April 17, 2010 2:33 AM | TrackBack
Comments

سلام.
من تا به حال ایشان را نمیشناختم. حدود6 ماه است که ساکن سمنان هستم. برای تفریح زیاد سنگسر میرم. اسم ایشون رو اونجا شنیدم. به عنوان بیطرف باید بگم مردم سنگسر با احترام اسم ایشون رو میارن. این بی حکمت نیست. کسیکه دوره پهلوی زندانی میشه و دوران انقلاب اموالش مصادره میشه؛ ملومه کسی چشم دیدن موفقیت این آدم رو نداشته.

Posted by: غریبه at November 28, 2010 12:59 PM

تحت تاثیر قرار گرفتم

Posted by: یوسف at June 8, 2010 11:10 PM

درود
شوربختانه تاریخ را همیشه فاتحان نوشته اند. تا این زمان "هزبر یزدانی" را انسان سرمایه داری میدانستم که مانند خیلی از شخصیت های این روزها خون مردم را توی شیشه میکنند .... البته تقصیر خودم است ... بایستی بیشتر درموردش میخواندیم و پیشاپیش قضاوت نمیکردیم... امیدوارم روحش شاد و با سپاس فراوان از شما بخاطر روشنگری تان .

با احترام.

Posted by: ایمان at May 29, 2010 5:49 PM

آقای معروفی!
مطلب شما درباره آقای هژبر یزدانی باید برای بسیاری ایرانی ها جالب و تازه باشد. چه خوب بود اگر شما در زمان حیات آقای هژبر یزدانی این مطلب را درباره او می نوشتید و خدمتی هم به او و هم به آن همه مردمی که هنوز گمان می کنند او سرمایه دار فاسدی بود، بکنید.
---------------------
موردش پيش نيامده بود و آدم برای نوشتن همواره دليل می خواهد
مثلا اگر جايزه ای گرفته بود
يا کسی را از مرگ نجات داده بود
يا انتشار کتابی، يا اتفاقی ديگر سبب می شد که درباره اش بنويسند
اينجوری بی مقدمه، بی معناست
خواننده فکر می کند مثلاً من رپرتاژ آگهی نوشته ام. يعنی در قبال آن چيزی دريافت کرده ام
شما نگاه به ذهن سالم خودتان نکنيد
مرضای اسلام را خدا شفا بدهد

Posted by: راهی at May 23, 2010 9:18 PM

آقای معروفی سلام-آیا مطمئن هستید که این نوشته متعلق به پسر اون زنده یاده. نحوه نگارش و غلطهای دستوریش خیلی زیاده.

تشکر میکنیم از همه آنانی که پدرم را یادآوری کردند و متاسفم برای آنانی که بدون اینکه شناختی نسبت به او داشته باشند قضاوتهای ناروایی را در موردش بعمل آوردند. او مرد بزرگی بود که عشق زیادی به مردم و کشورش داشت. او نه بهایی بود و نه مسلمان، ولی همواره به ما میگفت که در هر کیش و آیینی هم جنبه های خوب هست و هم بد. او به ما گفت که به آدمها احترام بگذاریم و دوستشان داشته باشیم. خیلی ها به موقعیت پدرم غبطه میخورند. پدر من انسان باهوشی بود که هیچ وقت آلوده به مواد مخدر و قمار نشد و آدمی سخت کوش بود. اگر بعضی ها میخواهند بدون سخت کوشی به موقعیت او برسند، راه به ناکجا آباد میبرند. پدرم یک اسطوره بود که نامش در تاریخ خواهد ماند. تاریخ جایی برای آدمهای حقیر فرومایه نخواهد داشت. همه دستاوردهای پدرم متعلق به ملت ایران است. بابا جون آسوده بخواب.
َعاشق تو هستیم بابا
کیان
-----------------
جمال عزیز
ممنونم که متن را ترجمه کردی و چه روان. مرسی
من نوشته بودم که این نوشته ی فرزند هژبر یزدانی ست
یعنی دخترش

Posted by: جمال at May 9, 2010 9:14 AM

استاد سلام
یه سوال :
اگه داستانی داشته باشم البته کوتاه ،می تونید می تونید بهم کمک کنید؟
سپاسگذارم
---------
سلام
داستانت را به رادیو زمانه بفرست حتما می خوانمش

Posted by: جان عشاق at May 8, 2010 1:36 AM

جناب معروفی عزیز. نظرتان را راجع به داستان هام می گویید؟
--------------------
سلام
حتما می نویسم
ولی این روزها سخت گرفتارم
گرفتار کار سخت

Posted by: david at May 6, 2010 11:20 AM

دودوزه‌بازی نویسندگان اشپیگل در بسیاری موارد هویداست. گفتم این را هم من بگویم: مثلا مینویسند: «...سرزمینی که مردمانش از سویی با آفرینش بازی شطرنج،... تقویم خورشیدی ...»

نویسندگان همانطور که میبینید ملقمه‌ای از راست و دروغ پدید آورده‌اند. آفرینش شطرنج و تقویم خورشیدی هیچکدام متعلق به ایرانیان نیست. نویسندگان حتا پژوهش کوچکی در این موارد انجام نداده‌اند. به اصطلاح تیپ بی طرفی گرفته‌اند تا حرف آخرشان موجه جلوه کند. به عبارت واضح میخواهند به خوانندگان القا کنند که واضح است که ایشان از ایرانیان تعریف هم کرده‌اند! (آنهم چه تعریفی که بی پایه است) پس خوانندگان لطف کنند و سایر حرفهایشان را هم باور نمایند! روش مردمان کشورهای پیشرفته در القا منویاتشان این است. یعنی خیلی باهوشانه‌تر از رسانه‌های ما عمل میکنند.

Posted by: محمد at May 2, 2010 7:33 PM

دودوزه‌بازی نویسندگان اشپیگل در بسیاری موارد هویداست. گفتم این را هم من بگویم: مثلا مینویسند: «...سرزمینی که مردمانش از سویی با آفرینش بازی شطرنج،... تقویم خورشیدی ...»

نویسندگان همانطور که میبینید ملقمه‌ای از راست و دروغ پدید آورده‌اند. آفرینش شطرنج و تقویم خورشیدی هیچکدام متعلق به ایرانیان نیست. نویسندگان حتا پژوهش کوچکی در این موارد انجام نداده‌اند. به اصطلاح تیپ بی طرفی گرفته‌اند تا حرف آخرشان موجه جلوه کند. به عبارت واضح میخواهند به خوانندگان القا کنند که واضح است که ایشان از ایرانیان تعریف هم کرده‌اند! (آنهم چه تعریفی که بی پایه است) پس خوانندگان لطف کنند و سایر حرفهایشان را هم باور نمایند! روش مردمان کشورهای پیشرفته در القا منویاتشان این است. یعنی خیلی باهوشانه‌تر از رسانه‌های ما عمل میکنند.

Posted by: محمد at May 2, 2010 7:27 PM

استاد گرامی،

در مورد مقاله‌های اخیر اشپیگل که ظاهرا شما گزارشی از آن داده بودید، برای شنیدن دیدگاهی دیگر و باز شدن احتمالی تضارب آرا در این مورد نظر شما را به این نوشته جلب میکنم.

http://shahrbaraz.blogspot.com/2010/05/blog-post.html

اشپیگل در آن مقالات سعی کرد با به هم بافتن دروغ و راست به تصور خود سرکه‌شیره‌ای قابل قبول پدید آورد. اشپیگل گرچه تا اندازه‌ی زیادی معتبر ولی در مورد تاریخ چندان معتبر نیست. مطبوعات در غرب گرچه آزادتر ولی اهداف بلند مدت را ظریفانه‌تر و با مهارت بیشتری پیش میبرند. در نگر من توهم تاریخی تا حدی واقعیت دارد ولی نه آنطور که اشپیگل سعی در تبلیغ آن دارد. این مجله به واقع در این مورد راه تبلیغ را پیش گرفته است و نه بررسی دانشی. اشپیگل حتی در موارد دیگر هم ۱۰۰ درصد معتبر نیست. بهتر است گفته است که نسبتا معتبر است. مجله غربی است و همین به صرف انسان بودن راه پیگیری منافع سرزمینی و غیره و گاهی گژی را باز میگذارد. در همه دنیا (و هم ایران) افراد کاملا و ۱۰۰ درصد منصف نادرند.

سپاس

Posted by: محمد at May 2, 2010 7:08 PM

آقای معروفی بسیار عزیزم

امروز کتاب سال بلوا را تمام کردم. مزه مزه اش کرده ام، مثال تمام چیزهای لذت بخش و دوست داشتنی که نمیخواهی تمام شود. و جداً لذت بردم و بیشتر از همیشه عاشقتان شدم و از شما چه پنهان که چقدر هوس کردم که یک حسینا نامی هم پیدا شود و یا شاید وجود دارد و من باید پیدایش کنم که عاشقش شوم و لابه لای کوزه هایش گم شوم و ...
خوشحالم که هستید و امیدوارم که همیشه همینطور خوب باشید.

آخ که چقدر زییییییییییییییییییییییییییاد دوستتان دارم.
زنده و پاینده باشید
--------------------
از لطف تان ممنونم

Posted by: فاطمه at May 2, 2010 4:07 PM

استاد عزیزم سلام .
برایتان ایمیلی فرستادم .
اگر به دستتان رسیده ، لطفا بی خبرم نگذارید .
-----------------
ای میلی اگر برسد جواب میدم
سلام

Posted by: moghim at May 2, 2010 3:20 PM

salam aghaye marofi,,,delamo baz be bahane andakhti ,,,,azet khahesh mikonam ,,agee barat momkene har tori ke shode telfon va ya e mail mano dar ekhtiyar kurush barinjo begozarid,,,,,,,hatman be ou yad avari konid ,,,dost zanan khedmat sarbazi ,,,dar dabirestan nezam midan pastor,,,,,,,mamnon mamnon hastam az shoma ba in ke midanam khili gereftar hasti va sareton shologhe,,,,

Posted by: iraj shabani at April 28, 2010 9:01 AM

http://www.neshatnews.com/fa/pages/?cid=657

Posted by: گارسیا مارکز at April 27, 2010 5:08 PM

جناب معروفی عزیز سلام

سپاس از مهر بی کرانتان.
خوشحالم می کنید اگر لطف دیگری کنید و آدرس ایمیلتان را در اختیارم بگذارید. همان طور که می دانید سایت تان فیلتر شده و باز کردن اون خودش هفت خوانی داره.
این هم از مزایای مملکت ما!!!
------------------
این هم آدرس ایمیل :
abbasmaroufi@googlemail.com
مانا باشید و شاد

Posted by: بهناز at April 27, 2010 12:29 PM

بلسي جان من عاشق خط به خط نوشته هاتم...ما رو از لذت خوندن نوشته هات و غرق شدن تو اين درياي بي كران محروم نكن.

Posted by: مهديه at April 27, 2010 9:28 AM

سلام استاد گرامی،
آرزو می کنم روزی آثارتان بدون ذره ای کاستی در ایران چاپ بشود. همین که در این تیرگی کنار ما ایستاده ایید دلگرمی است!

Posted by: benoni at April 26, 2010 8:55 AM

با سلام
صدای شما را از رادیو زمانه در ارتباط با روز کتاب شنیدم. ای کاش روزی شود که دوباره به ریشه های خویش باز کردیم بی هیچ آه و حسرتی
پایدار باشید
خیال تشنه

Posted by: mihan at April 25, 2010 2:52 PM

جناب معروفی سلام

روح این بزرگوار شاد و یادشان گرامی. و خوشا به حالشان که این عده ی کثیر دعا گوی شان هستند.

جناب معروفی عزیز همونطور که قبلا هم گفتم بنده تازه با شما آشنا شدم و چند تا از کارهای زیبا تون رو هم خوندم. هم خودم و هم عده ای از دوستانم بسیار مستاق هستیم که رمان تماماً مخصوص تان را بخوانیم، و یا به قول خودم ببلعیم.
فضا سازی تان را بسیار دوست دارم. از درس هایی که برای مان در وبلاگتان گذاشته بودید بسیار استفاده کردم و از آن ها نت برداری هم کردم تا هر از چند گاهی دوباره و دوباره مطالعه اشان کنم تا خوب آویزه ی گوشم شوند.

درخواستی که از شما دارم این است که ممکن لطف کنید و به بنده در یافتن و خواندن رمان تماما مخصوص یاری بدید؟

اگر هم لطف کنید و به کلبه ی تاریکم قدمی بگذارید و بنده رو از نظرات خوب تون بهره مند کنید، بسیار بسیار شادمانم خواهید کرد.

منتظر جوابتان خواهم بود.
همیشه مهربان باشید شادان
-------------------
سلام
اگر مسافری از اروپا گذر کرد می توانم رمان را توسط او بفرستم

Posted by: behnaz at April 23, 2010 9:29 PM

cheghadr khoshhal shodam ke shoma ham zadeye ostane semnan hastid.khoda pedare shoma ro ham gharine rahmat konad

Posted by: naghmeh at April 23, 2010 6:54 PM

سلام آقای معروفی. نمی دونم بین این همه کامنت وقت می کنید مال من رو هم بخونید یا نه . فقط می خواستم بگم من و همه ی بچه های دانشکده ی ادبیات خیلی ارادتمندیم.
----------------
ممنونم
و بله که همه را می خوانم

Posted by: بهزاد at April 23, 2010 4:05 PM

واقعا متاسفم. حتما براتون خیلی سخت بوده.
لعنت به این آدمهای احمق...
یعنی اینها حتی به اسم بهرام صادقی هم رحم نکردن...
-----------------
آره
به اسم بهرام صادقی هم رحم نکردن

Posted by: at April 23, 2010 1:07 PM

راستی
شما نسخه ذوب شده ایران رو خوندید؟؟
دیدید چقدر کتاب رو تغییر دادن؟ سانسور در حد سانسور صدا و سیما اتفاق افتاده
با اجازه خودتون بوده؟
-----------------------
بله. با اجازه ی خودم تکه تکه ام کردند
اینهم خود حکایتی ست

Posted by: at April 22, 2010 10:13 PM

باز هم سلام
توی این روزهای بد تنها ادبیات است که دارد به دادمان می‌رسد و دختر روی جلد قلمدان که رهایمان نمی‌کند...
.
لطف بی‌دریغتان را فراموش نمی‌کنم.
همیشه با محبت‌ها و حمایت‌هایتان ما را شرمنده خودتان کرده‌اید.
خیلی خیلی ممنون.
منتظر دریافت داستان و دست‌نوشته‌تان هستم.
------------
چشم. به زودی می فرستم

Posted by: سینا حشمدار at April 22, 2010 10:11 PM

جناب معروفی عزیز

به گمانم همین روزها سالگرد گشایش خانه ی کتاب هدایت است. همیشه درش باز و درونش پر رونق باشد. امیدوارم یک روز به برلین بیایم و شما را در آنجا ملاقات کنم و کتابها ر اببینم ببویم و چند تا را با خود ببرم... در شهر ما کتاب فروشی ایرانی نیست که نیست... 
------------------
سلام
بله. اینجا هشت ساله شد
اميدوارم به زودی بياييد

Posted by: آذین at April 22, 2010 6:36 PM

خدایش بیامرزاد

Posted by: ح.ذ.خ at April 22, 2010 7:50 AM

سلام دوست عزیز آقای عباس معروفی.
از سایت تان خیلی استفاده کردم.
من در کابل زندگی میکنم و دوست دارم که وبلاگم در جمع پیوند هایت باشد. اگر ممکن بود.
سر سبز باشید.
در ضمن یک طنز نوشته هم دارم.
------------
درویش جان
نوشته هات را خواندم. و این خوابت

Posted by: ehsan darwish at April 21, 2010 3:38 PM

Salam aghaye Maroufi aziz
Khaili delam mikhast ye matlabe jadid az shoma to in site bebinam vali aslan fekr nemikardam dar morede marge ye bi gonahe dige bekhoonam.....be har hal ta boode chenin boode har ki zoor dare digaran ro ham rahat kharab mikone
khoshhalam ke dastatoon baz be hagh roye kaghaz laghzide.
hameye ma az sayamoon ham mitarsim shayad az jahl va zaafe khoodemoon bashe.
-------------------------------
افسانه عزیز
این تصور که آدمها بی لغزش و بی گناهند مال کسانی ست که چشم شان را به روی واقعیت بسته اند
به هر حال وقتی کسی بده بستانی می کنه، کار می کنه احتمال اشتباه و خطا هم داره، و انسان جايزالخطاست. به ويژه به قول ترکها سنگ به پايی می خوره که بيشتر می گرده، اما همين که آدمی با اين قدرت مالی در حلقه ی فساد و قتل و آدم ربايی و خفه کردن ديگران قرار نگرفته، و شصت و هشت هزار دعاگو داره، خيلی ارزشمنده
من به همه چيز نسبی نگاه می کنم. و اين آدم نسبت به جايگاه و قدرت و امکاناتش يکی از تميزترين مديران صنايع ايران بوده
يادم هست روزی در خانه ی ما يکباره گوشه ی کتش را کنار زد و يک کلت کوچولو درآورد و داد دست پدرم. گفت: آقای معروفی اين کلت وقتی گلوله ش اصابت کرد منفجر ميشه، خيلی هم کوچک و سبکه. ميخوای يکی هم واسه ی شما بگيرم؟ پدرم گفت: نه. ممنون. من به اسلحه احتياج ندارم.
هژبر گفت: ولی من ناچارم اينو داشته باشم. چون... و همه اش يک پُز بود جلو پدرم، و خوب می دانم که هرگز يک گلوله هم از آن کلت شليک نشد. به نظرم می اومد يه پسر بچه داره جلو همقدش خودشو جلوه ميده و چقدر خوشحال بود
شب عاشورا يک سويچ طلا داد دست من گفت اين کليد ماشين کاديلاک سويل منه. و از پنجره ماشين را به من نشان داد، گوشه ی حياط. گفت از اين ماشين فقط سه تا توی ايران هست. می خوای اينو بهت هديه بدم؟
گفتم فکر نکنم پدرم اجازه بده که اين هديه رو بپذيرم. ولی به هر حال ازتون ممنونم. می بينيد؟ جلو من، جوانک هجده ساله هم داشت يکجوری آن پسر بچه جلوه فروش رو نشون می داد، پُز می داد. و همين چيزها ابعاد انسانی ش رو برجسته می کرد. و از ياد نمی برم رلوز دومی که از ايران گريختم به من تلفن زد و کلی حرف زديم. گفت هر کمکی بخواهم آماده است در اختيارم بگذارد، و من باز هم غرور خانوادگی رو ترجيح دادم، و ازش تشکر کردم
شرايط آنجور بود، و يک آدم با چنان قدرتی اين حداقل پُزدادن را داشت. اينها ويژگی های انسانی ست، بايد داستانی به همه چيز نگاه کرد
از نگاه داستانی بسيار چيزها رنگ انسانی می گيره، اما از نگاه سياسی و امنيتی و ايدئولوژيک ابعاد هر چيزی مخوف و توطئه آميز ميشه

Posted by: Afsaneh at April 21, 2010 1:38 PM

خدايش بيامرزد...

Posted by: sarah at April 20, 2010 10:24 PM

با درود و سلام استاد معروفی عزیز
نمیدونم چرا نمخواهیم بفهمیم که دین یک چیز شخصی هست و به خودفرد مربوط هست نه به دیگران
از چراغعلی اعظمی سنگسری میگیم، میگن بهایی بوده ، خب اون بهایی ایا کسی بین شما غیر بهایی ها تونسته از شهرم سنگسر و تاریخش کتابی بنویسه
این هژبر هم خدایش بیامرزد برای شهرم کار کرده یه کاخ داشت که الان شده هتل که هنوز باعث افتخار ماست یک هتل به این شیکی داریم ، کارخانه پاکریس را او احداث کرده که بالای دوهزار تا کاگر داشت و تو این چند سال زیر 400کارگر دارد که حقوقشون هم همیشه با تاخیر میدن ، کفش اطمینان هم یک کارخانه دیگر او در سنگسر هست.
من چیکار با دین یا مذهبش دارم با کارایی که برای شهرم کرده من بهش افتخار میکنم و به نیکی یاد میکنم و از این حکومت دینی هیچ خیری به شهرم نرسیده و همیشه سعی کردن همه چیزو از ما بگیرن و چیزی به ما ندادن و هیچ گاه به نیکی از اونا به نیکی تو تاریخ ثبت نخواهد شد.
با سپاس
بدرود
-----------------------
میثم عزیز
تمام این کشمکش سی ساله به خاطر این است که دین فروشان با ایران دارند وداع می کنند
و برای این وداع تاریخی بهای سنگینی باید پرداخت چون دالالان دين در تمام شئونات زندگی مردم رخنه کرده اند
و این یک وداع تاریخی است
چيزی به درازای هزار و هشتصد سال

Posted by: میثم از سنگسر at April 20, 2010 12:16 PM

به مهدی:
هم میهن گرامی، من کجا گفته ام که بهائیان مردمان بدی هستند؟ تنها به آقای معروفی خاطرنشان کردم که ای مرد راستگو...شما که در مقاله حاضر شهادت میدهید که هژبر درایام محرم خرج میداد، آیا به شهادت همین خوانندگان فعلی این وبسایت اعتنائی دارید که هژبریزدانی یک بهائی بوده وآنطور که من میدانم وبچشم خوددیده ام ودر تواریخ هم نوشته اند، یک هم میهن بهائی حتی به قیمت ازدست دادن جانش هم دست از آئینش نمیکشد وبدروغ هم خودرا غیربهائی قلمداد نمیکند. حالا، یا این داستانی که آقای معروفی درباره هژبر و عزاداری ایام محرم وی روایت میکند، درست است یا نادرست. اگر این روایت معروفی درباره هژبر درست است وهژبر واقعاً بهائی، تظاهر به شیعه بودن میکرده، پس ثابت میشود که هژبر آدم نان به نرخ روز خور ودودوزه باز و دغلی بوده و به کیش بهائی درآمدن وی به دلائل شخصی دیگریست. ولی اگر روایت معروفی درباره هژبر وعزاداری محرم ازسوی او نادرست باشد، پس آقای معروفی آدم دروغگوئیست چون تاکنون دیده وشنیده نشده که یک هم میهن بهائی در ایام محرم بساط عزاداری راه بیاندازد. این روش استدلال که من اینجا در پیش گرفته ام، براساس تناقض گوئی یک راوی است. حتماً آقای معروفی که 11 سال معلم ادبیات بوده وهمچه معلمی باید که دروس فلسفه ومنطق را هم گذرانده باشد، باید که مواظب اظهارات خود هم باشد. این روایت ایشان، روایت کوسه وریش پهن است. اگه طرف کوسه است پس داستان ریش پهنش چیست؟

به آقای معروفی:
من تجربه خودم را درمورد آن نویسنده نما برای شما نوشتم و دیگر از آن منبعد از اینکه هالو شده و دردام مأموران اطلاعاتی جمهوری اسلامی بیافتم، خودداری خواهم کرد. من نه به شما تهمتی وارد کردم ونه حتی قصد بدی داشتم. بطور سربسته به شما به عنوان یک نویسنده صاحب سبک وفکر، تنها تذکری دوستانه دادم. خود پیگیری کنید وبه بینید که چه کسانی در خارج از ایران خودشان را دشمن خونی جمهوری اسلامی نشان میدهند ولی مرتب وبدون دردسر ومزاحمت به ایران رفت وآمدکرده و باوجودآنکه در خارج از کشور نه دارای شغل وممر درآمدی هستند، از من وشما که بلانسبت شما، از بام تاشام برای زنده ماندن جان میکنیم، راحت تر زندگی کرده وهرروز هم در یک نقطه ازدنیا برعلیه جمهوری اسلامی سخن پراکنی میکنند. اینها هستند که از یک سو سرشان درتوبره آخوندهاست واز سوی دیگر خودشان را درمقابل هم میهنان برونمرز به دریوزگی وافلاس میزنند.
من آنچه شرط بلاغست باتو میگویم/توخواه از سخنم پند گیرو خواه ملال
ببخشید که نمک ناخورده، نمکدان شکستیم.
اگر روزی گذر کردیم به برلن/بگوئیم شرح حال آن قلمزن
چنانش اشکارسازیم به گردون/توخواهی دید چرا دارم جگر خون
ولی ای ع. معروفی صبورباش/الهی زود رسد آنروز، ای کاش

Posted by: علی کبیری at April 20, 2010 3:05 AM

یکی از دوستان نظرات خانم فریده دیبا مادر شهبانو فرح پهلوی رو در مورد مرحوم ِزدانی نقل کردند ایشان را توجه میدهم به ابن نکته که کتابی که به عنوان خاطرات خانم دیبا در ایران منتشر شده به تصدیق شهبانو جعلی است و در واقع ایشان هیچ کتاب خاطراتی نداشته اند .

Posted by: karen at April 20, 2010 2:46 AM

بد از ۳۱ سال هنوز مردم سنگسر روزی خود را از کارخانه های او که تقریبا
۸۰% آن به علت دزدی عوامل جمهوری اسلامی و نا کار آمدی مدیران انتصابی به
دست میآورند و او را به عنوان یک وطن پرست و اقتصاد دان میپرستن که
باعث افتخارشان است
به عنوان یک سنگسری این واقعه ناگوار را به همه ایران دوستان و سنگسریها در تمام دنیا تسلیت میگویم
روحش شاد

Posted by: Mahdi at April 20, 2010 2:35 AM

سلام به خاندان یزدانی
من هم به نوبه خودم درگذشت هژبر یزدانی را به شما و همه سنگسریان وهمشهریان عزیز تسلیت میگویم
یادش گرامی باد و روحش شاد باد۰
هژبر یزدانی زنده است مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
ناصر احمدیان از طرف پروریهای

Posted by: ahmadian at April 19, 2010 11:44 PM

ta chashi bela ba youn matne ziba, khodayash biamorzard
Ali as fanland
-----------
سلام علی جان
ته چشی بلا

Posted by: at April 19, 2010 9:06 PM

آقای معروفی عزیز
من کمی در باره هژبر یزدانی تحقیق کرده ام و میدانم که او بخشی از ثرونش را از راههای غیر قانونی کسب کرد. اما همین که او فقط بخاطر مذهبش از تمام حقوقش محروم شد کافی است که هژبر را از اتهاماتی که برای او می شمارند تبرئه کنیم . همانطور که بدرستی نوشته بودی او با ثروتش برای جوانان هموطنش کار ایجاد کرد و امکان فعالیت شرافتمدانه را برایشان فراهم کرد و البته دستش به خون کسی آلوده نشد. روانش شاد. درود بر شجاعت اخلاقی تو.

Posted by: کیوان at April 19, 2010 8:52 PM

khoda rahmatesh konad, cheghadr be eghtesade ostane semnan komak kardo mordomo dolat ham khob dast mozdesho dadan...va asafa...az mosalman bodane khod sharmsarammmm..sangesar bedoune oo yani hich

Posted by: naghmeh at April 19, 2010 8:06 PM

جناب معروفی عزیز

بعد از شنیدن خبر درگذشت هژبر یزدانی به یاد کتاب جدید دکتر عباس میلانی افتادم و شرح زندگی‌ هژبر رو که به دقت و با منابع نوشته شده مطالعه کردم. البته به نظر من هر انسانی‌ نکلت منفی‌ و مثبت در زندگی‌ داره و قضاوت کلی‌ در مورد زندگی‌ یک شخص بجا نیست. متاسفانه برداشتی که من داشتم در خیلی‌ از موارد از جمله ثروت هژبر کاملا با برداشتی که از نوشته شما میشه متفاوت است. مقدار زیادی از ثروت هژبر از طریق اختلاس‌های کلان بانکی‌ و حمایت بی‌دریغ نصیری و ایادی از او به دست اومده. برای اطلاع شما رو ارجاع میدم به این کتاب:


Eminent Persians
Abbas milani
Syracuse University Press
2008
pp. 779-807

Posted by: ehsan at April 19, 2010 6:27 PM

بهم ثابت كردي كه همون عباس معروفي { گردون} ي...مرسي از اينكه كتره ئي رو برام نوشتي..باز ازت ياد گرفتم ..اما ..عباس عزيز... به اين يار غار ديروز و امروزت ...يد الله رويائي بگو كه بسپار حداقل ادب و نزاكت و مرام و مسلك را از تو ياد بگيرد..باز گلي به جمال ت. ...نازنين...
-------------------
رامین عزیز
یداله رویایی یکی از بزرگترین شاعران معاصر ماست
آدم نازنینی هم هست
باید احترامش را نگه داشت
نه؟

Posted by: رامين at April 19, 2010 5:33 PM

با درود
اگر خدا هژبر یزدانی را بیامرزد
پس خدا باید تیمور بختیار را نیز بیامرزد
پس در اینده محسن رضایی و پسرش رانیز خواهد امرزید
چه خدای عادلی داریم؟ که هرکس از قول ایشان هرکس را خواست می امرزد.
پس تاریخ حق قضاوت در مورد نابکادان، دزدان و جانیان را ندارد؟
با سپاس
مزدک

Posted by: Mazdaq at April 19, 2010 4:09 PM

سلام استاد
برایشان آرزوی آرامشی ابدی دارم.
.
طی این چند ماهه گذشته درگیر کارهای سایت بودیم و احتمال زیاد تا آخر این ماه همه چیز رو به راه و آماده است.
فقط چند خواهش داشتم.
استاد بناست که یک قسمت جداگانه توی سایت برای دانلود گردون قرار بدهیم که اگر مایلید می‌خواستیم متنی از خود شما را آنجا به عنوان معرفی یا اجازه انتشار یا هر چیز دیگری که صلاح می‌دانید، قرار بدهیم.
بناست که هر ماه یک شماره گردن روی اینترنت قرار بگیرد. حتی اگر مایل باشد می‌توانیم متنی از شما را در هر شماره گردون بگذاریم.
مطلب دیگر، اگر اجازه بدهید می‌خواستیم یکی از داستان‌های شما که چاپ نشده را برای شماره اول در سایت قرار بدهیم، اگر برایتان امکانش هست برایم میل کنید، خیلی خیلی ممنون می‌شوم.
با تشکر از محبت همیشگی شما
سینا حشمدار
-------------------
سلام سينا جان
سری به وبلاگت زدم
- لابد شما هم قشنگید
- کاش می توانستید ببینید
- من اهل تماشا نیستم
اهل آهنگ های غم انگیزم...

باشد. برای آغاز يک مطلب می نويسم
يک داستان جديد هم دارم که مال همين روزهاست
خيلی دوستش دارم
اين هم مال شما

Posted by: سینا حشمدار at April 19, 2010 2:57 PM

درود و تسلیت استاد
خبری داشتم
به دلیل عدم صدور مجوز برای برگزاری مراسم یاد بود در سنگسر روز پنجشنبه02/02/1389 عزای عمومی اعلام شده و دوستداران او لباس مشکی به تن خواهند کرد.
نمیتوانم حرف بزنم بسیار ناراحت هستم
------------------------
ممنون که خبر دادی
روز پنجشنبه دوم ارديبهشت مردم سنگسر سياه می پوشند
و هر کس در خانه ی خودش می تواند يادبود بگيرد
و لابد پُرسه هم در کوچه و خيابان برگزار می شود، هرکس از کنار ديگری گذشت سلامی می کند و همين يعنی حلقه ی وصل

Posted by: S at April 19, 2010 12:18 PM

از اینکه می‌خوانیدش سپاسگزارم.
بلند نام باشید...

Posted by: Benoni at April 19, 2010 12:00 PM

سلام. ايشون رو نمي شناختم. ضمنن به علي كبيري بگم كه بهايي بودن دليل بر بد بودن اين آدم نيست. ضمنن هر بهايي كه حتي به زيان بگه بهايي نيستم از ترس مال و جان و....... از اون موقغ ديگه بهايي نيست. از بهاييت خارج شده. اونا تقيه ندارن نه اين كه از سر عشق و علاقه اين كار رو بكنن.
-------------------------
نامه ی فرزند هژبر يزدانی همين جا هست به انگليسی، توضيح داده همه چيز رو
اگر کسی ترجمه اش کنه ممنون ميشم

Posted by: مهدي at April 19, 2010 9:40 AM

از این سرمایه دارهای بهایی آدم کش زنباره همه جای ایران زیاد بود که کشتند و اموالشان را صاحب شدند
خدا نکند ملتی بخواهد خشکه مقدس و متعصب باشد. وگرنه کسی جرات نمی کرد روی زندگی خصوصی کسی انگشت بگذارد

Posted by: مریمی at April 19, 2010 9:23 AM

بنیاد مستضعفان جز غارت مردم بی گناه چه کار دبگری انجام داده؟!!!با تمام توصیفاتی که از این مرد کرديد تنها همین که چرخه ی اقتصاد آن کشور را به خوبي به گردش در آورده بود و هزاران نفر با خانمان و صاحب شغل کرده بود نیکویی این انسان را باز گو می کند.
جلادان رژیم با همین سیاست غارت بود که آن همه ثروت نقدی و از آن مهم تر فکری را از ایران فراری دادند و چراغ خانه را خاموش کردند تا در تاریکی بهتر مردم را بچاپند.من هم از پدرم در مورد خدمات اين مرد بسیار شنیدم (من هم گیلانیم !) و به قول شما چه فرق می کند دین او چه بوده؟!!!البته از دید کسانی مانند شاه ابله يا این آخوندهای خونخوار که دین غیر و سیاست را جرم می شمارند او مجرم بوده صد در صد!
با مقایسه ی پیغام های مخالف رسیده و با توجه به اینکه سایت شما چقدر براي رژیم تحملش دردناک است ، می توان فهمید که که همه ی آنها نوشته یک نفر است(طرف بس که خنگ بوده الفاظ محفلی خود را به شما نسبت داده مانند مومن!!!
من به راستگویی شما وقوف کامل دارم .
مرسی
-------------------------------
مازيار عزيز
کاش روزی برسد که هرگز دروغ نشنويم
به هيچ دليلی

Posted by: maziar at April 19, 2010 8:11 AM

ba doorood
he was a economic minded ,big businessman,inventor,and investor,he was a king for sangesar,he was a proud of sangesar,and he was a name in sangesar for a whole generation of sangesar to come.
he also made a big fortune in costarica because he was a good businessman
bless his sole
long live his memories ,

Posted by: broz hamedi at April 19, 2010 6:56 AM

we like to thank everyone for remembering my dad and for those who never knew him and have opinions i am sorry for you,he was a great man and am man like my dad loved his country and his people.he was not bahai or muslim but always told us that there are good and bad in all faiths.he told us to respect and love people.alot of people are envious of what he had my father never did drugs or gamble and used to work everyday and he was smart.if some are lazy and expect the same it is their problem.my father is a legeng.he will stay in our history even after all the small minded people are gone .all his accomplishments stay for the people of iran.baba joon rest in peace.
love you baba
kiyan

Posted by: kiyan yazdani at April 19, 2010 6:11 AM

we like to thank everyone for remembering my dad and for those who never knew him and have opinions i am sorry for you,he was a great man and am man like my dad loved his country and his people.he was not bahai or muslim but always told us that there are good and bad in all faiths.he told us to respect and love people.alot of people are envious of what he had my father never did drugs or gamble and used to work everyday and he was smart.if some are lazy and expect the same it is their problem.my father is a legeng.he will stay in our history even after all the small minded people are gone .all his accomplishments stay for the people of iran.baba joon rest in peace.
love you baba
kiyan

Posted by: kiyan yazdani at April 19, 2010 6:10 AM

جناب معروفی
درپاسخ گوشزد دوستانه من که جای تعمق بیشتری داشت، دست به قرشمال بازی زدی ومرا دروغگو خطاب کردی. خب، من برتو خرده نمیگیرم چون بااین واکنش عمق شخصیت واقعی خودت را به معرض نمایش گذاشتی. هژبر یزدانی آن شخصیتی نبود که تو تصویرش کرده ای. اگر به اندازه یک جو مغز در سرت باشد، میتوانستی بایک حساب دو دوتا چهارتا متوجه شوی که یک چوپان نمیتواند درمدتی کوتاه به آن ثروت افسانه ای دست یابد. اصلاً تو اطلاع داری که درقوانین کستاریکا به چه اشخاصی پناهندگی میدهند؟ درهمین سایت تو هم میهنان بهائی شهادت میدهند که هژبر یزدانی بهائی بوده وتو در مرثیه نامه ات ازخرج دادن او در ایام محرم واینکه دم در می نشست واز عزاداران پذیرائی میکرد، یاد میکنی. حالا تو به من بگو که جنابعالی دروغگو تشریف داری یا من؟ من به دین ومذهب مردم کاری ندارم وهرکسی آزاداست تا هر عقیده ای داشته باشد. ولی اینرا هم بخوبی میدانم که هم میهنان بهائی ما حتی اگر تهدید به مرگ هم بشوند، حاضرنیستند تادین خودرا انکارکرده وتظاهر به مسلمانی بکنند. اگر اطلاعات تاریخی درست وحسابی داری، برو واین واقعیت را تحقیق کن. آنوقت تو میآئی واینجا بساط ننه من غریبم بازی راه میاندازی وبه دروغ هژبر را میخواهی مسلمان وآنهم از نوع شیعه اش به مردم قالب کنی؟ الا معروفیا اقرار میکن...توئی یامن؟!
---------------------------------
نوع کلام من با شما تفاوت دارد
من آنچه خود به چشم خويشتن ديده ام قورت بدهم چون شما جور ديگری فکر می کنید؟
ممکن است مغز در سرم نباشد، ولی به مصلحت نان نخورده ام
و چيزهايی می دانم که جای نوشتنش اينجا و حالا نیست
بماند برای روزگار راستی

در کامنت قبلی هم از شما پرسيدم اگر دروغ سر هم نمی کنيد نام کتاب و نويسنده بدلی را بگوييد که ببينم کجا من چنين خطايی کرده ام و شما را به گمراهی و خسران انداخته ام، اما شما باز هم زيرابی رفتيد و چند قلوه سنگ ديگر به کله ی بی مغز من پرتاب کرديد
و تکرار می کنم تمام آن چيزهايی که نوشته ام از شنيده هام نبود، آن بود که خود ديده بودم
با اينهمه اگر ادب داشته باشید به نفع خودتان است، برای خودتان احترام می سازید
نه من

Posted by: علی کبیری at April 19, 2010 2:37 AM

درود به روحتان که تعصب ندارید.
----------------
ممنون
و يک توضيح
کارخانه ی قند شيروان صحيح است. ابتدا نوشته بودم قند فريمان که تصحيح کردم
ببخشيد

Posted by: سروش at April 18, 2010 10:54 PM

آقای معروفی، گویا آقای یزدانی بهائی بودند بد نبود این مطلب را بدون ذکر التفاتات ج.ا.ا. یاد میکردید.
---------------
حالا فرض کنيم چنين باشه. چه فرقی داره؟
آدم بهايی شب عاشورا مراسم ميگيره؟

Posted by: پویا at April 18, 2010 10:51 PM

سلام استاد
خيلي وقته كه نيومدم اينجا به خاطر فيلتر
خدا رو شكر كه تونستم بيام بالاخره يه فيلتر شكن سايت پيدا كردم كه خوب كار مي كنه
خيلي ها كه كار كردن رو بي آبرو كردن
درچند خط خيلي كوچيك ، درحد دو يا سه خط يه مطلبي گذاشته ام از كي از اكبراكثيراست ، كه اوضاع را نشان مي دهد رسيديد بخوانيد و نظر بديد
من اول شدم اين هم شاديم را دو چندان كرد
روح اين انسان بزرگ شاد باد
من خيلي وقته نيومدم كاش مي شد داستان كه مي خونديد يه طوري خبردار مي شدم البته مي دونم احتمال زياد ضعيف بوده و نخوندين
به اميد آزادي
------------------
حتما می خونمش

Posted by: بهمن صادقي at April 18, 2010 9:38 PM

Lotfan befarmaid chetor mishe in maghale ra be dustan forward kard.internete man copy nemikonad. ba tashakor

Posted by: bosshogg40@hotmail.com at April 18, 2010 9:31 PM

جناب معروفی،

پس از خواندن خبردرگذشت هژبر یزدانی در تارنمای شما ومحاسنی که درمورد او برشمرده اید، لختی با خود اندیشیدم که آیا این همان معروفی خودمان است که چنین مرثیه ای درسوک هژبر خان سرداده است؟ بهرحال چون بطور حتم از دانستنی ها ونادانستنی های شما بی خبرم، دراین مورد از خیر قضاوت درمورد شما میگذرم. ولی بدانید وآگاه باشید که شاید نادانسته به مرثیه خوانی در مورد ایشان دست زده اید.

بیاد میآورم که چند سال پیش درمورد کتاب بی مقدار یک نویسنده بدلی دست به تبلیغ زدید ومن براساس اعتماد به شما، چندین مجلد از کتاب آن نویسنده را به خاطر حمایت مالی از نویسندگان ایرانی درتبعید، سفارش دادم، ولی تنها یک جلد از آنرا برای خودخواستم. بعدها برمن روشن شد که آن نویسنده آن چنان که شما گفته بودید، نیازی به حمایت من وامثال من نداشت. او ممر زندگیش از جای دیگری حسابی تأمین است. تا چه اندازه دیگران نیز چون من، نشانی محل سکونتشان را از طریق آن نویسنده در اختیار کسان دیگری قرارداده بودند، شک نیست بسیاری از آنان.

مایلم تنها به شما به عنوان یک نویسنده، گوشزد کنم که تاواقعیت امری برشما محرز نشده است، از قلمفرسائی در مورد خوب وبد آن خودداری کنید. از ما که گذشت.
-------------------
نویسنده ی بدلی؟
چرا اسم نویسنده و کتاب را نمی گویید؟
چرا اینهمه در کشور من دروغ ساخته می شود؟
دلیلش چیست؟

Posted by: علی کبیری at April 18, 2010 9:27 PM

آقای معروفی عزیز این مطلبتان راجع به این مرد سرمایه دار ملی واقعا جای تمجید دارد که باعث میشود لااقل نسلی که نمیشناسند اشنا گردند و کسانی که میشناختند و وصله هایی به ایشان و امثالشان که کم هم نبودند میچسباندند شرمنده گردند و . . . اما دوست عزیز این نکته را به مطلب شما میخواستم اضافه کنم که آقای یزدانی علاقه وافری به ورزش باستانی داشتند و از خیلی ها شنیدهام که در مراسم گلریزان که مبلغی برای امری جمع میگردد از او دعوت میشد و او با قبول دعوت ها همواره مبالغی قابل توجهی هم پرداخت میکردند .
روانش و یادش گرامی باد

Posted by: حسین . امیریه at April 18, 2010 7:02 PM

salam
in khabaro az sangesar.ir khonde boodam
khoda ned beymarze

Posted by: salmani at April 18, 2010 5:11 PM

Maroofi Joon..!!

Mahale to regime pahlawi intor ke in aga roshd kar bedone jenayat wa amale kasif bashee..khodeto khrab nakoon..mage tou chegadr in mardoo mishnakhti??
Be wojdanet roojou koon

ya ali
yek irani moslaman
------------------
اميدوارم نامسلمان نباشی

Posted by: Ensan at April 18, 2010 5:06 PM

Just to say how sorry I am to learn Mr Hoghabr Yazdani died, he was hero of Sangesari people and we all going to miss such an important person in Sangesari history, god bless his family. Such a loss.

Posted by: Behnoush at April 18, 2010 2:51 PM

Khodayesh biyamorzad.. Hameh dostash dashtim. ma va aghlabe famil va dostan

Posted by: ali at April 18, 2010 2:28 PM

ممنون از نوشته تان. ساختمان شیشه آبی رنگ در ضلع شمالی میدان ولی عصر که به آن اشاره کردید. سالها خوابگاه دانشجویان دانشکده علوم قضائی بود.
در سالهای اول انقلاب فیلمی ساخته شد با عنوان پرونده که فرامرز قریبیان بازیگر نقش اول آن بود، داستان فیلم از همان ماجرای ساختگی که به آن اشاره کردید الهام گرفته بود و شخصیت اول منفی فیلم (با بازی ولی الله شیراندامی) برگرفته از هژبر بود. در صحنه ای از فیلم همان ساختمان شیشه ای آبی رنگ میدان ولی عصر نشان داده می شود که دفتر شخصیت اول منفی فیلم هم در آن قرار دارد.
پاینده باشید.

Posted by: مهرداد at April 18, 2010 1:59 PM

سلام
درگذشت اسطوره سخاوت و مردانگی رو به شما و همه سنگسریها تسلیت می گم. بابت مطلب خوبتون بی نهایت سپاسگزارم

Posted by: ورمزی at April 18, 2010 9:46 AM

متشکرم از این که از این مرد بزرگ نوشتید.
تمام سنگسری های اصیل او را دوست داشتند و یادش رو گرامی خواهند داشت.

Posted by: Hady at April 18, 2010 9:32 AM

salam
dami ta garm , khali merkeyine .
kheda amo hozhabr de biyamorze .
man kheily kochik bodam ama hich vaght khobihayi ke pedaram az amo gofte yadam nemire . be ghole shamlo hamamon : forsate zistan ra dast baste dahan baste gozashtim. be omide didar dar hamshahriye khubam. dostdare shoma alireza az tehran
ta sali no ta sazegar
----------------------
دم شما هم گرم و سرتان سلامت

Posted by: ali reza at April 18, 2010 9:25 AM

khoda biamorzatesh

Posted by: at April 18, 2010 9:01 AM

salam,,,,,aghaye marofi khasteh nabashi ,,tasliyat ,,migam be shoma az nazdik ta hododi in agha hojar ra mishenakhtam,,,,,,,khastam be kurush damad hojabr ham tasliyat begaam ,,age baraton maghdoor bood adres email mano be kurush bedehid,,kurush barinjo yeki az behtarin dostan man dar oun zamonha bood..yadesh be khir,,iraj shabani az finland
------------------------------
سلام
اگر تماس گرفتند حتما

Posted by: iraj shabani at April 18, 2010 8:02 AM

...

فساد مالی و سوء استفاده از قدرت سیاسی برای منافع شخصی همواره یکی از معضلات اجتماعی و آفات اقتصادی ما بوده است. در چنین وضعیتی است که افرادی چنان از نظر اقتصادی قدرت می یابند که بسیاری موانع و محدودیت های قانونی و سیاسی و... را با پول از پیش پا برمی دارند و باز هم بر ثروت خود می افزایند. یکی از این قدرت های اقتصادی در رژیم گذشته هژبر یزدانی است که امروز خیلی ها او را نمی شناسند، ولی کسانی که انقلاب ۵۷ را به خاطر می آورند نام او را نیز به یاد دارند. در ماه های آخر رژیم پهلوی شاه برای خاموش کردن شور و اعتراض مردم دست به یک سری رفرم ها زد. منجمله برخی افراد و مقامات را بازداشت کرد تا مردم باور کنند که او می خواهد جلوی مفاسد و تخلفات گسترده سیستم را بگیرد. هژبر یزدانی نیز یکی از همین دستگیرشدگان بود. اما او روز ۲۲ بهمن از زندان قصر به همراه زندانبانش گریخت و پس از مدتی از کشور خارج شد. هم اینک او در امریکای جنوبی یکی از ثروتمندان کلان آنجاست. داستان قدرت یافتن او و ترفندهایی که به کار برده است از زبان شاهدان برای شناخت موارد مشابه خواندنی است.
مادر فرح پهلوی وی را چنین توصیف کرده است؛«هژبر یزدانی در حلقه دوستان و نزدیکان شمس پهلوی قرار داشت. من بارها هژبر را با آن صورت گوشت آلود و هیکل خپله و قد کوتاه در میهمانی های کاخ مهرشهر دیده بودم. از نظر من به یک کدو حلوایی شبیه بود که از طرفین آن دو زاویه به نام دست بیرون آمده باشد، به انگشتان دستش انگشتری های گرانبها داشت که یک فقره آن انگشتری الماس به ارزش پنج میلیون دلار بود، الماس روی این حلقه انگشتری که از الماس های استثنایی و جزء۲۰ الماس بزرگ دنیا بود، در یکی از معادن الماس آفریقای جنوبی کشف شده و هژبر آن را از یک حراجی در لندن خریده بود.»


منوچهر اقبال و دخترش در کنار هژبر یزدانی

هژبر متولد ۱۳۱۳شمسی بود و تحصیلات ابتدایی خود را از کلاس اول تا پنجم در تهران و در دبستان زند و کلاس ششم ابتدایی را در دبستان جمشید جم و دوره متوسطه را تا کلاس پنجم در دبیرستان فیروز بهرام و دیپلم متوسطه را با یک سال مردودی از دبیرستان مدرس گرفت.
پدرش گله داری ساده بود و مدتی هم به عنوان چریک دولتی در دوره رضاخان در خدمت ارتش بوده است.
هژبر دوبار ازدواج کرد، در سال ۱۳۳۱ با زنی به نام بهمنه درخشانی، که بهایی بود و ازدواج هم به رسم بهاییان انجام شد و دومی در فروردین ۱۳۴۵ با خانمی به اسم فاطمه جلالی عراقی.
یزدانی صاحب سه پسر به اسامی کیومرث، نادر و کاوه و سه دختر به نام های لیلی، نسرین و کتایون بود و بخش عمده یی از سهام کارخانجات و شرکت های زراعی، دامداری و صنعتی خود را در مناطق سنگسر، گرگان، زرند ساوه و تهران به نام فرزندانش کرده بود تا از پرداخت مالیات فرار کند.
مادر فرح پهلوی در این خصوص می گوید؛ «هژبر از بهاییان سرشناس ایران بود، بهاییان ثروت و سرمایه خود را به او سپرده بودند و هژبر با این سرمایه کار می کرد. تخطی و خلافکاری و قانون شکنی او به اندازه یی بود که وقتی تصمیم به احداث یک مجتمع دامداری در سنگسر گرفت، همه روستاییان و زمین داران مسلمان را با زور از آن منطقه اخراج و زمین هایشان را تصاحب کرد. هژبر علاوه بر دامداری، بانکداری و سرپرستی صنایع و کشاورزی، قاچاق جواهر و طلای ایران را عهده دار بود. بر هیچ کس پوشیده نبود که هژبر نمی تواند بدون داشتن پشتوانه قوی به راحتی محموله های گرانبهای خود را از مبادی ورودی و خروجی کشور عبور دهد. محمد رضا برای آنکه متهم به حمایت از بهاییان نشود، هرگز هژبر را به میهمانی ها و محافل و مجالس خود راه نمی داد. فرح هم از او انزجار داشت. زمانی هم که به مناسبت سالروز تولد فرح، یک رشته جواهر عتیقه متعلق به کاترین دوم (امپراتریس روسیه) را به عنوان هدیه فرستاد، فرح از قبول آن امتناع کرد. چند هفته بعد، این رشته جواهر را بر گردن و لباس شمس دیدیم و متوجه شدیم هژبر برای آنکه به دخترم دهن کجی کرده باشد، جواهرات را به شمس بخشیده است.»
یکی از کارهای هژبر برگزاری مجالس ضیافتی بود که اکثر درباریان و مقامات عالی درآن شرکت می کردند. نامه یی که از جانب ارتشبد غلامرضا ازهاری رئیس ستاد ارتش به هژبر یزدانی نوشته شده، یکی از این ضیافت ها را نشان می دهد؛ «آقای هژبر یزدانی، مجلس ضیافت مجلل و باشکوهی که به مناسبت زادروز خجسته والاحضرت همایون ولایتعهد ایران در هتل هیلتون ترتیب داده بودید و در آن چند صد نفر مورد پذیرایی گرم و شایان توجهی قرار گرفته عشق شدید جنابعالی را نسبت به سلسله جلیله پهلوی که همگی هر چه داریم از آنهاست، می رساند و این احساسات درخور هرگونه تقدیر و تقدیس است. لذا وظیفه نظامی خود دانستم که مراتب را به شرف عرض مبارک شاهانه برسانم و اجازه بگیرم که از این احساسات گرم و بی شائبه جناب عالی کتباً قدردانی کنم که این اجازه را مرحمت فرمودند و خوشوقت که بدین وسیله مراتب سپاس و تشکر خود را به جنابعالی اعلام و...»
مصطفی الموتی که مدتی نماینده مجلس شورای ملی در رژیم گذشته بود و زمانی نیز پست های دولتی در سطح معاونت نخست وزیر و... داشت، پس از انقلاب چند جلد کتاب تحت عنوان ایران در عصر پهلوی نوشت. وی خاطرات و مشاهداتی درباره هژبر یزدانی دارد که خواندنی است؛
یکی از کسانی که در اواخر سلطنت پهلوی دوم درباره فعالیت مالی و بانکی و اقتصادی او شایعات زیادی وجود داشت، هژبر یزدانی است که اکنون در کاستاریکا به سر می برد و به کشاورزی در واحدی بسیار بزرگ اشتغال دارد و با سرتیپ محرری زندانبانی که متفقاً در وقایع بهمن ۵۷ از زندان گریخته اند، همکاری دارد. هژبر یزدانی را چند بار در آخرین سال های اقامت در ایران دیدم. از فعالیت مالی او داستان ها می گفتند. یک بار هم در هتل هیلتون شاهد بودم که خیلی از سران ارتش و مقامات مملکتی در میهمانی او شرکت داشتند و از همه آنها صمیمانه پذیرایی می کرد.
در سال های بعد از شهریور ۲۰ در دفتر روزنامه «داد» شاهد بودم که برادران یزدانی در آنجا رفت و آمد داشتند زیرا مادر همسرم مرتع بزرگی در نور مازندران داشت به نام (چوران) که یزدانی ها مشتری آن مرتع بودند و تعداد زیادی گوسفند داشتند که در آن مرتع به چرا مشغول بودند و از بابت مال الاجاره همه ساله مقداری ماست و روغن و گوشت تحویل می دادند، ولی اهل کارهای سیاسی نبودند و با مقامات مملکتی هم اظهار آشنایی نمی کردند تا اینکه در دوران رونق اقتصادی شنیدم یکی از همان یزدانی ها به نام هژبر صاحب ثروت فراوانی شده و بانک ها و کارخانجات قند و موسسات زیادی را خریداری کرده و مورد حمایت خاص ارتشبد نصیری و سپهبد ایادی است و گفته می شد آنها با هژبر شریک هستند و با اعمال نفوذ از بانک ها برای هژبر وام می گیرند که ارقام آن سرسام آور بود.
در یک میهمانی که از طرف یکی از نمایندگان مجلس داده شده بود هژبر را با انگشترهای گران قیمت دیدم که از او پرسیدم فلسفه این انگشترها چیست، گفت؛ یکی از این انگشترها چهار میلیون تومان ارزش دارد و به جواهر و زن خیلی علاقه دارد و ثروت او اجازه می دهد چنین انگشتری داشته باشد.
یک بار هم در جلساتی که با نام انجمن محلی کوی علم تشکیل می شد و ساکنان خیابان نیاوران در آن شرکت می کردند و دکتر حسن زاهدی آن را اداره می کرد، شاهد حضور هژبر یزدانی بودم که در همان منطقه مقیم شده بود. هیچ کس او را نمی شناخت ولی در کنار من نشست که او را به علم معرفی کردم. ابراز خوشوقتی کرد و گفت تاکنون ایشان را ندیده ام ولی نامش را زیاد شنیده ام. در همان جلسه دکتر زاهدی گزارش داد که سال قبل ما حدود یکصد هزار تومان از ساکنان محل جمع کرده و بین افراد مستحق تقسیم کرده و به خیلی از دانش آموزان و افراد بی بضاعت لباس داده ایم و امسال هم شب عید همان برنامه را می خواهیم اجرا کنیم و احتیاج به پول داریم. هژبر یزدانی از من پرسید من می توانم تمام این پول را بدهم. گفتم همه خوشحال خواهند شد. بلافاصله گفت تمام بودجه یک سال را که حدود یکصد هزار تومان است، خواهم پرداخت. امیراسدالله علم ابراز خوشوقتی کرد و هژبر از جلسه خارج شد و یک بسته اسکناس تضمین شده آورد و به صندوقدار انجمن تحویل داد.
وقتی از او پرسیدم مگر همیشه پول نقد همراه داری، گفت؛ در اتومبیلی که همیشه همراه من هست حدود چهار میلیون تومان پول نقد دارم تا اگر بخواهم خانه یی را خریداری کنم، فی المجلس مبلغی بپردازم. اینجا هم کار خیریه است و می خواستم کمک کنم. پول را فوراً تحویل دادم چون اگر به فردا موکول می شد ممکن بود از یاد برود. بعد برایم تولید دردسر می کرد. آن سال ساکنان خیابان نیاوران از جمله خود علم از پرداخت کمک معاف شدند و هژبر یزدانی جور همه را کشید.
یک بار در تهران هژبر یزدانی متهم شد که پاساژ آلومینیوم را در خیابان استانبول خریداری کرده و برای بیرون کردن مستاجران ساختمان اقداماتی کرده که با مخالفت یکی از آنها روبه رو می شود. درگیری درگرفته و مستاجر در زد و خورد به قتل می رسد و هژبر متهم به قتل می شود ولی پرونده او در دادگستری به رای نرسید. معلوم نشد این خبر صحت داشت یا جزء شایعات بود.
فردوست می نویسد؛ در سال ۱۳۵۴ شکایتی از دفتر مخصوص به ریاست معینیان به دستم رسید مبنی بر اینکه هژبر یزدانی در سنگسر و توابع به مراتع چوپانان تجاوز کرده است. شاه خواسته بود در این مورد تحقیق شده و گزارش داده شود. دو افسر و عکاس ساواک را به منطقه اعزام کردم. در مراجعت گزارش آنها حاکی بود که اهالی ده مرزن آباد در ارتفاع سنگسر همه بهایی هستند که رئیس آنها هژبر یزدانی است و مراتع مجاور را که مسلمان نشین است تصرف کرده اند. مدارک تهیه و با آلبومی برای شاه فرستاده شد. فردای آن روز سپهبد ایادی تلفن کرد و گفت شاه گزارش را به من نشان داد که سراپا مغرضانه است. ایشان دستور داد مجدداً هیات بی غرضی اعزام شود. گفتم وقتی شاه می خواهد یزدانی به مناطق چرای دیگران تجاوز کند من که مدعی نیستم.
به هر حال یزدانی به کار خود ادامه داد. بعد توجه یافتم که در تهران معاملات بزرگی انجام می دهد. یک روز ابتهاج مدیرعامل بانک ایرانیان تلفن کرد و گفت تمام سهام بانک ایرانیان را به هژبر یزدانی فروخته است. مهدی سمیعی رئیس بانک توسعه کشاورزی شکایت کرد که فردی با دو گارد مسلح به مسلسل بدون اجازه وارد دفتر کارم شده که نامش هژبر یزدانی است و گفته می خواهد سهام بانک را با ساختمان و وسایلش خریداری کند، ولی من گفتم این امر با اجازه و تصویب دولت خواهد بود. یزدانی با خشونت گفت ترتیب کار را می دهم.
بعد معلوم شد که هژبر یزدانی با حمایت ایادی، اراضی وسیعی را در باختران، مازندران و اصفهان در اختیار گرفته و معاملاتی برای بهایی ها ولی به نام خود انجام می دهد.
ابوالحسن ابتهاج می نویسد؛ در بانک ایرانیان مشکلاتی پیش آمده بود. هژبر یزدانی پیشنهاد کرد که حاضر است سهام او و آذر را به سه برابر قیمت خریداری کند. با فروش آن توانستم قروض خود را بپردازم و در سال ۱۳۵۶ که خروج ارز آزاد بود قسمتی از آن را از کشور خارج کردم. یکی از مقامات بانک صادرات می گفت؛ در آخرین سال های رژیم یک روز ارتشبد نصیری مهندس مفرح رئیس بانک صادرات را خواست. وقتی به دفتر او رفت، گفت باید مبلغ چهار میلیارد تومان به هژبر یزدانی وام بدهی. مفرح گفت جمع سرمایه بانک صادرات حدود سه میلیارد تومان است و اساساً بانک صادرات در وضعی نیست که بتواند چنین وام هایی را بدهد. نصیری با تندی گفت باید این وام داده شود و بانک مرکزی هم کمک خواهد کرد که شما بتوانید چنین وامی را بدهید.
مفرح وقتی در جلسه هیات مدیره بانک شرکت کرد با ناراحتی گفت با این طرز باید فاتحه بانک را خواند چون نه می توان دستور رئیس ساواک را انجام نداد و نه می توان آن را اجرا کرد زیرا بانک توانایی این کار را ندارد. سرانجام در اثر فشار ارتشبد نصیری و سپهبد ایادی و مقامات دولتی و بانکی مبلغ هنگفتی در مقابل سفته به هژبر یزدانی داده شد.
بعداً هژبر یزدانی که از سال ها قبل به فکر تاسیس بانک بود و خوش کیش با این کار مخالفت می کرد شروع به خرید سهام بانک صادرات به قیمت گران تری از بهای بورس کرد و در مدتی کوتاه صاحب قسمت اعظم سهام بانک صادرات شد. بعداً هم به فکر خرید سهام بانک ایرانیان افتاد. هادی امین معاون سابق بانک ملی افسران می گفت هژبر یزدانی به من گفت به خوش کیش بگویید تو با تاسیس بانک از طرف من مخالفت کردی ولی من سهام بانک صادرات و بانک ایرانیان را خریداری کرده و با وجود مخالفت شما صاحب دو بانک شده ام.
هژبر یزدانی در ایران می کوشید در کارهای خیریه پیشقدم شده و مبالغی بپردازد که نمونه آن نامه دفتر شهبانو فرح به او است.

● حضرت آقای هژبر یزدانی
جعبه سیگار طلا با تاج برلیان زمرد تقدیمی جناب عالی از لحاظ پیشگاه مبارک علیاحضرت شهبانوی ایران گذشت. حسب الامر مراتب خوشوقتی خاطر معظم لها ابلاغ می شود. ضمناً در اجرای اوامر صادره قوطی سیگار تقدیمی مربوط به دوره پهلوی است عیناً به وزارت فرهنگ و هنر فرستاده شد که با ذکر نام اهداکننده در موزه واقع در کاخ مرمر حفظ و نگهداری شود.
دکتر شیخ الاسلام زاده وزیر سابق در دادگاه انقلاب اسلامی چنین گفت؛ هژبر یزدانی سیصد میلیون تومان وام خواست، زیر بار نرفتم. فردای آن روز هرمز قریب و نصیری تاکید کردند که این وام پرداخت شود، ولی من ندادم. بلافاصله آزمون ضمن مصاحبه یی گفت بانک رفاه کارگران به وزارت کار منتقل شد. البته هژبر یزدانی ۲۵ میلیون تومان وام گرفت.
در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۷ چنین اعلام شد؛ هژبر یزدانی یکی از سهامداران بزرگ بانک صادرات به دنبال حوادث اخیر و روگردانی مردم از بانک مزبور مجبور به فروش سهام خود شد. یوسف خوش کیش مدیرعامل بانک مرکزی از طرف بورس سهام به عنوان حکم در قیمت گذاری معین شد و او نیز قیمت هر سهم ۱۰ هزار ریالی را ۲۵هزار ریال تعیین کرد که مجموع سهام هژبر یزدانی به مبلغ ۱۰ میلیارد ریال به فروش رفت و وجوه حاصله توسط بانک صادرات به حساب مطالبات بانک از یزدانی واریز شد.
در شهریورماه سال ۱۳۵۷ چنین خبر داده شد؛ به دنبال احضار هژبر یزدانی از طرف یکی از بازپرسان دادسرای تهران هژبر یزدانی در دادگستری حضور یافت. در حالی که متجاوز از پنج میلیارد ریال سند مالکیت و پانصد میلیون ریال وجه نقد همراه داشت، پس از چهار ساعت بازجویی قرار بازداشت او صادر و روانه زندان شد.
در مجلس سنا جلالی نائینی ضمن حمله شدید به ارتشبدنصیری گفت با اعمال نفوذ ایشان به یک چوپان سنگسری ۵ میلیارد و دویست میلیون تومان وام داده شده است. هژبر یزدانی از زندان چنین پاسخ داد؛ «وام های دریافتی کمتر از سیصد میلیون تومان است و آن هم در قبال وثیقه مطمئن داده شده است. اما اینکه گفته اند جوان چوپان سنگسری، تا آنجا که به خاطر دارم هرگز دنبال گوسفند نبوده ام و از دبیرستان فیروز دیپلم گرفته ام که لابد آن را چوپانی دانسته اید.»
وقتی هژبر یزدانی به زندان افتاد یکی از نزدیکان شریف امامی گفت، واسطه شدم که به هژبر اجازه داده شود در زندان تلفن در اختیار داشته باشد تا با گرفتاری های زیادی که دارد بتواند کارهایش را انجام دهد که نخست وزیر با این نظر موافقت کرد و هژبر تقریباً در زندان، اتاقی به صورت دفتر در اختیار داشت. گفته می شود تا آن زمان هژبر پول زیادی در خارج از کشور نداشت ولی در سال بحران توانست مبلغ قابل توجهی به نام همسرش که دختر جدلی وکیل سابق دادگستری بود از کشور خارج کند.

● از زندان قصر تا کاستاریکا
هژبر یزدانی وقتی به زندان افتاد طبق روش معمول خود سعی کرد به هر صورتی است محیط زندان را برای خود آماده سازد. همچنین همه روزه در زندان با صرف هزینه زیاد شروع به تهیه غذا می کرد و به افراد بی بضاعت کمک مالی می کرد. وضع او طوری شد که سرتیپ محرری رئیس زندان و خیلی از زندانیان از او خاطره خوبی پیدا کردند.
روز ۲۲ بهمن وقتی انقلابیون به زندان ریختند هژبر یزدانی همراه سرتیپ محرری متفقاً از زندان گریختند و با اتومبیلی که در اختیار سرتیپ محرری بود به نقطه نامعلومی رفتند و قرار بود با هلیکوپتری که تهیه شده بود از کشور خارج شوند ولی چون ماموران هلیکوپتر را زیر نظر داشتند، آنها متفقاً به سنگسر رفته و مدتی در کوه ها مخفی بودند که چند بار هم پاسداران به مخفیگاه آنها حمله کرده و حتی افرادی کشته شدند. ولی هژبر و سرتیپ محرری توانستند از طریق کوه ها از کشور خارج شوند.
هژبر یزدانی مدتی در امریکا ماند و از آنجا به کاستاریکا مهاجرت کرد و با توسعه فعالیت اقتصادی و کشاورزی در آن کشور یکی از افراد مشهور مقیم کاستاریکا شد.
هژبر هنوز هم در کاستاریکا زندگی می کند و مزارع وسیعی را در اختیار دارد و تعداد قابل توجهی از ایرانیان و اهالی کاستاریکا را به کار مشغول داشته است. هژبر در کاستاریکا نظیر ایران همواره مسلح بوده و گروهی افراد مسلح همراه دارد.
وقتی هژبر یزدانی به کاستاریکا رفت، در آنجا شروع به خریداری مزارع متعدد کرد و خیلی از ایرانی ها که به کاستاریکا رفتند با آنها شریک شد و مزرعه یی مشترکاً خریداری کرده اند، ولی اکثر آنها نتوانستند با هژبر همکاری کنند و با زحمت پول های خود را از کاستاریکا خارج کردند.
یک بار هم هژبر یزدانی در کاستاریکا بانکی تشکیل داد که ارتشبد ازهاری رئیس هیات مدیره آن بود که کار بانک هم به جایی نرسید. ولی هژبر نظیر ایران با خیلی از مقامات کاستاریکایی حتی یکی از معاونان رئیس جمهور آنجا روابط نزدیکی پیدا کرد و با همان ریخت و پاش به زندگی در کاستاریکا ادامه می دهد.
در نشریه تاریخ معاصر ایران جمهوری اسلامی چنین نوشته شده است؛ هژبر یزدانی در سال ۱۳۱۳ در سنگسر سمنان متولد شد. پدرش رضاقلی یزدانی به شغل گله داری اشتغال داشت که شغل پدر را پیشه کرد. با حمایت ایادی اقدام به خرید سهام شرکت های صنعتی و کشاورزی متعددی کرد و صاحب کارخانجات و ثروت بی شماری شد.
هژبر یزدانی تا قبل از دهه ۱۳۵۰ موقعیت مالی و اقتصادی برجسته یی نداشت ولی از آن تاریخ به بعد با استفاده از رانت های بانکی و برخورداری از اعتبارات و وام های کلان خصوصاً از بانک ملی ایران و بانک صادرات به خرید سهام شرکت ها و کارخانجات مختلف پرداخت و اراضی وسیعی را در مازندران، اصفهان و باختران در اختیار گرفت.
هژبر یزدانی با دریافت اعتبارات بی حساب که بانک ملی ایران شعبه فردوسی در اختیار او قرار داده بود، موفق به انجام تعهدات خود نشد و اعتباراتش در بانک ملی در اواخر سال ۵۳ قطع شد و تقاضای اعتبار مجدد داد که مورد قبول قرار نگرفت و همین امر موجب اختلافاتی میان دکتر محمد یگانه رئیس بانک مرکزی و خوش کیش رئیس بانک ملی ایران شد. (در نشریات مختلف نوشته شده که دکتر محمد یگانه با کارهای هژبر یزدانی به شدت مخالفت می کرد و او هم از رئیس بانک مرکزی نزد شاه شکایت می کند. )
جهانبخش کنارسری انهاری از همکاران هژبر یزدانی که حاضر نشد علیه خوش کیش شهادت بدهد از طرف بستگان او مصدوم شد که مورد عمل جراحی قرار گرفت ولی قلبش از کار افتاد و در سال ۱۳۵۷ زندگی را بدرود گفت.

او مدیرعامل شرکت های کشت و صنعت شاهین و مدیر کفش اطمینان و عضو هیات مدیره کارخانجات قند اصفهان و قزوین بوده است.
موسسات دیگر هژبر یزدانی «شرکت کشاورزی و دامپروری کیخسرو، شرکت قند قزوین، شرکت گوشت آریازمین، شرکت کارخانه قند شاه زند، شرکت قند قوچان و شیروان و بجنورد و شرکت ریسندگی و بافندگی پاکریس» بوده است.

● بدهی های هژبر یزدانی
در دولت شریف امامی وقتی قرار شد به وضع پول هایی که هژبر یزدانی از بانک های مختلف گرفته بود رسیدگی کنند، دکتر محمد یگانه وزیر دارایی مامور رسیدگی به آن شد و کمیسیونی تشکیل شد که نتیجه مطالعات خود را چنین گزارش داده است؛ رقم بدهی هژبر یزدانی و شرکت های وابسته حدود ۴۲ میلیارد و ۵۶۵ میلیون ریال است و همچنین صندوق عمران مراتع نیز ۲۴ میلیون ریال مطالبه دارد، در حالی که طبق صورت هایی که هژبر یزدانی داده کل دارایی او حدود ۳۰ میلیارد ریال است که دو رقم نشان می دهد کسری قابل ملاحظه یی دارد که تقاضای ورشکستگی او از وزارت دادگستری شده و ضمناً لازم است امور تصفیه مالی او به هیات خاصی با نظر وزارت دادگستری و دارایی محول شود.
در گزارش دیگری اعلام شده که طبق رسیدگی اداره نظارت بر وام های بانک مرکزی جمع اعتبارات اعطایی برخی از بانک ها به هژبر یزدانی بالغ بر ۵/۵۶ میلیارد ریال بوده که این رقم حدود ۳/۶۵درصد مبلغ ۵۹۰/۸۶ میلیارد ریال کل سرمایه پرداختی بانک های بازرگانی کشور است. با توجه به اینکه بانک ها در پرداخت وام و اعتبار بیش از ۱۰ درصد سرمایه پرداخت شده خود به هر مشتری بانک منع قانونی داشته اند بنابراین برخی از بانک ها نسبت به وام و اعتبار به هژبر یزدانی برخلاف قانون عمل کرده اند.
محمود طلوعی می نویسد؛ هژبر یزدانی چوپان سمنانی به یک ثروت افسانه یی دست یافت و صاحب اصلی بانک ایرانیان و مجتمع عظیم کشت و صنعت شیروان شد و به روایتی دو میلیون گوسفند داشت.
هژبر یزدانی با ارتشبد نصیری و سپهبد ایادی و پرویز ثابتی رابطه یی نزدیک داشت و در قسمتی از کارهای خود با آنها شریک بود و سهام بانک ایرانیان و سهام بانک صادرات را خریداری کرد. هژبر یزدانی با پرداخت ۲۰۰میلیون تومان سهام بانک ایرانیان را خریداری کرد و سلمان پور مدیرعامل سابق بانک ایران و ژاپن را به مدیریت عامل آن گماشت و مهین صنیع را که نماینده مجلس بود، عضو هیات مدیره بانک ایرانیان کرد. او صاحب ۲۱ کارخانه بود که یکی از آنها مجتمع عظیم قند شیروان به شمار می رفت. همچنین مشغول ساختن یک مجتمع عظیم کشت و صنعت مرکب از ۱۵ کارخانه در سمنان و اطراف بود که با شروع انقلاب متوقف ماند. هژبر یزدانی وقتی با سرتیپ محرری به کاستاریکا گریخت مجتمع کشت و صنعت بزرگی در این کشور به راه انداخت و اکنون یکی از ثروتمندترین مردان این کشور شده است.


منابع؛
-۱ خاطراتی از خاندان پهلوی
-۲ فرازهایی از تاریخ انقلاب به روایت اسناد ساواک و امریکا
روزنامه اعتماد ( www.etemaad.com )
----------------------
مرسی که اينو اضافه کردی اينجا
يکی ديگر از کسانی که شاه ترسو و خرافاتی در سالهای آخر به زندان انداخت امير عباس هويدا بود


Posted by: ali at April 18, 2010 7:46 AM

درگذشت بزرگ مرد سنگسر ، به همه سنگسري هاي سراسر دنيا تسليت ميگويم
سالها بايستي بگذرد تا مادر فلك چون تو بزايد

Posted by: حيران at April 18, 2010 7:15 AM

با درود بروان پاکش. که بایران و ایرانی خدمث کرده.

Posted by: جوادی at April 18, 2010 6:46 AM

عباس جان چه قدر غمگین شدم و چه قدر ممنون​​ام که این​​ها رو نوشتی. هژبر رو به مناسبت​​های خانوادگی از قدیم می​​شناسم و می​​دانم چه آدم خیر و به دادرس​​ای​​ست. هنوز به حال ازش سخن می​​گم انگار هست. چه قدر غم​​انگیز این روز یک​​شنبه.

Posted by: هاله at April 18, 2010 6:08 AM

يادش گرامي ،روانش شاد ،راهش پاينده باد.


. . . تا ابد سنگسر

Posted by: mehdi@sangesar at April 18, 2010 5:52 AM

از جوانان سنگسری ، من و هم نسلهای من شناخت درستی از ایشون نداریم، استاد معروفی عزیز، از اطلاع رسانی شما نهایت تشکر رو داریم. روحش شاد.

Posted by: فرزانه at April 17, 2010 10:27 PM

خدا رحمتش کند روحش شاد ، پدر و بنیان گزار کشاورزی صنعتی بود

Posted by: Parvaneh Masruri at April 17, 2010 10:05 PM

روحش شاد و راهش پر دوام باد.

Posted by: at April 17, 2010 9:59 PM

لعنت به این نفت کثافت که اگر نبود، ما هم راه خودمان را می رفتیم و آدم های کارآفرین شغل می ساختند و کار می آفریدند. جایی که آدم ها بر اساس کار پیشرفت کنند، رانت نخواهد بود. کاش این نفت لعنتی نبود. من مکرر دیده ام که حزب اللهی های سنگسر هم همیشه از هژبر تعریف می کنند.

Posted by: گرگانی at April 17, 2010 9:37 PM

مومن ...وقتي چيزي و مطلبي در مورد يك شخصيت مي نويسي ...سعي كن درست و حسابي بنويسي و به قولي سر دستي ننويسي .از محرم و...نوشتي ..ظاهرن اين بنده ي خدا بهائي بود .به نوعي يكطرفه و از سر شكم سيري نوشتي..اگر چه من و ما از پشت پرده ي زنده گاني اين انسان بي خبر يم..انتظار من و ما از شما و ديگران اين ست كه گزارش ..به نوعي دست نوشته تان در مورد اشخاص به عبارتي باسمه اي نباشد..كه كترائي ننويسيد...
--------------------
اولاً کترائی نه
کتره یی
ثانیا من منافعی نمی برم که کجکی بنویسم
تمام عمرم جز با ایمان به نوشته ام قلم نزده ام

Posted by: رامين at April 17, 2010 9:32 PM

hi

Posted by: عليرضا آشمند at April 17, 2010 9:30 PM

اقای معروفی،

با سپاس از اطلاع رسانی و روشنگری در مورد خدمات هژبر یزدانی.

با این حال از این قسمت نوشته شما که بهایی بودن را در ردیف تهمتهای ناروا به ایشان آوردید آزرده شدم.

به عنوان یک دوست و هموطن بهائی شما، می‌خواهم بدانید‌ که بهایی بودن و خدمت به میهن افتخار ماست و تا جائی‌ که من میدانم هژبر یزدانی هم بهائی بوده است.
---------------
بابا تو دیگه کی هستی؟
دوزاریت کجه؟


Posted by: sepehr at April 17, 2010 9:15 PM

خدايش بيامرزد.

Posted by: elaheh at April 17, 2010 9:12 PM

آقای معروفی‌،

تا همین حالا فکر می‌کردم یزدانی بهائی بوده، نه اینکه آنچه را که بر سر او، و خیلی‌‌های دیگر، آمد توجیه کنم، که هیچ توضیح و توجیهی‌ ندارد. باید از شما تشکر کرد که احساس وظیفه کردید و این را نوشتید. میتوانستید نکنید.

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
--------------------
کيهان تهران يکبار درباره من هم نوشته بود که بهايی ام
چه اشکالی دارد؟

Posted by: saeed at April 17, 2010 9:05 PM

roohash shad. manam kheili az khoobiash shenidam. rooshash shad.

Posted by: komeil at April 17, 2010 9:05 PM

man 24 sal bishtar nadaram vali yek bar ke az kenare jadeyi hamrahe pedaram rad mishodam pedaram name in mard ra bar zaban avard ,va eshareh kard be shekati be name simorgh ke ham aknoon be bonyad mostazAfan taAlogh darad va amlaki ra be man neshan dad ke entehaye an maloom nabood va goft in amlak taAlogh darad be mardi be name yazdani va az estedade in mard dar abadani barayam goft,,ROOHASH SHAD

Posted by: farshid at April 17, 2010 9:04 PM

خدايش بيامرزدش...
همه اين نوشته هايتان را از زبان دوستان خوب سنگسري زماني كه سمنان درس ميخواندم شنيده بودم و حال به ايمانم افزوده شد كه همه خوبي ها و دست گرفتن هاي هژبر زبان زده خاص و عام است .
با تشكر.

Posted by: مجيد at April 17, 2010 9:01 PM

Khoda rahmat konad jenabe Yazdani ra , marde sharif va bozorgi bood marde khyr khahi bood rohash shad.

Posted by: Mehrdad Tebyanian at April 17, 2010 8:52 PM

سالی پر از غم , مملو از مصیب از دست رفتن یاران و بزرگان فرهنگ و هنر ایران زمین..رفتند... بی آنکه مجال پرورش نسلی چون خود را داشته باشند...عزرائیل هم کار و همتی مضاعف در پیش گرفته
روحشان قرین شادی و آرامش

Posted by: صدف آزاد at April 17, 2010 7:35 PM

... و خدا مي داند كه چه كسي خوب بوده يا نه
و خدا همه ي خوبان را مي آمرزد

Posted by: عباد at April 17, 2010 7:21 PM

هژبري يزدوني سرداري ايرون
عمو تد گل بواره

بعنوان يك سنگسري هميشه به اين مرد افتخار ميكنم.
جناب معروفي ! اين فقدان بزرگ را به شما و همه ايرانيان تسليت ميگويم.

زنده ياد فريدون مشيري :

حريق خزان بود!
همه برگها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله زرد
...
و برگي كه مي سوخت
ميريخت
مي مرد.
وجامي- سزاوار چندين هزار آفرين-
كه بر سنگ ميخورد.

روحش شاد و يادش گرامي
------------------------
سلام آقای صباغیان
به نکته ی خوبی اشاره کردید
عشایر سنگسر ترانه ای دارند که جزو فرهنگ عامه است:
عمو تد گل بواره
يعنی عمو گلباران شوی
و شعر اين ترانه از نيکی های هژبر می گوید نسبت به مردم و چوپانها

Posted by: صباغيان at April 17, 2010 7:06 PM

روزنامه کیهان همیشه از او به عنوان " سرمایه دار فراری " و " بهایی معروف " نام می برد . نمی دانم اگر این سرمایه دار فرار نمی کرد و غیرفراری محسوب میشد ، الان مزارش در کدام قطعه از بهشت زهرا بود . بهرحال اموال این - بقول کیهان - بهایی ، نصیب آن عسگراولادی مسلمان شد و اگر غارت اموال این سرمایه داران فراری نبود و کلا" اگر انقلاب نبود ، الان بسیاری از مقامات رده بالا و وزرا و وکلای سی سال گذشته تا به اکنون ایران می بایست همچنان در همان روستاهای زادگاه خود مشغول بردن گوسفندان به چرا یا بازگردان بزها و الاغهای ده به طویله بودند .
روح هژیر یزدانی شاد و سایهء شما که به نیکی از این مرد بزرگوار و عمر بابرکتش یاد کردید ، بر سرما مستدام باد
-------------
سلام آقای عبادی
ممنونم از لطف شما

Posted by: عبداللطیف عبادی at April 17, 2010 7:00 PM

http://www.etemaad.ir/Released/87-08-28/296.htm

Posted by: اعتماد at April 17, 2010 6:34 PM

از مطلب جالبتون ممنون.

Posted by: at April 17, 2010 4:57 PM

جالب است که هر چه از انقلاب میگذرد بیشتر میفهمیم چقدر به ما دروغ گفته شده است. انگار هر روز و با هر خبری که میشنویم دروغ جدیدی بر ما آشکار میشود.

Posted by: پرهام at April 17, 2010 2:46 PM

باز هم سلام،
امیدوارم هماره سرشار از زندگی و سربلندی باشید.
استاد عزیز می خواستم ببینم رتیل به دستتان رسید؟
ممنونم.
--------------
بله رسید

Posted by: سحر پریازانی at April 17, 2010 2:09 PM

But he was a true bahai & bahai is not a swear or a lible...

Posted by: at April 17, 2010 1:03 PM

جایی که بر تابلو بزرگی نوشته شده : سنگسر .. همین کافی ست..

روحش شاد

بامهر

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at April 17, 2010 12:02 PM

روحش شاد
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
هژبر یزدانی زنده است
گر چه من اولین بار است که نامش را می شنوم اما همین که مرگ وی باعث شده تا شما در وبگاهتان در مورد وی به نیکی و خوبی یاد کنید سندی است مبتنی بر این که ایشان انسان خوبی بوده است .

Posted by: احمد شاه کاریانی at April 17, 2010 11:00 AM

یادش گرامی باد و روحش شاد باد
سلام اقای معروفی، من هم به نوبه خودم درگذشت هژبر یزدانی را به شما و همه سنگسریان عزیز تسلیت میگویم.
حیف که قدر این عزیزان را نیمدانیم، یادگاریش ولی تو سنگسر هنوز پا برجاست کاخ هژبر
و من باعث افتخارمه که شهرم استاد عباس معروفی را دارد که به سنگسری بودنش می نازد.
با سپاس
بدرود
------------------
سلام میثم عزیزم
هرچند من متولد و بزرگ شده ی تهرانم و شهر من تهران است ولی ریشه ام را چه کنم؟

Posted by: میثم(تنها) از سنگسر at April 17, 2010 10:59 AM

من اصلیتم سنگسری است، برخلاف آنچه گفته می‌شود مردی بود که به سنگسر و سنگسری خدمت کرد. خدا رحمتش کند
تهران

Posted by: at April 17, 2010 10:44 AM

واقعن متاسف میشم وقتی میشنوم که یک ایرانی دور از موطن و شهر و کاشانه خودش در خاک غربت بدرود حیات میکنه و تا آخرین لحظه در آرزو دیدن دوباره شهرش می مونه، اون هم بدون هیچ دلیل و گناهی :( واقن این بی رحمی و سنگ دلی دیکتاتورهاست که یک شهروند رو از وطن خودش جدا میکنه اون هم فقط برای چپاول کردن اموال اون شخص و اون مملکت، هژبر یزدانی در تاریخ سنگسر همیشه جاویدان و موندگار می مونه من همیشه (من سمنانی هستم) وقتی کوچیک بودم هر وقت از کنار خانه اش در سنگسر (که امروز به یک هتل تبدیل شده) رد میشدم با دیدن اون خونه بزرگ که هنوز هم به کاخ هژبر معروفه شگفت زده میشدم و با خودم میگفتم او باید آدم بزرگی باشه، و هژبر انسان بزرگی بود که برای سنگسر مثل یک اسطوره ماند و رفت. روحش شاد//
امیدوارم یه روز همه دیکتاتور ها به درک واصل بشن و همه مردمی که از وطنشون دور هستند به وطن بازگرند آمین.
درود بر شما آقای معروفی.
-----------------------
سلام
و می بينی که تاريخ چه جوری نوشته ميشه؟ و با چه قيمتی؟

Posted by: علیرضا at April 17, 2010 8:42 AM

سلام.
با مقايسه‌ي توضيحات شما و تبليغات حكومت و عوام و خواص دور از جان تمام ملت شريف ايران و بشريت، آدم اگر شاخ در بياورد و جزو گله‌ي اين روانشاد باشد حقش است. شرح شما بخشي از واقعيات ملموس و مستند توسط انساني محترم است واي به حال و آبرو و حيثيت مردمي كه بر اثر خيال و وهم در غيابشان توطئه ميشود و از ترس زهر بني آدم خودشان را گور به گور مي‌كنند؛ مصداقا چاكر همين بنده‌ي سراپاتقصير كه توي همين فضاي مجازي طي اين هشت سال افتتاح وبلاگستان تاكنون چهارتا اسم و وبلاگ عوض كرده‌ام تا از شر اين موجود هزارپا درامان باشم.
فرهنگ جالبي داريم كه نميدانم چرا فرهنگيانش آنرا به روي خود نياورده و هي به گذشته افتخار مي‌كنند؟
به هر حال بنده شخصا از اطلاعات مبسوط و مفيدتان مستفيض شدم. تا سپيدي ذهنم با اطلاعات جديد سياه نشده بروم فكري به حال داروي اين بلاي خانمانسوز يك كلاغ چهل كلاغ و دروغ‌هاي شاخدار ملي حاكمان و قدرتمداران بكنم كه از اين ستون تا آن ستون فرج است.
( ضمنا با كمي تاخير بعلت غيبت چند ماهه بتازگي از فوت پدر محترمتان مطلع شدم كه قلبا به شما تسليت ميگويم ).
اميدوارم هر چه زودتر اين مملكت به حالت عادي بازگردد و مردم از اينهمه شوك روزمره و تهييج بيهوده به در آيند.
همشهري و دوست قديمي و ارادتمند شما
-------------------
سلام همشهری عزيزم.

Posted by: سينا جامي at April 17, 2010 8:32 AM
Post a comment









Remember personal info?