February 21, 2010

جاماندنی تماماً مخصوص

.

مي‌دانی؟ هنوز ازش فاصله نگرفته‌ام. فقط دوستش دارم. همينجور که خالد را دوست دارم، يا عباس را که زير نور تند وايناختن نمي‌دانست با تنهاييش چکار کند، و عجيب است. اين رمان تنها کاري ست که خودم هم احساس مي‌کنم ناتمام مانده. همه‌ی فصل‌هاش و همه کارهاش ناتمام است. مثل سمفوني ناتمام بتهوون.

دلم مي‌خواست هنوز بنويسم، ولی مثل غذا خوردنم که هميشه به قدر بچه‌ها مي‌خورم، همش فکر مي‌کردم ديگر بس است. پدربزرگم مي‌گفت هميشه دو لقمه پيش از اينکه سير بشی دست بکش. من هم همين کار را کردم.

و حالا مي‌خواهم بروم سراغ کار بعدی اما ذهنم همراهی نمي‌کند، در تماماً مخصوص جاخوش کرده و همراهم نمي‌آيد...

 

با يانوشکا مي‌توانستم خودم باشم، حتا اگر اسب مي‌بودم، کسي اما سوارم نبود، مهميزي نبود، زين و يراقي نبود، ترس از رها شدن در جنگلي غريب نبود، لخت دويدن بود، نفس‌نفس زدن‌هاي شورانگيز بود. پژواک چکيدن قطره‌اي آب در غاري خنک بود که در چله ی تابستان به آن پناه برده‌اي.

مي‌دانستم‌ يانوشكا به‌ شيوه ی‌ خودش‌ به‌ من‌ نزديك‌ مي‌شود، و با رفتار خاص‌ خودش‌ مي‌تواند لحظه‌ به‌ لحظه‌ خودش‌ را در دل‌ من‌ جا كند، اما نمي‌دانستم‌ بعدش چه اتفاقي مي‌افتد. اهميتي هم نداشت. فقط هراس هردو ما از دکتر برنارد قابل فهم نبود. چرا هردو ما ازش مي‌ترسيم و نمي‌خواهيم بفهمد که ما به هم علاقه داريم.

گفتم: «چرا غمگيني؟»

گفت‌: «اميدوارم شوکه‌ نشويد آقاي‌ ايراني‌!‌‌ يک خبر تكان‌دهنده دارم. اما‌ ‌نبايد كسي بداند من‌ به‌ شما گفته‌ام‌. اين راز بين ما مي‌ماند؟»

جوري‌ سر تكان‌ دادم‌ كه‌ بداند مثل‌ هميشه‌ مي‌تواند اعتماد كند. نگاه‌ دوباره‌اش‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ اعتماد دارد، فقط از ديوار مي‌ترسد.

گفتم: «خواهش مي‌کنم بگو.»

«اميدوارم‌ ناراحت‌ نشويد. چه‌ جوري‌ بگويم‌؟ ديشب‌...»

غم‌ عميق‌ دوباره به‌ چشم‌هاش‌ فشار ‌آورد، و من‌ لرزش‌ لب‌هاش‌ را به‌ وضوح‌ ‌ديدم: «ديشب‌ آقاي‌ كريشن‌ باوئر خودكشي‌‌...»

ديگر صداش‌ را نشنيدم‌. سرما روي‌ تنم‌ ‌شكست‌، جوري‌ كه‌ صداي‌ ترك‌ خوردن‌ پوستي‌ خشكيده موهاي‌ تنم‌ را سيخ‌ مي‌كرد. خداي من!

يخ‌ درياچة‌ واندليتز مي‌شكست‌ و کسي در آن فرو مي‌رفت‌.

خودم‌ را بغل‌ كردم‌. دوباره به‌ درياچه‌ يخ‌زده‌ زل زدم‌ و زود سرم‌ را برگرداندم‌: «گاهي آخر شب‌ها آن‌ اطراف مي‌پلكيد.»

و مورمورم‌ شد: «خودش‌ را انداخته‌ توي‌ درياچه‌؟»

«نه‌. خودش‌ را به آن درخت...» و دستش را دراز کرد تا درخت را در تاريکي نشانم دهد.

«چي‌؟»

«همين‌.»

«شوخي‌ كه‌ نمي‌كني‌!» و سر چرخاندم؛ به هر درخت يکي خود را آويخته بود، خالد را شناختم، همان همسايه عراقي‌‌ام، گفت: «بشقاب‌ خريده‌ام.» و آن شاعر افغاني را ديدم که لابد در چراغاني سال نو دنبال من مي‌گشت. بقيه را نشناختم، بيش‌تر خيره شدم، دنبال خودم مي‌گشتم. گفتم: «دنبال من مي‌گشت.» حرف مي‌زدم که از وحشت نميرم. بعد فرو شکستم. و بعد نشستم.

او هم سر پا نشست. سيگارم را به نرمي از لاي انگشت‌هام بيرون کشيد و دست‌هام را گرفت.

حال تهوع داشتم. ديوار مي‌چرخيد، يانوشکا دست‌هام را گرفته بود و مي‌چرخيد، زمين مي‌چرخيد، و ديوارها مرا دور مي‌زدند و يک حصار سفيد بلند مي‌ساختند.

صداي لرزان يانوشکا را ‌شنيدم که تکرار مي‌شد: «آقاي ايراني... فقط به خاطر من... به خاطر من... اخراجم مي‌کند... مي‌فهميد؟ اخراجم مي‌کند... مي‌فهميد؟»

سر چرخاندم، «عجب‌ مصيبتي!»

به‌ برف‌هاي‌ مانده‌ از شب‌هاي‌ پيش‌ خيره‌ شدم‌؛ چنان‌ چغر شده‌ بود كه‌ به‌ نظر مي‌آمد هيچ‌ خورشيدي‌ قدرت‌ آب‌كردنش‌ را ندارد. يخ‌زدگي‌، انجماد، و مرگ‌ به‌ همين‌ سادگي‌ است‌؟

يک لحظه به خودم آمدم. دست‌هام بر شانه‌هاي يانوشکا رها شده بود، و داشتم بوي خوشي را از گردنش به مشام مي‌کشيدم. هر دو زانو زده بوديم، و او با دو دست ساعدهاي مرا گرفته بود که از پشت نيفتم. حواسم را جمع کردم و گفتم: «کي تو را اخراج مي‌کند؟»

ترسيده بود. داشت به گريه مي‌افتاد. گفت: «اگر بداند که من موضوع را به شما گفته‌ام...»

خودم را تکاندم. نمي‌خواستم جلوش فرو بشکنم. يک نفس عميق کشيدم. نيرويي کمکم مي‌کرد که دست‌هاش را بگيرم و با هم بلند شويم. لبخند زد و چشم‌هاش پر از اشک شد: «مي‌ترسم.»

«نترس. تا من هستم نترس.»

«به خاطر خودتان.» و چشم‌هاي سبزش دودوزنان روي برف‌ ‌چرخيد. معلوم‌ بود كه‌ قبلاً گريسته‌ است‌.

گفت: «حال‌تان بهتر شد؟»

«آره.»

شانه به شانه وارد گرماي سالن‌ شديم‌. يانوشكا به‌ اطراف‌ نگاهي‌ انداخت، حتا به گوشه‌هاي سقف. بعد‌ هم از من فاصله گرفت.

صداش را پايين آورده بود و با دقت همه جا را مي‌پاييد: «امشب‌ دكتر برنارد مي‌آيد كه‌ با شما حرف‌ بزند.»

«خودش‌ گفت‌؟»

«بله. تلفن‌ زد.» کمي تندتر رفت و صداش را خواباند: «وانمود كنيد كه‌ خبر را نشنيده‌ايد. خواهش‌ مي‌كنم‌.»

«چرا؟»

صداش را بيش‌تر خواباند «دکتر برنارد تأکيد کرد به شما نگويم.»

رفتم توي فکر؛ چرا خواسته خبر از من پنهان ‌بماند؟ گفتم: «لابد همه مي‌دانند! پليس چي؟»

«امروز اينجا پر از پليس بود. مي‌آمدند و مي‌رفتند. اتاق شما را هم زير و رو کردند.»

«اتاق من؟» و اين مثل مشت خورد توي صورتم.

اتاق من؟

خودکشي او چه ربطي به من داشت؟ از سه سال پيش که اتاق کريشن باوئر را به من دادند او ديگر پا به آنجا نگذاشته بود. کجاش را زير و رو کرده‌اند؟

چشم‌هايي‌ مثل سيگار کشيدن ممنوع از گوشه‌ و كنار، همه‌ چيز را زير نظر داشت. ترس‌ و وحشت‌ از هر طرف‌ كله‌ مي‌كشيد. بي‌اختيار به‌ ته‌ سالن‌ سمت‌ چپ نگاه‌ كردم،‌ بعد رفتم تا ته‌ تاريكي‌اش‌ را كاويدم‌. وقتي برگشتم، يانوشكا پشت‌ پيشخان‌ ايستاده‌ بود. چرخي‌ آن اطراف زدم و رفتم‌ كنارش. دست‌هاش‌ را دو طرف‌ تاستاتور گذاشته‌ بود و به‌ مونيتور نگاه‌ مي‌كرد. انگشتر‌ بدلي‌ نازك‌ با نگين‌ سبز در انگشت‌ مياني‌اش‌ مي‌درخشيد، و آن‌ چال‌هاي‌ كوچولوي‌ بالاي‌ بند انگشت‌هاش‌ چقدر زنانه بود!

@ February 21, 2010 5:14 PM | TrackBack
Comments

درود
تماما مخصوص را خواندم. دو بار. بار اول: نسخه افست جلوی دانشگاه و بار دوم: از روی سایت خودتان(نسخه دوم)
پری، یانوشکا، مادر، برنارد را دوست داشتم. یعنی خوب درآمده بودند. اما نمی دانم چرا خود راوی، در مقتطعی مرا اذیت کرد؟ چرا اینقدر بیش از حد آشفته و پریشان و متزلزل بود؟
واقعا نمی دانم چرا بعضب جاها اذیت شدم. توی نسخه دوم که بهتر از نسخه اول است، چرا راوی ما «مرده» می شود. و این را باید پایان داستان بفهمیم؟

همچنان مجذوب قلمتان هستم و همچنان سمفونی مردگان را بهترین رمان ایرانی می دانم
---------
سلام
و ممنون

Posted by: mostafa at April 3, 2013 11:00 PM

آقای معروفی عزیز سلام
یه سوال برای من و خیلی از دوستان پیش اومده که چراصفحه دویست از کتاب "تماما مخصوص " سفید هست .
این مورد رو حداقل در سی نسخه از کتابها دیدیم. هر چند که حس ناقص بودن مطلب به آدم دست نمیده ولی به هرحال یک صفحه سفید آدم و کنجکاو میکنه....
به نظر شما مشکل از چاپ این سری از کتابهاست؟؟؟
لطف می کنید که پاسخ بدهید .
با مهر
شراره
----------------
سلام
چاپ آلمان يا ایران؟
اگر درباره ی چاپ قاچاق صحبت می کنید خبر ندارم، چون ندیده ام

Posted by: شراره at October 14, 2011 6:10 PM

سلام
من حق دارم بگم که شما محشرین؟
حق دارم دوستتون داشته باشم؟؟؟
آقای معروفی نازنین
تنها کتابهایی که منو واسه دوباره و دوباره خوندن جذب خودشون میکنن نوشته های شماس. دیشب تماما مخصوص رو تموم کردم. سه روز مثل معتادها با توجه به مشغله کاری پاش نشستم وتمام کردم. خواستم بگم شاید با تاخیر این کتاب رو خوندم ولی خوشحالم که شاهکاری رو خوندم ...
در ضمن بگم ما توی تهران به سختی کتابهای شما رو پیدا میکنیم
البته این دست فروش های میدون انقلاب فداییان ادبیات ایران هستند
اگه اونا رو نداشتیم چه می کردیم؟!!!!!
بازم ممنون جناب معروفی
---------------------
سلام شراره عزیز
مرسی که کتابهامو می خونین

Posted by: شراره at September 26, 2011 9:57 AM

رمان تماما مخصوص را یک شبه تمام کردم و هنوز گیجم... زیبا. استاندارد با شخصیتهایی که از این بهتر نمی شد تراشیدشان. تبریک می گویم.
---------------
آقای نقیبی نسب
سلام
ممنونم که خواندید

Posted by: امید نقیبی نسب at August 7, 2011 5:37 PM

سلام آقای معروفی، از بین رمان هاتون پیکر فرهاد خیلی واسم سنگین بود. چند بار دیگه باید بخونمش تا درست درکش کنم، راستی کتاب تماما مخصوص چطوری میتونم تهیه کنم؟

Posted by: meisam at May 14, 2011 6:55 PM

سلام و خسته نباشید آقای معروفی عزیز.
سال خوبی داشته باشید :)
من داستاناتون رو خوندم و خیلی خوشم اومد و خیلی دوستشون دارم .
و تماما مخصوص اولین کتابی بود که در سال 90 (دیروز)خریدم
----------------------
سال خوبی براتون آرزو می کنم
و مرسی .

Posted by: راضیه at March 25, 2011 1:34 PM

یانوشکا! یانوشکا!
نوشا! نوشا!
مراقب ِ قنداق ِ آن تفنگ باش...

Posted by: نسیم at May 9, 2010 10:46 PM

معروفی جان، برحسب اتفاق در وبلاگ شخص دیگری که از شما سیتاتی آورده بود در مورد سخن شما نکته هایی انتقادی و خشن نوشتم... اگر دوست داشتید آن را بخوانید اینجاست>
---------------
سلام خانم مينا ملکی
کار بدی نکرده ايد. مرسی
نقد سلامت جامعه را تضمين می کند
بروم بخوانم ببينم چی نوشته ايد

Posted by: مینا ملکی at April 25, 2010 4:46 PM

با درود با مصاحبه ای تحت عنوان سکولاریزم و جامعه ی ایران با دکتر عطا هودشتیان به روزم www.dooronazdek.blogfa.com

Posted by: احمد شاه کاریانی at April 16, 2010 8:47 PM

استاد گرامی،
من یک بار دیگر رمانم را فرستادم.
امیدوارم به دستتان برسد.
لطفا اگر دریافتش کردید اینجا به من بگویید.
سپاسگزارم.
---------------
سلام
رسید. مرسی

Posted by: سحر پریازانی at April 14, 2010 8:22 PM

سلام معروفي عزيز. كجايي دلمون گرفت انقدر هر وقت آمديم نوشته بود جاماندني تماما مخصوص. اونم وقتي كه تمام مخصوص رو ما نمي تونيم بخونيم. حتمن بازم رفتيد سفر!!!!!

Posted by: مهدي at April 12, 2010 11:58 AM

سلام استاد

سال نو مبارک. متاسفانه فقط چند ماهی هست که با شما آشنا شدم و باید اعتراف کنم که معتاد کارهاتون هستم. سمفونی مردگان بی نظیر بود. بلعیدمش.
نوشتن رو دوست دارم ولی دلم نمی خواد مزخرف بنویسم و کلیشه حرف بزنم.
اگر لطف کنید و استادم باشید بی نهایت بنده رو خوشحال و مدیون خودتون می کنید.
آدرس وبلاگم رو براتون می گذارم سپاس گذار می شم اگر لطف کنید و به کلبه ی تاریکم قدم بگذارید.

www.redemption.blogfa.com

مهربان باشید و شادان

Posted by: هیچ کس at April 10, 2010 10:34 AM

سلام معروفی عزیز!
نقدی بر بورخس نوشتم که دوست داشتم نظر نویسایی چون تو را نیز بدانم.
خوش حالم خواهی کرد اگر این ارتباط را کامل کنی.
در ضمن، تعدادی از مقالاتت را در رادیو زمانه از دوستی گرفتم و خواندم. به زودی می خواهم مطلب کوتاهی هم در موردشان بنویسم که پیشاپیش حق کپی رایت از تو گرفته ام!
با آرزوی اوقاتی خوش
---------------------
سلام
مرسی که می نویسی

Posted by: دال بی مدلول at April 9, 2010 10:41 PM

سلام وای اقای معروفی عزیزم دلم براتون خیلی تا تنگ شده بود .با این فیلتر کردنشون اخرم هنگ میکنن خودشونو فیلتر میکنن اشتباهی
خیلی خوشحال شدم که 2 تا کتاب نخونده ازتون دارم ذوب شده و تماما مخصوص
سال نو خوبی هم داشته باشین

Posted by: mahsa at April 7, 2010 9:06 PM

استاد عزیز سلام،
من رمانم را دو بار با نام رسمی ام (سحر پریازانی) به گوگل میل شما فرستادم. ممکن است ای میلی را که بیشتر چک می کنید به من بدهید؟
سپاسگزارم.
------------------
سلام
همین ای میل را دارم
دوباره بفرستید لطفا

Posted by: Benoni at April 7, 2010 11:38 AM

Salam BASI
khod koshi man resid?aya

خودکشی....

تو راه برگشت از سینما، با دوستام فقط کارمون شده بود شوخی و خنده و مسخره بازی. با اینکه همه سال آخر دانشگاه بودیم اما حس میکردیم که هنوز تو دوره ابتدایی و راهنمایی هستیم که باید به ترک دیوارم بخندیم. حس کودک بودن. حسی که همه آدم بزرگ ها باهاش غریبن و چپ چپ نگاه میکنن. فقط همین از اونروز یادمه. اسمم فیلم چی بود یا کجا رفتیم.هیچی یادم نیست چون از یاد بردش اون لحظه ای که دمه اتوبان بچه های خوابگاه رو با شلوارک و رکابی دیدم که به ماشین های عبوری التماس میکردن که وایسن! تپش قلب همه چی رو از یاد برد. با تمام وجود دویدم سمت محمد رضا که چی شده؟سه کلمه گفت و بس: "حامد خودکشی کرده". در اندکی زمانی لحظه دوره سرم چرخید...سه بسته ترامادول...سه بار خودکشی...سحر...همه با زمان مسابقه گذاشته بودن...خوب یادم نیست که چقدر طول کشید که دوان دوان رفتم به سمت سوئیت حامد و کولش کردم و پریدم وسط اتوبان و بردمیش بیمارستان با بهمن و سینا...اما یادمه که چه بدبدختی کشیدیم تا تونستیم تا ساعت 4 نصف شب 400 هزار تومن پول جورکنیم ... چه جوری به مادرش گفتیم...گذشت...
بعد از 4 سال دیروز حامد و تو خیابون ولیعصر دیدم...کوتاه...حالش خوب بود...."باسی" هیکلش و قیافش من و یاد "آیدین" تو میندازه....
دستام داره میلرزه...
----------------------
سلام
بله رسید مرسی

Posted by: ali j at April 6, 2010 12:38 PM

سال نو مبارک آقای معروفی
برایتان ای میل زدم. امیدوارم رسیده باشد.
ما که هنوز منتظر تماما مخصوص هستیم. امیدوارم یکجوری بالاخره به این جا برسد
----------------
سلام
ای میل را گرفتم
تماما مخصوص هم خواهد آمد

Posted by: david at April 5, 2010 5:13 PM

سلام آقای معروفی عزیزم
سالی پر از شادی آزادی برایتان آرزومندم. می بوسمتان ...
---------------
سلام محمدرضای عزیزم
سال نو مبارک
مطلبی که فرستادی هنوز نرسیده

Posted by: محمدرضا پریشی at April 1, 2010 9:50 PM

salam in modat ke filter shekanam kar nemikard taze motevajeh shodam cheghadr be khondane neveshtehaton adat kardam ey kash mishod ma ham inja ketabetono mikhondim
noroozeton ham mobarak
--------------------
سلام آيدين عزيز
اميدوارم از راه ديگری بتونم کتاب رو برسونم توی ايران
عيد شما هم مبارک

Posted by: aidin at March 30, 2010 9:41 PM

آمدم مکتوب هم بگویم بهارتان مبارک سال نوتان مبارک نوروزتان پیروز و درگوشتان بگویم که دلم تنگ شده برایتان...
-------------
سلام رضيه جان
منتظرتم
اميدوارم به زودی ببينمت
سال نو و بهار تو هم مبارک

Posted by: رضیه at March 30, 2010 7:15 AM

سلام آقای معروفی..
یه چند صفحه ای از داستانم رو می خونید اگر براتون میل کنم؟
میلتون رو هم ندارم البته.
-----------------------------
يه داستان کامل بفرستيد برای زمانه که اگه خوب بود اجراش کنم
داستان نصفه نيمه چرا؟

Posted by: gilda at March 30, 2010 12:24 AM

آقای باسی
شما اینو بگذاز به حساب اینکه ما بیماریم , آقا از این بالاتر که نیست
میتونی بگی دست از سرم بردارید شما فقط یه مشت خواننده جو زده اید
میتونی بگی می خوام یکم هم واسه خودم زندگی کنم
آره شما می تونی
اما عزیز
با یه مشت آدم جو زده که چشم انتظار تو روز به روز می نشینند این کار رو نکن
لا اقل اگه به سفری
یا هر چیز
خبری از سلامتی خودت برای ما بگذار
این چشم به راهی بد دردی شده واسه ما
خدا کنه که به سفر باشی
پوزش از جسارت و ابراز این دل گرفتگی و نگرانی بیمارگونه ما
-------------------------
سلام عزيزم
تمام اين روزها و شبهای نوروزی رو مشغول چاپ و صحافی بودم
ببخشيد
دوباره تنظيم ميشم

Posted by: آخرین ققنوس at March 29, 2010 5:29 PM

salam , saale no mobarak baraye hamatmoon saale khobio arezoo mikonam va arezoomandam ke in dar hade1arezoo namoone ...
26 esfand - bazarchehe ketab - nashre qoqnoos , ba doosty yekparche labkhand shodam , agarche hanooz gooneh ham khise ashk bood , ketabo kharidim va ... hala khoshhalam ke shoma nistin ke baaz oon tajrobeh ha ro lams konin ... doostetoon daram va baratoon 1 donya aramesh mikham.
p.n: bogzar bahar
ba to
kaari konad ke
ba shokoofeh haye gilas kard
---------------------
سلام
ممنونم برای اينهمه لطف
و اين چقدر قشنگ بود
بگذار بهار
با تو
کاری کند که
با شکوفه های گيلاس کرد

مرسی

Posted by: sarah at March 27, 2010 12:45 AM

سپاس استاد عزیز
----------------
سلام
من هم ممنونم

Posted by: ستاره بان at March 26, 2010 3:55 PM

بخش پیوندها در ستون راست با اینترنت اکسپلورر و فلاک متن دیکود نمی شود ئ ناخواناست: پیوندها

Posted by: Bejan Baran at March 26, 2010 4:52 AM

سلام استاد ( و پوزش که کامنت قبلیم بدون سلام بود به مانند سوره ی توبه)

گرفته حالی مهلتی نمی داد ، اما شرط ادب بود سال نو و عید باستانی نوروز رو هرچند دیر اما بدون سوخت و سوز خدمت شما استاد فرهیخته تبریک و دوام پادشاهی قلمتون رو به شما و خانواده ی محترمتون تبریک عرض کنم
اینجا دورتر از پایتخت ایران دستمان به کتاب هایتان کمتر و دلمان به صفای تان بیشتر می رسد
آرزومند آرزوهایتان - شکیب
--------------------
سلام شکيب جان
عيد و بهارت مبارک

Posted by: شکیب at March 26, 2010 1:12 AM

برای انتشار تماما مخصوص تبریک می گم. امیدوارم ما در ایران هم شانس خواندن آن را داشته باشیم.

Posted by: Benoni at March 25, 2010 9:05 AM

جناب معروفی عزیز سلام،
سال نو ایرانی بر شما مبارک.
می‌خواستم ببینم رمان رتیل به دستتان رسیده یا خیر؟
سپاسگزارم.
-----------------
سلام
من هم بهار و نوروز رو تبريک می گم
اين کتاب هنوز به دستم نرسيده

Posted by: Benoni at March 25, 2010 9:02 AM

رمان را نخوانده ایم ، اما متن را که خواندم بغض کردم ، گریه کردم ، یک چیز لعنتی داشت این پست !
آقای معروفی ممنون بابت همه چیز
ای کاش می دانستید چقدر دوستتان دارم
خدا کند این کتاب هم مجوز بگیرد
مثل ذوب شده
+راستی حاضرم پول کتاب رو هر جوری بگید پرداخت کنم ، پست کنم ، هر جوری که شد ، فقط یک نسخه از کتاب برای منم بفرستید :)
--------------------
سلام آقای جعفريان عزيزم
متاسفانه کتاب رد شد و بايد فکر ديگری بکنم
شايد از راه دوبی، يا شايد کسی فکری بکند که ما کتاب را بفرستيم تو

Posted by: حسین جعفریان at March 24, 2010 6:18 PM

این روزا همش یاد داستان استفانو بنینی می افتم , نمی دونم خوندیش یا نه
((سالی که هوا جنون گرفت ))
لابد جایی که تو هستی هم مثه اینجا سرده
می دونم غربت همیشه سرده
ما هم توی غربت اما در وطنیم
پارسال درست روز تولدم یعنی در آخرین روزای فروردین برف سنگینی بارید
هوا جنون گرفت
آدما جنون گرفتند و پیش خودم مرور کردم که دیگه تنها
((طوفان کودک نا همگون نمی زاید ))
کودک نا همگون پارسال امسال آبستن شده و من اما نمی ترسم
تنم کرخت شده و تقریبا می شه گفت عادت کردم به هرچیز
و این بد بلایی شده واسه مردم ما که به همه چیز عادت می کنیم
آقای جادوگر
اینا رو گفتم تا در آخر بگم که هنوز به غربت شما عادت نکردیم و درست که همیشه در دسترس و کنار ما بودی و هستی
اما هنوز در حسرتیم که یه روز بی اینکه بگی گور بابای همه چیز و هر چی
بر می گردم حالا هرچی می خواد بشه
برگردی و شاید توی یه جمع کوچیک یا بزرگ ما رو بپذیری که شاید شاگردت بشیم هرچند فقط برای دلخوشی ما
آقای جادوگر
مگه ذوب شده در ایران منتشر نشد ؟
امید دارم این کودک آبستن امسال چیزی بزاد که برای من , تو , ایران چیزی داشته باشه
حالا فرقی نداره
یا رومی روم یا زنگی زنگ
راستی سلام
-------------------------
سلام عزيزم
همين هفته کتاب مياد دستت
ذوب شده که توی ايران هست، اما تمکاما مخصوص رو يه نسخه مخصوص شما داديم به يک دو.ست که برات بياره
فعلا رفته فرانسه بچرخه و همين روزها برمی گرده ايران
عيدت هم مبارک

Posted by: آخرین ققنوس at March 24, 2010 5:21 PM

سلام استاد سال نو شما مبارک
سال خوبی داشته باشید

Posted by: را ضیه at March 23, 2010 10:57 AM

سلام به مرد بزرگ
نوروز مبارک
دوستت دارم
خالد نویسا
----------------
عزيز خالد
سلام
روزگارت همواره بهاری و شاعرانه
چند وقت پيش با آرش يادت کرديم
می بوسمت

Posted by: نویسا at March 23, 2010 9:21 AM

سلام استاد عزیز
روزهای عید است
و من به عیدی ِ واژگانم فکر می کنم

امیدوارم در این سال
ده ها رمان از شما چاپ شود
و ایران از ادبیات سیراب

نوروزتان پیروز
بامهر
------------------
سلام محمد عزيزم
ممنونم از لطف تو
اميدوارم که تو هم در سال جاری دهها کتاب شعر منتشر کنی با شادی

Posted by: سید محمد مرکبیان at March 22, 2010 11:53 PM

استاد عزیزم سلام
مفصل برایتان نوشته ام که به زودی به ایمیلتان می فرستمش . اما پیش از آن ان شالله سال جدید سال پر از خیر و برکتی باشد .
عید شما مبارک
با بهترین آروزها
-------------------
تبریک مرا هم بپذیر محمد عزیزم

Posted by: محمد at March 21, 2010 1:37 PM

سلام اقای معروفی عزیز
سال نو بر شما مبارک.دیروز در ساعات پایانی سال وبلاگم را راه اندازی کردم وبا اجازه شما نام آن را از رمان بی نظیر سال بلوای شما وام گرفتم.امیدوارم این جسارت را بر من ببخشاییید.بسیار مفتخر میشوم اگر وقت داشتید به آنجا سر بزنید

greenvoice.blogfa.com
---------------------------
سلام
بهتون تبريک می گم
اميدوارم سبز بنويسيد

Posted by: فهیمه at March 21, 2010 11:09 AM

عباس جان سلام.
شاید که دلت از آسمان خاکستری رنگ آخرین روز پائیز برلین گرفته باشد،
شاید که دل تنگت هوای بهار وطن زده باشد به سر.
اما دوست خوبم،
عصر که به پایان برسد بهار می آید و با خود امید می آرد.
فردا آسمان آبی میگردد و بعد از هر بارانی شاید برایمان رنگین کمانی بر دل خود بکشد.
عید بر تو و عزبزانت خحسته باد.
با احترام،
سعید از برلین.
------------------
سعيد مهربانم
سلام
مرسی برای همه ی لطف و مهرت
اميد که سال جديد فرصتی دست دهد که سری هم به ايران بزنيم

Posted by: سعید at March 20, 2010 1:11 PM

سلام استاد
عید امسال رو باید تبریک گفت. برعکس همه سالها که فکر می کردم تبریک لازم ندارد.
گذشتن سال گه88 را به همه تبریک می گم.
امیدوارم سال 89 سال خوبی برای شما و خانوادتون باشه.
می خوام از این آرزوهای کلیشه ای کنم.
امیدوارم یا شما اینجا باشید یا ما اونجا.
دوستدار شما.
سینا حشمدار
-----------------
سلام سينای عزيزم
اين نيز بگذرد
بالاخره نوبت ما مردم هم خواهد رسيد

Posted by: سینا حشمدار at March 20, 2010 12:25 PM

نوروز مبارک .

استاد سال سبزی داشته باشید .
------------------
سلام عزيزم
اميدوارم ايران به خوشبختی لبخند بزند
شايد هم خوشبختی به مردم ايران

Posted by: ح.ذ.خ at March 20, 2010 12:02 PM

سلام استاد عزیزم
-----
سلام محمد جان
کجايی؟

Posted by: moghim at March 19, 2010 7:08 PM

استاد فرصت و حوصله ای اگر بود، بهاریه مرا بخوانید. سپاس و بار دیگر بهار مبارک

Posted by: ستازه بان at March 19, 2010 1:51 PM

سلام استاد
آمدم بهار را تبریک بگویم و امیدوارم امسال سال خوبی برای ما ایرانی ها باشد. امسال که تمام شد، شاید سال دیگر بتوانم این اثر مخصوص شما را بخوانم.
آرزوی بهترین ها را برایتان دارم
-----------
باز هم تلاش خواهم کرد
ولی شعرت را در ادبيات مقاومت نوروزی راديو زمانه خواندم
مرسی

Posted by: ستاره بان at March 18, 2010 3:31 PM

من هم همینطور شنیدم! ولی دارند همه. تو خیلی از کتاب فروشی ها هنوز می بینمش. بیشتر شایعه است. یعنی امیدوارم شایعه بماند.

Posted by: david at March 17, 2010 8:54 PM

ذوب شده را خواندم. من همه ی کتاب های شما را یک نفس می خوانم. زبانتان دلنشین است. کشش دارد. سیال ذهنی بی نقص و به شدت دوست داشتنی...
راستش برای کسانی مثل من که دوست دارند نویسنده شوند کلاس درسند.
اما همچنان سمفونی مردگان برای من یک چیز دیگر است. ساختارش قوام دارد. به قول خودتان چهار ستونش محکم است...
امیدوارم تماما مخصوص بتواند غافل گیرم کند... بیشتر از سمفونی مردگان...

اما یک نکته ی شخصی : بهرام صادقی جایی می گوید یکی از بهترین انواع ادبیات داستانی ادبیات پلیسی است. چون خیلی غیر مستقیم به مسائل اجتماعی می پردازد. یا گلشیری ( این را از خودتان شنیدم ) می گوید من هیچ وقت به خال نمی زنم.
من احساس کردم ذوب شده فاصله ای با خال ندارد... شاید هم اشتباه از من باشد...
-------------------
سلام داويد جان
آره، هيچوقت نزن توی خال، هميشه بزن کنار نشانه
حیف که دوام نیاورد ذوب شده، جمع شد؟
من اینجور شنیدم

Posted by: david at March 16, 2010 10:10 PM

سلام ... وقتی کلمه «تاستاتور » را در تکه ای از رمان تمام مخصوص که در وبلاگ گذاشته بودی دیدم، فورا یاد شعرهای فوق العاده ات افتادم ، به قول خودت: «عاشقانه‌های ناب *»:

این ورق‌ها را بردار یک دقیقه
الآن شاید یک شکلات پیدا شد
این تاستاتور را هم بگیر
این ماوس هم یک کوچولو دستت باشد
می‌شود این ورق‌ها را بر دارم؟
از کجا معلوم؟
شاید هفت تا اسمارتیز باشد زیرش
...
می‌شود توی این کشو را هم بگردم؟
بنشینم اینجا روی زانوهات؟
اگر اينجور ننشينم که نمی‌توانم ببینم توی اين
...
شما رمان بنویسید
کاری به شما ندارم که
من دارم دنبال شکلات می‌گردم.
...
دیدی چی شد؟
باز نفهمیدم الآن بوس سوم هستم
یا چهارم
حالا باید از نو ببوسمت...

من رمانت را نخوانده ام ولی حدس می زنم باید ردی از حال و هوای اون شعرها توی رمانت باشه...

به نظر من اون روزها دوران طلایی ای برای تو بود... چون عاشقانه های تو در حد اعجاز بود ... دوست دارم قسمتهایی از اونها را که باهاش زندگی کردم را دوباره بیارم اینجا :

و تو فکر می‌کنی
زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟
و تو فکر می‌کنی
يک سيب چند بار می‌افتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين می‌بود
اگر می‌توانستيم
به آسمان سقوط کنيم؟
چند بار؟....

***
کلمات رام می‌شوند
با صدای تو
با دست‌های خسته‌ی من
نرم می‌شوند
نعل می‌کنم
چموش‌ترين واژه‌ها را
برای تو
سوار شو
بتاز.
دوستت دارم را
بانوی من
در گوش باد هم بگو.
***
ما بلد نيستيم از خدا
استفاده کنيم
مثلاً گلدانش را آب بدهيم
موهاش را نوازش کنيم
لب‌هاش را ببوسيم
دستش را بگيريم در خيابان
نازش کنيم شب‌ها
تا آرام بگيرد.
برای دوزار
خرجش می‌کنيم
قهر می‌کند
می‌رود.
***
خانه‌ای با چهار اتاق
بی ديوار ديده بودی؟
باغی سرسبز
تا آن‌سوی جهان
شنيده بودی؟
طناب رخت را
از اين سر دنيا
به آن سر دنيا کشيده بودی؟
با ملافه‌ها
بر بند بند ‌نوشته‌های من
در بوی آبی لاجورد
دويده بودی؟
***
حالا من مانده‌ام
بلیت‌های باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش می‌کنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمی‌کنم؟

رود نيست
حرف می‌زنم با تو
با آن‌همه شنود و هياهو
عود نيست
شهر می‌سوزد
...
چشم‌های تو
کجا
دود را تاب می‌آورد؟
گل قشنگم!
***
تو فقط از پشت پنجره
سرک بکش
تا ببینی چطور
بی تاب می‌شوم
تمام راه
می‌پروازم
پله‌ها را سه تا يکی
پر می‌وازم
***
در خاطراتم دستکاری ‌کنم؟
باز بروم سربازی
از صفر شروع ‌کنم؟
اين‌بار برای تو می‌روم سربازی
اين‌بار
از پادگان فرار می‌کنم
سرنوشتم عوض می‌شود.
***
هيچ کس
دگمه‌های مرا
باز نکرده بود
جز تو
که می بستی و باز می‌کردی
نمی‌ديدی دگمه‌ی آستينت
به يقه‌ام دوخته شده
و نگاهت بر لب‌هام.
دال يادم رفته بود يا ميم؟
بوسيدن که يادم نمی رود
عشق من!
***
وقتی به تو فکر می‌کنم
سال من نو می‌شود
توپ در می‌کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می‌زند
برای خنده‌هات.
***
تا به حال
هوا را پاره کرده‌ای؟
تا به حال
آب را شکسته‌ای؟
تا به حال
شيشه بوده‌ای؟
...
نور می‌شوم
تا از ميانت عبور کنم
آب می‌شوم
قطره قطره بر کف دست‌هات
نفس می‌شوم
در سينه‌ات
حبس می‌شوم
در آينه
مرا ببين.
***

دوست دارم یه روز باهات گپ بزنم ...
به احترامت
کلاه از سر
برمی دارم...
----------------------
ممنون از لطف شما
این کتاب هم به زودی منتشر میشه
نامه های عاشقانه
شاید چند روز دیگه

Posted by: hamid serendipity at March 16, 2010 5:28 AM

قرار نبود تا پنج صبح بیدار بمانم. نمی خواستم کتاب تمام شود، نه کتاب و نه آدم هاش. گرچه، همه آدم ها جایی ناغافل تمام می شوند و تو می مانی و فردا. نمی خواستم تا پنج صبح بیدار بمانم. گفته بودم که، یا شاید هم نگفته بودم، نه می خواهم بخوابم، نه می خواهم بیدار شوم؛ همان اینرسی لعنتی. حالا باید برای مبارزه با اینرسی، ساعت بگذارم برای خودم.

کتاب همین طور روی میز بود، جلوی چشمم. از برلین رفته بود بن، از بن آمده بود تهران. کتاب همین طور روی میز بود و نمی دانم چرا حالا که پیش ام بود، نمی خواستم بخوانمش.

شاید راست اش این باشد که حوصله خواندن نداشتم. حال ام جور عجیبی شده. یک جور کرختی. و با آرش با همان استقرای ناقص مان به این نتیجه رسیده بودیم که لابد الان همه همین طوری اند و این خوب نیست. حوصله نداشتم. من که دوست دارم همیشه جمله ها و کلمات را زیر زبانم مزه مزه کنم و به قول بابام نم نم قورت شان بدهم، حتی حوصله کتابی که منتظرش بودم برسد را هم نداشتم. می گفتم بگذار اول ذوب شده را بخوانم. گرچه ترتیب، خودش از بیخ به هم ریخته.

نمی دانم دیروز شروع کردم یا پریروز. شروع کردم چون حال ام بد بود و دیگر تحمل این حال بد کش دار را نداشتم، این همه فکر، این همه کار، این حجم از سکون، و لعنتی بی حتی یک لحظه خوشی مختصر. شروع کردم که برای اولین بار بروم خودم را در دنیای آدم دیگری غرق کنم، و برای اولین بار خواستم که فقط صدای قصه گو باشد و من، نباشم. برای همین است که هر چه الان فکر می کنم، یادم نمی آید که کتاب را دیروز شروع کردم یا پریروز.

صدای قصه گو که می پیچید توی سرم، نرم تر و نرم تر فرو می رفتم توی فراموش خانه خودساخته ام. حالا نوبت من بود که "مه" شوم، بروم لا به لای ذرات این آدم های شنی معلق در فضا، بچرخم و بچرخم. و هر از چند گاهی خودم را جمع کنم بکشم بیرون و به آرش بگویم که آرش این جا را گوش کن، ببین چه ترکیب ماهرانه ای است و بعد نطقی کوتاه در باب این که هر که می خواهد نویسنده شود، اول باید فارسی اش را قوی کند تا زبان موم باشد کف دست اش، نه این که ساختار کاراش طوری بشود که نتوانی تشخیص بدهی که داری ترجمه می خوانی یا چیز دیگری. آن هم من، که مدتی است بدجوری دل ام داستان فارسی می خواهد، ایرانی، نه ترجمه، گو این که خاطره های خوبی هم از ترجمه های خوب دارم. دل ام بازی های قشنگ فارسی می خواهد و آدم های خود مان را. دل ام برای خود مان تنگ شده.

دل ام برای خود مان تنگ شده بود و عباس معروفی همیشه می تواند جایی به داد این دلتنگی برسد. تماما مخصوص رمانی بود "تماما مخصوص" برای همه دلتنگی ها و بی حوصله گی ها و کلافگی های این روزها که گم شده ایم انگار لابه لای مخلوطی از خواب و بیداری و خیال و مونولوگ های طولانی با چشمان باز یا بسته، و من نمی دانم، این "تقدیر" ما "ایرانی" هاست یا همه اینطوری اند.

حالا دارد یادم می آید که چند روز به عید مانده و هیچ کس دور و بر من هوای عید ندارد." شب عید خارجی ها دلتنگ می شوند و احساس غم و غربت وحشتناک می آید سراغشان". فرقی نمی کند کی باشی یا کجا باشی، شاید هم فرق می کند؛ تماما مخصوص، با آن بافه های ظریف خواب و بیداری و خیال و آن جریان سبک و نرم اش، انگار که مهی رقیق و دل چسب است سر پیچ جاده ای که انتظارش را نداشتی، انگار که داستان همه نا تمام ها است، گیرم با همان استقرای ناقص خودمان.

آقای معروفی، ما هم رفتیم کنار پنجره ایستادیم، عکس خودمان را در "جام پنجره" شما دیدیم، پیاله مان را زدیم به پیاله تان: "به سلامتی شما، آقای ایرانی".
-------------------------
عزيزم آلما
سلام
چقدر اين نوشته ات قشنگ بود، چقدر وضعيت ادبيات داستانی مان را باز می گويد، ادبيات داستانی متوسطی مثل يک جريان به مدت ده سال ريخت توی رگ جامعه، و مردم رو به ترجمه بردند، حتا جايزه های ريز و درشت هم کمکی نکرد. راست می گويي
ما ادبيات فارسی خودمان را اگکر نداشته باشيم، ترجمه ی آثار جهان هم به تنهايی ادبياتمان را نمی سازد
سطح را بايد تغيير داد، ديوارها کوتاهند
به آرش سلام برسان
با مهر

Posted by: Alma at March 15, 2010 1:55 PM

از دو روز پیش دوستان هی بهم زنگ می زنند و می گویند: خودت را برسان که یک خبر خیلی خوب برات داریم.
خودم را رساندم. همه هم تبریک می گفتند و هم آرزو می کردند هدیه من را داشته باشند. گفتم: خبر، خبر را بگویید. چند ماهی می شودمحتاج یک خبر خوبم.
کتاب دیشب به دستم رسید.
نمی دونم چه جوری باید از محببتون تشکر کنم. نمی دونید این دو تا کتاب چقدر حال من رو خوب کرد. واقعا ممنونم.
هیشکی نمی دونه که داشتن یه کتاب با امضای عباس معروفی چقدر می تونه لذت بخش باشه...
------------------------
سلام سينای عزيزم
من بايد ازت تشکر کنم
پنجره های گردون را که باز کنی
همه خواهند دانست


Posted by: سینا حشمدار at March 15, 2010 12:04 PM

سلام
متأسفم كه سايت شما فيلتر شده ولي خوشبختانه راه دسترسي براي بعضي‌ها هست. براتون يه داستان از دوسيتي كه به سايت فيلتر شكن دسترسي نداشت رو ميل كردم. داستاني به نام «سگ» از آقاي رضا بهشتي. خواهش ميكنم مقداري از وقتتون رو به اين دوست بديد.
ضمناً سال نو رو هم پيشاپيش تبريك مي‌گم.
------------
داستان رسید
مرسی

Posted by: فرزاد موسوي at March 14, 2010 11:58 AM

عباس معروفی عزیزم .. متاسفانه دایره فیلتر چنان تنگ شده که هر فیلتر شکنی چند ساعت بیشتر نمی پاید و ما مثل قحطی زده ها دره به دره دنبال فیلتر شکن می دویم . با این حال برای لحظه ای حتا بوییدن شما که عطر مسلم نانید ، انکار قحطی و گرسنگی است .
دو مجموعه داستان و یک مجموعه شعر ترجمه دارم که اگر وقت تان یاری کرد در وبلاگم دانلود کنید .
متشکرم .
---------------
سلام سعید عزیز
حتما و با کمال میل می خونم

Posted by: سعید دارائی at March 14, 2010 1:35 AM

سلام استاد.من یکی از شاگردای غیر حضوری شما هستم.از شهری کوچک و دور افتاده.آموزش داستان نویسی شما رو مو به مو دارم تمرین می کنم.یک کتاب از مرحوم نادر ابراهیمی پیدا کردم به نام لوازم نویسندگی.احساس می کنم بعضی مطالبش مغرضانس.راجع به هدایت یه چیزایی نوشته که به َخصیت آدم بر میخوره.می خواستم بدونم پیشنهاد شما چیه؟
دیگه از تماما مخصوص چیزی توی وب نذارین لطفا.حرصمون دراومد.به امید دیدار حضوری
------------------
سلام
چیزهایی در برخی نوشته ها هست که خود به خود با خواننده رابطه برقرار نمی کنه، از جمله همونی که اشاره کردی. شاید هم خواننده با اونها رابطه نمی گیره. کار خودت را بکن
دنیای نوشتار و ادبیات وسیعتر از این حرفها و مهمتر از قوطی کبریت هاست
مرسی از شما

Posted by: فریاد at March 13, 2010 3:48 PM

سلام استاد
خوب هستین؟
تبریک
ذوب شده را خواندم.
خیلی خوب بود. مثل همیشه. خوشحالم که مجوز گرفته.
تماما مخصوص مجوز نمی گیرد؟ ما چی کار باید بکنیم؟
------------------------
سلام سینا جان
باز هم تلاشمو می کنم
از راهی دیگر

Posted by: سینا حشمدار at March 12, 2010 9:00 PM

سلام
من یک جوجه وبلاگ نویس کوچک هستم ، میدانید معمولا از نشان دادن نوشته هایم به دیگران خجالت میکشم حتی در فضای مجازی ، مادرم همیشه میگوید ارثی ست او هم انطور بوده ، نمی دانم قربانی جبر ام یا خرافات ، آرزو دارم شما که بر ما حکم استادی دارید یک بار وبلاگم را ببینید.
لطفا اگر منت بگذارید ، خوشحال می شوم ، شاید عیدی امسالم شود . . .
با سپاس
موفق باشید باآرزوی سالی خوب برای شما.
---------------------
سلام
سری به وبلاگت زدم و کمی آنجاها چرخیدم
موفق باشید

Posted by: Arash at March 12, 2010 11:33 AM

سلام
به سایتتون اومدم و از درسای آموزنده تون واسه نویسندگی استفاده کردم. همینطور خوشحالم که هنوز راهی هست واسه ارتباط با دنیایی که در اون انسانهای آزادی زندگی می کنند هر چند که به گمان من آزادی واقعی در جهان واقعی هرگز ممکن نیست. جایگاه واقعی تحقق پیدا کردنشون در ذهن ماست. به امید روزی که ذهنهای آزادی داشته باشیم..
--------------------
در جهان نسبيت ها فقط ميشه به افق دلخوش بود و اميدوار
سلام

Posted by: moj at March 9, 2010 7:23 PM

ba shadbad Nowruz
Mahmoud
حافظ موسوي نيز در سخناني با تأكيد بر اهميت جايزه‌اي كه توسط خبرنگاران اهدا مي‌شود، گفت: نسل جديدي از خبرنگاران در سال‌هاي اخير روي كار آمده‌اند. البته در دوره‌هاي پيشين، مجله‌هايي مثل «كارنامه» و «گردون» جوايزي برگزار مي‌كردند؛ اما به حالت تعطيل درآمدند و در حال حاضر، جايزه‌اي كه از سوي خبرنگاران اهدا مي‌شود، مي‌تواند مورد توجه جامعه‌ي روشنفكري باشد.

او در ادامه متذكر شد: بويژه اهداي اين جايزه در شرايط كنوني كه جمع زيادي از دوستان خبرنگار و روزنامه‌نگار ما با مشكل مواجه‌اند و شرايط نامناسبي دارند، بر افتخارم مي‌افزايد.

Posted by: Mahmoud Dehgani at March 9, 2010 2:58 AM

سلام استاد
چند وقت بیش فریدون سه پسر داشت را برای همه دوستانم فرستادم و هنوز به خاطر شما برای من پیام تشکر میاد خوشحالم که کتاب جدیدی را برای هدیه دادن دارم .
به امید روزی که تماما مخصوص را به تمام دوستانم هدیه دهم .
-----------------
سلام راضيه عزيزم
مرسی از لطف شما. هر وقت کتاب خواستی خبرم کن

Posted by: راضیه at March 9, 2010 12:31 AM

بعد از رفتنش حسی برای حرف زدن نمونده همچنان که رختی برای کندن
اما دورادور همچنان وبلاگتون رو میخونم و گاهگداری یاد زمانی میفتم که اینجا هر روز کامنت میگذاشتم
شما از همین چند کلام مفصل تر بخونین
شاید چند تار مو هم فاصله ی جنون و فیلسوف نباشه ( اغراق آمیز )
پاینده باشین استاد
--------------------
آدم تبعيدگاهش خرابه تر از وطنش باشه
نورعلی نور، تبعهيد در تبعيد سخت تر می گذره شکيب جان

Posted by: shakib at March 4, 2010 11:57 PM

ممنون استاد كه پدرانه در حق شاگردهاتون دل مي سوزونيد. متوجه شدم بايد رشته اي رو انتخاب كنم يك جا بين عقل و علاقه، بين دل و نان. و چه سخت است از نو شروع كردن

Posted by: هومن at March 4, 2010 11:02 PM

سلام
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن می نگری
نمی دونم چرا این هی توی سرم می چرخه
تازه الان دیدم تماماً تو ایران چاپ نمیشه
براشون متأسفم
و مطمئنم روزی تمام کتابهاتونو می خونم

Posted by: majidi at March 4, 2010 12:00 PM

سلام استاد. دل ما كه آب شد براي خوندن تمامآ مخصوص. واقعن حيف شد كه تو ايران غير قابل چاپ اعلام شد. اما اينكه ذوب شده مجوز گرفته به جاش خبر خيلي خوبيه. استاد ازتون يك سوال داشتم.اگه خدا بخواد فرصتي دست داده براي تحصيل توي كشور ايتاليا. من اينجا يك بار از رشته ي مهندسي برق انصراف دادم و حالا خيلي دلم مي خواد توي يه رشته هنري ادامه تحصيل بدم اما اصلن نميدونم چه رشته اي انتخاب كنم كه با روحيات وعلايقم جور باشه. من بيشتر به ادبيات،داستان و شعر علاقه دارم اما هميشه بخاطر نداشتن ليسانس احساس خلا مي كنم كه فكر مي كنم بخاطر جو مدرك گرايي حاكم توي ايران باشه.حالا استاد فرصتي پيش اومده كه اين خلا رو پر كنم اما براي انتخاب رشته مرددم. خودم البته بيشتر به عكاسي فكر مي كنم اما بهتر ديدم با شما هم در اين مورد مشورتي داشته باشم.ممنون ميشم اگه راهنماييم كنيد.ببخشيد كه هميشه با سوال
ميرسم
--------------------
هومن عزیز
سلام. اول باید به علاقه ات فکر کنی و بعد به این فکر کنی که اگر رشته ی مورد علاقه ت رو بخونی برای یه لقمه نون چه بلایی سرت میاد
اونوقت از اول شروع کن. برای یه لقمه نونت فکر کن و علاقه هاتو خارج از متن درس و دانشگاه ادامه بده

Posted by: هومن at March 4, 2010 11:33 AM

آقای جادوگر
ممنون از این هدیه کریمانه
منتظر اون مسافر میمونم
حالم بهتره و نشستم به انتظار روزهای بهتر
روزهای بهتر برای من , تو , ایران
روزهایی که فرهنگ سوزی به پایان رسیده باشه و بشه با خیال راحت و بی دغدغه و صریح نه توی لفافه حرف زد
روزهایی که خود سانسوری یه واژه بیگانه باشه و موقع نوشتن به هر چیزی فکر کنی بجز جناب مبرس
آقای جادوگر
یه جایی اول کتاب «از دل گریخته ها» بهنود می نویسه که از دل گریخته ها از دل نرفته اند شاید فراموش شده اند
ما پریم از این از دل گریخته ها و جا مانده ها و چقدر دل بد میگیره وقتیکه میبینیم اون صحنه یا که نه اون لحظه از داستان هر چند کوچک و خرد از دل می گریزه و میره تا شاید واسه ابد فراموش شه
اما نه
فراموش نمی شن و واسه ابد دستمون رو می گیرند و فقط خودشون رو به ما نشون میدن و آروم توی گوشمون می گن :
»هیس مبادا کسی این رو بفهمه«
هیس
--------------------
سلام
خوشحالم که بهتری
به زودی کتابو برات می فرستم

Posted by: آخرین ققنوس at March 4, 2010 10:59 AM

چرا باید خبر به این بدی را بشنویم؟
وقتی ذوب شده را دیدم تقریبا مطمئن شدم که ...
اما حالا می گویید...

Posted by: david at March 2, 2010 8:51 PM

معروفی عزیز .... درود

دیروز با آرامش کتابفروشی های انقلاب را زیر پا میگذاشتم تا اینکه پشت شیشه ی مغازه ای کتاب "ذوب شده " نظرم را جلب کرد ...
بی صبرانه آنرا خریدم و فردای آنروز آنرا خواندم .
لذت بردم .... گویی با شخصیت ها زندگی کردم . با ناصر اسفاری با آزاد و حتی با بازجوی ویژه !
در حال نوشتن مطلبی در این مورد هستم تمام کردم بهتون خبر میدم تا افتخار خواندن آنرا به من بدهید ...

پیروز باشی استاد .
--------------------
مرسی عزیزم

Posted by: ح.ذ.خ at March 2, 2010 6:18 PM

‫خوشحالم که بالاخره این نوزاد چند سال آبستن را به دنیا آوردی. پایان هر بارداری اگر زایش نباشه، تولد از بین میره. الان دوران نقاهت بعد از زایمان را می گزرانی، نگران نباش، خوب می شوی و باز هم باردار. در حال خواندن نوزاد چاق و سنگینت هستم. تا به زودی.
‫فرحناز از برلین
---------------
سلام فرحناز عزیزم
مرسی از تعبیرهای قشنگ تان
دارم شروع می کنم

Posted by: at March 2, 2010 1:52 AM

سلام آدم دوست داشتنی عزیزم
سلام دوست داشتنی ترین عزیزم
سلام عزیز دوست داشتنی
دیگه چی بگم...
این روزها خیلی سرم شلوغه، خیلی فکر خسته است و دنبال هر چیزی میگردم که این خستگی فکری را از سرم به در کنه. اما هرچه فکر میکنم، اولین چیزی که به خاطرم میرسم کتاب های شماست. کلام شماست و وجود شماست
شاید مجبورم کنید که بیام آنجا پیشتون. ..

آخ که چه کیفی داره که آدم برای شما بنویسه و شما بخونید و ..
آخ که چقدر شما خوبید که خواننده هاتونو تحویل می گیرید و برای آنها زنده اید. بقیه مینویسند و بعد گم میشن و کتابشون یه چیزه و خودشون معلوم نیست چی هستند
ولی شما
خودتون
برای ما زنده اید
و حضور دارید

خیلی خیلی مواظب خودتون باشید. چون ما دلمونو به شما خوش کردیم..
دوست دارم یه عالمه... هر چی بگم بازم کمه
----------------------------------
سلام فاطمه عزیزم
نمی دونم چی بگم. جز تشکر
هر نویسنده ای روشی برای ارتباط هاش داره، من اینجوری می پسندم، و دیگران هم جور دیگری با خوانندگان شون سلام علیک دارن
باز هم مرسی

Posted by: فاطمه علی اکبریان at March 1, 2010 1:31 PM

امروز کتاب ذوب شده را گرفتم... و... و مدام کتاب را پشت و رو می کنم و ورق می زنم و نمی دانم کی و در چه شرایطی شروعش کنم...
یک عصر زمستانی، یک استکان چای، یک صفحه ی ورد برای فیش برداری...
بسیار خوشحال شدم جناب معروفی. امیدوارم همین روز ها تماما مخصوص هم مجوز بگیرد.
---------------------
سلام داويد جان
خوشحالم که اين يکی آمد.
تماما مخصوص را غير قابل چاپ اعلام کردند

Posted by: david at February 28, 2010 9:46 PM

گاهی فکر می کنم چقدر باید در خودم فرو برم اگر بخوام رمانی بنویسم ..
-----------------
شاید هم در اقیانوس خودت غرق شوی

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at February 28, 2010 9:32 PM

سلام آقای معروفی عزیز و شاعر. سپاس به خاطر خلق این همه زیبایی در اشعارتان. خوشحالم که وبتان را پیدا کردم و توانستم سلامی داشته باشم . گاهی به وبم سری بزنید و کارهایم را نقد کنید نیاز دارم با احترام
---------------
چشم. حتما

Posted by: نسترن at February 28, 2010 9:17 PM

استاد به امید خدا تا چندی دیگر , پس از اتمام کارشناسی ارشد , برای
تحصیل در دوره دکتری عازم فرانسه هستم ....
هر هفته میام پیشتون !
تا آن زمان آرزوی دیدار با شما را در دل خواهم داشت .
دست حق به همراهتون
-----------------------------
منتظر دیدارتون هستم

Posted by: ح.ذ.خ at February 28, 2010 3:59 PM

سلام آقای باسی
باید خدمتتان بگم که خیلی بدجنسی
وقتی آدم یک کم از کتابتونو می خونه دوست داره همینطور ادامه بده
شما هم یک کم از کتاب رو نوشتی تا حرص ما رو دربیاری که زودتر برای برطرف کردن حس کنجکاویمون کتاب رو بخونیم .
باسی بدجنس خیلی دوستت دارم
و خیلی خوشحالم که این وبلاگ رو دارید که میتونم با یکی از بهترین نویسنده های ایرانی گپ بزنیم
:)
-------------
مرسی که کتاب منو می خونین

Posted by: خاطره at February 28, 2010 4:46 AM

سلام به لطافت نوشته های پرمهرتان
با این پستها هر چه کام می گیریم، تشنه تر می شویم، آقای معروفی عزیز.
بیقرارم برای خواندن "تماما مخصوص"
امان از فاصله ها
--------------------
سلام
امیدوارم اجازه بگیرد

Posted by: at February 27, 2010 12:58 PM

سلام. فقط دل ما رو كه توي ايرانيم آب ميكنيد ديگه؟؟؟؟؟؟ باشه نوبت ما هم ميشه. دلتون بسوزه به جاش ما اين جا اونقدر سانسور داريم كه خودمون حال ميكنيم.
------------------
متاسفم که دیوارها بین ما فاصله انداخته
متاسفم برای دیوارسازان

Posted by: مهدي at February 24, 2010 10:50 AM

درود بر استاد گرامی

بی صبرانه منتظر خواندن اثر جدیدتان هستم ....

Posted by: ح.ذ.خ at February 23, 2010 8:20 PM

با درود

تماما مخصوص حتما خیلی زیباست که اینقدر دوستش دارید و از گوشه و کنارش از درونش و حتی از جاماندنی ان هم مرتبا یاد می کنید امیدوارم کتابهای دوست داشتنی تری بنویسید .
راستی از بابت ( اسلحه و خروالها ) هم ممنونم
ممنونم از شما
پاینده و شاد باشید

Posted by: ع.ر at February 23, 2010 5:18 PM

abbas dishab pish newise targomeh tamam shod, hala bayad paknewis besheh wa yek kami dastkari. shanbeh hatman behet sar mi zanam.

Hamid
--------------------
سلام حميد
منتظرم.

Posted by: Hamid at February 23, 2010 12:50 PM

سلام آقای معروفی نازنین
با عرض تبریک فراوان بابت انتشار کتاب جدیدتان. ممکنه بفرمائید ما در خارج کشور چطور می تونیم کتابتون رو تهیه کنیم.
با سپاس فراوان
-------------------
سلام فروغ عزيز
شما کافيه به من ای ميل بزنيد و آدرس بدين

Posted by: فروغ at February 23, 2010 11:30 AM

استاد عزیز
زمانی که کامنت گذاشتم ،کامنتدونی این پست باز نمی شد .
از شما و خلق این همه زیبایی ممنون.
طرح جلد هم عالیه.
شاد زی
مینا

Posted by: مینا درعلی at February 23, 2010 11:00 AM

بسیار سیار عالی بود
درود بر شما استادِ همیشه استاد

Posted by: meysammehrani at February 23, 2010 8:47 AM

عباس معروفی عزیز
سلام.
شاید همه چیز از خواندن همین تکه تکه های تماما مخصوص شروع شد. تماما مخصوص، تکه ای دیگر. باز هم تماما مخصوص. می دانی؟ "ته‌ دنيا بوديم‌ و همچنان‌ می‌رفتيم‌." ... حالا علاوه بر شب‌ها، هر روز صبح که از خواب بيدار می‌شوم، می‌نويسم. قول می‌دهم يک رمان تر و تميز تقديم‌تان کنم. رمانی تماماً مخصوص... به سلامتی شما! بی تابی. این حرفها و خاطرات. ..
هر بار با هر تکه ای از رمان بی تاب تر شدم مثل امشب. توی محل زندگی ام هر آپارتمانی یک صندوق پستی کوچک دارد که نامه ها را توش می گذارند. اگر کسی بسته ای براش بیاید بهش ایمیل می زنند که آن را از نگهبانی دم در بگیرد چون توی صندوق پستی فقط نامه جا می شود. الان مدتی است منتظرم یک ایمیل بگیرم که "براتون یک بسته آمده، لطفا زودتر بیایید بگیریدش چون هر روز بسته های زیادی برای اینجا می آید و جا نداریم" آنوقت نمی دانم چطوری برمی گردم خانه تا زودتر برسم و بگم:" ببخشید من یک بسته دارم" و آقایی که آنطرف میز پشت کامپیوتر نشسته بگوید: "شماره اتاق؟" وبعدش برود و بسته من را بیاورد. تا بگیرمش به تنها چیزی که توجه می کنم این است که از کجا آمده. بعد می آیم بالا توی اتاقم.فکر کنم تا یک ربع نگاهش کنم. بعد ورق بزنم تا برسم به اسم و امضایی که منتظرش بودم. تماما مخصوص هنوز نرسیده اینجا براش تو نوبت هستند اما تا سیر نخوانمش و زیر جاهایی که دوست دارم خط نکشم نمی دهم به بقیه بچه ها . کتاب که می خوانم زیر بعضی قسمتها را خط می کشم و بعدا دوباره مرور می کنم:"زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه‌ی آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نيم‌پز آبدار، يک شلاق، حلقه‌ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده‌ی پريدن."
و حالا منتظرم. انتظاری تماما مخصوص. منتظر یک ایمیل. یک بسته و یک امضا پشت جلد کتاب.

معروفی بمانید.
-----------------
سلام داود عزيزم
همين امروز برات پست می کنم
اگر زودتر خبر داده بودی خب... اما عيبی نداره با پست هوايی می فرستم

Posted by: داود at February 23, 2010 6:08 AM

سلام.
ما چی کار کنیم که از شما دور ماندیم. و مثل سایرین نه خودمون می تونیم بیاییم پیش شما و نه مسافری داریم که بره و بیاد. باید بنشینیم تا شاید در ایران هم کتابتون چاپ بشه.
شما خودتون "تماماً مخصوص" هستید و زندگیتان "سمفونی زندگان" هست.
داشتم به دوست داشتن فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که دوست داشتن واقعی وقتی هست که از معشوق هیچ انتظاری نداشته باشی، هیچی از آن برای خودت نخواهی و با تمام وجود فقط بخواهی که معشوق خودش باشد. چون آن را همان طوری که هست، دوست داری.
مثل اینکه کسانی را که به احتمال زیاد هیچ وقت در زندگی ما را نمی بینند و یا اصلاً ما را نمی شناسند را دوست داریم و برای زنده بودن آنها نفس می کشیم و بعد از تمام این ها به این نتیجه ی بدیهی رسیدم که چقدر شما را واقعاً دوست دارم.
و برای بودن شما نفس می کشم.
همیشه "تماماً مخصوص " باشید.
-------------------
ممنونم از لطف شما
و اميدوارم کتاب در ايران مجوز چاپ بگيره

Posted by: فاطمه at February 23, 2010 5:35 AM

وای استاد چه کردید.
دیروز صبح به دستم رسید و یک دنیا سپاس بابت لطفتون.

از دیروز تا الان دارم بی وقفه می خونم و حسی به من میده این کتاب.
یه حس "تماما مخصوص".

306 صفحه خوندم و دلم نمیاد که تمومش کنم.باورتون میشه؟

استاد عزیزم،قلمتون پوینده.
-----------------------
مرسی که کتابمو خوندين
خوشحالم

Posted by: simin at February 23, 2010 3:07 AM
Post a comment









Remember personal info?