January 15, 2010

گردنبند

.
خواب ديدم گياه بودم
گياهی تُرد
که آسان زير پا لگد می‌شود
خواب ديدم بی‌پناه یودم
کودکی بازيگوش
که مادرم
مرا به چهارصد نان فروخت
حساب کردم ديدم
به سال نرسيده
گشنگی امان‌برش ‌کرده
بايد کودکی بزايد
 
زمانه‌ی ارزانی ست
چوب حراج خورده
بر تن جعبه و
             جواهر و
                        جوهر
                               بی رنگ شده
دل بيچاره!
 
از جان آدمی گرانتر چيست؟
خيال می‌کردم
جانم را می‌دهم تا تو حرفت را بزنی
و حالا منم
با بليت‌های باطله از سفری
نيميش کابوس، نيميش رويا.
 
بليت‌ها باطل شد
و من به راه‌های نرفته
و شهرهای ندیده
و سیب‌های نخورده فکر می‌کنم.
 
به مادرم گفتم
دلم برای گردنبندت تنگ شده
چنگ می‌انداختم به آن و می‌خنديدم
حالا چنگ می‌زنم به هوا
و رهگذران پشت پنجره
بای بای می‌کنند و در لبخند من
 دور می‌شوند.
@ January 15, 2010 7:59 PM | TrackBack
Comments

حالا ، استفاده از قید حالا گناه است
و ما به اجبار
هنوز
از درد های گذشته های بعید حرف می زنیم

Posted by: دونقطه at March 7, 2010 12:34 PM

به مادرم گفتم
دلم برای گردنبندت تنگ شده

حالا چنگ می زنم به هوا...

من از مامانم دورم.... این چند خط آخر بدجوری دلمو لرزوند. دلم برای مادرم تنگ شد. برای بابام... برای همه روزهای خوب بودن و شاد بودن و رها از خستگی های همیشه... روزهایی که بزرگترین نگرانیمون این بود که فردا سرکلاس چطوری درس نخونده رو جواب بدیم...

سلام آقای معروفی
---------------
سلام

Posted by: lost-destiny at February 1, 2010 5:19 PM

آقای معروفی در مورد گوگل‌ریدر دو نکته هست این‌که شاید برای خوانندگان‌تون بگید از https برای ورود یه آدرس استفاده کنند چون در حالت معمول (http) به این صورت هم فیلتر شده و دوم این‌که امکان درج نظر نیست. اما بدون استفاده از گوگل‌ریدر و پادفیلتر هم به روشی می‌شه با از کار انداختن فیلترینگ به وبلاگ شما و هر جای دیگه دسترسی پیدا کرد، اگر خوانندگان‌تون مایل‌اند و کمی به کامپیوتر وارد این‌که متنِ طولانیِ زیر (و اگر خوانندگان‌تون وارد باشند شبیه این رو) دقیقاً پس از آدرس وبلاگ شما وارد کنند، به این طریق نیازی به پادفیلتر نیست و حافظه‌ی به‌کار رفته در نرم‌افزار فیلترینگ سرریز (overflow) می‌شه و از کار می‌افته (من هم برای نوشتن نظر از همین روش استفاده کردم):
http://uc.irpdf.com/uploads/1264754828.txt
----------------------
مرسی مرسی

Posted by: at January 29, 2010 2:15 AM

آقای معروفی چه‌قدر این شعر زیباست، بارها خوندمش و ممنون. می‌بینید هر چه هم وبلاگ شما رو در محاق ببرند نمی‌تونند پرده‌ی ظلمانی‌شون رو جلوی چشم ما بکشند. به امید روزی که کتاب شما ایران چاپ بشه و ما دسترسی داشته باشیم به‌ش، به امید روزی که شما درد غربت نکشید و بین شما و ما فاصله مرز نباشه.
-------------------
آگاليليان عزيزم
سلام
گوگل ريدر رو هم امتحان کنيد
و به اميد برافتادن مرزها

Posted by: آگالیلیان at January 29, 2010 12:36 AM

گرته ی سیگار روی دستانش ریخت...
حال مکافات من... سیگار را روی دستم خاموش میکنم.

سلام آقای معروفی
من جوان هستم،خیلی جوان، شاید به اندازه ی یک سیب کال میفهمم ولی چه دیر چه زود با نوشته های شما آشنا شدم و فکر میکنم کمی میفهمم شاید به اندازه ی یک سیب کال.
اول با "فریدون سه پسر داشت" و بعد...
به هر حال شما را دوست دارم.
جدی: مــخــلــصــیــم
------------------
سلام
ممنونم از لطف شما

Posted by: فرزاد قارون پور at January 26, 2010 12:40 AM

این شعر دلم را بوسید...
وحالا نسیم خنکی احساس میکنم!

ارادتمند...
دریاباری
--------------------
چشم هات را می بوسم

Posted by: دریاباری at January 26, 2010 12:35 AM

عباس عزيزم
بد دلشوره اي به جانم افتاده
تا حالا شده هوس درخت بودن به جانت بيافته
هوس به بر نشستن سايه داشتن
و به ناگاه ببيني كه عقيمي و به كاري هم جز تابوت شدن نمي آيي
عباس
از عقيم بودن مي ترسم
و به داستان خودم كه نگاه مي كنم ..........
به خودم ميگم نوشتن كار تو نيست پسر
اما صمد و يلداي نوشته ام يه لحظه تنهام ...
يه بار گفتي به صد و هزار هم تاكيد كردي كه مارو نقد نمي كني
ما علف هاي نسل سه روئيده در وطن
عباس عزيزم
هيجان و هيجان و هيجان
اين تنها چيزيه كه من دارم و كامل نيست
جسارت كردم و فصل اول داستانم (( فصل جديد )) رو براي شما به
abbasmaroufi@gmx.de فرستادم
تا ببيني كه ايراد كار از كجاست
شايد نبايد صمد رو متولد مي كردم تا حالا اينچنين گريبانم رو بگيره
---------------------
سلام
می خونمش. چشم

Posted by: آخرين ققنوس at January 25, 2010 7:43 PM

دختری که روبروی من در شیشه های پنجره نشسته است کاملا شبیه من است....
به روزم[گل]

Posted by: zahra soltani at January 24, 2010 7:31 PM

خيال می‌کردم
جانم را می‌دهم تا تو حرفت را بزنی
و حالا منم
با بليت‌های باطله از سفری
نيميش کابوس، نيميش رويا.

خيلي زيبا بود و تلخ...

Posted by: فريبا at January 24, 2010 7:28 PM

سلام

کاش می شد این شعر را با صدای خودتون در وبلاگ قرار بدید

Posted by: بهزاد رنجبران at January 24, 2010 3:04 PM

کاش چون پاییز بودم
زنده باشید. کاش یه وبلاگ جدید بدون فیلتر می نوشتین.

Posted by: مهدی at January 24, 2010 1:11 PM

سلام استاد

شعرتون بی نهایت زیبا بود و البته پر از غم
لذت بردم ...

پایدار باشید

Posted by: بهزاد رنجبران at January 24, 2010 9:48 AM

سلام استاد
به این فکر می کردم چرا 400 نان ؟؟؟؟
اما نفهمیدم مادری که گردنبند دارد چرابرای نان بچه اش را می فروشد ...
عین ایران ما ..!!!

جاری باشید

Posted by: raha soleimani at January 23, 2010 10:22 PM

استاد من يك داستان به نام «خط پايان» به آدرس زمانه برايتان فرستادم. اما بخاطر وسواس زياد سه بار سندش كردم و هر بار تغييرش دادم. اگر ممكن است شما آخري را بخوانيد. ممنون
-----------------
داستان رو گرفتم. مرسی

Posted by: هومن at January 22, 2010 10:06 PM

سلام باسی عزیز
شعر زیبایی بود
تا جایی که توان زاییدن داشته باشد میزاید و میفروشد
و زمانی که توانی نداشته باشد میمیرد
آرام ..... آرام .....
میمیرد
در امن ترین جا برای زندگی!

Posted by: ساقی at January 22, 2010 8:18 PM

با درود
پیام شما و جمعی از دوستان و روشنفکران به ملت ایران رسید از این که در آنسوی دنیا قلبتان را با ملت ایران به هم دوختید سپاسگزاریم
درود بر شما و به امید روزی که شما و تمامی دوستان محبوب و ادیبمان را در ایران ملاقات کنیم
پاینده باشید

Posted by: ع at January 22, 2010 2:31 PM

دلم برايتان تنگ شده بود استاد
-----------------
مرسی هومن عزيزم

Posted by: هومن at January 21, 2010 11:58 PM

رژيم آخوندي زرد كه مي كند ميزند همه جا را فيلتر مي كند
اين هم نشانه ديگري از تزلزل است
والا آنرا كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است؟

Posted by: هومن at January 21, 2010 11:48 PM

دستانم در هوا معلق بود ... از آن روز که چشمهای مادرم را برای همیشه بستم .
سالها ... قرنها
...
شعرتان را که خواندم انگار کسی دستم را گرفت
متشکرم

Posted by: نوشین at January 21, 2010 11:17 PM

مرا به چهارصد نان فروخت
حساب کردم ديدم
به سال نرسيده
گشنگی امان‌برش ‌کرده
بايد کودکی بزايد
( تلختر از حقیقت انگاری خودش است و خاطره‌های گاهی‌ هضم نشده و گاهی‌ مانده در گلو مثل بغض و گاهی‌ رو دل مانده)
سلام استاد.منتظرم حسابی‌ و دل تو دلم نیست سر کتاب و ویرایش.خدا قوت
----------------
سلام
مشغولم و دارم باهاش یه قل دو قل بازی می کنم

Posted by: parisa wadiei at January 21, 2010 8:03 PM

سلام
حس خوبي دارم از خواندن شما كه گفتني نيست
درسهاي نويسندگيتان را مي خوانم
دوست دارم بنويسم

Posted by: طيبه حسين زاده at January 20, 2010 6:56 AM

من نمی دونم چرا سایت شما را فیلتر کردن !!
خدا شکر که من از دبی می توانم بی آیم
من چه کنند آنها که در ایران زندگی می کنند !!

استاد .. چرا ایران !!
-------------------------
خیلی از سایت ها فیلتر شده. و شکر خدا فیلترشکن هست برای همین روزا

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at January 19, 2010 7:34 PM

باسی جان این همه سال یادشان نبوده، حالا مغزشان به فرفره افتاده که سایتت را فیلتر کنند. :( دوستت داریم.
----------------------
سلام نرگس عزيز

Posted by: نرگس افری at January 19, 2010 11:05 AM

salam aghaye maroofi
az shere zibatoon lezat bordam. man ham gahi minevisam. neveshtan ro doost daram va khandan ro bishtar. agar doost dashtid gahi be weblage man sasr bezanid.
zahrasoltani.blogfa.com
va agar kamenti bezarid baram kheili arzeshmande.
-----------------
سلام زهرای عزيزم
وبلاگت رو ديدم، چرخی زدم، و مطلب فالکنر رو هم خوندم. ساده و بی آلايش می نويسی، همونجور که فکر می کنی و حرف می زنی
يکی دو تا از شعرهات رو هم خوندم
مرسی

Posted by: zahra soltani at January 19, 2010 5:11 AM

سلام و درود بر شما استاد عزیز...مثل همیشه زیبا ... رمانهای شما جزء دوست داشتنی ترین کتابهای کتابخا نه ام....از شما و درسهایتان بسیار می آموزیم ...پاینده باشید و سلامت..

Posted by: nousha at January 18, 2010 2:54 PM

سلام آقای معروفی عزیز
کاش بلیت ها ابدی بودند تا راه های نرفته و شهر های ندیده و سیب های نخورده حسرت نمی شدند.
پیروز باشید

Posted by: labkhand at January 17, 2010 1:32 PM

Salam
Khasteh nabashid.Man dar England zendegi mikonam.Chetor mitonam ketabhaye shoma ro bekharam?Dar inja nemayandegi darid ya na?
Mamnoon
--------------------------------
از طريق اين می ميل آدرس تون را برام بنويسيد تا کتابها رو پست کنيم
abbasmaroufi@googlemail.com

Posted by: Afsaneh at January 17, 2010 12:55 PM

ما همین ور آبی ها را فراموش نکنید ...
امیدوارم که مجوز بگیرد هر چه زودتر

Posted by: david at January 17, 2010 12:27 PM

دل بيچاره!
از جان آدمی گرانتر چيست؟
و من به راه‌های نرفته
و شهرهای ندیده
و سیب‌های نخورده فکر می‌کنم!!!

بسیار زیبا مثل همیشه

Posted by: زنی با دامنی at January 17, 2010 10:57 AM

سلام امشب تونستم صفحه رو باز کنیم ما هم روشهای خودمونو برای فیلترینگ داریم!!!! خیلی خوشحالم دلم برای اینجا تنگ شده بود. شعر بی نظیر بود چنگ زدن به هوا درد ناک بود....
خوب باشید

Posted by: at January 17, 2010 12:19 AM

لذت بردیم جناب معروفی...
متاسفانه فیلتر شده اید. منتظر تماما مخصوص هستیم همچنان
-------------------
تماما مخصوص هم منتشر شد در برلين.

Posted by: david at January 16, 2010 9:39 PM

با درود
زیبا بود وزیبا تر از همه آنجا که نوشته ( باید کودکی بزاید ) آن مادری که فرزندش را برای گشنگیش فروخت پس این مادر نبود که فرزند را فروخت بلکه گشنگی بود
(بلیت ها باطل شد ) اگر بشود بایطها را بلیتها نوشت و تو به راه های نرفته و شهرهای نرفته و از همه مهمتر به (سیب های نخورده فکر می کنی ) همان همان سیب هایی که بنده خدا آدم و حوا یادشان رفت بخورند تا به خدا ثابت کنند که انسان به دنبال آزادی ست ا نمی خواهد کسی کاری به کارش داشته باشد البته یکیش را خوردند ولی خودتان دیدید که به کجا انجامید
پاینده باشید
------------------
زندگی ات پر از سيب

Posted by: ع.ر at January 16, 2010 8:24 PM

وااااااای این جا کی فیلتر شده فکر کردم آدرس سایت رو اشتباه وارد کردم 20 بار امتحان کردم
کلی کلید سرچ گرفتم همشون قفل شده بودن بالاخره تونستم بازش کنم

Posted by: پرارین at January 16, 2010 8:16 PM

سلام همیشه استاد عزیزم
رمان من چاپ شد.باعث خوشحالی من است كه آن را بخوانید تا از راهنمایی های با ارزشتان بهره ببرم.چطور می توانم آن را به دستتان برسانم؟
نهایت سپاس را دارم.
--------------------
سلام
برام پست کنيد لطفا
Abbas Maroufi
Kant Str. 76
10627 Berlin Germanz

Posted by: ارام at January 16, 2010 4:53 PM

سلام آقای معروفی عزیز
اسم وبلاگم به این آدرس تغییر کرد
http://nooghalam.blogspot.com/

پاینده و پیروز باشیذ

Posted by: بهار شیراز at January 16, 2010 3:30 PM

سلام
واقعاً برایتان متاسفم...

Posted by: Amin at January 16, 2010 10:51 AM

سلام بر استاد
شعری پر از حس وتصویرهایی فراموش نشدنی.
از همه ی مطالب شما میآموزم آنچه را که در کلاس های دانشگاه ادبیات از ما دریغ کردند.
عشق تان روز افزون

Posted by: الهام کریمی at January 16, 2010 8:48 AM

هر تکه اش دنیای معناست.
دمتان گرم

Posted by: Mah at January 16, 2010 6:36 AM

اما باز نگشتم
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم!
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین ِ من است.
دینی که پیروانش بسیار کم اند
مردم همه زادگان روزند و پاسداران ِ شب
دکتر شریعتی

مرسی استاد . شعر ِ خیلی خوبی بود
وقتی خواندمش دوست داشتم شعر شریعتی را برایتان بنویسم
بامهر
---------------
مرسی محمد جان

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at January 15, 2010 11:15 PM

درود استاد
فهم زبان شعر برایم زود است
اما لذت بردم از این واژه ها و معنی معناهایشان

من این تکه را (هرچند در هم نوایی اش با بقیه )اما مستقلا با حس همزاد پنداری برای لحظاتی پرستیدم

و من به راه‌های نرفته
و شهرهای ندیده
و سیب‌های نخورده فکر می‌کنم.
-----------------
سلام شکیب عزیزم

Posted by: شکیب at January 15, 2010 11:08 PM

قشنگترین تحسین انعکاس خود شعر........
خیال میکردم
جانم را می دهم تا تو حرفت را بزنی.

Posted by: Afsaneh at January 15, 2010 9:20 PM
Post a comment









Remember personal info?