فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچهی معشوقهی ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
کاش اینجوری باشه که میگی...
اینجا نیستی ولی میدونی چه حالی داریم...
بغضم داره خفه ام میکنه هر چند تازه نیست
دلم برای این همه مظلومیت مون خیلی می سوزه...
کاش درست بشه کاش آزاد بشیم
کاش برگردی بی هیچ خطری...
جالب است خیلی هامان در اینجا هم امید داریم. من حتی از فیلم گریه های ایرانی آقای قبادی هم در نهایت امید دستگیرم شد
Posted by: مازیار at January 16, 2010 10:08 PMدیروز با دوستان صحبت بر سر این بود که در کدام دیکتاتوری تا این حد هنر؛ خاصه موسیقی و ادبیات دچار افول شده و یا به بیان بهتر به خفا رفته است. روزهای تلخی است.امروز هم که آمدم به اینجا سر بزنم دیدم چتر فیلتر بر سر این سایت سایه افکنده. کاش زودتر صبح شود....
----------------
هر شب به اميد صبح بخواب
سلام
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند
امید سبز
ایران آزاد
رضا عظیمی می گفت تمام درد و مرض ها مال سبزه میدون به پایینه
ساعت صدها و صدها بار توی گوشم میگه دنگ . بی وقفه
و امروز مثه همیشه بیستم مرداده عباس
سلام
یه چیزی توی قلبم میلرزه و ترس عجیبی دارم از سر زدن به خلوت انس تو
حس تلخی به من میگه برلین هم زیر سبزه میدونه و روزگارت به کام نیست
به خودم میگم نه
مگه تو غیب گویی یا انقدر خودت رو نزدیک احساس می کنی پسر
شاید از اثر دوران بسیار سختی باشه که بر من می گذره
شایدم نه من اشتباه می کنم
اما عباس در ذهنم توی یه میدونی میدوه و میدوه و میدوه تا به سر گیجه می افته و
به سر گیجه می افتم از صدای ساعت که فقط میگه دنگ
تمام شبانه روز
بی وقفه
و تو می می خواستی بهترین رمان رو بنویسی
و هنوز جاش هست
یادت باشه روی قولت وایستی
و بگو که من اشتباه می کنم و یه جایی پایین تر از سبزه میدون ننشستی
رضا عظیمی توی اسایشگاه مرد
و تو عزیز ترینی آموزگار
----------------------------
سلام
اين حس تو و چنين خوابهايی دور از حقيقت نبوده و نيست
مراقبم بسيار، البته روزگار سياهی بر سر مملکت و ما می گذرد
علاوه بر اينها فضای کارم، يعنی خانه ی هدايت به دوربين مجهز شد
لاتها ميگن در خونه تو ببند همسايه تو دزد نکن
و ممنون برای همه چيز
بهترين رمان را هم می نويسم، چشم
حضور خلوت انس را فیلتر کرده اند
--------------------
متاسفم
سلام استاد راست می گویید
هر چه فشار بیشتر می شود ، امید جان بیشتری در دلهایمان می گیرد.
اما عجب روزهای سختی بر ما می گذرد
--------------------
و ما به هم نزديکتر می شويم
سلام آقای معروفی عزیز
با هزار زحمت تونستم از فیلترینگ بگذرم و به سایت شما بیام . چون خیلی از سایتهای فیلتر شکن که سایتهای سیاسی رو باز می کنن سایت شما رو باز نمیکنن .
فیلترینگ عجیبی کردن .
بدون شک آزادی از دست این رژیم نزدیکه .
باید هر چه بیشتر و بیشتر مردم ایران و جهان رو آگاه کرد. تا کمتر خون مردم ریخته بشه . یاد کتاب فریدون شما می افتم و صحنه هایی از مبارزه که تصویر کرده بودید .
کتاب فوق العاده ای بود .
آدم میمونه چی بگه ! همین آدمهایی که تا دیروز مثل سگ و گربه تو خیابون به هم میپریدن ، تویه روزهای تظاهرات چقدر مهربون شدند و به همدیگه کمک می کنند. نمیدونم ایرانیها اینجورین یا همه آدمهای دنیا ؟
روزهای آزادی از دست این رژیم نزدیکه . امیدوارم بعد از این رژیم یه حکومت آزاد و دمکرات سر کار بیاد . از 12 بهمن تا 22 بهمن امسال رژیم رو همه جوره تحت فشار میذاریم . به امید پیروزی و آزادی ایران و همه جهان .
-----------------
اين روزها هم می گذرد
سلام استاد
پایدار و سلامت باشید.
سلام به استاد عزیزم
ما مرگ را نمیخواستیم
پنجه در پنجه
نه بر خود نه بر دیگران
ما نشسته بودیم،
میان دو پنجره
"به خوردن ماست"..
یکسو آرامش دریا بود و بیکرانگی ی فردا
و آن سو ،دره های هولناک گذشته
و ما نمی خواستیم ماست خود را کیسه کنیم.
بر مجمری از آتش قربانی
گرفتیم
دادیم
و شدیم..
از منوچهر سالکی
سلام استاد
ظاهرا فیلترینگ به دامن سایت شما هم رخنه کرده
و از آن بیشتر سیاست
همه چیزمان بوی سیاست گرفته
و ما هم که تماشاچیان ابدی سیاست
و در نهایت هم سیاست برده ی اراده ی ما و ما و نصف ما
اینطور که پیداست و ما هم چون شما حس کرده ایم دیگر بار نوید آزادی می آید
باشد که این بار پیران جاهل و شیخان گمراه افسار حکمرانی به دست نگیرند .
دو صد آرزوی سلامتی برای شما و دو هزار آرزوی سلامتی برای خانواده ی محترمتان و دو بی نهایت آرزوی آزادی برای ملت و وطن مشترکمان
-------------------
شکيب عزيزم
اميد که اين بوی سوخته و خراب از دامن وطن مان برخيزد و مه زيبايی فضا را بپوشاند که صبح همراه آفتاب نفس عميقی بکشيم و در دل بگوييم چه کابوسی از سر گذرانديم
و اميد که هميشه شاد باشی
چقدر بیت آخر قشنگه
Posted by: Mah at January 9, 2010 1:12 PMسلام معروفي گرامي. زنده باشي. شما كه تجريه داري چرا اين حرف رو ميزني؟؟؟؟ اينا اتفاقاييه كه بايد بيفته. بايد پيش بياد و بگذره تا تموم شه. هر چه زودتر بهتر.
Posted by: مهدي at January 9, 2010 10:29 AMدرود
آره باسی جان این روزها درازگوشها بیشمار شدن. و بد جوری مردم رو لگد می کند.
چند وقت پیش خواب عجیبی دیدم. توی وبلاگم نوشتم وقت کردی بخون.
هزاران گل سرخ
-------------------
سلام
حتما می خونمش
با درود
خبرهای بد نشانه ترس آدمهای بد است ( البته برای اینها باید واژه ی مناسبی یافت آدم حیف است )آنهایی که با ریختن خون دیگران ماندگاری خود را اندکی به درازا می کشاندند اینک هر چه خون می ریزند بلای جانشان می شود انگاری خونها جان گرفته اند و ابر مردی را از خود ساخته اند که هر چه بیشتر خونش ریخته می شود بیشتر جان می گیرد .
سلامت و پاینده باشید از جواب ایمیلم نیز بسیار سپاسگزارم
-------------------------
من هم ممنونم
عباس معروفی عزیز،
سلام.
صبح جمعه مان با این غزل حافظ که تو برامان خواندی تازه شد. ممنون. این هم مطلعی از خوش سخن دیگر شیراز:
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
معروفی بمانید.
----------------
سلام داود عزيزم
مرسی برای گل زيبات
نور..آب..آینه..امید...
کمی بیگانه هستند این روزها.
فقط شمایید که آشنا هستید و این یعنی( حق با شماست)
----------------
نور و آب و آينه و اميد و عشق و خوشبختی و زندگی و شادمانی حق مردم ماست
بايد براش تقلا کنيم
سلام
یا آب و آینه و دستهایی که نور می چینند!