December 29, 2009

طرح سه ماده‌ای خوشبختی کجاست؟

                             
                                   در پاسخ به طرح 7 ماده‌ای آشتی آقای دکتر علی مطهری
 
امشب وقتی آخرين نگاه را به سر خط خبرها می‌انداختم که بروم بخوابم، ناگهان در سايت "تابناک" چشمم به جمال مطلبی از آقای دکتر علی مطهری تحت عنوان «طرح آشتي 7 مادهاي براي برونرفت از بحران سیاسی فعلی» روشن شد، و بسيار متعجب شدم از فرزند دانشمندی که شنيدهام درباره‌اش می‌گويند: «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش مخوانش پسر».
پيش از ورود به بحث اعلام می‌کنم که من راديوهای خارجی نيستم، من نويسنده‌ی ايرانم، و هيچ چيزی جز ملت و کشور ايران اينجا برايم اهمیت ندارد. به‌عنوان يکی از قربانيان "کار فرهنگی" سعيد امامی 14 سال از عمرم را در تبعيد گذرانده‌ام، اما لحظه به لحظه تمام ماجراها و حوادث ايران را دنبال کرده‌ام و می‌بينم چه بلايی سرمان آمده است.
آقای دکتر علی مطهری پس از يک مقدمه‌ی پروپيمان "نه سيخ بسوزد نه کباب"، تمام ديشب را نخوابيده که اين طرح 7 ماده‌ای را سر هم کند. کما اينکه خود اين 7 ماده گويای اوضاع ماست، آينه‌ای است تمام‌نما از انسان و ايران و اسلام و آزادی و استقلال و جمهوری و بقيه‌ی محکمات امروز.
به راستی همين 7 ماده، سندی گويا از اوضاع سياسی و اقتصادی و نظامی و قضايی و اجرايی و پارلمانی ايران است. همين 7 ماده را در هر کتاب دبستانی در هر کشور دنيا بگذارند، بچه‌هاش می‌فهمند چه بلايی سر يک ملت آمده.
من البته معتقدم کار خراب‌تر اين حرف‌هاست، و زندانی شدن شبانه و هتک حرمت عنقريب جناب مطهری را توسط همين سکانداران به وضوح می‌بينم، فقط فازها کمی پس و پيش‌اند، آسياب به نوبت آقای مطهری!

ابتدا طرح 7 ماده‌ای آقای دکتر:
1) رهبران جنبش سبز به قانونی بودن رئیس جمهور اعتراف نموده دست از ادعای تقلب در انتخابات بردارند . همچنین به صراحت راه خود و اهداف و شعارهای خود را از گروه غربگرای مخالف اسلام که در این جنبش نفوذ کرده و در صدد رهبری و هدایت آن است جدا سازند. اين دو موضوع مانع رسيدگي دادگاه صالح به تخلفات احتمالي آن ها نيست.

2) رئیس جمهور به اشتباه خود در مناظرات انتخاباتی که تحت تاثیر هیجان موجود در آن دوره انجام شد اعتراف نموده از طرف های مورد اتهام عذرخواهی نماید . البته این امر منافاتی با بررسی اتهامات وارده در یک دادگاه صالح ندارد .

بديهي است كه مواد 1 و 2 بايد به طور همزمان تحت نظارت مرجع صالح انجام و اعلام گردد.

3) فضای آزادی بیان در رسانه ها اعم از صدا و سیما و مطبوعات برقرار شود و مطبوعات توقیف شده رفع توقیف شوند .

4) فضای امنیتی در کشور از بین برود و مسئولان امنیتی و اطلاعاتی از ادعای واهی انقلاب مخملی و براندازی نرم و تدارک براندازی نظام از چند ماه قبل از انتخابات با همکاری خارجیها دست بردارند و حوادث پس از انتخابات را ناشی از جاه طلبی ها و هواهای نفسانی و توهمها و بی انصافی های خودمان و نه دخالت خارجی ، و ناشی از سوء مدیریت بحران بدانند و از خشونتی که بعد از انتخابات در حق مردم روا داشته شد عذر خواهی نمایند .

5) همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند مگر کسانی که به اموال عمومی آسیب رسانده و دست به تخریب اماکن عمومی زده اند ، خصوصاً افرادی که در آشوب عاشورای تهران شرکت داشته اند.

6) مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان ، اعم از مباشر ، سبب و فرد یا افرادی که بازداشت شدگان را به بازداشتگاه کهریزک ارسال نموده اند در اسرع وقت به اسم و رسم و عکس معرفی و مجازات آنها اعلام و ترتیبی اتخاذ گردد که مردم از مجازات شدن آنها مطمئن شوند.

7) مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت که خود را پشت لوای ولایت فقیه پنهان کرده اند و در صدد حذف همه شخصیتها و گروههای اصلاح طلب و اصول گرا جز خودشان هستند و دستور برهم زدن جلسات سخنرانی و غیره را صادر می کنند بی تفاوت نباشند و به وظیفه قانونی و الهی خود عمل نمایند.

امیدوارم این طرح آشتی مورد توجه دلسوزان انقلاب اسلامی واقع شود . اکنون دلسوزان انقلاب اسلامی حکم مادری را دارند که فرزندش در صحنه ای قرار گرفته که دو گروه نادان در آن صحنه در حال درگیری و زد و خورد هستند و هر آن ممکن است فرزند او آسیب ببیند یا تلف شود.

با اجازه‌ی آقای مطهری
1 ) ادعای تقلب به هيچ رهبری ارتباط ندارد. مردم می‌دانند که در سطح وسيع تقلب صورت گرفته است. با اينهمه آقای ميرحسين موسوی و آقای مهدی کروبی (رهبران جنبش سبز) بارها به مردم اعلام کرده اند که رهبر شماييد. و هر کسی را يک ستاد خطاب کرده اند، بنابراين آنها باهوش‌تر از آنند که پای سفره‌ی عقد بنشينند و موقعی که لقمه می‌زنند، ابوموسا وار خام عمرو عاص شوند. همه شاهديم که آنها می
توانستند با قدرت بياميزند و در منصبی خود را بياويزند. اما  خود را ميان مردم جُستند و با اشک آنان، خود را شستند.
آقای مطهری عزيز!
اگر عاقلی در اين مملکت حکم می‌راند، تجديد انتخابات هزينه‌ای بسيار بسيار پايين‌تر اما بانشاط‌تر و انسانی‌تر می‌داشت، و ديگر مردم دنبال رأی گمشده‌ی خود به خيابان‌ها نمی‌ريختند، همچنان‌که امروز خانواده‌ها دنبال اجساد گمشده‌ی فرزندان به قتل رسيده‌شان دربدر سردخانه‌ها و گورستان‌ها و زندان‌ها و کهريزک‌ها شده‌اند.
اگر عاقلی در اين مملکت به عدل و قسط می‌پرداخت، دهها کشته و بيش از صدها زندانی از عزارداران امام حسين روی دست رژيم نمی‌ماند، و ذلت يورش و کشتار سياهپوشان امام حسين بر پيشانی اسلام‌شان کبره نمی‌بست.
اگر عاقلی در آن ملک زمامدار بود، اينهمه خسارت به اموال مردم وارد نمی
آمد، خساراتی که با آن می
توان چهارده انتخابات بزرگ برگزار کرد.
  

2 ) اشتباهات رييس جمهوری که در پنجاه جمله هفتاد خالی
بندی و دروغ از دهنش میريزد؟ مردم اروپا به هنگام مصاحبه‌های او مهمانی می‌دهند و با صدای بلند غش غش می‌خندند. در کافهها جمعيت انگار مسابقهی جام جهانی است پای تلويزيون احمدینژاد میبينند و قهقهه میزنند، حالا ديگر "مستر بين" در اروپا از رونق افتاده، مردم اينجا شو احمدینژاد تماشا می‌کنند و ريسه می‌روند. چطور شما مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هاش را نديده‌ايد؟
آقای عزيز! مردم ايران همين يک قلم جنس را نمی
خواهند، همهی دعوا و سر همين تحفه است.

 
3) همين که اعتراف می‌کنيد آزادی بيان وجود ندارد، سپاسگزارم. چهارده سال پيش مرا بخاطر گفتن همين حرف به زندان و شلاق و محروميت از حرفه‌ام محکوم کردند. شما چه اقبال بلندی داريد که کاری به کارتان ندارند. شايد هم بخاطر شهيد مطهری به شما عنايت دارند، ولی چرا فرزند شهيد بهشتی را به زندان بردند؟ پس چرا به حسينيه‌ی جماران و صاحبان آن رحم نکردند؟ پس چرا سيدعلی موسوی را شهيد کردند؟ مگر او برادر شهيد سید ابراهيم موسوی نبود؟ پس چرا اينهمه دانشجو و خانواده‌های شهيد را در خيابان زير باتوم و گاز اشک‌آور و گلوله خرد می‌کنند؟ مگر شهيدتر از شهيد هم وجود دارد؟
کاش می‌دانستيد که بيش از چهارصد روزنامه‌نگار در همين شش ماه اخير از کشور گريخته و دربدر و آواره‌ی دنيا شده‌اند. و کاش می‌دانستيد که هيچ نشريه مسقلی در کشور منتشر نمی‌شود، و کاش می‌دانستيد که اکثر نويسندگان و شاعران معاصر از ايران گريخته‌اند. و کاش می‌دانستيد دانشجوهای ما چقدر تحقير می شوند.
    ‌

4 ) و باز از شما سپاسگزارم که رسماً اعلام کرده‌ايد فضای مملکت امنيتی است. می‌دانيد آقای مطهری؟ من از حکم زندان و شلاق فرار نکردم، من از دست بازجوهای رنگ‌وارنگ که زندگی مرا شب و روز سه سال تمام امنيتی کرده بودند گريختم. فضای امنيتی می‌دانيد چيست؟ به زودی خواهيد ديد؛ يکباره خواهرهايتان را می‌دزدند، يکباره صدای اتاق خوابتان را برای خودتان پخش می
کنند، يکباره برادرتان را با باتوم برقی گياهی میکنند، يکباره همسرتان را به اسراييل میفرستند، يکباره پسرتان ناپديد می‌شود، يکباره خودتان هم غيب می‌شويد، مثل امام زمان.

5 ) فرموده‌ايد « همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند...» شما حق مطلب را ادا کرده‌ايد، من ديگر چه دارم که بگويم. بسياری از آنها وزرا و وکلا و مديران کل و معاونان وزير همين نظام‌اند که دربندند. من آنها نمی‌شناسم، شما آنها را بهتر می‌شناسيد.
من اما مردمی را که دنبال رأی گمشده‌شان به خيابان ريخته بودند می‌شناسم، آنها همه مجرمند؛ جرم‌شان اين است که به نظام اسلامی اعتماد کردند و در انتخاباتش با شوری وصف‌ناپذير شرکت جستند و بعد که دنبال رأی‌شان راه افتادند به اين روز افتادند، حق‌شان بوده؟ برخی کشته شدند، بعضی مورد تجاوز قرار گرفتند، و عده
ای به زندان افتادند، مابقی نفرين میکنند. بر ستم و ستمگر و بانی و باعث اين سيهروزی نفرين می
فرستند.

6 و 7 ) گفته ايد: «مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان...» و گفته
ايد: «...مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت...» همين خود گوياست، در خانه
ی همسايه دنبال دزد نگرديد.
 
جناب مطهری
در پايان اصرار و تأکيد دارم که "مردم از من و شما آگاه
تر و باهوشترند". باور کنيد در سرمقالهی اولين شمارهی گردون در سال 1369 اين را گفته بودم، و به اين ايمان دارم. بنابراين لطف کنيد و همراه من اين شش صيغه را به عنوان مشق صرف کنيد؛ هرچه باشد سالها معلم ادبيات بوده
ام.
من می
دانم چه اتفاقی افتاده / تو میدانی چه اتفاقی افتاده / او میداند چه اتفاقی افتاده / ما میدانيم چه اتفاقی افتاده / شما میدانيد چه اتفاقی افتاده / آنها می
دانند چه اتفاقی افتاده...
مردم شعور دارند، و می
خواهند مثل همهی ملتهای دنيا خوشبخت زندگی کنند؛ خوشبخت و آزاد و ايرانی.
@ December 29, 2009 4:17 AM | TrackBack
Comments

سلام ببخشید این موسیقی روی پیج اثر چه کسی هست؟
بسیار زیباست و آرامش بخش

Posted by: آیدا at February 15, 2011 9:31 PM

azize del,salam.neweshtehaye shoma tanafos dar hawye eshghasto bas.ghawi wa hasti da adaye kalam,anchenanke bar del hes mineshinad,khastani wa ziba.che khob ke shoma ra daram.
-------------------
مرسی ساراجان

Posted by: sara at February 7, 2010 12:26 AM

سلام آقای معروفی
عالی بود باورتون نمیشه که یکریز داشتم گریه می کردم وقتی مطلبتونو خوندم
درود بی نهایت بر شما

Posted by: mohsen at January 18, 2010 11:17 AM

سلام آقای معروفی
امروز که سایت شما رو باز کردم دیدم که متاسفانه فیلتر شده ....
اما می بینید که ما از داخل ایران به راحتی به سایت شما دسترسی داریم به کوری چشم فیلترینگ ...
امروز خیابان انقاب بودم که چشمم افتاد به چند ساختمان قدیمی و دود گرفته با شیشه های شکسته ... با خودم فکر کردم اینها سال 57 رو به خاطر دارند و اون همه انرژی و شور و حال انقالابی و اون بحث های داغ روبه روی دانشگاه و ....
ولی حالا ...
یه لحظه ترسیدم ... نکنه باز هم ... اما زبونم رو گاز می گیریم و به این شعر فکر می کنم :

نه هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوی دهلیزش به امید دریچه ای د لبسته بودم
---------------------------
چه باور کنيم و چه با تخيل از کنارش بگذريم، تاريکترين استبداد ايدئولوژيک را طی می کنيم
رژيم به شدت دچار وحشت شده

Posted by: بهزاد رنجبران at January 11, 2010 10:13 PM

درود بر شما

Posted by: آیدا at January 11, 2010 7:57 AM

درود
عالی بود.
هزاران گل سرخ

Posted by: مهرداد محمودی at January 8, 2010 8:14 PM

هراس من _ باری _ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد ِگور کن
از آزادی ی ِ آدمی
افزون باشد.

Posted by: راضیه at January 6, 2010 11:03 PM

سلام
می دانم درخواست گزافی ست اما در صورت داشتن وقت کافی و تمایل، اگر منت بر سر بنده بگذارید و داستانم را بخوانید و احیانا اگر لیاقت داشته باشد، یکی دو کلمه ای بر آن بنویسید بی نهایت ممنون خواهم شد.

http://www.hamravi.ir/archives/1948
----------------------------------
سلام آقای خدادادی
داستان الف 623 شما را خوانده بودم. خوب بود ولی همان موقع فکر کردم چه جوری می شود داستانی نوشت که کسی ديگر نتواند بهتر از آن بنويسد.
يعنی از چه زاويه ای، با چه طرف نقلی، و چه دوربينی؟
مثلاً آيا همين موضوع را می توان بهتر روايت کرد؟ يا جوری ديگر؟
من سالهای جوانی هر داستانی را با زمانهای گوناگون، راوی متفاوت، دوربين جورواجور، و آغاز و پايان مختلف می نوشتم. يعنی يکبار سوم شخص،يکبار دوم شخص، يکبار مجهول و... آنقدر باهاش ور می رفتم تا حالم ازش به هم بخورد، و اگر در می آمد، منتشر می کردم، وگرنه می انداختم دور

Posted by: علی خدادادی at January 6, 2010 9:27 PM

با درود واحترام
خدمت استاد گرانقدر[گل]
زیبا می نویسید و از دل
آفرین آفرین[گل]
"پرواز را نه مثل من از دل قبول داشت"
تشریف بیاورید[گل][گل][گل]
---------------------------
سلام آقای گل

Posted by: پوریا at January 6, 2010 11:03 AM

جناب معروفی عزیز
من برنامه های رادیوزمانه را دنبال می کنم. شما در کارگاهتان بیشتر به کارهایی بها می دهید که در روایت خلاقیت داشته باشند. حتی اگر به زعم خودتان در حد ماده خام ادبی باقی مانده باشند ! مثلا همین داستان ویرگول یا آن داستان خواب در خواب. یا این آخری که نویسنده اش جهانی اساسا نو خلق می کند و معنای گریه را هم حتی عوض می کند
می خواستم بدانم آیا نوآوری را یک امتیاز می دانید؟ حتی اگر در حد ماده خام ادبی مانده باشد؟ وگرنه حتما داستان های ساده تری هم به دستتان رسیده. مثل همان داستانی که مخاطبش یک مرده بود و اتفاقا داستان سیال خوبی بود.
------------------------------
سلام داويد عزيز
داستان بايد يک چيزی داشته باشد، و من سعی می کنم بخش هايی از نقد را خالی بگذارم برای ديگران، فقط به چند نکته اشاره می کنم

Posted by: david at January 5, 2010 11:15 PM

Dear Mr. Abbas,
I appreciate you and your writing.
Best,
Mina
------------------
مرسی
کمی در گالری شما چرخيدم. چه عکس های زيبايی

Posted by: Mina Momeni at January 5, 2010 7:58 PM

درود بر آفریدگار سال بلوا
روزهایی ست که دیگر به هیچ نمی توان اندیشید جز مرگ
شده مثل هوایی که نفسش می کشیم دیگر تصورش چیزی شده از رگ گردن نزدیک تر وقتی با خود می گویی یکی از این روزها خون من نیز چون دیگری بر این کوچه ها خواهد ریخت ...
بلوا یی به پا شده که تا ریختن خون آخرین نفر سر خاموشی ندارد

Posted by: مهشید at January 4, 2010 3:15 PM

درود بر شما و قلمتان آقای معروفی

Posted by: alireza at January 4, 2010 2:14 PM

با سپاس دردو فراوان خدمت استاد نازنین
عباس معروفی
موشکفافی شما استاد در شستشوی کلمات این صلح نامه و نمایاندن روی شفاف و مقصود واضح و مبرهن ان واقعا جالب و دل انگیز افتاد و حقیقت مطلب در همان شش صیغه است واقعا همه میدانند چه اتفاقی افتاده .همه میدانند ...همه میدانند.
و ایا واقعا همه میدانند چه اتفاقاتی افتاده ؟اما من از ندانستن بعضیها و اصرارشان بر ندانستن سخت هراسناکم.باید فکری به حال این نادانهای خودخواسته ی سمج کرد.
راستی استاد حدود سه هفته ی پیش که گفتم اروزی بررسی داستانم "ضعیفه و یا بی گانه"را در کارگاه داستان دارم شما فرمودید بزودی روی سایت قرار میگیرد ولی .....
ما همچنان پیگیر و منتظر میمانیم .
--------------------------
به زودی مياد روی سايت

Posted by: هانیه at January 4, 2010 12:45 PM

سلام خوبين؟ همه بيانيه ميىن

Posted by: ehsan at January 4, 2010 12:35 PM

این چرخ همیشه یکسان نمی چرخد...... بالاخره چرخ این چرخ و فلک با دستهای ما به چرخش افتاد..... تاریخ این سرزمین همیشه بوی بابک و مزدک و کاوه و فریدون می دهد و ما فرزندان همین خاکیم......

Posted by: at January 3, 2010 10:07 PM

سلام استاد
واقعا شيوا و استادانه و دلسوزانه بود
انچه از دل برآيد لاجرم بردل نشيند
من متن را براي تمام اعضاي خانواده ام خواندم و همه برشما درود فرستادند
هميشه آزاده باشيد

Posted by: بهمن صادقي at January 3, 2010 9:02 PM

سلام استاد
باز هم ببخشید که مزاحم شدم
من به رادیو زمانه و بخش کارگاه داستان مراجعه کردم ولی در آنجا داستان دوستان را ندیدم ولی فقط یک سری از توضیحات شما در آنجا نوشته شده بود
می توانید بیشتر مرا راهنمایی کنید ممنونم
موفق و سلامت باشید
---------------------
همه ی داستانها هنوز روی سايت نيامده

Posted by: ع.ر at January 3, 2010 4:40 PM

سلام
پاينده باشيد آقاي معروفي عزيز

Posted by: ali maadanipour at January 3, 2010 1:20 PM

سلام
مثل اينكه شما فراري ها ما مردان اصلاح طلب را با ضد نظام اشتباه گرفتيد
ما طرفدار موسوي و خاتمي و عاشورائيان ايران هستيم كه حاضريم خون خود را براي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران بدهيم . اصلاّ انتخابات ايران به شما چه ربطي دارد مگه شما راي داديد
-----------------------
مشکل شما همين است

Posted by: a at January 3, 2010 11:25 AM

سلام از طرف همان به قول شما پرده نشین
بیانیه ی آخر آقای موسوی را خواندید؟
دیشب اخبار 20:30 هم میگفت که هاشمی رفسنجانی هم از مردم تشکر کرده که حرمت شکنان را سر جای خودشون نشوندند.
مخملباف یک متنی نوشته بود, گفته بود آقای خامنه ای هر سه شنبه با رفسنجانی شام میخوره
شک کردم که بعدش شاید با هم برن میرحسین و کروبی را بردارند, برن شب نشینی خونه ی احمدی نژاد
یک سری داد زدند, یک سری داد شنیدن
وقتی آن بالا همه دستشون تو یه کاسه است یا بعد از یه کشمکش به این نتیجه میرسن که باید باشه میترسن یا هر چی. هیچ چی عوض نمیشه
مردم معترض رهبری ندارند
دلم گرفته بود
حدس میزنم دل شما هم گرفته

برای تلطیف فضا بهتون پیشنهاد میکنم چند تا از موسیقی های همای را گوش کنید.

یک نفس گر میتوان ساغر زدن
پس چرا اندیشه فردا کنیم

خرقه از تن برکنیم
میخانه را احیا کنیم

بیشتر از همیشه دوستون دارم

زنده باشید.

Posted by: فاطمه.ع at January 3, 2010 10:39 AM

درود بر شما
مخلصیم جناب معروفی بسیار دلم براتون تنگ شده بود.یک دو بیتی از خیام یادم هست که میگفت:
اجرام که ساکنان این ایوانند *** اسباب تردد خردمندانند
هان!تا سر رشته خرد گم نکنی *** که آنان که مدبرند سرگردانند
چرا عرزشی-ارزشی ها نمیفهمند!
در ضمن مصاحبه شما با بی بی سی بسیار زیبا بود مخصوصا اون قسمتی که در مورد شوق وصال از گوسفندان سنگسری گفتید. ما تو خونه همگی کلی حالی بردیم :دی
دایی هم سلام میرسونن.
با تشکر
------------------
سلام ستار عزيزم
خوشحال شدم و سلام برسانيد

Posted by: ستار at January 3, 2010 9:45 AM

آقاي معروفي عزيز نظرت راجع به بيانيه ميرحسين چيه؟؟؟؟ به نظر من خيلي حداقلي بود. ولي نميدونم شايد توي اين برهه مصلحت اين جور بوده. نظر شما چيه؟؟؟؟

Posted by: مهدي at January 3, 2010 9:05 AM

زندگی را کشف نمی کنیم زندگی را تغییر می دهیم.
-----
هنوز سمفونی مردگان در گوش ماست.

Posted by: محمد امین عابدین at January 3, 2010 8:55 AM

آخ آقای معروفی خوندم و اشک ریختم.برادر نازنینم رو گرفتن و بردن فقط میدونیم اوینه دیگه خبری ندیم ازش .آخه به چه جرمی‌؟
دعا کنید برای همهٔ جوونای در بند دعا کنید.
ولی‌ نه من جدی جدی فکر می‌کنم اگه خدایی هم باشه با آدم بدا همدسته
-------------------------
سلام سپيده عزيزم
متاسفم از اين خبر
اميدوارم از اين پس همش خبرهای خوب بشنويم

Posted by: sepideh at January 2, 2010 5:54 PM

سلام
استاد معروفی عزیز، امروز موسیقی متن "حضور خلوت انس" به من آرامش و انرزی خاصی هدیه کرد- انقدر که نتونستم نگم و تشکر نکنم. این صفحه هنوز روبروی من بازه...
--------------------
اميدوارم زيبايی های جهان به روی شما باز باشه هميشه

Posted by: Montra at January 2, 2010 5:49 PM

اگر این متن به دست شما رسید لطفن در همین جا یک کامنت برای من بگذارید. مرسی.
------------------
متن رسيد مرسی

Posted by: mostafa at January 2, 2010 5:21 PM

درباره ی بت نو

جایی هست که هنوز ملت ها و رمه ها در آن هستند. اما نه اینجا نزد ما، برادران: اینجا دولت ها هستند.
دولت؟ دولت چیست؟
پس اکنون گوش با من دارید تا کلام خویش را درباره ی مرگ ملت ها در میان گذارم.
دولت نام سردترین همه ی هیولاهای سرد است و به سردی دروغ می گوید. و این دروغ از دهانش برون می خزد که «منِ دولت، همان ملت ام».
این دروغ است! آنان که ملت ها را آفریدند و بر فرازشان ایمانی و عشقی آویختند، آفرینندگان بودند و این سان زندگی را خدمت گزاردند.
اما نابودگران اند آنان که بهر بسیاری دام می نهند و دولت می نامندش: اینان یک تیغ و یکصد آز بر فراز آنان می آویزند.
آن جا که هنوز ملتی برجاست، دولتی در کار نیست...
اما دولت به همه ی زبان های نیک و بد دروغ می گوید و هرچه بگوید دروغ و هر چه دارد دزدی ست!
همه چیزش دروغین است. این جانور گزنده با دندان هایی که دزدیده است می گزد. اندرونه اش نیز دروغین است.
"چنین گفت زرتشت"
haftsalegi.blogfa.com

Posted by: اول شخص مفرد at January 2, 2010 2:05 PM

استعمار خارجی که ترس ندارد، چیزی برای از دست دادن نداریم
پول نفت از سفره های رنگینمان می رود؟؟؟؟؟

ولی از شدت استحمار داخلی بغض می کنم، گریه ام می گیرد

Posted by: samira at January 2, 2010 8:36 AM

از اینکه هنوز کسانی چون شما هستند احساس کمی آرامش دراین ایران ویرانه از دوروغ وخیانت وفسادسران اون میکنم پاینده وبرقرارباشید

Posted by: roya at January 1, 2010 7:35 PM

استاد عزیز دیشب من و همسرم کتاب فریدون سه پسر داشت را تا نیمه‌های شب خواندیم و هر دو مثل بچه‌ها اشک ریختیم، نوشته‌های شما بسیار زیبا و ارزشمند هستند من و خانواده از جز کسانی‌ هستیم که ریزش کردهیم، ما زمانی‌ ولایت را بر حق میدانستیم، ولی‌ با اتفاقات اخیر پی‌ بردیم که این همه سال پیروی از اینها یعنی‌ کشک. من شخصاً از خودم از اندیشه چندین ساله خویش خود عصبانی‌ هستم. من بعد از ۴۴ سال فهمیدم هیچی‌ نفیهمیدم، من احساس می‌کنم که تازه از مادر متولد شده ام.نگرش من به همه چیز عوض شده است، من دوباره قادر هستم بدون عینک، همه رنگها را همان طور که هستند ببینم، نه آن طور که آنها میخواهند. درود بر شما‌ای بزرگ مردان، تا خاک وطن یلانی مثل شما دارد، نمیمیرد و میماند، شما و نوشته‌های تان به مثال خو نی‌ است در رگه های ایران و ایرانیان. با درود، سر افراز باشید
---------------------------
سلام بر هردو شما
چقدر خوشحالم که کنار مردميد

Posted by: fere at January 1, 2010 7:28 PM

سلام(مؤدبانه)

میدانم کسی که فیلم مورد علاقش به جای همشهری کین، روزگار امیلی لوموند است...
بگزارید با لهجه خودم بگم
آقای معروفی عزیز

صاحب اون کلبه ای که شما از پنجره داخلش رو نگاه کردی
باور کنید
نه ادعای نویسندگی داره
و نه خودش رو نویسنده میدونه
(من اونقد دست نوشته دارم که اگه حتی کمی ذوق نویسندگی تو خودم می دیدم تاحالا چندین کتاب چاپ میکردم)
من اونجا رو بنا کردم تا حرفای دلم رو توش بچینم هرکی هم خواست نگاه کنه
چه از پنجره چه از در بیاد تو

الان که نظر شما رو خوندم مثل یه دانش آموز کلاس سوم ابتدایی(دقیقآ درست گفتید) شدم که مسخ رو خونده و انشای خودشو داده کافکا در موردش نظر بده
(مطمئن باشید که اگه کافکا فحش هم بدهد آن بچه ذوق مرگ میشود)

میدونم درخواست به جایی نیست
اما خواهش میکنم باز هم از پنجره برام دست تکون بدین(حالات انگشتتان مهم نیست)
------------------------
حتما سر می زنم
چشم

Posted by: آرتین(دنیا باز نارنجی میشود) at January 1, 2010 5:34 PM

جواب در خورد به ايشان داده ايد،خسته نباشيد جناب معروفي عزيز!

Posted by: soranblog at January 1, 2010 3:59 PM

گران ارج!
سال نو عیسایی /سال سبزیدن،به شما مبارک باد!
بادرودواحترام
ارادتمند ...
دریاباری
-------------------------
سلام آقای درياباری
سال نو مبارک

Posted by: داود دریاباری at January 1, 2010 11:46 AM

آنک
ای بی گمان ، فتاده به هذیان!
ای بنده ی فریفته ی یک آن ِ بی نشان!
با دست های بی خواهش و بی حرارتت
دیگر گسست زنجیراتفاق
دیگر پرید طلیعه ی پر شرم انتظار
دیگر تنید باد جدایی.

Posted by: m.aarmaan at January 1, 2010 12:41 AM

ممنون استاد ...


Posted by: بهزاد رنجبران at January 1, 2010 12:23 AM

این آقای مطهری احساس میکنند اگر حرفی نزنند کسی تصور میکنه مشکل تکلم دارند !!
شما نشنیده بگیرید استاد....
----------------------------
آيدين گفت: وقتی زياد ساکت بمونی فکر می کنه فقط خودش خره
گاهی آدم ناچار ميشه چند خط به يه چيزايی اشاره کنه و بگذره

Posted by: الهه at December 31, 2009 11:56 PM

من میدانم چه اتفاقی افتاده / ما میدانیم ...

راه درازی در پیش است ، بردباری می خواهد و روشن اندیشی
امید که دسیسه های شیطان را مجال رخنه در دلهایمان نباشد و سفرمان به سوی رهایی رهوار.
ما اگر نباشیم چه باک ، ارمغان صلح ، آزادی و ایمان ارزانی آیندگان

درود بر شما جناب اقای معروفی

Posted by: مرتضی at December 31, 2009 11:25 PM

سلام
وقتی تن رنجور دوستم رو دیدم که گفت خواسته با یکی از همون اسمشو نبرها صحبت کنه و در عوض صحبت کتک خورده بود احساس کردم چقدر همه رنگها زشتن سبز و قرمز و آبی همه برای یه حقی نماد شدن که باطل شده! وقتی مادر بزرگ من با 89 سال سن با لکنت زبان از شرایط سیاسی صحبت میکنه دلم میگیره که چرا اینقدر بیچار ه شدیم که تا دم مرگ هم داریم از یه آزادی صحبت میکنیم که نداریم؟ از اینکه اینهمه مجبوریم سیاسی فکر کنیم و مثل چریکها توی خیابون بلولیم و کتک بخوریم خسته شدم. چرا نباید تو خونه مون بشینیم و قصه بنویسیم عاشقانه های انسانی! چرا هر وقت داریم مینویسیم شخصیت اصلی قصه مون یه بدبختی میشه که حقش رو خوردن و یا داره مبارزه میکنه یا هم دیگه از همه چی دست کشیده! چرا اینقدر ریتم وقایع زندگیمون تنده عمرمون داره تند تموم میشه بدون اینکه حتی بفهمیم مزه نون چیه فقط میخوریم که سیر بشیم؟ خیلی ناله دارم از همه اونایی که مجبورم کردن دلمو به یه رنگ خوش کنم بیزارم. چی دارم بگم برای حرفهایی که آقای مطهری زده؟ همه دلسوزن ولی هیچ کس دلسوز جوونی و عمر پر از استرس نسل من نیست. به دنیا اومدیم جنگ شد نوجونی جنگ جوونی جنگ..قحطی خوراک فرهنگی..تا کی؟ حرف من به آقای مطهری اینه که رای من مال شما اصلا هر کار میخوای باهاش بکن به هر کسی تو راضی هستی رای بده و باهاش صلح کن. به من یک متر مکعب هوای آزاد بده. خفه شدم از بس خودم نبودم. من از سیاست هیچی نمیفهمم فقط به من آرامش بده نفس بده شعر بده سینما بده ادبیات بده بقیه عناوین مال شماها!

Posted by: عالیه at December 31, 2009 10:10 PM

من می فهمم
تو می فهمی
ما می فهمیم .
سوم شخص غایبی وجود ندارد .

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست .

Posted by: استاکر at December 31, 2009 8:51 PM

اینجا آسمان ابریست
آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز
آنجا را نمی دانم
اینجا فقط رنگ است
آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است
آنجا را نمی دانم

گفتم تا این صفحه هم فیلتر نشده به نویسنده محبوبم سلام بگویم
به امید ایرانی آزاد

Posted by: armaghan at December 31, 2009 8:28 PM

سلام استاد ِ عزیز
سال نو میلادی بر شما و خانواده ی محترمتان مبارک. امیدوارم در این سال ِ نو ، همه ی زیبایی های دنیا به قلب و روح ِ شما سرازیر شوند - هر چند شما خودتان سرشار از خوبی ها و زیبایی هاید -

استاد از اینکه مدتی ست کم رنگ شدم شرمنده ام . فکر نکنید که بی وفایم.
درگیر مجموعه ام هستم .. اگر خاطراتان باشد همان مجموعه ای که با عکاسان ایرانی و خارجی کار می کردم .. هنوز با آثار ِ عکاسان مشکل دارم .. و هر روز هم به نمایشگاه کتاب نزدیک تر می شویم و من هنوز خیلی از شعر ها را ننوشته ام ! امیدوارم به موقع به انتشارات تحویلش بدم !..
شما برایم دعا کنید . دعا کنید تا همه چیز به خوبی پیش رود.

بامهر
سیدمحمد مرکبیان
-------------------
سلام محمدجان
سال نو بر تو هم مبارک
اميد که کنار خانواده ات شاد و سربلند باشی

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at December 31, 2009 6:02 PM

سلام استاد
عالی فرمودید، بی نظیر و حکیمانه. اما دیگر آنقدر خسته ایم و آنقدر درب و داغان شده ایم که فقط می خواهیم "بد بخت" نباشیم. خوشبختی که ... .

Posted by: ستاره بان at December 31, 2009 5:45 PM

سلام
دوس دارم بهتون بگم استاد چون خیلی چیزا از نوشته هاتون یاد گرفتم
دوس دارم بهتون بگم دوست چون متنتون آرامش خاصی توش داره حتی با وجود سیاسی بودنش
گیج گیجم آقای معروفی
این روزا دارم به همه چی فکر می کنم از همه چیزایی که از روز اول زندگیم یاد گرفتم تا الان
شاید در کل خیلی اختلاف عقیده داشته باشیم ولی مهم اینه که داریم به ایران فکر می کنیم
مهم اینه با انحصار مخالفیم و ...

اما یه سوال : مگه غیر اینه که رییس جمهور عالی ترین مقام اجرایی کشوره و نگیم که قدرتش کمه که لااقل آقای احمدی نژاد خوب نشون داد با کاراش
24 سال همین آقایون خاتمی و هاشمی و موسوی صاحب مقام بودن برای این پست !

اگه فقری هست اگه خشونت هست اگه بیکاری هست اگه باند بازی هست اگه یکی مثه سعید امامی میاد قتل زنجیره ای را میندازه اگه یه خبرنگار تو وزارت اطلاعات می میره اینام دست داشتن !

چرا اومدن اینور و میگن دستشون پاکه ! چرا چرا چرا ؟؟؟
یعنی اینا رهبرای جنبش آزادی خواهین ؟
یعنی من حق دارم جزو این جنبش با رهبراش نباشم ؟

Posted by: s p at December 31, 2009 4:45 PM

خسته شدم از این همه خبر بد
حالم دیگه از سیاست داره به هم میخوره

Posted by: nazila at December 31, 2009 3:47 PM

دلم تیر میکشد از بی مهریشان و پشتم خم شده است از بی رحمیشان...
هنوز در وطن هستم...و معتاد گاز اشک آور و فلفل...
من در این خاک نفس میکشم و دانشگاه می روم و بند بند استخوان هایم تیر میکشد...قلم خوبی ندارم اما دل پر دردی دارم...چند روز پیش دوستم را از دانشگاه اخراج کردند... استادانی دارم در دانشگاه که اگر نگویم هر روز باید بگویم هفته ای چند بار به باد تحقیر و توهینم میگیرند...من مذهبی هستم آقای معروفی و دینم درد می کند...من مذهبی هستم و چون چادر سر نمیکنم قبولم ندارند...من مذهبی هستم و با جانماز سبز هر روز نماز می خوانم...دلم برای خدا میسوزد آقای معروفی...چقدر بی کس است درین سرزمین...من فرزند امام حسین هستم و رفتم و مثل خودش عاشورا فریاد آزادی زدم...رفتم و با بغض فریاد زدم که هوا را از من بگیرید ولی خاکم را نه...وطنم را نه...ریشه های سبزم را نه...هوا را از من گرفتند...نفسم را گرفتند اما با گاز اشک آور و فلفل...آقای معروفی دلم به حال خودم هم میسوزد....
قلمتان را دوس دارم،خیلی...سورمه را هم.

Posted by: بی بال at December 31, 2009 2:29 PM

با سلام و احترام
اطلاعیه :
خبر تولّد شعر جديد بنام « زلال »
در دوّم بهمن 1388
كليك : www.dadazolal.blogfa.com
زبان نو و ساختار شكني در شعر
( جرّاحي و عمل )
( بخش دوّم )
كليك : www.dada6.blogfa.com

Posted by: ابوالفضل دادا at December 31, 2009 1:18 PM

اتفاقا درست گفته اند که پسر کو ندارد نشان از پدر, تو بیگانه خوانش نخوانش پسر
ایشان هم بیگانه نیستند که. پسر همان پدرند
اهل سفسطه و پیچاندن و سر مردم را به طاق کوبیدن

Posted by: maryami at December 31, 2009 12:14 PM

دار سایه ی سیاهی داشت. روی همه ی شهر افتاده بود. یادت است؟
و اولین چیزی که دار زدند یک بز بود. چرا یک بز؟ یک عمر است که دارم فکر می کنم چرا یک بز؟
آن داستان بخشی از گذشته بود که نوشته بودی یا پیش بینی آینده ای بود که امروز ماست؟
حسیناها را می کشند و از سردی دی فسرده ایم و سایه ی دار روی سرمان است
و لابد سالها بعد کسی نمی داند که ما یک خواب بوده ایم یا ...
--------------------------
سلام
بز نشانه و نماد تراژدی است
چطور نمی دانستيد؟
از اين چيزهای پنهان توی کارهام فراوونه، بعدها ديگران پيداش می کنن

Posted by: maryami at December 31, 2009 12:04 PM

سلام پدر بزرگوارم.حالتان خوب است؟
ببخشید این روزها آنقدر تلخم که حتی حوصله خودم را هم ندارم. در آدرس زیر ویدیویی را می بینید که اوج حیوانیت این ها را در ظهر عاشورای تهران نشان می دهد :
www.easy-shar.com/1908860339/zirgeretane-yek-zan-police-mp4
حالا دیگر با گلوله نمی کشند مبادا مدرکی از خود جا گذارند. با ماشین پلیس مردم را زیذر می گیرند و له می کنند...
بدا به حال نسل ما که باید بیهقی چه زمانه ایی باشیم... متاسفم

Posted by: محمدرضا at December 31, 2009 9:22 AM

سلام
چی می تونم بگم جز شما
فقط اومدم بگم به عالمم دعوتتون کنم :
http://alame-pir.blogspot.com
امید سبز
ایران آزاد

Posted by: majid at December 31, 2009 6:24 AM

ما میدانیم چه اتفقی افتاده
اما...
یک سری کبک سرشون زیر برفه و نمی دانند چه اتفاقی افتاده و نمی خواهند بدانند

Posted by: سوری at December 31, 2009 1:18 AM

دست مریزاد...

Posted by: پاپتی at December 30, 2009 10:00 PM

دست مریزاد معروفی عزیز خسته نباشید امسال همان سال بلواست!

Posted by: جنبش سبز زنده است at December 30, 2009 7:32 PM

سلام

پدر میگفت اگه منشی هیتلر بود جنگ را پیروز میشد من گفتم پدر چراغ اتق بالا سوخته گفت عوضش کنید....

هق هق اشکهایمان تقدیم به زندگان زندگی بخش
---------------
و سلام بر شما

Posted by: آری اینچنین بود برادر... at December 30, 2009 4:27 PM

درود بر شما و دست مریزاد...

Posted by: Montra at December 30, 2009 4:08 PM

واقعا ما داریم در مملکتی زندگی میکنم که تفکر گناه کبیره حساب میشه

Posted by: alireza at December 30, 2009 1:57 PM

استاد عزیز

از نوجوانی خانواده منو با قلم شیوا شما آشنا کرد.همیشه سبکتون برام خاص و دوست داشتنی بوده.
اهل کامنت نیستم زیاد ولی این روزها این دل سرخ دستم رو همراه خودش کرده.

منم دور از وطن هستم و دلم صد پارست.من به تن مهاجرت کردم نه به دل.اینه که هم چنان وصلم به وطن با همه وجودم.

مثل همیشه تا ته استخوان حس کردم نوشته هاتون رو.
با صدای بلند صرف میکنیم که تو کل دنیا بپیچه صدامون استاد دوست داشتنی و بی نظیر.
---------------
مرسی از بودن تون

Posted by: simin at December 30, 2009 1:19 PM

براستی که حق مطلب را ادا کردید...
آفرین بر شما و قلم شیوایتان ، آفرین....

وضعیت ما چون برگهای همیشه پریشانیست که جز در آغوش مهربان باد جایی ندارند....

Posted by: آی باکلاه at December 30, 2009 12:18 PM

درود بر شما

Posted by: مهناز at December 30, 2009 12:01 PM

سلام استاد
ما که با خون و گلوله بزرگ شده بودیم اما روز عاشورا را دگرگون تر از هر روز دیدیم. روایتی نوشته ام
www.mycrona.blogfa.com
-----------------
می خونمش

Posted by: zagros at December 30, 2009 10:48 AM

سلام استاد.دلم گرفته بود.روز عاشورا عمو که سالها زندانی سیاسی بود دنبال پسر چهار ساله اش میدوید که با سنگ نزند توی سر شمر."بابا این نمایشه" و او همچنان میدوید.نمیخواست جوانان را بکشند.کودک است.و هزار کیلومتر آن طرف تر جوانان را می کشتند.عمو جان گریه میکرد.تازگی ها به او گفتند :"حواست باشد.تو پسر 4 ساله داری".همه میدانند چه اتفاقی افتاده.هر دوتا گریه می کردیم وقتی میآمد پشت آن فنس بلند.فقط اینا یاد من مانده.اما او هنوز یادش است که من را کشتند تا خردش کنند.اما نشد.از 67 تا الان سبز ماند و ماندم.برای دیدنت می آیم.حالا 3 تا عمو دارم عمو عباس

Posted by: کاوه at December 30, 2009 9:53 AM

لذت بردم از كلامتان.استاد ارجمند ديگر ما مردمان درگير در خيابان شعاري بر نبود اين دزد راي نمي دهيم .همه ماجرا بر سر ديكتاور اصليست كه ولايتش را مردم باطل كرده اند.اينان از هراس شكست او حال به دنبال رفتن احمدي نژادند.اينان تاريخ نمي خوانند تا بدانند شاه هويدا و امثال او را چقدر دير كنار گذاشت.روز عاشورا هتك حرمتي نشد كه اگر مي شد هم بر كسي هرجي نبود الا خود انان.اب به لانه شان افتاده و اين سو آن سو مي دوند.
كاش زنده بمانم و بودن شما و بسياري از قلم به دستان زير بار تزوير نرفته را اينجا ببينم و اگر نبوديم هم باز روحمان از حضورتان خشنود خواهد شد.
دوستتان دارم و داريم.

Posted by: مجيد at December 30, 2009 9:10 AM

عالي بود آقاي معروفي.

Posted by: خواننده at December 30, 2009 8:41 AM

فوق العاده بود... چه قدر خوشحالم که می بینم یک نویسنده بزرگ تا این حد به روز و هم قدم با هموطن هایش است... درود بر شما آزاد مرد

Posted by: at December 30, 2009 8:11 AM

آقاي معروفي، سلام.

مطلب شما از سينه درد کشيده‌ تان برآمده و لاجرم بر دل مي نشيند. ولي لطفاً توجه کنيد که آقاي مطهري با تمام محدوديتهايي که در ايران هست و با استفاده از مصونيت فرزند شهيد مطهري بودن آنچه توانسته است گفته... گرچه ايرادهايي نيز داشته باشد.
اگر روزي ملت ايران به پيروزي برسد و حکومت دموکراتيکي بر کشورمان حاکم شود، امثال آقاي علي مطهري ها نمايندگان لايه هاي عاقل مذهبي مردم خواهند بود.
حواسمان جمع باشد که سوراخ دعا را گم نکنيم!

Posted by: مجيد at December 30, 2009 7:21 AM

بله همه میدانند که چه اتفاقی افتاده است جر عباس معروفی و امثال او که فتنه را درک نمی کنند و راضی اند که بخاطر یک دستمال، قیصریه را به آتش بکشند!

Posted by: روح انگیز at December 30, 2009 6:39 AM

زيبا بود! بسيار زيبا بود!

Posted by: ندا at December 30, 2009 6:38 AM

ایشان که ادعا کرده اند مردم احمقند و به جان هم افتاده اند، بفرمایند جز مردم چه کسی میتواند وجدان بیدار یک جامعه و کنترل کننده قدرت سیاسی در یک کشور باشد؟
این مردم احمق تنها کسانی هستند که از زد و بند ها و فساد موجود هیچ سودی نمیبرند... چی بگم.

Posted by: مریم at December 30, 2009 4:59 AM

من با هیچ کتابی بیش از فریدون سه پسر داشت اشک نریختم آقای معروفی. شاید اصلا با کتاب دیگری اشک نریخته باشم ولی شرح دردمندانه این کتاب جانم را آتش می زد و مگر این سیل اشک بند می‌آمد؟ قلمت را می‌بوسم مرد بزرگ که همواره در راه حق و حقیقت نوشته‌ای
----------------
ممنونم که کتاب منو خوندی

Posted by: رضا at December 30, 2009 2:08 AM

نقدتان عالی بود.
آنقدر که دو بار از ابتدا تا انتها خواندم.
مخصوصا این قسمت :
من می‌دانم چه اتفاقی افتاده / تو می‌دانی چه اتفاقی افتاده / او می‌داند چه اتفاقی افتاده / ما می‌دانيم چه اتفاقی افتاده / شما می‌دانيد چه اتفاقی افتاده / آنها می‌دانند چه اتفاقی افتاده...
که بدجوری با دلم بازی کرد.
آفرین بر نبوغتان در نوشتن، هم از لحاظ محتوا هم از لحاظ بیان، عالی بود.
دوباره باید کتابهایتان را بخوانم.
دعایم کنید جناب معروفی عزیز و همیشه دوست داشتنی . . .
-------------------
امير عزيزم
اين جمله را به خاطر بسپاريد:
اين روزها ميليونها سر سبز داريم، و يک دل سرخ

Posted by: امیر at December 30, 2009 12:16 AM

آقای مطهری ما میدانیم که 18.5 ملیارد دلاری که پول ایران در ترکیه توسط نخست وزیر ترکیه اعلام شد. توسط سید علی ک... دزدیده شده بود و به مقصد سوریه میرقت.
ما میدانیم که پولهائی که ملیارد ملیارد گم میشود از حساب ... سر در میآورد
ما میدانیم که کودتای انتخابات توسط این ... به اجرا در آمد
ما میدانیم که احمدی نژاد کاره ای نیست و دستورات همان ... را اجرا میکند
ما میدانیم که بازداشگاه کهریزک و غیره به دستور همین ... به اجرا در آمد
ما میدانیم که تمام ارگان مملکت ما به دستود این ... بالفطره عمل میکنند
ما میدانیم که دسته های چماقدار را به دستور این ... به راه میافتد
ما میدانیم که ما چه میخواهیم , ما حکومت آخوندی ... نمییخواهیم. ما حکومت دیکتاتوری از هر نوغش را نمیخواهیم .
ما میدانیم که در این راه اگر من بمیرم و ملیونها نفر مثل من بمیرند باز ارزش آزادی خیلی بیشتر است و در این راه ایستاده ایم .درود بر شما آقای معروفی که برای آزادی و آگاهی ما مردم ایران قلم میزنید و درود بر جوانان شجاع ما که با شجاعت خود دنیا را شگفزده کرده اند.

Posted by: بابک at December 30, 2009 12:08 AM

جانا سخن از زبان ما می گویی

Posted by: Adam at December 29, 2009 11:15 PM

مهم نیست که آقای مطهری این جوابیه را بخواند زیرا او به هنگام نوشتن طرح 7 ماده ای خود این جوابیه را نیز در ذهنش داشت و همه حضرات تهران نشین دارند ولی چه کنند. الهی هیچ کس به درد قدرت دچار نشود که لاعلاج است .

Posted by: at December 29, 2009 11:07 PM

نفرین بر کسانی که تمامی فرهیختگان و روشنفکران ما را که به حق سرمایه ملی ما هستند یا کشتند یا آواره کردند و یا گوشه نشین. چه زیبا نوشتید که همه آنها چیزی نمی خواستند مگر آزادی، خوشبختی و ایرانی بودن. درود بر شما

Posted by: بهنام at December 29, 2009 10:54 PM

آفرین بر معروفی همیشه عزیز

Posted by: آریا at December 29, 2009 10:43 PM

با سلام
در مقدمه کی گفته مطهری دانشمند بوده که این حرام زادش باشه اینها هنوز جنگ را جنگ داخلی خودشون میدونن یا هنوز متوجه نشدند و یا خودشونو به خریت زده اند مردم اول فقط رایشان را میخواسنتد چون هنوز باور نداشتند بیشمارند بعد کم کم رهبر را نخواستند و حالا میخواهند ایران را پس بگیرند موسوی هم بهانه است اصلا خود موسوی گفت جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد فردای همان روز تا به امروز مردم میگویند جمهوری ایرانی یعنی آقای موسوی خفه شو تا با مردمی مردم با تو هستند.
با تشکر از نویسنده

Posted by: kaveh at December 29, 2009 10:40 PM

سلام بر عباس معروفی عزیز
در پایان نوشته ات چقدر قشنگ نوشتی . واقعا همینه . همه می دانند چه اتفاقی افتاده جز عده اندکی که طبیعت در حقشان کم لطفی کرده و ناقص العقل هستند.
می دانم که آزادی چیز با ارزشیست و بهای بدست آوردنش رو با خون باید پرداخت .
می دانم که کشورهای پیشرفته هم این بها رو پرداختند که حالا قانون و دموکراسی دارند .
می دانم که روئسای اون کشورها هم می دانند که چه اتفاقی افتاده ولی به فکر منافع خودشونن .
ولی ای کاش می شد با آگاه کردن مردم جهان ، منافع روئساشون رو عوض می کردیم . و حقوق بشر فقط دکور نبود . و خونهای کمتری ریخته می شد .
یعنی میشه !!!

Posted by: سورن at December 29, 2009 10:36 PM

متاسفم واست

Posted by: ahmad at December 29, 2009 10:36 PM

چه قدر قشنگ نوشتید . مگه این مردم چی می خوان جز این که خوشبخت و آزاد و ایرانی زندگی کنن . درود بر شما

Posted by: moghim at December 29, 2009 9:27 PM

به خاطر پیکر فرهاد هیچوقت نمی بخشمتان اما سمفونی مردگان آنقدر معروفی دارد که نمی توانم عاشقت نباشم . بعد از دوسال با دو تا از انگشت نوشته های جدیدم برای دریا به روزم . با طراوت اومدنت رفتنم را کمی عقب بینداز ...

Posted by: shantia at December 29, 2009 8:22 PM


سلام جناب آقای معروفی
بنا بر این که نقل کلام از شما صحیح باشد
چه کسی..؟چه موجودی..؟ عمل می کند وگوش می دهد..؟
ما ایرانی ها بهترین کشور را از نظر آثار و بناهای تاریخی داریم ومی شه
گفت داشتیم ولی کو؟ چی شدن؟ غارت کردند!
کیا بردند..چرا بردند.. واقعا کسی نبود جلوشونوبگیره؟
آقای معروفی ایران خیلی خیلی می تواند پیشرفت کند
من جوان هیچ امیدی به آینده ندارم وقتی می بینم عدالت نیست
وقتی حق آدما را نمی دن..تو راخدا بگین چه کسی مسئوله؟
این رئیس جمهور گدا پرور یا این رفسنجانی دزد
و در آخر یه سوال (اسلام) چی میشه؟

Posted by: Mahtab at December 29, 2009 7:53 PM

بله اصل دعوا سر همين تحفه است
اين آقاي مطهري عجب نابغه اي است!

Posted by: هومن at December 29, 2009 7:16 PM

با درود
اقای معروفی عزیز
می خواهم از شما سوالی بپرسم
وقتی که این ها را می نوشتید و نوشتیتان تمام شد وبعد خودتان خواندید
پرواز نکردید ؟
می گویید چرا پرواز ؟
می گویم به دو دلیل
1 این که جواب از این بهتر نمی شد بدی مثل کندوی عسل که وقتی مومش را می فشارند از آخرین قطره عسل هم نمی گزرند شما هم انگار که کندوی مغزتان را فشرده اید تا جواب این مردک را بدهید و از آخرین صدای حرف هم نگزشته اید
2 باز هم به خاطر اینکه خیلی زیبا نوشته اید
من اگر جای شما بودم حالا عزیزی بر زمین بود و عزیزی در آسمان سیر می کرد
پاینده سلامت و شاد باشید
----------------
امیدوارم شادمان پرواز کنید

Posted by: عزیز at December 29, 2009 4:55 PM

چطور ممکنه ما دربرابر چنین غارتگری به مصالحه بنشینیم ( ببخشید مجبور شدم ناشناس باشم)
«رازهای زندگی خامنه‌ای، محسن مخملباف» به صورتی که برای دوستان داخل ایران قابل دسترس باشد:

http://66.63.167.59/politics/archives/2009/12/098289print.php

Posted by: ☼ at December 29, 2009 4:39 PM

می دانم که می رسیم فقط درک نمی کنم که چرا اینقدر دیر؟ چرا اینقدر دیر؟ ما از جایگاه خود فرو افتاده ایم. درگیر موانع حقیرانه ای هستیم که اقوام دیگر چند سد سال پیش ته چاه تاریخ انداختند. چه بر سر ما آمده؟
ما هنوز خودمان نمی دانیم کجای فاجعه ایستاده ایم. در این شرایط تنها فرهنگ است که مثل گوسفند قربانی می برند بیخ جوی و سر می برند. کسی هم صدایش در نمی آید و می شود این.
این روزها هم دارند می گذرند. منتهی این اهریمن چنگ چرکینش را برای سقوط نکردن به همه جا خواهد کشید و بعد خواهد رفت. ما که این را می دانیم. همیشه می دانستیم. پس می ایستیم.
شاید خیلی به آن روزی که برای آمدن به ایران بلیط می خرید خیلی دور نباشد. رنج را پشت سر گذاشته اید.
به امید آن روز...

Posted by: Benoni at December 29, 2009 3:36 PM

سلام استاد
جو اینجا خیلی خراب شده
حس نفرت و عصبانیت بین مردم موج می زند و هیچ کس باورش نمی شد که همه چیز به اینجا بکشد.
نسل من نسل بدبختی است و این را همه مان می دانیم.
هر کدام از ما با خون سربازی که در جنگ کشته می شد به دنیا می آمدیم.
این را مطمئنم.
و می دانیم که جنگیدن یعنی چه.
برای نسل من همه چیز بدست آوردنی بوده.
از همان اول برای همه چیز جنگیدیم.
و فقط ما می توانیم معنای واقعی جنگ را بفهمیم. تنها ما می دانیم که متنفر بودن یعنی چه.
آیا استاد واقعا همچین نفرتی حق ما بود؟
حق ما بود که همچین پایانی را برای سرنوشت خود ببینیم؟
این قصه سر دراز دارد استاد. دلم پر بود ببخشید...
.
.
.

Posted by: سینا حشمدار at December 29, 2009 2:41 PM

آقای معروفی عزيز
عالی گفتيد، درست همونی كه همه‌ی ما می‌گيم بارها وبارها.
ما مغزِ خر نخورديم و می‌دانيم كه چه اتفاقی افتاده و می‌دانيم كه سياست كثيف‌ترين بازیِ آدم‌های طماعِ اين دنياست. هيچ انسانِ باشرفی ميل به خشونت و آزار نداره، مگر مجبور به دفاع از جانِ و حقِ خود و ديگران بشه.

Posted by: پرستو at December 29, 2009 1:35 PM

معروفی با نوشته‌های‌ت همیشه گریسته‌ام، این هم ار همان‌هاست

Posted by: اکبر at December 29, 2009 1:32 PM

چون شربت برف و شیره انگور ( قار - دوشاب) اونم اوایل تیرماه بر فراز کوه های زیبای آدربایجان غربی این مطلب شما مزه داد. خدایی دپرس بودم این چند روزه اما حالم جا اومد. ممنون

Posted by: فرشید فاریابی at December 29, 2009 1:30 PM

من به جرم های نکرده محکومم /تو به جرم های نکرده آگاهی / ما به جرم های نکرده معترفیم !!!!!!
باسی عزیز روزگار سختی است!وطن و تنم دارد می سوزد !
عشق و عقل را در پستوی خانه نهان باید کرد؟ !!

Posted by: ...مینا at December 29, 2009 1:06 PM

سلام آقای معروفی عزیز
به قول بقیه حق مطلب رواداکردید.
به خاطراتفاقات این چندوقته واین روزهای نحس خیلی دلم گرفته بودولی نمی تونستم غصه هاموبیرون بریزم ولی امروزواین لحظه باخوندن مطالب شما اتفاقی که منتظرش بودم افتادمن بالاخره به حال مردم کشورم گریه کردم.

Posted by: نسیم at December 29, 2009 12:37 PM

همین که کسی که مثل مطهری بگه آزادی بیان برقرار شود ما یک قدم جلو برداشتیم والبته از طرفی نشان میدهد چقدر وضع خرابه که علی مطهری هم از نبود ازادی بیان شکایت میکند

Posted by: راضیه at December 29, 2009 12:05 PM

معروفي عزيز سياحت كردي عاشورا رو؟؟؟؟ لذت بردي از جووناي كشورت؟؟؟ دلت تنگ شده واسه ايران مگه نه؟؟؟؟ خوشحالم كه شبايي كه راحت ميخوابيم اونا تا صبح از ترس مي لرزن. خوشحالم كه داره تموم ميشه. خوشحالم.

Posted by: مهدي at December 29, 2009 11:38 AM

من می‌دانم چه اتفاقی افتاده / تو می‌دانی چه اتفاقی افتاده / او می‌داند چه اتفاقی افتاده / ما می‌دانيم چه اتفاقی افتاده / شما می‌دانيد چه اتفاقی افتاده / آنها می‌دانند چه اتفاقی افتاده...

Bravo

Posted by: Kimia Bita at December 29, 2009 9:50 AM

Haghe matlab ro ada kardi


Posted by: Payman at December 29, 2009 8:41 AM

آقای معروفی عزیز
حق مطلب را ادا کردید.

Posted by: Mah at December 29, 2009 8:33 AM

سلام....
آقای مطهری حق داره که بگه رهبران اصلاحات اعلام کنند که تقلب نبوده! آخه ایشون فکر می کنن مردم همه صغیرن و چشمشون به دهن یکی دیگه است! درست مثل خودشون که فقط از یه نفر فرمان می گیرن!!

ما هستیم! تا آخرش...
این بار با همیشه فرق داره.

این بار من به عنوان یه جوان 28 ساله نه تنها می خوام حق خودمو بگیرم که به خونخواهی پدر و مادرم هم بلند شدم. اونهایی که بهترین روزهای زندگیشون توی سیاه ترین روزهای دهه ی 60 گذشت...
ما می خوایم به خونخواهی همه ی کاغذ هایی که توی وزارت ارشاد موند و شما و امثال شما نتونستید روی اونها نقش تازه بگشید...بلند یشیم....
ما می خوایم بشیم صدای درد خفه شده ی 30 ساله و آوازه خون آزادی!

همراهمون باشید...تو رو خدا! تنهامون نذارید!

Posted by: مستانه at December 29, 2009 8:12 AM

آقای معروفی! عالی بود! حرف دل مردم را زدید و میدانید که من چه زجری میکشم وقتی برادر 14 ساله ام باتنی کبود و سر و صورتی خونین به خانه برمیگردد و از دست سگان این نظام همانند یک پیر گریه میکند!
ما هیچ وقت نمی بخشیم و کوتاه نمی آییم!

Posted by: Mina at December 29, 2009 7:29 AM

از این پاسخ شما لذت بردم عباس جان.

به امید پیروزی

Posted by: Mahrad at December 29, 2009 7:13 AM

با سلام خدمت شما. لطفا اگر وقتی داشتید نگاهی به این لینک بیندازید .با اجازتون یکی از نوشته شما در سایت بالاترین گذاشتم.
ممنون.

http://balatarin.com/permlink/2009/12/28/1891667

Posted by: azin at December 29, 2009 7:10 AM

چرا روز چهارشنبه نمي ريم جلوی اقامتگاه خامنه ای در خيابان پاستور تا خواست خود را مستقيما به خود او اعلام کنيم. مردم در امريکا می روند جلوی کاخ سفيد و تظاهرات می کنند.
مگر ما ايرانی ها خجالتی هستيم يا ميترسيم. به در مي گيم که ديوار بشنوه.
از دو حال خارج نيست يا گوش ميکنه يا نيروهايش بطرف ما حمله می کنند.
اگر می گوييم بيشتر از يک ميليون نفر هستيم پس ما پيروزيم. همزمان با تظاهرات دولتی در ميدان انقلاب.

Posted by: at December 29, 2009 6:54 AM

صبح نوشته علي مطهري رو خوندم! خب بد نبود ، اما خوب نبود!
من دنبال خوب مي گردم! من نابود شده ، من از بين رفته ، من آلوده ، من خشمگين
من ....
اميدوارم مردم همه بدانند چون واقعيت اين است كه مردم همه نمي دانند!
مي دانم ، مي دانيد كه مردم همه نمي دانند!
نمي دانم چطور مي شود كاري كرد كه مردم همه بدانند!

Posted by: دوست at December 29, 2009 6:36 AM

و اين شايد همون جبر جغرافيايي باشه كه ما دچارشيم استاد...
با اين جبر چه ميشه كرد؟...

Posted by: azi at December 29, 2009 5:53 AM
Post a comment









Remember personal info?