October 15, 2009

انتشار رمان ذوب‌شده

 
هم‌زمان با نمايشگاه بين‌المللی کتاب فرانکفورت، (14 تا 19 اکتبر 2009) رمان "ذوب‌شده" از عباس معروفی انتشار يافت. خبر همين‌ قدر هم کفايت می‌کند، اما شرح اين قصه از زبان نويسنده، نشان از وضعيت نشر و داستان و کتاب در ايران دارد، وضعيت ادبيات مقاومت در کشوری که همه‌ی دارايی‌اش همين ادبيات است، همين داستان و هزار و يکشب غم شهرزاد. (نقل از زمانه)
 
درباره‌ی اين رمان،
و در ستايش مادرم
 
تابستان 2001 وقتی مادرم برای ديدارمان به برلين آمد، لابلای سوغاتی‌هاش چند پوشه از دست‌نوشته‌هام را هم آورد. اتفاقاً در همان روزهای سپتامبر لعنتی بود که هواپيماها رفتند توی آن آسمانخراش‌ها، و از آن به بعد بود که سختگيری عليه ما تبعيديان بيشتر شد. چون برای آنها فرق نمی‌کند که کی هستی و چه کرده‌ای، فقط به اين کار دارند که ايرانی هستی، پس برای رفتن مثلاً به انگلستان از اين پس بايد ويزا بگيری.
 
غروب روزی مامان صدايم زد: «باسی، تلويزيون دارد هی اين هواپيماها را نشان می‌دهد که می‌خورند به ساختمان‌ها، بيا ببين فيلم سينمايی‌ست يا...؟ من که زبان اينها را نمی‌فهمم.»
و من بهت‌زده فقط زير لب می‌گفتم: «عجب! نيويورک...؟ برج دوقلو...؟ تروريسم...؟»
مادرم را در چنين روزهايی ديدم، و بعد که رفت، دلم را با خود برد، پدرم را هم که با خود می‌کشيد و مراقبش بود با خود برد تا برای هميشه سوگوارش بمانم. من ماندم و دلتنگی. مدام سرم به خوراکی‌ها و بهانه‌ها و چيزهايی گرم بود که مامان‌ برای ما آورده بود، و آن پوشه‌ها.
يکی از پوشه‌ها رمان "طبل بزرگ زير پای چپ" بود. رمانی که پای آن امضای پاييز 1362 را دارد، يعنی بيست و شش سال پيش.
يادم هست در آن سال‌های جوانی با چه شوقی آن را بغل کردم و رفتم دفتر "نشر نو" پيش آقای رضا جعفری گفتم من اين رمان را تازه تمام کرده‌ام و دوست دارم در نشر نو منتشرش کنم.
بنا شد رضا جعفری آن را بخواند و اگر پسنديد قرار چاپش را بگذاريم. دو هفته بعد تلفن زد و از من خواست که به دفتر نشر نو بروم. دل توی دلم نبود، معلق بودم، خوشحال بودم، نگران بودم، و آن روز اولين باری بود که يادم رفت ماشينم را کجا پارک کرده‌ام.
 
رضا جعفری پذيرايی گرم و شايانی از من کرد و گفت که رمان را خيلی پسنديده (چيزهايی گفت که جسارت و روی تکرارش را واقعاً ندارم) و گفت که هرچه بنويسم می‌توانم به عنوان ناشر روی او و نشر نو حساب کنم. که بعدها چنين نيز شد، و او "پيکر فرهاد" و "سمفونی مردگان" را منتشر کرد.
آن روز رضا جعفری می‌خواست بداند ديگر چه چيزهايی نوشته‌ام و مدام بحث را می‌کشيد به کاری ديگر. گفتم: «از اين رمان خوش‌تان نيامده؟ يا مثلاً توصيه‌ای داريد که بهترش کنم؟...»
خنديد و گفت : «نه. فکر می‌کنم بهتر است فعلاً از چاپ و انتشار اين رمان چشم بپوشی و بروی زندگی‌ات را بکنی...»
و هنگام صرف چای و شيرينی يک جوری لابلای حرف‌هاش حاليم کرد که البته بهتر است ما را هم به دردسر نيندازی.
آن سال‌ها و البته تا سال‌ها بعد باورم اين‌گونه بود که به عنوان يک داستان‌نويس هر چيزی را که قصه‌گوی درونم با کمک تخيل روی کاغذ بياورد تنها ضعف تکنيکی يا ضعف تأليف می‌تواند مانع چاپ و نشرش بشود، و چون در عمرم کار تشکيلاتی نکرده‌ام و قصد هم ندارم وارد دنيای سياست شوم، هراسی هم برای انديشه و بيان داستان يا رمانم ندارم. ايران کشور من است، و خلافی هم مرتکب نشده‌ام که هراسی داشته باشم.
معلم بودم و نويسنده. از کودکی آرزوی روزنامه‌نگاری داشتم و حالا به دنيای مطبوعات و رسانه هم وارد شده بودم، با تجربه‌هايی در توليد راديو، و تلاش‌هايی در مجله‌های ادبی.
 
آنچه می‌نوشتم حس و دريافت من از فضا بود. بو می‌کشيدم و می‌نوشتم. شايد از جهاتی نسبت به مسائل سياسی بيگانه و پرت بودم. حتا سال‌ها بعد که در کوران فشارها و بازجويی‌ها، در پاسکاری‌های وزارت اطلاعات و دادستانی انقلاب، و کل‌کل کردن با بازجوهای رنگ‌وارنگ چيزهايی دستم آمده بود، ولی در آخرين دادگاهم از خودم دفاع نکردم، بلکه با هارت و پورت جماعتی را نشان دادم و گفتم به جای من اين مغول‌ها را محاکمه کنيد.
 
می‌خواهم بگويم من در کشور خودم بزرگ شده بودم، در کشور خودم نوشتن را ياد گرفته بودم، در کشور خودم کار کرده بودم، و باور نمی‌کردم کسی را به خاطر نوشتن نابود کنند، مگر مثلاً دشمنان به ما حمله کرده باشند، و ديگر چاره‌ای جز تسليم و دم فروبستن وجود نداشته باشد.
شايد به‌خاطر همين نگاه بود که وقتی سرمقاله‌ای در مجله‌ام می‌نوشتم، گاه و بيگاه از يک سياسی‌کارِ روزنامه‌نگارشده می‌شنيدم که: «ناکس! تو با کسی سَروسِر داری؟» می‌پرسيدم: «چطور مگر؟»
می‌گفت: «آخر اين چيزهايی که تو می‌نويسی حتماً بايد کسی را داشته باشی، پس چرا ما نمی‌توانيم؟»
می‌گفتم: «من از کسی خورده برده‌ای ندارم.»
بعدها در گرفتاری‌های مجله‌ی گردون، وقتی حکم اعدام آمد زير برگه‌ی پيگيری، ناچار شدم با دادستان انقلاب ملاقات کنم، آخوند خوش‌تيپ و قاطع و خوش‌برخوردی که به من گفت لک توی پرونده‌ی شما نيست، تا به‌حال کجا بوديد؟ چکار می‌کرديد؟
گفتم: «آقای رييسی، من توی اين مملکت بزرگ شده‌ام، توی اين مملکت درس خوانده‌ام، کار کرده‌ام، درس داده‌ام، نوشته‌ام، و دلم می‌خواهد خرج اين مملکت شوم.»
سربند همين ديدار و گفتگو بود که پرونده‌ام از دادستانی انقلاب رد صلاحيت خورد و به دادگاه مطبوعات رفت، و آنجا تبرئه هم شدم و چند سالی باز گردونم را منتشر کردم.
 
هر چيزی تا حدی قابل تحمل بود، و می‌شد درک کرد که در ايران اگر بخواهی سرپا بمانی و کاری بکنی، مدام بايد پوست بيندازی، ترک بخوری، بيفتی، بلند شوی، قد راست کنی، و بدوی؛ از اين‌سو به آن‌سو. اما فقط با توپ خودت بازی کنی، نه با توپ بازجوها و آن ديگران. مدام دفترچه‌ی قانون مطبوعات توی کيف‌ات باشد، هر به ايامی آن را ورق بزنی، و بدانی که جرمی مرتکب نشده‌ای، رکب نخوری!
اين خوش‌خيالی‌های يک جوان عاشق ادبيات و نشر و داستان و کتاب بود که فرصتش ندادند تا در اين راه کرگدن شود، می‌نوشت و می‌خواند و منتشر می‌کرد و درس می‌داد و می‌دويد. اما آنها مدام بازی عوض می‌کردند، و هر طرف تله می‌گذاشتند. اما باز اين روند ادامه داشت.
يک جا تو ياد می‌گيری در آن ميدان "بگرد تا بگرديم" بنويسی برای انتشار، يا بنويسی برای زمانه‌ای ديگر، چه فرقی دارد؟ مهم اين است که کم نياوری، تا جايی که آنها راهی نداشته باشند جز اينکه قانون خودشان را دور بزنند يا مثلاً به قول بازجوی عزيزم کاميونی‌ات کنند؛ شبی نصفه شبی با کاميون له‌ات کنند، و صبح روزنامه‌ها خبر تصادف را با عکس و تفضيلات بکوبند توی صورت رفقات.
 
اين رمان را همين‌جوری‌ها نوشته بودم و برده بودم پيش ناشر. اما آن روز خودم را متقاعد کردم که فعلاً از انتشارش چشم بپوشم تا به قول معروف سروصداها بخوابد. سروصداها بخوابد؟ مگر در مملکت ما چنين آرزوی محالی تحقق می‌يابد؟
در طول سال‌هايی که در ايران بودم به اين رمان به ديد يک بچه‌ی مرده نگاه می‌کردم. گاهی می‌رفتم سر قبرش، فاتحه‌ای می‌خواندم و بهش فوت می‌کردم و ورقی هم می‌زدم و می‌گذشتم. گاهی هم احساس می‌کردم اين بچه نمرده، آن را گذاشته‌اند توی دستگاه تا به وقتش يک خانم پرستاری دوان دوان در راهرو دراز زندگی خودش را به من برساند و نفس‌نفس‌زنان بگويد: «آقای معروفی، بچه‌تان زنده است! برويد لباس‌هاش را بياوريد.»
اين بازی، و اين روی‌وگريز هميشه بين من و اين رمان برقرار بود تا اين‌که به زندگی در تبعيد ناچار شدم، و گاهی فقط حال اين رمان و بقيه‌ی دست‌نوشته‌هام را می‌پرسيدم و از صرافت انتشارش هم افتاده بودم، تا اينکه مادرم آن را برایم آورد.
دو سه سالی فکر می‌کردم بهتر است ساختارش را به‌هم بريزم و با حال و هوای اين روزها و با استفاده از تجربه‌هايی که زير دست بازجوها به دست آورده بودم، از نو بنويسمش. چند صفحه‌ای که نوشتم دستم آمد اين کار غير ممکن است. ياد "پيکان"‌هايی افتادم که سپرش "ب. ام. و" است، و چراغ‌هاش "مرسدس". شبيه مرغی که برای محکم‌کاری چهارتا پا زير تنش تعبيه کره باشند؛ نه بره کوچولوی من بود، نه مرغ هوا. پس همانجور که بود مطابق دست‌نوشته باقی ماند، و تنها توانستم در حد نوازش ويرايشش کنم.
 
در سال 1386 ناشرم، امير حسين‌زادگان دست‌نوشته را به ايران برگرداند تا حروفچينی و کارهای فنی‌اش را انجام دهد، به اين اميد که اجازه‌ی چاپ هم بگيرد و در ايران منتشر شود. شانه‌ای بالا انداختم و گفتم که من اميدی به اجازه‌ی انتشار آثارم در ايران فعلی نداشته و ندارم ولی شما صاحب اختياريد. (آخر انتشار و حتا تجديد چاپ کتاب‌های من هفت سال ممنوع بود، اما در هشتمين سال دولتمردی اصلاح‌طلبان که خود سخت گرفتار مسائل احراز صلاحيت‌شان بودند، تلاش‌های ناشرم نتيجه داد.) به اين شکل رمان قدمی پيش رفت.
 
در همين اثنا يک کارگردان سينما که از وجود و انتشار عنقريب! اين رمان آگاهی کامل داشت، نام آن را برای فيلمش مصادره‌ی انقلابی کرد، و من به‌جای اينکه حداقل از او گله‌مند شوم، عطای عنوان "طبل بزرگ زير پای چپ" را به لقای آن فيلم ضعيف و کارگردان بی‌معرفتش بخشيدم، و نام اين اثر را گذاشتم: "ذوب‌شده".  
رمان "ذوب‌شده" خيال‌ها و خاطره‌های من از فضايی است که در آن نفس کشيده و زيسته‌ام، داستان نويسنده‌ای که زير بازجويی و شکنجه ناچار به قصه‌پردازی شده، آنگاه در قصه‌های خودش گم می‌شود. حاصل کار و تلاش داستانی من در سال‌های جوانی است که می‌بايستی در همان زمان انتشار می‌يافته، نقد می‌شده، و بر کار و راه ادبی‌ام تأثير می‌گذاشته. اما ما آدم‌هايی هستيم که زمان و مکان‌مان به‌هم ريخته، نمی‌دانيم کِی چرا کجاييم!
و من نمی‌دانم حالا بايد خوشحال باشم يا غمگين که نخستين رمان من بيست و شش سال دير به دست خوانندگانش می‌رسد؛ جوان بيست و شش ساله‌ای که همسن و سال‌هاش را نمی‌شناسد، و نمی‌داند کجا بايد بايستد؛ کنار متولدين پاييز 1362 يا متولدين پاييز 1388 واقعاً نمی‌دانم، کدام؟
 
 
@ October 15, 2009 8:13 PM | TrackBack
Comments

شما خودتون میدونید که اینکه تمام کامنت های خواننده هاتون رو پاسخ میدین چه قندی تو دل طرف آب میکنه؟ :)
آدم باورش نمیشه که با خالق حسینا که یه روزی عاشقش کرده مکالمه ی بی صدای چهار خطی ای داشته / اون کسی که فرهاد رو طوری توصیف کرده که آدم به امید دیدن لب های برآمده ی نیمه باز و چشمان خمار و بدن هوس انگیز به خودش تو آینه نگاه میکنه و فکر میکنه کاش روزی از دید فرهادی اینطور به نظر برسه ... نویسنده ای که بالاخره به سوال بی جواب بوسه چرا از لب اتفاق افتاد جواب میده و طوری از سربازی و بازجویی و احساسات زنانه تعریف میکنه که باور یکی بودن نگارنده ی هر کدومشون باورکردنی نیست ... :)
آقای معروفی ... امروزم حس روزی رو داشت که سمفونی مردگان رو بستم و بلافاصله دوباره بازش کردم ... و خالق اون حس بعد سال ها بازم شما بودین ...
ممنونم استاد
.
درضمن با اجازه تون عنوان پست آخر وبلاگم عنوان اجباری کتاب شماست.
----------------------
سلام
اين پنجره را بخاطر همين ديدارهاش و سلام هاش دوست دارم

Posted by: هوروتات at May 13, 2010 8:42 PM

سلام استاد عزیزمان :)
من کتاب اول و آخر شما رو بعد از ممنوع و جمع شدنش همین هفته پیش، از یکی از دوستام که تو یه کتاب فروشی خیلی اتفاقی یه آقای نویسنده ی جوانی باهاش سر صحبت رو باز کرده بود و یکی از سه جلد "ذوب شده" ای که نگه داشته بود برای دوستاش رو بهش داده بود، دزدیم! با این استدلال که وقتی پای عباس معروفی وسط باشه من به همه اولویت دارم و اونقدری هم قانع کننده بود که تلاش نکنه از چنگم درش بیاره ...
و پریروز که داشتم تو خیابون پیاده میرفتم و کتاب به دست میخوندمش یه آقایی جلوم رو گرفت و گفت که مراقب باش به کسی ندی کتابت رو ... منم گفتم که خودم از یکی به زور گرفتم و گفت پس حواست باشه بهش پس ندی و رفت!
.
فقط خواستم بگم ... اینکه این کتاب تونست اجازه چاپ بگیره حتی برای یک بار تیراژ 5500 تایی تو این دوره ای که آدم از رفتن به کتاب فروشی ها انتظار غافلگیری و هیجان رو نداره دیگه، یه دستی به سر و گوش قلبامون کشید ... :) و خیلی هم تعجب آور بود راستش رو بخواین، چون من مدت ها در حسرت کتاب دوم "زندان زنان" خانم حاجبی تبریزی بودم که به خاطر روایت بعد از انقلابش پاش به ایران نرسید ... و خوندن چنین نوشته هایی تو شرایط فعلی ایران (که انگار فعلی و غیرفعلی نداره خیلی!) با اینکه خیلی خیلی دردناکه اما مثل رسیدن یه گنجی که حق آدم بوده به زور گرفتنش میمونه
استاد به ما رحم کنید لطفا و بیشتر بنویسید ...
-------------------------
سلام
چقدر این نوشته ت صمیمی بود با کلمه هایی که معمولا چشمها قادر به بیان آنند
ممنونم
و چشم. می نویسم. روزگارمان را می نویسم.
تو را می نویسم
خودم را

Posted by: هوروتات at May 12, 2010 9:46 PM

امید وارم شما را تو ایران بیبینیم البته بعد از رفتن خرچنگ

Posted by: hossein tabrizi at April 8, 2010 5:00 PM

سلام آقای معروفی
من کتاب شما در ایران خریدم,"ذوب شده" , می خوام بدونم که در ایران سانسور شده یا نه؟؟؟
-------------------
بله
سی و پنج مورد

Posted by: at March 21, 2010 11:28 AM

ذوب شده را الان تمام کردم. کتاب با ارزشی است.از شما متشکرم که این کتاب را برای چاپ دادید. به امید روزی که به حقوق همه ی انسانها حرمت گذاشته شود.
---------------
سلام فرزاد عزيز
بهار و نوروزت سبز و ايرانی باد
به هر حال اين کتاب ربع قرن دير به دست خواننده هاش رسيد
اينها بلاهايی است که خرده خرده سر ما آمده و گذشته
مهم نيست شايد
يکی ديگر می نويسم

Posted by: فرزاد فرقان at March 20, 2010 4:28 PM

سلام
رمان ذوب شده را با شوق تمام در ایران خریدم، خیلی زیاد شوکه شدم، چند بار تاریخش را نگاه کردم، دیدم برای 1388 است. بسیار خوشحال شدم، به همسرم اطلاع دادم، او هم که از طرفداران پروپاقرص شماست بسیار تعجب کرد، هر دو چند بار کتابتان را ورق زدیم و ذوق کردیم. متن بسیار زیبا بود. منتظر و چشم به راه کارهای دیگرتان هستیم.
به امید دیدارتان در ایران سبز، پر از آزادی و عشق.
----------------
سلام
امیدوارم برگردیم و این کابوس تموم بشه

Posted by: مهناز at March 6, 2010 8:03 AM

سلام آقاي معروفي
اميدوارم اين كتابتون هم هر چه زودتر تو ايران چاپ بشه
تاراهي كه خوندن كتاباي شما تو زندگي ما باز كرد همچنان ادامه پيدا كنه.
موفق باشيد...
-------------------
به زودی منتشر میشه

Posted by: برباد رفته at January 6, 2010 11:00 AM

من یکی که آن موقع‌ها نبودم. فکر هم نکنم حالا حالا بتوانم بخوانمش! کی می‌دهید ما بخوانیمش؟ خوش می‌گذرد به‌تان خیلی خیلی! خوش به حالتان
----------------------
به زودی در ایران منتشر می شود!

Posted by: رضا at December 28, 2009 9:13 PM

درود بر عباس معروفی. درود بر انسانی که رمان فارسی را با سمفونی مردگان بار دیگر برای من زنده ساخت درود بر انسانی که با سال بلوا خاطراتی بر جای گذاشت که هیچگاه از خاطر نمی روند. قلم روان تان را از گردون به خاطر دارم و حالا که نوشته های زیبایتان را از وب لاگ تان دنبال می کنم خاطره آن روزها دوباره پیش چشمم رژه می روند. بی صبرانه منتظر خواندن اثر جدیدتان هستم.
پاینده باشید. به امید دیدار در سرزمینی آزاد...
----------------
اميد که در ايران ببينم تان، به زودی

Posted by: آرش at November 25, 2009 6:20 PM

nemidoonam ta hala kasi inghadr zogh zadatoon kardeh ????
vaghty javabe commento didam na tanha khodam khoondamo boghzam sar riz shod ke too khooneh dad zadamo boland boland khoondam.
bikhood nist ke bazi adama bozorg mishan ...
bazam az lotfetoon mamnoonim ( 1dooneh na tanha kafie ke az sare ma ham ziadieh va ghole sharf midim ke be doostaye moshtaghe amanatdaremoon ham bersoonim ta oona ham haz bebaran.)
bazam 1donya mamnoon
-----------------------------
باز هم سلام
چقدر غمگين میشم که همين جواب سلام دادن يک نويسنده براتون اينهمه شگفتی آوره، و چقدر متاسفم که بسياری از هنرمندها اداهايی در ميارن که مردم خيال کنن اونها از آسمون افتادن پايين، و چه افتادنی! سرمقاله ی مجله ی گردون شماره يکم، آذرماه 1369 حرفم اين بوده که ما بعد از سالها خوندن و نوشتن و موزيک شنيدن و فيلم و تئاتر ديدن آخرش می خواهيم آدم بشيم
و حالا هم همين نظر رو دارم. دلم ميخواد پيش از هر چيزی آدم باشم، بعد اگه آدم بودم تلاش کنم که نويسنده هم بشم. کار سختيه؟
به زودی با يک مسافر کتاب رو براتون می فرستم، فقط لطف کنين يک شماره تلفن از طريق ای ميل برام بذارين

Posted by: sarah at November 17, 2009 11:49 PM

baraye ma ke iranim va asheghe neveshteh haye shoma joz sokooto boghz ... va meghdare ziadi ghoroor hich nemimanad.
tabrik
-----------------------
سلام
براتون همراه يک مسافر می فرستم حتما
و خودم خبرتون می کنم
چشم
دوتا بفرستم؟ يا با هم می خونين؟

Posted by: sarah at November 15, 2009 10:53 PM

سلام
من اولین بار با رمان "فریدون 3پسر "داشت با نوشته هاتون آشنا شدم قلم زیبایی دارید خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم اونم موقعی که ایران داشت تو تب بعد از انتخابات می سوخت بعد از تموم شدن رمان کلی واسه قهرمان داستان گریه کردم
الان هم رمان "سال بلوا" را شروع کردم

Posted by: mona at November 10, 2009 6:25 AM

درود استاد ...
من دفعات زیادیست که به این وبلاگ میام... ولی این اولین باریست که کامنت میزارم...
خیلی دلم پر ِ ،اما سعی میکنم زیاد خالیش نکنم ...
بگذارید از اینجا شروع کنم که من شما را با سمفونی مردگان شناختم و تا حالا سه بار خوندمش و باز هم میخونم، در همان بین دیگر آثار شما رو خوندم.
شما افتخار همه ی ما پارسی زباننان هستید اما چه کنیم که افتخارمان دور از ماست ...
من سمفونی مردگان رو میپرستم و وقتی دیدم این کتاب به انگلیسی هم ترجمه شده خیلی خوشحال شدم ، چراکه وقتی نظر خوانندگان انگلیسی زبان ها رو در مورد این کتاب خوندم ، غرور و افتخارم افزوده شد...
خیلی سعی کردم که نسخه ی انگلیسی این کتاب (symphony of dead)رو هم گیر بیارم، اما چه کنیم که ما در ایران بسر میبریم،:(
حالا هم که این کتاب جدیدتات ذهنم رو مشغول کرده...آیا میتونم بخونمش؟ آیا سازمان سانسور ِ ایران اجازه ی چاپش رو میده؟ آیا این اثر هم بر ما ایرانی ها حرام میشه؟ آیا....
آقای معروفی...خواهشن شما ما را در حسرت اثر هایتان نگذارید...بر ما حرام نکنید، نه.. نمیگم که این کتاب رو هم همانند "فریدون سه پسر داشت" مجانی بگذارید بر روی سایت،
اما راهی رو به من نشون بدین که بتونم به این کتاب و بخصوص symphony of dead دست پیدا کنم... خوب شما که از موقعیت مکانی ما زندانیان خانه نشین آگاه هستید...
سپاس...
-----------------------
سعی می کنم راهی براش پیدا کنم
البته به زودی سایت ما راه اندازی می شود و از طریق سایت راحت تر می شود کتاب بازی کرد

Posted by: میرحسین at November 5, 2009 10:00 AM

سلام استاد معروفی عزیزم

این هم از خوشبختی ما متولدین پاییز 60 است که بزرگی چون شما برای وبلاگ نوشتن هم وقت می گذارید. تک تک کلمات تان الهام بخش است و جانشین ناپذیر. استاد خوبم، در حال نوشتن داستانی هستم،

بی نهایت خوشحالم. جای شما خالی است....
-------------------
منتظر داستانت می مانم
اگر خواستی بفرست برای زمانه

Posted by: غزاله از تورنتو at November 5, 2009 3:01 AM

سلام آقای معروفی سمفونی مردگان رو با تاخیر دارم می خونم آخراشم موومان یکم2 نمی دونم چی بگم شبیه هیچ چیز نیست ولی شیرینی ای که زمان خواندن کتاب صد سال تنهایی و مثل آب برای شکلات به من دست میداد دوباره به من پیوست
شاهکار جاودانیست
بی صبرانه منتظر رمان ذوب شده ام...شیرینی ای دیگر
--------------------
ممنون که کتابم رو می خونيد

Posted by: مینو at November 2, 2009 4:26 PM

سلام
امروز عجيب دلتنگ بودم، دلتنگ جي؟خودم هم نمي دونستم ولي اينو ميدونستم كه حضور خلوت يه انس آرومم مي كنه!
من هم تبريك ميگم تمام نوشتنتون رو و هي تمام شدن و رسيدن به سر خطي جديد.
از تعريفي كه براي دوستمون كرديد از گذران زندگي فهميدم كه خوش سليقه ايد در نوع خلوت با خودتان و به چنگ آوردن لحظه هاي فررار!
من هم دوست دارم رمانتون رو بخونم و احتمالآ يه بررسي اجمالي در خصوص جايگاه زن در آثارتون خواهم نوشت.
پر حر في ام را ببخشيد .از سر دلتنگي بود و جذب انرژي!
------------
مرسی گربه ایرانی

Posted by: گربه ايراني at October 27, 2009 6:51 AM

دستانم را بگشا و طلوع آفتاب دوستی و عشق را ببین. و ببین نگاه مرا که از طراوت نگاه تو لبریز است.

Open my hands and watch the sunrise of friendship and love and see my face which is full of freshness of your face …

Posted by: Sababoy at October 27, 2009 4:37 AM

سلام
فکر میکنم منتظر من بودین که تا حالا چاپش نکردین .
به نظرتون ارزششو داشته اینقدر صبر کنید که من به دنیا بیامو ریزه ریزه و لاک پشتی کتاب بخونم تا به ذوب شده ی شما برسم و با حال و هوای جوونیتون بذوب بشم؟!
برای من که هیچی اینقدر ارزش نداشته .
هرچند نمی دونم سواد خوندنشو دارم یا نه ؟ اصلاً این بچه ی خوشگل که تو این همه سال رشد کرده و حتی مجبور شده اسم عوض کنه به دستام میرسه یا نه ؟
فیلم طبل بزرگ زیر پای چپو دیدم . وقتی دیدمش همش به این فکر می کردم که این اسم چقدر آشناست . گمونم از گفتگوتون که با خوابگرد داشتین در خاطرم مونده .
اسم دزدی معمول ترین کار تو سینما و تلویزیون اینجا شده .
کپی های فراوون از فیلم های غربی و شرقی و هرجا که بشه همیشه آزارم داده .
کپی های بسیار نامطلوب .
انگار این زشتی دزدی و احترام نذاشتن به حقوق دیگران جزو نه ناهار و شام بلکه صبحونه هامون شده که قبل ِ هرکاری به رگ هامون تزریق می کنیم .
همه جا ردّ پاش هست
انواع و اقسامش
شما اینجارو نفس کشیدین و بهتر از هرکسی بوش کردین اما من بعد رفتن شمارو هم نفس کشیدم و می دونم چقدر هوا آلوده تر شده .
بذارید از شما به خودم سفر کنم . همیشه اینجارو می خونم ولی کم پیش میاد که بخوام وقتتونو بگیرم . یکی دو هفته دیر فهمیدم کارگاه تو زمانه ی خودش داره زندگیشو ، مثل قبل تر ها ، می کنه . هرچند خیلی پر رنگ خودتون گفته بودینو من متوجه نشدم . ولی هنوز زودمه تا چیزی بفرستم . اوندفعه گفتین پرنده هاتو رها کن و لی دیدم پرنده باز خوبی نیستم . می ترسم وقتی چند کلمه ی اولشو می خونید بگین باز هم یک نوزاد ناقص دیگه و چه بد میشه بگین این نوزاد دچار سیانوزه هم هست . فکر کنم پای « نردبان» اذیتتون کردم .
فقط خواستم بگم نمی تونم شبیه حتی تازه کارها کتاب بخونم . وقتی کتابی رو می خوام شروع کنم فقط برای لذت بردن ، لاک پشتی می خونمش و هوس نوشتن وسوسه م می کنه .
اگه پای این حرف ها سکوت کنید محترمانه ترین سکوتیه که شنیدم
همین
----------------------------
باشه، در سکوت سلام می کنم
راهی هم پیدا می کنم که بتونینین رمان رو بخونینن
البته دوميش هم داره چاپ ميشه: تماماً مخصوص

Posted by: majid at October 27, 2009 1:55 AM

سلام استاد
امیدوارم دماغتان چاق و اوضاع بر وفق مرادتان بچرحد و کسی چوب لای چرخ عزیزتان نگذارد.از شنیدن خبر چاپ این رمان تازه بسیار خوشحال شدم چون منتظر خواندن رمانهای ناب شما بودم.
استاد یک بار دیگر داستانم را برای رادیو زمانه ایمیل کردم .پیگیر کارگاههای داستان هستم ولی چرا دوهفته ای میشود که این کارگاهها عقب افتاده!!
--------------------
هیچی عقب نیفتاده، و به روال خودش پیش میره
ولی تعدادشون بيشتر از اونيه که هفته ای يکيش اجرا بشه.
در ضمن من انتخاب می کنم، و اگر داستانی بلند باشه امکان اجرا و پخش اون رو نداريم.
حداکثر بايد در هفت دقيقه خونده بشه

Posted by: هانیه at October 26, 2009 9:49 PM

سلام
داستانی براتون فرستاده بودم (کارگاه داستان)، میخواستم نظرتون رو بپرسم.
----------------------------
صف که طولانی ميشه خدا به داد من برسه يا شما؟

Posted by: پری at October 26, 2009 9:17 PM

سلام

من قبل از اینکه رمان سمفونی مردگان را بخوانم دید خوبی نسبت به رمان های ایرانی نداشتم. انقدر که با خودم فکر میکردم که شاید اصلاً با زبان فارسی و فکر ایرانی نمیشه داستان خوبی نوشت. اما بعد از خواندن این کتاب نظرم کلی عوض شد

من همیشه میگم اگر آدم فقط یک کار ارزشمند تو زندگیش بکنه کافیه. به نظرم اگر شما هیچ کاری هم تا حالا نکرده باشید همین رمان سمفونی مردگان براتون بسه. اغراق نمیکنم وقتی میگم نبوغ و شناخت تو اون موج میزنه . من واقعاً از خواندنش لذت بردم - انقدر که چند تاشو خریدم تا به دوستام هدیه بدم. واقعاً بهتون تبریک میگم
همیشه دنبال چیزی بودم که آرامم کنه. چیزی که به زندگیم معنا بده چیزی که ارزش دویدن را داشته باشه که آدم به خاطر اونم که شده صبح ها رغبت کنه از خواب بلند شه. ولی چیزی را نیافتم. این داره نگرانم میکنم . میترسم هیچ وقت نتونم پیداش کنم. 24 سالمه اما انگیزه ای برای زندگی ندارم. این تاسف باره. کمتر پیدا میشه کسی را تحسین کنم طوری که بخوام راه اونو پیش ببرم. شما آدم جالبی به نظر میرسید. میخواستم بدانم خودتونم احساس رضایت تو زندگی میکنید. واقعاً انگیزه و انرژی دارید. و منبع این انرژی کجاست؟ چه معنایی برای زندگیتون پیدا کردید؟
----------------------------
نمی دونم از کجا شروع کنم، ولی برام مهم بود که دنبال کسی راه نيفتم، از کسی الگوبرداری نکنم، و خودم باشم. موقع نوشتن نه به چاپ فکر می کنم نه به شهرت و نه به پول یا چیزی در این حدود. به این فکر می کنم که با لذت دارم داستان می نویسم. و وقتی تموم ميشه، فکر می کنم که خب اينم تموم شد، حالا بريم سراغ بعدی. اما اگر احساس رضايت اسيرم می کرد تا به حال مرده بودم و ديگه دستم به قلم نمی رفت. اگر هم می رفت به درد نمی خورد.
و معنای زندگی؟
راستش چی بگم؟ معنای زندگی برای هر کسی يه رنگ خاصيه. آدمی که نه اهل کافه نشينی و مهمونی رفتن باشه، نه اهل شکم و خورد و خوراک، و نه اهل نوشيدن و با ديگران مذاکره کردن، شاید حوصله سر می برم. ولی جوری کار و زندگی می کنم که وقتمو حروم نمی کنم. و مثلا تلويزيون ندارم، با اين حال هفته ای سه تا فيلم می بينم. کتاب می خونم، موزيک گوش میدم، به موزه، نقاشی، مجسمه، سفر، و اين چيزها علاقه دارم، کمی هم اخبار و مسايل روزمره، و خب بقيه شو می خوابم
ولی کافی نيست

Posted by: فالی at October 26, 2009 6:00 PM

سلام استاد
همانطور که دستور داده بودید داستانکی را برایتان به آدرس رادیو زمانه فرستادم.
دارم روی چند طرح جدید کار می کنم که اگر اجازه بدهید آنها را هم برایتان ارسال می کنم.
منتظر نقد و نظر ارزشمند شما هستم.
دوست دار شما
سینا حشمدار
-----------------
مرسی سينا جان

Posted by: سینا حشمدار at October 26, 2009 1:59 PM


استاد برای ما که ایرانیم .....

Posted by: نقره داغ at October 26, 2009 11:25 AM

سلام باسی جان!
مبارک باشد. من هنوز کتابی چاپ نکرده‌ام اما آرزوی آن برايم بسيار شيرين است چه برسد به شما که اين‌همه سال منتظر مانده‌ايد تا فرزند ارشدتان را راهی جامعه کنيد.
میگویم اگر خدای نکرده این مجوز چاپ در ققنوس میسر نشد، امکانش هست همان نسخه‌ی انتشارات گردون را خريداری کرد؟
--------------------
سلام
حتما راهی پيدا می کنم

Posted by: نرگس افری at October 26, 2009 9:33 AM

شکفته , باز
قندیل ِ ُمدَورِ مهتاب
در ترانه ی باد.
امشب
در این کرانه ی مجذوب
دراین تنیده ی مست
رخ سار ِِ لاله گون ِ دختر ِ راز ها و ناز
با التهاب ِ رمیده ی دریا
در فکر من
نشست.

Posted by: m.aarmaan at October 25, 2009 10:12 PM

حضرت آیت الله العظمی صانعی :قرآن با فطرت انسانها هماهنگ‌ است و فطرت اسلام و انسانها نيز مخالف ظلم و تضييع حقوق انسانهاست

Posted by: moghim at October 25, 2009 9:25 PM

سلام جناب معروفی
خسته نباشید
بسیار ممنون می شوم اگر لطف کنید و در زمینه داستانهای ارسالی به بخش کارگاه داستان، به نحوی ترتیب داده شود که نویسنده داستان از رسیدن اثر به دست شما با خبر شود و بعضا با نوشتن حتی یک جمله در نقد داستان برای وی، آتش اشتیاق او را برای نوشتن و بهتر نوشتن گرم تر کنید .
همچنان منتظر چاپ اثری از شما در ایران هستم.
پاینده باشید
-----------------------------
محمود عزیزم
حتما چنین خواهم کرد. تا پايان همين هفته مطلبی در زمانه منتشر می کنم که درباره ی داستان های رسيده و وضعيت آنهاست
مرسی از پيشنهادت

Posted by: mahmood at October 25, 2009 6:51 PM

سلام جناب آقای معروفی

چاپ کتابتون رو از صمیم قلب تبریک میگم و امیدوارم در ایران هم چاپ بشه

Posted by: صدف at October 25, 2009 10:16 AM

داستانکی در مورد شما که فروردین ماه نوشته بودمش:
عنوان: آقای نویسنده
توی اتاق، یکی از اپراهای مشهور راخمانينوف در حال پخش است. عباس معروفی پشت میز نشسته‌. بسته‌ توتون مرغوب کاپتان بلک را که از خیابان بلاین‌اشتایخ (اسم، من‌درآوردی) خریده‌ است از کشو در می‌آورد. با وسواس خاصی زر ورق‌اش را باز می‌کند. مقداری از آن را داخل کاسه‌ی پیپ‌ می‌ریزد. با سنبه‌ی مخصوص،‌ توتون را داخل کاسه می‌کوبد. با فندک اتمی‌اش آن را روشن می‌کند و پک‌های جان‌داری بهش می‌زند.

نوک پیپ را با دندان‌ نگه می‌دارد. دست‌نوشته‌های رمان جدیدش را مرتب می‌کند. آن را می‌گذارد کنار چراغ مطالعه. یک کاغذ سفید می‌گذارد جلویش، خودنویس پارکر را بر می‌دارد و شروع می‌کند به نوشتن بقیه‌ی رمان. اسمش را هنوز انتخاب نکرده است. شاید چیزی توی مایه‌های "فردریک دو و نیم دختر دارد" باشد.

اپرای راخمانینوف به نقطه‌ی اوج رسیده است. صدای سریدن نوک خودنویس بر روی کاغذ این اوج را دنبال می‌کند. همین‌ جاست که رمان به نقطه‌ی عطف‌اش می‌رسد و شخصیت اصلی داستان، خودش را از یک آسمان‌خراش مرتفع می‌اندازد پایین. بدنش روی پیاده رو متلاشی مي‌شود. عباس معروفی به پیپ‌اش پک عمیقی می‌زند...
------------------------------
سلام
دادیم عکس رو عوض کنند
حالا میشه داستان دیگه ای هم نوشت
به هرحال مرسی
ولی از کجا فهميدی کارهای راخمانينوف رو دوست دارم؟

Posted by: گوریل فهیم at October 24, 2009 12:22 AM


13 آبان
برنامه آزمایشی یا برنامه اصلی ماندن در خیابان ها؟

به گمان من در این مرحله برای اندوختن تجربه یه برنامه آزمایشی (پایلوت) بد نیست. برنامه اصلی را بذاریم برای شب چهارشنبه سوری.

اول به نوعی مصالحه شانس بدیم و ببینیم موضع دیکتاتور درباره “انتخابات آزاد” چیه؟

بهر حال باید قبلش خواسته خود مبنی بر برگزاری انتخابات آزاد را همراه با رهبران جنبش به حکومت بدیم و اولتیماتم بدیم که اگه به خواسته ما تا شب چهارشنبه سوری پاسخ مثبت داده نشه، می آییم و مثل حزب الله لبنان در خیابان ها می مانیم.

اینطوری رهبری جنبش و احزاب و گروه ها هم دستشان باز است رسما بیانیه بدن و بگن در تظاهرات و نشستن در خیابان ها شرکت می کنیم.

الان رئیس جمهور موسوی خواسته ها را در بیانیه شماره ۱۱ گفته ولی براش زمان نذاشته. به گمان من موافقت با “برگزاری انتخابات آزاد” بقیه مطالبات را فراهم می کنه. این درخواست را با گذاشتن زمان برای تحققش به دیکتاتور بدیم و به او فرصت بدیم روش فکر کنه. خود ما هم فرصت داریم درباره همه جوانب این حرکت مطالعه کنیم و برای نشستن در خیابان ها آمادگی بهتری پیدا کنیم…

سفره هفت سین پیروزی در میدان آزادی… عید پایان ولایت عمامه و آغاز ولایت صندوق های رای... و قرار گرفتن ملت ایران در مسیر پیشرفت و سعادت

Posted by: آرش at October 23, 2009 8:20 PM

سلام
آقای معروفی امیدوارم حالتون خوب باشه
من هروقت آموزش داستان نویسی های شما رو می خونم
به این فکر می کنم
که چقدر می تونه مفید و پر باشه
میشه کمی از موسیقی هایی که در کارتون استفاده می کنید معرفی کنید
ما چون تو ایران هستیم
دسترسی درست به موسیقی نداریم
من چند بار برای شما پیام گذاشتم اما
انگار شما فقط وبلاگ می نویسید اما
فرصت درددل با مارو ندارید
هرجا که هستید موفق باشید
-------------------
سلام
سعی می کنم توی هر برنامه ای نام موزیکش رو هم بنویسم

Posted by: خدایی که شکست خورد at October 23, 2009 5:44 PM

سلام آقای معروفی منتظرم تا کتابتون رو بخونم . در ضمن افتخار می کنم که هم فامیلی شما هستیم متشکرم . موفق باشید.

Posted by: مصطفی at October 23, 2009 2:38 PM

تولدش بر ما شاد...آقای معروفی بزرگم.

Posted by: ava at October 23, 2009 1:30 PM

سلام آقای معروفی مهربانم
تبریک می گم انتشار شاهکار جدیدتونو!

Posted by: mahshid at October 23, 2009 8:01 AM

خیلی جالبه...ظاهرا من هم مثل کتاب شما با تاخیر زنده شدم ...موندم 40 سال پیش بدنیا آمدم یا امسال؟!.....وقتی خوب نگاه میکنم میبینم چنان زندگی در ایران پیچیده وسخته که براحتی اکثریت در یک "هیچ ندانستن"و"روزمرگی"به دام افتادن و چی از این بهتر برای اونها؟!.......فکر کنم خرداد 88 تاریخ تولد خیلی ها شده باشه..........موندم چه اسمی روی خودم بگذارم....شاید "مبهوت" بد نباشه......(نمی دانیم کی.چرا کجائیم...) این کتاب در ایران چطور پیدا میشه؟...................راستی سلام!! وبعد...پاینده باشید..!

Posted by: صفا at October 23, 2009 3:30 AM

اگـر ز کـوی تـو بـویی بـه من رسـانـد بـاد
بـه مـژده جـان جـهان را بـه بآد خواهم داد

بر در انتظار خواهم نشست برای زندگی با لحظه های (ذوب شده)
چه خوب که فرصتی دوباره برای ورود به دنیای باسی را پیدا خواهم کرد

ممنونم که هستی ...معروفی ِ عزیز

الهام
شیراز

Posted by: الهام at October 22, 2009 10:19 PM

دم شما گرم آقاي معروفي!
حالا بگيد لطفا ما اهالي ايران از كجا مي تونيم اين پير پسر (نخستين رمان) شما رو گير بياريم؟
نوشته هاي داستانيتون به كنار.
پست هاي وبلاگتون هم خواندنيه!

Posted by: خاك at October 22, 2009 3:20 PM

ببخشید من فضولی می کنم شاید عده زیادی تمایل داشته باشند که این کتاب رو داشته باشند بنابراین ایکاش راه دیگری بیاندیشید مثلن این که حساب بانکی ناشر را اگر مقدور بود بگذارید ، هزینه کتاب و پست جمع شود که هر کسی تمایل داشت خرید کند (این شکلی خواننده ها راحت تر هستند )
و سپس اگر امکانش بود پست شود
ببخشید که من در هر کاری فضولی می کنم یا اقلن یک خرید اینترنتی راه بیندازید توی سایتتون (البته نمی دونم چه طوری می شه )
-----------------------------
سلام
تا چند روز ديگه سايتم راه اندازی ميشه
اميدوارم از اونجا بتونيم کاری بکنيم

Posted by: پرارین at October 22, 2009 11:31 AM

استاد عزیزم سلام . این مندل در مونگارشو چه سرنوشت غریبی داره . مدتی میشه که ذهنم رو درگیر خودش کرده . راستی استاد خاکستری دوباره نویسی شده چه طور بود ؟اصلا فرقی کرده ؟ راستش هر موقع وقت کنم سری به ایمیل هام می زنم ببینم میلی از شما رسیده یا نه ؟ اما خب خبری نیست
-------------------
سلام محمد جان
هنوز نخوندمش
اين هفته می خونمش، ببخشيد که دير شد.

Posted by: moghim at October 22, 2009 11:31 AM

بسیار از این خبر خوشحالم
تبریک صمیمانه
و سلام
چه خوب که دیگران می شنوند می بینند من هم چشم هایم را می بندم با چشم های آن ها می بینمت با گوش های آن ها گوش می کنم
یک داستان هم می فرستم
گرچه شاید نقد و نتیجه اش را نبینم و نخوانم
من تلاش خودم را می کنم
--------------------
آره، همين درسته، داستانتو بفرست، و اميدوارم اجرا و مرور بشه

Posted by: کیان at October 21, 2009 10:10 PM

واقعا مشتاقم این کتابو بخونم.وخیلی از شنیدن صدای شما در صدای امریکا خوشحال شدم استاد معروفی.

Posted by: kimia at October 21, 2009 7:45 PM

با سلام
در تمام سالهای تحصیلات مقدماتی چیزی که تو ذهنم هک شده بود نقش استعمار گیر پیر در تمامی جریانات مربوط به اداره کشور بود.
رد پایی که همیشه موجب آزارم بوده و هست همین دخالتهای انگلیس در مسائل جاری کشورم بوده است. از روزی که آنها پایشان به ایران باز شده سعی کرده اند با تمام نقشه ها ی که در سر داشته اند تامین منافع خوده بوده هست و آنچنان از موقعیت خود سوءاستفاده می کردنند که جای هیچ شکی برای هیچ کس باقی نمی ماند. آنها در بدو ورود خود نقشه های بسیاری را بررسی کرده بودنند که چگونه می شود در ایران ماندگار باشند.آنها رو آورده بودنند که با اعتقادات مذهبی ایران بازی کنند. در هر جایی که گوری بود و یا گورستانی در صدد بودنند آن را به عنوان امام زاده به مردم معرفی کنند. امام زاده هایی که در جای جای ایران به وجود آوردنند که همیشه ذهن و روح و روان مردم را سرگرم نمایند و از این کشور دارای سرمایه های طبیعی بسیار استفاده های تام را ببرند.
و تا می توانستند طوایف موجود در ایران به جان هم اندازند و این نیز به تمام کشورهای همسایه ایران سرایت گردید و تنها حکام ایران با چنین فرقه های فقط در قلمرو خود گریبانگیر نبوده اند بلکه هر روزه با همسایگانش درگیر بوده اند به نوعی که هر دو طرف مدعی بودنند طرف دیگر در اداره کشور دخالت می نمایند.
قصه ای که همیشه باعث عقب ماندگی سرزمینمان ایران بوده است. آنها تا می توانستند با استفاده از خرافه گوییها و باورهای مذهبی دروغین جامعه هیچ وقت نگذارند مردم در آرامش به سر ببرند.

Posted by: samad at October 21, 2009 10:24 AM

خوشحالم ...

Posted by: محمد امین عابدین at October 21, 2009 9:30 AM

این به هم ریختگی زمان از جهاتی هم شیرین است
توضیحی در مورد نام طبل بزرگ زیر پای چپ اگر بدید ممنون میشم البته در مورد اون فیلم این نام کاملا با توجه به داستان قابل درک بود.
پیروز باشید.

Posted by: امیر حسین at October 21, 2009 8:31 AM

عباس معروفی عزیز
سلام.
انتشار این رمان را تبریک می گویم.

دوستدار شما،
داود

Posted by: داود at October 21, 2009 6:43 AM

خوشحالم عباس معروفی عزیز. ما در امریکا چطور تهیه اش کنیم. روی آمازون یا جای دیگری هست؟
--------------------
سلام
می تونيد مستقيما از خانه ی هدايت تهيه کنيد، از طريق ای ميل خودم

Posted by: پیام at October 20, 2009 10:28 PM

بعضی وقت ها خیلی ساده به اطرافمان نگاه می کنیم....و در نتیجه تقریبا چیزی نمی بینیم.

بعضی وقتها هم خیلی دقیق و و با همه توجه و احساسمان نگاه می کنیم ودر نتیجه انقدر چیز می بینیم که گیج می شویم .

به همین دلیل بعضی ادم ها تصمیم می گیرند خودشان را به فراموشی بزنند و در نتیجه :

بعضی از انها دیگر نگاه نمی کنند و بعضی دیگر هم فقط نگاه می کنند.

انهایی که فقط نگاه می کنند افسرده می شوند. و کم کم به این غم عادت می کنند.

انهایی که دقیق و با همه احساسشان نگاه می کردند به مرور زمان دو دسته می شوند:

انهایی که گیج می شوند و از این گیجی لذت می برند.....

و انهایی که در گیجی سعی می کنند باز هم دقیقتر و با احساس بیشتر نگاه کنند.


Posted by: سینا at October 20, 2009 5:37 PM

سلام استاد قلم زرينم!
وقتت بخير و تبريك ميگويم كه ذوب شده ات، زنده شد. بچه ي شيطاني بود؛ داشت بازي ميكرد و خودش را به مردن زده بود...
ديگر نوشته هات،زنده باشند!

Posted by: سورين at October 20, 2009 11:27 AM

درود معروفی عزیز:
از اینکه پس از مدتهای سخت آمدم و خبر انتشار رمانی دیگر از شما را خواندم , خرسندم .
هیچ خبری از معروفی دلنشین تر از این نمی تواند باشد "البته اگر از خبر آمدن دوباره تان به ایران صرفه نظر کنم که امیدوارم خیلی زود به حقیقت بپیوندد"

جای شما خالی اقای معروفی!
امروز سر کلاس نقد ادبی با دکتر عسگری مان , افسانه امد و از ناتور دشت سلینجر گفت .
انگونه با آب و تاب از ناتور دشت و سلینجرش می گفت که می توانستم به خوبی دریابم چقدر ادبیات داستانی را دوست دارد و بر آن چیره است!
در این دوسال و چند هفته ای که مثلا دانشجو بوده ام امروز از بهترینم لحظه های دانشجویی ام بود به ویژه هنگامی که احساس کردم افسانه با کتابی که ازآن سخن می گوید, زندگی کرده است و هولدن را "حس" کرده بود .
جای شما خالی آقای معروفی .کاش می گذشاتند شما ایران می ماندید و کاش ما می توانستیم در کنار شما باشیم.
تمام دوستان درود می فرستند .
فروغ
یکی از سایت های دانشگاه اصفهان که تنها نام دانشگاه را با خود یدک می کشد. افسوس که نرده های آبی رنگش از بیرون ارزشمند و دلنشین جلوه می دادنش و اکنون که آمده ایم دیگر دلنشین و ارزشمند نیست ...
----------------------
سلام مرا برسان

Posted by: فروغ ف at October 20, 2009 9:56 AM

سلام آقای معروفی عزیزم.
خوشحال باشید چون ما ها رو خوشحال کردین
تبریک میگم

Posted by: mahsa at October 20, 2009 12:32 AM

آقای معروفی سلام
نوشته تان عجیب به دلم نشست!
بیست و چهارسال دارم! معلم هم هستم! معلم انشا! هفته ای یک بار به مدرسه می روم که مثلا به بچه ها نوشتن یاد بدهم! خودم هم عشق به نوشتن و نویسنده شدن دارم و می نویسم!
عجیب است که درددلهای یک جوان بیست و شش ساله سال شصت و دو چقدر به درد دلهای یک جوان بیست و چهار ساله سال شصت و چهار شبیه است!
البته شما هفت شهر عشق را گشته اید و من هنوز اندر خم یک کوچه ام ................
اخیرا هم رمان مهرجویی را خواندم. نمی دانم شما آن را خوانده اید یا نه ؟ آن هم داستان بدبختی های جوانی از نسل من است.خیلی برایم عجیب بود که مهرجویی هفتاد ساله از کجا مصیبت های نسل من را می داند؟ با خودم فکر کردم لابد زمان جوانی او هم این مسائل بوده ... ..
باری، بی صبرانه منتظر خواندن ذوب شده هستم
--------------------
امیدوارم در ایران هم مجوز بگیرد

Posted by: علیرضا at October 19, 2009 10:48 PM

سلام استاد. خيلي دلم مي خواهد كه هر چه زودتر رمان ذوب شده را بخوانم. بابت انتشار كتاب هم به شما تبريك مي گم. سربلند باشيد.

Posted by: الناز at October 19, 2009 3:21 PM

تاگ یک مزرعه لینکهای فرهنگی است که به شما کمک می کند نوشته های خود را بین دوست داران فرهنگ و هنر به اشتراک بگذارید. با نام نویسی و ارسال پیوند به تاگ به گسترش این مزرعه کمک کنید.
taag@taag.ir
taag.ir

Posted by: taag at October 19, 2009 2:09 PM

سلام.واقعاً خوشحالم که شما یه رمان دیگه چاپ کردین.من همین دیروز بالاخره سمفونی مردگان رو تموم کردم .فقط امیدوارم بشه رمان جدیدتون رو تو ایران تهیه کرد.آخه چشمم دو شماره ضعیف شد تا فریدون سه پسر داشت رو از تو کامپیوتر خوندم

Posted by: at October 19, 2009 12:34 PM

آقای معروفی عزیز چند روزی رو ماموریت بودم و رفته بودم دورترین نقطه شهرکرد. از همه جا بیخبر بودم الان که رسیدم تهران دیدم پدر به رحمت خدا رفته اند. تسلیت میگم.

Posted by: mohi at October 19, 2009 11:13 AM

دلم گرفت .
و تبریک.

Posted by: آسا at October 19, 2009 10:54 AM

خود آقاي خاتمي هم نفهميد چطور بزرگ شد؟ بزرگ شدن خاتمي كار روزنامه نگارهاي زنجيره اي بود كه حالا خيلي هايشان سر از بي بي سي و راديو فردا درآورده اند.چون مي دانند با سو استفاده از پروبال دادن به خاتمي مي توانند در نهايت بساط حكومت ديني را بر چينند.
بنابراين خاتمي نمي تواند زياد آدم بزرگي باشد مگر اينكه بخواهيم او را باد كنيم. خلاصه ما بيداريم و حواسمان جمع است كه كوچك است و كه بزرگ؟

Posted by: يكي at October 19, 2009 10:10 AM

درود باسی

بعد از این همه خبرهای غمگین، تولدت فرزند بیست و شش ساله بهترین خبر برای ما بود. تبریک

هزاران گل سرخ

Posted by: مهرداد محمودی at October 19, 2009 1:34 AM

سلام و تبریک فراوان برای تولد دوباره ی رمان شما..........
خوش به حال برلین که چشم های پشت ویترینش زودتر از مردم چشم انتظار ایران شاهد این نوزاد بلوغ یافته می شود.........
کاش برلین ایرانم بود....
باز هم تبریک میگم..... به امید روزی که نسیم ایران کتاب شما را ورق بزند..

Posted by: مهسا عبداللهیان at October 18, 2009 8:36 PM

زنده باشی باسی
و مدام رمان های تازه نوشته و کهنه نوشته رو تازه کنی!
مدام!
چه قدر دوست دارم وقتی کارهای تازه از تو کشف می کنم.
توی تلوزیون دیدمت چند دقیقه پیش.
دلم برای نوشته هات ضعف رفت.
دارم مامان می شم باسی.
دوست دارم بچه ام زود تو رو کشف کنه
--------------------
کاش می تونستم برای تولد کودکت گل بفرستم

Posted by: هجران at October 18, 2009 5:22 PM

salam bar marde be khalvat rafte abbase aziz .khoshhalam ke romane jadide shoma chap shod.doosetoon daramm .az tarafe javad haermes ke doos dasht shoma ro bebiinad amma keshiidane dandane aghle shoma sadde mohkamii bood baraye diidare ma.
--------------
اگر برلین آمديد خوشحال ميشم مهمان من باشيد

Posted by: at October 18, 2009 1:58 PM

aghaie maroufi azizam
salam
kheili khoshhalam ke ketabeton chap shode
ama kheili ham narahatam ke to iran chap nashode
azaton ajezane khahesh mikonam ke pdf in ketabeton ro ham mesle ketabe fereidon se pesar dasht bezarid ta ma hm betonim be khonemesh

kheily mamnon
ghalameton paiedar
-------------------------
سلام
منتظر مجوز می مانم
شاید ...؟

Posted by: fatemeh at October 18, 2009 9:39 AM

استاد عزیزم
فروتنانه قلمتان را می بوسم

Posted by: مریم at October 18, 2009 8:06 AM

salam ostade aziz ,hamin chand rooz pish romane peikare farhadetoono ye bare dige khondam, tabrik migam khili khoshhal am be khatere chape romanetoon,delam mikhad az nazdik bebinametoon,man chand vaght pish baratoon ye yaddasht gozashte boodam vali motasefane javabi daryaft nakardam,montazeretoon hastam hamishe salemo salamat bashin
-------------------------
سلام
اگر توی ای میل یادداشت گذاشتین حتما براتون می نویسم

Posted by: mina at October 18, 2009 7:40 AM

سلام جناب معروفی
تولد رمان ذوب شده را تبریک می گویم.
نمی دانم چه حسی می توان داشت که زمان خوانده شدن بیست و شش سال تاخیر داشته باشد.
شما کنار همه ی نسل ها ایستاده اید.پیروز باشید.

Posted by: مریم اسحاقی at October 17, 2009 9:36 PM

سلام استاد گرامی و عزیزم.گر چه دیر ولی مهم این است که بلاخره منتشر شد و مهم تر اینکه لذت خواندنش نصیب ما میشود.صمیمانه ترین تبریکات مرا بپذیرید.ماجرای این رمان خود میتواند رمانی جدا باشد.یاد مرشد و مارگریتا افتادم.با این تفاوت که آن رمان 14 سال صبر کرد و ذوب شده 26 سال.چه صبورید شما.این هم درس دیگری برای ما شاگردان دور از استاد.فقط ما چگونه میتوانیم بخوانیم.ققنوس هم قرار است چاپش کند؟بیصبرانه منتظریم.
----------------
سلام
بله. ققنوس ناشر همه ی کارهای من است
امیدوارم مجوز بگیرد

Posted by: آرام at October 17, 2009 8:20 PM

سلام استاد گرامی
در اسارت این غربت خاکی چه زیباست وقتی می بینی که شکوفه نهالی که در سرزمین و خاکت بذرش کاشته شده است ؛ بعد از سالها انتظار بال گرفته و به میوه نشسته است.دیگر امروز فرق نمی کند که کجا چیده و بسته بندی می شود؛مهم این است که پنجره رویتش گشوده شده و می رود که طعم و عطر ش به دوستداران و خواهانش برسد.زندانی کردن نوشته های شما یک ظلم است و نداشتن امثال شما خلایی جبران ناپذیر.
برای آقای رافت نوشتم که خوشحالم از اینکه در ایران به دنیا آمده ام و یکی از دلایل آن این است که اگر غیر از این بود بابت نداشتن ستارگانی چون شما در آسمان فرهنگم ؛احساس کاستی و فقر می کردم...آنچه طبل شما می نوازد بزرگ است؛چه زیر پای چپ و چه زیر پای راست؛چه با ضربات طبل و چه با آتش ذوب شدگی.باید می دانستند که هر طبلی نوا ندارد و هر پایی پا نمی شود.همه طبلها گردند و یک شکل؛این نوازنده آن است که آنرا به شکوه می رساند...
شعله قلمتون همواره گرم و فروزان باد
زهرا محمدی
ایتالیا
-------------------------
سلام
چقدر خوب با کلمات کار می کنید. شما باید شاعر باشید. نه؟

Posted by: زهرا محمدی at October 17, 2009 6:38 PM

در ضمن در این اواخر من تغییراتی در زبان خود ایجاد کرده ام خوش حال میشوم که نظرتان را بدانم حالا که همه خوش حالیم
ّپشاپیش ممنون

Posted by: مجید at October 17, 2009 6:03 PM

سلام
بی صبرانه منتظرم تا بخانم

Posted by: مجید at October 17, 2009 5:58 PM

سلام
خیلی سخته که واسه چاپ شدن یه رمان که اولینش هم بوده این همه صبر کرد
اما خوبیش اینه که دیگه قرار نیست خط به خطش حذف بشه یا هی وادار شوی سانسور کنی سانسور وآخر حتا خودت هم متوجه نشوی چی نوشتی
می ترسم
از اینکه گاهی توی نوشته هام خود سانسوری دارم و تازه باز هم توی ارشاد به ممیزی میخوره ومیگن غیر مجازه....نمی دونم ما ها اینجا تو ایران به چه امیدی باید بنویسیم .............
اینجا گاهی نویسندگی میشود جرم.............
ذوب شده رو تو ایران چطور می تونیم تهیه کنیم
دلم برای خوندنش خیلی بی تابی می کنه
------------------------------
از بین وزیران فرهنگ ریز و درشت،این صفار هرندی یک جنایتکار بود. آدمی که اصرار به خودسانسوری داشت و ذهنش جزم گرا بود، خدا لعنتش کنه
ولی شما به انتشار فکر نکنید. اگر در ایران نشد من که اینجا هستم. بی سانسور چاپش می کنم. اين خطاب به همه ی کسانی ست که کتابی نوشته اند، يا مشغول يک کتابند

Posted by: سودی at October 17, 2009 3:02 PM

معروفی جان ... حکایت هنوز همان حکایت مغول است و کتابسوزان ولی این بار به رنگی دیگر...
فلک به مردم نادان دهد زمام امور / تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
چاپ کتاب جدید را تبریک می گویم
-------------------
اينها به مغول ها گفنه اند زرشک.
مغول ها آمدند در ايران آدم شدند، ولی اينها می خواهند گوهر آدم بودن را از مردم ايران بگيرند

Posted by: پاپتی at October 17, 2009 1:17 PM

سلام باسی عزیز.
انتشار رمانت را تبریک می گویم. اما ما که توی ایرانیم چطور باید آن را تهیه کنیم؟

Posted by: دانیال at October 17, 2009 11:44 AM

سلام جناب معروفی عزیز
خوشحالم که این اثر با همه مسائلی که بیان کردید بالاخره چاپ شد.
آیا امکان خرید آنلاین کتاب برای خارج از ایران وجود داره؟
-----------
از طريق ای ميل می تونيد اقدام کنيد

Posted by: سعید at October 17, 2009 11:29 AM

سلام
شما از رمان جدید نوشتید و دل من رو حسابی آب کردید. ما که فعلا در این ناکجاآبادی که ظاهرا اسمش وطنه اسیر موندیم.تبریک میگم


خوشحال می شم و باعث افتخار منه که در فراخوان وبلاگ من شرکت کنید
ممنون
----------
حتما

Posted by: مستانه at October 17, 2009 11:03 AM

رمانتون هم سن منه ،عاشق كتاباتونم و ديروز "فريدون سه پسر داشت" و خوندم راجع به جنبش چپ نسبتا خوندم و بي اطلاع نيستم شايد به اين خاطر وقطعا به خاطر قلم خداي شما ارتباط خوبي با داستان برقرار كردم
----------------------
سلام
اميدوارم با اين هم ارتباط بگيريد

Posted by: فرنوش at October 17, 2009 9:56 AM

دلم از غصه می لرزه وقتی اینگونه می شنوم از نوشته هایی که خاک خورده اند سالها....
چقدر بیرحمانه تیشه به ریشه ها گذاشته اند. لعنت بر اینها

آقای معروفی عزیز
امیدوارم همواره قلمتان بدرخشد، و ما هم نقش و نگارَش رو ببینیم.

با مهر

Posted by: Mah at October 17, 2009 9:12 AM

سلام آقاي معروفي عزيزم
تبريك مي‌گويم، بيشتر به خودم، كه قرار است يك رمان خوب بخوانم، و بي‌صبرانه منتظرش هستم.
فكر مي‌كنم براي هم دوستان خوبي بشويم، خصوصا كه فقط دو-سه ماهي از من كوچك‌تر است.
كي، و چطور مي‌توانيم بخوانيمش؟
----------------------
سلام
اگه توی ايران مجوز نگرفت يه جوری به دستتون می رسونم

Posted by: تبسم غبيشي at October 17, 2009 7:55 AM

سلام تبریک میگم به خودم که میتونم رمان جدیدی از شما رو بخونم هر چند سنش با من خیلی تفاوت نداره. ولی قصه یه خطی که گفتین حکایت امروز ماست. به نظر یه روز همه ما باید این قصه رو بنویسیم اونم وقتی میری ارشاد و ازت میخوان به سرعت باهاشون ازدواج کنی تا جوابت رو بدن!!!!!!هر کسی داره یه جور باج میده....ولی باید نوشت اینو مطمئنم شاید 26 سال دیگه خونده بشه ولی میدونیم که کی نوشته شده و نویسنده میخواسته چی بگه. ممنون مثل همیشه

Posted by: عالیه at October 17, 2009 1:29 AM

درود بر آفريدگار طبل بزرگ زير پاي چپ
تبريك تبريك براي تولد كتابي ديگر رماني ديگر از دستان شما
افسوس از انتشار بسيار ديرهنگام اما....
و بي صبر براي خواندن آن

Posted by: مهشيد at October 17, 2009 1:02 AM

خوشحالم كه چاپ شد، و خوشحال تر ميشم اگه بتونم بخونمش. به دست ما در ايران هم ميرسه؟

Posted by: اسطوره at October 17, 2009 12:29 AM

سلام

خوشحالم ....... واقعا خوشحالم معروفی عزیز

داستان ها و رمان ها و نمایشنامه های شما رو خوندم فضا برایم ملموس و دلنشین بود .... گویی سال ها با شخصیت ها زندگی کردم ...


مطلبی در مورد سال بلوا نوشتم خوشحال میشوم مطالعه بفرمایید

و نظرتون رو از بنده دریغ نفرمایید

Posted by: ح.ذ.خ at October 16, 2009 11:53 PM

سلام. خوبین؟ تبریک میگم بابات اینکه کتابتون چاپ شده. امیدوارم با تجربه جدیدی روبرو بشیم.

Posted by: ehsan at October 16, 2009 9:36 PM

سلام استاد
خیلی خوشحالم که رمانتان به چاپ رسیده.
فقط برای پخش کتاب داخل کشور فکری کرده اید؟ در آلمان یا کشورهای دیگر چطور می شود کتاب را پیدا کرد؟

Posted by: سینا حشمدار at October 16, 2009 9:03 PM

استاد عزيز سلام.اول تبريك عرض مي كنم به خاطر آخرين رمان چاپ شده ي شما ذوب شده.اما استاد راستش من فكر كردم شايد بهتر مي بود اين رمان اصلن چاپ نميشد.آنهم بعد از اينهمه بلايي كه سرش آمد. اين همه سال در اننظار انتشار خاك خورد و بعد اسمش را هم يكي دزديد.من اگر بودم آنرا مي گذاشتم توي كشوي ميزم و به همه مي گفتم اولين رمانم هيچوقت منتشر نشد.اين جوري به نظرم مي آيد جالب تر بود.با توجه به اينكه شما رمان تازه ي تمامآ مخصوص را هم آماده ي چاپ داشتيد.با اين همه شايد هم اين كتاب را خواندم و از حرفهايم به كلي پشيمان شدم.البته اگر راهي براي خواندنش باشد براي ما كه در ايران هستيم

Posted by: هومن at October 16, 2009 7:04 PM

سلام جناب معروفی
تبریک میگویم. حین خواندن این متن، همزمان با بارقه ا ی امید برای خواندن اثری نو از داستان نویس محبوبم، حسرتی نشست بر دلم. اینجا ایران است و من همچنان منتظر چاپ اثری از شما در این دیار نابسامان که خدا می داند کی می خواهد رنگ آسایش به خود بگیرد.
با اینهمه هنوز امیدوارم. بقول بازیگر فیلم "بی پولی": (بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم)
--------------------
اميد اگر نبود؟

Posted by: mahmood at October 16, 2009 6:24 PM

:) تبريك
تا باشه از اين خبراي خوب استاد

Posted by: بهاره at October 16, 2009 3:16 PM

مسیح مریم را گفتند ولد زنایی !

شنیدند :این تن من است، بخوریدش!....


Posted by: سارابهرام زاده...سپهر at October 16, 2009 3:07 PM

بر این مژده گر جان فشانم رواست
این هم از ویژگی منحصر به فرد "ذوب شده" است که در زمان ذوب شده و نمی شه عمری براش تعیین کرد.
بالاخره کارهاتون باید به نوعی ویژه باشند، این یکی هم از این راه ویژه شد.
همیشه تک هستین
همیشه تک
--------------
سلام
ممنون. به خانومچه هم سلام برسون

Posted by: at October 16, 2009 1:38 PM

درود
همین که فرزندتان را با چنگ و دندان (به معنای واقعی) زنده نگاه داشتید ستودنی است. و چون زنده است با خواننده خود پیوند خواهد یافت. برای رونما شدن فرزندتان و رهایی اش از تاریکی خوشحالم. به امید روزی که ایران و ایرانی از تاریکی و تاریک اندیشی برهد.
-------------------
چه اميد قشنگی

Posted by: واحه at October 16, 2009 1:08 PM

سلام معروفی ام
خوشحالم از انتشار کتابت
خوشحالم از قدمی نو که برای جاودانگی ت در ادبیات ایران برداشته ای
خوشحالم از بودنت
خواندنت
و فهمیدنت
که اگر این خوشحالی ها نبود تلف شده بودم در غربت بی تو بودن
زنده بمانی و جاودان
که به پایداریت هستم
بپذیر تبریکم ر
-------------
ممنون

Posted by: فاطمه زنده بودی at October 16, 2009 11:17 AM

سر به پا واژه ام. گفتنم نمي آيد...
ما جواني ِ خويش باخته و نسل خويش به دست اسارت و عصيان سپرده ايم. ما دستخوش ِ يك بي عدالتي محض، دست و پا ميزنيم در مرده گي. نگوئيد كه از اميد بنويسم. نخواهيد كه از شادي بگويم. من هيچ ندارم براي زيستن. من تمام شده ام پيش از هر آغازي و مرده ام پيش از رستاخيز چونان كه هر مردن ِ ديگري...
من مشت شده ام. مرا به اسمان كوفته اند. من فرياد شده ام، به گوش جهانيان شتافته ام. آن كس كه ميكوبد اين مشت را، آن كس كه فرياد ميزند رهائي را، خسته نميشود...آتش زير خاكستر شايد، اما خاموش نميشود...
نوشتن كنار نوشته ي تو، مهربان ترين مرد دنيا، چه قدر خنده آور است كه تو گفتني ها را گفته اي و نگفتني ها را چقدر بهتر از من، بهتر از ديگران ميداني. كه تو نويسنده اي. خالقي. خالق ِ مردي از جنس آيدين. به رنگ سبز آزادي، رها از تعلق.
اينجا كه مي آيم، دغدغه بي معناست. اينجا كه بيايم درد، بعيد ميشود. دور و دست نيافتني. وقتي كه ميخوانم ات...
---------------------------
سلام
و خوشحالم که همه ی ما کنار همديگر تعريف می شويم و معنا می يابيم
و ممنون که تو هم سبزی

Posted by: ميم. قاف at October 16, 2009 9:15 AM

سلام تبریک می گم استاد ، درسته که دیر انتشار پیدا کرد و اسمش رو هم از دست دادید ولی به اندازه 26 سال، انتشار این کتاب لذت بخشه
فقط این کتاب رو چه طوری تهیه کنیم ؟
--------------------
اگه توی ايران در نيومد براتون يه جوری می فرستم

Posted by: پرارین at October 16, 2009 8:41 AM

سلام استاد گرامی
صمیمانه ترین تبریک ها رابپذیرید.
پاییز پاییز است و زردی و برگ ریزان هم،62 یا 88 هم فرقی ندارند وقتی که زمان سیر قهقرایی دارد و تو را به وضعیت یک ریزش می برد!!
---------------------------
ولی جای زخم هميشه می مونه
سلام

Posted by: مینا درعلی at October 16, 2009 8:13 AM

با درود به شما ...
با این همه تولد رسمی نوزاد بیست و شش ساله تان را تبریک می گویم و از دور دستها، قلم تان را می بوسم ....(من هنوز منتظرم استاد...).
-------------------
من هم ممنونم

Posted by: دفماه at October 16, 2009 12:41 AM

سلام استاد گرامی

خوشحالم که رمان ذوب شده بالاخره به چاپ رسید . هر چند واقعا حقش نبود بیست و شش سال در پوشه ای زندانی باشد ! و حق شما نبود تا بیداری های شبانه و عشق نوشتن این رمان را در آن سالها در خود خاموش کنید و سعی کنید قبول کنید که باید ملاحظه ی شرایط سیاسی را کرد !

استاد من همیشه با خودم فکر می کنم عاقبت کار ِ من و امثال من چه می شود .. شما نوشتید " در ايران اگر بخواهی سرپا بمانی و کاری بکنی، مدام بايد پوست بيندازی، ترک بخوری، بيفتی، بلند شوی، قد راست کنی، و بدوی ... " و واقعا همین طور است ! وقتی نمی توانی دقیقا آن چیزی را که می خواهی بنویسی و منتشر کنی .. باید خود سانسوری کنی و این خود سانسوری خیلی از حرف هایم را پشت ِ سکوت ِ اجباریی خاموش می کند .

راستش الان که خودم را جای شما می گذارم می بینم باید خیلی محکم بود تا نوشته ای را که مثل فرزند آدم ؛ از پوست و استخوان آدم هست به ناحق و به اجبار سالها کنارش بگذاری و با آن شور و شوق جوانی کنار بی آیی که شرایط اینگونه است ! باید صبور بود ! ...
.
نمی دانم چگونه رمان ذوب شده را باید تهیه کنم .. اگر از طریق اینترنت قابل خریداری ست لطفا به من اطلاع بدهید
راستی استاد .. چندوقت پیش اسم فیلم طبل بزرگ زير پای چپ را جایی خواندم .. و خیلی ناراحت شدم که این اسم را بدون اجازه ی شما برای فیلم انتخاب کرده اند ..
متاسفانه .. بعضی ها فقط شبیه به انسان اند ..
با مهر
--------------
سلام محمد عزيزم
خب، می بينی که حرف های دل من و تو همين چيزهاست، و تو هنوز راه درازی پيش رو داری.
شايد اگر بخش هايی از آن را حذف می کردند چاپ می شد، ولی آن نسخه ديگر رمان من نبود.
و ممنونم

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at October 16, 2009 12:11 AM

ما که ایرانیم چطور تهیه اش کنیم؟
باز نویسی اش هم کرده ایید آقای معروفی؟ چون بدون شک الان زبان پخته تری دارید تا مثلا سال 62.
---------------------
سلام داويد جان
متاسفانه نشد که بازنويسی اش کنم، چون ترکيبش بهم می خورد
فقط ويرايشش کردم، در حد رسم المشق

Posted by: david at October 15, 2009 11:02 PM

استاد عزیزم سلام . سه سال بعد از این که شما پای این کتاب را امضا کرده اید ، من به دنیا آمده ام و چه قدر متاسفم که همه ی این بدرفتاری ها و کج اندیشی ها به نام اسلام انجام می شود . استاد برای چاپ کتابتان خیلی خوشحالم و امیدوارم که لا اقل تماما مخصوص در ایران چاپ شود تا به دست دوستدارانتان برسد
------------------------
سلام محمد عزيزم
هر دو کتاب رفته ارشاد برای مجوز، اميدوارم حالا ديگه اجازه بدن

Posted by: moghim at October 15, 2009 10:50 PM

از چاپ رمان جدید خوشحالم باسی... مهربانی آقای رافت همیشه ستودنی است
----------------
بله.
آقای رأفت يکی از شريف ترين روزنامه نگاران ايران و ايتاليا و اسپانياست
و رفيق بسيار عزيزی برای من

Posted by: (نرگس(مکتوب at October 15, 2009 9:56 PM
Post a comment









Remember personal info?