![]()
پدربزرگ، آقای باسی، پدرم (پنجاه سال پيش)
سلام جناب معروفی
خیلی متاسفم بابت فوت پدر گرامیتون
پدر منم 5 ماه پیش بدون هیچ سابقه ی بیماری با سکته از دست رفت
هنوز عزادارشم واشک امونم نداده توی این چند ماه
خیلی سخته ومیدونم داغ دل از دل بیرون نمیره با تسلیت دیگران
امیدوارم همدردی منو بپذیرید
http://p30city.net/member.php?u=20
خوشحال میشم به اینجا سری بزنید استاد
سالم و با سعادت باشید
-------------
ممنونم از لطف شما
Abbas Jan az samim ghalb behton tasliat migam
ali az fanlandi
و هیچکس نگفت که : پـدر، پرواز را آموخت تا دوباره تو را در آغوش گیرد .
روحش قرین ِ رحمت و یادش جاودان باد
الهام
شیراز
خيلي دير رسيدم ، متاسفم ، بستري بودم و اصلا نتونستم سر بزنم ، بعد از اين مدتي که نبودم امشب آنلاين شدم و طبق معمول صفحه ي شما رو باز کردم ، متاسف شدم ، جدي ميگم ، نميتونم تصور کنم چه حالي داشتين ، ميدونم خيلي سخته ولي اينم ميدونم که شونه هاي پر تحملي دارين ، از خدا ميخوام که نزاره کمرتون خم شه ، دوستتون دارم .
Posted by: گـــلاره at October 20, 2009 12:18 AMسلام آقای معروفی، اولین بار است که وبلاگتان را می بینم که متاسفانه با خبر درگذشت پدرتان روبرو شدم. امیدوارم روزی که بر می گردید، روز آزادی باشد.
Posted by: خلیل at October 15, 2009 5:38 PMدرود ...
با خواندن این پست دلم برای تمام کتاب های شما تنگ شد !
خدایش بیامرزد ...
زنده و پاینده باشید
--------------
ممنونم
سلام عباس معروفی عزیز درگذشت پدر بزرگوارتان را تسلیت میگویم. من دانشجویی هستم که به آثار شما بسیار علاقه مند هستم. تمام آثار شما را خوانده ام.
---------
سلام
مرسی که آثارم را می خوانید
سلام آقای معروفی عزیز
با غزلی کوتاه بروزم
خوشحال میشم تشریف بیارید تا از نظرات ارزشمندتون استفاده کنم
یاعلی
سلام بر عزیز دلم...
باسی خوب....
دلم برای نوشته هات تنگ شده....
Posted by: س.امید at September 30, 2009 5:58 PMما با نوشته های شما دلخوشیم و نمی فهمم چرا تنهایمان گذاشته اید. برایتان نوشته ام را کپی کردم در این جا و می دانم پر رویی است ولی نسل من به نوشتن شما نیاز دارد. می خواستم بدانید سردمان است به اندازه سرمای سمفونی مردگان سرد است به خدا. عباس معروفی عزیز کمک کن همه چیز دارد فرو می ریزد. اگر این بهای سنگینی که مردم از جان می دهند بی ثمر شود چه اگر این دور سیاه تاریکی دوباره برود سر خط چه؟
"پاییزهای سرنوشت من هم هنگام بوده با مهر ماه. پاییزهای دشواری که به زمستانی سخت می رسید. با دستان کبود از سرما و چشم های از نگرانی بیرون زده یک کودک دبستانی پشت درهای سنگین فولادی در انتظار ملاقات والدینم نمی دانستم که هفته آینده اش به همین جا می رویم یا به گورستان. روزهای سه شنبه به دیدار عمو و دایی زخمی شده از جنگ می گذشت! ناهنجار بود پاییزهای من ولی خالی از امید نبود مدرسه می رفتم و هیچ کسی ندانست که خانه ما خالی است و من سرگردان. من قهرمان نبودم یک کودک دبستانی ایرانی بودم که از بمباران جنگ هم جان به در بردم و حتی پس از ضربه موج انفجار و دهشتناکی نمای پاره های سیمانی که ماهی حوض خانه را کشته بود امیدوار بودم و آرزوهایی داشتم. این کودک نوجوانی اش را با ادبیات بزرگ شد و آرمان های بزرگی داشت که در دبیرستان به شدنی بودنشان شک کرد و از پیرامون خود کناره گرفت. ولی نیروی زندگی جریان داشت و جوانی و عشق او را زنده نگهداشت.
این روزها خانه پدر و مادر دارد، هرقدر می خواهیم گلدان در ایوانک خانه می پروریم، خانه و اتاقم همه اش کتاب است، ولی قلبم از امید تهی شده. گویی دور تباهی مرا با خود به گرداب می کشد. زندگی به سراشیبی افتاده است یا من رمق ندارم؟ خیانت و جنایت فزونی یافته یا من بریده ام؟
این ها را ننوشتم که دل کسی برایم بسوزد یا قهرمان کوچک سینمایی به چشم تان ظهور کند. برای نوشته دوستی یادداشتی نوشته بودم که وقتی دوباره خواندمش و تاریخش را دیدم زندگی ام را دوباره خوانی کردم. یاداشتم را در زادروزم برای او نوشته بودم! دوستی دیگر با نگرانی از چرایی یادداشتم پرسیده بود و فکر کردم شاید اگر درباره اویی که منم بنویسم شاید روشن شود که این ساختمان، این آدم دارد در گودالی فرو می ریزد. شاید موقتی است یا واقعا عمیق! افسردگی است شاید دلمرده گی است شاید آشفته گی.
زندگی ام پای آرمان هایی گذشته است که شاید تیر ماه امسال باقیمانده اش هم در گورستان آرمید. من اعتراف می کنم: در این روز و روزگار من یک اشتباه بزرگ بودم! "
-------------------------
سلام واحه جان
افسردگی اگر افسار پاره کند تو رو به جای خوبی نمی برد.
افسارش را به دست بگير، کمی ورزش کن، کمی داد بزن، کمی موزيک، و خودت را از ميدانش بکش بيرون
بعد هم به افق نگاه کن و باور داشته باش که آنجا چيزهای روشنی هست
بخشی از آن روشنی مال توست
شاید بتوانند بکشند و باعث کشتن شوند ...
ولی باز هم دوستتان داریم و هم خدا با ماست و هم ...
خدامی آمرزدش حتما
سلام
من اشک را بر گونه های شما نمی پسندم . دلم می خواهد بخندید . مرد که گریه نمی کند . چه بشود که مردی گریه کند ، و شما چقدر درد دارید .
با همین هاست که میشه تحمل کرد .
Posted by: مجید at September 30, 2009 3:37 AMسال های پیش که نوشته های شما را این جا می خواندم نوجوان بودم... تهران بود و من مدرسه می رفتم...
حالا امسال من هم مانند شما و مانند بسیاری مخاطبانتان در دیار غریبم... امروز دلم تنگ شده... نمی دانم چرا دلم برای شما تنگ شده........
سلام جناب معروفی
از صمیم قلب تسلیت می گویم.
لطفا غمتان را با نوشتن بر زمین بگذارید . شاید هم در اینگونه مواقع تنها باید نشست و فکر کرد و گذاشت تا زمان به آرامی بگذرد و مرهمی بر دلهای داغ دیده مان بگذارد.
پاینده باشید
پدرم می گفت قدیما...
Posted by: محمد امین عابدین at September 29, 2009 1:22 PMسلام استاد عزیز
صد دفعه اومدم این مطلب نوشتم پاک کردم و گفتم نباید الان این رو بنویسی به هر حال الان اونقدر غمگین هستند که همچنان باید سایتشون عزا دار باشه
و بقیه هم نگفتن ولی باز نتونستم از روی خودخواهی جلوی خودم رو بگیرم
مرگ پدرتون قطعن خیلی غم انگیز بوده
و حالا این سکوت غم انگیز تر
کاش به نوشتن ادامه دهید
این غم تان را اندکی شاید بکاهد
و ما از این ننوشتنان دو چندان غمگینیم
برگردید و شروع کنید
با تمام غمی که دارید شروع کنید شاید نوشتنتان این جا کمی غم تان را کم کند
ببخشید بابت این همه .....من (لغتش را نیافتم یا شاید این قدر لغت بود که نشد بزارم)
سلام استاد عزیزم .واقعا غبطه میخورم ما چه عزیزانی داریم و فرسنگها از انها دوریم از بابت بدرتان بسیار متاثر شدم ناگهان چقدر زود دیر میشود تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی....من عاشق سال بلوا هستم ...سمفونی مردگان ...کاش در این کشور بودید اما نه .....چه خوب شد رفتید عباس معروفی شدید اگر اینجا بودید در اوج برواز هدف تیر وکمان کودکان بازیگوش میشدید......استاد از شما فرسنگها دورم ....اما هر روز کنار من قدم میزنید اینجا سال سال بلواست....سال سال بی رحمی.....ما را تنها نگذارید استاد به من هم سری بزنید که دلخوش شوم در این بیرحمی ها به دست نوشتهای دلخوش شوم ......شبتان ارام
Posted by: طیبه طاوسیان at September 28, 2009 9:07 PMآقای معروفی چشم به راه نوشته ی جدیدی از شما هستم ....
Posted by: mahsa at September 28, 2009 7:28 PMروحشون شاد.......
Posted by: روشنک at September 28, 2009 5:41 PMچه اتفاقی باید بیافتد که آشتی کنی عزیزم؟
Posted by: فاطمه زنده بودی at September 28, 2009 5:04 PMهميشه استادم
تسليت عرض مي كنم..
مرگ مضاعف، درد مضاعف. می دانم تنها در غم شما شریک بودن کافی نیست که شریک غم همه اید.
امید که دل نویسنده زنده باشد.
Posted by: farhaad at September 28, 2009 2:10 PMلطفا چیزی بنویس
Posted by: امین at September 28, 2009 1:21 PMاستاد عباس معروفی عزیز
امیدواریم سفر پدر گرامیتان، آخرین رویداد ناگوار برای شما و عزیزانتان باشد.
یادشان گرامی باد و آرزوی تندرستی همیشگی برای شما.
البته باید یاد مردی را که انسان متعهدی چون شما را پدر است، همیشه گرامی داشت.
لیلا رحیمی
بختیار ظهری
سلام استاد
تسلیت می گویم.
Ba arze salam va ehteram khedmate Ostade arjmand, aghaye Maroufi aziz, ba inke kheyli dir khabare az dast raftane pedare geramietan ra shenidam vali vazife khod danestam ke be onvane yek hamvatan va doostdarane shoma in ghame varede ra be shoma va khanevade mohtarametan tasliat arz konamomidvaram ghame akharetan bashad, Ostade aziz. Salamat va shad bashid
Posted by: Gilda at September 26, 2009 2:18 PMاستاد چرا نمي نويسيد...؟
Posted by: فروغ ف at September 26, 2009 11:19 AMآقای معروفی عزیز
تسلیت تسلیت تسلیت
در غربت چنین خبری را شنیدن خیلی سخت است.
مرا به عنوان دوست نادیده شریک غم خود بدانید
آقاي معروفي خيلي دوستت دارم...
امروز اينجا جاي خيلي ها تو ايران خاليه
امروز چقدر تنهاييم
abbas e maroufi ye azizam ,oomadam inja ke adrese emaileto peyda konam va bet begam ke delam kheyli barat tang shode yade derakhte sang miyoftam ziyaad injaa oomadam aval in ahang halaa in khabar ... man ham daram ba to gerye mikonam
zeinab
از این زانتیا نگرانم !!!!!
Posted by: فرید صلواتی at September 25, 2009 10:05 PMاستاد معروفي ِ عزيز
كاش مي نوشتيد از استاد پرويز مشكاتيان...
او هم پدر ِ سنتور ِ ايران بود.
اين سكوت طاقت فرساست. قشنگ نيست. ما چشممان به شماست.
"در چه تنهائي سوزناكي...
حالا همه تنهايند، سازهايش، چهارمضراب هاي ذهنش، ما، زمين..."
حالم از وطن فروش بهم میخوره ننگ بر تو
Posted by: سالار at September 24, 2009 6:49 PMسلام
نمی دونم چقدر باید سرزنش بشم که تا حالا شعر عقابو کامل نخونده بودم .
چقدر راست بود !
و چقدر درشت
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
این بیت با تمام زیباییش اذیتم می کنه
منتظرم کارگاهتون زنده بشه تا من دوباره زندگی کنم
درست تو کارگاهتون
برگرد مرد...
با روحی بی تاب و قلبی پرتپش
چشم خیلی ها اینجا به چشمان توست.
مبادا زیاد بگریند!
برگرد... باسی معروف!!
برگرد/
مرگهای تلخ - مرگهای شکلاتی رنگ و تلخ مزه . مرگهای ناکافی ... متاسفم زیاد .
Posted by: mehrnoosh at September 23, 2009 4:52 PMسلام استاد
راستش نمی دانم چه باید بگویم. انگار همه باید پشت این پنجره بنشینیم و به سروی نگاه کنیم که قد می کشد و در جایی بالای پنجره گم می شود. بعد که جلو می رویم و پنجره را باز می کنیم بوی گند می آید،بوی ماندگی،بوی غربت. انگار باید هر لحظه منتظر باشیم تا مادر زنگ بزند:
((مامان، حالا چکار کنيم؟ بگو.
گفتم فقط براش گريه کنيد.))
متاسفم آقای معروفی.
یادتان باشد که آیدین و اورهان و آیدا و مجید امانی و...(فرزنداش شما) در ایران،در همه جای دنیا هستند و جای شما را پر می کنند. هرچند کاش خودتان اینجا بودید.
*
راستی داستان جدیدی نوشته ام که امیدوارم توسط شما خوانده شود. سعی کردم ایراداتی را که در داستان قبلی فرموده بودید را برطرف کنم.
منتظر نظرتان هستم.
سلام آقای معروفی.
عرض ارادت.
غم درگذشت پدر را به شما تسلیت عرض می کنم.
شیفته ی پیکر فرهاد هستم.
وجود اساتیدی چون شما برای ایران همیشه جاوید ما نعمته.برای شما آرزوی سلامتی و سرافرازی روز افزون می کنم.
چقدر دلم گرفت استاد. توي اين مواقع آدمها خالي مي شوند از كلمه. واقعن چيزي ندارم براي گفتن غير از تسليت. اگرچه كه با هر تسليت آدم بيشتر مي فهمد كه مجبور است باور كند مرگ عزيزش را.
طنين صداي شاملو توي گوشم تازه مي شود انگار كه: هر مرگ اشارتي است به جهاني ديگر!
دعا مي كنم كه شما زنده باشيد و پايدار استاد
جناب آقاي معروفي
با سلام،
تسليت من را بپذيريد و من را در غم خود شريك بدانيد. چه روزهاي خوبي بود روزهايي كه من كوچك بودم و با پدرم به مغازة پدر شما ميآمديم و ساعتها پدرم با پدر شما گپ ميزدند آنها بسيار دوستان صميمي و نزديكي بودند و من خردسال لذت ميبردم. حال هر دو از دنيا رفتهاند و يادشان براي ما باقي خواهد ماند. روحشان شاد.
---------------------------
آره مهرافروز نازنين من
راه رفتن پدرت مثل راه رفتن صادق هدايت بود
سکوتش هم
يادشان بخير و اميد که تو و بچه هات خوب و سلامت باشيد
عاشقتم عباس آقا . همین. اگر بدونی چقدر عاشقتم. دمت گرم گرم گرم
Posted by: رضا at September 21, 2009 11:35 AMسلام عمو جان
شاید باورت نشه عمو جان که من تاقبل کشف این نکته که چطور مرگ پدر رو به دوش هایم بکشم ؟ همیشه و هر روز دلتنگ دیدن اش و دل نگران احوال بیمارش و تقلای هر چه زود تر کارهایم رو انجام بدهم تا برم دیدن اش رو دارم ، به حدی که این استرس موجب شروع میگرن از ابتدای چشم باز کردن ام در صبح تا انتهای شب می شود . تا همین چند روز پیش با خودم گفتم آسا تو که همیشه برای هر چیزی راه حلی پیدا می کنی و خودت رو قانع می کنی ، حالا چرا خودت رو ول دادی ؟ از خودم تعجب کرده بودم ، آخه همیشه با خودم می گفتم من می تونم سر مزار عزیزانم خودم رو کنترل کنم و اشکی نریزم ، می تونم این رو بپذیرم که ما متولد شدیم و ما خواهیم رفت . به همین سادگی اما در همون کشفیات خودم که برترین چیز انسان و تنها مزیت او بر سایر جانداران و طبیعت ، همین اشک ریختن و احساس داشتن و چیزی مثل یاد و خاطره رو داشتن است و حس انسان دوستی اوست . فهمیدم نه، ما انسان ها خیلی و خیلی بزرگ و پیچیده هستیم و این زیبایی ماست و باید بهش افتخار کنیم . واسه همین دیدم که نه من هم همون روز اشک خواهم ریخت مثل همه ی آدم ها که برچسب مرده دوستی گرفته اند اون روز حتما خودم را به خاک خواهم مالید و زار خواهم زد و شاید هم بی هوش شوم ، اما این واقعیت است که برای خودم ساخته ام ، که پدر نمی میرد ، پدرو از درد رها خواهد شد ، پدرم دیگر هیچ نگاه سنگین و هیچ دل شکستگی ای رو حس نخواهد کرد، پدرم از سنگینی تن راحت خواهد شد ، پدرم آزاد می شود ، و این تنها تسکین من برای آن روز خواهد بود .
عمو جان از دور و دور این جا ، تو را دوست خواهم داشت .
و ما تو را دوست خواهیم داشت .
---------------------
آسای خوبم
غم نبينی
درود
کجایی دوست مردم من؟
کجایی همراه شب ستیزی جوانان ایران؟
ما هنوز هستیم ماهنوز سبزیم ما هنوز زنده ایم ما هنوز می نویسیم ما هنوز امیدواریم. ما هنوز دلبسته ی زنده گی هستیم و جان می دهیم. ما هنوز چشم براه واژه هایی هستیم که استخوان های شکسته مان را مرهم می شود. چشم براه نوشته هایی هستیم که گریه های شبانه مان را به لبخند بامدادی بدل می کند.
عباس معروفی! چرا نمی نویسی؟ ما را میان این بیابان تاریک سرد تنها نگذار!
استاد سلام . چرا مطلب جدیدی نمی نویسید ؟
Posted by: moghim at September 20, 2009 9:20 PMبيقراري؟
زخمهايت زَهرهريز و كاري است؟
رويِ خطِّ انتظاري؟
آخرِ اين قصّه هم تكراريِ تكراري است؟
نه! نميخواهم بگويم حق ندارم يا نداري، نازنين!
امّا
كمي
گوش بر قلبِ غريبِ قطرههاي ازنفسافتادهْ سرگردانِ باران ميگذاري؟
اشكِ چشمانِ خدا
در تسلّاي كدامين دل
چنين
بر شانهي شب
جاري است؟
درود بر شما
Posted by: برگزیده at September 20, 2009 6:38 PMسلام استاد گفتگویتان را با بی بی سی دیدم غم غربت در شما موج میزد ....بدرود پدر....در غربت ....ما هم غریبیم استاد ...هر یک به گونه ای..روزنامه نگاری شاعرم که گه گداری نمایشنامه کار میکنم (همه کاره وهیچ....)سال گذشته نمایشی با عنوان کاندید کار کردم که پس از یک اجرا توقیف شد ..بد جوری توی ذوقمون خورد من وحدود 20تا جوون تنگستانی که این کار رو مرتکب شده بودیم.... اگه به ما سری بزنید مایه مباهاته...پایدارباشید...افتخار ایران.....
Posted by: ی.شکیب at September 20, 2009 1:52 PMسلام آقای معروفی....دیشب کتاب سال بلوا رو تموم کردم....زیباترین کتابی که در این 20 سال زندگی ام خونده بود.....و من گریستم....به جای نوشا که دیگر رمقی برای گریه اش نمانده بود گریستم.....
تسلیت میگم بابت پدرتون.....تسلیت میگم....از صمیم قلب....
پدرتون راست گفتن....تا اینها هستن نیاید....اینها هیچ چیز سرشون نمیشه....
به قول میرزا حسن....جامعه رو با ظلم نمیشه اداره کرد....
ممنون.....
سلام/
به خاطر مرگ عزیزتان متاسفم.
سفر كرده اي و
كودك باور من گمان ميكند كه
خواب ديده است
اي كاش................
تعبير خواب كودكم
قصه آمدنت ميشد
با زهم تسليت ياد روزي اوفتادم كه به مصيبت شما دچار شدم و چه صعب روزي و چه سخت سالي
روح پدرم شاد به استاد چنين گفت
فرزند مرا هيچ مياموز بجز عشق
روحشان شاد
سرزنده باش
تسليت مرا بپذير
سلام استاد
خوشحالم که بلاگتونو پیدا کردم اگر اجازه داشته باشم با افتخار لینکتون می کنم چند روز پیش که مصاحبه شما از bbc پخش شد دلم گرفت که چرا ما که دوست داریم روزی نویسنده بشویم از داشتن اساتیدی مثل شما باید بی بهره باشیم امیدوارم حداقل از راه دور بتونم از محضرتون استفاده کنم و یاد بگیرم
متشکرم
عباس جان خدا پدرت را رحمت کند . دیروز تهران قیامت بود . فقط جایت خالی بود . به امید دیدار
Posted by: mr at September 19, 2009 6:15 AMسلام جناب معروفی
تسلیت میگم
روح پدرتان شاد
.......
سوی بالا شد و بالا تر شد راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر ان لوح کبود نقطه ای بود و دگر هیچ نبود.
جناب معروفی من هم مثل همه دوستداران ادب و فرهنگ ، به عنوان یکی از علاقه مندان شما تسلیت می گم ..
Posted by: بابک at September 18, 2009 12:40 PMهیچ چیز مثل از دست دادن پدر نیست. انگار آدم از ریشه اش تبر خورده...
تسلیت مرا بپذیرید.
با سپاس.
ص م
Posted by: Sadeq at September 18, 2009 8:22 AMبا درود و تهیات فراوان
در حقیقت مرگ پدرتان مرگ پدرتان است. درک دقیقی آز آنچه نوشته ای نمی توانم داشتن حال آنکه در سنی بسیار کمتر از شما آنزمان که وابستگی هایم بیشتر بود مرگ پدر را ملاقات کردم که بسیار سرد بود. گرچه مرگ با مرگ فرق دارد و پدر هم با پدر. لیکن اگر درد است برایت، امید فراموشی خواست من برای شما!
غرض از مزاحمت تنها نکته اینکه من هرچه گشتم پیدا نکردم آدرس ایمیل تان را در این انکر الهیبت اینترنت! اگر مقدور است بفرستید!
زیاده عرضی نیست منتظر جواب می مانم.
گورکن
--------------------------------
abbasmaroufi@googlemail.com
استاد این روزها توی این فکرم که پست بعدی شما چی می تونه باشه ..
یک حس غریبی دارم.
راستی سلام .
با مهر
Posted by: سید محمد مرکبیان at September 17, 2009 11:42 PMسلام آقای معروفی.
تسلیت می گم من رو هم در غم خودتون شریک بدونید.
قرار بود چیزی ننویسی.چرا دوباره پپدات شد وطن فروش.دیدی ایران تکون نخورد به کوری چشم دشمنان ایران اسلامی.خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.
Posted by: ساناز at September 17, 2009 2:10 PMآرام پشت ميز تحريرم روي صندلي نشسته ام. زل زده ام به مونيتور.خانه ساكت است. بي اختيار شروع ميكنم به سوت زدن. از صداي سوتهاي خودم ترس برم مي دارد. شبيه حرف زدن ديوانه ها شده. شبيه حرف زدن پوري شده. ديگر سوت نميزنم.
پوري خواهر نوشين بود. وقتهايي كه آنجا تلفن مي كردم صدايش مي آمد. بلند بلند مي خنديد و حرف ميزد. دري وري ميگفت. خنده هايش مو را به تن آدم راست مي كرد. من مي ترسيدم. يك بار با نوشين حرفم شد. به او گفتم ديوانه. گفتم تو هم مثل خواهرت ديوانه اي. گفتم اصلن ديوانگي توي خانواده تان ارثيست. به پوري گفتم ديوانه.
همان شب خوابش را ديدم. خواب پوري را. توي خواب ميديدم كه عاشقم شده. هر جا ميروم دنبالم مي آيد. مي ايستد، خيره ميشود به من و لبخند ميزند. مي خواستم از دستش فرار كنم اما نميشد. هر جا مي رفتم مي آمد.
اسمش پوري نبود. خودم اسمش را گذاشتم پوري. هيچوقت اسمش را نپرسيدم. هيچوقت نديدمش. حالا هم كه خيلي وقت است نوشين رفته اما پوري هست. يك گوشه از ذهنم جا خوش كرده. گاهي وقتها مي بينمش. يك گوشه ايستاده، زل زده به من و لبخند ميزند. انگار مي خواهد بگويد، به من گفتي ديوانه؟
دلم گرفت استاد
همین .
یاد شما بودم باز .
یک شعر از من تقدیم به شما .
/
سالها پیش
همان سالهای قبل
وقتی زمان هم نبود
عجیب
دلم هوای خواندن "پنجره ای رو به حیاط " را داشت
ولی
نه پنجره ای بود
نه حیاط
یادمان دادند برویم مکتب
مکتب ما حیاط نداشت
پنجره ها را سوزانده بودند
که کسی بیرون را نگاه نکند
مکتب تمام شد !
آمدیم خانه
حیاط را سوزانده بودند
که کسی سالها پیش رو به یاد نداشته باشد
...قاصد روزان ابری
داروگ!
کی میرسد باران؟
تسلیت.
همیشه یادتونم.
سلام
چه خوب که شما آقای معروفی هستین
.
یک قسمت از داستانم رو توی وبلاگم نوشتم. خوشحال میشم شما بخونیدش.
فقط آمدم سلامی عرض کنم
و عرض شاگردی
اگر لایق باشیم .
سلام معروفی عزیز !
بعد از مدت ها با 5 اپیزود به روزم .
نخند آقای ژکوند
شاید بهار را بشود زندانی کرد
پیچک ها اما
میله ها را سبز خواهند کرد .
منتظر نقد و حضور سبزتان ...
بدرود !
خیلی وقت است اسم شما را جز بازدید کنندگان ندیده ام
فراموش که نکرده اید .
.tasliat be ostadam
Posted by: abr at September 16, 2009 10:16 AMبا سلام به شما
برایتان شکیبایی و بردباری آرزو میکنم.
سلام عباس جان ، خیلی مخلصیم ، با یه کار جدید به روزم و امیدوار به خوانش تو
Posted by: رضا مرتضوی at September 15, 2009 4:31 PMدرود استاد
اول اينكه تسليت هم هرچند دير را بپذيريد. .
دوم من مي خواستم بدونم شما كتاب " ازل تا ابد" الهام يكتا كه درونكاوي سمفوني مردگان است رو خونديد يا نه
و نظرتون در مورد مقالات اين كتاب چيه؟؟
در يك پست در وبلاگتون يا حداقل به صورت ايميل اگر نظرتون را بدونم ممنون مي شوم
سلام عمو باسی.
باید ببخشید که اینقدر دیر به دیر بهتون سر می زنم
هل خوردم تو زندگی.
بهتون از صمیم قلبم تسلیت می گم و برای شما از خدا آرزوی صبر می کنم.
سلام...بعضی از مطالبتون رو خوندم...گیرایی خاص خود را داشت...ممنون...
Posted by: eli at September 15, 2009 4:22 AMمرا ببخش پدر...
آخر فهمیدم
روز مبادا یعنی چه!
آنهمه عشق خرج این قلک چینی کردی...
فصل خشکسالی بوسه ،
قلکم را شکستم...
نمی دانستم،
روز مبادا درد دارد!
درد...
مثل واکسن کزاز...
کزاز گرفته قلب من
به اواز یک قناری
مورچه های بازیگوش می رقصند،
زیر پوست قلبم
مرا ببخش پدر!!!
............
باسی... متاسفم...
شانه های من برای تو...
صبوری کن رفیقم
متاسفم....
--------------
مرسی الهه ی عزيزم
فکرمی کنم یکی از دشوارترین تجربه های زندگی این باشد که عزیزی در نبود ما بمیرد. به خصوص اینکه ما در هوای دیدن و بوییدن آن عزیز خیلی شوریده باشیم. اما همه این ها، همه این مجموعه غریب و مهجور نویسنده را می سازد.
مرگ تنها دوران ابدی خاطرات را متوقف می کند اما حتی نوک ناخن هایش به آن حضوری که در جهان درون شما با تصاویر بدیع کودکی می گردد نخواهد رسید.
من از نوجوانی با آثار شما آشنا هستم. آثار بی شک منحصر به فرد شما.
پایدار باشید...
خدایش بیامرزد و شما پاینده باشید.
Posted by: محمد امین عابدین at September 14, 2009 6:49 AMمدتها بود که گرم تیمار پدر بیمارم بودم و از دنیا دور. گرچه در همین حین نگرانی و دوری یک بار در عبارت دیگر فانی دیدمت و اکنون که سراغت آمدم دیدم در اندوه پدر زانو بغل کرده ای در این متن. یادش همیشه گرامی ست و تو نیز نامش را نکویی داده ای به خلفی.
قربان قلمت
منصور مومنی
سلام آقای معروفی.
آیا شما توی فیس بوک عضو هستید؟
یک نفر با اسم abas marufi اون جا پروفایل درست کرده. از اون جایی که فکر کنم شما اسم خودتون رو این جوری تایپ نمی کنید یک مقدار شک کردم و خواستم ازتون بخوام اگه خودتون نیستید اعلام کنین. چون یک مقدار فیس بوک امنیتی هست و ممکنه اگه پروفایل تقلبی باشه٬ برای دوستانی که به لیستشون اضافه تون کردن مشکل ایجاد بشه.
با تشکر
------------------------
سلام
من عضو فيس بوک نيستم، و فعلا قصد ندارم عضو شوم
عباس معروفی عزیز....... عمو عباس...... استاد داستانهای تنهایی من...... باز هم سکوت می کنم به احترام رفتن پدر..... به احترام یک عمر خون دل خوردنش..... به احترام یک عمر زحمت کشیدنش..... به احترام یک عمر سکوت کردنش.... یه احترام خستگیهایش..... مثل همه ی پدر ها..... سکوت می کنم و تنها نگاه می کنم به سکوت تلخ این روزها که چه سنگین می گذرد..... من هنوز هم نمی توانم مرگ را باور کنم؟ مرگ خودم را نمی گویم..... مرگ هر عزیزی را...... دلم گرفته..... مثل دل تو..... مثل دل همه ی آنهایی که اشک پشت پلکهاشان دزدکینگاه می کند.... اما انگار بازیش گرفته باشد نمایان نمی شود....... خدا پشت پرچینهای سبز و بهار دستهاش در انتظار اوست......
Posted by: وحید at September 13, 2009 4:45 PMسلام آقای معروفی
ما را در غم خود شریک بدانید.
پرنده رفتنی است
پرواز را به خاطر بسپار.
خدایش بیامرزد.
سلام.استاد نظر گذاشتن برای شما کمی جسارت می خواهد اما من به خودم اجازه دادم.خیلی دوست دارم نظرتون را در مورد آثارم بدونم.خوشحال میشم سربزنید در ضمن من هم داستانی به نام پدر دارم اگر سرزدید حتما بخوانیدش.همیشه مانا...
Posted by: ریشا at September 13, 2009 2:09 PMراهپیمایی سبز روز قدس
سر اومد زمستون،شکفته بهارون
گل سرخ خورشید اومد و شب شد گریزون
آفتابکاران آماده اند.
معروفی جان بنویس بنویس دوباره که توی غربت این روزها نوشته هات آراممان می کند...
Posted by: پاپتی at September 13, 2009 12:02 AMجبر شد
سکوت ِِسرزمین ِخویش را اختیار...
سرد ِ صبر شد
انتظار شد
او که
با قیام هر جوانه ی بی وقت
دوباره بارها
بهار شد
او که...
تقدیم به پدرتان
...
با سکوت
ترک غرور می کردم
و حدس زدنش مشکل نبود که
سکوت شما طولانی است
می دانستم
تنهایتان نمی گذارند
من ِمغرور هم تاب نیاوردم
بغضم را فرو خوردم
که بنویسم که
سکوت
تنها گذاشتن نبود
عزیزی را
...
کیان
درود
می خواهم این عبارات آرام کننده باشد - هر چند صحبت های نمی تواند وقتی عکس پدر را می بینید درمان به درد به خوری باشد اما افسوس. با تمام سوزی که در سینه تان است. شبیه آب باید بود بروی آتش! ناراحتی شما را درک می کنم. به زودی نامه ای دیگر به شما خواهم فرستاد.
اي كاش، خدا، آذرِ شيوا ميشد!
فردينِ بشر، دوباره شيدا ميشد!
سلطانِ غريبِ قلبهامان از نو
بر پردهي شهرِ قصّه ... غوغا ميشد!
جناب معروفي عزيز
تسليت ماراپذيراباش...برايتان سلامتي وصبر ارزو ميكنم
آقای معروفی عزیز
وقت تسلیت گفتن که می شود همه واژه ها را از یاد می برم... بلد نیستم چیزی بگویم که در خور باشد اما همیشه میگویم مراقب نزدیکترین مونس در گذشته باشید. این روزها برای او سخت دشوار است.
فاصله ها که زیاد شد دردها شکل عظیم تری به خود می گیرند.
تسلیت...
آقای معروفی عزیز ! تسلیت منو بپذیرید.
چند روز پیش که شما رو از شبکه بیبیسی دیدم ، هر چند که از دیدنتون خوشحال شدم اما دلم خیلی به درد اومد.
چهرهتون پر از غم بود نه تنها غم فراق پدر که درد غربت ، درد تبعید و هزاران درد دیگر در هم آمیخته بود...
دلم گرفت از این همه ظلمی که در حق فرهیختگانی چون شما روا میدارند
فقط تاسف میخورم و تاسف...
امیدوارم روزهای روشنی در پیش داشته باشید.
استادم داستانم را با مقابله ي با ترس لعنتي گذاشتم توي وبم. تقديم به تو و جوانان ايرانم. قدم رنجه كن و...
Posted by: سورين at September 12, 2009 7:25 AMهنوز می نفسم در میان شهر شما...
عباس معروفی عزیز تو بی شک بهترین و آزادمرد ترین نویسنده تاریخ ایران هستی خواهی بود و خواهی ماند نام جاویدان تو در تاریخ ثبت خواهد شد کسی که درد مردم دارد قطعا هنرمند و ادیب واقعی است کاش در میان ما بودی کاش
نگاه ساده ما را از عشق میدزدند
شبانه مثل ستونهای لخت پرسپولیس!
و میدانم که دلت با ماست و قلبت در ایران وطنت میتپد...تو جاویدان هستی استاد من
دوستدار همیشگی شما
رضا صحرایی
آه اگر آزادی سرودی می خواند........
بادرود بر استاد معروفی
قبل از هرچیز واز ته دلم خودم را با شما و خانواده عزیزتان همدرد میدانم و تسلیت میگویم
ای کاش هرچه زودتر این زاغان شوم شرشان کم شود.
سلام آقای معروفی عزیز
تسلیت میگویم و برایتان آرزوی آرامش دارم
ممنون که مینویسید. ممنون که با این غم چنین زیبا مینویسید مثل همیشه
تسلیت میگم آقای معروفی.
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد...
استاد عزيزم. كجاييد چرا نمي نويسيد؟ باور كنيد ما هم در غمتون با شما اشك ريختيم. گريه كرديم. نكنه قطره اي بشيم و از چشمتون بيفتيم.؟؟ استاد عزيزم اينو بدونين كه مردمي پشتتون ايستادن. منتظر قلم شما. ( پدري كه فرزندي شما از اوست جايگاهش كمتر از بهشت نيست). ( عاشق شما)
Posted by: سارا at September 11, 2009 3:10 PMسلام آقای معروفی
تسلیت می گم خدمتتون.
آقاي معروفي من را هم در غم خود شريک بدانيد
Posted by: قاسم at September 11, 2009 3:34 AMدرود
با عرض تسلیت ...
من قبلا داستان نوشتم . به زبان کردی . در ضمن شعر هم . اما یک چند وقتیه دستم به نوشتن نمیره . احساس میکنم هیچی بلد نیستم . احساس میکنم حماقت تمام تنم را گرفته . کرختم . اما با این حالم هم مدام طرح یک داستان بلند آزارم میده . نمیدونم کی و از کجا شروع کنم . همه اش برای شروع امروز و فردا میکنم و بی نتیجه . کاش با شما مینشستم مفصل و بهتان گوش میدادم . کاش میشد با شما حرف میزدم . با شما دوست میشدم . من در بانه زندگی میکنم . بانه... این سر دنیا ... کردستان . کلاه سرم گذاشتم تازگیها تا یادم باشد 30 سالم شده و تنها خودم هستم که کلاه سرم میذاره .
تا دیدار ......
سلام استاد
هرچه با خودم کلنجار رفتم،دیدم نمیتونم ازتون بخوام که بنویسید...،دیدم خودخواهیه...دیدم آخه عباس معروفی هم برای پدر همون باسی کوچولو بوده...،خیلی خیلی خیلی خودخواهم اگر ازتون بخوام بنویسید و بگم برای تسکین دردتون ،چاره نوشتنه؛و شما اشکبار بنویسید و من هم این میون،زیرکانه از استشمام رایحه ی نوشتار دردتون نفس تازه کنم و با قلم درد شما،همه ی دردهای عالم را فراموش کنم...
امشب ادب مقاومت(تفنگت را زمین بگذار) را گوش دادم،با همه ی پارازیت ها و قطع و وصل های صدا...
استاد نازنینم،
شما شهرزاد قصه گوی مائید...سکوتتون کشنده ست...
باز هم سلام
Posted by: پونه at September 10, 2009 11:36 PMسلام دیشب شمارادرbbc وشب قبل ازان استاد شجریان را VOA دیدم هردو تاثیر گذار وعالی بودیدوافتخار ایرانی ازاده هستید .مایه مباهات مایید.درود بر شما. بانهایت تاسف فوت بدربزرگوارتان را تسلیت میگویم.
Posted by: farzad at September 10, 2009 9:54 PMخودم براي خودم احترام قائل نيست
كسي كه مي كشدم با گلوله قاتل نيست
به هيچ نعش كشي جر من اعتماد نكن
ميان فاعل و مفعول حد فاصل نيست
استاد عزیزم باسی جان. برادرم به من زنگ می زند: بی بی سی رو ببین. و من از دیدن تان چشمانم اشک آلود می شود.
استاد، تسلیت بابت نازنین پدر از دست رفته.
شما قهرمان اسطوره هستید. فرق قهرمان ها با غیر قهرمان ها چیست؟ قهرمان ها هم خم می شوند ولی نمی شکنند. خم می شوند ولی باز کمر راست می کنند، و هیچ کس هرگز نمی فهمد که آنها هم خم شده اند، بارها و بارها.
بسیار مشتاق دیدار.
Posted by: غزاله از تورنتو at September 10, 2009 9:31 PMآقای معروفی سلام علیکم ..امیدوارم خداوند به شما صبر و به آن مرحوم والامقام اجر عنایت کند .. دیشب مصاحبه شما را با بی بی سی دیدم و سخت شیفته افکارتان شدم.. من دبیر هستم وعاشق نوشتن .. پدرم نویسنده است .. ولی تا به حال جرأت نوشتن متن های عنوان دا ر را پیدا نکرده ام .. حرف هایتان احساسات درونیم بود و به دلم نشست .. امشب به وبلاگتان آمدم و نوشتن را از شما خواهم آموخت .. من نیز طعم تلخ غربت را چشیده ام هر چند که اینک در ایرانم .. امید غربت به پایان آید و از وجود شما در وطن بهره بریم ..... ارادتمند .. یک معلم
Posted by: saideh at September 10, 2009 9:19 PMاين شعر هم پيش كش ميكنم به شما (يكي از اولين شعر هاي من هست)
براي من , براي تو
نه براي رفتن , براي ماندن
نه براي چشمانت , براي نگاهت
نه براي قطره ايي اشك , براي براي باران
ما را در غمتون شريك بدونين
Posted by: hamed.linker at September 10, 2009 6:53 PMبا عرض سلام و تسلیت خدمت شما استاد گرامی
اینجانب خواهر زاده ی حسن فدایی ( شاعر مجموعه شعر ارغوان ) هستم
امروز که مصاحبه ی شما با BBC را برای ایشان شرح می دادم بسیار ابراز دلتنگی کرد
به سراغ آرشیو مطالبش رفت و مصاحبه ی شما با ایشان در شماره ای از ( گردون ) را پیدا کرد و من هم خواندمش
از من خواست که برای شما کامنتی ارسال کنم و ضمن عرض تسلیت ، پیام دلتنگی ایشان را به شما برسانم
من با سال بلوا و سمفونی مردگان شما را می شناختم اما صحبتهای دایی ، شخصیت شما را برای من آشناتر کرد و غولی را که زمینه ی ادبیات از شما ساخته بودم چند قله بالاتر برد
استاد عزیز
برای همه چیز ممنون
برای سوجی دیوانه مان
برای اورهان
برای آیدا
برای آقای آبادانی
برای دکتر معصوم
برای حسینا
ممنون
با سلام وعرض تسليت خدمت استاد
روحشان شاد!
سلام عمو جان
من به وحید (انارام ) گفتم که پدرتون به دیار باقی رهسپار شدند، او ناراحت شد ، و باید بگم که سرش این روزها خیلی شلوغ است ، و خواست از طرفش ازتون عذرخواهی کنه که نتونسته بیاد و سری بهتون بزنه اما ما همیشه به یاد شما هستیم و در مورد شما و دوستان خوبمون صحبت می کنیم .
دوستتون داریم.
با احترام ، آسانارام.
پس بالاخره آمديد
من يك داستان نوشتم. از مبارزه هاي اخير. از يك مبارز... نقطه ضعف زياد دارد البته. ميخواهم بگذارمش روي وب. اندكي ترس دارم استادم...
سلام
خیلی این قسمت از زندگیتونو خوندم
همش میگم کاش چیز دیگه ای بود
از تسلیت گفتن متنفرم
ولی هیچی نگفتن هم بی تفاوتی بود
ببخشید که اینقدر دیر
از این حادثه اونقدر ها ناراحت نیستم
شاید به این خاطر که پدرتون از قانون آدما رفته
رفته جایی که فقط قانون خداست
بدون مزاحمی به نام آدم
من هم برای بدرقه ی آدما اومدم
اومدم بدرقه ی اونا که رفتن
حکم انتقالشون صادر شد از تن
اونا رفتن رفتن از قانون آدم
ولی من اسیر این ابن زیادم
تنها ناراحتیم بیشترو بیشتر تنها شدن شماست
کاش زودتر این صفحه خاطره بشه
و کاش شبی به بدرقه ی من بیاین
قصه چشم های شما
سلام آقای معروفی. تسلیت مرا هم بپذیرید. جالب است که من هم می خواهم درباره پدرم مطلبی بنویسم. من هم یکی از بیننده های ویدیوی شما در برنامه به عبارت دیگر بی بی سی بودم. اولین بار بود که تصویر و صدای شما را می دیدم. گفتنی هایی در چشم های شما بود که باعث شد این مطلب را برایتان بنویسم.
اول اینکه در نگاه شما همان چیزی را می دیدم که در نگاه پدرم هر روز می دیدم. شما همان چیزی را نگفتید که پدرم هیچ وقت نگفت. اگر حوصله اش را دارید آنچه در مورد پدرم می نویسم را بخوانید. پدرم احتمالا متولد 1308 بود. متعلق به قومی بود که نام تمام اجداد خود را و سرگذشتشان را تا عهد کریمخان می دانستند. قومی که در دهستان زردلان در سمت غرب کرمانشاه زندگی میکرد. اگرچه بچه یتیم بود بالاخره برای خودش مالکی شد. زمانی تا قبل از اینکه خانه اش را همان سال انقلاب به کرمانشاه بیاورد چه مزرعه ها که صاحب نشده بود و چه آهو و غزال که شکار نکرده بود. در سال 1375 بخاطر یک پدرکشتگی که از زمان قتل برادرش در دهه بیست ادامه پیدا کرده بود و جانش در خطر بود به شهریار در نزدیکی تهران آمد. دوباره سعی کرد زندگی را سروسامان بدهد، تا حد زیادی توانست اما غمی نگفته در چشمانش بود، انگار چشم هایش دوردست ها را می جستند؛ زمین های گندم و خشخاشی که با باد می رقصیدند، درخت های بلوطی که اگر خشک می شد پر از عسل بود، آهوانی که زمستان ها از گرسنگی بدون ترس در نزدیکی خانه های آنها پرسه می زدند، چشمه هایی که برایشان گاو سر می بریدند، اسب هایی که در دشت جولان می دادند، دعواهای که او یاد گرفته بود چگونه داوریشان کند، زن و بچه ای که برای آنها خستگی ناپذیر بود و کوهستانی که مهربان، بی رحم، دوست داشتنی، بی انتها و پر از خاطره های دور و نزدیک بود. پدرم دلباخته آن روزها بود و دلباخته سرزمینی که گرچه شباهت زیادی به گذشته نداشت از آن دور بود. پدرم در دهم فروردین 1386 چشم هایش را برای همیشه بست. نگاه شما بی شباهت به نگاه پدرم نبود، هیچوقت معنی تبعید را نفهمیدم ولی با دیدن شما فهمیدم ما هم یک تبعیدی در خانه داشتیم اما نفهمیده بودیم. پدرم این اواخر خیلی بزرگ شده بود خیلی چیزها می دانست و نمی گفت. می دانست چگونه باید زیست، چگونه باید زندگی ساخت، چگونه باید عشق ورزید، کجا باید چشم پوشید و کجا باید سماجت کرد اما دیگر دیر بود و عمر به او این اجازه را نمیداد. هیچوقت شکایتی نداشت و تا جایی که می توانست کمتر بد کسی را گفت. شاید منتظر مرگ نیز بود اما نه خیلی، آرزوهایی داشت که برآورده نشده بود کارهایی داشت که انجام نداده بود و گذشته ای داشت که دوستش داشت. دنیا را دوست داشت اما دیگر دیر بود. پدرم چشم هایش مثل چشم های شما حرف ها داشت. چشم هایتان مهربا ن بودند و صبور اما نگفتنی های زیادی داشت. نگاه شما ناامیدانه نبود اما حسرت گذشته ای را می خورد که خوب یا بد برایتان زیستن در آن دلچسب تر بود. حسرت سرزمینی را می خورد که دوستش دارید سرزمینی که می دانید چگونه قشنگ و زیبا می شود گرچه شاید هیچوقت نبوده است، اما به هرحال چشم هایتان بوی خوشبوی وطنی را داشت که به آن متعلق هستید.
دوم آنکه در همان دهستان زردلان، کوهی به نام کاژور (به فتح ژ و واو) هست که بعد از تپه هایی و جنگلی کوچک از درختان بلوط، دامنه ای خاکی با شیب تند و سپس صخره هایی بلند و سر به فلک کشیده دارد. هر وقت از آن منطقه کسی می میرد که در آنجا بین مردم، نامی آشنا دارد و هویتی مشترک با آنجا دارد چند روز قبل از مرگش تکه ای عظیم از آن صخره های کاژور، از کوه جدا می شود و می افتد طوریکه صدایش را همه می شنوند و تا مدتی جایش بر سینه کوه پررنگ می ماند و تازگی دارد بعد هم که با خود کوه یکدست میشود. درختان بلوط پایین کوه شکسته می شوند و مردم آنها را می برند تا در چاله های زغال بگذارند. این اتفاق شاید هر بیست سال یکبار بیفتد ولی یک هفته قبل از مرگ پدرم، تکه ای از کوه جدا شد و داغش در سینه کوه ماند. پدرم در شهریار مرد و همانجا دفن شد اما همانقدر که یاد سرزمینش را نگه داشته بود سرزمینش هم او را فراموش نکرد و به سوگ او نشست. پدرم سرزمین کوچکش بود و من نمی دانستم. آنها یکی بودند و با هم عمری را شادمانه زیسته بودند و هیچ یک، دیگری را فراموش نکرده بودند.
آقای معروفی عزیز، از مرگ حرف نمی زنم از چشم های شما می گویم، شما در صفحه ی بیست و چهار اینچی تلویزیون ما، خود ایران بودید. شما برای من ایران هستید و ایران هم یعنی شما. غصه نخورید حتی اگر از یاد مردم بروید کوچه ها و خیابان ها، کو ه ها و دشت های سرزمینت فراموشت نکرده اند. چقدر گریه کردم وقتی چشم های شما را دیدم هنوز هم گریه می کنم. شاید آش را زیادی شور کرده ام ولی باور کنید چشم های شما همه آن چیزی را گفتند که نگفتید، از همه بی مهری های سرزمینت خبر دادند و از همه دلبستگی ات. من هیچکدام از کتابهای تان را نخوانده ام فقط گاهی به وبلاگتان سر زده ام و آموزش داستان نویسی تان را خوانده ام. چیز زیادی از شما نمی دانم ولی در صفحه تلویزیون انگار سال ها بود که می شناختمتان.
و سوم؛ نمی دانم چرا احساس کردم شما همان پنجاه سالگی من هستید یعنی علی سالاری در بیست و شش سال دیگر. برای این مورد دیگر دلیلی ندارم شاید حتی یک لحظه ام را مانند شما زندگی نکرد ه ام. مهم نیست. چشم هایتان را دوست دارم و بدانید که اگر برای پدرم دیگر دیر بود اما برای شما هنوز زود است. چشم هایتان سراسر امید بود و حسرت؛ انگار شما هم می دانید چگونه باید زیست اما دست هایتان بسته است. اما اصلا نگران نباشید شما قلمی دارید که جادو می کند حداقل در نوشته های وبلاگتان این را دیده ام و در درس های داستان نوسیتان تا حدودی خوانده ام. در کاغذ سفید هم میتوان زندگی ساخت و در قصه هم میتوان زیست. غلط های نوشتاری را بر من ببخشید. بعد از این بیشتر می خوانمتان.
پایدار باشید
دوستدار کوچکتان
علی سالاری
-----------------------
علی سالاری عزيزم
اميد چشم های من برای شما
سلام استاد
تسليت مرا بپذيريد.
خدايش بيامرزد
salam ostad aziz
marg pedar daghe bozorgi bar del migozarad omidvaram in dagh har che zodtar taskin yabad mosahebatoon ra toye bbc didam man ke kheyli behetoon alaghe dashtam ama ba didan mosahebe eradatam be shoma
sad chandan shod.
be nazare man ba hich kodam az nevisandegan irani ghabel moghayese nistid.
با عرض سلام
من پارسال کتاب بر پیکر فرهاد شما رو خوندم ، و خیلی خوشم اومد ،مخصوصا که کتاب صادق هدایت رو هم خونده بودم ، بعد دو شب پیش که شما رو در bbcدیدم ، الان اسم شما رو پیدا کردم و سایتتون رو دیدم ، این شعر رو تحت تاثیر کتاب شما نوشتم ، البته نمی دونم شعر باشه یا نه ، نفهمیدم کجا سایت می شه میل زد اینجا گذاشتم . ممنون ، و موفق باشید .
سه گانه برای پیکر فرهاد ......
1).....
شعر می دود میان پنجره
تو همه هجای شعر می شوی ...
_و تمام سلول های مرد ...
عشق تو رو تکرار کنان
ارتعاش می کند ......_(نجوا)
پنجره را بگشا !
برای التهاب و صدای باران ...
آوای شعر باش ....
.....
2)
فتنه میان چشم های تو بود
بی گمان در تلاطمی دور...
در تقابل رنگ های سفید و قرمز چهره ات ...
مثل موج های مبهمی
که دور من می چرخند ..
و تمام ذرات ذهن حس می کردند ....
وقوع فاجعه را ....
.
3)
کوزه بر روی تاقچه
و عکس تو
بر آن
و عکس من بر آب ...
مثل یک خاطره
در میان شن ها
و دست های گلین
کنار چشمه ...
آرامش مختوم ...
و کلام نا بهنگام ....
از دورتر تا حال ...
از لب کوزه تا لب تو ...
عاقبت خاک ره کوزه گران .....
20.11.87
سلام
من، عباس معروفی رو از داستانهاش و این وب سایت می شناختم.
زمانی که داستان سمفونی رو در کارگاه داستان نویسیمون نقد می کردیم بیشتر باهاش آشنا شدم.
اما بعد از دیدن مصاحبش با بی بی سی فقط می تونم اینو بگم که :
الحق معلوم شد که سر سفره خونواده بزرگ شدی!!!!!!
سلام به تنها پيغمبر زندگيم. استاد برنامه رو ديدم. و صدا تون رو شنيدم. براي از دست دادن پدرتون ناراحت و متاسفم. و شبي نيست براتون دعا نكنم كه خدا صبر به شما بده. فقط خواهش مي كنم اينجا بياين و بنويسين. چون ما هم بدون شما در وطن تنها هستيم.( عاشق شما)
Posted by: سارا at September 9, 2009 2:22 PMتسلیت واژه کوچکی است برای غم از دست دادن عزیزان، آنهم عزیزی مثل پدر، و آنهم در شرایطی که حتی سر مزارشان هم نتوانی بروی.
Posted by: مسعود at September 9, 2009 2:02 PMوقتی نوشتید: "در ايران، هر روز به ديدنش میرفتم. دفتر گردون نزديک مغازهی پدرم بود، هفت سال، هر روز به ديدنش رفتم." به یاد آیدین دوست داشتنی و مهربان افتادم، آیدین تبعید نشد از دیارش بلکه از خودش تبعید شد... در کنار پدر ولی دور از اوف پدرش جان سپرد. دلتان همیشه پیش پدرتان بود و او در کنار شما جان سپرد
خدایش بیامرزد
خدایش بیامرزاد.
روحش شاد که چنین پسری تربیت کرده.
پدر
ای رفتگار گذشت
ایوب را الف - تای تحمل
کوه را سپیدی سر تو آموزی
واقعاً چقدر من بدبختم که نتوانستم به موقع با شما ابراز همدردی کنم!
اما جناب آقای معروفی عزیز
وقتی نویسنده ای بغض می کند
هیچ کاغذی یارای قرار ِ متن ِ دردش را ندارد
مرا نیز در غم خود شریک بدانید
مازیار
عباس عزیزم این شعر محبوب ترین شعر منه تقدیم به نویسنده ی محبوبم : بنجشک چگونه لرزد از باران چون یاد کنم تو را چنان لرزم
یاد معروفی بزرگ گرامی
سلام استاد
هنوز هم مطمئنم که فقط من نوشته هاتونو حفظم
منتظر یه دونه نظر شما
درود استاد
Posted by: دکتر کالیگاری at September 8, 2009 9:12 PMاستاد امروز كه ديدمتان
آن همه مهرباني و خوبيتان را
...
چقدر دلم گرفت كه دوريد. چقدر دلم گرفت بخاطر آن غربت ِ لعنتي ِ اجباري...
...
چه اندازه حرف بود در لحن ِ آرام و دلنشينتان
چقدر دوستتان داريم.
هميشه افتخار ايران و ايراني هستيد، مرد ِ بزرگ. چه اينجا، چه آنجا.
استاد تسلیت مرا پذیرا باشد .
Posted by: فرید صلواتی at September 8, 2009 1:09 PMبلافصل ترين مظاهر طبيعتند
روح تمامي پدران و مادران شاد باد...
عباس معروفی عزیز/بسیار عزیز
همه برای شما و بغض و اشک هایتان ناراحت اند
اگر این جا بودید می دیدید.
برایت صبر آرزو می کنم و بهترین ها را هم
چرا که این همه داستان به جهان اضافه کردی.
خدایش بیامرزد
و تسلیت.
من تو کامنتی قبل تر تسلیت عرض کردم گرچه تسلی بخش نیست!
راستش آقای معروفی من واقعن به شما افتخار می کنم. درسته که نوشتن این موضوع بی ربط اینجا مناسب نیست... اما جای بهتری به نظرم نرسید!
من تازه کتاب "سمفونی مرگان" شمارو خوندم و از امشب "پیکر فرهاد" رو شروع کردم... واقعن شاهکار بود. شما خیلی متفاوت نوشتین توی این کتاب های این چند سال که تازه دارم می خونم... این پست رو هم تازه نوشتم بعد از خوندن کتاب شما:
http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-185.aspx
بازهم امیدوارم در این غم صبور باشید...
Posted by: شیرین at September 8, 2009 2:41 AMآقاي معروفي عزيز
لطفا بنويسيد...
غم ننوشتن شما براي ما
عين غم مرگ پدر براي شما
مريم
Posted by: مريم at September 8, 2009 12:18 AMاستاد چند تا از داستان هایم را برایتام به آدرس ایمیل رادیو زمانه فرستادم.
به دستتان رسید؟؟
سلام استاد
تسلیت می گویم.
.
.
.
استاد کجاین؟ ..
Posted by: سید محمد مرکبیان at September 7, 2009 9:49 PMاستادم سلام. دلم هوايت را كرده. كجايي پس؟ سفر رفته اي؟ اعتصاب كرده اي؟ تنهايمان گذاشته اي؟ استادم، خواستم نيايم چند وقتي و نظر ندهم تا حالت بهتر شود اما ديگر طاقت نياوردم. كاش ميشد بگويي سكوتت چه معنا دارد استاد. كاش ميشد حرفي بزني... نگرانت هستم. استادم، كاش به جمله اي دلم را آرام كني. كاش!
همدلی من را بپذیرید.....جنس این درد را می شناسم...
Posted by: elnaz at September 7, 2009 8:44 AMSalam jenabe Maroufi. khoshalam ke shoma ro dar VOA didam va ba afkare vatan parastane shoma ashena shodam. shaeri delsookhteh va vatan parast, ma be shoma eftekhar mikonim. arezooye salamati baraye shoma va khanevadeh mohtaram daram.
Posted by: Farshid Soroori at September 7, 2009 7:25 AMسلام استاد.
هیچ خبری ازتون نیست.
دلتنگ شدیم.
سلام استاد نازنينم
بارها از ترس رفتن پدرم گريه كردهام، اما ميدانم كه هنوز نميدانم رفتنش چه دردياست.
براي قلب مهربان شما و روح بزرگ پدرتان، از خدا آرامش ميخواهم.
تسلیت میگم
آقای معروفی من که فقط از راه سایت و کتاب هاتون با شما آشنا هستم
ولی خوب میتونم با آثارتون ارتباط برقرار کنم . بی صبرانه منتظر برنامه ی بی بی سی فارسی هستم
باز هم تسلیت میگم
من و پدرم یک سالی هست که با هم حرف نمیزنیم
آخه بدترین توهین رو به دخترش گفت و خجالت نکشید
خیلی خوبه که شما به پدرتون احساس خوبی دارین
و این حس دو طرفه است
اوپاره ی ز پیکر من بود...نه من پاره ی زپیکر او بودم
تسلیت استاد
بزرگترین ترس در غربت ماندگان تلفنی است مثل این.
و همیشه یک روز می رسد
تسلیت می گویم
سلام استاد
تسليت عرض مي كنم
نميدونيد چه بلواي اينجا
عباس آقای معروفی درگذشت پدر عزیزتان را به شما تسلیت میگویم . ما را در غم خود شریک بدانید
مشتاق دیدار پسر دایی
سلام استاد بزرگوار
باعرض تسلیت - گرچه این تسلیت ها هیچ ثمری ندارد ودوری وغم ندیدن را مرتفع نمی کند.
مرغ سحر ناله سر کن شام تاریک مارا سحر کن
Posted by: فرشته at September 6, 2009 11:57 AMراستي!
از سفر آمده بودم
هگمتانه و بيستون و تاق بستان ، باباطاهر و عارف
كردستان و درياچه زريوار...هم ميهنان كرد ايرانم ...
رسيدم ،ديدم اين هفته ي به عبارتي ديگر در بي بي سي شما خواهيد آمد .
شاد شدم!
درود معروفي عزيز:
راستش من مدتها نيامده بودم .نه اينجا نه آنجا نه هر جا نه حتي سراي خودم...
زيبا هواي حوصله ابري است...!
من امدم تا بخوانم از شما كلامي چند اما ...
حضور خلوت انس گرچه سبز است ، رنگ ماتم گرفته واژه واژه اش را...
من نمي دانم چه درديست انچه اينروزها بر دل شماست اما به پاكي احساسم سوگند كه دوست دارم كنجي بنشينم و از غم بر دلتان ، اشك بريزم...
من پدرم را دوست دارم شايد مغرورانه بگويم بيشتر از همه ي دخترهاي دنيا كه پدرهايشان را دوست دارند و من هميشه در خيال از روزي ترسيده ام كه برود ...كه بروند ...
من نمي دانم چه غمي است بر دل شما!
من نمي گويم درك مي كنم !
من نمي گويم مي فهمم چه مي كشيد...
من تنها مي گويم
از دور ، خوب مي دانم غم ژرفي است...
با ذره ذره ي وجودم از اين راه دور ، تسليت مرا بپذيريد هم چنان دلم را كه بيش از هر لحظه ، براي شما غمگين شد.
بماند كه پدرتان تا زماني كه بخواهيد با شما خواهد ماند...
خواهد بود...
فروغ ف
شهر گنبدهاي فيروزه اي
مشرف به لب تشنگي زنده رود مرده!
سلام استاد....
بي نهايت تسليت.....
صمیمانه و فروتنانه تسلیت می گم، به شما استاد معروفی بزرگوار
امیدوارم خداوند به شما صبر و به آن مرحوم، آمرزش عطا کند
حقیقتاً اندوه بزرگیست
کاملاً درکتان می کنم
توی این قاب سه تا دست هست و سه تا نیست. غائله اما پشت دو دستی که هست به پا شده؛ آقای باسی مشغول لمس نخ تسبیح است؛ زل زده به چاه که چطور دانه های تسبیح را می بلعد و سیر نمی شود. دست دیگری که هست نشسته روی شانه پدر که جای دستهای خودش امن است و با یک دنیا امید زل زده به همانجا که آقای باسی دارد نگاه می کند...
آقای معروفی عزیز
تسلیت میگم...
اینها تا کی هستند
ما تا کی دستهای شما را نبینیم...
سلام
اگه میشه فایل دانلود مصاحبه تون رو با بی بی سی بزارید
ممنون
سلام
باسي فردا يكشنبه است، و ما همچنان چشم به راه كارگاه داستان
ما را در اندوهتان شریک بدانید. روحشان غرق در شادی.
Posted by: سما at September 5, 2009 5:21 PMبه تسلای دل غمزده ات می گویم
این تو را بس باشد
کاشنای دردت نه همه کس باشد
Posted by: رضا at September 5, 2009 2:49 PMبا سلام
خواستم بگم که آونگ خاطره های ما مجوز گرفت و احتمالا آذر یا دیماه امسال اجرا در دانشگاه اراک و بعد در جشنواره دانشجویی اجرا میشه. فکر کنم اگه پیگیری بشه ممکنه در یالن کارگاه تئاتر شهر اجرا بگیریم. امیدوارم
salam. ghalban tasliyat arz mikonam. mikhastam begooyam be nazare manyeki az behtarin nevisandegane irni hastid
Posted by: afv at September 5, 2009 8:28 AMباشد که مردگان جاودانه در آرامش بیارامند
در انتظار پیوستن ما
سلام بر مرد به خلوت رفته عباس عزیز.انجا جمعه ست و نمیدونم چرا یادت کردم .و این دعا مدام در ذهنم تکرار میشه:اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير.عباس عزیز گرچه خیلیها فکر میکنن رفتی که آزاد باشی اما میدونم که گاه بیرون از قفس بودن برای خوکرده ها سته.برای رهایی تو ای بزرگ دوست داشتنی دعا میکنم. رویاهاتو از دست نده از طرف:جواد هرمس
Posted by: at September 4, 2009 7:06 PMبعد از عبور فاصله ها را شناختم....
بی را شناختم من و با را شناختم...
سلام آقای معروفی عزیز ،
همین حالا توانستم بروم به وبلاگ شما و مطلع شدم از این خبر درد ناک! حق دارید وقتی می گویید باید گریست. درک تان می کنم.
بسیار متاسفم! وقتی دوریم درد ها صد برابر می شود...چون کسی از خانواده و دوستانمان را نداریم که با آنها غممان را تقسیم کنیم..برایتان آرزوی صبر و تحمل دارم.کاش می توانستم برای شما کاری کنم.
با مهر و به امید روزگاری خوب
یاسمن
Posted by: yasseman at September 4, 2009 5:24 PMبه تسلای دل غمزده ات میگویم
این تو را بس باشد
کاشنای دردت
نه همه کس باشد
Posted by: رضا at September 4, 2009 5:23 PMسلام.
امیدوارم که سوء تفاهمی پیش نیومده باشه.
ممنون می شم دوستی ام را بپذیرید.
منتظرم.
مرگ پایان کبوتر نیست ....
مرگ پایان کبوتر نیست ...
بر مردگان خود مینگریم
با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار میکشیم
بی هیچ خنده ای
تسلیت میگم استاد!!!!!
خیلی زیاد
Dear Mr. Maroufi
Please accept my condolences and sorrow in the loss of your blessed father.
Sincerely
Ramin
سلام .
تسلیت و همدردی منو بپذیرید.
آیا در" فیس بوک" خودتان هستید یا مثل خیلی از دوستان بزرگوار دیگه ازتون مشابه سازی شده؟!
این روزها به همه چیز شک داریم!
اگه ممکن باشه برام یه ایمیل بزنید.
دردواره پدرم
Posted by: فرید صلواتی at September 4, 2009 12:48 AMبا اينكه تو همه برنامه هاي بابا بودم بيمارستان، خاك سپاري و تدفين ،مراسم ختم ، ولي بعد يك ماه هنوز باورم نشده كه رفته. فكر نمي كنم شما هم باورتون شده باشه ، مخصوصا اينكه چندين سال باباجونو نديديد.
من كه رفتنشونو تعبير به سفر كردم اينطوري كمتر اذيت ميشم.
تسليت ميگم همدردي منو بپذيريد
Posted by: علي at September 3, 2009 7:21 PMsalam
tasliate mara darin bikhanemani va bipanahi bepazir
حالا همدرديم
پدرم رفت ولی . . .
از خدا پرسیدم: معنی بابا چیست ؟
با پدر فرقش چیست ؟
اصلا از ریشه و بن صرفش کن !
ای خدا واژه ی بابا تو بگو نقشش چیست ؟
از خدا پرسیدم:
پدرم وقتی رفت
دلهره یا عطشی از ته قلبش نگذشت ؟
از خدا پرسیدم: جای بابا چه کسی می گیرد ؟
ای خدا بعد از او گریه ، غم کار من است ؟
التیام دل من کیست خدا ؟
چه کسی پشت و پناه دل بیتاب من است ؟
چه کسی بار غم او ز دلم بردارد ؟
چه کسی روی دلم مرهمی از جنس بشر بگذارد ؟
پاسخم داد خدا گوش کنید:
پاسخش محکم بود
پاسخش جنس نفس های بهار
پاسخش بی غم و بی ماتم بود
مردی از جنس شقایق ها را
و جدا از همه آدم ها را
شعبده ، معجزه ای زیبا را
برده از عمق دلم او همه ی دلزدگی ها ، همه سختی ها را
او همان یک نفری ست که اندوه مرا دزدیده
او همان یک نفری ست که غم هام ازو خشکیده
او همان یک نفری ست که خوبیش نگنجد به کلام
از همان هاست که عالم به خودش کم دیده
معنی بابا را با همین یک نفر او معنا کرد
فرق بابا و پدر را خوب بر من فهماند
عشق بابا را خوب در دلم نجوا کرد
پدرم رفت ولی بابا هست
پدرم رفت ولی جای محبت هایش
جای هر کوشش بی پروایش
جای دلگرمی غم فرسایش
در جهانی که به ندرت بتوان مردی یافت
یک نفر هست که نامش باباست
مثل بابای شماست
پدرم رفت ولی بابا هست . . .
استاد وقتی از احساس می کنم از این دنیای مجازی دورید دلم می گیرد . انگار تنها می شوم.
روزهای سختی را می گذرانید می دانم . اما به قول مادری " خدا هرآنچه را که از آدم بگیرد ؛ صبرش را هم می دهد " .
با مهر
Posted by: سید محمد مرکبیان at September 3, 2009 2:58 PMبرای ِ نگاه ِ آخر ِ پدر
پنجره ای باز نقاشی می کشم
. . .
روحشون شاد و آروم
باور کن رستگاری نزدیک است
روی همین کرسی باور های ساده است
که می توان فنجان چای داغ خورد
روزی از همین روزهای خدا
تیاتر چندش آور حاکمان تمام می شود
و سبد سیب ترد
را به بارگاهت پیشکش خواهند کرد
تو تنها کاری که می کنی
باور نکن
همین
درود
..
تسليت استاد گرامي
عباس معروفی عزیز سالها ست هر عزیزی که می میرد متاسف می شوم که چرا یکی از ستمگران جمهوری مقدس نمرد به جای او. چند هزار نفر دیگر باید بمیرند تا نوبت به اینها برسد؟ جهان جاودانه نیست. خوشا به حال او که سبکبار برود بی آنکه ستمی کرده باشد و دندانی شکسته باشد و جفایی کرده و آبرویی ریخته باشد. خوشا به حال سبکباران. خوشا آنها که مرگ شان با اندوه یاد می شود. مرگ عزیزان وقتی در غربت هستی سخت تر است. بادا که مرگ پدر تو آخرین مرگ باشد پیش از دیدن مرگ ستمگران. تسلیت مرا بپذیر.
Posted by: مهدی جامی at September 2, 2009 11:05 PMبا سطهای بغض کرده از این همه غربت ، تسلایتان می گویم آقای معروفی عزیز .
حق با پدر شما بود . رفتن و فقط رفتن و نه در این جا بودن که طعم گس مرگ تمام هوایش را انباشته .
سلام پدر داغدارم.
نمی دانم حالا من به شما تسلیت باید بگویم یا شما...
سرور عزیزم دارم به جمله یی از هدایت بزرگ می اندیشم:
به نظرم مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند...
ودر جایی دیگر که می گوید:مرگ بهترین پناه دردهاو غم ها و رنج هاو بیدادگری های زندگانی است.خدا سایه تان را از سر خانواده تان کم نکند الهی.باقی بقایتان.
تسلیت همسرم را هم پذیرا باشید . می گوید : خیلی خیلی مراقب خودتان باشید که ما جز شما کسی را در این دنیای سفله پرور نداریم...
سلام
استاد عزیزم خیلی ناراحت شدم از این مصیبت وارده
امیدوارم خدا صبرشو بهتون بده تسلیت عرض می کنم
خیلی سخته خصوصا که پدر موجودی نیست گه هرگز جایگزینی از نظر حسی برایش پیدا کرد یگانه است و بیکرانه............
از صمیم قلبم تسلیت می گم و دستتان را در دست می فشارم .
روحشان شاد...و روانشان درآرامش باد.
سلام استاد نازنینم.
نمیدونم چی بگم که خودتون ندونین.
اما دلم میخواد بگم که چقدر روح این پدر بزرگه که از پشتش یه همچین پسری به دنیا اومده.
ایستاده در مقابل این روح بلند و با احترام در مقابل پدر نازنین استادم نازنینم.
میدونم که مثل کوه استوارید ولی واسه دل خودم تسلیت میگم بهتون.
سلام.
نگران مان کردید.کجائید؟
تسليت مرا هم پذيرا باشيد /فرق پدر درديست عظيم/كاش كه اينان بروند و لااقل سايه شما بر سر مادرتان و فرهنگ اين مملكت در همين خاك باشد بر سرشان و سرمان./
Posted by: مجيد at September 2, 2009 8:14 AMاستاد تسلیت می گویم...
با عرض تسلیت امیدوارم روزی به وطن باز گردید
Posted by: هادی نظیفی at September 2, 2009 2:36 AMآقا معروفی نازنین
بغض دارم برایت...
تنها بغض دارم و آرزوی آرامش...
ونترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ درآب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ درذات شب دهکده ازصبح سخن میگوید مرگ باخوشه انگور میاید بهدهان مرگ درحنجره سرخ گلو میخواند ....
سید عباس عزیز سلام وعرض تسلیت
امیدوارم بقا عمر شماوخوانواده محترمتان باشد
ضمنا تسلیت پدرم سید جلال معروفی را نیز بهشما عرض مینمایم
استاد ارزوي صبر برايت دارم.
Posted by: الميرا at September 1, 2009 8:45 PMباز دیر به سراغتان آمدم. بلد نشدم هیچ گاه چه بگویم. تسلیت. راه گفتار نمی دانم. اما اندوهتان اندوه ما نیز می شود. ما نیز دلمان برایتان تنگ شده است. ما در این سوی شما در آن سوی. همه در انتظاریم. خورشید را سرانجام سر برآمدن خواهد بود.
Posted by: بابک at September 1, 2009 5:42 PMاستاد بزرگوار شعر کوتاهی نوشتم
فکر کنم شما دوستش داشته باشید.
البته برای شما ایمیل سفارشی هم چون همیشه زدم
با مهر
Posted by: سید محمد مرکبیان at September 1, 2009 3:32 PMسلام عباس آقای معروفی . از سرزمین دلاوران و از دیار پدری در گذشت عزیز دلتان را به شما تسلیت میگوییم ما را در غم خود شریک بدانید
متاسفم
اينا چه ها كه نكردن! دور نگه داشتن پسر از پدر هم ...
سلام استاد عزیز جناب اقای معروفی
رویایی که مرا میدواند .تکاپویش زنده ماندنم را مهر میکند .برای وصالش ثانیه های غمگین نگاهم ،دقایق را بی تاب میکند .میگویند رویای شیرینی است ازادی ، و همراهی که با او یکه تازی میکند .برابری
که دیار من بی نشان از این نام اشک بر شانه های تاریخ میریزد .
دیروز نگاه منتظر پدری به در بود تا شاید رهگذری برای امدنش کوچه را ابپاشی کند.افسوس
وامروز فرزندی در دیاری که خاک غربت بر سر دارد اشک به دیدگان میشوید .متاثر شدیم استاد
روحش شاد باد .
گل فرستادم
Posted by: پونه at August 31, 2009 9:03 PMلحظه اي چند بر اين اوج كبود
نقطه اي بود و دگر هيچ نبود
-------------------------------
تسليت مي گم و اميدوارم شادي داشته باشيد.
درود بر خداوندگار غمگین فریدون و فرزنداش
هیچ نمی توان گفت در وصف این داغ
هیچ نمیشود خواند از پس این اشک
امید به هیچ نمی توان داشت جز صبر
در جشن دلتنگی تان ....
هیچ نمی شود گفت ...
تسلیت
روحشان شاد
درود
من نيز تسليت عرض مي كنم مرگ عزيزان خيلي سخت ولي...
نمي دونم چي بگم
سلام .
چند روزي از مرگ پدرم نمي گذردآن هم سحرگاه .من هم به خداحافظي نرسيدم .... يك دوست خوب برايم اين مسيج را فرستاد . من هم براي شما تقديم مي كنم . پدر شما بزرگترين يادگار را از خود بجاي گذاشته : عباس معروفي عزيز ....
مرگ نسيمي است وزنده از جانب بهشت تا روح عطر آگين عزيزمان را در امتداد خنكاي آرام شب براي ضيافت صبحي ديگر تطهير كند . غروبش را باور نكن او رفت تا همانند آفتاب در حلقه اي از طلوع هاي بي پايان و در سرزميني تازه تولد يابد . روانش در فروغ باد
Posted by: كيميا at August 31, 2009 12:10 PMبا عرض سلام و تسلیت
غم پدر غمی فراموش ناشدنی است.
روحش شاد.
حتی برای تسکین هم چیزی نمی توان گفت.
باشد تا اقلا شبی دیدارش را در خواب تجربه کنید.
فقط می تونم بگم تسلیت می گم استاد عزیز!
Posted by: سیاوش.پ at August 31, 2009 8:37 AMبا سلام حضور سرور عزیز جناب آقای معروفی
در ابتدا به سهم خودم ضایعه ی از دست دادن پدر گرامیتان را تسلیت میگویم و برای دیگر عزیزانتان آرزوی شادی و سلامتی دارم .
من مادرم را که تنها عشق واقعی و خالصانه ام بود چند سال پیش از دست دادم و پس از او پدرم رفت که تکیه گاه بزرگی برایم بود . نمیدانم چقدر توانستم برایشان خوب ، دلپذیر یا ارزشمند باشم ، اما این را میدانم که بیش از اندازه دوستشان داشتم و همواره یادشان را با خود خواهم داشت . من هم به دلایل خفقان و تهدید ؛ غربت نشین هستم و در این گوشه ی عزلت و تنهایی از دیدن همسر ، فرزندان و سرزمین مادری ام محروم گشتم . با خرده کارهای سیاسی ، کارگری ؛ و گاها وبلاگ نویسی روزگار میگذرانم و یکی از دوستداران قلم و ادبیات شمایم .
ای کاش میدانستم چه به روزم خواهد آمد ، اما آرزو میکنم به جای اینکه در غربت ؛ عزیزی را از دست بدهم ، زودتر از کسانی که مهرشان را به دل دارم بروم .
ایام به کام و برقرار
استاد خوبم آيا قرار است تا چهل روز نه مطلبي اضافه و نه پاسخي به نظرها و حرفها داده شود؟ كاش ميشد بدانم اين روزها در چه حالي هستي. با تمام دلم دركت مي كنم. سكوت بدترش مي كند استاد. هي توي فكر فرو مي روي هي از قله ي خاطرات سقوط مي كني. اين دوري هم كه بيشترش مي كند. حرفي بزن تا همه چيز عوض شود... خوب شود... نگويي نمي فهمد و بي عاطفه ست ها. نه استادم. براي خودت مي گويم. قرار نيست سكوت تلخ خانواده مرا تو تكرار كني ها... زندگي جاريست. و او هم هست. حالا آزادتر- شايد كنارت-!
Posted by: سورين at August 31, 2009 6:35 AMآقای معروفی عزیزم، شما نویسندهیی هستید که به سلیقهی من با سبکی دیگر چون هدایت بزرگترین رمان ادبیات فارسی را نوشتید، یکی در درون دیگری در جامعه، معروفی عزیز وقتی در پی چند نوشتهی قبل خبر رفتن پدرتان را شنیدم دیدم چه بنویسم، بگویم تسلیت! تسلیتی که میدانم درد غربت مردی در پشتش هست، خجالت کشیدم از ایرانییی که بهترین نویسندهی معاصرش در تبعید است و احمقترین مردش شاید هم نامردش حاکم، نازنین از ته دل آرزو میکنم حداقل سال دیگر شما در وطن باشید با عزیزانتان در کنار عزیزانتان؛ همین را بدانید که پدرتان فرزندی دارد که اسمش که نه عملش در تاریخ این فرهنگ میماند، پس از من، حتا پس از فرزند من و این یک اسم نیست که یک راه است، همینقدر کم نیست که مدیونش باشیم.
Posted by: آگالیلیان at August 31, 2009 1:36 AMتسلیت می گم..روحشون شاد
Posted by: آرش روزبه at August 30, 2009 11:39 PMسلام آقای معروفی . نیامده بودم که تسلیت بگویم.اما وقتی دیدم پدرتان فوت کرده کلی ناراحت شدم. آمده بودم بگویم
دو تا از داستانهایتان را خواندم. سمفونی مردگان – سال بلوا.
می توانم بگویم شخصیتهای داستانت در من ماندنی شدند و فکر کنم که سالها در خاطره ی من بمانند و گاه وسط زندگیم بیانند و عرض اندامی کنند. دیدی داستانهایت چقدر به لحاط زمانی و مکانی و ذهنی و جسمی و ... درب داقانانن. الحق ایران را خوب نشان دادی. آره ما همینیم. یه ملت داقان وسط هوا و زمین . حتی نمی توانم بگویم که ما آنجا هم هستیم یا نه! راستی بهتر بود نام سمفونی ات را مردگان نمی گذاشتی! کاش از من مشورت می گرفتی! می ذاشتی ... بزار ببینم ....سمفونی برزخیان.
چند وقتی بود رمان می خواندم. آن هم غیر وطنی. می دانی آدم بعضی وقتا نمی تواند خودش را راضی کند. آخر آدم، فقط بعضی عالم ها را می شناسد. با آنها مانوس است . احساساتش محکم به آن عالم گره خورده. و یک آدم غربی هر کار بکنی؛ غربیست و یک طور خواصی عالم را می بیند که تو نمی بینی. تازه مردم آنطرف نمی دانم چرا این قدر همه چیز را ساده می بینند و می کنند. منظم /عقلانی. تازه تکلیفشان هم با خودشان مشخص است. مثل ما که نیستند! بی عالم! از جایی مانده و از جایی رانده!رمانت داستان ذهن ِ منِ ایرانیِ در به در بود. چیزی که سالهاست به یدک می کشیم... رمانت شخلته و پریشان و درهم برهم بود مثل ذهن من و اتفاقا نظم همین است. کی گفته نظم مرتب نوشتن است.... رمانت آینه بود... خودم را دیدم. نسلهای قبل خودم و بس برای آیدین گریستم و برای نوشا ... و حتی برای مادر و پدر و برادر آیدین ...
خسته ات نمی کنم... خوب باشی...
باز هم تسلیت....باسی عزیزم....
تنها کاری که از دستم میادووووو.....شرمنده ام....
سلام باسی عزیزم....
تسلیت....
و اینکه وقتی دیشب با دوست عزیزم بهروز عباسی که داره از این مملکت میره صحبت میکردم....
بیشتر حرفهایم را معطوف کرده بودم روی تو ....زندگینامه ی ویکی پدیاییت را خواندم....
تعریفش کردم...
خیلی با مزه بود....و اینکه خوشحالم....عزیزی دارم که معنی اصلی خواستن را دارم از او یاد میگیرم...
باسی تو روح بزرگی داری....
افتخار میکنیم...
آقای معروفی عزیز
سلام
هنوز خیلی از سال هایی نگذشته که من و رفیق شفیقم در یکی از خوابگاه های نکبت گرفته ی دانشگاه امیر کبیر ساکن بودیم. با همان دست و بال و جیب خالی توانسته بودیم چهاردیواری 2 در 3 اتاق مان را از شر بدبختی حفظ کنیم. کثافت درست پشت در اتاق مان کمین کرده بود و می شد صدای نفس های گرمش را که برای وارد شدن به اتاق بی تاب بود شنید. هنوز هم وقتی آن یکی دو سال را به یاد می آورم احساس خجالت و حقارت ارامشم را به هم می ریزد و دلم می خواهد فرار کنم. باری، یکی از دستاویزهایی که برای زنده ماندن و مسخ نشدن در آن سال های مسموم به آن چنگ می زدیم همین شعر عقاب بود. مثل بوف کور. شب که کمی ارام می شد، این ها را یکی می خواند و آن یکی گوش می داد. خدا می داند چند بار.کتاب سمفونی مردگان تان را همان شب ها خواندم. قدر تلخ بود. گاهی طاقتم تاخت می شد و کتاب را می بستم. این کتاب را هر کس برای خودش تنها خواند. اما بالاخره تمام شد. هر چند امروز هم بدبختی تا زیر دهانمان رسیده اما همیشه با خودم مرور می کنم: آن روزها تمام شد. آن روزها تمام شد.
فعلا که می جنگیم و تاب می اوریم و اسمان امید به هم می بافیم. نتیجه اش را نمی دانم اما دلم نمی خواهد قبل از مرگ ام بمیرم.
دوست تان دارم
با احترام
Posted by: محمد at August 30, 2009 3:28 PMهيچ محبتي رنگ و بوي محبت پدر را ندارد.....برايتان صبر آرزو ميكنم و ان الله مع الصابرين. با احترام و ارادت / محبوبه منوچهري
Posted by: at August 30, 2009 3:27 PMدرد...
Posted by: بقا at August 30, 2009 2:29 PMبا سلام و عرض تسلیت
اندوهی که سالیان سال از دوری و از دست دادن عزیزانمان در وجود ما پیله بسته است و نمی شود با هیچ واژه ای بیان کرد. دردی است که درمان ندارد...
روح پدرتان شاد و یادش زنده باد
حمیرا طاری
سلام
پدر به اندازه يك قالي در كنارم خوابيده است
به پنچاه سالدگر مي انديشم
پدر كجاست؟
.
.
.
تسليت مي گويم
به خدا گريه ام گرفت.
استاد عزيز
تسليت عرض مي كنم!
با دل و جان خواندمت . گریه ی جانم را نمی شنوی زیرا که دهانم به خنده گشوده است .
تسلیت می گم معروفی ی عزیز.
استاد گرانقدر
عباس معروفي عزيز
مصيبت وارده را به شما و خانواده گرامي تسليت و بقاي عمر جنابعالي و موفقيت روزافزون آرزومندم.
روانش شاد.
مشتاق ديدار شما.
يدالله مصمم از سنگسر.
سلام اقاي معروفي
تسليت مي گم.
امروز مراسم هفتمين شب پدرتون برگزار ميشه.
جاي شما خالي.
م.ت از سنگسر
اين عكس را قبلا هم اينجا ديده ام دفعه قبل از پدربزرگتان نوشته بوديد هم او كه باسي اش بوديد
و اين بار از پدرتان هم اوكه مي گفت غم دوري را مي شود تحمل كرد
بايد تحمل كرد عباس معروفي عزيز بايد تحمل كرد كار ديگري از دستمان بر نمي آيد
روحش شاد باشد
تسليت !
Posted by: سلي at August 29, 2009 11:49 PMعباس معروفی عزیز
ضمن تسلیت مجدد
حتماً از آخرین پست وبلاگم بازدید کنید، خرده نوشته ای ست درباره ی پیشنهاد شما.
خدانگهدار.
تسلیت می گویم آقای معروفی....امیدوارم عمر سیصد ساله شان پایان یابد
Posted by: minoo at August 29, 2009 10:48 PMشما در غربت غریبید و ما در وطن
این عکس حرفها داره براگفتن.
تسلییت می گم.
جناب معروفي عزيز
مراتب تسليت مرا از راهي دور پذيرا باشيد .غم از دست دادن پدر سنگين است و اينرا مي دانم.
با خواندن اين نوشته ي اخير شما بي هوا گريستم...
آقای معروفی عزیز
نمی دانم غم دوری همه این سال ها سنگین تر است یا غم پر کشیدن آن عزیز.
کاش می شد مثل پدربزرگتان ایشان را هم قبل از رفتن یک بار می دیدید.
متاسف شدم.
سلام می شود چیزی بگویم از کودکی با داستانهایتان بزرگ شده ام دروغ گفتم از نو جوانیم می خواهم بگویم می دانید گریه روح مرده را ازار می دهد
طلب مغفرت و رحمت برایشان می کنیم همه دوستتان دارم
لحظهاي چند بر اين لوح کبود
نقطهاي بود و سپس هيچ نبود
.
.
.
.
.
.
.
درود بر استاد گرامی ....
پاینده باشی
Posted by: ح.ذ.خ at August 29, 2009 6:55 PMاز دیار پدرتان سفر پدرتان را صمیمانه تسلیت می گویم.
Posted by: ما ه نسا at August 29, 2009 5:08 PMتسلیت میگم اقای معروفی عزیز.
Posted by: maani at August 29, 2009 4:29 PMاین روزها چقدر زندگی جدی شده ! تا کی میخواد اینجوری بمونه آقای معروفی؟
یا شایدم من دیگه دارم بزرگ میشم؟
صبح رویروی مونیتور برای ندا گریه کردم که کار هرروزم شده و حالا برای انتظاری که پدر شما کشید. شب نوبت کیه؟ الان ما کجای سرنوشتمون ایم؟ شروع نشده؟ وسطشیم؟ یا آخراش؟
تسلیت میگم. کاش میتونستم یک کار به درد بخور تری بکنم. مثلا کاری بکنم که برگردید و مادرتون رو ببینید. قول میدم سهم خودم رو بدم.
Posted by: جواد - ق at August 29, 2009 4:01 PMچقدر تلخ بود
.
.
.
تسلیت استاد
تنها تسلیت
دورود /
عرض تسلیت به شما همراه با آرزوی شادی و آرامش ابدی روح آن مرحوم .
سلام آقای معروفی عزیز
تسلیت عرض میکنم . متاسفانه رسم دنیا همینه که هر چیزی به آدم میده رو پس میگیره .
مهم اینه که تا وقتی پیش هم هستیم به هم محبت و لطف کنیم . مطمئنا پدر شما هم از شما راضی و خشنود بود و همین شادی مهمه .
روحش شاد و یادش گرامی باد.
نوشته ی سنگ رو که خوندم دلم گرفت،رخت در دلم شستند،گمان نمی کردم به این زودی اتفاق بیافتد،امروز هم دلم گرفت،برای پدر عزیزتان،چقدر پدر ها عزیزند و صبور،و ما نمی دانیم این را.
Posted by: maryam at August 29, 2009 10:49 AMسلام آقاي معروفي
تسليت عرض مي كنم
اين در خواست را در سايت زمانه گذاشتم اما گفتم شايد ممكنه شما دير نظرات را در آنجا بخوانيد اينجا هم مي گذارم
من در فیس بوک صفحه ای درست کردم به عنوان کارگاه داستان می خواستم از شما اجازه بگیرم از مطالب شما در ئون صفحه استفاده کنم رسالت کارگاه داستان در فیس بوک منطبق با اهداف شماست در زمینه داستان نویسی از شما خواهش می کنم اگر برایتان ممکن است در این زمینه به ما کمک کنید تا من هم گامی هر چند کوچک در زمینه ی دغدغه ی همیشگی ام ، داستان بردارم
استاد خوبم
باز هم ممنونم كه در كنارمان هستي. ديگر هيچ كس نمانده. حتي تحليل بي.بي.سي هم اين بوده:" جنبش سبز اگر ادامه يابد در هم شكسته خواهد شد." و ما خشمگينيم از شكستي كه شايد نيمي از پيروزيست. اينها آخرين نوشته هاي من هستند در باب عقايد وطن دوستانه ام. عزيزترينهام گفته اند به سياست نزديك نشو... مگر ميشود استادم؟!
تسليت.
حتما توي اين سالها تنت نبودنش رو خيلي گريه كرده .خيلي سخته باسي جان . ولي حتما خيلي دلش تنگ بوده كه پژمرده. مطمئن باش جايي ميون فرشته ها روح بي قرارش آروم تره تا توي اين زمين سوخته.
تسليت عرض ميكنم.... براتون صبر در غمتون و بيشتر از اون در دوريتون آرزومندم... اميدوارم گريه هاتون پايان داشته باشه.... بهترين ها رو براتون ميخوام....
Posted by: maryam at August 29, 2009 6:16 AMتسلیت عرض می کنم
در مورد شعر و نوشته قبلش هم میگم:
شیعه مولا شدن کار تو نیست
اندوه ، افشاری است
آنکه زاده می شود ، عشاق
گریه ، شکسته ی ماهور است
آنکه می میرد ، دشتی
خرما ، آوای ساکت نخل در سینی است
و مویه ، موسیقی تنهایی
چرا که اندوه ، خاکستری ست
و آنکه می میرد ، سبز
( بيژن نجدي )
اندوه خاكستري ما بربالندگان كلام خود را پذيرا باشيد . با آرزوي شكيبايي و مقاومت درخت در برابر توفان .
تسلیت می گم استاد....از اعماق قلب اندوهگینم.
Posted by: مرجان at August 28, 2009 11:11 PMفراموشی را بستاییم!
استاد براتون آرزوی صبر می کنم.
و می دونم چه قدر سخته که نمی تونین این جا باشین.
براش گریه می کنیم.
از عوض شما هم
استاد گرامی، سخت ترین کار در دنیا برایم گفتن تسلیت به کسانی است که دوستشان دارم.در آن لحظه انگار زبانم در دهان نمی چرخد و دهانم قفل می شود.هیچ واژه ای نمی یابم.به شما هم نمی توانم تسلیت بگویم.انگار زبانم نمی چرخد و دهانم قفل شده و واژه ها گم شده اند.
درد دوری از وطن را تحمل کردی.درد دوری از پدر را نیز تاب بیاور استاد عزیز.
تسلیت می گویم. با امید دیدار در وطن
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم
باسلام
وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد من قبلا هم به وبلاگت سر زده بودم از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني ونظرت رو بگي...
دیدم قدری گرفته ام
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود
من هم رفتم
استاد چه بگویم که درغربت تسلای دل شما باشد؟ زندگی همین است گاه خوب و گاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه خیلی بد! تنها راه تحمل و تلاش است! همین!
Posted by: مهرنوش at August 28, 2009 7:38 PMتسليت
و آرزوي صبر
سلام باسی جان...خاطره ها چه زیباست
Posted by: علیرضا میرحسین at August 28, 2009 4:16 PMصبور باش باسی جان
مثل همیشه
تسلیت می گویم جناب معروفی.
اندوه را شاید نتوانم شکست. اما آرزوی شکیبایی برایتان دارم.
یادشان تا همیشه زنده بادا.
دوست داشتم جای آقای رویایی بودم و مثل یک دوست قدیمی می گفتم " عباس عزیزم " تا کنارتان بنشینم و باری از غمتان بکاهم . ولی چه می شود کرد که باید به تسلیت بادی از صمیم قلب اکتفا کرد و همین .
روزی که آخرین شماره ی عصر پنجشنبه را گرفتم و یادداشت آقای مندنی پور را از خبر فوت پدرشان خواندم خیلی متاثر شدم و بعد از این یادداشت شما همان حس سروقتم آمد . فقط آرزو دارم شما هم چیزی مثل کفشدوزک آقای مندنی پور سراقتان بیاید .
پسرهای اول باباهاشانند بعلاوه ی چیزهایی دیگر . غصه نخورید . آینه که دارید ؟
هيچكس مرگ عزيزانش را زود باور نمي كند ....
استاد عزیزم من شعر عقاب را در ادامه ی مطلب آخرین پستم قرار دادم.
با مهر
Posted by: سید محمد مرکبیان at August 28, 2009 10:25 AMسلام اقاي معروفي عزيز
برايتان گريه كردم وبراي ان مرحوم...وبراي خودم وصداي گرفته پدرم كه ميگويد تااينهاهستندبرنگرد...اينهاتاكي هستند؟.پدرم تاكي هست؟.......فرزندشماازغربت
روحشان شاد
Posted by: mahsa at August 28, 2009 9:46 AMتسليت مي گم آقاي معروفي. دردناكه، مي دونم...
Posted by: مريم at August 28, 2009 8:55 AMسلام عباس
تسلیت میگم... همین
فردا هم نوبت منه... تا کی قراره نبینمشون... مامان و بابام رو میگم؟
مادرم قلبش درد میکنه تلفنی حرف زدن راضیم نمی کنه... باید وایسم بمیرن؟... درسته خودش گفت : « برو ... یالا برو دیگه»
منم باید منتظر خبر مرگشون باشم؟
تسلیت عباس
کامیار
تسلیت می گویم و روحش شاد.
Posted by: نسرین مدنی at August 28, 2009 7:42 AMبرای شما تو وبم یه مطلب نوشتم نه به خاطر اینکه بگین غلط هاش کجان می دونم مثه تو که نمی تونم بنویسم ولی خواستم بگم یادم نرفته!
Posted by: nazila at August 27, 2009 10:56 PMتسلیت میگم
Posted by: Amin/Iran at August 27, 2009 9:30 PMتسلیت....هزاران بار
Posted by: طیبه پاکدل at August 27, 2009 9:28 PMوای استاد ِ عزیزم
سپاس...
سپاس...
سپاس.
فکر کردم فراموش کرده اید...
Posted by: میم. قاف at August 27, 2009 9:26 PMتسلیت !!!
Posted by: پویا at August 27, 2009 8:57 PMTasliate faravan. pedar mafhoome ajeebiye............
Posted by: Naazi at August 27, 2009 8:34 PMنمی گم تسلیت چون خیلی تکراریه
نمی گم غم آخرت باشه چون اگه آدم باشی غم توی دنیا زیاده که حتی بدون توجه بهشون متوجهشون می شی .
نمی گم مرگ پایان کبوتر نیس چون همه شعرشو خوندن
نمی گم...
.
.
.
فقط می گم گریه نکن چون ناراحت می شه اشکاتو ببینه .
تسلیت میگم. روحشون شاد
Posted by: at August 27, 2009 3:46 PMسلام گرامی تن، استاد بزرگوار
بقای عمر شریفتان
شعرها و داستانک هایم منتظرشماست هنوز...
سلام آقای معروفی
تسلیت عرض می کنم...
خداحافظ
Posted by: علي حسن زاده at August 27, 2009 2:22 PMمتاسفم که غم درگذشت پدرتون هم به به غم این روزا اضافه شد.مخصوصن اینکه نمی تونین سر مزارش حاضر شین و برای آخرین بار چهره ی آروم خوابیده ش رو ببینین.که بهش التماس کنین برگرده تا بتونین این همه سال دوری رو براش جبران کنید.که بهش بگین اگه برگرده دیگه تنهاش نمیذارین.تا آخر عمر دوباره ش پیشش می مونین.که داد بزنین بالا سرش و بگین بابا،آقا جان،تصدقتان،تو را به همان خدا که جانتان را گرفت برگردین...
اما صحنه پیوسته به جاست جناب معروفی عزیز.خوش حال باشین که پدرتون اقلن برای شما بهترین نغمه رو سرود و رفت.که شاید یه روزی یه جایی دوباره ببینیدش.و دوباره در آغوش بگیرینش و تا آخر دنیا فقط نگاش کنید...
روحش شاد.من هم همون کاری رو کردم که شما خواستین برای پدرتون انجام بشه.این چند قطره اشک هم تقدیم به روح پدرتون و برای تسلی و همدری با شما...
تسلیت میگم استاد .......
Posted by: حسین جعفریان at August 27, 2009 1:11 PMو اینک...
کودکی ما مرده
جا مانده ایم
و اتوبوس مسافران زمانگی را برده......
اوه.واقا جا خوردم.متاسف شدم.
ولی اینجا جایی برای یک خوب نیست.اینجا ایران است...
روحش شاد و یادش گرامی
با آرزوی صبر برای شما و خانواده محترمتان
سلام
و متأسفم که همدرد شديم
روحش شاد
Posted by: پونه at August 27, 2009 9:43 AMسلام استاد
آدم ها نميميرند
حتا وقتي هم كه ما آنها را فراموش ميكنيم
آدم ها هميشه عاشق ما هستند
استاد
ما را هم در غمت شريك بدان
با احترام
مهدي پدرام
استاد معروفی عزیز
بسیار متاسفم و امیدوارم آخرین غمتان باشد
استاد چه کار خوبی کردید که عکس گذاشتید.
ممنونم.
با مهر
Posted by: سید محمد مرکبیان at August 27, 2009 7:46 AMسلام استاد. درگذشت پدر نازنینتان را به شما تسلیت عرض میکنم. این روزها خیلی ها در وطن داغدار عزیزانشان هستند. شما هم...
Posted by: سعید at August 27, 2009 7:45 AMسلام عزیزم
بازم تسلیت
دیگه سیاه نبینم تنت
من این عکس و عکس کنار وب را دارم در گوشی ام
هر وقت دلم برایت تنگ شد(روزی چندین بار) به آن نگاه می کنم
به هر کس که می بینم هم نشان می دهم
می گویم این باسی من است
قربونت برم فاطم
آقای معروفی عزيزم
خيلی متآسفم و برايتان صبر آرزو میكنم.
درود بر تو باسی عزیز
همیشه همینطور بوده و هیچ کار ی نمی شه کرد. با ارزش ترین چیز ها رو از دست میدیم . و جای اون چیزی به دست نمی یاریم همیشه تکه ای گمشده داریم و غم پنهانی که پایان ندارد و روز ی که در غم پنهان دیگری ادغام میشویم
عزیز نگران نباش حتماً جایی بهتر از اینجاست و ما همه در کنار تو گریه می کنیم.
هزارن گل سرخ
مهرداد
hameyeye pedaran mostahagh margand...
Posted by: fatemeh at August 27, 2009 12:55 AM جناب آقای معروفی
همدردی ما را بپذیرید.
با عرض سلام خدمت آقای معروفی عزیزمان
حس همدردی و تسلیت مرا در این غربت نزدیک پذیرا باشید نویسنده گرانقدرم.
پدر تاج سر است. سال هاست که کسی تاج سرم را به یغما برده ست. این اگر حقیقت نداشته باشد یک واقعیت است.
خیلی دشوارست اما نمی دانم امشب بیش از همیشه آدم های سمفونی تان مقابلم رژه می روند.
You know what I thought when mom died?
I couldn't understand how you could talk to people again
How you could laugh…again
I couldn't understand how you could play with us
And no, no that's a lie, life does not just go on.
21Grams
What would you do if you were me?
سلام. نميدونم با اون حرفهايي كه در مورد نبودنتون زدم چي جوري الان بگم تسليت! فقط متاسفم كه الان نيستي! صبر عجيب ترين هديه خداست.
Posted by: عاليه at August 26, 2009 11:25 PMبعد از رفتنش هر وقت خوابش رو میبینم میون آدما نشسته و یا به کارهای روزمره مشغول هست. ولی من تو خواب میدونم که او رفته. تا میام باهاش حرف بزنم به گریه می افتم و از خواب میپرم ... ایکاش بعد از رفتنش دل سیر گریه کرده بودم ایکاش...
جناب معروفی
من رو در اين درد ِ بزرگ شريك بدونيد !
استاد عزیز
میدونم که تونستی لحظه ی آخر پدر بزرگتو ببینی اما نتونستی بابات رو...
کامنت (سنگ) رو چند بار خوندم و همیشه بغض کرده بودم حالا دیگه باید با خوندنش گریه کنم ...
تسلیت می گم آقای معروفی
Posted by: محسن شیرآقایی at August 26, 2009 10:33 PMهر چی فکر کردم نفهمیدم چی باید بگم.
باسی عزیزم، تسلیتِ...
نمی دونم چی بگم.
فقط «تا این ها هستند برنگرد.»
دوست عزیز آقای معروفی با عرض تسلیت برای شما و سایر وابستگان آرزوی صبر و تحمل دارم.
Posted by: حسین . امیریه at August 26, 2009 10:25 PMخالق شاهكار سمفوني مردگان
تسليت مي گم
بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا علیه راجعون
استاد عزیزم جناب آقای معروفی . خبر برای دوستدارتان سخت دردناک بود . افسوس ، چه می توان گفت جز تسلیت ؟
مرا هم در غم تان همدل و همداستان بدانید . برای پدر مرحومتان از درگاه حضرت حق غفران و رحمت و برای شما و سایر بازماندگان صبر و اجر و سلامتی طلب میکنم.
تسلیت. شنیده بودم همیشه خاک سرد است و باور نکردم. دردش میماند و نرفتنی است.
Posted by: Parnian at August 26, 2009 9:11 PMروانش شاد
به شما افتخار ميكرد حتماً.
تسليت ميگم آقاي معروفي عزيز
Posted by: اسطوره at August 26, 2009 8:48 PMتسلیت می گم. خیلی دلم گرفت.
پدر، مرگ، تبعید...
روزگار همیشه یه سری کلمه رو خودش جبراً انتخاب می کنه و از ما میخواد که با اونا جمله بسازیم. درسته که انتخاب کلمه در اختیار ما نیست ولی ساختن جمله در اختیار خودمونه...
آخ دلم داره ميتركه .... دلم تركيدن ميخواد.
خوش به حالتون كه پدر به شما ميباليده ... همدرديم را بپذيريد.
به حرمتی که برای قلمتان دارم حریمی هست برای آن مرد در دلم.سنت شما را نمی دانم.به سنت خودم از نماز و قرآن مضایقه نمی کنم.خدا از شادمانی و آسودگی بهره هاشان دهد.
Posted by: محسن اکبرزاده at August 26, 2009 7:22 PMبغض آقای معروفی.
تسلیت.
when one life ends, another begins...
Posted by: maryam at August 26, 2009 6:26 PMروحشان شاد..................
تسليت عرض ميکنم.
رضا - لندن
Posted by: at August 26, 2009 5:32 PMجناب معروفی عزیز
درگذشت پدرتان را تسلیت می گویم. دردتان از نبودن در بستر او را می فهمم. بر من هم این ماجرا گدشت، در درگذشت پدر و مادر.
شکیبا و سربلند باش
ع.. ا. شیرازی
Posted by: Asghar Scirazi at August 26, 2009 5:28 PMمتاسفم!
Posted by: Golbarg at August 26, 2009 5:27 PMسلام استاد مهربانم
دلم گرفت...تسلیت می گم هر چند دردی رو دوا نمیکنه!
خدایش بیامرزاد!
Maroofie aziz tamame khanandegane asarat ra dar ghamat sharik bedan. in roozha be khatere hale vakhime madaram dar hale margam. yaddashtat saatha mara be geristan vadasht. Saboor bash.
Posted by: Atefeh at August 26, 2009 4:31 PMسلام اقای لحظه های خوب ادبیات پارسی
غمگین شدم از غمت.
خدایش بیامرزد...
کاش ...
هیچی...
خدا صبرتان بدهد.
دیروز از دوستی مشترک شنیدم ... باورم نمی شد... راستش توی خلوت برایت گریه هم کردم ... برای غربتت... برای نتوانستنت به آمدن...
خدایت صبر دهاد
روان شادروانش را قرین رحمتش کناد
من هم نگران همین سرنوشت هستم. عباس عزیز تا می تونی گریه کن
Posted by: مریم at August 26, 2009 3:47 PMبه جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
از صمیم قلب تسلیت می گم دوست عزیز
Posted by: رحیم at August 26, 2009 3:43 PMاستاد فردا را یادتان نرود...
امیدمان به شماست...
عباس معروفي عزيز
تمام كامنت هاي صفحه امروزت شده پيامهاي تسليت از طرف دوستدارانت و همه آنهاييكه حتي شده يك بار به سايت تو گذري كرده باشند هركسي دنبال واژه اي ميگردد تا غم بزرگت را تسلي دهد و نمي يابند آنچه بايسته توباشد، آخر پدر غريب ازتو رفت و تو غريب ماندي از او، و حال كه در سوكش نشسته اي ما را شريك غمهاي خود بدان و آرام و پر معنا مثل هميشه اميد هايت را به فردا با ما قسمت كن.
گر بخواهي كه بجويي دلم امروز بجوي
ترسم آنروز كه بسيار بجويي و نيابي بازم.
آخ عمو عباس... دلم خیلی گرفت.... دلم شکست... پاره پاره شد.... وقتی پدری میمیرد انگار ستونهای خانه ی اجدادی به لرزه می افتد..... تسلیت میگم.... غم آخرت باشه.... من و هم در غمت شریک بدون.... همه ی ما رو.... همه ی گروه تئاتر پرتره رو در غم خودت شریک بدون.... مرگ عزیز تلخترین حادثه ی زندگی آدم است..... تلخ تلخ تلخ به سوگ می نشینیم.... مرگ بر مرگ.....
Posted by: وحید at August 26, 2009 2:39 PMدر همان پاگرد تاریک می نشینیم و فقط گریه می کنیم..
Posted by: آرزو ر at August 26, 2009 2:16 PMچه کار باید بکنم که من را ببخشید؟
Posted by: کیان at August 26, 2009 2:14 PMدوری خیلی سخته... دوری از دو فرشته دو تکیه گاه... دوری از مادر و پدر! خیلی سخته... خیلی سخت... امیدوارم صبور باشید... یادشون گرامی.
Posted by: شیرین at August 26, 2009 1:47 PMدو :....
تسلیت !
نویسنده عزیز سرزمین سونات ها برای آرامش پدرتان می نوازد :
آی نه نه علی!
روحش شاد !
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من ...
Posted by: زمینی at August 26, 2009 12:40 PMتسلیت ... تسلیت... هزار بار تسلیت...
Posted by: نسرین at August 26, 2009 12:05 PMآقای معروفی
غیر گریه چی کار میشه کرد؟ وقتی که حتی نمیشه رفت سر مزارش نشست و یه دل سیر باهاش حرف زد و گریه کرد. سهم ما اینجا فقط گریه کردنه
از خدا براتون صبر میخوام
و تسلیت؟ نه این درد رو هیچ تسلا ایی نیست
Posted by: sepideh at August 26, 2009 11:57 AM.
.
آمدن و آوردن حقیقتِ تاریخ و آدم هاش روی کاغذ انتقام شیرینی است وگرنه بیرون از آن...
مادر بزرگ به این خاطر از شما ممنون است.
و من مدیون شما هستم. از شما یاد گرفتم.
من احترام شما را نگه نداشتم و قبل از آن شخصیت خودم را ازبین بردم که حقیقت را ننوشتم اما از وقتی حقیقت را به شما نوشتم هر روز فقط به حقیقت اعتراف خواهم کرد.
مهم نیست که با این خواهش چه جور آدمی به نظر می رسم. فقط یک لطفی در حق من بکنید به خدایی که می پرستید اگر بخشیدید یک کلمه بنویسید بخشیدم خلاصم کنید. به خدا قسم پیش از آن نامه که برایتان نوشتم هم می خواستم حقیقت را بنویسم اما نمی دانم چی بود که نمی گذاشت یا نمی شد.
یا اگر نمی بخشید بگویید چه کار کنم که ببخشید.
قبل از این انگار نمی دانستم ولی امروز که بیدار شدم حال خودم را نمی فهمیدم که اگر نبخشید چه کار باید بکنم؟
نگذارید با حالی که امروز صبح بیدار شدم بقیه زندگیم را بیدار شم. یک روز دیگرش را هم نمی توانم تحمل کنم. دروغ چیست را تازه دارم می فهمم.
"هرگاه کسی دروغ میگويد، بايد که چنان تمام وجودش متراکم و متلاطم از اين زهر و چرکابهی قهر باشد تا بتواند يک جرعهاش را به من و تو بپاشد؛ پس ببين چه بلايی سر خودش میآيد، سر وجدان خودش. (البته اگر داشته باشد)
بعدها يک روز که جايی بیدغدغه طبعاً بايد سرخوش و آرام زندگی کند، ناگهان چيزی دلش را میآشوبد، انگار توی دلش رخت چرک چنگ میزنند، از خودش بيزار میشود، بدش میآيد..."
من راببخشید.
متاسفم. من اشتباه کردم. عذز خواهی من را بپذیرید.
متاسفم که در این موقعیت این ها را می نویسم.
توی دلم رخت چرک چنگ می زنند، از خودم بیزار می شوم و بدم می آید.
تسلیت عرض می کنم جناب معروفی
استاد عزیز سلام
از صمیم قلب تسلیت می گم و متاسفم که دیر فهمیدم .
شریک غمتان هستم.
تسليت مي گويم:
جمله اي كه نشان از آن دارد كه يك نفر نمي داند چه بايد بگويد. اين روزها فقط خبر رفتن آدمها را مي شنويم
Posted by: مهدي ابراهيمي at August 26, 2009 10:48 AMرسما هم تسلیت می گویم. با احترام
http://raziehansari.blogfa.com/post-150.aspx
در بي نهايت عصب دنبال كدام درد مي گردي تا صيقلش دهي... بي پدري ، بي پدري نيست .بي سايه ايست. بي سايباني ست.حالا دنبال كدام واژگان خواهي گشت تا خودت را تسلي دهي. عباس عزيز نمي خواهم ونميتوانم بگويم غمت كم باد چون غم بي پدري غمي نيست كه فراموش كني ونبايد هم فراموش كني ونميتواني كه فراموش كني .چون هرلحظه كه سرت را بالا بگيري مي بيني كه سايه سرت نيست .تكيه گاه پيكر فرهادت نيست... من را هم شريك اين روزهاي تلخت بدان.
Posted by: رسول at August 26, 2009 10:17 AMجای خالی پدری مهربان ، فقدانی عظیم است و با هیچ نمی توان آن راپر کرد . داغی ابدی ست جای خالی مهربانی پدر. طعم آن را چشیده ام و میدانم ، وقتی دلتنگ می شوی و نیست و نیست و نیست ...
همزمان که دل تنگ می شویم و سر بر شانه ی هم می نهیم و دست های هم را رها نمیکنیم ، دلمان را گرم می شود و این خوب است .
سهمی از اندوهت مال من
سلام
سلام استادم
چهارسال پيش فهميدم رفتن پدر چيست... و حالا مي دانم دلتنگي چيست. مي دانم تصويري كه هرروز جلوي چشمت است ولي خالي از حيات، چقدر زنده مي نمايد در قلب تو.
روزي مي رسد كه به وطن پا ميگذاري. قول مي دهم ببيني اش. همانجا كه هميشه بود. قول ميدهم بگويد:" چرا نمي آيي جلو؟ منتظر چي هستي؟" و عكست را به بهانه ي بازگشت نشان خودت دهد. تو بهش بگو تحمل دوري آسان نبوده. فقط صبر كن تا آن روز استاد خوبم. آه بابايت يك روز مي گيرد دامن اينها را استاد.
تسلیت می گم. جدا متاسفم. نه از مر گی که برای همه است از این جدایی های اجباری که ....
آه
پدر
پدر
پدر
مرگ هر عزیزی سخته، خصوصاً در دوری ... تسلیت عمیق
Posted by: saeed at August 26, 2009 8:58 AMسلام سلطان قلم غم
آخرتان باشد
سلام استاد عزيزم. تسليت ميگم. روحش شاد. براتون صبر و شكيبايي ارزو دارم. ( عاشق شما)
Posted by: سارا at August 26, 2009 8:15 AMصبر ارزو می کنم برایتان
Posted by: الهه at August 26, 2009 8:01 AMپدری که فرزندی هنرمند به معنای واقعی کلمه، چون شما را تربیت میکندو تحویل جامعه میدهد، خود از هر گناهی پاک و مبراست و نیازی به امرزش ندارد.
برایشان قرآن میخوانم...
باز هم تسلیت.
مرا هم در غمتان شریک بدانید. امیدوارم بتوانید هر چه زود تر بیائید و بر مزارشان حاضر شوید...
همیشه زمان لازم است تا آدم با مرگ عزیزانش کنار بیاید. خداوند صبرتان دهاد.
Posted by: میم. قاف at August 26, 2009 7:51 AMباز هم یک احساس مشترک...هیچ کلامی تسکین دهنده نیست...هیچ
واژ ه ای...اما گذشت زمان به ما می آموزد که چگونه با اینچنین دردی می توان
ساخت...
تسلیت می گویم
غم نبینی دیگر معروفی عزیزم
نه غم نبینیم دیگر
دلت را قرص کن
فکر کنم بعد از 2 سال دوباره گریه کنم
sangesarie khoobam,tasliat migam,koja dafn mishan?key?mitoonam beram?nakone hamoon ghabrestoone to damaneye tape?midooni chand sale delam havasho karde....
Posted by: misha at August 26, 2009 6:26 AMهر وقت خبری شاعر درونت رو مچاله کرد
بیاد آر روزی رو که ستمگر از سر ندامت دستان خود را می گزد.
وقتي نوشته رو خوندم دلم گرفت، بدجور دلم گرفت.
تسليت ميگم آقاي معروفي. هر چند دردي رو درمان نمي كنه.
خدا رحمت كناد.
تسلیت آقای معروفی عزیز... حالا که دارم مادر میشوم خیلی خوب میفهمم درد دوری والدین از فرزندانشان را... این را یک فداکاری از جانب پدر و مادر ها میدانم که گذاشتند ما ترک وطن کنیم تا آسوده تر زندگی کنیم. روحش شاد.....
Posted by: فرشته at August 26, 2009 4:01 AMعباس جان
اين سرنوشت ما بود که در غربت باشيم و عزيزانمان يک يک از جهان بروند بدون اينکه ما را ديده باشند يا ما با آنها وداع گفته باشيم.
از دست دادن پدر غم سنگينی است. بهت صميمانه تسليت می گم و در اين آخر شب به ياد پدرت و به ياد پدرم که در حسرت ديدار فرزند دلبندشان از دنيا رفتند، سخت خواهم گريست. روحشان شاد و قرين رحمت باد.
salam manam fatiye sedigh ,hich kari nemitoonim bokonim faghat gerye,be omide roozi ke dore ham bashim
Posted by: ati at August 26, 2009 3:23 AMامیدوارم غم آخر باشه.
Posted by: mehran at August 26, 2009 3:09 AMsalam ostad
az samime ghalb tasliat migam
تسلیت میگم باسی. سخته میدونم. آدم انگار تکهای از وجودش را کنده باشند. در غربت سختتره حتا. ترس همیشگی من هم هست، عزیزان رو یکی یکی از دست دادن و... در خواب بودن. هر چه هم آدم میخواد قبول کنه نمیشه، نمیتونی قبول کنی. سخته پذیرفتن نبودن عزیزان... سخته.
Posted by: پیام at August 26, 2009 1:25 AMسلام معلم من
ما را در غم خود شریک بدانید. پروین وحسین
تسلیت عرض میکنم جناب معروفی امیدوارم غم آخرتون باشه
مرگ حق است و تنها سفریست ولی آنچه که انسان زا آزرده میکند اندوه دنیاست.
استاد مجلس در سنگسر هم برگزار میشود ؟
دانی که سپیده دم خروس سحری *** هر لحظه همی چرا کند نوحه گری ؟
یعنی که نمودند در آ ئینه صبح *** که ار عمر شبی گذشت و تو بیخبری
عباس معروفی عزیز،
سلام.
تسلیت می گویم. برای پدر آرامش، برای شما و خانواده صبر و سلامتی آرزو می کنم.
فرصت شمار صحبت کز این دو راه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
دوستدار شما،
داود
جناب استاد تسلیت عرض میکنم.
روحشان شاد.
خداوند به شما و خانواده گرامیتان صبر و طول عمر با عزت عطا فرماید.
جه غم انگیز و چه تلخ. خدا را شکر کنید که روزها و سالهای آخر عمرش نگران شما نبود... نگران اینکه در زندان باشید و یا در دادگاه و ... اونجور حتما خیلی عمر کوتاهتری می کرد.
Posted by: نوشا at August 26, 2009 12:09 AMپدرم وقتی مرد،آسمان آبی بود...
تسلیت استاد...ولی به حرف پدر بزرگوارتان عمل کنید..."تا اینها هستند،برنگرد"
دوستدارتون :الهه علیزاده
Posted by: الهه at August 25, 2009 11:57 PMپدر سلبی شما بود
پدر معنوی و فرهنگی میلیون ها نفر
تسلیت به همه
از جمله این پسرش
یعنی من خواننده
من هر شب به اين بلاگ سر مي زنم به اين اميد كه شما متن جديدي نوشته باشيد
خيلي ناراحت شدم
شريكم بدانيد در غم بزرگتان
حالا خوبه فقط یتیم شدی...من که دو تیمم!
تسلیت عرض می کنم
Posted by: دلارام اکار at August 25, 2009 10:59 PMخدایش بیامرزد...
تسلیت نویسنده ی محبوبم...
قلم از گفتن دردتان قاصر نباشد استاد
من هم مثل همه ی دوستان فقط میتونم بگم تسلیت و ما رو هم شریک غمتون بدونید
تسلیت میگم جناب معروفی. تسلیت میگم باسی
Posted by: saman at August 25, 2009 10:37 PMدر غربت تحمل داغ عزیزان خود دردی دیگر است. تسلیت مرا نیز بپذیرید.
Posted by: شهربانو at August 25, 2009 10:33 PMRouhash shad.
sabr
sabr
sabr bayad kard
vaghte raftan nist
عباس جان
وقتی برات کامنت نوشتم و صفحهات را بستم بی اختیار یاد حرفهای خانم فرخزاد افتادم
چند ماه قبل مصاحبهای با ایشان داشتم در باره زنده یاد فریدون فرخزاد
گفت و اشک ریختیم ...
بخشی از درد دل فریدون رو برام گفت که دیوانهام کرده بود:
«چه آرزوها داشت، عاشق خانهاش بود. وقتی میرفت استرالیا هواپیمای استرالیا از روی تهران رد میشد. یک کارت برای من داده بود همهاش اشک بود، برخی جملاتش را نمیتوانستم بخوانم. در آن نوشته بود:
پوران جان وقتی رسیدم آسمان تهران، میخواستم پنجره را باز کنم و خودم را از بالا بندازم پایین، روی خونهمون روی مامان روی تو روی ایران روی همه چیز به چه دلیل من نباید تو وطنم زندگی کنم؟ توی خونهم، پیش خانوادهام.
هیچوقت یادم نمیرود هیچوقت...»
http://www.zamahang.com/podcast/2009/20090522_Minoo_Saberi_Pouran_Farrokhzad.mp3
http://www.zamaaneh.com/saberi/2009/05/post_63.html
Posted by: مینو صابری at August 25, 2009 10:29 PMیک پدر گم کرد یعقوب و دو چشماش کو شد
چون نگریم من، که یک عالم پدر گم کردهام
عباس جان تسلیت میگم، از صمیم قلب شریک غمات هستم.
در دیار غربت فقط برات صبر آرزو میکنم
کار دیگری میشود کرد؟!
افسانه هم دورادور خبر مرگ پدرم را شنید و همه نگران او بودند که چطور میتونه در غربت این غم سنگین را تاب بیاره.
حتما همه نگران تو هستند...
چندی قبل که یادی از پدر بزرگت کرده بودی دلم شور زد و گفتم نکنه...
عباس جان جز تحمل دوریشان کار دیگری ازمان ساخته نیست.
روزی که برادر جوانام را تشییع میکردیم من مثل دیوانهها ناله میکردم و میدویم دنبال آمبولانس. پدرم دستم را گرفت سرم را روی سینهاش گذاشت و با بغض گفت: با خدا که نمیشه جنگید، میشه؟
روزی که پدرم مرد سرم را روی زانوم گذاشتم و گفتم با خدا که نمیشه جنگید، میشه؟
عباس جان مرگ برادرم تلخ ترین خاطره زندگیمه ... اما وقتی پدرم رفت درست همون لحظه بود که زیر زانو سست شدن رو با تمام وجود احساس کردم احساس بی کسی احساس تنهایی...
من بلد نیستم دلداری بدم ببخش
این حرفها خودش آمد
من الآن خبر شدم عباس جان عذرخواهی میکنم که حالا برایت نوشتم
خداوند دیگر عزیزانت را برات حفظ کنه و تو را هم برای اونها
با مهر
مینو صابری
واقعا متاسفم. تسليت ميگم.
منم تازه گي ها عزيزترين پدربزرگم رو از دست دادم، تحملش سخته. مخصوصا برا شما با اين دوري.
آقای معروفی عزیز
متاسفم. هیچ کس تو دنیا نمیتونه مثل پدر و مادر برای فرزندش به معنای محبت عشق و مهربانی تعریف شود. من غمی که روی شأنههای شما سنگینی میکند میفهمم. چون هنوز بد از ۱۰ سال جای خالی پدرم را میبینم. برایتان صبر آرزو میکنم و آمدن روزی که در ایران در آغوش گرم مادرتان غم از دست دادن پدر را تسکین دهید.
Posted by: fatemeh jalali/bahar shiraz at August 25, 2009 9:54 PMسلام استاد
این روزها توی مسجد جز خوانی داریم.افتخار میکنم که ثوابش را برسانم به پدرتان.
«از کسی نمیپرسند چه هنگام میباید، خدانگهدار بگوید»
استاد تسليت عرض مي كنم
بينهايت ناراحت شدم براي پدر عزيزتان، و براي شما كه حالا نمي توانيد هم برگرديد
سلام بر مرد به خلوت رفته.ورقی دیگر از زندگی رفت و پدر را با خود برد.اما میتوانی هر لحظه برگهای پیشین را باز بخوانی .گرچه اینبار با حسرت و اندوه.در گلدان بزرگ خداوند جای پدرتان خالی بود.زمان شکفتنش فرا رسید.ما همه همدرد اندوه توایم .جواد هرمس .رویاهاتو از دست نده.
Posted by: at August 25, 2009 9:20 PMهان ای پدر پیر که امروز
می نالی از این درد روانسوز
استاد تسلیت عرض می کنم
ما را هم شریک غمتان بدانید .
استاد عزیزم, مرا هم در غم خود شریک بدانید. امیدوارم مادر را زودتر ببینید، و سفر، سفر را دریابید...
Posted by: کیا at August 25, 2009 7:42 PMمتاسفم برای تمامِ خاطراتی که تکمیل نشدند و تا ابد پی ادامه ی خود می گردند. متاسفم برای آغوش هایی که گرمای خود را در جاده های غربت از دست دادند. متاسفم برای دلِ داغدارتان، برای چشم های منتظرِ پدرتان. اما خوشحالم که می نویسید. من کتاب های شما را دوست دارم.
Posted by: مریم فرزانه at August 25, 2009 7:38 PMسلام
تسليت .....
واقعا متاسف شدم . میدانم پیچ امین الدوله نیز می گرید از این همه هجران .
روحش شاد و روانش آرام .
Posted by: استاکر at August 25, 2009 6:48 PMبرایش گریه می کنم.مثل گریه هایی که هنوز بعد از ده سال برای یدرم از چشم هایم جاری می شود. او هم که رفت من نبودم که ببینمش. هفتمین روز رفتنش رسیدم.مرده اش را هم ندیدم... اما هر شب دیدمش بعد از آن. هنوز با من است. می بینمش. همین امشب می بینی اش معروفی عزیز...
Posted by: سام الدین ضیائی at August 25, 2009 6:39 PMتسلیت می گویم آقای معروفی...
Posted by: david at August 25, 2009 6:20 PMجز گریه مگر میشود کاری کرد «عباس». مرگ که بیاید از دست هیچکس کاری بر نمیآید، از دست هیچکس.
نویسندهی محبوبم؛ آقای «معروفی» من هم از شنیدن این خبرغمگینم، غمگین از روزهایی که بر تو گذشته و میگذرد. چقدر غریبی تو... غریب. نمیدانم در این روزهای غم و اندوه درغربت کسی را داری تا سر بر شانهاش بگذاری؟!...
عجیب غمگینم... عمری در حسرت دوباره بوسیدن پدر بودی... حالا نمیدانم برای بوسیدن سنگ مزارش چقدر دیگر باید صبر کنی...
نویسندهی گرامی
نخست تسلیت میگویم به شما و خانوادهی گرامیتان و دیگر این که گمان دارم پدر بزرگوارتان از رنج تحمل این سختترین روزهای زندگیاش در این روزهای تلخ و در این سرزمین داغدار آسوده شد اگر چه این رفتن رنجی بر روح و خیال شما است.
یادش جاویدان در یاد شما
تسلیت فراوان میگویم عباس جان!
حالا با یکدیگر همدرد شدیم. سه ساله بودم که پدرم مرد. بیست و نه سال بیشتر نداشت ولی خب پیمانهاش خیلی زود پر شد. هنوز آن شب آخر و آن صبح شوم را خوب به یاد دارم. پدرم نمازش را خواند. با آرامشی که هنوز خوب به یاد دارم. ساعت و دستهچک و مدارک شخصی و بانکیاش را مرتب در کمد گذاشت و خوابید. آن خواب، خواب آخر بود. در میانهی خواب سکته کرد و از دنیا رفت و صبح دیگر از جا برنخاست.
من در تمام این سالها، جای مرحوم پدرت بودم؛ دلتنگ پدر و سوخته در تمنای یک لحظه بر شانههایش سر گذاشتن و او را بغل کردن. این سالها هر کس به خانهمان آمد به بهانهای عکس پدر را به او نشان دادم. هر سال ششم فروردین دلم گرفت و هر سال روز پدر آرام و بیصدا به در خانه چشم دوختم با اینکه میدانستم هرگز برنخواهد گشت.
عباس جان! از امروز جای پدرت خالی است. تو پسر بزرگتری. درست مثل من. جایش را سبز و خرم کن. از امروز هم باید پسر مادرت باشی هم شوهرش. هم برادر خواهران و برادرانت باشی هم پدرشان. من میدانم که چقدر سخت است این نقشها را با همدیگر ایفا کردن.
مرا با تمام وجود در غم بیپایانت شریک و همدرد بدان عباس جان!
بزرگمردا خدایش بیامرزاد شکیبایی برایت آرزو میکنم با تو در تنهایی خودم اشک میریزم صبوری کن رفیق صبوری کن.
Posted by: مسعود دهکایی at August 25, 2009 5:33 PMسلام
واقعا متاسفم.
و به شما اين درد را تسليت ميگويم.
از دوستان بخواهيد فاتحه اي نثار روح ش كنند باشد كه در اين ماه رحمت مورد لطف خدايش قرار گيرد.
والعاقبه للمتقين
تسليت ميگم...اينروزها چقدر اخبار بد مي شنويم.........
Posted by: توهمات يك آميب 45 كروموزومي at August 25, 2009 5:01 PMسلام عباس عزیز، تسلیت می گویم. می دانم که چقدر سخت است. من هم اینجا بودم که مادرم رفت. مرا در غمت شریک بدان و به امید روزی که مجبور نباشیم این سخت ها را مضاعف تحمل کنیم.
علیرضا عطاران
استاد ِ عزیزم .. من تنها می توانم داستانی برایت بنویسم.
"عباس معروفی"
احساس می کنم بر لبه ب باریکی ؛ بالای بلند ترین برج شهر ایستاده ام. پایین را نگاه می کنم . همه چیز کوچک تر از آن است که باید باشد. حتی کوچک تر از سایه ی خشم ِ من . چشمانم را می بندم. همه ی روزهای کودکی ام سایه وار از دیواره ی سیاه ِ پلکم می گذرند. روزهای تابستانی در خانه ی پدری . حوض آبی با ماهی های قرمز . صدای پدر بزرگ . خنده های پر از دلهره . چند گلبرگ ِ خشک شده ی یاس در دستان پدربزرگ . دوران سربازی. دوستان ِ روزهای سخت و آسان ِ سربازی. شب بیداری ها . دست ِ ستمگران . کمر ِشکسته ی مظلومان . یک دفتر چهل برگ زیر تشک خوابگاه. خودکار بیک . نوشتن. نوشتن و نوشتن. یک سال گذشت . باز هم نوشتن. نگاه . عشق. دویدن. رسیدن . روزهای خوش . خنده های بی دلیل . نگاه های بی دلیل . محبت های بی دلیل. دست ِ ظالمان ِ شهر. شکست شیشه ی صدا. قلم . کاغذ. روزنامه . کتک. توکل. خدا. سفر. سفر. سفر .. دلبستگی ها. وابستگی ها. خستگی ها. غریبه گی ها .
رسیدم به شبی بارانی ! آفتاب است اما باران می بارد. چشمانم را باز می کنم. لایه ای نازک از اشک همه جا را برایم مات کرده است. پایین را نگاه می کنم . دیگر هیچ چیز معلوم نیست. رنگ های همه چی پخش شده است. در هم رفته است.
چیزی صورتم را قلقلک می دهد.نسیمی می وزد . قطره اشکی بر گونه ام خشک می شود.
چشمانم را می بندم. پلکانم را به هم می سایم . چشمانم را بازمی کنم. پنجره باز است. باد می وزد. باران می بارد. عکس پدر به جای صورت ِ ماه است. دلتنگ می شوم . اشکی از چشم ام می افتد اما می خندم . ماه به من ؛ نه ! پدر به من لبخند می زند. می گوید :"تو بمان. جای من خوب است . آنها رحم به هیچ کس نمی کنند. خدا در همین نزدیکی هاست. من دیگر راحت تر از همیشه می بینم اش"
چشمانم را می بندم . نمی دانم از کجا ولی می دانم چشمانم را که ببندم پدرم راحت تر به من نزدیک می شود. نوازش دستی را بر صورتم احساس می کنم. دست پدر است. می خندم . می خندم . خدایا شکر که جای پدر خوب است.
از امروز با چشمان بسته پدر را راحت تر می بینم.
پدر دوستت دارم.
....
استاد عزیزم غم آخر شما باشد . روح پدران شاد . فاتحه خواندم ..
درود بر استاد
از صمیم قلب به شما تسلیت میگم
خیلی سخته استاد که ادم پیش عزیزش که داره برای همیشه اونوترک میکنه نباشه
نمیدونم این ها همه هزینه ایست که باید برای ازادی این خاک پرداخت کنیم
کاش من و تو می فهمیدیم هر اومدنی رفتنیه...
تسلیت میگویم آقای معروفی عزیز.
Posted by: پدرام at August 25, 2009 4:50 PMآقای معروفی عزیز تسلیت می گم.
Posted by: علی حیدری at August 25, 2009 4:44 PMسلام استاد،
در گذشت پدر گرامیتان را صمیمانه تسلیت میگویم.
من را در غمت شریک بدانید.
ماهایی که دوریم نه مردن عزیزان را درست و آنطور که باید حس میکنیم نه زنده بودن عزیزان دور از ما را ..روح پدرتان شاد و در آرامش ابدی و خدا به شما و خانواده صبر بدهد
Posted by: دختر همسایه at August 25, 2009 3:45 PMمتاسفام
خصوصن این دوری آزردهنده ترش می کنه
کاش می شد که این جا باشید
تسلیت مارابپذیرید استاد.
درود بر مردی که فرزندی چون شما به جا گذاشت.
سلام.
((پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ))
آقای معروفی عزیزم ..
می گویند مرگ پدر و مادر ارثیه ء بچه هاست ...
به نظر من نفرت انگیزتر از این حرف وجود ندارد؟....
خیلی متاسفم ...
تسلیت مرا بپذیرید ..
روحشان قرین شادی ...
آقای معروفی عزیز
درگذشت پدر گرامیتان را تسلیت می گویم.
Posted by: پونه ابدالی at August 25, 2009 2:50 PMدر این شرایط که همه داغدار کشور و عزیزان شهید هستیم فزونی داغی شخصی باری است بر انبوه بارهای غیر قابل تحمل.
از صمیم قبل تسلیت می گویم. روحش شاد.
:|
Posted by: sara at August 25, 2009 2:37 PMدوست خیلی عزیزم جناب آقای عباس معروفی.
به درستی آگاهی که دو برادر و یک برادر زاده را همه با هم از دست دادم. به عنوان کسی که به تلخی با غم از دست دادن عزیزان آگاه است در گذشت پدر بزرگوارتان را تسلیت می گویم. به شما و به حیدر عزیز در هر کجا که هست تسلیت می گویم. روزگاری که برادرانم را از دست داده بودم و به ایران آمدم و در دفتر گردون به یکی از برادر زاده هایم که عاشق شعر خانم ساری بود حال دادی و این شاعر خوب را دید هیچ وقت فراموشم نمی شود و تا ابد این مهربانی ها در کاکل خاطر من است. در میان همه ی گفته ها و نوشته ها در آن روزگار تلخ تر از زهر، مضاف بر خانم بدری ساعدی، نوشته ی استاد بزرگم بهمن فرسی را در آن بحران روحی باید برای شما هم تکرار کنم که برایم نوشته بود این چیزها یعنی مرگ عزیزان " سر راه آدمیزاد است" با چشمی اشکبار محمود دهقانی
سلام
انگار که محو شده ایم در زمان
انگار که اصلا وجود نداشته ایم
انگار که اصلا زاده نشده ایم
...
وقتی خواندم و دیدم و شنیدیم با خود گفتم ننگتان باد
آنها باید بدانند منفور تر خواهند شد
تسلیت من اگر تسلای خاطر نباشه برای شما ، حضورم مایه ی رنجی به نام خوندن و تایید کامنته.
فقط می خواستم بگم ، شما از همین راه دور ، کاری برای پدرتون می کنید که هیچ کس برای پدرش نمی کنه.
سال های سال، تا زمانی نا معلوم مردم با خوندن آثار شما خدابیامرزی براشون می فرستن.
روحشون شاد. راحت شدن از این هیاهوی ناپاک
سلام استاد
چه دردی دارد که پدر چشم انتظار بر در برود و تو نباشی، تو نیامده باشی. اما توی همه نبودن هایت پدر خیالش راحت بود که از دست این بی رحم ها در امانی. با خیال راحت چشم از دنیا بست. او به امنیت پسرش راضی تر بود تا به ماندنش و نگرانی از فرداهایش. روحش شاد. تسلیت بسیار ... .
جناب معروفی ما رو هم توی غمتون شریک کنید... روحشون شاد
Posted by: فهیم at August 25, 2009 2:08 PMعباس جان، تلخ است. همه چیزمان شده است اشک و گریه. خوب میشویم؛ یا با مرگ يا با زندگی. رواناش شاد باد.
Posted by: داريوش at August 25, 2009 1:53 PMیادش سبز، خاکش سیراب
Posted by: نرگس at August 25, 2009 1:34 PMما هم گریه میکنیم؛ برای پدر، برای مادر و برای خودمان.
Posted by: :: خوابگرد at August 25, 2009 1:20 PMاستاد عزیز می دانم از وقت این شعر گذشته اما بی مناسبت نیست
یادش آباد با پدر روزی
مثل هر روز همسفر بودم
عمق غم ها و غصه هایش را
مثل یک قطره بی خبر بودم
قامت پدر زیر ناداری
رفته رفته داشت خم می شد
کاش یک ره چاره می دیدم
عمر بابا که داشت کم می شد
تسلیت مرا هم بپذیرید
Posted by: داود علیزاده at August 25, 2009 1:20 PMفکر که کردم دیدم همه چیز نوشته بودم یادم نبود
که شاید تنها وسیله ایی هستم برای ابراز تشکر مادربزرگ مرحومم از شما آقای نویسنده
خدا پدر مرحومتان را بیامرزد
تسلیت میگم آقای معروفی عزیز... و برایتان صبر آرزو میکنم. فقط صبر و شاید هم کمی امید به روزهای آینده که بیایید همینجا و برایش فقط گریه کنید.
Posted by: مریم مهتدی at August 25, 2009 1:08 PM
درود
فکر , ندیدن عزیز سخته ....
با تمام وجود تسلیت عرض میکنم .....
حق نگهدار شما
Posted by: حسام at August 25, 2009 1:05 PMسلام استاد.....
روزگار سختی است..... دوری دوستان و عزیزان سختترین جایش هم دقیقا همین قسمت است....
روزگار بهتری را برایتان ارزومندم.... همان روزگاری که پدرتان برای شما ارزومند بود......
خوشحالم که در کنارت هستم. به امید روز رستاخیز. صبر برات میطلبم.
Posted by: Kayvan at August 25, 2009 12:56 PM
بغض روی بغض می ماند در گلوی ما
و امیدوارم که برگردد پدر که رفت و تو برگردی
فیلم زندگیمان دوباره به عقب برگردد
تسلیت بسیار
تسلیت می گم آقای معروفی.
می دانم که این غم ها غم آخرمان نیست که بگویم غم آخرمان باشد.
ما را اگر قابل می دانید در غم آن عزیز شریک بدانید.
روح شاد.
به امید آزادی حقیقی.
دوستدارتان
احسان
باسی جان سلام!
یکماه نمیشود که برادر همسرم در اثر سرطان از دنیا رفته است. این را میگویم که اضافه کنم از دو جملهی"تسلیت میگویم" و "غم آخرتان باشد" بیزارم چرا که هر دو از بار معنایی تهیاند.
ما را در اندوه خود شریک بدانید. امیدوارم خداوند به شما صبر بدهد تا با این غم کنار بیایید. خوب میدانم از دست دادن عزیز آنهم وقتی دور باشی چه دردی دارد...
از صمیم قلب تسلیت عرض می نمایم
ما را هم در غمتان شریک بدانید
خدا بیامرزدشان
سلام استاد
از صمیم قلب تسلیت می گویم.
خدا در غربت به شما صبری چند برابر بدهدو ایشان را رحمت کند.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید.....
تسلیت عرض می کنم.
تسلیت آقای معروفی عزیز
حالا فقط یک مادر دارید. برای او چکار می کنید؟
چه بد که پسر ارشد هستید. چه بد که پسر ارشد تصمیم گیر است. چه بد که باید تصمیم گرفت. چه بد که باید کاری کرد. کاش پدر بود، کنار پسر و مادر عکس شان کنار هم سیب گویان، رنگی با رنگ های گرم.
امیدوارم نشود که بگویید هرچه دیگران یک یک انتظار کشیدند، من نیامدم. هرچه ایران انتظار کشید، من نیامدم. هرچه خودم انتظار کشیدم، نیامدم.
چه پدر نازنینی بود، عکس پسرش توی کیفش بود. قلبم درد گرفت. امیدوارم روحش کنارتان در برلین باشد، در اتاقتان، وقتی چای می خورید، باهم؟
اگر با دل شکسته چشم فروبست تمام نشده است.خون سیاوش نخفت،آه پدران نیز نخواهد خفت.امروز نه آغاز و نه انجام جهان است...تسلیت ما را بپذیرید.
Posted by: سایه at August 25, 2009 11:55 AMسلام.تسليت عرض مي كنم.غم اخرتان باشد.
Posted by: مريم علي اكبري at August 25, 2009 11:29 AMآقای معروفی عزیز، از صمیم قلب بهتون تسلیت می گم. خوش به حال پدرتون که فرزندی مثل شما رو به این سرزمین تقدیم کرده.
Posted by: ندا at August 25, 2009 11:02 AMتسلیت می گم آقای معروفی، ان شاالله که اینها بروند و همه به کشور برگردند تا هیچ کس به بهانه ی بودن این آقایان، شب و روز دلتنگ پدر و مادر نباشد
Posted by: سعید مهرپویا at August 25, 2009 10:55 AMبه جای همه گریه میکنم ولی تا اینها هستند برنگرد!
دردت به تمام لحظه ها باریده
خورشید بدون تو خوابیده
ای کاش پرنده ها برنگردند
حالا که بهار هم گندیده
(بداهه اومد، تقدیم شما، این بهار هم گندیده باید تا سال دیگه صبر کرد.)
فرشته ی بی همتای من
در آرزوی دیدارت
به فردوس خانه می کشم
پای طوبا به انتظارت نشسته ام بیا!
باسی عزیزم
در اندوهت شریکم
چند خط بالا را برای عزیزی که از دست داده بودم نوشتم
امروز به تو و روح پدر هدیه می کنم.
سلام
لیلا
سورین، هومان، الهه، فاطمه زنده بودی، سید محمد مرکبیان، کیان، نقره داغ، moghim و سایر دوستداران استاد معروفی عزیز که اینجا را میخوانند را دعوت به اطلاع رسانی این اقدام همگانی میکنم. پیشنهاد استاد معروفی را به گوش همه برسانید. همه پنجشنبه شعر عقاب را در سایتها و وبلاگهایمان بگذاریم.
Posted by: میم. قاف at August 25, 2009 10:37 AMعباس جان ، در غمت شریکیم...
کیوان ( و دیگر دوستانت در اسن)
Posted by: کیوان at August 25, 2009 10:35 AMاستاد ِ عزیزم میدانم وقت ِ این حرفها نیست ولی گفتم شاید با این حال و هوائی که دارید فرصتش را نداشته باشید که پستی درباره ی اقدام پنجشنبه درسایتتان بگذارید. من خودم تا جائی که توانستم به خوانندگان سایتتان اطلاع دادم از بقیه ی دوستان هم خواهش میکنم که اطلاع رسانی کنند.
پنجشنبه همه با هم شعر عقاب خانلری را در وبلاگهایمان میگذاریم:
شعر عقاب: http://persianpoem.blogfa.com/post-40.aspx
متاسفم
و فقط تسلیت...
جناب آقاي معروفي تسليت من را بابت اين واقعه بپذيريد و چيزي نميتوانم بگويم جز آن چه شيخ اجل ميگويد: طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن/ که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی
Posted by: محمدحسن شهسواري at August 25, 2009 10:15 AMبسیار متاسفام آقای معروفی. تسلای مرا پذیرا باشید. این زخمها از یاد ما هم نمی رود. بروم ببینم با این بغض چه می شود کرد.
Posted by: حامد اسماعیلیون at August 25, 2009 10:11 AMتسلیت می گم متاسفم از اینکه نتونستید پیشش باشید
Posted by: وحید at August 25, 2009 10:10 AM
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
...
درود
نمی دانم چه می شود گفت در رفتن پدر...
تنها برایتان آرزوی شکیبایی می کنم و برای ایشان همسفره گی بهشت پروردگار یکتا...
.
سلام عباس جان، در گذشت پدر نازنین ات را تسلیت میگویم. من را در غمت شریک بدان. اسد
Posted by: بیلی و من at August 25, 2009 9:19 AMدر غمت شریکم، عزیز.
Posted by: شهاب مقربین at August 25, 2009 9:10 AMدارم کم میاورم از این همه غم!
... خدایش بیامرزد/
(آره، فقط گریه...)
Posted by: سروش رهگذر at August 25, 2009 8:51 AMتسلیت می گویم آقای معروفی . امید که بزودی بتوانید بر مزارش حاضر شوید . امید که ما هزینه هایی که متحمل می شوید را فراموش نکنیم . به امید آزادی
Posted by: شاهو at August 25, 2009 8:50 AMمتاسفم............
Posted by: fafa at August 25, 2009 8:41 AMمن هم نبودم كه پدرم رفت
دلم دوباره مي گيرد
برايش گريه مي كنم
و براي لحظه هاي ِ سخت ِ شما
ميان فاصله ها هميشه گريستن سخت است
من رو در اين درد ِ بزرگ شريك بدونيد !
روحشون شاد
او در شما، در سمفونی مردگان ، در حضور خلوت انس، در ... زنده است.
چه خوب زندگی کرد.
یادشان همیشه گرامی باد
تسلیت عرض می کنم
برایتان آرزوی صبر و آرامش می کنم
(اشک ریزان)
روانش شاد...
خدایا به حق دل زجر کشیده از دوری فرزندش ,بساط این ظالمان رو جمع کن.
خدایش بیامرزاد.
عباس جان سلام.
تسلیت عرض میکنم.
روحشان شاد و یادشان همیشگی باد.
برایت صبوری آرزو میکنم دوست عزیز.
سعید از برلین.
تسليت عرض مي کنم آقاي معروفي نازنين. دوري از مزار عزيزان... دوري از عزيزان...
Posted by: رضا ولي زاده at August 25, 2009 7:36 AM