August 22, 2009

یکشنبه‌ها کارگاه داستان

.
روزگاری نه چندان دور در ایران نشریات ادبی و حتا روزنامه‌ها با چاپ داستان کوتاه نبض ادبیات داستانی را می‌گرفتند و به موازات آن خوانندگان و منتقدان ادبی از کم و کیف آن آگاه می‌شدند. در چند سال اخیر که نشریات ادبی قلع و قمع شده و راهی برای عرضه‌ی آثار داستانی وجود ندارد، میدانی هم نیست تا داستان‌نویسان جوان فرصتی برای ارائه‌ی داستان‌های خود داشته باشند. می‌نویسند و نمی‌دانند کجای کارند.
بی‌شک نشریات هر کشوری فضایی برای استعدادهای تازه ایجاد می‌کنند تا خوانندگان با یک یا چند نام آشنا شوند. این امکان به‌کلی در ایران موجود نیست و با این وضع ادبیات داستانی و خلاقه در سال‌های آینده آسیب خواهید دید. گرچه برخی سایت‌ها و وبلاگ‌ها به چنین کاری مبادرت می‌ورزند و اینجا و آنجا گاهی داستان نونویسند‌‌ه‌ای انتشار می‌یابد، و نیز گاهی مسابقه‌ی ادبی برگزار می‌شود، اما اینترنت و رسانه‌ی مجازی هنوز به آن صورت فراگیر نشده است.
با این همه اگر اینترنت فراگیر شود،مانع از حضور نشریات ادبی کاغذی نخواهد بود، چنانچه در کشورهای اروپایی بالاترین امکان اینترنتی و سایت‌ها و رسانه‌های مجازی فعالند، اما نه تنها از تعداد نشریات ادبی و فرهنگی کاسته نشده، بلکه بر تعداد آنها افزوده هم می‌شود.
جدا از سیاست و جنگ قدرت و سیاست‌گذاری کشورداری و مسایل اقتصادی و اجتماعی، ادبیات و فرهنگ باید نفس بکشد. به‌عنوان مثال هر اتفاقی در هر کشوری بیفتد، درختکاری را نمی‌توان پشت گوش انداخت. حتا اگر جنگ باشد، عده‌ای در زمین‌ خدا درخت می‌کارند تا حداقلی از نشانه‌ی زندگی را بجا گذارند. این سال‌ها و این روزها مسئولان سیاسی و مسئولان فرهنگی کشور نشان داده‌اند که ادبیات خلاقه اصلاً در سیاست‌گذاری‌هاشان وجود خارجی ندارد. توقیف فله‌ای مطبوعات، قلع و قمع مراکز فرهنگی و ادبی، در محاق ماندن بیش از چهار هزار کتاب در اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد، ورشکستگی صنعت نشر بر اثر سیاست سانسور و کاغذ، و برچیده‌ شدن تمامی میدان‌های ادبیات خلاقه، فضایی به‌وجود آورده که نویسندگان به‌ویژه نویسندگان جوان هیچ چشم‌اندازی برای عرضه‌ی آثار و به عرصه رسیدن ندارند.
درست در چنین وضعی است که رسانه‌های مجازی و سایت‌ها می‌توانند به کمک جامعه و نویسندگان برخیزند و فضایی برای کشف و پرورش استعدادها و نیز فرصتی برای رقابت‌های خلاق فراهم سازند.
"
زمانه" در طول سه سال گذشته از آغاز تا امروز یکی از دغدغه‌هایش ادبیات خلاقه بوده است. با توجه به این که هر نویسنده‌ و هر کسی که به تولید ادبیات خلاقه می‌پردازد یک نفر محسوب نمی‌شود، بلکه یک طیف است و یکی از همکاران بالقوه‌ی ما به ‌حساب می‌آید که گروه یا حلقه‌ای از مخاطبان و شنوندگان و خوانندگان را علاقمند می‌سازد. "زمانه" همواره صفحات متعددی برای ادبیات و ادبیات خلاقه داشته است.
توجه به ادبیات داستانی و ادبیات خلاقه در سال ۲۰۰۸ یک جریان ادبی خوب و سازنده به‌وجود آورد که دستاوردش بر پایی مسابقه‌ی "قلم زرین زمانه" بود. مسابقه‌ای که حدود پانصد داستان برای ایران به ارمغان آورد. مسابقه‌ای که برای ادبیات ایران بیش از چهل داستان برگزیده به یادگار گذاشت.
برای رسیدن به وضعیت مطلوب باید سعی و تلاش کرد و نیز باید زمینه‌ها را فراهم ساخت. در همین فرصت من سعی می‌کنم با سردبیر "زمانه" حرف بزنم تا چنین فضایی را برای جوانان ایرانی، برای استعدادهای تازه، برای کشف خلاقیت‌های ادبی ایجاد کند که بتوانیم در سال جاری مثلاً تا نوروز تأثیری هرچند کوچک در ادبیات ایران ستمدیده داشته باشیم.
نظیر حاصلی که در سه سال گذشته به دست آمد، این بار با نگاه به تجربه‌ی گذشته کمی سنجیده‌تر و از لحاظ کیفی بالاتر تلاش کنیم که با همکاری و همراهی نویسندگان وقتی به پشت سر برمی‌گردیم، بتوانیم به حاصل کارمان لبخند بزنیم و به آن ببالیم.
بنابراین:
یک: روزهای یکشنبه از این پس هر هفته یک داستان کوتاه از نویسندگان جوان را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهم.
دو: هر هفته یک یا دو داستان برگزیده را در سایت "زمانه" منتشر می‌کنیم.
سه:  به مرور میدان و فضای مسابقه‌ی "قلم زرین زمانه" را در رادیو زمانه آماده می‌کنیم.
چهار: بیرون از مسایل سیاسی و اجتماعی و کشمکش‌های جاری کشور،ما به شکل پیگیر از درختکاری غافل نمی‌شویم تا در چشم‌انداز سرسبز ادبیات خلاقه اثری از خود بجا گذاریم. بالطبع، خاستگاه ادبیات خلاقه همین اجتماع و همین رویدادهاست و آثار ادبی رنگ و بوی زمانه‌ی خود را بر رخسار خواهد داشت.
پنج:  تلاش می‌کنیم آثار برگزیده و زُبده‌ی این کاشفان فروتن خلاق را منتشر سازیم.
شش: زمانه را رسانه‌ی نویسندگان ایران خواهیم کرد.
هفت: فرهنگ‌سازی نیازمند میدان و آموزش است. این فضا را خواهیم ساخت.

از نویسندگان، بخصوص نویسندگان جوان دعوت می‌کنم که داستان‌های کوتاه خود را برای ما ارسال کنند و در عنوان ایمیل بنویسند: «کارگاه داستان».
 نشانی info@radiozamaneh.com
فقط به داستانهايی که به نشانی زمانه ارسال شود پاسخ خواهم داد.
@ August 22, 2009 4:33 AM | TrackBack
Comments

salam
hese latifi darin az khondane neveshtehaton lezat bordam

Posted by: aram at January 15, 2010 5:19 PM

کمی بیشتر توضیح بدهید در مورد این برنامه ممنون اها راستی لینک صفحه داستان زمانه هم اگر بگذارید بیشتر ممنون میشم

Posted by: بهشب at October 19, 2009 1:07 PM

سلام
چند روز پیش داستانی برایتان فرستادم که در صورت امکان در رادیو زمانه منتشر شود. ممنون می شوم اگر از طریق ایمیلم به من خبر بدهید آیا داستان به دستتان رسیده یا نه....با سپاس آذرآیین
-----------------
سلام
داستان رسيد، ولی ممکن است کمی کوتاهش کنيد که در شش دقيقه بشود آن را خواند؟

Posted by: قباد آذرآیین at October 13, 2009 8:37 PM

سلام

بسیار از راهنمایی تان سپاسگزارم .
در آینده ای نه چندان دور مسافری در راه خواهم داشت. که به اطلاعتون خواهم رسوند. از محبت سخاوت مندانه تان نهایت تشکر را دارم.

خط که مسیر نمی بود باید چراغی افروخت...
دوستدار جاودان شما الناز

Posted by: الناز at October 8, 2009 10:57 AM

سلام استاد مهربان
من موفق نشدم کتاب پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت را در ایران بدست بیاورم. لطفا اگر مقدور است راهنمایی ام کنید.راستی در ایران کتابی تحت عنوان داستان همشهری که ماهنامه است منتشر می شه که واقعا اسم شما توش خالیه. . .
تو این رخوت زدگی پیکر داستان. اینم خودش غنیمته.
امید هر دفعه یه جور خودشو نشون میده، این بار یه وبلاگه و حوصله ی مردی دور و دردمند...

دوستتون دارم.
-----------------------------
سلام الناز عزيز
کتاب پيکر فرهاد فقط در ايران پيدا ميشه، و فريدون در آلمان
اگر مسافری از آلمان داشتيد خبرم کنيد

Posted by: الناز at October 5, 2009 7:37 PM

استاد مهربان. سلام. چندی است که تهران و آدم هایش بی صدا شده اند. نه آنکه صدایی نباشد. همه چیز نجوایی است محزون ، شاید به گوش کسی برسد و شاید هم نه. مطلبتان را در مورد دهه شصتی ها خواندم. من هم از این دهه آمده ام. . . و خدا می داند چه قدر نگاه و اشاره وقاحت بار ، روی معتقدتمان انگشت گذاشته و ما را ملعبه می کند. خوشحالم که شما اراده و امید را ته نگاهمان می خوانید. حالا می فهمم فروغ چرا می پرسید: چرا مرا همیشه ته دریا نگاه می داری...
به امید آنکه هزاران ماهی شاداب دریاچه های خشکیده ی این شهر محنت زده را بارور کند.
کسی چه می داند شاید پس ازین سال بلوا سالی دگر خوش باشد
الناز همیشه دوسستتان خواهد داشت
----------------------
ممنونم از لطف شما

Posted by: elnaz at October 2, 2009 6:22 PM

سلام من تازه شما را یافتم و تمام تلاشم را می کنم تا عضو همیشگی شما باشم. به همه ما کمک کنید و هیچ وقت خسته نشوید.

Posted by: سحر فیروزکوهی at September 23, 2009 9:54 AM

سلام آقای معروفی.من امیرهستم چندوقت پیش باشماتماس داشتم راهنمایی هایی کردیدآقای معروفی من فکر میکنم انسان تادرد راباپوست گوشت واستخوان خود حس نکند تاکارد به استخوانش نرسیده نمیتواندبنویسدیعنی درد ومساله هستی شناسی باشد ولی یک نبوغ عالی میخادتاانسان مسایلش راعام جلوه دهد وازوضعیتش فراتر برود و خروج یارهایی ازوضعیت تراژیک را درقالب داستان ارایه بدهد زیرا نویسنده قصدداردجهانی هرچندداستانی بنویسدپس خودویران شده است که میسازدواین یعنی ویرانی.حقیقتا خیلی دلم میخاددرکلاسای داستان نویسی شرکت کنم ولی اول اینکه شهری که توش هستم ازاین خبرانیس دیگراینکه فکرمیکنم فقط برا شروع خوبن مهم داشن دلیل راهه و تواضع وصداقته

Posted by: امیر at September 17, 2009 9:28 PM

استاد گرامی، دیروز که مصاحبه ی شمارو از بی بی سی دیدم و اشاره به اون شعرتون: آنقدر صیقلت خواهم داد... غزلی سرودم که امیدورام خوشایند باشد:آ
نقدر صیقلت خواهم داد که لباس بر تنت لیز بخورد
آنقدر که لیزی لب هایت روی شعرهایم سر بخورد
دست هایت به شهامت اعتراف ،
سینه ات سترگ و بارانی
آنقدر عاشقانه خواهمت سرود ، که عشق حسرتت را بخورد
گریه ات را شبیه درد می تراشم، سکوتت را به جنس سرب
روی بغضی که می خواهد گیج بخورد
حالا تو پیکر خیالانتم می شوی
پیکر زنی که می ترسد از تندسیش سیلی بخورد

Posted by: elnaz at September 11, 2009 12:04 AM

استاد عزیزم سلام . چند روزی است شبکه ی بی بی سی فارسی مدام تبلیغ برنامه ای را می کند که فردا قرار است پخش کند . برنامه ای که شما در آن حضور دارید . به همه ی دوستانم اطلاع داده ام . شور و شوق عجیبی دارم . یاد روزهای پیش از انتخابات افتادم . چه روزهای شیرینی بود . راستش این روزها فکر می کنم جایی تنفس می کنم که شما در اون هستید . امیدوارم هر جا که هستید سلامت باشید .

Posted by: moghim at September 7, 2009 10:24 PM

مجموعه داستان خنده در پارلمان
نوشته ی مصطفی فلاحیان
توسط نشر افراز منتشر شد.

خنده در پارلمان
مولف: مصطفی فلاحیان
ناشر: افراز
قیمت پشت جلد: 20,000 ریال

http://www.afrazbook.com/tabId-1-b-147.aspx

Posted by: نشر افراز at August 31, 2009 5:46 PM

man aslan az sher oghab va injor mozaghrafat khosham nemiad
ma ye bar engheleb kardib base

Posted by: khoda at August 28, 2009 11:23 PM

دريا هميشه سخاوتمنده
حتي موقع توفان...
مرسي هزار بار

Posted by: فرزاد at August 27, 2009 10:17 AM

سوار شدیم بر پشت عقاب تا ایران را از بالا نظر بیندازیم

Posted by: الهه at August 27, 2009 8:02 AM

استاد جریان شعر عقاب چیه؟؟

Posted by: ashkan at August 25, 2009 3:33 PM

باسی همه ی زندگی من
دلم تنگ شده
ما داریم یک کارهایی می کنیم
الک دست گرفته ایم نخبه جدا می کنیم
من و سورین تنهایی نمی توانیم تو را بر گردانیم خیلی وقت است این را درک کرده ام و به روی خودم نمی آورم

راستی قضیه ی شعر عقاب چیست؟

من سیاسی نیستم فقط عشق معروفی و ادبیاتم
و تا خودت نگویی شعر را نمی گذارم در وب

............


یک سئوال دیگر
از کجا باید بدانم داستانم را خواندی؟


Posted by: فاطمه زنده بودی at August 25, 2009 10:41 AM

روي تنم
مي دوزي
سايه روشني از عشق
با چشمهاي تاريكت
به من خيره نشو
تنم
از سوزن نگاهت
درد مي گيرد!

استاد خوبم سلام
اينجا همه چيز خوب است
اما گاهي صداي ولوله اي ميشنوي. انگار يكي دارد حرف مي زند...
اينجا همه چيز خوب است
اما هنوز هم شايعه است تلفنها چك ميشوند
اينجا همه چيز خوب است
اما همچنان عده اي شكنجه مي شوند؛ جوانها خشمگين اند و مردگان آه مي كشند
اينجا همه چيز خوب است
اين را ديشب توي تلويزيون مي گفتند. ما كه دور از اين مسائليم شايد همه چيز خوبست استادم. شايد.
اين يكماه مثل خوابست
و سال بلوايي زير پوستي در راه. همه اين را پيش بيني مي كنند. نظاميان هنوز دارند آموزش مي بينند. تكليف ما تا چهارسال بعد چه خواهد بود؟!!
(توي پرانتز: واقعا آدمها را احمق فرض مي كنند يا...؟!)
( به قول دكتر زهرا رهنورد: گرگها خوب بدانند در اين ايل غريب/گر پدر مرد تفنگ پدري هست هنوز/گرچه مردان قبيله همگي كشته شدند/ توي گهواره ي چوبي پسري هست هنوز/ آب اگر نيست نترسيد كه در قافله مان/ دل دريايي و چشمان تري هست هنوز...)
(قرار نبود ديگر از سياست بنويسم ولي اوضاع شهر اين روزها واقعا ديدنيست استادم.)

Posted by: سورين at August 25, 2009 7:28 AM

راستی بخشیدی؟؟
من باز هم از شما معذرت می خوام.
امیدوارم ببخشی.
راستی سوال ها به جهنم. اصلاً مهم نیست دیگر.
مهم این است که ببخشی.
مهم این بود که جریان سوال ها را بدانی. حقیقت را.
----------------
همه را خواندم
ممنون

Posted by: سین.کیان at August 24, 2009 10:36 PM

سلام استاد ممنونم به خاطر توجه تون به جوانان ..........
و وقتی که بارشون می گذارید

Posted by: سحر شیر محمدی at August 24, 2009 9:49 PM

سلام جناب معروفی میخواستم از شما بخوام داور مسابقه ی داستان نویسی ما
بشین . البته میدونم داستان ها خیلی ساده و ضعیفن ولی بیشتر شرکت کننده
ها برای اولین بار داستان نوشتن .هیچ کدومشونم تا حالا کارگاه داستان
نویسی و . . . نرفتن .
چند روز بود دنبال 1 داور واسه این که نظرشو راجع به داستان ها بگه می
گشتم تا اینکه بالاخره به شما رسیدم .البته میدونم احتمال اینکه شما هم
قبول کنین خیلی کمه ولی گفتم شاید این 1 بار ما تازه کارها رو هم تحویل
بگیره کسی . ببخشید که وقتتون رو گرفتم . داستان ها همه توی آدرس پایینن
.خیلی خیلی خوشحال میشم اگه سر بزنید . مرسی

http:\\ashkan244.persianblog.ir
--------------------------------
اشکان عزيزم
دور اول را خودتان داوری کنيد، مثلا چند داستان برگزيده را بفرستيد تا من هم نظرم را بگويم.
چون فرصتم برای خواندن همه ی داستان ها کافی نيست

Posted by: ashkan at August 24, 2009 6:29 PM

به این نتیجه رسیدم که شهدای واقعی ، شهدای بی نام و نشان هستند ، شهدایی هستند که کسی حتی از شهید شدنشان هم خبر ندارد ، و کسی برایشان ضریح و محراب و مزار نمی سازد و کسی از بود و نبودشان و حتی زندگی و مرگشان خبر ندارد . سرهنگ جزایری و گروهبان هایش شهدای وقف شده به عمل بودند . عمل در تاریکی در گمنامی ، عمل غرق شده در خود عمل ، و حتی فقط به خاطر خود عمل . مثل آدم هایی نبودند که یک هفته یک ماه یا یک سال در زندان بمانند و موقعی که آزاد شدند ، مدام دم از شکنجه بزنند و از مدم طلبکار بشوند و یا بخواهند رهبری اجتماعی تاریخی و سیاسی مردم را بر عهده بگیرند و بعد شروع کنند به خاطره نویسی با عکس و تفضیلات جای داغ و درفش سازمان امنیت بر روی بدنهایشان و این ها حتی حافظه ی تاریخی و حتی خود تاریخ را به مبارزه طلبیده بودند .
تاریخ زبان سیر حرکت اجتماع و انقلاب درباره ی آنها سکوت کرده بودند . هیچ گروه سیاسی نمی توانست ورقه ی مالکیت سیاسی برای آنها جعل کند . و آنها را از ان خود بداند . اجساد آن ها ، افتخارات آنها و زندگی و مرگ و بعد از مرگ آنها ، قابل مصادره نبود . آن ها در سکوت زیبای خود که زیباتر از همه ی زبان های زنده بود غرق بودند . شهادت آنها کامل تربن و اعتلا یافته ترین شهاد های عالم بود . هیچ معلوم نبود که اجسادشان در کجا دفن شده و استخوان هاشان در کدام گورستان پراکنده است . شاید اجساد آن ها را سوزانده بودند . و شاید اجساد را در مسیل های متروک اطراف تبریز چال کرده بودند ، و آب های بهاری ، در سیلان خود از بالای کوه ها ، از روی استخوان های آهکی رنگ و صیقل زده ی آنها رد می شدند و در منابع آب شهر سرازیر می شدند . شاید مردم شیره ی جان این شهدا را با آبی که می نوشیدند ، جرعه جرعه از گلو پایین می دادند .

Posted by: moghim at August 24, 2009 2:06 PM

به این نتیجه رسیدم که شهدای واقعی ، شهدای بی نام و نشان هستند ، شهدایی هستند که کسی حتی از شهید شدنشان هم خبر ندارد ، و کسی برایشان ضریح و محراب و مزار نمی سازد و کسی از بود و نبودشان و حتی زندگی و مرگشان خبر ندارد . سرهنگ جزایری و گروهبان هایش شهدای وقف شده به عمل بودند . عمل در تاریکی در گمنامی ، عمل غرق شده در خود عمل ، و حتی فقط به خاطر خود عمل . مثل آدم هایی نبودند که یک هفته یک ماه یا یک سال در زندان بمانند و موقعی که آزاد شدند ، مدام دم از شکنجه بزنند و از مدم طلبکار بشوند و یا بخواهند رهبری اجتماعی تاریخی و سیاسی مردم را بر عهده بگیرند و بعد شروع کنند به خاطره نویسی با عکس و تفضیلات جای داغ و درفش سازمان امنیت بر روی بدنهایشان و این ها حتی حافظه ی تاریخی و حتی خود تاریخ را به مبارزه طلبیده بودند .
تاریخ زبان سیر حرکت اجتماع و انقلاب درباره ی آنها سکوت کرده بودند . هیچ گروه سیاسی نمی توانست ورقه ی مالکیت سیاسی برای آنها جعل کند . و آنها را از ان خود بداند . اجساد آن ها ، افتخارات آنها و زندگی و مرگ و بعد از مرگ آنها ، قابل مصادره نبود . آن ها در سکوت زیبای خود که زیباتر از همه ی زبان های زنده بود غرق بودند . شهادت آنها کامل تربن و اعتلا یافته ترین شهاد های عالم بود . هیچ معلوم نبود که اجسادشان در کجا دفن شده و استخوان هاشان در کدام گورستان پراکنده است . شاید اجساد آن ها را سوزانده بودند . و شاید اجساد را در مسیل های متروک اطراف تبریز چال کرده بودند ، و آب های بهاری ، در سیلان خود از بالای کوه ها ، از روی استخوان های آهکی رنگ و صیقل زده ی آنها رد می شدند و در منابع آب شهر سرازیر می شدند . شاید مردم شیره ی جان این شهدا را با آبی که می نوشیدند ، جرعه جرعه از گلو پایین می دادند .
-------------------
محمد عزيزم
زمانی که داستان موری را نوشتم، بيست و چهار سالم بود.
داستان شهيدی که پدر و مادرش مجبور شدند نعشش را از خاک در بياورند و شبانه در حاشيه ی کوهها به خاک بسپارند
من آن را از زبان باسی ده ساله روايت کردم، و با همين ترفند اجازه ی چاپ گرفت. آنها خيال می کردند ده سالگی من مزبوط به زمان شاه است، در حاليکه بحث من شاه و شيخ نبود، بحث من درد آنتيگونه بود که برای برادر کشته شده اش گوری نمی يافت.
از آن زمان بيست و شش سال ديگر گذشت

Posted by: moghim at August 24, 2009 2:05 PM

سلام
حتما اين كارو ميكنم. تشكر به خاطر دعوت ميم. قاف.

Posted by: الميرا at August 24, 2009 1:34 PM

ساكتي استادم؟! جمله اي از خودت نمي گويي اين روزها...

Posted by: سورين at August 24, 2009 9:41 AM

استاد معروفی ِ عزیز
سلام
خواهش میکنم که اطلاعیه ای درباره ی اقدام همگانی قرار دادن شعر عقاب در وبلاگها، در پستی جداگانه در سایتتان بگذارید. نوشته های شما خواننده و طرفداران زیادی دارد. بعلاوه اینکه مطالبی که مینویسید اغلب در سایتهای خبری هم آورده میشوند و درموردشان در سایتهایی نظیر بالاترین هم صحبت میشود. اگر این مطلب به بالاترین برده شود، اکثر بلاگرها اقدام خواهند کرد...
من همه ی تلاشم را از دیروز در انتشار این خبر بکار گرفته ام و امیدوارم بقیه ی دوستان هم اقدام کنند.
با سپاس و مهر...

Posted by: میم. قاف at August 24, 2009 7:15 AM

MOTEASEFAM KE SHERAMO FARSI NEMITUNAM BENEVISAM:
ESMAIL KE SHAVAM
PEDARAM MA RA NEMIKOSHAD
ANGAH JAVDANE KHAHAM SHOD
VA PADARAM RA KHAHAM KOSHT...
MAN MONTAZERE NAZARAT SHOMA KHAHAM MAND.

Posted by: FATEMEH at August 24, 2009 3:37 AM

سلام استاد عزیز.

من داستانی فرستادم اما آن داستان به زودی در کتابی منتشر خواهد شد .
تکلیف چیست؟ داستان دیگری بفرستم؟
البته یک داستان مخصوص ِ شما در فکر دارم. آن را خواهم نوشت و خواهم فرستاد. فقط امیدوارم کم نیاورم . نمی آورم به امید خدا.
بامهر
سید محمد مرکبیان

پی نوشت: امروز داستان آخرین نسل برتر را بار دیگر خواندم . یاد شما بودم .
- دعا می کنم استاد. برای ایران دعا می کنم همیشه.
--------------------------
سلام محمد جان
اشکالی نیست که در کتاب منتشر می شود

Posted by: سید محمد مرکبیان at August 23, 2009 10:30 PM

مرسی ،شوق نوشتنی موقع خوندن این مطلب در من پیدا شد....
واقعا که دوست داشتنی هستید آفای معروفی عزیزم

Posted by: mahsa at August 23, 2009 9:30 PM

استاد كارگاه داستانتون هم مسلمن مثل آموزشهاي داستان نويسي مفيد و بي چشم داشته.من يكجا كلاس مي رفتم با شهريه خيلي گرون.سر فصلها همينها بود با اين فرق كه طرف نميتونست به اين خوبي مطلب رو بيان كنه.باز هم ممنون

Posted by: هومان at August 23, 2009 9:06 PM

در کشوری که فقط دولت اجازه ی حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید
"دکتر شریعتی"

Posted by: nazila at August 23, 2009 8:17 PM

استاد نميدونيد چقدر خوشحال شدم وقتي گفتيد توي وبلاگم چرخي زديد. ممنون. هر چند كه هيچ اظهار نظري نكرديد. البته من خودمو قابل اظهار نظر شما هم نميدونم. ميدونم هنوز كوچيك تر از اين حرفهام

Posted by: هومان at August 23, 2009 8:16 PM

سلام استاد!

" قاصدك " را هنوز توي مشتم نگه داشتم تا شما بياييد و آرزو كنيد ...
منتظر حضور سبزتان مي مانم تا با قدومتان كلبه فقيرانه ئ ما را روشن نماييد.

Posted by: ميثم-وكيل at August 23, 2009 7:47 PM

سلام استاد
هرچی سعی کردم player رادیو زمانه فعال نشد که نشد... دیگه حتی صفحه اول سایت زمانه هم باز نمیشه ....تو رو خدا یه فکری هم به حال این فیلترینگ شدید سایت زمانه کنید ...

Posted by: الهه علیزاده at August 23, 2009 7:24 PM

سلام استاد
من یک جوجه نویسنده هستم . شایدم کوچولو تر. مدت هاست که دلم می خواد پوسته تخم را بشکنم نمی شه. به کمک یک استاد نیاز دارم .
من یک بار برای شما در داستان فرستادم. اما برگشت خورد. استاد یک داستان براتون می فرستم به همین ایمیل ولی خواهشا بخونیدو به شکل واقعی

با تشکر پریا

Posted by: pariayegane at August 23, 2009 7:23 PM

خسته نشو از آمدنم دلم تنگ می شود باسی جان

Posted by: فاطمه زنده بودی at August 23, 2009 7:02 PM

سلام
ستودنی است کارتان
فقط
می ماند یک سوال
داستان اگر در وبلاگ یا سایتی قبلا منتشر شده باشد تکلیفش چیست؟
بیشتر مدنظرم وبلاگهاست. وبلاگهای شخصی وگروهی.
----------------
در وبلاگ اشکالی ندارد

Posted by: الهه at August 23, 2009 5:06 PM

پاسخ را گرفتم . بد نبود.روزگاری که کبک حزب توده خروس می خواند کسی از احسان طبری پرسیده بود حرف های آقای کیانوری دبیر کل حزب شما را قانع کرد؟ طبری گفته بود: نه. من را مجاب کرد. بعدها به جای کیلوئی ، تنی و خرواری حرف می زنیم. اوف ویدر زی هن.

Posted by: ابوالفضل سقائی at August 23, 2009 3:03 PM

جواب خیلی جالبی دادید .
استاد
می دهم یک کاریش بکنند .

Posted by: نقره داغ at August 23, 2009 2:00 PM

خبر فوری: جعفر ابراهیمی معلم در بند چند هفته پیش به بند 209 اوین منتقل شد. علیرغم داشتن روحیه بالا و امیدواری به آینده حال جسمی او به هیچ عنوان مساعد نیست. به دلیل فشارهای روحی و عصبی وی هم اکنون از ناحیه پای راست دچار مشکل و لنگش پا شده است. اعتراض وی به مسئولین زندان اوین تنها این جواب را داشته که حمله عصبی است و طبیعی است.
هر چند روز یکبار نیز وی دچار حنله عصبی و مشکل در تنفس می شود که پزشکان زندان تنها به دادن قرص آرامبخش به وی اکتفا می کنند.
لازم به ذکر است وی بیش از همه دلتنگ شاگدانش است.

Posted by: منبع آگاه at August 23, 2009 10:49 AM

سلام...باسی خوب من
و خوشحالم که همیشه خوبی هایت را می پراکنی..چقدر دلتنگ کارگاههای دیر وقتم..چقدر...
شاد باشی و شادی افزا در زمانه ای که شادی فقط حرف است.

Posted by: ماه at August 23, 2009 10:37 AM

استاد عزیزم
من در وبلاگم دعوتنامه ای گذاشتم. قرار همان پنجشنبه. پنجم شهریور ماه.
-----------------------
روز پنجشنبه با عقاب خانلری همه با هم

Posted by: میم. قاف at August 23, 2009 9:39 AM

استاد عزیزم
حتما هر کاری که از دستم ساخته باشد انجام خواهم داد. از بقیه ی دوستان هم دعوت خواهم کرد. روز پنجشنبه هم گزینه ی مناسبی است. فقط کاش قبلش شما هم اطلاعیه ای در این مورد در وبلاگتان بگذارید.
پس روز پنجشنبه همه با شعر "عقاب" خانلری به روز خواهیم کرد...
سپاس

Posted by: میم. قاف at August 23, 2009 9:09 AM

درود
من میخواستم بدونم اجازه دارم که متن دست نوشته های شما رو برای نشریه ی ادبی نویسار که توسط انجمن ادبی دانشگاه بوعلی سینا چاپ میشه ودر شهر همدان توزیع میشه بفرستم البته با ذکر منبع؟
---------------
بفرستید
ممنون

Posted by: ملیحه at August 23, 2009 7:38 AM

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد ((سيدمهدي موسوي))

استادم يعني از امروز كارگاه هاي داستاننويسي آغاز ميشوند؟ راستي استادم ما داريم دنبال حلقه مي گرديم... براي بازي مان. شايد بشود همه ي جوانها را دست به دست داد. شايد دور ايران حلقه اي بسازيم به نشان عشق. به نشان محافظت... و منتظر مي مانيم تا تو بيايي؛ روي قله بايستي. يا در مركز حلقه...
فكر مي كنم نيروي از دست رفته ام را باز مي يابم. با تو... با دوستاني كه تازه يافته ام. به قول فاطمه زنده بودي ديگر چه كسي مي تواند خوشبختي را از آغوشم بيرون بكشد؟!
(من فرستادم داستانم را. وبلاگم هم حقير است اما اگرشد قدم رنجه كن.)
-------------------
حلقه ی ادبی را بسازید
من هم گوشه ای می ایستم کنارتان

Posted by: سورين at August 23, 2009 7:05 AM

با اینکه داریوش جوی را شاملو به اندازه ی دو تخم چشمش دوست می داشت کسی در مورد مطلبی در ایرانشهر گله کرده بود. شاملو گفته بود: "خب من که دیگه سردبیر نیستم".
عباس معروفی در پاسخ این پرسش :
رادیو زمانه یک رادیوی استعماری است که دنباله رو بر پائی کمپائی هند شرقی هلند در ایران است. من .... ...... را از ته دل دوست می دارم. اما رادیو زمانه آوردگاه ورشکستگان به تقصیر است که .... در آنجا نمی گنجد اگر ..... است که من می شناسم. حرف ها زیباست. پرسش ها زیباست. نویسندگان پرسش ها هم زیبایند. نویسنده گان زیبائی آنجا هستند. زندگی پر خرج شده. آرزوها و همه و همه . .... ...... ..... دیگری است که فقط دل در گرو ایران دارد. البته مختارید . فی امان الله :
-----------------------------

فرموده اند:

پس يه راديو خوب معرفی کن لطفا
رسانه ملی چطوره؟

عرض می کنم:

همین وبلاگ نویسنده سمفونی مردگان. خانه ی هدایت رسانه ی ملی است. وگر نه همه خوب می دانیم رسانه ملی ای در کار نیست. چه کشکی؟ چه پشمی؟ به رسانه های ملی در زندان ها از همه روزنه ها دارند تجاوز می کنند ؟؟؟؟؟!!!!!..... رادیو زمانه می خواهد یار دبستانی من و تو باشد؟..... بگذار بیایند و التماس کنند که حرفی بگوئی. نه آنکه با نام تو بگویند: ببینید، استعمار حق دارد. همه ی نخبگان با ماست.... ولی توی گور خوانده اند..... باسی را نمی شناسند..... باسی از خود ماست..... پیروزی او دربست بهروزی ماست.... و در آن هنگام است.... که من آن بوسه ی تو خواهم بود.... باسی فرزند سر سخت ترین نکته گیرها و گیر بده های ایران ، سنگسر است. عباس دوستت دارم. این حرف های من است. کسی که از ته دل تو را دوست دارد. روزی ، روزگاری، اگر عمری بود، باهات حرف هائی از استعمار بگم که ...... عباس روزی که بدانی چه خنجرهای زهر آگینی به نام دوست در اروپا در کنار انسانند ... آن روز می دانی دردم چیست..... روزی حزب اللهی ها کتکت زدند. افسانه فریاد زده بود: آهای هوار نویسنده مملکت را دارند لت و پار می کنند. ... گویا " ولو" نارنجی رنگ داشتی در آن زمان. روزی کومنیست ها در مهد شوخ تر ترین دمکراسی عالم ( اروپا) کتکت زدند..... و کتک این شیفتگان به حقوق بشر را هم خواهی دید..... با پنبه سر می برند..... ارادتمند: نوه یک قربانی استعمار.... یک دیوانه دشت... یا به قول شعرا دشتستان.
------------------------
راديو زمانه که من از آغازش در آن بوده ام، و می دانم که با بودجه پارلمان هلند، يعنی مردم هلند تأمين می شود، شما به عنوان بلندگوی استعمار و هند وتقصير ورشکستگی و هزار فحشی که کيهان تهران براش ساخته استفاده می کنی، چرا نسنجيده حرف کيهان و شريعتمداری را تکرار می کنی؟ آنها هر صدايی را غير از صدای رهبرشان صدای دشمن می شناسند و هزار انگ به آن می بندند. چرا کيلويی حرف می زنی برادر؟
بالاخره همه ی رسانه ها بودجه ای دارند، و اين يکی بودجه اش تميزتر از بقيه است، و مهم هم نيست. مهم اين است که تو بهترين داستان های ايرانيان را آنجا بخوانی


Posted by: ابوالفضل سقائی at August 23, 2009 5:55 AM

سلام
منتظرم اخماتونو بعدِ سیاهه هام به ...

انگار هیچوقت از کار خسته نمی شین
کاش زودتر با زمانه ی شما آشنا می شدم
بخاطر این راه ممنونم
منتظرم باشید
منتظرتون هستم

Posted by: مجید at August 23, 2009 3:07 AM

استاد ببخشيد كه دوباره مزاحم شدم
يكي اينكه آدرس سايت درست نوشته نشده بود با عرض پوزش
دوم اين كه هر چقدر به ارتباط نظري كه زحمت كشيده پاي نظر حقير مرقوم فرموده بوديد با نظر خودم فكر كردم به جايي نرسيدم....
جسارتا منظور حقير از شخصيت هاي داستاني ست و الا در اصل حرفي كه فرموديد هيچ شكي نيست شما داغ دل ادبيات ايراني را نشانه رفتيد
به هر حال ممنونم
با احترام
مهدي پدرام

Posted by: روهان at August 23, 2009 12:54 AM

سلام بزرگوار
به نظر شما ادبيات داستاني ما كمبود شخصيت‌هايي مثل جوكر دارد؟ يا از نبودن بتمن ها رنج مي‌برد؟ لطفن كمكم كنيد....
---------------------------------------
بسياری از ما نيامده و از گرد راه نرسيده ميخوايم شاملو بشيم، و يه شعر نصفه نيمه ميگيم، بقيه شو می زنيم به دود و سيگار.
و بعد هی ميگيم اون وقتا شاملو روزی بيست گرم می کشيد، و بعد می بينيم که فقط مصرف کرده يم و هيچی هم نشده يم. يا فروغ. خيلی ها همه کاری می کنن که فروغ بشن، الا در عمق شعر و ادبيات و کلمه غواصی کردن. فروغ بزرگترين شاعر قرن ماست، زندگی خصوصيش هم به من ربطی نداره. سهم خودش از بودن بوده، نه سهم من و ديگران
ادبيات کار می بره، عمر بايد پاش سوزوند

Posted by: مهدی پدرام at August 23, 2009 12:16 AM

بیایید برای فرار از این واقعیت خود را به دنیای خیالی تصاویر بسپاریم
---------------
باشه

Posted by: دکتر کالیگاری at August 23, 2009 12:01 AM

قلمت را می بوسم استاد عزیزم
من حتما شرکت می کنم

با مهر
سید محمد مرکبیان
-----------------
منتظرم محمد جان
من هم روی ماهت را می بوسم

Posted by: سید محمد مرکبیان at August 22, 2009 10:21 PM

سلام استاد
اینکه نویسنده ی بزرگی مثل شما حامی ادب دوستان جوان هست،مایه ی مباهاته...
از روزی که "سیصد شاخه قلب رنگین" را در کارگاه داستانتون خوندین،دارم همه ی تلاشمو میکنم داستانی به مراتب بهتر بنویسم و همه ی راهنمایی هاتون را هم آویزه ی گوشم کنم...

راستی، من این خبر را زودتر از شما تو وبلاگم بروز کرده بودم ;)

همیشه دوستدارتون:الهه
----------------------
داستان نويسی راه هموار نيست، سربالاييه، پله پله بايد بری بالا و هی بهتر بشی
و اگه خودت رو جدی بگيری، به خودت مغرور نشی، و هميشه فکر کنی که داری ياد می گيری، داستان نويس بسيار خوبی خواهی شد.
کمی تلاش می خواد، و کمی هم بايد ذهنت رو برای داستان تربيت کنی
خلاصه همه چيزو داستان ببين

Posted by: الهه at August 22, 2009 9:43 PM

سلام استاد عزیز
بسیار محبت کردید . مسلما این کارگاه بسیار در ارتقا کار مانقش
خواهد داشت. حتما داستانهایم را ارسال خواهم کرد.

Posted by: behzad at August 22, 2009 9:09 PM

می شود بدون ویرایش فرستاد ؟
اگر نه بدهم از دوستان درونش سرویس بنمایند بعد بفرستیم .
----------------------
هيچوقت دوش نگرفته نرو عروسی

Posted by: نقره داغ at August 22, 2009 8:51 PM

سلام عزیز
بزرگ مهربان
چه خوب ناگفته هایم را شنیدی
و صدایت چه حزن دلنوازی داشت
بیا تنهایی ام را بو کن و
سخاوت دستان عاشقم را در دست بگیر
ای نگاهت طراوت باران
طعم نور
شور مهر
تو با تمام افق های روشن فردا مانوسی و
لحن اندوه را صادقانه می شناسی
مرا به خلوت انس ات بخوان
و برایم شعر را در آینه تفسیر کن
بگذار در برابرت سجده کنم
و سر به مهر عاطفه ات به انتهای خواب سفر کنم.

سلام وممنون که هستید
لیلا
-------------------
سلام ليلای عزيزم
گفتم که
شعرهات بسيار زيباست. زيبا و عميق

Posted by: لیلا at August 22, 2009 8:13 PM

فدای تو باسی جان که آمدی
نگفتی کار شاگردت را پسندیدی یا نه؟
این را امروز نوشته ام و گذاشته ام در کادر درباره ی نویسنده
.......
من حاصل آمیزش آسمان و دریام. دریا بارید یا آسمان؟! ماه حوت بود.ماهی بودم سریدم از رحمی خیس، خاکی شدم. حالا هر روز رو به خلیج فارسی ام می ایستم و برای رحمی که نمی شود لخت شد و سرید درش گریه می کنم.
-----------------------------
در تداوم و استمرار، ادبيات ساخته ميشه
اينو از کسی تا به حال نپرسيده م، هرگز که آيا کار منو خوندين؟ يا پسنديدين؟
تو هم هيچوقت نپرس، فقط به کيفيت بها بده، و کار کن. صد صفحه بخون، يه صفحه بنويس
و مرسی که می نويسی

Posted by: فاطمه زنده بودی at August 22, 2009 7:06 PM

سلام.مرسی.
نمیدونم سر به وب من زدیند یا نه؟
من چشم به راه ام همچنان.
-------------
زدم

Posted by: مجید at August 22, 2009 4:46 PM

راستی عمو عباس! موزیکی که با باز کردن پنجره ی پر حرف دلت پخش می شود.... چیست؟ در ضمن حتمن شعر عقاب را خاهم گذاشت.... مرسی...
------------------------
بارها اينو نوشته م
اين موزيک اسمش آينه در آينه است، از آلبوم آلينا، اثر آهنگساز مشهور معار؛ آروُ پِرت

Posted by: at August 22, 2009 3:35 PM

رادیو زمانه یک رادیوی استعماری است که دنباله رو بر پائی کمپائی هند شرقی هلند در ایران است. من .... ...... را از ته دل دوست می دارم. اما رادیو زمانه آوردگاه ورشکستگان به تقصیر است که .... در آنجا نمی گنجد اگر ..... است که من می شناسم. حرف ها زیباست. پرسش ها زیباست. نویسندگان پرسش ها هم زیبایند. نویسنده گان زیبائی آنجا هستند. زندگی پر خرج شده. آرزوها و همه و همه . .... ...... ..... دیگری است که فقط دل در گرو ایران دارد. البته مختارید . فی امان الله
-----------------------------
پس يه راديو خوب معرفی کن لطفا
رسانه ملی چطوره؟

Posted by: ابو الفضل سقائی at August 22, 2009 1:46 PM

راستی استاد
بخاطر همه ی خوبیهایتان برای جوانان ِ ایران ممنون
زیان قاصر از گفتن مهربانی های شماست که به قدر عالم است...
چقدر این کارتان خوب و دوست داشتنی است...این را که خواندم ذهنم پر شد از انسانیت و مهر. پر شدن از بودن...پر شد از هست...
خواهیم نوشت.

Posted by: میم. قاف at August 22, 2009 1:46 PM

کار فوق العاده ایه استاد. حتا داستان های خودمون هم اگه نقد نشه ، همین دیدن نقد داستان های بقیه کمک می کنه به نکات داستان نویسی توجه کنیم.

جدن ممنون برای این وقتی که قراره به این قضیه اختصاص بدید
--------------------------
ذکات العلم نشره
من شديدا به ذکات اعتقاد دارم.
خوبه که همه ياد بگيريم بی چشمداشتی به احترام جوان ها و تازه نفس ها از جا بلند شيم.
يه قلپ خودت بنوش، يه قلپ بده به ديگران. لذتش لايتناهيه

Posted by: علی ( ذهن ِ آشفته) at August 22, 2009 1:46 PM

درود
استاد عزیز در کامنتهای پست قبلیتان خواندم که بلاگرها را دعوت کرده اید که شعر "عقاب" خانلری را در وبلاگهایشان بگذارند.
من لینکش را میگذارم که همه بخوانند:
http://persianpoem.blogfa.com/post-40.aspx
این که از بلاگرها دعوت شود که به صورت مشترک یک متن یا شعر را در وبلاگشان بگذارند واقعا عالیست و شعر "عقاب" هم بی نظیر است. ولی راستش کمی طولانیست. اگر صلاح میدانید شعری کوتاه تر انتخاب کنید و دعوتتان را علنی تر کنید و ما هم صد در صد همکاری و اطلاع رسانی میکنیم. اگر باز هم به نظرتان "عقاب" خوبست، همان را میگذاریم.
لطفا خبرم کنید از تصمیمتان.
ایام به کامتان باد...
----------------------------
سلام عزيزم
آره می دونم که شعر عقاب طولانيه، ولی فقط اين شعر چنين معنايی توش نهفته است
کاش همه اين کار رو بکنن
تو لطف کن و از طرف من دعوت کن از دوستان
از همه تون متشکرم
به ويژه تو که زحمت کشيدی و پيداش کردی.
من هم می ذارمش توی وبلاگم، مثلاً روز پنجشنبه همه اقدام کنيم. خوبه؟

Posted by: میم. قاف at August 22, 2009 1:41 PM

سلام عباس معرفي عزيز
من رو يادت نميآد، ميدونم.
بعد از خوندن "سمغوني مردگان" اومدم و پيام دادم و از اعتقاد دوستم نسبت به شما( كه گفته بود عباس معرفي جرثومه ي فسادِ) گفتم و شما با ابراز تاسف براي اون دوست متعصب و كوتاه بين، من رو به خوندن "سال بلوا" دعوت كرديد.
خب "سال بلوا" رو هم خوندم.
نه ميخوام خودشيريني كنم و نه غلو.
اما آنچه شما را از تمام نويسندگان مشهور ايراني-هر كس كه داستاني و رماني نوشته- تمييز ميدهد و به اعتقاد من آنها نيز بايد به آن اذعان كنند اين است كه:
"خلق اثري تا اين حد جاودان و موفق كه تمام وجود انسان را فرا ميگيرد و با روح انسان حرف ميزند و درد "زن" را ماهرانه به تصوير ميكشد حال آنكه خالق اثر، جنسيتي مخالف با شخصيت داستان و قشر مورد بررسي دارد، ستودني ست"
در جاي جاي كتاب با تو و نوشا غصه خوردم و در انتها اشك ريختم.
علاقه ي به شما-البته به شخص شما نه جهت گيري فكري و سياسيتان كه كاملا متضاد من است- تا جايي مرا كشاند كه حتي كتابي كه هرگز اجازه ي چاپ نميگيرد( فريدون سه پسر داشت) را هم خواندم.
در كل اينطور بگويم كه:
شيفته ي شما و قلمتان هستم.
اما! حرف ها دارم با تو.
معروفي عزيز قبول كن در عمل به شعار هايت متناقض پيشرفته اي.
مگر تو نبودي كه در "فريدون سه پسر داشت" وهمين "حضور خلوت انس" حرف از اين زدي كه تو غواصي ميكني نه موج سواري؟
پس چه شد؟
اين چه جور غواصيه كه غرق شدي؟ نه! تو غواصي نميكني،
برخلاف گفته ت تو موج سواري، آنهم يك موج سوار ناشي!
خوشبينانه ترين فكري كه ميشه كرد اينه كه تو رو يه موج سوار ناشي معرفي كرد نه يه "ناخداي ماهر"
من با تو حرف ميزنم معرفيِ بزرگ، نه با خوانندگانِ "حضور خلوت انس"
پس نيازي هم نيست كه تعابيري كه ميدانم دركشان ميكني را توضيح دهم!
ما هردو از "لرد و مستر ملكوم" بيزاريم، نيستيم؟
پس چرا ناخواسته (بازهم تاكيد ميكنم در خوشبينانه ترين وضع تفكرم نسبت به شما هستم) پاي آنها را باز كنيم؟
معروفي!
بيا و برگرد، به خودت، به آرمانهايي كه برايش جان ها داده ايم، به وطن پرستي...
باور كن جاي جاي بدنم آتش ميگيرد وقتي حرف تو (ناخواسته!) با حرف گرگ ها(امريكا، انگليس و...) همسو ميشود.
راستي هنوز سر حرفت هستي كه استبداد شاه را برد و شيخ را آورد؟
اگر هستي پس خواهشا اينقدر متناقض نباش،
يعني ميخواهي باور كنم كه تو هم به نورانيت دهه ي 60-چيزي كه بارها و بارها مير حسين از آن سخن گفته- ايمان داري؟
مگر تو نبودي كه هيتلر و صدام و خميني را در يك رديف قرار دادي؟
پس چه شد كه تا اين حد سرسپرده ي زير دست او شدي؟
من اگر ندانم لااقل تو ميداني كه چه نورانيتي داشت دهه ي 60!
قبول كن كه غواصي نميكني!
چون غواص با موج هاي دريا كاري ندارد، راهش را ادامه ميدهد
اما موج سوار، آنهم موج سواري كه سقوط كرده و غرق شده با هر موجي به اين سو و آن سو ميرود
جهت گيري فكري ش تغيير ميكند!
امروز مصلحت است كه به ميرحسين نزديك شويم، فردا كروبي، شايد فردا تر عاشق آرمانهاي خميني!
كسي چه ميداند؟ و اصلا "چه اهميت دارد"؟
گفتي كه نبايد به شعور مردم توهين كرد
پس سر حرفت بمان!
ما خون بدهيم كه چه بشود؟ كه مير حسين بيايد؟ كه بازگرديم به دهه ي نورانيه 60؟
به كدام منبع خبري تكيه ميكني؟ تو كه بهتر از من ميداني كه فارس و بي بي سي هردو منافع خود را دنبال ميكنند و در راستاي اين منافع از هيچ دروغي كوتاهي نميكنند.
نميخواهم ناراحتت كنم عباس عزيز
اما چهره ي سياسي تو و امثال تو كه ما را تنها گذاشته ايد و در شكم سيري براي ما تكليف تعيين ميكنيد بسان شعار نوشتن پشت در توالت است
كدام انقلاب؟ از چه حرف ميزني؟
اگر ماييم كه در اين كشور نفس ميكشيم، اگر ماييم كه براي صلاح خود راي ميدهيم از انقلاب بيزاريم، ميميريم براي مسالمت
تا كي ميخواهيم به ادبيات بيرحم شريعتي تمسك كنيم؟
كاش شريعتي زنده بود تا اين فرهنگي كه در آن زمان كارآمد بود اما در اين زمان مضر و كشنده، اصلاح ميكرد
چرا براي ما از امام صادق و امام باقر نگفت؟ چرا نگفت كه امام حسين(ع) و امام صادق(ع) نور هاي واحدي هستند و ما همانطور كه ادبيات انقلاب را از حسين(ع) ميآموزيم ادبيات سازش و مسالمت را نيز بايد از امام صادق بياموزيم؟
يا بميريم يا بميرانيم؟
تو اين را براي هموطنانت ميخواهي؟
اينكه هرروز جواني را ببيني به خاك و خون كشيده؟
چه فرقي ميكند كه حوزوي باشد يا دانشجو، نظامي باشد يا غير نظامي و يا هركس ديگر؟ ايراني ست مگر نه؟
برگرد معروفي.
به خودت برگرد.
------------------------------
علی عزيزم
سلام.
عجيب است با شروع نامه ات يکباره به پانزده سال پيش پرتاب شدم. و حالا هم به تو می گويم باز زود قضاوت کردی. دو تا رمان دست ارشاد دارم که اگر مجوز بدهند و منتشر شود، توصيه می کنم بخوانی. و بعد داد سخن بدهی.
به من اصرار داری که برگردم. به کجا برگردم؟ برگردم ايران که بروم زندان؟ من حکم دارم و بايد به محض ورود بروم تو. و مگر روانی ام که برگردم زير دست بازجوها؟
شايد هم منظورت از برگشتن به آرمانهای شماست؟ آرمان های من را از زبان ايرج خواندی و ديدی. من ايرجم. پسر ايران که در عمرم حتا يک اعلاميه دستم نگرفتم. پادو هيچ حزب و سازمانی نشدم، اسير دلم بودم و آنچه دلم گفت نوشتم، آن هم با تمام اشک هام و قلبم. من ايرجم. و پرسش مامان را برای تو هم تکرار می کنم؟ ايرج خرابکار مسلح بود؟
و تو فکر می کنی من دنبال ميرحسين راه می افتم؟ من با طناب پوسيده ی خاتمی به آسمان نرفتم که حالا با ريسمان نخ نمای احمدی نژادی که براش سينه چاک می کنی به چاه بروم. و اين را هم می دانی که دهه ی شصت با اينکه هنوز غبار جنگ بر سر شهر سايه انداخته بود، ولی آدينه ای بود، گردونی بود، دنيای سخنی بود، و خيلی چيزها بود. الان بجای همه ی اين نشريات و کتابهای قلع و قمع شده، جنده خانه ها و شيره کش خانه ها برقرار است، و نشريات فانوسی بر سر درشان حتا پت پت نمی کند.
اگر به جنبش سبز اميد بسته ام به اين خاطر است که مردم چنين خواسته اند، و براش جان داده اند، و حتا ميرحسين دهه شصتی را تطهير کرده اند و پذيرفته اند که اين يار امام شان رهبری شان کند، و من کسی را حالا بهتر از او نمی شناسم که به مردم معرفی کنم.
دکتر سامی را که هيچکس مسلمان تر و صادق تر از او نبود همان سال ها به طرز فجيعی کشتند. قاتل، جمجمه ی دکتر سامی را شکسته بود و مغزش را مثل سوپ به هم زده بود، بعد هم گفتند که قاتل در اهواز در يک حمام خود را به دار آويخت.
انگار کسی نمی داند که قاتل بعدها رييس جمهور شد تا با تقلب گسترده ملت را نقره داغ کند و با زور بر مردم حکم براند و بهشان بخندد.
حالا برگردم؟
شايد بهتر است رمان های تازه ام را بخوانی. بعد با هم حرف می زنيم. اگر البته اجازه ی نشر بگيرد در اين مملکت همه جاش تعطيل.
اگر هم مجوز نگرفت، به جهنم. همين جا منتشرش می کنم.
آخر حالا چاپخانه ی بسيار خوبی دارم که هفته ای يک کتاب در آن چاپ می کنم.

Posted by: ali at August 22, 2009 1:30 PM

اولین کتابخانه تخصصی مجازی ادبیات داستانی راه اندازی شد.
منتظر حضور سبزتان.
free-ebook.blogfa.com

Posted by: کتابخانه تخصصی مجازی ادبیات داستانی at August 22, 2009 12:51 PM

درود بر دستی که می نگارد ...
" ادبیات مثل غواصی زیر آبهاست "

Posted by: lمهشید at August 22, 2009 12:37 PM


روزی پنج بار سر می زنم به وبلاگ تو به وبلاگ خودم.
اما هر بار قوز تر می شوم. که تو نیامدی به مهمانیم.
که من می آیم و تو نمی آیی. شاید نخواهی رفت و آمد کنیم در منزل هم و من پرویی می کنم و باز می آیم اگر نمی خواهی این رفت وآمد را بگو.

Posted by: at August 22, 2009 12:33 PM

نه براي سلام گرمي آمده ام. و نه حتي حالت چطور است خشك و خالي اي...
مدت ها بود به دريا موسوي سر نزده بودم... به دلايلي .... سرغش آمده ام.. پاي حرف هاي مهمي در ميان است كه بايد به او بگويم.. توي وبلاگ خودش نظرخواهي ندارد.... شانسي يكي از لينك هايش را باز كردم ... لينكي كه مرا ياد سنفوني مردگان نيانداخت... ميخواهم بپرسم... از دريا خبر داري؟؟
ميتواني آدرس مرا به او بدهي ..؟؟‌با او كار دارم...
حرف دارم...
خدا كند بي جواب نمانم... حتي اگر اين جواب.. نه باشد... نه. و خبر نداشتن..
----------------------
دريا زياد می شناسم
ولی دريای موسوی نمی شناسم

Posted by: باران عليه السلام at August 22, 2009 11:55 AM

آقای معروفی گرانقدر ..
چه خبر خوبی ..
بی نهایت ممنونم ...

Posted by: آرزو at August 22, 2009 10:39 AM

سلام جناب معروفی
نمی دانید چقدر خوشحالم.از حالا ذوق زده شده ام که سر و سامانی به داستانهایم بدهم و برایتان بفرستم.
خوشحالم از اینکه هنوز دلتان برای ایران و فرهنگ آن می تپد و ممنون از اینکه شوق نوشتن را در ما زنده می کنید
پاینده باشید

Posted by: mahmood at August 22, 2009 9:52 AM

سلام استاد
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست .....

درود میفرستم به شما و یک همچنین ایده فوق العاده زیبایی ...
زمانه را برای ما فیلتر کردند !
کاش فکری هم به حال فیلترینگ میشد .

Posted by: حسام at August 22, 2009 9:24 AM

سلام

ممنون از كاري كه مي كنید.
دوست دار همیشگی ات سید محمد جاویدان.

Posted by: سيد محمد جاویدان at August 22, 2009 7:28 AM

تلاشتان ستودنی ست.
کاش من هم باغبونی می دونستم

Posted by: Mah at August 22, 2009 7:24 AM

عزیزم فرستادم داستان را و متظر جوابم
نمی دانم آمدی وبم را ببینی یا نه
دوست درم بخوانی و ببینی سطح کار شاگردت چه طور است
-------------------------
وبلاگت را دیده ام. باز هم سر می زنم.

Posted by: فاطمه زنده بودی at August 22, 2009 7:11 AM

باسی عزیزم تو حرف نداری
من همین الان داستانم را می فرستم
شاگردی شما افتخار است معروفی لنگه ندارم

Posted by: فاطمه زنده بودی at August 22, 2009 6:37 AM

استادم سلام
راستش دانلود برنامه ها خيلي سخت است. ممكن است لينك نوشتاري نقد داستان را بگذاريد؟ و همانطور كه ميدانيد زمانه يك راديوي سياسي ست و برادران اداره اطلاعات(!) هم شنونده آن. ميشود با نام مستعار يا بدون انتشار نام خانوادگي داستانها نقد شوند؟!
بابت زحمتهات براي اين جوانان هم ممنون... منتظر مي آييم تا بيايي... تا به صدايي و نوشته اي دلخوش نباشيم...
---------------------------------
البته بهتره با اسم اصلی بفرستيد ولی اگه خواستيد با اسم مستعار منتشر بشه، ما هم همين کارو می کنيم.
لينک برنامه ها سمت راست صفحه ی خودم اون بالا هست برای داخل ايران

Posted by: سورين at August 22, 2009 6:08 AM

خیلی لطف کردید استاد
خیلی دوستتون دارم
ممنونم

Posted by: Azam Jalali at August 22, 2009 5:30 AM
Post a comment









Remember personal info?