July 12, 2009

خدا نگهدار

 

ديگر نمی نويسم

 

@ July 12, 2009 1:12 AM | TrackBack
Comments

عشق من بوی نارنج می دهی! بهار می آیی یا پاییز می رسی
سلام دوست گلم ممنون از این همه احساس قشنگ که تو شعرات داری
من هر روز باشون زندگی می کنم

Posted by: کاوه at August 31, 2010 3:15 PM

وقتي پدرم را بعد از زندان سالهاي شصت ديدم بچه بودم ولي خاطره اولين ديدار هنوز در دلم زنده است مردي ضعيف و لاغر و نحيف در بين هزاران آدمي كه براي ديدارش آمده بودند ،زخم هاي حاصل از ان زندان و دوري عشق تدريس و حرص تحصيل و ادامه زندگي فرزندانش او را دو سال پيش از من گرفت و من هنوز در حسرت انتقامم....
------------------------
انتقام انتخاب تو و من نیست
ما می بخشیم ولی فراموش نمی کنیم

Posted by: پدرام at October 29, 2009 10:42 AM

اقای معروفی عزیز:
باز هم بنویس،یعنی همیشه بنویس
وقتی کتابهایت را میخواندم حسی سیال و عجیب داشتم و گاهی حس می کردم به شدت زخم های روحم سر باز میکنه از دردهای مشترک قهرمانهای ...، از پیکر فرهاد ، از سمفونی...،سال بلوا .
من فقط خواننده رمان های شما هستم ویادم میاد که بی وقفه مینشستم و میخوندم و بعد حتما به چند تا از دوستام هدیه میدادم
پیکر فرهاد هم کتاب یکی ار جلسات کتاب خوانی مان بود که استقبال عالی داشت و متاسفانه من الان نه به اون نظرات دسترسی دارم و نه حتی به اون کتابها.
بگذارید اون حس غریب برام زنده بمونه
خدا نگهدار یعنی من بر میگردم پس برگردید ، زود زود

Posted by: at October 21, 2009 7:10 PM

آقای معروفی گوشه ای از زندان کهریزک در ذهن من مجسم شد و خواستم مطلبی در این باره نوشته باشم. آن را برایتان فرستادم.

جواد هم سلولی ام است. تازه امروز آوردندش. از بس کتکش زدند صورتش کبود شده. جای کابل روی کمرش نشسته و وقتی سرفه می کنه خون از دهانش بیرون میاد. مثل یک تکه گوشت مچاله شده انداختندش تو سلول. بین آه و ناله، بریده و یواش گفت:
ـ اینجا کجاست.
مصطفی او هم یکی دیگر از بچه های سلول شماره هشت که زودتر از من آمده شاید یکی دو روز زودتر، با نوک انگشتها رد خونی که از دهان جواد ریخته شده را می گیرد و با مهربانی می گوید:
ـ کهریزک!
جواد جوان نوزده ساله که قسم می خورم تا به حال اسمی از کهریزک نشنیده است با ترسی که در چشمهایش نشسته او را نگاه می کند و با درماندگی می گوید:
ـ کهریزک دیگر کجاست.
احمد که تا آن لحظه فقط ما را نگاه می کند جلو می آید و می گوید:
ـ به جایی مثل زندان. اسم اوین را شنیده ای؟ بدتر و وحشتناک تر. آنقدر اینجا آدم را می زنند و یا گرسنگی می دهند که بمیرد.
جواد ترسید. با جان زخم خورده با زحمت خودش را به گوشه ای از زندان رساند و در حالیکه از شدت درد نالید گفت:
ـ بخدا من هیچ کاری نکردم.
سعی کردم آرامش کنم. مقداری از آبی را که جیره هر روزه مان است و بیش از اینکه رفع عطش کند، عطش می آورد چون هم شور است و هم تلخ و پر از املاحی که ناقل میکروب می باشد تعارفش کردم. به قول مصطفی همین آب هم غنیمت است. تو هوای گرم تابستان و در یک اتاق کم عرض و بی هوا داشتن چند قطره آب چه با املاح باشد چه بی املاح بهتر از نبودن آن است.
آب را نوشید. ولی ناگهان به سرفه افتاد و آنقدر سرفه کرد که خون بالا آورد و بی رمق گوشه ای افتاد. احمد از دیدن این صحنه گریه اش گرفت. او خیلی کم حرف می زند. اهل قلم است. تو روزنامه مقاله می نویسد نه سیاسی که اجتماعی. می گوید روزهای شلوغی تهران از دفتر روزنامه برمی گشته که دستگیر می شود. حالا دوازده روز است اینجاست. خودش هم نمی داند به چه جرمی . هیچ کدام از ما نمی دانیم چرا دستگیر شده ایم. هر یک به دلیل بی دلیلی.خواستم جواد را آرام کنم. می دانستم چند روز دیگر به سراغش می آیند و برای بازجویی می برندش. آنوقت اگر به جرم نکرده اش اقرار نکنند آنقدر می زنندش که یا مثل احمد چند بند از انگشتش می شکند یا مثل مصطفی با تزریق دارویی گیج و سردرگم می ماند و یا چون من آنقدر با باتوم برقی به بدنش می کوبند تا بوی سوخته شدن گوشتش در هوا بپیچد.
جواد آنقدر درد دارد که نمی تواند بخوابد. صدای ناله اش تا صبح شنیده می شود. خودش می گوید همراه مادر و پدرش برای اعتراض به تقلب در انتخابات به خیابان آمده بود. فکرش را هم نمی کرد اینچنین شود. می گوید:
ـ مگر ما چه می خواهیم. رایمان را. اینکه از کجا سر درآورده است. یعنی آدم حق ندارد از تعرضی که به فکر و اندیشه و انتخابش شده شکایت کند. وقتی دادگاه و محکمه قانونی نباشد باید به کجا شکایت برد. ما غیر از خیابان جای دیگری نداشتیم. من نه فحش دادم، نه سنگ پرتاب کردم نه شیشه ماشینی را شکستم و نه آتش سوزی راه انداختم. تنها کنار مادر و پدرم راهپیمایی کردیم. با صدایمان رایمان را می خواستیم پس بگیریم.
امروز آمدند سراغ جواد. مامور دریچه کوچک در سلول را باز کرد و گفت:
ـ جوا... کدام یک از شمایید. بیا جلوی در.
جواد از جا بلند شد. هنوز درد داشت. برگشت و با تمنا نگاهمان کرد. هیچکدام نتوانست چیزی بگوید. از در که بیرون رفت هر سه نفری سرهایمان را بهم چسباندیم و زدیم زیر گریه. خدا به داد جواد برسد.
امروز پنج روز است که جواد را برای بازجویی برده اند و هنوز برنگشته. معمولاً چند ساعت بعد از بازجویی متهم را به سلولش برمی گردانند. خیلی نگرانیم. احمد می گوید:
ـ شاید آزادش کرده اند.
ولی من و مصطفی اینقدر خوشبین نیستیم. باید هر جور شده خبری از او بدست بیاوریم. وگرنه فکر و خیال دیوانه مان می کند.
امروز هم باید به هواخوری اجباری برویم. در این چند روز دستگیرمان شده یکی از مامورین هواخوری بهتر از دیگران است. مصطفی تک نخ سیگارش را که مدتها پنهانش کرده از زیر کش شلوارش بیرون می آورد و به سمت مامور می رود. احمد معتقد است کار خطرناکی است. اگر آن مامور سرو صدا راه بیاندازد و دیگران را خبردار کند مشخص نیست چه سرنوشتی در انتظار او است. ولی مصطفی می خواهد هرجور شده خبری از جواد بشنود. چند دقیقه ای طول می کشد. من و احمد دیدیم که مامور سیگار را پنهانی از او گرفت. نفس راحتی کشیدیم. مامور چیزی به مصطفی گفت. چند ثانیه بعد او برگشت. با قیافه ای درهم و گم شده. آهسته گفت:
ـ زیر شکنجه مرده!
-----------------------
سلام بهار عزيزم
ديگه وقتشه يواش يواش به نوشته هات سامانی بدی و جمع و جورش کنی.

Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیرار at August 9, 2009 3:22 PM

بد بود

Posted by: at July 29, 2009 2:40 PM

سلام استاد عزیزم،
هر روز پنجره ات را می گشایم و به تماشای دشت زیبایی که با جوهر قلمت آبیاری می شود. می نشینم. دشتی که از عشق از ظلم از مهر از رنج وگاهی از زیستن گاهی از مردن از عبور تانک بی رحم قدرت و از هر چی که بر ایران و ایرانی می گذرد و می گذشته سخن می گوید. هر روز به امید اینکه قلمت براین دشت بغلتد و بوی ایران را در جانم تازه کند پنجره را می گشایم.
بزرگوار، قلمت را که بوی خاک باران خورده ایران می دهد، بر دشت جانم بغلتان تا سیر آب شوم.

دوستتان دارم

Posted by: فیروزه at July 29, 2009 11:48 AM

سلام استاذ نازنينم. 10 روزي مأموريت كاري داشتم. توي همين مأموريت بودم كه همسرم حميد راجع به اين پستتان گفت باور كنيد بي تابم كرد نمي دانم بگويم چقدر دل نگران شده بودم براي شما براي ما كه آشناي كلماتتان بوديم و براي اين خانواده ي دوست داشتنيمان كه اگر ديگر نباشد. خودتان گفتيد يك خانواده شده ايم انگار. دنبال يك اسم براي اين خانواده ي خوشبختمان بودم كه شنيدم....
سخت بود تلخم كرد. ولي حالا خوشحالم. نمي پرسم كه چرا و چطور. فقط خدا را شكر كه هستيد. راستي توي جواب يكي از پستها ي دوستان نوشته بوديد: "ايران مي بينمت" دلم لرزيد از خوشحالي. احساس كردم چقدر نزديك است انگار كه شما بياييد كه همه ي بزرگواران ديگر خارج از ايران بتوانند بيايند. كه اين خانواده هي هر روز بزرگتر شود. هي هر روز نزديكتر. دلم لرزيد از خوشحالي انگار كه همين نزدي كي ها هستيد. پشت همين پنجره ي كوچك اتاق كارم شايد.
-----------------
سلام
و مرسی . به حميد عزيز هم سلام دارم

Posted by: سميه حسيني زاده at July 27, 2009 5:37 AM

دیر امدم انگار چمدان به دست داشتی می رفتی یاد اولین نوشته ام به شما افتادم بغضم گرفت گیسم اخیر شد نگو میروم که نمی توان جای تو را کسی بگیرد. با بغض نوشتم .
من با همه ی نوشته های شما زندگی کرده ام.
هیچ وقت نگو خداحافظ
دوست دار همیشگی شما محمد جاویدان

Posted by: محمد جاویدان at July 24, 2009 9:04 PM

ممكنه ايميل آقاي معروفي رو برام سند كنين. مرسي
-------------------
ای میل در همین صفحه هست

Posted by: پريسا at July 22, 2009 11:23 PM

دستانت مقدس تر از اين است كه قلم را كنار بگذارد، حق تو نوشتن است. مي دانم كه دردهاي به دل مانده ات را روزي نه چندان دور روي كاغذ به گريه خواهي نشست. حرف از ننوشتن، حكايت از فزوني درد است و عجز قلم در برابر دستان تو، قلم را به دار آويخته اند، هنوز كه خون در رگهايت هست، بنويس تا ما نيز با تو به گريه بنشينيم اين مرگ آفرينان را

Posted by: پريسا at July 22, 2009 11:20 PM

استاد خوشحالم كه باز هم نوشتيد. ممنونم
براي ما دهه شصتي‌ها زمزمه‌هاي آخر نوشا با باسي دليل موندن در راهه. قلمتون رو از ما دريغ نكنيد.

پاينده باشيد

Posted by: سميرا at July 20, 2009 9:33 PM

salaam moaleme man
in dar tabiate shomast ke benevisid aya aftab mitawanad natabad shoma ham nemitawanid nanewisid

Posted by: parvin at July 20, 2009 1:34 PM

http://pashooyeh.blogspot.com/2009/07/blog-post_13.html

Posted by: میثم الله داد at July 20, 2009 9:22 AM

سلام باسی جان:
میدونستم بر میگردی!!گفته بودم امیدوارم موقت باشه ....آب زنید راه را ...
نمیدونستی ملت اینقدر اینجا میان در خونت میشینن و سر کوچت سرک میکشن که بر گردی!!
نوشته امروزت هم خیلی قشنگ بود ...

welcome back!
مخلص
فاضل

Posted by: fazel at July 20, 2009 7:47 AM

آقای معروفی عزیز مرسی که دوباره آمدید..من و کودکم هردو از شما متشکریم. راستی بهترین هدیه شما به کودکان ما همین نوشته های شماست. من همه تلاشم رامیکنم تا این کودک فارسی هم بیاموزد تا از خواندن گنجینه های فارسی زبان ما بی نصییب نماند.

Posted by: Fereshteh at July 20, 2009 5:26 AM

http://constantmirth.blogspot.com سربزن ولی محکم نزن

Posted by: من at July 20, 2009 1:09 AM

امشب
برای اولین دفعه بود که به اینجا اومدم
یه هویی پیداش کردم..
اولش خوشحال شدم .!!
اما!!
وقتی که این جمله رو خوندم:
= خداحافظ دیگر نمی نویسم =
ته دلم یه جورایی به خودش پیچید ...
حس کردم که انگاری یکی و از دست دادم ..

آقای معروفی عزیز براتون آرزوی موفقیت می کنم
هر جای این زمین سبز که هستید پیروز باشید..

Posted by: LyiNg sOLitaRy at July 19, 2009 10:52 PM

درود جناب معروفي:
ديگر نمي نويسمتان مرا بر آن داشته نه سمفوني مردگان كه پيكر فرهاد و درياروندگان جزيره ي آبي ترتان را به دست گيرم.

پس از پايان يافتن سمفوني مردگان ،بيش از هرزمان به ياد گفته هاي دكتر عسگرعسگري افتادم آنجا كه از چند صذايي بودن رمان شما مي گفت و با آرامش هميشگي اش با تعصب سخن مي راند!

پس از پايان يافتن سمفوني مردگان به سراغ كتاب دكتر عسگري رفتم .نقلي از كتابي كه نام خواهم برد از شما در آنجا بود كه به اين روزها مي خورد!
در كتابش "نقد اجتماعي رمان معاصر فارسي" از قول شما اينگونه نوشته اند:

"آيدين با خودش در جدال است.اين آدم در دوره هايي كه طي مي كنند، رفته رفته خيلي چيزهاش را از دست مي دهد...بعد تسليم مي شود و تن مي زند به ناخواسته ها.يعني ديگر كاري ازش ساخته نيست.عقيم.اين روشنفكر ايراني در قرن اخير است كه در يك نگاه پشت سر مي بيند هميشه زر و زور ناكارش كرده است.روشنفكر اين قرن هيچ وقت نتوانسته است تعيين كننده باشد .نه در اجتماع ،بلكه در زندگي شخصي هم هميشه براش تعيين كرده اند"

*"ميزگرد داستان نويسي امروز3، گفت و گو با عباس معروفي" ،كلك، شماره11و12 ،بهمن و اسفند 1369، ص 277

كاش شماره اي از استاد داشتم تا به او بازگشت شما را شادباش مي گفتم.
مي خواستم بگويم كه :
جناب معروفي:
ضجه هاي ما از ننوشتن شما ، بن مايه اش جز بي كسي مان در ادبيات داستاني امروز نبود .شما با سموفوني مردگان شاهكاري آفريده ايد .
در موومان دوم مخاطب را كمي ياري داده ايد و ديگر هرچه بوده شيوه ي سيال ذهن بود .چيزي كه گوهري است ماندگار در ادبيات داستاني ما.

موومان دوم نيز به گفته ي محمد بهارلو در كتاب"تصنيفي ناهماهنگ" :
...نويسنده بين رمان نو و سنتي در نوسان است .گرچه گرايش گرايش او را بيتشر بايد درجهت رمان نو دانست ،استطاعت _ و نه استعداد_ اين گرايش در او نيست.

و به راستي كه شما با موومان دوم به داد مخاطب خويش رسيده ايد!پايدار باشيد چونان دماوند و پيروز چون بابك سرزمينمان...

فروغ ف

Posted by: فروغ ف at July 19, 2009 8:46 PM

استاد امشب داشتم کتاب خانه ام را نگاه می کردم .. ردیف بالای اون .. قصه های بهرنگ از صمد بهرنگی , قصه های مجید از هوشنگ مرادی کرمانی ... سمفونی مردگان از عباس معروفی .. پیکر فرهاد عباس معروفی .. آونگ خاطره های ما عباس معروفی .. سال بلوا عباس معروفی .. دریاروندگان جزیره ی آبی تر عباس معر ...

استاد .. دلم قرص شد .. عباس معروفی از سی سال پیش تا امروز و تا نسل ها بعد کنار ما بوده , هست و خواهد بود .. این ها هم سند!

راستی استاد داستان ما را خوندین ؟ ایمیل کردم براتون

.
.
چه خوب که روزها از ما خواندید .. ممنون

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at July 19, 2009 8:23 PM

آقای معروفی عزيزم، سلام مهربان
چقدر خوشحالم كه دوباره برگشتيد، اگه دوستتان نداشتم اين همه احساسِ نزديك بودن به شما نمی‌داشتم و اين‌همه برايم مهم نمی‌شديد.

Posted by: پرستو at July 19, 2009 7:32 PM

اقای معروفی عزیز
این روزها خیلی تنها ایم.مرحمی به این همه دل داغدار نیست.تنها ترمان نکنید استاد.
ما الان به شما نیاز داریم.به قلم شما به مرحم شما.
استاد ما با این همه درد هنوز هستیم.شما هم باشید و باشید و باشید...

Posted by: atefe at July 19, 2009 7:12 PM

چرا این کار با ما میکنید؟فکر نمیکنید اینجا به اندازه کافی هر روز شکنجه میشویم؟ فکر نمیکنید این روحها که همه به یکباره در یک روز به قتل عام جمعی محکوم شدند دیگر طاقت درد کشیدن نداشته باشند؟ چرا هر روز باید باید با یک خبر بد از خواب بیدار شویم؟ یک روز روی کار امدن دولت کودتا، فردا کشتار هموطنانت، نداها و سهراب ها، سقوط هواپیمایی که در قبال پیشکشی خزر دادند تا فرشته مرگ عزیزانت شود، رفتن مهدی اذر یزدی، و حالا شما. شمایی که مثل دیگر چیزهای خوب زندگی که _حتی به اندازه انگشتهای یک دست هم نیست_ شهمیرزاد به من هدیه داد. ان روز که (من و مامان و درخت البالو) را خواندم و شما را لا به لای شاخه های البالو پیدا کردم و حالا....
اینجا دیگر خدا هم صدای ادم را نمیشنود!

Posted by: همسایه at July 19, 2009 7:02 PM

سلام
چرا. همین طور است.
آدم بعضی وقت ها می نویسد جواب خودش را بدهد.
گاه می نویسد تا جوابی بشنود.
گاهی وقت ها فکر می کنم داریم به مفتش ها یی تبدیل می شویم که روزها در کابوس های زنده می بینیم.
آنقدر تفتیشم کرده اند که دلم می خواهد وقتی کسی سکوت می کند شروع کنم به بازجویی...
...
با خودم فکر می کنم این یک بازجویی عاشقانه است. بعد می فهمم ترکیب این دو کلمه مزخرفترین هم نشینی کلماتیست که خودم هم تا به حال دیدم. به این نتیجه می رسم که از این جور چیزها سرم نمی شود...عشق!
عشق و بازجویی؟!
به ما یاد داده اند که علایقمان را سرکوب کنیم.
نمی تونی بگی از چی خوشت می آید از کی خوشت می آید... حتی نمی تونی بگی از کی بدت می آد...
با ترس بزرگ شدیم...از مبادا به فلانی بر بخورد تا یه وقت نگی اینو تو دانشگاه یا تو هر قبرستونی. ببخشید
باید با همه دوست باشی با همه خوب باشی. یکی به نعل بزنی یکی به میخ. چرت وپرت بگی. ولی بترسی.
از فکر کردن بترسی. از سایه خودت هم بترسی. هدایت برای سایه اش می نوشت. ما نمی تونیم. ما از سایه خودمان هم می ترسیم. ما از همه چی می ترسیم.
آره. همینه. این همه چرت وپرت برا این گفتم که بگم...
آقای نویسنده دوستت دارم...
یا شاید هم "بوست دارم"...
پ.ن. معذرت می خواهم بابت نوشته های قبلی...بازجو ها را که دیدی می دانی چطوری هستند...حتم عصبانی شدنشان را هم دیدی...
دل تو همیشه زنده باشه...دل من هم مال تو...

Posted by: کیان at July 19, 2009 6:29 PM

سلام
چرا. همین طور است.
آدم بعضی وقت ها می نویسد جواب خودش را بدهد.
گاه می نویسد تا جوابی بشنود.
گاهی وقت ها فکر می کنم داریم به مفتش ها یی تبدیل می شویم که روزها در کابوس های زنده می بینیم.
آنقدر تفتیشم کرده اند که دلم می خواهد وقتی کسی سکوت می کند شروع کنم به بازجویی...
...
با خودم فکر می کنم این یک بازجویی عاشقانه است. بعد می فهمم ترکیب این دو کلمه مزخرفترین هم نشینی کلماتیست که خودم هم تا به حال دیدم. به این نتیجه می رسم که از این جور چیزها سرم نمی شود...عشق!
عشق و بازجویی؟!
به ما یاد داده اند که علایقمان را سرکوب کنیم.
نمی تونی بگی از چی خوشت می آید از کی خوشت می آید... حتی نمی تونی بگی از کی بدت می آد...
با ترس بزرگ شدیم...از مبادا به فلانی بر بخورد تا یه وقت نگی اینو تو دانشگاه یا تو هر قبرستونی. ببخشید
باید با همه دوست باشی با همه خوب باشی. یکی به نعل بزنی یکی به میخ. چرت وپرت بگی. ولی بترسی.
از فکر کردن بترسی. از سایه خودت هم بترسی. هدایت برای سایه اش می نوشت. ما نمی تونیم. ما از سایه خودمان هم می ترسیم. ما از همه چی می ترسیم.
آره. همینه. این همه چرت وپرت برا این گفتم که بگم...
آقای نویسنده دوستت دارم...
یا شاید هم "بوست دارم"...
پ.ن. معذرت می خواهم بابت نوشته های قبلی...بازجو ها را که دیدی می دانی چطوری هستند...حتم عصبانی شدنشان را هم دیدی...
دل تو همیشه زنده باشه...دل من هم مال تو...

Posted by: کیان at July 19, 2009 6:25 PM

مطلب ميخكوب كننده تان را فقط چند بعد از نوشتنش مي خوانم: يعني چي كه ديگر نمي نويسم؟... بعد در بهت و حيرت، هزار هزار سوال در ذهنم وول مي زنند: يعني ديگر اين جا نمي نويسد؟ كتاب نمي نويسد؟ يا ...؟
بعد يادم مي افتد كه فقط شما نيستيد كه حق به گردن ما داريد، ما هم هستيم كه لابد حقي داريم..
بعد تر خيالم آسوده مي شود كه قبلاً‌مطلبي مفصل برايتان نوشته ام و لطف كرده ايد و دو بار در سايت گذاشته ايدش و حتي پيغامي هم برايم نهاده ايد... باز همان را - كمي از آن را- همين جا مي آورم كه براي خودم لااقل يك جور نشانه هميشگي از بودن و زنده بودن و هميشه بودنتان است، حتي اگر ننويسيد...:
«نوشته اید: «‌یادم رفته بود که زمانی کارم نوشتن بوده است»؛ چه خوب که «کارتان»- کار موظفتان- «نوشتن» نباشد... همیشه اعتقاد دارم «نوشتن چیزی است همسان گفت و گوی آدمی با خودش»... اگر دیده اید یا حس کرده اید که نمی توانید بنویسید یا حرفی برای گفتن به خود نداشته اید، شاید معنای خوبش این باشد که آن قدر خالص و ناب بوده اید- یا شده اید- که نخواسته اید حرفی را بزنید که نمی پسندید یا دوستش ندارید... برای کسی چون شما که به خلق سنجیده و حرف درست و سخن نجیب می شناسیمتان، حتی این طور خوب دیدن چیزها و فضاهای بد، کاری عادی است...»...
باسي عزيز روياهاي بسيار و بسياري از «ما»؛ هنوز و هميشه زيبا و پويا و درست باشيد، ننوشتيد هم ننوشتيد...

Posted by: حسام شكيبا at July 19, 2009 2:44 PM

باسی عزیزم....واقعا خوشحالم....خیلی....

هورا...

Posted by: س.امید at July 19, 2009 2:30 PM

استاد معروفي عزيز سلام
شايد نويسندگان جوان را اخيرا به ننوشتن روي آورده اند بشود درك كرد ولي در مورد شما تنها ميتوانم بگويم كه :
از شما بعيد است.
شما كه تجربه داريد. شما كه ميدانيد. شما كه براي ما مينويسيد تا بخوانيم و بياموزيم.
قلم شما و امثال شما بايد باشد تا ما باز هم بدانيم و ياد بگيريم. تا موج درياي خروشان ما آرام نگيرد.
در قصه سمفوني مردگان شما برادر كشي شد ولي خون برادر دامنگير شد و جزاي برادر ديگر را داد و قصه تمام شد اما در فريدون سه پسر داشت پاياني براي داستانتان باقي مانده. خون شايد به ناحق بريزد ولي پامال نميشود. اين را تاريخ به ما ياد داده و همچنان يادآوري ميكند. امروز روز پايان قصه پسر فريدون است. پس خود و قلمتان به وظيفه اي كه داريد عمل كنيد تا كنار همديگر شاهد پاياني باشيم كه سالها است منتظر آن هستيم.
به اميد فردا و آزادي

Posted by: ْGilda at July 19, 2009 1:29 PM

سلام اقاي معروفي عزيزم . خدا را چندين هزار بار شكر كه هستيد . . ميدونين با بودن شما سنگيني غم رو روي قلبم احساس نمي كنم. اميد وارم . ديگه تنها نيستم . حالا مشتمو محكم تر گره ميكنم و با تمام وجودم ازادي رو فرياد ميكشم . چون يك نفر مثل كوه محكم تر از هميشه با ماست.دستتونو ميبوسم . هميشه پاينده و سلامت باشيد. تا اخرين نفس در كنارتون هستم. شما هم پشت مارو خالي نكنيد. عاشق هميشگي شما سارا

Posted by: سارا at July 19, 2009 1:26 PM

استاد گرامی خودم سلام
فقط می توانم بگویم بینهایت خوشحالم که در تصمیم خودتان تجدید نظر کردید
خیلی شادم
و بابتش ممنونم از شما

Posted by: Maryam at July 19, 2009 12:53 PM

سلام
چرا. همین طور است.
آدم بعضی وقت ها می نویسد جواب خودش را بدهد.
گاه می نویسد تا جوابی بشنود.
گاهی وقت ها فکر می کنم داریم به مفتش ها یی تبدیل می شویم که روزها در کابوس های زنده می بینیم.
آنقدر تفتیشم کرده اند که دلم می خواهد وقتی کسی سکوت می کند شروع کنم به بازجویی...
...
با خودم فکر می کنم این یک بازجویی عاشقانه است. بعد می فهمم ترکیب این دو کلمه مزخرفترین هم نشینی کلماتیه که تا به حال خودم هم دیدم. به این نتیجه می رسم که از این جور چیزها سرم نمی شود...عشق!
عشق و بازجویی؟!
به ما یاد داده اند که علایقمان را سرکوب کنیم.
نمی تونی بگی از چی خوشت می آید از کی خوشت می آید... حتی نمی تونی بگی از کی بدت می آد...
با ترس بزرگ شدیم...از مبادا به فلانی بر بخورد تا یه وقت نگی اینو تو دانشگاه یا تو هر قبرستونی. ببخشید
باید با همه دوست باشی با همه خوب باشی. یکی به نعل بزنی یکی به میخ. چرت وپرت بگی. ولی بترسی.
از فکر کردن بترسی. از سایه خودت هم بترسی. هدایت برای سایه اش می نوشت. ما نمی تونیم. ما از سایه خودمان هم می ترسیم. ما از همه چی می ترسیم.
آره. همینه. این همه چرت وپرت برا این گفتم که بگم...
آقای نویسنده دوستت دارم...
یا شاید هم "بوست دارم"...
پ.ن. معذرت می خواهم بابت نوشته های قبلی...بازجو ها را که دیدی چطورن...حتم عصبانی شدنشان را هم دیدی...
دل تو همیشه زنده باشه...دل من هم مال تو...

Posted by: کیان at July 19, 2009 12:39 PM

شايد زياد-ها- با تو فاصله دارم استاد؛
شايد برايت ننوشتم استاد؛
شايد دوستم نداري استاد؛
شايد از من بدت مي آيد استاد؛
اما قلم تو را دوست دارم پس تو را دوست دارم؛اصلا بدون قلمت هم دوستت دارم
بگذار كوتاه و صادقانه بگويم؛
نامم شهاب است،
شاهين شش ساله، هنگامي كه ملا دايي در گوشم اذان مي‌خواند پا به در كوبيد و گفت :"الدين نداشته باشه! وگر نه ملا ميشه"؛
و شهاب الدين شد، شهاب؛
و نفرتي كودكانه از نامم، روزي مرا واداشت تا خطي سرخ بر نامم، در شناسه‌ي نامم كشم؛ هميشه دوست داشتم، نامي ديگر داشته باشم، نامي دوستانه تر، نامي كه با آن پيوندي داشته باشم؛
استاد!
تا اينكه روزگاران گذشت؛
اهل زنجان‌ام؛ سرزمين زنگيان؛ ظاهران اجداد من بابي مسلك بودند و اجداد آنها نيز زنگي، نمي دانم چگونه مسلمان شدم؛
روزگار گذشت، شرح درديست، نمي گويم، شايد به موقعش گفتم؛ دانشجو شدم؛ در اردبيل؛ روزگار گذشت؛ تلخ؛ خيلي؛ مثل سيگار؛ مثل سوزش پك‌هاي غليظ دود؛ مخصوصا دود پيپ، و سر گيجه؛ چقدر خوب بود، طعم دود؛سوزش؛
روزگاري كه تنهايي ها و دردهاي جان‌كاه تنم را، روحم را تكه تكه كرد؛ از سر ِ درد به دنبال درمان گشتم،و ساعت هاي سيگار، و طبق معمول هر هفته رفتم به كتابخانه شريعتي، در اردبيل كه دانشجو بودم؛ سمفوني مردگان؛ خريدم؛ با آيدين آشنا شدم؛ با آيدين پرواز كردم؛ با آيدين اشك ريختم؛ با آيدين عاشق شدم؛ با آيدين ديوانه شدم؛ با آيدين مردم، با آيدين شب را صبح كردم.
حال نمي‌دانم چگونه تمام كنم....مادر براي آب و دوغ و خياري صدايم مي‌كند؛براي ناهار...
شما تمامش كنيد :
-------------------------------
شهاب عزيزم
از هر شهر و دياری، با هر دين و مرامی، پسر ايران باش همه چيز را کفايت می کند.
چقدر يکباره هوس کردم بيايم کنار سفره تان بنشينم و سالم ترين غذای خدا را لابلای سکوت و حرف و خوردن تماشا کنم.
مراقب خودت باش تا در ایران ببینمت

Posted by: آيدين at July 19, 2009 11:10 AM

چند روز پیش صدایتان را شنیدم و یاد سوگوشی هایم افتادم و ملکوت . صدای شما هیچ به صدای کسی شباهت نداشت که در حال ناپدید شدن باشد ، شبیه صدائی که مثل آفتاب روی دیوار کاهگلی ام روبه غروب باشد، مثل آخرین پروانه ای که در باغ فصل اش بالهای سست تکان بدهد . شبیه صدای عباس معروفی بود که بمرور تبدیل به کلمه شده است کلمه ای مقدس که اگر انگشتانش را هم قطع کنند ، اگر نماد هستی اش را نیست کنند هم باز کلمه است و غیر قابل باور که بنویسد : دیگر نمی نویسم . بعد فکر کردم به اینکه ننویسی ، دیدم چیز مهمی از دنیای مجازی کوچ میکند ، حس مبارکی که مثل فانوسی در تاریکی شعاعی بزرگ تر از دایره ی وجودش را روشن میکند و گرم . بعد یاد کوچ بزرگان افتادم و اول تر از همه یاد شاملو و بعد یکی یکی رسیدم به فصیح و گمان بردم ننوشتن چه معنائی میتواند داشته باشه ، وقتی که بیشتر از همیشه دلمان به کلمه خوش است !! بعد یاد چنار روستایم افتادم که پانصد سال عمر دارد و هرچقدر هم روستایم را بزک کنند و بخواهند رنگ و لعاب مدرن بهش بدهند ، نمی توانند ریشه کهنسال این سبز جادوئی و جاودان را قطع کنند . دلگرمی تمام روستائیانی که روزی زیر چتر گسترده ی دامن اش احساس امن و بودن کرده اند ، کودکانی که امروز هر کدام یک چنار دیگری شده اند موازی با او . تمام خاطرات کودکی هایمان در زاویه ی شاخه های سترگش لانه کرده اند و هرکجای جهان هم باشیم برای ذیارت خود به او دخیل می بندیم و یادمان می آورد ، چقدر کودکی شیرین است و این شیرینی چقدر ناپایدار .چطور دلت می آید قحطی را مضاعف کنی !؟ حالا دوست دارم بنویسم : لطفا هرگز ننویس : دیگر نمی نویسم . این اخرین پیامی است که یک ایرانی قبل از مردنش به وضوح آن را می شنود و بد جور میمیرد .
سلام

Posted by: مینو نصرت at July 19, 2009 10:27 AM

250 نظر تا به امروز
استاد عزیز کاش جای شما بودم که وقتی تصمیم به سکوت گرفتم اینهمه خواهان منتظرم بودن.

Posted by: ونوس at July 19, 2009 10:13 AM

عرض ادب خدمت استاد بزرگوار
من فکر می کنم نویسندگان پیامبرانند
حتی شاید بالاتر از پیامبر

نمی دانم چرا با دیدن این جمله احساس تنهایی و بغض کردم
نمی دانم

دوستتان دارم
پاینده باشید

Posted by: دختر مشرقی at July 19, 2009 9:16 AM

سلام عباس معروفی عزیز و بزرگوارم
من هرگز برای شما در این قسمت کلامی ننوشتم چرا که هرگز نتوانستم و نشد برای نوشته ها ، کار شما و شخصیت والایتان کلماتی پیدا کنم که پس از نوشتنشان از حقارت بی نهایت آنها در برابر عظمت معنا و مفهوم دریایی چون شما شرمنده خودم نشوم .
من نه نویسنده ام و نه شاعر و نه فرهیخته من یک بیسواد بودم ،چند سال پیش که از سرگردانی در دنیای مادری ام و از بس زخم زبانها دلم خیلی درد گرفت آمدم در دنیای مجازی سرگردانی کنم که شما ، شعرها ، نوشته ها و عین القضاه هایتان پناهم دادید .
حالا نوشته اید این خانه خراب میشود !!
و من تنها به این دلیل اینجا مینویسم تا بگویم طلبکار نیستم ، بابت این چند سال که هر روز به شما بدهکار تر ، مدیون تر و عاشق تر شدم هم چیزی ندارم تا عوض به شما بدهم ، اما گمانم امروز با هم بی حساب شدیم چرا که هیچ کس تا حالا اینقدر مرا نابود نکرده بود دوست خوبم .
چرا خانه مرا خراب میکنید !!
چرا اینهمه بیرحم شده اید !!
چرا " دیگر نمینویسم " ....!!

Posted by: molcom x at July 19, 2009 7:23 AM

عباس معروفی عزیز،
سلام،

نمی دانم علت این تصمیمت چه بوده ، کاش می دانستم. " در زندگی‌ زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی‌ اظهار کرد..." این یکی‌ را اما خوب می فهمم. بدترین احساسی ست که توی عمرم تجربه کردم. مثل هوایی که توی سینه حبس شده و نمی خواهد آزادانه حرکت کند بعد با خودت می گویی اصلا چرا زحمت نفس کشیدن به خودت بدهی‌. هیچ درد جسمی‌ با این احساس قابل مقایسه نیست. اما یاد گرفتم نیمه پر لیوان را هم نگاه کنم. در انتهای هر تونل تاریک و بلندی روزنه ای از امید و نوری به روشنایی هست. من به این ایمان دادم. تو به من اینطور یاد دادی. دنبال این بودم جای خودم را در دنیای کلمات و نوشته ها پیدا کنم. نوشته های مختلف را می خواندم .همه شان یک چیزی کم داشت. و چقدر خوشحال شدم وقتی‌ عباس معروفی را دیدم. در به در دنبال چیزی هستی‌ و بعد پیداش می کنی‌. عاشقانه دیدنت را دوست دارم. عباس معروفی برای من یعنی‌ یک قلم یک نگاه مهربان، هنرمندانه و دوست داشتنی به زندگی،‌ عشق و مفاهیم بلند انسانی‌ مثل آزادی:" آزادی عین زندگی ست، همان جور پیش میرود که لایقش باشیم. برای همین گاهی‌ چند شاخه گل می خریم، یا گاه یک تابلو زیبا به دیوارش می آویزیم" احساس می‌کردم نزدیک من هستی‌. پنجره ات همیشه باز بود فکر می کنی‌ چه حسی داشتم وقتی‌ نوشتهٔ آخرت را خواندم؟ آن نزدیکی همیشگی‌ تبدیل شد به یک اقیانوس فاصله با ساعتها اختلاف زمان بین اینجا که من هستم با آنجا که تو زندگی‌ می کنی‌. وقتهایی بود که از فرط خستگی چشمهام را به سختی باز نگه می داشتم، می خواستم برای همیشه ببندمشان اما تلاش می‌کردم بیدار بمانم چون تو چشمها را همیشه باز می خواستی:" بدون رنگ با نوک انگشتهات، مرا بر تنم نقاشی کن، فقط چشمهام را باز بکش.." گاهی‌ می دیدم عباس از چیزی رنجیده. یکبار با هم حرف زدیم گفتم لطفا بخاطر دوستانتان کسانی‌ که دوستشان داری و دوستت دارند به این حرفها توجه نکن. آدم هر کاری هم که بکند باز همیشه کسانی‌ هستند که بگویند کاری را باید طور دیگری انجام می دادی. می دانی‌، بعضی ها فقط برای خودشان نیستند. مثل پدر و مادر که دنیای بچه ها هستند. بچه ها فقط پدر و مادرشان را دارند. خوشحالم که توی این زمانه یک نفر هست که همه چیز را از دریچهٔ زیبایی‌ و عشق می‌بیند. تو نبودی الان با کی‌ حرف می زدم؟ با کی‌ درد دل می‌کردم؟ عباس عزیز، لطفا باش و باز هم برایمان بنویس.

معروفی بمانید.

Posted by: داود at July 19, 2009 6:01 AM

عباس عزیزتر از جان درود دوباره .
ممنون که می مانی و چه خوب تر . خاک تن ات را قربان که بوی ایران دارد . ما امید داریم که دست شما ما را بلند کند وگرنه این شکسته نفسی که کردی ...
همینکه بزرگواری کردی و به دل ما سر زدی که بیشتر نشکند خود اش دنیایی است . برای مخاطب همینقدر که بفهمد مولف برایش ارزش قایل است یک دنیاست . همینکه مهربانی ما را بس . گنده گویی هایمان را هم ببخش . ممنون که باور کردی چقدر درد کشیدیم و الان چقدر خوشحالیم . همین برایمان بس است که هستی . پاینده باشی باسی .

Posted by: انارام فروهر at July 19, 2009 5:57 AM

از وقتی که در جوابم نوشته اید که "در اولین فرصت خواهید نوشت" ، دنیا را به من داده اند...
و من باز هم هر روز خواهم آمد...
امروز
فردا
فرداها
تا وقتی اینجا دستنوشته های نابتان را ببینم و هزار با بخوانمشان...
دیدید ما پیروز میشویم؟ یکروز هم به ایرانمان خواهید آمد و همه با هم پیروزیمان را جشن خواهیم گرفت...
چقدررر دوست دارمتان استاد ِ عزیزم
چقدر خوب شد که خواهید نوشت...
فکر کنم اشکهامان کارساز شد.
واقعا ممنون که دریغ نمی دارید از ما، این همه هنر و خوبیتان را که زبان، قاصر از گفتنشان است...

Posted by: ن گار at July 19, 2009 5:56 AM

سلام نويسنده ي عزيزم ،، من هنوزم سر مي زنم ،بي صدا،خاموش، با يه بغض بزرگ،، اما هنوزم نيستي. ما تا كي بايد تاوان گناه هاي سران كشورمونو پس بديم؟؟ بنويس...

Posted by: الهه at July 19, 2009 5:53 AM

آقای معروفی عزیزم. اسماعیل فصیح که در گذشت دلم گرفت و به تلخی گریه کردم. یادم هست که در دفتر گردون و در روزهائی که در تب و تاب قلم زرین بودی پرسیدم اسماعیل فصیح هم می آد. پیپت را جابه جا کردی و با لوله ی سال تنهائی کرد. می خواستم زنگ بزنم ولی گفتم بگذارم مدتی بگذرد. از تیزهوشی شما مطمئن هستم. تا یادم نرفته حافظ شیراز زود زنج ترین هنرمند دودی که از دهان و پرچین سبیل بیرون می آمد گفتی: آره اسماعیل فصیح هم می آد.... و اما در مورد خدانگهدار باید بگویم: در عالم سیاست آدم هائی را سراغ دارم که گاه از دیو و دد ملول شده اند و گوشه گیری اشان آرزو شده ولی تاریخ نشان داده این دل شکسته گان باز با جمع آوری ساز و برگ و قوا به کار زار قلم برگشته اند. نمونه اش مارکز است که تقریبا یک دیپلمات و اصلا خود یک خبر نگار سیاسی بود و خیلی از نویسندگان دور و بر دنیا. مارکز را نه چپ ها دوست داشتند نه راست ها. مدرک دارم. آن دشمنی ها او را خالق صد ایرانی بود و اگر شعرا سنگسارم نکنند سه دوره ی پر از تناقض جوانی و میانسالی و پیری او در شعرهایش شاهدی بر این مدعاست. امیدوارم به زودی خوش آمد گوی نوشتن شما دوست نازنین و مهربان باشم. شاعری گفته است: بیا و گردهای رفته از شهنامه را باز آر/ بیا اینک فریدون باش.
تصدقت محمود
-------------------------
محمود دهقانی مهربانم سلام
آره. آقای فصيح هم خاطره شد. امشب تا دم صبح داشتم چيزی برای او می نوشتم که فردا بگذارم توی زمانه
همه اش فکر می کنم وقتی برگردم ايران کدام شان را دارم هنوز؟
و بعد می بينم اينهمه شاعر و نويسنده ی تازه نفس برآمده اند. جز آن يکی که حالا مردم کتابش را براش پس می فرستند (که شاهکار است اقدام شان) بايد سراغ تک تک را بگيرم و بروم سر وقت شان
تو را هم خواهم ديد. می دانم

Posted by: با درود at July 19, 2009 3:28 AM

يادبود محسوس يك پيشامد

تكه اي از بخش اول : دكمه ها

شب های مولوی تماشایی است . بايد خوشت بيايد از اين لابيرنت شرقي گره گوار . كوچه ها تنگ و كوچه ها تاريك و كوچه ها زخم و كوچه ها عربده و کوچه ها پر از یادبود عشق هاي قديم . حاج حسين در را باز مي كند . چهار ليتر عرق ارمني گرفته است . بلند و گشاده سلام مي كند . با تو هم دست مي دهد . پاهايم را در آب نمك مي گذارد و تا خستگي ام بنشيند مي رود سراغ رنگ كردن دكمه هاش . تمام دكمه هايي كه امروز ديدي و بعدها خواهي ديد از همين جا بيرون آمده اند . پاتيل هاي بزرگي آن کنار مي جوشند . لبالب از رنگ هاي داغ . سبز . قرمز . آبي . زرد . دكمه هايي كه بر پيرهن من است و بر پيراهن خيل مردم امروز . و بر مانتوي آن زن كه از دزدي شرف مي گفت . دكمه هايي كه حالا خيس خيس مثل چشم هايي كنده شده لاي جوي های انقلاب و ولي عصر افتاده اند و بي باورانه رو به خدا برق مي زنند . حاج حسين با گردن صاف و بلند سه استكان وارد مي شود . مي ريزد . مي نوشيم . مي ريزيم . مي نوشد . و ستاره ها در چشم هايش مثل پولك پيراهن رقاصه ها مي لرزند .
------------------------
سلام سعيد خوبم
باشه
از دگمه ها می نويسم برات

Posted by: سعيد دارائي at July 19, 2009 2:20 AM

جناب معروفی عزیز
نوشتن شما عزیزان به عنوان جزیی از جامعه ی نویسندگان خارج از کشور مرهمی بر دل جوانانی همچو من بود.اگر قلم زیبای شما دیگر کلمات بر روی کاغذ به اهتزاز در نیاورد به کدامین ضماد ضخمهایمان را التیام بخشیم.

Posted by: fereshte at July 18, 2009 11:32 PM

ای بابا! ای بابا! چه بگویم ؟ همه گلایه ها را 250 نفر قبلی کردند. ای بابا!
اصلا باشد. ننویسید. ما می اییم صفحه ی خالی نویسنده را تماشا میکنیم. چیزی که خوب یاد گرفته ایم مبارزه ی منفی است!
--------------------------
هر مبارزه ای هست، من هم با شما همراهم

Posted by: ایمان.الف.خلیفه at July 18, 2009 11:27 PM

مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی که هنوز هستید.

Posted by: a.s at July 18, 2009 11:24 PM

نوشته كه خدانگهدار و ديگر نمي‌نويسم! انگار يادش رفته آن شب كه حافظ باز كرده ،حضور خلوت انس را ديده و تصميمش را گرفته.
گفته كه مي نويسد تا ابد ... گره از زلف يار باز خواهد كرد و شب خوشمان را با قصه‌هايش دراز خواهد كرد... انگاري يادش رفته باشد آن شب را... انگاري ستاره‌هامان يكي يكي پتي كنند و خاموش شوند. انگاري كه خورشيد، آفتاب را دريغ كند...
------------------
هيچ يادم نرفته.
و نخواهد رفت اينهمه دست مهربان

Posted by: مريم at July 18, 2009 10:56 PM

چقدر خوب است وقتی آدم می بیند پای نظر چند نفر نوشته اید.. می نویسم
:)

Posted by: .. at July 18, 2009 10:55 PM

شما ننویسید
چشم انتظاری مرا پایانی نیست
بگذار در این جنگ
یکی مغلوبه گردد
آن مغلوب من نیستم.
اطمینان داشته باش!!!
----------------------
سلام و چشم

Posted by: مهدی at July 18, 2009 10:52 PM

سلام
باشه دیگه ننویسید ولی من تا همیشه این صفحه رو همین طور باز میذارم مثل همون عکسی که پدرت در جیبش گذاشته هنوز بعد از سالها و امیدواره که یه روزی تو برگردی
---------------------------
بر می گردم که پيش شماها باشم
با همين اميد سيزده سال قلبم اينجا تپيده
سلام

Posted by: مسعود at July 18, 2009 10:09 PM

چاووشي اميد انگيز توست
بي گمان
كه اين قافله را به وطن مي رساند......

خواهشا ادامه بديد....

Posted by: reza at July 18, 2009 9:54 PM

استاد !
حتما" مي خواهيد ظرفيت و انعطاف پذيري مان را بالا ببريد!
قبول استاد ، شما برديد !
خودتان كه بهتر مي دانيد طاقتمان از جنس طاقت هم نسلان شما نيست
پس چرا آزارمان مي دهيد؟!
رفتنتان را به چه تعبير كنيم استاد ؟
--------------------
شازده جان
واقعا فکر می کنی آدم دوستانش رو به امتحان می کشه؟
باور کن فقط يک خودکشی ناموفق بود. همين
و حالا هستم و خوبم

Posted by: شازده شرقي at July 18, 2009 8:10 PM

خواستم بگویم...
بعضی تابلو های نقاشی هستند که از آن ها عبور می کنی...
بعضی تابلو های نقاشی هستند که دلت می خواهد تا ابد در آن ها زندگی کنی...
بعضی داستان ها هستند که دلت می خواهد زودتر به پایانشان برسی...
اما بعضی داستان ها هم هستند که دوست داری تا همیشه خواندنشان را کش بدهی مبادا تمام شوند...
بعضی ها ...
باز هم قلم را به چنگ بیاور.
-------------------------
قلم هست.
می دانی؟
دلم مرده بود که کابوسش تمام شد و گذشت
آره. اين تابلو، اين پنجره با اينهمه آدم نازنين
مرسی

Posted by: کیان at July 18, 2009 7:36 PM

mersi aghaie maroufi azizam midonestam tanhamon nemizarid
az samime ghalbam mamnoonam
------------------
سلام فاطمه جان
من هم ممنونم

Posted by: فاطمه at July 18, 2009 6:39 PM

سلام استاد
چقدر خوشحالم که نوشتید بازم برایمان می نویسسد قلم شما را
می بوسم...منت گذاشتید....
حالا دارم بال در می آورم ...منتظر رمان جدیدتون هستم راستی استاد عزیز من
شعر آخرمو برای شما نوشتم و تقدیمش می کنم به شما...با احترام

"نی لبک"
نی لبکی را آرزو می کنم
که تو آرزویت را درونش فوت کرده باشی
چرااز توهم این ترانه سر باز زنم
مرا امیدی جز آوازت نیست
قناری...
----------------------
سلام سحر عزيزم
چقدر اين شعرت به دلم نشست
ممنونم

Posted by: سحر شیر محمدی at July 18, 2009 6:10 PM

سلام
روزی که پدرم مرد به پزشکش تلفنی گفتم تمام شد تمام تمام ..........
بعد از هشت سال من خودم وبلاگم رو پاک کردم و دیگه ننوشتم میدونی از کی درست روز دوم خرداد
مادرم میگه باز پیامبر شدی وقتی که تا اینجا رو مو به مو پیش بینی کردم راحت بگم از سیاست بدم میاد .اقلیتی و اکثریتی هم نیستم با هیچ حزبی جز انسانیت سرو کار ندارم
اما تو چرا تو که مثل من نه نسل سوخته ای نه مثل من ...........
تو هم ننویس ولی .............

ولی ولی
ولی ولی میتونی عاشق نباشی میتونی؟ دارم با صدای بلند داد میزنم....
میتونی؟
تو عشق وطن عاشق نوشتن میتونی ننویسی ننویس
خیال میکنی این وطن نویسنده کم داره نه باز هم برای خودش عباس میزاد و به عباسش میگه بنویس
و اون عباس از تو مینویسه
یکی بود یکی نبود
یه پسره بود
جونم برات بگه اسمشو به نذر علمدار کربلا گذاشته بودن عباس
ولی وقتی میخواستن لوسش کنن بهش میگفتن باسی
ادامه بدم..........................؟
بنویس یا بنویسم..........
میبوسمت
بنویس
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
-----------------------------------
حسن عزيزم
مرسی برای همه ی مهربانی ها و خوبی هات
می نويسم و می بوسمت

Posted by: hassan at July 18, 2009 3:32 PM

باسی عزیز سلام...خیلی دوست دارم که این شعر آخرم رو که تقدیمت کردم بخونی...
ای کاش به وبلاگم میومدی و میخوندی...
ولی حیف ....
برای تو اینجا مینویسم و ملتمسانه میخواهم که باز هم بنویسی.....

(به عباس معروفی)
(۱)
کلاغ غمقار میکشد
غمقار ...غمقار ...غم ...قار
و مترسکهای آنطرف باغ
در شبی اندوهبار
اندوهبار...اندوهبار
بذرهای پاشیده نمناک میشود
نم ناک...
(۲)
ما هفت برادر بودیم
به نیت هفت سال قحطی
قحط واژه
(خواب مادرم بود):
-:هفت کلاغ لال
نت سمفونی زمستان را
گریه میکنند...
(۳)
سال قحطی بود
سال قحطی بود
شنیده بودم
در قحط سالی میتوانی خوشه ای گندم باشی
اما....
(۴)
مترسک دلش گرفت
(۵)
ما هفت برادربودیم
نگاه میکردیم
حتی سالها بعد از سال قحطی

س.امید

باز هم اشکی و التماسی....
عباس معروفی بزرگ منتظرم....
اردیبهشت ماه هشتاد و هشت
----------------------------
سلام
مرسی. من اين شعر رو توی وبلاگت خونده بودم. مرسی که دوباره اينجا نوشتی ش
و چشم. می نويسم

Posted by: س.امید at July 18, 2009 2:12 PM

عمو باسی برمی گردد ..!
حکایت همان داستان قدیمی کتاب های دبستانمان " آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد و .... " اولین فیلم کوتاه ام را از آن همه حماسه ساختم
در کودکی ام مرد تنها و غمینی آمد که بعد ها آیدنی بود در کسوت سوجی شاید ، می دانی ؟
دوستت داریم عمو باسی عزیز . بمان !
-----------------------------
سلام آرش عزيزم
کنارتان محکم می ايستم تا آخرين نفس

Posted by: Arash at July 18, 2009 1:38 PM

بعد از آن همه وقت که می آمدم اینجا و روم نمیشد بگم من هم یک وبلاگ دارم که توش یک چیزایی مینویسم... بدون گذاشتن نشان گاهی چند خطی مینوشتم ، این بار خواستم در مورد موجود بی چاره ای به نام زن چیزی بنویسم و بخواهم نگاهش کنید ... این نوشته را که دیدم گریه کردم، بغضم ترکید ، ننویسید، میفهمم ، زخم روی جگرتان را میبینم که رویش نمک پاچیده اند ، اما چشم های پر از بغض من گاهی به اینجا که باز میشد جان میگرفت
من به تصمیمتان احترام میگذارم
امشب نوشته ام را میگذارم توی وبلاگم که آدرسش رو این بار با پررویی جا میگذارم توی صفحه تان
...
اما شما را به سیلی های خورده ، به کبودی های تنم قسم ... برگردید
...
دوست داشتم بپرسم حال پدرتان خوب است؟ فکر کردم حال کی این روز ها خوب است؟
------------------------------------------
کاش فرصتی بود که کسی از مردم ايران به خاطر اينهمه شکنجه ی عجيب و غريب عذرخواهی کند که مردم زندگی را از سر بگيرند.

نوشته ات را می خوانم. و ممنونم که می نويسی

Posted by: بهاره at July 18, 2009 1:20 PM

سلام
ننویس
ما هم انقدر "فریدون سه پسر داشت" رو می خونیم تا حفظ بشیم

موفق باشید

Posted by: بامداد سیاه at July 18, 2009 12:32 PM

سلام
باز هم قلم را به چنگ بیاور.
رویاهای من پیش چشمم می میرند...
واقعیت از هر طرف زبانه می کشد...
تو رویاهایت را از من نگیر...
من را در دیدن آن ها شریک می کنی، نمی کنی؟
...
سلام معلم عزیزم
این را که در جوابم نوشتید " برای من اما هميشه طرف نقل و دليل نقل اهميت اصلی را داشته است." و خیلی سپاس از نوشته شما، در آموزش داستان نویسی شما هم دیده بودم...و معنا ی آن را نمی دانستم...
قبل از این خدانگهدار بود که همه آموزش های داستان را یک شبه دانلود کردم...
چون اینجا آدم نمی داند فردا که از خواب بیدار شد کدام سایت فیلتر شده...
و داشتم آن ها را می خواندم...
چون من هم می خواستم شروع کنم به نوشتن...جدی تر از همیشه...
یعنی مثل نویسنده ها داستانم را بنویسم و تمام کنم...
فردا که از "خواب" بیدار شدم دیدم سایت فیلتر نشده اما...
...
نمی دانستم... هنوز هم درست نمی دانم چه اتفاقی افتاده...
" گاهی آدم تمام می شود"
" از خودم دلگير بودم"
باشد اما
" برای من اما هميشه طرف نقل و دليل نقل اهميت اصلی را داشته است."
و
"نويسنده ای که قبله اش مردم نباشند، جنازه ای بيش نيست"
و من هنوز هم معنا ی این ها را نمی دانم...
شاگرد مزخرفی هستم این را می دانم.
--------------------------------
سلام
نه. واقعاً همين ها نيست؟
"نويسنده ای که قبله اش مردم نباشند، جنازه ای بيش نيست"
من به اين اعتقاد دارم، و خب نويسنده يک طرف نقل هم برای خودش دارد. هدايت برای سايه اش نوشت، و اين درست که مخاطبان من مثلاً دشت سبز مردم اند. و دوستانم و خوانندگانم.
اما طرف نقل وقتی معلوم شد، آدم در حد سواد و حوصله و حس و هوش و دقت او می نويسد. انگار داری برای او داستانت را نامه می نويسی. اينجور نيست؟

Posted by: کیان at July 18, 2009 12:09 PM

سلام بر استاد معروفی
چطوره استاد
هوای آنجا چطور است
.
..
...
دریا سرنوشتم را به یاد آور
اگر اینجا را می گویی
نگو
-------------------------
ممنونم عزيزم

Posted by: نقره داغ at July 18, 2009 11:45 AM

روزنامه ي اعتماد ملي امروز را خريدم و زير زهر چشمهاي آفتاب در پياده روها مي خواندم.به اين شعر برخوردم كه شعر مورد علاقه ي شادروان محمد حقوقي بود:

نامش بود :مردي بزرگ رفته است!
در نخست به ياد حقوقي كه از ميان ما رفت افتادم و پس از ان خواستم به شما پيشكش كنم چرا كه گونه اي ديگر برآنيد ماراتنها بگذاريد

مردي بزرگ رفته است
كه چونان حقيقت رشيد بود

وزندگي خود را
(كوهستان مي داند كه چگونه)
مانند جامه اي از آسمان
(اكنون با آفتابي خوش در آن
اكنون با هزاران شعله ي سركش
باهزاران هزار گونه سكوت بي نام)
بر تن كهنه كرد

اي.اي.كمينگز

Posted by: فروغ ف at July 18, 2009 11:05 AM

امروز هم آمدم.
من هر روز منتظرم تا بنویسید.
تا دوباره برگردید.
من هنوز منتظرم...
امروز
فردا
فرداها
(آقای معروفی تروخدا...)
---------------------------
چشم
در اولين فرصت می نويسم

Posted by: ن گار at July 18, 2009 10:50 AM

سلامي دوباره اقاي معروفي عزيز اينكه خوندم دوباره مينويسين خوشحال شدم . موفق باشيد .

Posted by: سارا at July 18, 2009 10:49 AM

حالا پس از خدانگهدار باید گفت: درودی دیگربار! دوستت داریم عباس معروفی، همیشه. دستات دلگرمی دستای شکسته و دربند ایرانه. دستای مهربونت را از ایران دریغ نکن.
-------------------------
سلام
نوشتن تنها نوشتن نيست
يک پنجره هم دارد که می توانی با دوستانت زندگی و نوشتن را مزه مزه کنی

Posted by: واحه at July 18, 2009 9:57 AM

خوشحالم که اومدی
خیلی خوشحال
هزار قطره اشک تقدیم به بودنت
----------------
سلام
و هزار شاخه گل برای خوشحالی هات

Posted by: سورین at July 18, 2009 9:50 AM

گاهی اینجا نظری گذاشته ام .ولی بیشتر خوانده ام و سکوت کرده ام .الان هم میتوانستم چیزی نگویم بیخیال همه چیز بروم وبرنگردم شانه هایم را بالا بیندازم و در دل بگویم خب شما هم بروید مهم نیست و بازهم به خودیادآور شوم که: تو آدم! حق نداری به هیچکس و هیچ چیز و هیچ مکانی (حتی وطن و خانه ات) دل ببندی تو آمده ای که در سراسر زندگی فقط تمرین رفتن و دل کندن کنی و همیشه آماده بمانی تا صدایت کنند ...
من سعی م را میکنم درست تمرین کنم ولی هنوز ناشی ام هنوز زنده ها و مرده هایی در این دنیای لعنتی مشغولم میدارند تا غافل بمانم از اصولی لایتغیر از همان رفتن های همیشگی .
ممنونم که دوباره مرا به یاد رسالت انسانیم انداختید تا به نوبه خودتان امری به معروف کرده باشید که مبادا در تمرین هایم دچار تعلل و شکست شوم !
فقط زمانی در جوابم نوشتید : "عظمتی در انسان هست که اگه آدم به وجودش پی ببره دنبال چیزهای حقیر و مسائل بی ارزش نمیگرده." فکر میکنم شما هم به این نتیجه رسیدید که دیگه اون چیزها خیلی هم حقیر و بی ارزش نیستند .
تا وقتیکه هنوز استاد زندگی نشده ام فکر میکنم فراموشم نشوید./ اینجا را روزگاری دوست میداشتم. / اصلا" شاید همین یک جمله کافی بود نمیدانم....!
خدا حافظ و نگهدارتان.
-----------------------------------
سلام
فکر نمی کردم اين روزها چيزی حتا يک کلمه بنويسم
يکی دو روز آخر هم جوری شد که هيچوقت هم اينهمه اميدوار نبوده ام
اميدوارم ديوانگی يا خودکشی ام را ببخشيد

Posted by: Negah at July 18, 2009 9:41 AM

درود جناب معروفي:
بسيار خرسند شدم كه ردي از شما ميان اين همه خواهش ، تمنا و چرا يافتم!
"ديگر نمي نويسم" شما باعث شد براي نخستين بار رماني را در يكنشست بخوانم و ديروز در ميان درخت هاي سربه فلك كشيده ي باغ ،هنگام نوازش هاي باد گرم تير ، به شما مي انديشيدم كه يك نويسنده به كجا مي رسد كه بگويد نمي نويسم ...
من خوب مي دانم كه ديدن مهر مردم ،اين همه مخاطب و سكوت ؛از دشوارترين هاي يك نويسنده است .
اما ...
ما چشم به راه آثار شما خواهيم ماند...

فروغ ف
--------------------------
فروغ عزيزم
کاش فرصت می شد که به تک تک نامه ها جواب بدهم.
به تو می گويم تو سلام مرا به همه برسان
همه ی تلاشم را می کنم که يک رمان پر از حس و زندگی برای مهرتان بنويسم
و ممنون از همراهی های شما

Posted by: فروغ ف at July 18, 2009 7:58 AM

سلام مهربان ترین آدم دنیا!
وقتی این مطلبو خوندم باورم نشد...احساس کردم دارم خواب می بینم...نمی تونستم باور کنم اینو همون کسی نوشته که چند روز قبل با خوندن نامه ش زندگی من زیرو رو شد ...اونقد به زندگی امیدوار شده بودم که خودم باورم نمی شد اما حالا... ازاون روز به بعد هر روز اومدم اینجا تا شاید منو از این کابوس نجات بدین اما... هیچ وقت فکرشو نمی کردم کسی که بهم یاد داد چه طور به زندگی سلام کنم حالا خودش بگه خداحافظ..!!!
کاش دست ما رو رها نمی کردید...!

صدایم می لرزد
از هجوم بغض هایی
که گریه نشدند
دستهایم را بگیر
من گم شده ام
من از تمام روزهای این تقویم خط خورده ام
دستهایم را بگیر
من غربت این ویرانه را تاب نمی آورم
باید بروم
اینجا هیچ پرنده ای
بالهایش را
به من
هدیه نخواهد داد!!!
تقدیم با عشق و احترام به استاد بزرگم عباس معروفی
به امید روزی که برگردید...!
----------------------------
فکر نمی کردم شعرهات به اين قدرت و حس و عمق باشد
شنيده بودم. کاش برخی از آنها را برام ای ميل کنی.
مهشيد نازنين و خوب من
تو می دانی چرا من تمام شدم؟ آره. تو می دانی. خوب هم می دانی
همين که هستم تعجب می کنم. اين روزها يادت بودم
و نشد که شهرم را نشانت بدهم. شايد باری ديگر، روزگاری ديگر
امروز مريم آمده بود ديدنم. بهش گفتم فکر کن تمام شب خواب ديده ای که زير باران شادمانه راه رفته ای و تماشا کرده ای، يکباره بيدار شوی ببينی که در کوير خشک و سوزان له له می زنی، و چشمهات ديگر سو ندارد.
نمی دانم
مرسی برای بودنت و ... سلام برسان

Posted by: mahshid at July 18, 2009 7:47 AM

سلام جناب معروفی
با دیدن دوباره نوشته هاتات زیر برخی کامنت ها، گویی دنیا را به من دادند.
خدا را شکر که هنوز می نویسید.
راستی درگذشت آقای "اسماعیل فصیح" را هم به جامعه کتابخوان و دوستدارانش تسلیت می گویم.
پایدار و سرزنده باشید.
-----------------
سلام محمد عزيز
خدا را شکر که اينهمه دوست دارم

Posted by: mahmood at July 18, 2009 7:18 AM

استاد پس ما چگونه با شما در ارتباط باشیم ؟...
این ننوشتن دلیل تنها گذاشتن ما که نیست؟ هست؟
---------------------
سلام محمد جان
اگر اين چند روز ننوشتم، ولی می خواندم
فرصتی شد که کارهای دوستانم را بيشتر بخوانم

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at July 18, 2009 6:41 AM

برو
هر جا كه مي خواهي برو
ولي دورتر از يك نفس نرو
نمي دونم من هم مي تونم صدات كنم باسي يا نه؟ مني كه اين چند ساله صفحه اول اينترنتم هميشه اين سايت بوده. بيشتر از كتابهات شعرهاي نابتو دوست داشتم باهاشون زندگي كردم نفس كشيدم نفس كشيدم نفس كشيدم .... استاد عزيز دل بردن و روي نهان كردن رسم معروفانه نه معروفي. اين پنجره رو به روي من نبند.
-------------------------
سلام وحيد عزيزم
تا زمانی که نفس می کشم کنارتان می ايستم که با هم بنويسيم و بخوانيم
سپاسگزارم

Posted by: وحيد at July 18, 2009 6:22 AM

عباس عزیزتر از جان درود .
خدا را شاکریم که هنگامه ی دوباره ات را شاهدیم . خوشحالمان کردی ، خدا خوشحال ات کند . از همه ی دوستانی هم که در اتخاذ این تصمیم به هر نحوی یاوری نمودند ؛ سپاس فراوان است .

ضمن آنکه خواهان بخشش گنده گوئی هایمان هستم ؛ به همه ی اهالی ادبیات ؛ این اتفاق را تبریک می گویم
---------------------------------
سلام اسا
سلام انارام
دوبار همه چيز روی سرم آوار شد، و هردو بار بلند شدم، خاکم را تکاندم و کار کردم.
بار اول يکی از فرشتگان خدا دستم را گرفت، و اين بار اينهمه دست مهربان
می بوسم تان

Posted by: انارام فروهر at July 18, 2009 6:07 AM

آقای معروفی عزیز
پایینتر نوشته اید:"به احترام همه ی عزيزان، بر می خيزم "
بسیار خوشحالم
من هم به نشانه احترام، شما را می بوسم
-----------------------------
جز اينکه سراپا احترام باشم برابر شما
راهی نمی شناسم

Posted by: Mah at July 18, 2009 5:37 AM

می آمدم اینجا... خودم با نوشته هایت غرق دنیای کلام میشدم و کودکی که در بطن دارم با موسیقی متن ات به آرامش میرسید. حالا نمیدانم به چه بهانه ای دیگر اینجا بیایم. دلتنگی خودم هیچ که عادت کرده ام به این جدایی ها ... اما آیا باید از الان به کودکم هم درس دلتنگی داد؟ برای او که هنوز این دنیا را ندیده و تجربه نکرده ناامیدی خیلی زود است.
-----------------------
کاش می توانستم دسته گلی "برای آن سوار که می آيد" تقديم کنم

Posted by: Fereshteh at July 18, 2009 4:20 AM

عباس عزيز . چند روز اين فصل را ناخوانده گذاشتم . رفتم . بازگشتم . دوباره رفتم و دوباره بازگشتم و دقيق در چشمان ريز سوزني اش خيره شدم . گره گوار سامسا را يافتم كه مي خواست رقت بارانه و تنفرانگيز به سوسك شدنش خو كند . زخم پشتش با سيب يكي شده بود . گنديده بود و مي شد صداي وول خوردن كرم را در آن شنيد . تصميم گرفتم بلندش كنم . شكم گرد قهوه اي شكلش را تو بدهم . چمدانش را ببندم و ببرمش سفر . سفري كه به تهران رسيد و دكمه هاي رنگي بسياري را نشانش داد كه در جوي هاي انقلاب و ولي عصر افتاده بود . يكي دو بسته اسمارتيز هم پخش شده بود كف پياده رو . كه نوشتن از آنها را مي گذارم به عهده ي خودت .
سياه مشقي از اين سفر مشترك نوشته ام .
جام جام عرق گيراي ارمني بالا مي برم
به اميد نوشتن ات .
---------------------------
سعيد عزيزم
رويت را می بوسم و از جا بلند می شوم
به احترام تو
و تک تک شما می نويسم، مثل هميشه
و ممنونم برای بودنتان

Posted by: سعيد دارائي at July 18, 2009 3:11 AM

سلام و وقت به خير
باشه آقاي عباس معروفي ، ديگه ننويسيد . اينطور من هم اينقدر " سمفوني مردگان" ميخوانم تا سطر سطر كتاب رو از حفظ بشم . خيال نكنيد كه همين حالام نيستم . اينقدر " درياروندگان جزيره ي آبي تر " ميخوانم ، تا اگر جايي نشستم و وقت تنگ بود و مجالي نبود تا همه ي سمفوني را براي دوستان نقل كنم ، يكي از دريا روندگان را با خودم و براي الباقي دوستان تكرار كنم . اصلاً ننويسيد آقاي معروفي !!! خيالتان راحت ، من تا هميشه شما را زير لب زمزمه ميكنم . آيدين را خواب ميبينم ، يا حسينا را خيال ميكنم . به روي خودم هم نميآورم كه شما اين وقت كه اشك آور خورده - نخورده اشك به پهناي صورتمان جاري ست ؛ اين روزها كه باتوم و كابل و شيلنگ نخورده جاي جاي پوست تنمان گر ميگيرد و از سوز اينهمه درد از درون ميسوزد و ميسوزاند ؛همه ي لحظه لحظه هاي سرد و سياه ، كنج انفرادي(؟) كه هشت نفري (!!) چپيده بوديم تنگ ِ هم و براي بچه ها خاطره ي حرفهاي "حضور خلوت انس" و از " آواز كشتگان " بگيريد تا " پاگرد " را تعريف ميكرديم ؛ ما رو تنها گذاشتيد .
اصلاً بيخيال ...( براي چي اينهمه حرف ميزنم) شما كه قرار نيست ديگر بنويسيد . حتا يك خط "ممنونم" مثل هميشه براي كامنت هاي تازه نگذاشتيد . شما ننويسيد . شما هم ما رو تنها بذاريد . ديگه هيچوقت نوك مداد سياهتون رو نتراشيد آقاي معروفي ، هيچوقت
-----------------------------
آرش عزيزم

قصدم عقب نشينی نبود، واکنش به ديکتاتور کوچک هم نبود که او از همان روز تقلب از شدت شکست، در ذرات سرب منفجر شد. فوقش دو صباح بيشتر خودش را به رخ باجناق هاش بکشد، مهم نيست. اما از همان روز سرانجام انقلاب ايران به پيروزی رسيد، و سرانجام انقلاب در مغز آدم ها رخ داد، اين بزرگترين پيروزی مردم بود، گيرم برخی از ما کشته و ترور شويم.
قصدم تنها گذاشتن رقيق هام نبود، فقط اميدوارم مرا ببخشيد

Posted by: آرش at July 18, 2009 12:46 AM

استاد این خبر که شما نوشتید دیگر نمی نویسم می دانی برای ما حکم چه دارد؟
این که بگی مردم برید بمیرید من حوصله شما را ندارم...........آیا شما حق این حرف را دارید؟
این که دیگر نمی خواهید بنویسید بدترین خبری بود که شنیدم تو این بحبوحه
تو این ا.وضاع شنیدم
دوستانمان را هی زندان شدند ,نگریستم چون حس کردم این جامعه دارد نفس می کشد
شنیدم دوستانمان در راه هدف شهید شدند نگریستم سر بالا کردم و گفتم ما چنینیم
شنیدم زنانمان کتک خوردند نگریستم به زن بودنم افتخار کردم
شنیدم .................همه سر بلندی بود و افتخار
خم به ابرو نیاوردم .........عده ای هم احساس مدار و سطحی نگر جا زدند باز گفتم ایران ما مردان بزرگ زیاد دارد که از این باد ها نلرزند...آخر ما از تبار عشق و شهادتیم
ولی ولی برای اولین بار دستم دلم قلبم روحم بیگباره فرو ریخت وقتی تو هدایت زمان من تو امید نسل جوان تو یگانه عرصه قلم در این عصر ...نوشنتی دیگر نمی نویسم
فرو ریختم عرق شرم بر جبینم نشست پشتم لرزید زبانم الکن شد اشک هم خجالت می کشید این سوگ را سوگواری کند در قاموس تو نبود اینچنینی...
خودکشی را آنهم در زمانی که بطن جامعه بیش از هر زمانی به تو احتیاج دارد
استاد معروفی من بر خلاف دوستان دیگر ابدا به شما حق نمی دهم ننویسید
بر عکس حقم را از شما مطالبه می کنم....آبرویم را از شما می خواهم...شما با عقب نشینی آبروی ادبیات را به که وا می گذارید...مگر ما چند تا عباس معروفی داریم که باید اینچنین از دستش بدهیم....باور کنید دارم از سر درد می میرم وقتی این جمله شما را دیدم....خواهش می کنم رحم کنید به ادبیات ما به چهره کبود شده این جامعه نفس می خواهند استاد ..........رحم کنید.
-------------------------
سلام

Posted by: سحر شیر محمدی at July 17, 2009 10:50 PM

اگه بری و ننویسی من که نمی بخشمت شما دیگه مال خودت نیستید ما اینجا تنهاییم با ریه های کتابهای شما با شش های قلم شما نفس می کشیم ما امید بسته ایم ..خواهش می کنم من بعد صادق هدایت به شما امید بسته بودم با چشمای شما می دیدم با نگاه شما امید می بستم.......جواب من و امثال منو چی می خواهی بدی....اخر 30 سال پیش دیگران گناه کردند حالا ما کشته شدیم ما تاوان دادیم ولی شما حق ندارید ریه های ما را شش های مارا از ما بگیرید و ما ار خفه کنید شما متعلق به خودتان نیستید که تصمصیم بگیرید یک روز باشید روز دیگر نه..........شما گلوگاه مایید...ما را در شور آبی غرق نکنید ما را از این تنها تر نکنید........این نسل امیدی جز قلم شما که ندارد به چه ااجازه ای می گویید نیستید...نمی خواهید باشید و بنویسید ببخشید من اینچنین می نویسم ..ولی باور کنید شما متعلق به مایید متعلق به ما..........شما باید بنویسید مثل دکتر جراحی که وقتی بیمارش در احتزار است نمی تواند بگوید من برایش کاری نمی کنم .شما متعهدید...همین

Posted by: سحر شیر محمدی at July 17, 2009 10:35 PM

سلام باسي عزيزم اي كاش ميتونستم تمام احساسمو نسبت به تو بيان كنم با تمام وجودم دوستت دارم . برگرد. عاشق هميشگي سارا

Posted by: سارا at July 17, 2009 9:22 PM

مینویسید، حداقل برای خودتان خواهید نوشت.

Posted by: سهیل at July 17, 2009 9:05 PM

به آخرین فریادی
که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

Posted by: سینا حشمدار at July 17, 2009 8:48 PM

بیاید دور از دغدغه ها لحظه ای زندگی کنیم ..
بدون دغدغه ها و دلواپسی هایمان با هم حرف بزنیم.

استاد معروفی عزیز
امشب از رادیو فردا صداتون و شنیدم .. درباره ی مرحوم مهدی آذر یزدی
توضیحاتی که درباره ی کتاب کودک گفتید خیلی برای من مفید خواهد بود
چون خیلی دوست دارم برای کودکان بنویسم .. و با حرفهای شما کمی فکرم شکل گرفت

استاد خالصانه بگویم
خیلی مخلصیم

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at July 17, 2009 7:08 PM

مادر می گوید:"آیدین من کجاست؟"
و من ... نمی دانم تو چه بلایی سرش آوردی. نمی دانم. با مادر خداحافظی می کنم. هیچ طنابی در جیب من نیست. فقط همین را می دانم...

Posted by: کیان at July 17, 2009 7:07 PM

سلام.من دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی هستم و از طریق یکی از اساتید ادبیات انگلیسی دانشگاه با شما و آثار ارزشمندتان آشنا شدم.
حیف نیست کسی مثل شما کنار بکشد.
هرچند من مطمئنم سکوت شما اعتراضی به وضع موجود است اما کناره گیری در چنین شرایطی اصلا درست نیست.خواهش میکنم

Posted by: ماهرخ at July 17, 2009 7:04 PM

نه
باور نمی کنی بروی و بعد رفتنت همه ادای مفتش ها را دربیاورند که چرا
رفتی؟
یک وقتی بود که می نوشتی وباید جواب نوشتنت را پس می دادی حالا هم اینجوری باید جواب ننوشتنت را پس بدهی! من هم باید تعجب کنم؟ نه. به ما نگاه کن. آن سر دیگر نوشته های تو هستیم.
...
زورت به ما رسید؟ دلت برای چه کاری تنگ شده؟ جز نوشتن مگر کار دیگری هم داری؟ اینطور که به نظر نمی رسید؟ حالا کجا؟ می گویی کار دراین دنیا بسیار است؟ اصلاً برای چه به چهار نفر امثال من توضیح بدهی؟ چی؟ توضیح از این واضح تر؟ خسته شدی؟ قلمت را که ازت نگرفتند؟ برای خودت که می نویسی؟ به ما نگاه کن. آن سر دیگر نوشته های تو هستیم.
بودیم.
از این به بعد برای خودت می نویسی؟
-----------------------------------
سلام کيان عزيزم
چه تعبير قشنگی بود.
همه آن یر ديگر نوشته های يکديگريم. مرسی
برای من اما هميشه طرف نقل و دليل نقل اهميت اصلی را داشته است.

Posted by: کیان at July 17, 2009 6:48 PM

نه
امروز صبح که از خواب بیدار شدم همانجا در رختخواب که هنوز دراز بودم یادم افتاد که چه کسی تصمیم گرفت که دست از نوشتن بکشد. پس دستم را دراز کردم و سمفونی مردگان را برداشتم و شروع کردم به خواندن قبل از که دنیای وحشتناک بیرون من را از جستجو به دنبال آیدین جدا کند، داشتم با پیرمردی در قهوه خانه ایی سرد و در هوایی سوزناک ومه آلود سیگار می کشیدم و مرور گذشته های دور مرا از فکر پاهای یخ زده ام بیرون آورده بود...

Posted by: کیان at July 17, 2009 6:40 PM

برای چندمین بار گفت و گو یتان با روزنامه شرق را خواندم.
"من نويسنده‌ام و نويسنده باقي خواهم ماند. هيچ چيز نمي‌تواند حق‌طلبي‌ام را فرو بريزد. مگر اين که خدا را در کوه تور ببينم و او به من بگويد که همه چيز شوخي و مسخره بوده ‌است، ول کن، سخت نگير. بعدش مي‌دانم به چه قيمتي و کجا خودم را بفروشم."
عباس معروفی منتظرت هستیم..

Posted by: المیرا at July 17, 2009 6:02 PM

سلام دوستتان دارم آقای معروفی
بگویید و بنویسید همیشه.
امروز صداتان را از بی بی سی که شنیدم. امروز که از اسماعیل فصیح گفتید. دوباره دل تنگ کلمه هاتان شدم...

دوستتان دارم.

Posted by: مریم اسحاقی at July 17, 2009 5:40 PM

سلام نه اوايي نه رويايي نه دنيايي بي تو مانده به جا نه مي داني ماجراي مرا دل با درد اشناي مرا. اسماعيل فصيح در گذشت . اقاي معروفي وقتشه يه چيزي بگين.عاشق هميشگي شما سارا

Posted by: سارا at July 17, 2009 4:20 PM

ولی ما هم روزها می ریم راهپیمایی و کتک می خوریم هم شب ها با بدن و سر کله شکسته درس می خونیم و می نویسیم و می گرییم. تو هم روزهایی نوشتی که هیچ کی باورش نمی شد تو این سیاهچال یکی بنویسه. عباس معروفی با مردمت قهر نکن حالا وقتش نیست. ما به نوشتن تو نیاز داریم ما به مرهمی برای این همه تحقیر و کتک نیاز داریم ما به شهامت و شرافت تو و هم میهنان مون برای غلبه بر ترس لعنتی درون مون نیاز داریم اون هم حالا این روزهای کوفتی این روزهای تب دار این روزهای مرگ. عباس معروفی! بیا، بنویس برای ایران برای نسل من که هیچی از زندگی نفهمید نه رنگ ها را نه رقص ها را نه سروده ها را نه خوشی ها را. عباس معروفی! برای ایران بنویس.
---------------------------
من با مردم هرگز قهر نبوده ام
نويسنده ای که قبله اش مردم نباشند، جنازه ای بيش نيست
من با خودم قهر بودم
از خودم دلگير بودم
و شايد برخی از دوستان درست فهميده بودند، يک خودکشی بود که نجاتم داديد
ممنونم

Posted by: واحه at July 17, 2009 4:10 PM

تو را به ايران قسم
تو را به خون ريخته ي برادران و خواهرانمان...
تو را به فريادهاي فروخفته در سينه هامان
تو را به چشمان منتظر جوانان وطن
.
برگرد
--------------------------
سلام
مرا به ايران قسم دادی، و می دانی که ايران قسم اعظم من است
به خون بچه هام، و صدای همه ی عاشقان آزادی
من چشمان جوانان وطنم را می بوسم
و با احترام به همگی
کنار شما می ايستم
چشم

Posted by: هستي at July 17, 2009 12:01 PM

دوستتان دارم
خیلی خیلی خیلی زیاد

Posted by: ن گار at July 17, 2009 8:38 AM

من هر روز منتظرم تا بنویسید.
تا دوباره برگردید.
من هنوز منتظرم...
امروز
فردا
فرداها

Posted by: ن گار at July 17, 2009 8:29 AM

دیروز نتونستم بیام
قبلا کامنت گذاشته بودم:
اینقدر میام اینجا هر روز و ازتون خواهش میکنم تا بالاخره یه روز برگردید و بنویسید...
اما دیروز رو نیومدم. به جاش امروز دو بار کامنت میذارم
:
من هر روز منتظرم تا بنویسید.
تا دوباره برگردید.
من هنوز منتظرم...
امروز
فردا
فرداها

Posted by: ن گار at July 17, 2009 8:29 AM

فرانسه دیکتاتور کوچک را به رسمیت شناخت! چه سال خاک برسرشدنی است امسال. پس همه شعارها و آرمان ها دروغی بیش نیستند هرچند در یک کشور مردمسالار باشی! عباس معروفی ما ملت تنهاییم عباس معروفی ما ملت گمشده ناپیداییم. عباس معروفی! تو دیگه چرا؟ چرا ما را تنها می ذاری؟

Posted by: واحه at July 17, 2009 8:04 AM

چرا؟

Posted by: نارنج at July 17, 2009 7:04 AM

nemidonam chi begam tamame ehsasatam baham mord man nemitonam javabe shomaro ba khoda negahdar bedam chon hanoz omid daram ke miyayn . agahye maroufi nemidonin cheghadr lahazate sakhteiye
------------------------
سارای عزيزم
سلام
من از همه ی شما خوانندگانم و دوستانم صميمانه عذرخواهی می کنم.
گاهی آدم تمام می شود، مثل درختی که ريشه اش دچار حريق شده در عمق تاريک زمين، مثل مورچه ای که جايی زنده به گور شده، دارم با خودم کلنجار می روم
و از شما ممنونم که فرصت مردن هم به من نمی دهيد.
به احترام همه ی عزيزان، بر می خيزم

Posted by: sara at July 17, 2009 7:01 AM

آقای معروفی،
ما رو از همه چیز محروم کردن. شما ما رو از خودتون محروم نکنید.
لطفا.

Posted by: آرزو at July 17, 2009 5:21 AM

باشه ، ننویس استاد، آیدین هرگز نمیمیرد

Posted by: سپهر at July 17, 2009 12:33 AM

یعنی چی که دیگر نمی نویسم تازه وقت نوشتنه (من که همچنان منتظرم!)اینم می گذاریم به حساب همون خشم خاموش عجول!یا یک چیزی توی همین مایه ها!منتظریماااااا!

Posted by: fafi at July 16, 2009 11:07 PM

نه
من می گویم نا امید تر از این نمی توانی کرد. تو می گویی نا امید تر از این نمی توان شد. چه کار کنیم؟ بله شما حق دارید یک روز قلم به دست بگیرید بنویسید و یک روز بگویید یا بگریید که خداحافظ.
نه. این جواب من است. حالا که من هم سوار قطار این داستان شدم. نمی توانم باور کنم. مثل این است که به قطاری دیر رسیدم که از میان خودم عبور می کرد. از میان دلم. خواب را بر هم زدی. در رویاهایی که تو برای ما درست می کردی به خواب می رفتیم. شاید خواستی از خواب غفلت بیدارمان سازی.
نه. این جواب من است. با من نه. برای من انگار دست پر اراده ی سانسور تورا از من، دریغ، می گیرد. مثل خیلی چیزهای دیگر. مثل آزادی. مثل حق حرف زدن. مثل حق شنیدن یا خواندن حرف های آدم های دیگر. مثل تو. از پشت این دروازهای بسته. دست هایم را به سوی که دراز کنم؟
خودت رادر شورآبی غرق کردی؟
من هم باور نمی کنم آنچه بر ما گذشته است. ننویس. بله. دنیا هیچ وقت به نوشته های تو نیاز نداشته است. با سکوت. شاید این جوری راحت تری. بله این جوری همه راحت ترند. اما برای خودت که می نویسی؟ پس وقتی برای خودت می نویسی یادت باشد تو یک سر این داستان بودی ما یک سر دیگر.
من نمی خواهم در شورآبی غرق شوم.

Posted by: کیان at July 16, 2009 10:54 PM

aghaie maroufie khobam
chera?
chera in ro ham az ma darigh mikonid

Posted by: فاطمه at July 16, 2009 10:27 PM

ما با شما..با نوشته هاتون..با فکرتون..با یاد نوشته هاتون خندیدیم..اشک ریختیم..زندگی کردیم و خوشبخت بودیم..چطور می تونید زندگی و خوشبختیه انسان ها رو بگیرید..این جوانمردانه است؟..چه ذوق و شوقی داشتیم واسه تماما مخصوص..همیشه آرزو کرد بعد از خوندن تماما مخصوص و قدری زندگی باهاش بمیرم..اما الان..آرزویم..اشک و لبخندم..زندگی و خوشبختیم، به این همه احساس چه گفت..؟!(خدانگهدار دیگر نمی نویسم)..این بود پاسخ این همه احساس..آری تمام زخم های من از ..........

Posted by: الهام at July 16, 2009 10:14 PM

سلام.رفتن من بی اهمیته!ولی تو ؟
باسی جان رو از ما نگیر پدر.

Posted by: یحیی at July 16, 2009 9:37 PM

نه
من می گویم نا امید تر از این نمی توانی کرد. تو می گویی نا امید تر از این نمی توان شد. چه کار کنیم؟ بله شما حق دارید یک روز قلم به دست بگیرید بنویسید و یک روز بگویید یا بگریید که خداحافظ.
نه. این جواب من است. حالا که من هم سوار قطار ان داستان شدم. نمی توانم باور کنم. مثل این است که به قطاری دیر رسیدم که از میان خودم عبور می کرد. از میان دلم. خواب را بر هم زدی. در رویاهایی که تو برای ما درست می کردی به خواب می رفتیم. شاید خواستی از خواب غفلت بیدارمان سازی.
نه. این جواب من است. با من نه. برای من انگار دست پر اراده ی سانسور تورا از من، دریغ، می گیرد. مثل خیلی چیزهای دیگر. مثل آزادی. مثل حق حرف زدن. مثل حق شنیدن یا خواندن حرف های آدم های دیگر. مثل تو. از پشت این دروازهای بسته. دست هایم را به سوی که دراز کنم؟
خودت رادر شورآبی غرق کردی؟
من هم باور نمی کنم آنچه بر ما گذشته است. ننویس. بله. دنیا هیچ وقت به نوشته های تو نیاز نداشته است. با سکوت. شاید این جوری راحت تری. بله این جوری همه راحت ترند. اما برای خودت که می نویسی؟ پس وقتی برای خودت می نویسی یادت باشد تو یک سر این داستان بودی ما یک سر دیگر.
من نمی خواهم در شورآبی غرق شوم.

Posted by: کیان at July 16, 2009 9:30 PM

man beheton ghol midam ostademon 2bare miyad miyado 2bare minevise man omid daram man khyli omid daram ba hamin ye zare omide ke daram nafas mikesham cheshmeye ashkam khoshk shode dige ashki nadare kam kam daram afsordegi migiram be khoda

Posted by: sara at July 16, 2009 8:20 PM

nemidonam dige chi begam kheyli ghasamet dadam vali nayomadi vali man enghadr miyamo minevisam ta biyay.

Posted by: sara at July 16, 2009 8:14 PM

sadeghane begam , be budaanetun shak daram,be inke inja bloge shomaye nevisande bashe. motameni ke khodeti? ya khodeshi? vaqeaan budi?

Posted by: pareia at July 16, 2009 7:57 PM

محكم ترين دليلها بهانه اي بيش نيستند...
يكي نيست بگه حالا چه وقته تك مضرابه عشقي! اونم اينجوري!

Posted by: پدرام at July 16, 2009 7:09 PM

می‌توانم درک کنم؛ سخت است! اما ای کاش می‌ماندید.
ناعادلانه است که تقاضا کنم باز هم بنویسید.
اما ای کاش باز هم بنویسید.

Posted by: آرش at July 16, 2009 7:06 PM

اقای معروفی...
چرا ازمان دریغ می کنید این اندک روزنه های نفس کشیدن را ؟؟؟

Posted by: مریم م at July 16, 2009 6:28 PM

من از "آبشوران" مي آيم
از زير ِ درختان ِ كاغذي
و صداي ِ زنگوله ها در بيابان هاي ِ " بَيَل"
من از آژير ِ قرمز مي آيم
از طويله ي ِ مش حسن
از صداي ِ آخرين تير يِخلاص بر شقيقه هاي ِ مضطرب آرزوهايمِ
از سنگسار ِ عشقم
تا مثله كردن ِ ايمانم
من از "آبشوران" مي آيم با گيس ِ بُريده ام در دست
عروسك ِ سنخنگوي ِ درد هاي ِ من!
كسي از بيل ، از آبشوران ، از پشت ِ دريا ها ، از عمق ِ سياه ِ چاه ِ بابل ،دختر ِي از سه پسر ِ فريدون بر درت مي كوبد
فقط كافي ست بگويي ، كيست ، كيست ، كيست
آمدم ! آمدم !آمدم!

Posted by: نسيم at July 16, 2009 4:25 PM

دلخوشی هایمان یکی یکی دریغ می شوند.

:|

Posted by: عطیه at July 16, 2009 4:17 PM

عمو عباس منی
برای همیشه
استاد منی
برای همیشه
هر روز می آیم تا بیایی

Posted by: محمد رضا at July 16, 2009 4:00 PM

نه
جهان به انتظار تو نیست. به انتظار من هم نیست. به انتظار دیوها است. بگذار باشد. خداحافظی کن. مرا هم تنها بگذار. آن ها را هم. در سکوت آب شدن مرا نظاره کن. سوختن مرا بنگر.اما به خاطرت بسپار که روزی نه چندان دور امروز را به یاد بیاوری. روزی که می توانستی دردی جانکاه را دوباره در آغوش کشی و باز هم بنویسی. به نوشتن پناه ببر. من را هم امان بده. مرا هم همراه ببر. نه. من محتاج تو نیستم.
نمی خواهم باور کنم که به نوشته های تو احتیاج داشته باشم. اما اگر تو دیگر به نوشتن نیازی نداری. به نوشته هایت معتاد نیستی. ترک کردی این نوشتن را. با دنیای نویسندگی خودت بدرود گفتی.
باشد. ننویس. دخل آیدینت را آوردی. اما این تمام هنرت نیست، هست؟

Posted by: کیان at July 16, 2009 3:45 PM

گریه ام گرفت

به وبلاگم اگر سر بزنی حتما گریه ی کلاغهایم را میشنوی

باسی عزیز

این مرگ احساس بود
نه کودتای عشق

حتما به من سر بزن

شعرم را تقدیم به تو کردم
اگر اجازه چاپش را بدهند

Posted by: س.امید at July 16, 2009 3:31 PM

داغ به دلمان زیاد گذاشته اند. شما دیگر تو را به هر چه می پرستید داغ دارمان نکنید.دیر به دیر هم شده بنویسید

Posted by: hamid at July 16, 2009 2:04 PM

basi delet sang nist ino motmaenam enghadr gerye mikonam ta koor sham va natonam on khoda negahdar ro bekhonam ta delam foro narize ta maghze ostokhonam dard nagire ghalbam nashkane . toro bekhoda bargard

Posted by: sara at July 16, 2009 1:53 PM

man dige hich omidi nadaram . delam mikhad bemiram .

Posted by: sara at July 16, 2009 1:49 PM

shomaro be khoda ghasam midaam bekhatere ma mardom na bekhatere chize dige age yekam to deleton ja darim bargardin be paton miyoftam eltemaseton mikonam

Posted by: sara at July 16, 2009 1:09 PM

khahesh mikonam azaton tamana mikonam ostad narin maro tanha nazarin ma beheton eshgh mivarzim alan ke daram minevisam ashkaaam tamomi nadare vaghean delam gerefte be khatere khoda ghasameton midam bargardin . dosteton daram

Posted by: sara at July 16, 2009 1:04 PM

هر رمانی بالاخره تمام می شه. رمان خلوت انس هم تموم شد.

Posted by: یک حرف at July 16, 2009 12:45 PM

ay baba chrea? ma taze dashTm be matalebetoon aadat mikarDm, laaghal dalilesho beGn, ya agar vaght nadarin kam benevisin, na ke nanevisin.

melat akhe age 4 taa adam hesabi mese shoma, behnood, kadivar, ... keh biroonanano harfeshoonam laaghal say mikonan ke bitarafane basheo hagh bashe az koja mikhan matalebe amightare raje be masaele rooz bekhoonan (hammoon ke oonghadr ahle motale nistim, bashiamam oonghadr tajrobe nadarim , taze too in roozegar ke batajrobehaie roshanesh dar ajab mimoonan ke che konan)

ishala ke baa inja laaghal ashti konin

ghorbane shoma
khodanegahdra

Posted by: amin at July 16, 2009 12:28 PM

استاد خواهش می کنم حداقل جواب بده
حداقل انقدر ساکت ننشین
نمی شود انقدر راحت روی اینهمه احساس پا بگذاری. می شود؟
.
.
.

Posted by: سینا حشمدار at July 16, 2009 12:16 PM

این بی انصافیه...من اسمشو کودتا علیه عشق به مردم می زارم!

Posted by: یزدان at July 16, 2009 12:10 PM

من اگر با نام تو مونده باشم
من اگر بخوام که باز زنده باشم،
به تکاپوی توه که ریشه می
به شهامت توه که خویشمی.
من اگه ستاره رو خوب ببینم
یا اگه سرود زندگی رو بخونم
برای زندگیه ولی در این قفس
رفقام دارن میرن نفس نفس.
من دوستت دارم و تو خوب می دونی
می مونم تا تو برایم بمونی(واحه).

Posted by: واحه at July 16, 2009 12:02 PM

ba tamame vojodam khahesh mikonam man tanha hastam va tanha ba ketabhaye shoma va neveshtehaton zendegi mikonam ke hala dige ba in (khoda negahdar) tarjih midam bemiram va nabasham

Posted by: sara at July 16, 2009 11:19 AM

اگر ننویسید کاری رو می کنید که اونها می خوان.
در ضمن تو صیفات شما از اردبیل توی سمفونی مردگان فوق العاده دقیق بجا و موشکافانست من احساس کردم شما اگر متولد اردبیل هم نباشید اینجا زندگی کردید.
ما منتظر مطالب جدید هستیم.

Posted by: ونوس at July 16, 2009 8:39 AM

درود مجدد درد های دلم را. هنوز که روزه داری !
فکر می نکنی در تمام کامنت ها چند تا خدا به کار رفته ؟
مگر فرق می کنه ؟ این خدا هم روش : تو رو خدا بسه سکوت.

Posted by: انارام فروهر at July 16, 2009 6:36 AM

hade aghal bego chera va bad boro.?

Posted by: sara at July 16, 2009 6:35 AM

سلام
دوستت دارم!

Posted by: شهرزاد قصه گو at July 16, 2009 3:03 AM

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
معروفی جان می دانم که آزارت داده اند بعضی ها با توهین هایی که بت کرده اند و می کنند در کامنته هاشان ولی تو به حساب جهل شان بگذار
معروفی جان
تو وقتی می نویسی احساس می کنم که هنوز هست در این دنیا کسی که می فهمد کسی که غم مردم دارد کسی که از مردم است و می نویسد برای مردم
معروفی جان بنویس
روا نباشد که ذوالفقار علی در نیام و زبان معروفی در کام....
معروفی جان می دانی که المداد العلما افضل من الدما الشهدا .... بنویس که قلم از خون شهیدان بالاتر است بنویس که تشنه ی خواندن نوشته های بدرد بخوریم
معروفی جان
بنویس که رسالتت نوشتن است بنویس

Posted by: پاپتی at July 16, 2009 1:15 AM

آقاي معروفي درود!
احساس ميشه اكنون زود زود ديدگاه ها _ بهتره بگم ضجه ها_ رو مي خونيد و تاييد مي كنيد!!!
خب...
من نمي گم بازهم بنويسيد يانه چون تصميم شما محترمه .همان هايي كه نوشتيد براي مانگاري يك نويسنده كافيست ...
در اوج...اگر نامش را بگذاريم خودكشي هنري!
اما مگر شما براي ماندگاري خويش نوشته ايد ؟
پس تكليف ايران و ادبيات و هم ميهنان شما ؟!

اما سخن من اينست كه دليل رفتن را به پاس اينهمه ضجه و گلايه بايد گفت!
مگر نه اينست؟!

فروغ ف

Posted by: فروغ ف at July 16, 2009 12:01 AM

بزار یه بار دیگه تو کلمه هات، بزار یه بار دیگه تو قایق جمله هات بشینم، بادبانت را فوت کنی، بعد میون موج ها غرقم کنی. بزار این دفعه آخرین دفعه ایی نباشه که غرقم می کنی. بزار هر بار التماس کنم.این روزها آدم دنبال یه راهی میگرده برای ابراز کردن خودش. تو این روزها. وقتی دلت می گیره که تو کوچه تو چش مردم زل بزنی. با نگاهت همه چی رو می خواهی بگی. همه چی رو می خواهی درد دل کنی. وقتی همه کاغذ ها رو برا نوشتن ازت گرفته اند. به خودت میگی میخوای چی کار کنی؟ باز می پرسم چی کار باید کرد؟ کسی جوابمو نمی ده. مردان ساکتند. فیلم دیکتاتور بزرگ را تماشا میکنند. فیلم صامت نیست. میگم دیگه دوره فیلم های صامت به سر اومده. کسی نگاهم می کنه. یکی اون وسط از خجالت آب میشه. از بیرون صدا می آد. صدا می آد. صدای ...
نمی خواهم...خودم به خودم بگم که حرفی برای گفتن به خودم ندارم...اون روز که یه عده برمیگردند و به این ثصویر نگاه می کنند...نمی خواهم کسی ...

Posted by: کیان at July 15, 2009 10:40 PM

"خدانگهدار، دیگر نمی نویسم."

برای نویسنده ای که عمریست کارش نوشتن و بارور کردن رویاهای نیمه تمام دیگران روی صفحه کاغذ است این حرف چه معنایی می تواند داشته باشد؟

یعنی کسی که خودش سالها برای ما قصه می گفت و با ساختن دنیاهایی سراسر عشق و درد و زندگی دری دیگر به روی چشمان نیمه بسته مان باز می کرد ، حالا خودش به بن بست رسیده؟ کسی که شخصیت های داستانهایش حقیقی تر از خودش بودند و تراژدی زندگی خودش، هیچ کم از داستانهایش نداشت.

ظاهراً سرخورگی های این اواخر و بخصوص ایام بعد از انتخابات حماسی و نتیجه ی حماسی تر بعدتر از آن ، روی نویسنده ی خوش قلم و تبعیدی ما هم اثر گذاشته و باعث شده او خودخواسته دست به یک خودکشی ادبی بزند.

امید آنکه او باز هم برای من و مایی که قلمش را دوست داریم بنویسد.

Posted by: mahmood at July 15, 2009 10:32 PM

استاد لااقل بگيد چي شده

Posted by: هومان at July 15, 2009 9:46 PM

khahesh mikonam man dige nemitonam in tanhaeiro tahamol konam . khoda negahdar be hamin sadegi? in ensaf nist

Posted by: sara at July 15, 2009 8:32 PM

ای کاش میتوانستی تو
خون رگان خود را
قطره قطره قطره بگریی
تا باورت کنند
..

Posted by: at July 15, 2009 7:33 PM

خامش منشین خدا را
چیزی بگو
پیش از آنکه در اشک غرقه شویم
..

Posted by: آزاد at July 15, 2009 7:31 PM

یکی یک خاطره هامون رو از دست میدیم. حافظه هامون رو. دل خوشی ها مون رو. حتی خوش بینی هامون رو.
حالا وقتشه که تو آینه نگاه کنیم. و ببینیم که بی چهره شده ایم..

Posted by: azad at July 15, 2009 7:21 PM

می خواستم بنویسم
صبح که از خواب پا شدم و نتایج را دیدم هیچ احساسی توی صورتم نبود می دانی چرا؟ چون همه احساساتم با هم، یک جا مردند
می خواستم بنویسم
" شاید همه چیز با یک افسانه ی سنگسری آغاز شد.
آنها هفت برادر بودند و یک خواهر. مادرشان مرده بود و پدرشا ن آدم ستمگر و سختگیر ی بود ک ه شب و
روز بچه هاش را آزار می داد، کتک شان می زد، حق شان را می خورد، حتا نان را هم از آنان دریغ می کرد…
... آنها گفتند: پا برهنه می رویم اما هیچ وقت از هم جدا نمی شویم... "
می خواستم بگویم
لاک پشت که سرش را توی لاکش می کند فقط خودش نیست که کسی را نمی بیند، بقیه هم او را نمی بینند
به این فکر کردی من باید چه کاری انجام بدهم وقتی تنهایی و فاجعه به جایی رسیده که شما هم خدانگه دار؟
می خواستم گریه کنم که
غلط کردم
گه خوردم
دلم می خواست
نامه ای 100000 صفحه ای برایت می نوشتم
یا مثل دخترهای لوس گریه می کردم
یا شاید مثل بدبخت ها رگم را می زدم
مثل مبارزهای سیاسی خودم را جلویت آتش می زدم
مثل شکست خورده ها توی خیابان می ریختم
مثل خودم ساکت می نشستم و نگاهت می کردم
اما خسته ام
و تمام این ها را از همین خسته گیم بفهم و نرو
می خواستم بگویم
نرو
تو دیگر وضع را از این که هست خراب تر نکن
فقط باش
فقط همین
خواهش می کنم
التماس می کنم...

Posted by: سینا حشمدار at July 15, 2009 6:58 PM

man enghadr gerye kardam ke dige cheshmi vasam namonde ghablanam goftam hich delkhoshiye digeiy nadaram aghaye maroufi lotfan tanhamon nazarin be khatere khoda be khatere hezaran nafar ke hala montazeran ta bargardin . idine shoma zendegiye 2bare be man dad . tamana mikonam . enghadr miyamo minevisam ta bargardin

Posted by: sara at July 15, 2009 6:41 PM

خب!
همه گفتند چرا من نمي گم!
چون اگه قرار بود پاسخي داشته باشه تا كنون چراها بي پاسخ نمانده بود
اما كمي مهر و واكنش به اين همه سر در گمي ، به آنارم و آسا انديشيدن هم بد نيست جناب معروفي عزيز!!!!

به آنارم هم گفتم وقتي نويسنده اي مي گويد نمي نويسم چه شود دوباره بنويسد ...
به خاطر آسا ،آنارم ،دكتر عسگري كه هميشه سر كلاس هايش در دانشگاه اصفهان از نخستين رمان چندصدايي ايران "سمفوني مردگان" سخن مي گفويد ، به خاطر مني كه هميشه نگران ادبيات و سرنگوني اش هستم و نه به خاطر خودتان كه به پاس خويشكاري سنگيني كه در برابر ادبيات و خاكتان بر دوش وجدان داريد ، ننوشتن را كنار ، بنويسيد!!!
فروغ ف

Posted by: فروغ ف at July 15, 2009 6:33 PM

خالق آیدین و ایرج خودکشی هنری کرد.
خبر هیج غافلگیر کننده نبود.
آخرین عنوان پست وبلاگ نویسنده ی رمانهای سمفونی مردگان و فریدون سه پسرداشت و ... خیلی خلاصه بود عبارت معروف "خداحافظ" از آقای معروفی داستان نویس معاصر و عبارت کوتاه "دیگر نمی‎نویسم" در متن روزنوشت او حکایت از
یکی از هولناک ترین روشهای خودکشی در بین نویسندگان داشت که شجاع ترین خودکشی کنندگان از گونه‌های نویسنده برای کندن کلک خود بدان متوسل نشده بودند،
حتی "سرگئی یسنین" .مرگ هنری او ضایعه‌ای است برای ادبیات و داستان ایران.
از نامبرده اثری منتشر نشده و در حال پرداخت با نگاهی به "کیخسرو " باقی مانده که امیدواریم برای نسلهای بعدی محفوظ بماند. یادش گرامی/
پی نوشت: در دلمان چیزی فرو ریخت

Posted by: داریوش و رباب at July 15, 2009 6:03 PM

در این سرزمین "بلازده"،
قاتلان،
سلاطینند.

حالا یا با بیکفایتی آن ها در جاده ها و هواپیماها یا با جلادی آن ها بعد از گل رای با رگبار گلوله.

هر یک لحظه ادامه حکومت این جانیان جز نکبت برای این ملت رنجدیده ارمغانی نخواهد داشت.

با اندوه و غم فراوان و تسلیت به خانواده و بستگان قربانیان سقوط هواپیما.

Posted by: آرش at July 15, 2009 4:54 PM

به سلامتی..اما اگه ننویسید تبسم برای کی فیلمه آدم بودنو بازی کنه؟

Posted by: سامان at July 15, 2009 4:19 PM

سلام
می دونم ترانه بخصوص ترانه های من جذابیتی براتون نداره
ولی فعلاً کاری جز این ازم بر نمیاد

روی آزادی ما
سیم خاردار کشیدن
واسه ی قتل خدا
چوبه ی دار کشیدن
یه سیاهی بزرگ
روی رفتار کشیدن
خوبا زندونی شدن
بدا دیوار کشیدن
دینو بیمار کشیدن
واسمون مار کشیدن
از نیشش می ترسیدن
تو نمودار کشیدن
با چماق پرسه زنون
یارو بی یار کشیدن
هیز و لا یعقل و مست
کفرو دیندار کشیدن
وقت لغو بردگی
باز خریدار کشیدن
داشتیم آزاد می شدیم
به ما افسار کشیدن
رو سفیدی دلا
دیو باردار کشیدن
واسه اینکه خوب بزاد
سرپرستار کشیدن
مرز میهنیمونو
به استعمار کشیدن
بعدش از ترس سقوط
سی سال سیگار کشیدن
گربه ی ملوسو با
یه سگ هار کشیدن
روی تار عنکبوت
ظلمو پایدار کشیدن

Posted by: مجید at July 15, 2009 1:41 PM

بعد از گوگوش ابی هم به اعتصاب غذای نیویورک می پیوندد:

"باید دستها را در دست یکدیگر گذارد و در برابر ظلمت و تاریکی ایستاد."

ابراهیم حامدی( ابی)
۲٣ تیرماه ۱٣٨٨

دوستان گرامی باید هشیار بود. عوامل نکبت ولایت فقیه با کامنت گذاری های تفرقه افکنانه در وبلاگ ها فعال هستند. آن ها می خواهند این جنبش سترگ و این اتحاد افتخارآفرین شکست بخورد.
بیایید با خرد خود دشمنان مردم و آزادی را به زباله دانی تاریخ بیفکنیم. ما روزی را که ولایت فقیه به قانون اساسی اضافه شد روز "نکبت" نامگذاری خواهیم کرد تا عبرتی باشد برای همه نسل ها و عصرها!

Posted by: آرش at July 15, 2009 1:39 PM

باسي برگرد چون من هيچ دلخوشي جز روز نوشته هاي شما ندارم

Posted by: سارا at July 15, 2009 12:50 PM

khahesh mikonam tamana mikonam biya bargard benevis man

Posted by: sara at July 15, 2009 12:44 PM

اگر ننویسی چه کسی ترانه باران زنده بخواند؟
چه کسی درفش کاویان را برافراشته بدارد؟
اگر بروی که بماند که از تباهی شب اندکی بکاهد؟
اگر ننویسی صدای خفته سهراب را که بخواند؟
خدانگهدار برای آن است که بمانیم تا درودی دگربار. پس اگر از کسی به نام خدا، نگهداری ما را می خواهی، تنهایمان نگذار. ما راه سختی در پیش داریم و هم تو و هم دیگر ایرانیان از مایید. عباس معروفی! به خاطر ایران بنویس.

Posted by: واحه at July 15, 2009 10:25 AM

با خودتون قهر کردین یا با مخاطبانتون....؟
نوشته هاتونو خیلی دوست داشتم...

Posted by: دنیا at July 15, 2009 8:04 AM

اینقدر میام اینجا هر روز و ازتون خواهش میکنم تا بالاخره یه روز برگردید و بنویسید...

Posted by: ن گار at July 15, 2009 7:01 AM

آقای معروفی تروخدا...
اگه التماس لازمه، التماستون میکنم...
تروخدا...
چی کار کنیم که برگردید؟ هرکاری لازم باشه انجام میدیم...

Posted by: ن گار at July 15, 2009 7:00 AM

عباس عزیزتر از جان مجدد سلام .
می بینم که آمده ای و خوانده ای و به هیچ کدام جواب نداده ای . یادآوری نمی کنم جواب سلام واجب است به خصوص اگر هم میهن سلام ات کند !

غربت را تزریق می کنی در غریبی ام
نمی دانی مگر که این روزها
بوی تو را می خواهد ؟
خدا
لای نفس های منقطع ِ ماست .
لا اله الا الله
این تشییع برآزنده ی ما نبود و این تصویر بر اندزه ی تو
هیچ کس هم نمی داند چرا
حضور خلوت انس ؛
شلوغ تر از پیاده روهای تنهایی است .

غروب دوباره ، از تو شروع می شود ؛ چه بد !

می دانی ؟
برای ما
تلخ تر از غربت ؛ دردی نیست .
تشبیه اگر می شدی ، نه سلامی بود و نه کلامی
ولی
خداحافظی ؛ لبخند چراغ های همیشه خاموش است !
باور کن
خدا هیچ کجا ، با هیچ کس خداحافظی نکرد !

آنلاین برای گل روی خود ات نوشتم و دعا می کنم که خدا ، تو را و ما را به راه راست هدایت کند .

Posted by: انارام فروهر at July 15, 2009 6:18 AM

درود بر تو باسی
عزیزان، می دونم، همه نارحت هستید .
اما باسی هنوز در حال نوشتن است . او درون ماست .همه ی شما با فکر و عشق او می نویسید .
و چشمان ه اشک آلود ی در پس شیشه ای با انگشتان لرزان ...

اما عزیزان ، من به کمک شما احتیاج دارم می دونم که باسی هم به من کمک می کنه . من در NUJ کار می کنم و برنامه ای دارم .
می خوام صدای روز نامه نگارانی که در سیاهچال های رژیم هستند و حتی نامی از آنها برده نشده به گوش مردم دنیا و محافل حقوق بشر برسنم .
خواهش می کنم هر کس خبری یا دوست و آشنای در زندان دارد .
با ایمیل زیر تماس بگیرد .
اما فقط روز نامه نگار و نویسنده .خواهش می کنم اسم روزنامه یا مجله ای که کار می کند فراموش نشود.
mehrdad_md7@yahoo.co.uk

Posted by: مهرداد محمودی at July 15, 2009 3:22 AM

دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و دیگر هیچ کس به هیچ چیز نیندیشید...
خیلی زودتر از اونکه تصور کنی همه چیز تبدیل به هیچ میشه...
رویای نوشتن...

Posted by: شیما پیرانی at July 14, 2009 11:58 PM

دوست دارم استاد...
حالا و همیشه...

Posted by: پرواز at July 14, 2009 11:51 PM

سلام.
چرا ننويسي آقاي معروفي عزيز!
به زماني كه حتا
كوته بانگي الكنان نيز خيانتي عظيم به شمار است.
چرا ننويسي عزيز!
اگر شما پا پس بكشيد، به كدام محمل بايد سر نهاد.
نه بخاطر ما كه به نوشته‌هاتان وابسته شده ايم، به خاطر خودتان ادامه دهيد.
ماهي نمي تواند بيرون از آب زندگي كند. شما هم بيرون از نوشتن.
حضور خلوت انس تان را بر هم نزنيد. نگذاريد ياوه گويان شاد شوند.
در نهايت تصميم با شماست.

Posted by: شجاع انوري at July 14, 2009 11:32 PM

سال هاست به خلوتت سر میزنم ولی هیچ وقت کامنتی نذاشتم هیچ وقت ... دیدم می خوای دوستدارانتو از این دریچه هم محروم کنی خیلی غصم شد ...چه راحت :"دیگر نمی نویسم" به هرحال ممنون برای تمام این سالها و دست نوشته هایی که عین خود زندگی بود و نه این آخری

Posted by: eli at July 14, 2009 11:14 PM

delam ra shekastio rafti .dar in hengame ke be to va amsale to niyaz darim.delam barat tang mishe .emsal vaghean sale balvast.vay khoda ma ra che shode ? (koja parad morgh azize man ke par nadarad?)

Posted by: mahvash at July 14, 2009 10:17 PM

سلامب
استاااد
او دفتره منی ده یاز
اگر ننویسید من هم نمی نویسم
اگر شما ننویسید ما هم ننویسیم
سلام
سلام
یاهو قربانت صادق هدایت

Posted by: نقره داغ at July 14, 2009 10:16 PM


انگار که گفته باشي
ديگر عاشق نمي شوم
ديگر گريه نمي کنم
ديگر نمي خندم.

Posted by: ساینا at July 14, 2009 8:51 PM

استاد تر خدا نه نه نه نه نه!!!!!!!!!!!!!!1
چرا مرهم نیستید تو این همه درد

امیدوترم نظرتون عوض بشه
خیلی خیلی ناراحتم

Posted by: mahsa at July 14, 2009 7:40 PM

خداحافظ

Posted by: سامیار at July 14, 2009 7:24 PM

موج سبز آزادی به کمک یاران آزادیخواه آمد
سایت اینترنتی «موج سبز آزادی» در آدرس

www.mowjcamp.com

آغاز به کار کرد. این سایت وعده داده که آخرین اخبار و تحلیل‌های فعالان جنبش سبز را منتشر خواهد کرد.

Posted by: آرش at July 14, 2009 6:24 PM

شاید تنها کسی که خوش حال شد شما دیگه نمی نویسید من باشم چون چندین سال است انتظار این روز را می کشم امروز که این را دیدم یکی از بهترین روزهای من است. دروغ هم اندازه دارد.

با خوش حالی فراوان

Posted by: خوش حال at July 14, 2009 5:28 PM

استاد !
بنویسید. بخاطر ما که چکمه سکوب بر حلقوممان گذاشته اند. اینجا توی همین شهری که زادگاه من، شما، ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی و خیلی های دیگری که فردا و پس فردا نامشان را می شنویم، خون ریخته شده است. خون جوانان غیوری که میانگین سنی آنان زیر 30 بوده است. می خواهم بگویم دارند خفه مان می کنند هرچند که دیگر شعله های اعتراضی را که هر روز از جایی زبانه می کشند، خاموش کردن محال است. هزار و یک معنی دارد حرفت. اما من می خواهم بدون آنکه فکر کنم از مبارزه خسته شده ای بگویم این شیوه مبارزه ات را نمی خواهیم لطف کن با قلمت مبارزه کن.

Posted by: ستاره بان at July 14, 2009 5:00 PM

آقای معروفی تروخدا...
اگه التماس لازمه، التماستون میکنم...
تروخدا...
چی کار کنیم که برگردید؟ هرکاری لازم باشه انجام میدیم...

Posted by: ن گار at July 14, 2009 4:27 PM

چرا؟

Posted by: مسعود at July 14, 2009 4:13 PM

سلام جناب معروفی
امیدوارم این هم یک شوخی باشد. این روزها همه دارند سر به سرم می گذارند، همه از چیزها و کارهایی حرف می زنند که بیشتر به یک دروغ مضحک شبیه است تا حقیقت. می دانم، قصد بدی ندارند، می خواهند کمی سربه سرم بگذارند.ای کاش...
جناب معروفی! شما بودید که با نوشته ها و البته این اواخر با پیامهای محبت آمیزتان برای سرباز وطن، شوق نوشتن را در من زنده کردید.شما بودید که به من رسم دیدن و دوباره دیدن را آموختید. و حالا...
نمی دانم چه شده که به یکباره دل بریده اید از ما، چه ناسپاسی کرده ایم ما که شما را به خشم آورده؟
حالم خوب نیست، تا چشمم به جمله ی خداحافظی افتاد ناگهان دلم پرپر زد برای آیدین. می دانم که ما را تشنه لب رها نمی کنید.هر روز سر می زنم به این پنجره تا شاید...می دانم که بر می گردید.

Posted by: mahmood at July 14, 2009 3:28 PM

الان وقتش نیست

Posted by: شهرام at July 14, 2009 3:05 PM


آقای معروفی نمی دونم واقعا چی باید به شما بگم.نوشته های وبلاگ شما بهت زده ام کرده!!!نمی توانم سکوت کنم و حرفی نزنم.این نوشته های یک روشنفکراست یا یک خشونت طلب؟منظورم دو دست نوشته آخرتان است .من کتاب های شما را می خوانم و خواندم همین الان هم سمفونی مردگان را در دست دارم.رسیدم صفحه68.اینکه شما مثل خیلی از هموطنان ما ناراحت وعصبانی باشید طبیعیه ولی این طرز نوشتن های غیر منصفانه اصلا پذیرفته نیست.شما فکر کردید تمام مردم ایران همین هایی هستند که برای شما کامنت می گذارن؟که اینقدر راحت به عقاید ومقدسات ما توهین می کنید.
یادم هست چندی قبل یکی شما را زیر سئوال بده بود با واژه استاد.که آنقدر به شما برخورد یک پست در مورد آن نوشتید.من با وجود اینکه از نظر عقاید سیاسی با شما نزدیک نیستم ولی اگر یادتان باشد آن فرد را زیر سئوال بردم که چرا زندگی خصوصی یک هنرمند را به عرصه عمومی می آورید و این ضعف مردم ماست.و اسم عباس معروفی برایش به تنهایی کفایت می کنم.بعدها هم با شما در تعامل بودم از طریق کامنت گذاشتن. در زمینه نوشتن از شما سئوال داشتم و از شما راهنمایی گرفتم .پس با این وبلاگ بیگانه نیستم. اما از شما گله دارم.در بیانیه خود از رنجی سی ساله می نویسید یعنی در کارنامه جمهوری اسلامی هرگز نمره درخشانی ندیده اید.این یعنی توهین به همه ما چهل میلیون که با رای خود به جمهوری اسلامی آری گفته ایم و تا پای جان به اهداف بنیان گذار آن وهمه آنها که به پای آن جان خود را فدا کرده و خون دادند.خب اگر این امر را از ریشه خراب می دانید که بحث جداست.برای شما و دوستان نویسنده اتان چه فرق می کند که در ایران میرحسین باشد یا احمدی نژاد؟اما اگر از سر خشم است بهتر است صبر کنید تا خشمتان فروکش کند .چون این رفتارها در اذهان خواهد ماند.
دوم از کودتا صحبت می کنید.منظورتان چیست دکتر احمدی نژاد را مردم خواستند و به او رای دادند.همه مردم که روشنفکرانو طبقه متوسط نیستند.بروید در شهرهای مختلف ایران و از خود مردم سئوال کنید و از زبان آنها بشنوید که چطور علاوه بر رای دادن به او با نذر ونیاز از خدا می خواستند که او بماند.من و امثال من اگرچه به دکتر احمدی نژاد رای ندادیم ولی احتمال رای آوردن کاندیدای منتخب خود را بسیار ضعیف می دانستیم.تایید شورای نگهبان هم تا کی باید طول می کشید و چگونه باید ناز این آقایان را می کشیدند؟
سوم:رهبری از نظر ما رکن اساسی انقلاب ایران است.توهین کردن به ایشان - به اتهام حمایت از دکتر- در شرایطی که کاندیداهای دیگر با زور می خواستند حرف خود را از مجاری غیر قانونی به کرسی بنشانند و نه منطق توهین به همه ماست که از حرکت میرحسین وکروبی گریزان شدیم.ما انتظاری بیش از این حرکت های کودکانه از آن دو مرد انقلابی داشتیم.
و در آخر فکر نمی کنید که این گونه نوشتن تحریک کردن جوانهاست؟اینکه سکوت کرده اید و می خواهید به نوشتن ادامه ندهید هم.اما فکر می کنم در این شرایط سکوت کردن و قدری فکر کردن روی رفتارتان بد نباشد.گرچه این سکوت که من از آن می گویم کجا و آنکه شما در سر سودایش را دارید کجا؟بگذارید همان چهره روشنفکرانه را از شما در ذهن داشته باشم.
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

Posted by: ساسانی at July 14, 2009 1:47 PM

درود استاد عزیزم ... خیلی ناراحت شدم وقتی نوشتید خدانگهدار !! دلم واقعا براتون تنگ می شه ... ای کاش نمی رفتید ! ...کاش داستان کوتاهم را می خواندید ! ... این روزها بیش تر از همیشه احساس تنهایی می کنیم ... ..مدت زیادی نیست که با داستانهای شما آشنا شدم اما دلبستگی عجیبی با آن ها پیدا کردم ... دوستتون داریم استاد و همیشه به یادتونیم و چشم به راه نوشته هاتتون می مونیم ... استاد عزیزم هر جا که هستی موفق باشی و من همیشه منتظر آثار هنرمندانه ی شما می مانم. براتون آرزوی همه ی خوبی ها و موفقیت ها رو می کنم پیروز باشید .

Posted by: سامان at July 14, 2009 1:12 PM

درود بر پروردگار فریدون و فرزندانش
حق دارید ... شک نیست که حق دارید
کسی که به خواب رفته را می توان بیدار کرد اما کسی که خود را به خواب زده
هیچ چیز نمی تواند بیدار کند حتی اندیشه و قلم حق دارید اندیشیدن نیاز ماست

Posted by: مهشید at July 14, 2009 1:02 PM

بنویس
به خاطر خودت
به خاطر عشق
اگر از خودخواهی گذشتی
بنوبس
بنویس مرد
بنویس

Posted by: محسن at July 14, 2009 12:10 PM

Please do not leave the battle field. It is not becoming to you.

Posted by: A friend at July 14, 2009 11:41 AM

اصلا خبر خوبی نیست. در این روزها نوشتن و خواندن مسکنی است برایمان.

Posted by: مرتضی اصلاحچی at July 14, 2009 10:07 AM

عباس جان انسانها هم جز طبیعت هستند . به طبیعت که نگاه میکنی همیشه یک جور نیست ....
بارون میاد برف میاد
رعد و برق و تگرگ میاد
درختها سبز میشن
گاهی پرپر میشن
زلزله و سیل میاد
قحطی و بی آبی میاد
سیاره ها می چرخن
میگردن و میگردن
همه اینها جزء طبیعته دیگه . فصلهای روی زمین هم نگاه کنیم بهار و تابستان و پاییز و زمستان داره .
آرمها هم خسته میشن و نا امید . کمی استراحت و تجدید قوا شما رو سرحال تر از گذشته می کنه . برای نوشتن . برای مبارزه . برای زندگی ... جنگ ... و دیگر هیچ

Posted by: خاطره at July 14, 2009 5:49 AM

نااميدي را خدا گردن زده است....

بمون ، به خاطر بچه هاي ايران...

Posted by: الهه at July 14, 2009 5:48 AM

سلام .
نمیدانم چه بگویم اما ...
یک چیز را خوب میدانم که اگر نمی نوشتم هویت نداشتم
پس می نویسم
تا نشان دهم
که هستم ..وجود دارم ...حتی اگر نمی درخشم
نوشته های شما را دوست دارم .توسط یکی ازدوستان از این سایت با اطلاع
شدم ولی بنظر میاید که دیر آمدم
صاحبخانه در حال رفتن است .پس چه جای ماندن است برای من مهمان ؟؟

Posted by: مهرنوش at July 14, 2009 3:44 AM

?

Posted by: sudn at July 14, 2009 2:03 AM

آقای معروفی عزیز خدانگه‌دارتون باشه اما نه به معنای خداحافظی، ببخشید ولی امکان نداره شما ننویسید، مطمئنم نوشته‌ی بعدی‌تون چشمگیرتر از همیشه خواهد بود که در دلتنگی این چنین شما سوارِ مرکبش می‌شید.

Posted by: آگالیلیان at July 14, 2009 1:35 AM

salam. salam ostad. nemidunid vaghti samphonie mordegano mikhundam che ehjsasi dashtam man taze weblogetuno peyda kardam narid. nerid

Posted by: mehran at July 13, 2009 11:05 PM

مدیحه سرایی نمی خواهم بکنم . امروز داشتم عکس های روی دیوارم را تکمیل می کردم . از عکس هایی که خوذم گرفتم و نه . از اونهایی که یک روزی تو زندگیم تاثیر داشتم . همین امروز داشتم تو گوگل می زدم عباس معروفی : ایمیج .............

Posted by: حمیده چگونیان at July 13, 2009 10:18 PM

استاد شنيدن موسيقي وبلاگ شما روي اين خدانگهدار درشت خيلي ناراحت كننده است.استاد بيا و بي خيال شو.بيا و اين نوشته رااز صفحه ات حذف كن و دوباره بنويس.ما يك دلخوشي داشتيم آن هم وبلاگ شما بود.اين راهم از ما نگير.الان چون ديدم چند كامنت اضافه شد فهميدم آنلاينيد واسه همين اينها را مينويسم.اصلن گور پدر نظام و انتخاباتش.بيا و باش استاد

Posted by: هومان at July 13, 2009 10:13 PM

به خودم میگم حق داره ننویسه. دیگه نمی خواد وبلاگ داشته باشه... ولی آخه... چرا؟؟؟؟؟
نگرانتونیم آقای معروفی.
آیدین شما زندگی من رو از این رو به اون رو کرد. بهتون بدهکارم...

Posted by: آرزو at July 13, 2009 10:09 PM

خبر بسيار مهم
________
در بزرگترين اعتراض مدنی ميليونی ، قانونی و شبانه در ايران و در سه شنبه شب 30 تير ماه 1388( به ياد جان باختگان روز 30 خرداد که در حکومت نظامی کشته شدند از جمله ندا آقا سلطان) از مردم ايران درخواست مي گردد دقيقاً در ساعت 9:00 شب و با آغاز اخبار ساعت 9 همگی يک وسيله برقی پر مصرف ( ترجيحاً اتو يي که روی درجه آخر هست و يا جاروبرقی، سشوار، هيتر و ...) را برای 240 ثانيه( 4 دقيقه) به برق متصل کنيد( اگر مي خواهيد بيشتر تأثير گذار باشيد همزمان 2 يا سه وسيله را با هم به برق بزنيد). توجه کنيد که زمان بسيار و بسيار مهم است. در صورتی که حتی 10 ثانيه تأخير داشته باشيد از قافله عقب خواهيد ماند.

با همکاری 3 ميليون خانواده در ايران دقيقاً در ساعت 9 شب که خود را با دينگ دينگ کردن آغازی شروع اخبار ساعت 9 شب شبکه اول هماهنگ کرده و با دينگ آخر و شروع اخبار، اتوی خود ( يا سه شوار و يا هر وسيله پر مصرف از قبيل هيتر و ...) را به برق می زنند، شوکی به شبکه نيروگاهی ايران وارد آمده و شبکه برق کشور ناچار به قطع بارها و خاموشی مطلق خواهد شد.

توصيه ايمنی: پس از قطع برق فوراً وسيله برقی و يخچال خود را از برق بيرون بکشيد تا در هنگام وصل مجدد برق که حدود 2 ساعت طول مي کشد ضمن اينکه يخچال شما آسيب نمی بيند، هم وطنان ما در اداره مرکزی ديسپاچينگ ملی برق نيز سريعتر بتوانند شبکه برق را بازيابی و برق شما را وصل کنند.

نکته مهم : بعيد نيست که در روز 30 تير ماه حکومت زمان اخبار ساعت 9 را عوض کند و يا در شهرهای مختلف اخبار را با تأخيرهای جداگانه پخش کنند . مثلاً اخبار را ساعت 9:01 دقيقه پخش کنند. مهم نيست. ما با شروع اخبار وسيله های برقی را به برق متصل مي کنيم. اين کار حکومت چون به تفکيک هر شهر انجام مي شود تأثيری ندارد. و اگر آن شب اخبار ساعت 9 را پخش نکردند، با اخبار ساعت 10 شبکه سه اين کار را انجام مي دهيم. اگر اخبار ساعت 10 شبکه سه نيز پخش نشد با اخبار ساعت 10:30 شبکه 2 اين کار را مي کنيم.

اين کار و تحمل ماکزيمم 2 ساعت بی برقی نتايج ذيل را به همراه دارد.

1) وحدت ملی را به رخ حکومت ديکتاتوری مي رسانيم
2) اين خبر مانند بمب در تمامی دنيا صدا مي کندو غير قابل کتمان مي باشد( ديگر نمي توانند بگويند اينها خارجی هستند و وجود مردم را کتمان کنند)
3) دژخيمانی که هنوز در خوابند يآ خود را به خواب زده اند با قطع برق کل ايران، برق آنها نيز قطع شده و می فهمند که رفتنی هستند (شايد به راه راست برگردند).

4) ديگر با استفاده ابزاری از انگ منافق، بسيج و سپاه قادر به مقابله و سرکوب با مردم عادی نيستند.

5) حکومت ديکتاتور از قدرت اتحاد ملت به ترس و وحشت خواهد افتاد

6) ملت ايران خود را باور خواهند کرد و برای حرکتهای بعدی آماده خواهند شد.

7) بدون اينکه حتی خون يک نفر هم ريخته شود و يا کسی شناخته شده و به زندان بيفتد يک راه پيمايي ميليونی شبانه کرده ايم.

8) پس از خاموشی مطلق ( توضيح اينکه در 30 تير ماه ، ماه در ساعت 9 شب در آسمان نبوده و همه جا تاريک و بدون هيچگونه نوری مي گردد) می توانيم بدون ترس از نفوذيان رژيم کودتا فرياد آزادی و الله اکبر سر دهيم.

9) با توجه به اينکه قطع سراسری برق يک کشور جزء حوادث تاريخی آن کشور مي باشد، اتحاد ايرانيان ظلم ستيز و شب 30 تير ماه به تاريخ مي پيوندد.

پس همراه شو هم وطن و اين مطلب را حداقل به 10 نفر از بستگان خود که دسترسی به اينترنت ندارند با توضيح کافی در خصوص اهميت هماهنگی در زمان اتصال وسيله برقی دقيقاً در ساعت 9 شب و قطع وسيله های برقی پس از خاموشی بگو.

مطلب ذيل را برای مهندسان برق قدرت دارای تخصص مطالعات سيستم مينويسم که آنها نيز با قدرت مضاعف همراه شوند.

1) شبکه برق ايران در ساعت 9 شب حدود 3000 مگاوات توليد رزو آبی در 25 واحد نيروگاهی دز، کارون، مسجد سليمان، کرخه و ... دارد که اين واحدها به دليل خصوصيت واحدهای آبی به سرعت وارد مدار شده و پاسخ گاورنر آنها بسيار سريع مي باشد.. ولی مطمئناً حکومت با اطلاع از قصد ملت به اين کار، واحدهای نيروگاهی را به حالت Stand By روشن در مدار قرار خواهد داد. ولی در صورتيکه 3 ميليون خانواده با هم و به فاصله 10 ثانيه ماکزيمم اتوهای خود را به برق بزنند، توان اکتيوی حداقل برابر با 3،000،000 ضربدر 1000 وات ( متوسط) که برابر با 3000 مگاوات مي شود از شبکه درخواست مي شود که فرکانس را با افت بيش از 5 هرتز مواجهه مي کند. با توجه به افزايش توان واحدهای آبی متوسط 10 مگاوات بر ثانيه تا رسيدن به شرايط Stable جهت جبران توان اکتيو لازم ( تلفات 17 درصدی را در اينجا صرفنظر کرديم) بيش از 14 ثانيه زمان لازم است. پس واحدهای نيروگاهی قادر به جبران توان اکتيو درخواستی نخواهند بود و رله های Under Frequency و رله های نرخ کاهش فرکانسی ( dF/dt ) عمل نموده و شبکه ايران Black out مي گردد.

2) با توجه به اينکه حکومت ممکن است قبل از ساعت 9 خاموشی بدهد و بارهای شبکه را از مدار خارج کنند( که به احتمال بسيار زياد اين کار را خواهند کرد) تنها 2 راه جود ارد. اول اينکه مردم دقيقتر و با سرعت عمل بيشتر و دقيقاً راس ساعت 9 اتوی خود را به برق بزنند (كه احتياج به فرهنگ سازي و كمك همه سطوح تحصيل كرده به مردم دارد) و در کمتر از 5 ثانيه 3 هزار مگاوات درخواست بار ايجاد کنند. دوم اينکه تعداد مردمی که اين کار را مي کنند 2 برابر شود یعنی 6 ميليون خانواده اين کار را بکنند.

3) همچنين در صورتيکه( به احتمال 1 درصد) شوک اول را نيروگاه ها بتوانند تحمل کنند( كه نمي توانند) به دليل اينکه اتوها دارای ترموستات هستند، نوسانات بعدی قطع و وصل اتوها کار را يکسره مي کند.

پس به ياری سبز همه ايرانيان با غيرت و وطن دوست نيازمنديم

Posted by: خبر at July 13, 2009 10:00 PM

in hamouniye ke oona mikhan.
benevis ke cheshmha montazeran

Posted by: naghmeh at July 13, 2009 9:47 PM

نوبت من

نور آفتاب پشت پلک چشمم را می سوزاند و آتش را روشن کرد. بوی دود همه جا را گرفت، سیخ گوجه را میترا آورد، من هیچ وقت نشده بود یک کفش قرمز ورنی داشته باشم. جلوی کفش ملی ایستاده بودیم، پدر گفت قرمزرنگ دختر هاست تو که پسری. من یه پسرم، می دونستی با تو فرق می کنم؟ مثلا یکیش این، ببین میترا اینجای من چه جوریه، با مال تو فرق داره! مال تو رو ببینم. میترا شلوارش پاره پاره بود. چادرش گیر کرده بود لای پره های سیمی چرخ موتور سیکلت و روی زمین کشیده شده بود و رفته بود، آسمان ِ خیسی شد. بوی بنزین می آمد و من را با پلک های بسته ، بسته بندی کردند. همه جا سر و صدا بود و من باید حرکتی می کردم. ماشین کنارم به پهلو روی سقفش ایستاده بود و صدای سوزناک آژیر می آمد .هنوز آتش دود می کرد و جلو می آمد، مادر، مرا بغل کرد و بیرون پرید، از پله ها که پایین می آمدیم من به شکمش رفتم و دردم گرفت. ماشین آتش نشانی قرمز بود و آب می ریخت، آتش که کم شد میترا سیخ گوجه را روی منقل گذاشت. بوی کباب مرا مست کرد و میترا را در آغوش گرفتم در یک چشم بر هم زدن گوجه آماده شد. اولین گوجه را که گاز زدم دهانم سوخت و گفتم اوه چه داغه سوختم.. بوی سوختگی را می فهمیدم اما نمی دانستم کجای تنم بیشتر سوخته است. تکان نمی خوردم و آدمها از کنارم به سرعت می رفتند و می آمدند.کسی خودش را روی من خم کرد و گفت "مرده" مرا را روی برانکارد گذاشتند و خواباندند کنار بقیه که مرده بودند، همه جا که پا می گذاشتی ماهی مرده می دیدی کنار ساحل. میترا عصبی شده بود و غر می زد. به او گفتم همه اش تقصیر این نفت است که ما را سیاه بخت کرده و ما هی ها را کشته. میترا با شیطنت نفت چراغ دستی را روی جسد گربه ریخت و گفت کبریت بزن. کبریت را کشیدم و روی گربه انداختم. بوی موی سوخته مشامم را پر کرد . قسمتی از مو های سینه و شکمم سوخته بود. مردی بالای سرم نشسته بود و با کسی دیگر حرف می زد "همه مردن، هیچ کس زنده نمونده. من نمی تونم این جسد رو با آمبولانس بیارم، نعش کش بفرست. زود باش امشب عروسی داداشمه زودتر باید برم ." میترا لباس سفیدی پوشیده بود و ادای عروسها را در میآورد و من با یک روسری نازک قرمز کراواتی برای خودم درست کرده بودم. درست مثل داماد ها. میترا هم با آن لباس سفید در بغل من می رقصید. مادر از پشت در تو آمد و پرید طرف من و با کف گیر چند بار محکم به پشتم زد و میترا را بیرون کرد. میترا گریه می کرد و من صدای هق هق را به وضوح می شنیدم. مادر میترا دراز دراز غش کرده بود. میترا را توی کفن سفید پیچانده بودند، ترسیدم نگاهش کنم. گریه نکردم اما شنیدم مادرم گفت بچه ام از غصه دق می کنه، مشتی خاک روی سر میترا ریختم و گفتم خداحافظ. سرش را برگرداند و لپم را گاز گرفت دردم آمد اما به روی خودم نیاوردم دستم را پشتش گذاشتم و با دست دیگر پاهایش را بلند کردم و روی دستم بلند شد و چرخیدیم . مرا بلند کردند و آفتاب باز به پشت پلکم خورد و هوای تازه به ریه ام رسید و یک نفس کشیدم که صدایش تمام تنم را لرزاند، مردی صدا زد:" این این این یکی زنده س. آمبولانس رو نگه دار. نمرده"

Posted by: behzad at July 13, 2009 8:55 PM

خیلی مهم:

زمان آن است که آقای رفسنجانی این نماز جمعه را به یک رویدار تاریخی و نقطه عطفی در تاریخ پیکار بی امان این ملت برای رسیدن به دمکراسی و صلح تبدیل کند و نامش را در تاریخ ایران به نیکی جاودانه کند:

محکوم کردن ظلمی که در این انتخابات شد و شرح جنایاتی که در پاسخ به گل رای این مردم نجیب و با فرهنگ رخ داد.

آقای رفسنجانی شما حداکثر ده سال دیگر عمر کنی. اما در این یک ساعت نماز جمعه می توانی به اندازه هزار سال به ملت ایران خدمت کنی.

آقای هاشمی وقت آن فرا رسیده!!! بگذار تو را دستگیر کنند. توپ را در زمین آن ها بینداز. همانطور که مردم با شرکت گسترده در انتخابات توپ را در زمین آن ها انداختند و گفتند خامنه ای حالا تو بیا و تقلب کن!

هاشمی جان زیرکی، میدانی چه می گویم!

Posted by: آرش at July 13, 2009 8:51 PM

باسی!
اشک توی چشم هام دیگه کنترلش دست من نیست
فقط همین یکی کم بود!
می گم خدا جون!
خودت بیا قلبم رو باز کن اگه جایی پیدا کردی این غم تازه رو هم بچپون توش. من که دیگه دارم خفه می شم.
دون به دونه ی کامنت هات رو هم خوندم حتی جوابی هم ندادی
این همه سکوت دیونه ام می کنه باسی
دمار از روزگارم در میاره
لعنت به این روزگار....

Posted by: هجران at July 13, 2009 8:49 PM

چرا جمله ات نقطه ندارد عباس جان! این بی نقطه گی قرار است نقطه ی امیدی باشد.؟

Posted by: بکتاش at July 13, 2009 8:45 PM

باسی!
سکوت هیچ وقت راه حل مناسبی نبوده و نیست هم!
من خودخواه هستم اما نه آنقدر که داد بزنم هوار بکشم این جا که استاد نرو!
که اگر بروی شب های بی تو را نمی دانم چه کار کنم!
نع!
من هیچ نمی گویم فقط می گویم
سکوت راه حل مناسبی نیست
نمی دانم چرا این را نوشتی
اما حدس می زنم خسته باشی
دلگیر باشی از خیلی چیزها
اما تو قوی تر از این هایی
باز هم خواهی نوشت
به خاطر دل هایی که هیچ جز تو برای دل خوشی ندارند
به خاطر ماهایی که زندگی مان با تو پیوند خورده
همیشه منتظرت خواهم ماند باسی من!

Posted by: هجران at July 13, 2009 8:41 PM

اقای معروفی
برحسب اتفاق سال ها با جامعه معتاد ها در ارتباط بودم .دلخوشی یک معتاد ،گاه که می تواند بفهمد ،هم کیش بودن با ساقی اش است اگر ساقی اهلش نبود یا ترک کرد مواد زهر مارت می شود.

مارا معتاد کردی ،با جنس اعلا .
پس خودت کجا می روی؟

نکند قرار است حالا از ننوشتن و ننوشته ها برایمان بنویسی؟

تماما مخصوص چه می شود؟

Posted by: بکتاش at July 13, 2009 8:40 PM

آقای معروفی
لطفا اجازه ی گاه و بیگاه سر زدن به این خونه رو از ما دریغ نکنید

Posted by: sahar at July 13, 2009 8:06 PM

استاد براتون ایمیلی زدم
دور از این هیاهو ها داستان کوتاهی فرستادم ..
خیلی کوتاه ..

راستی توی این فاصله که توی خودم بودم
یاد حرفی افتادم
می گفت:" به جایی برو که دلت اونجاست .. این سرنوشته انسانه " ..
گاهی برای دیگران خوشایند نیست .. این رسم روزگاره

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at July 13, 2009 8:03 PM

امشب دلم خیلی تنگ شد بعد از مدتها اومدم . اومدم تا اون احساس خلوتی رو که همیشه در نوشته هاتون به من هدیه میدادین ، دوباره هدیه بگیرم . اما شما خداحافظی کردین
آقای معروفی امیدوارم حال پدر تون خوب باشه
دلم یک دفعه ریخت ، انگار تحمل خبر این روزا خیلی سخته
دعا میکنم ، خدا پشت و پناهتون

Posted by: sahar at July 13, 2009 7:59 PM

یادتونه اومدم پارسال برلین گفتم سه ساله اینجام نمی تونم دیگه بنویسم؟

یادتونه؟
گفتین: اینو نگو برو بنویس..
گفتم: از چی؟ انگار مغزم خالی شده..
گفتین : از همه چی ..از هیچی..از هر چیزی که حتی فکر می کنی چیزی نیست..فقط بنویس..بعد می بینی که نوشتی..از خیلی چیزا..
گفتم: چشم. و نوشتم..

چرا نمیشه نوشت؟

Posted by: مریم بیات at July 13, 2009 7:46 PM

عيبي ندارد
ما ملت ايران به فاجعه عادت داريم....

Posted by: fahimeh at July 13, 2009 7:43 PM

پروانه ای
بال میزند-

آن سوی آب ها
آنگاه ،
پرده ی
ابر را
از چهره ی
خورشید
پس می زند!
کلمه
با عشق
معنا می شود
و عشق
با کلام تو...

تولدت مبارک برای عباس معروفی ( می 18 2006 )

Posted by: آرش at July 13, 2009 7:13 PM

استاد تو رو خدا ! ... من بعد خدا امیدم به شماست
من از نوشته های شما درس نوشتن و بودن می گیرم
استاد
اگه ننویسید من دیگه از کی سوال کنم ؟ وقتی نیاز به حرف های زندگی و پر امید داشتم به کجا سر بزنم؟
استاد این کار و نکنید ..
تو رو به خدا ..
استاد .. همه ی ما دلگیریم .. همه ی ما خسته ایم .. اما اگر همدیگر و تنها بزاریم .. اونوقت چی می شه ؟
استاد حضورت خودتون رو از ما نگیرید .. خواهش می کنم ...

روشنایی دور نیست ..

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at July 13, 2009 6:38 PM

به همين سادگي؟
فكر مي كنيد حقه كارتون؟
ما اينجا با ترس و وحشت و خفقان بر ترسها مون فائق بشيم و بنويسيم، ندونيم سرنوشت نامعلوممون تو كدوم دالان قراره رقم بخوره و بنويسيم و شما توي امنيت سكوت كنيد؟
آفرين. آفرين.
باز هم كه تويي همدم من اي كاغذ
و تو هم آلت قتاله ي من اي خودكار
گر چنين است هواي تو و اين شهر پريش
گر همه در پي پولند و خويش
من كه هرگز ننشستم بيكار
اينچنين قصه بگويم اي يار...

Posted by: ارغوان اشتراني at July 13, 2009 4:50 PM

از چی اینقدر ناراحت شدین؟

Posted by: sheida at July 13, 2009 4:44 PM

عباس خوبم
نمیدانم چرا این تصمیم را گرفتی اما باور کن چند شعر برایت کنار گذاشتم با کلی حرف جدید اما وقتی این جمله را خواندم، همه در ذهنم کفن شدند! خودت میدانی حال و روزم چندان مساعد نیست و تنها کسی که برایش روزه سکوتم را می شکنم و چند خطی می نویسم تو هستی... عباس جان منتظر می مانم تا روزی که دوباره امیدوار شوم کلمه ای از تو می خوانم... باور کن همین حالا دلم گرفت. نکند تو را هم از دست بدهم؟ مثل تمام این دوستانی که یک امضا، یک کلمه از سویشان برایم کافی ست؟

Posted by: سورین at July 13, 2009 4:38 PM

نمیدونم چی میشه گفت؟ جدیه ؟ شوخیه؟ من با فریدون 3 پسر داشت زندگی کردم عباس معروفی عزیز . ولی این جملتو امروز نفهمیدم لااقل بگو چرا . اصلا بگو به دلایل شخصی و خصوصی ولی اگه شده همین یه توضیحو بده

Posted by: دیوانه at July 13, 2009 4:08 PM

هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می کند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از آدم می گیرند و تنها یک سر می ماند، آن هم بر نیزه. -سال بلوا- ...

Posted by: میترا at July 13, 2009 3:13 PM

بر می گردی، مطمئنم که برمی گردی، برای برگشتنت یه موسیقی آماده کردم، این بار موزیک را من برات فوت می کنم...

Posted by: نرگس at July 13, 2009 2:53 PM

من دقیقن با چه امیدی باید امروز برم سمفونی مردگان رو بخرم ؟

Posted by: علی ( ذهن ِ آشفته) at July 13, 2009 2:10 PM

چقدر ناراحت شدم
كاش قفط نمي نوشتيد
نمي گفتيد ديگر نمي نويسيم

Posted by: هومان at July 13, 2009 2:04 PM

AGHAYE MAROUFI
SHOOKHI MIKOONIN?TO RO KHADA BEGIN KE SHOOKHIE

Posted by: sepideh at July 13, 2009 1:32 PM

بر این مژده گر جان فشانم رواست.
برخلاف آن ایرانی که نوشته از سیاست چیزی نمی دانی باید بگم .اتفاقا خیلی هم سیاستمداری.می دونم که این کامنت را تایید نمی کنی .چون روزهای اول بعد از انتخابات هم تایید نکردی.با اینکه هوادار میرحسین بودم.مطمئن هم هستم که فقط می خواهی مردم را با فشار بیشتری رو در رو کنی.که مردم بگن دیدی ...عباس معروفی هم دچار سرخوردگی شد.این مردم نمی دونند که خود معروفی یک دیکتاتوره که فقط حرفهایی که او را بالا می بره یا نظرات او را تایید می کنه تایید می کنه.می خوای بنویس می خوای ننویس.ما جوانهای تحصیل کرده از تو وامثال تو خط نمی گیریم.کتابهایت را می خوانیم و تحلیل می کنیم.برو دوباره کتاب سال بلوا را بخوان.بگمانم این روزها قبله بعضی ها از جمله جنابعالی امریکا و اسراییل و انگلیس شده.پس نمازت را قضا کن.نه بخوان.چون حقیقت را این طور دیده ای.

Posted by: بهار at July 13, 2009 1:25 PM

درود بر تو باسی
سالها بود ، که با همه قهر کرده بودم، ایران و ایرانی .
خاطرات غبارگرفته ی گذشته برایم .دیگر دلنشین نبود.
حتی همسری انتخاب کردم با رفتار و زبانی بیگانه ، همه چیز دردآور و غم آلود بود . گذشته و حال. مرده ای بیش نبودم ، چون با قلم هم قهر کرده بودم.
اما ...جمله ای مرا از مرداب بیرون کشید.!

"مهرداد جان
سلام
اگه نشانی از وطن در تو نبود،اینجا نبودی . هست، فقط دلتنگی امونت رو بریده. نیست؟"
و همه می دانند. تو برمی گردی . چون نشانی در تو هست .
در رنگ سبز "دیگر نمی نویسم"

هزاران بوسه و گل سرخی برای تو

Posted by: مهرداد محمودی at July 13, 2009 1:09 PM

دوستت دارم. دوستت داریم.
همین.

Posted by: a.s at July 13, 2009 12:36 PM

نه چرا!!
مگه چند تا عباس معروفی داریم؟

Posted by: المیرا at July 13, 2009 12:06 PM

سلام خداوندگار من
دیگر اینجا نمی نویسید؟ عیبی ندارد. دلیلش را نگفتید؟ عیبی ندارد. اما از همه اینها وقتی می گذرم که دیگر نمی نویسم، دیگر رمان و داستان و شعر هم نمی نویسم نباشد.
استاد، افسانه ی سیزیف را به یاد بیاورید، صخره ی شما دارد سقوط می کند ها! معلوم نیست تا الآن آن پایین طاعون هم شیوع پیدا کرده باشد، آن وقت نکند قرنطینه شوید؟ نکند این دوران قرنطینه باشد؟
امیدوارم قرنطینه باشد، مدتی آن تو استراحت کنید، تا وقتی دروازه باز شود، خوشبختانه این دروازه هم دست خود شماست.
شما روی قله بودید و حالا می خواهید پایین بیایید، شاید قله دیگر چیست بوده باشد، اما این قمار سخت تمام می شود و پایانش نمی خواهم قمارباز باشد، شاید بگویید به تو چه؟ اختیار خودمو دارم. استاد بعد من دنبال کلمات می گردم اما گیر نمی آورم.
استاد، اتفاقی افتاده؟ کسی طوریش شده؟
نمی دانم، ما چندبار بدنیا نمی آییم، پس نمی توانیم قضاوت کنیم، این کار شما درست بود؟ نبود؟ نمی دانم، نمی توانیم با بارهای زندگانی قبل مقایسه اش کنیم. اما امیدوارم سبکی شما را نگرفته باشد، و می دانم از زیر بار سنگینی لعنتی می روید سبک شوید، اما پارمنید که می گوید سبک مثبت و سنگین منفی ست. براستی نه می توان به سبکی بد گفت و نه به سنگینی و هم می شود به دوتایش بد گفت و هم خوب.
من دوست داشتم نوشته هایتان را بخوانم، و نخواستم مزاحمتان شوم. ناراحتم، اما اگر این به نفع شماست ناراحت نیستم.

می خواستم روز تولدم به شما بگویم این را اما حالا می گویم: تنها مردی که می توانستم بگویم آن صفاتی که تاریخ خرافات به پیامبرانش یا به خدایش می داد، من توی شما فقط دیدم.
به سلامت استاد معروفی عزیز و امیدوارم بازگردید

Posted by: کیهان اردبیلی at July 13, 2009 12:00 PM

نه:(

Posted by: محبوبه at July 13, 2009 11:22 AM

سلام
کامنت های دوستان را میخواندم ، چرا از معروفی و معروفیها این توقع را باید داشت ، چرا استاد تان همه استاد هایمان همه آنها که با هنرشان رشد کردیم بزرگ شدیم حواس مان راشناختیم و بهترین تجربه های بلوغ فکریمان را با ایشان داشتیم ، چرا باید از اینان توقع داشت ، میان من و شما هزارن چون او در حال رشد و پا گرفتن است خودمان را دریابیم دست بر زانوی خویش زنیم اینبار آن گونه بایستایم که اینان همه نتوانستند . باور کنید من هم به اندازه همه شما دوستش دارم امروز که این را می خوانم " دیگر نمی نویسم " به خدا می سپارمش به خاطر عشقی که به همه ما آموخت واحساسی که امروز با هنرش در ما بوجود آورد
امروز فصل من و توست ، ما . راه دراز است و زندگی پر فرازو نشیب ، امروز نسل ما من و تو سمفونی زندگان را خواهد نوشت
با آرزوی بهترین ها برای عمو باسی عزیز
در پناه خدا ...

Posted by: Arash at July 13, 2009 11:07 AM

آقای معروفی

شما نشان دادید که از سیاست چیزی نمیدانید. پس بهتر همان است که فقط درباره داستان بنویسید.

Posted by: نادر at July 13, 2009 11:06 AM

نفسی تازه کن و
بیا
بمان
بنویس
نفسی تازه کن عزیز

Posted by: آذین at July 13, 2009 10:24 AM

آقای معروفی
شوک بدی بود
تنها کلمه ای که بارها و بارها با خواندن این یک جمله تکرار کردم "نه" بود
درسته که هر چیز پایانی داره و این حقیقت و شاید زیباییه پیچیده ی زندگیه
ولی چرا؟
چرا حالا؟

Posted by: shahrzad at July 13, 2009 9:19 AM

چرا.. بعدا دوباره مینویسید، من میدونم..
این روزها هر کسی با یک چیزی قهر کرده!

Posted by: Ahoo at July 13, 2009 8:57 AM

بهترين زمان براي سكوت زماني
است كه حس مي كنيد بايد
جوابي بدهيد

Posted by: یوسف at July 13, 2009 8:35 AM

كمی اشك، كمی امید، كمی ایمان…. حتما گوش كنید:
http://soundcloud.com/sadra/khashak-sar-oomad-zemestoon

Posted by: میترا at July 13, 2009 8:02 AM

به یقین منظورتان ننوشتن نیست بلکه اعتصابی درونی است برای پی بردن به این که چه خواهد شد؟ ریاضت شما و یا ... هرچه هست به وبلاگتان سر می زنم همیشه

Posted by: rita at July 13, 2009 7:37 AM

آقای معروفی
ما خیلی تنهائیم. این رسمش نبود که توی این همه تنهائی بیاییم اینجا و با چشمان اشک آلود...
این رسمش نبود بخدا
بی انصافی محض است...
شما برای گرفتن این تصمیم هیچ به ما فکر نکرده اید...
من از دیروز اصلا نمیتوانم بقبولانم به خودم.
این ظلم است.
ظلم
شما را به خدا برگردید...
چه کنیم که قبول کنید؟

Posted by: ن گار at July 13, 2009 7:14 AM

این رسمش نیست...

Posted by: ن گار at July 13, 2009 7:00 AM

برای اولین بار بعد از سال ها اومدم تو این سایت. از سر شب تا الان که سپیده زده دارم می خوانمت. و این موزیک اصلا تکراری نمیشه.
هر وقت که تا صبح بیدار موندم، و قتی هوا داره روشن میشه، یاد هاملت می افتم که روح پدرش را ملاقات میکنه و وقتی سپیده میزنه روح پدرش باید بره. به خودم میگم الان همهء ارواح باید برن دنبال کارشون، اگه اون ها هم مثل ما کار و بار داشته باشن.
پا میشم از پنجره به بیرون نگاه می کنم. ماشینم را جلوی در خونه پارک کردم و اگه تا قبل از هشت صبح جلوی گاراژ نبرم امروز برگ جریمه ای تحویلم میدن. روی شیشهء ماشین قطرات آب تبدیل به بلور های یخ شدند. درست وسط تابستون در ماه ژولای. یاد حرف فریبا میافتم، «اینجا آلمانه کل علی». کل علی من رفت امریکا و تو لس انجلس زندگی میکنه. دیگه اونجا آلمان نیست.
ساعت از شش صبح هم گذشته و من هنوز بیدارم. زن عمو یه داستان برام تعریف میکرد وقتی که بچه بودم. این جملهء داستان همیشه این وقتای صبح تو گوشم می پیچه،
«همه خوابن بیزدیق بیدار».

فرحناز از اولدنبورگ

Posted by: at July 13, 2009 6:52 AM

آقای معروفی
این همه چرا را هم جواب ندادید.
من که از دیروز بیقرارم و از درونم با شما حرف می زنم.
این همه مخاطب ِدوست(که دوستدار شما، نوشته ها و همدلی شما هستند) را تنها گذاشتن کار شما نیست. دشمن همین را می خواهد.
حداقل، نوشته را تغییر بدهید به "کمتر می نویسم"

Posted by: mah at July 13, 2009 6:21 AM

چرا؟
چرا؟
چرا؟
شما آدمی نبودید که دلسرد شود آقای معروفی!پس ما چی؟ دل مان خوش است وقتی کوفته و خسته از این حال و هوا برمی گردیم خانه ، نوشته های شما را می خوانیم.
دشمن کام مان نکنید ، مرد!
ادامه بدهید.
ماهستیم همگی با هم چه دور و چه نزدیک.

Posted by: نسرین مدنی at July 13, 2009 6:20 AM

چرا؟
چرا؟
چرا؟
شما آدمی نبودید که دلسرد شود آقای معروفی!پس ما چی؟ دل مان خوش است وقتی کوفته و خسته از این حال و هوا برمی گردیم خانه ، نوشته های شما را می خوانیم.
دشمن کام مان نکنید ، مرد!
ادامه بدهید.
ماهستیم همگی با هم چه دور و چه نزدیک.

Posted by: at July 13, 2009 6:20 AM

omide ma be neveshte haye shomast

Posted by: Golbarg at July 13, 2009 6:09 AM

حق نداری !!!... مگه دست خودته جوون ؟...مگه تا حالاش خودخواسته می نوشتی؟....نچ!... نمی تونی ننویسی ، سیگارو بعد سی سال ترک کردم ، حالا خوابش رو می بینم!

Posted by: مم مد at July 13, 2009 5:30 AM

میدانم خیلی سخت است اما بعضی از آدم ها بخصوص نویسندگان و شاعران
...متعلق به خودشان تنها نیستند.
حساسیت هنرمند بیشتر از یک آدم معمولییست .دلتنگی ها و و غصه هایش
هم بیشتر.سیاست زشت همه را دلزده میکند.
ای کاش از خواب بیدار میشدیم و میدیدیم هر آنچه را که دیده بودیم رویایی
بیش نبوده.در هر حال ما نویسندگانمان را با هر گرایش سیاسی دوست
داریم و این یعنی تمرین دمکراسی.چیزی که نمیدانم آیا به دست خواهیم
آورد یا نه!
ما فکر میکنیم هر کسی که می نویسد وظیفه اش شنیدن درد های دیگران
است انگار خود هیچ دردی ندارد.فریاد میزند اما کسی نه او را میبیند و نه
دردش را . خود را میبینیم!
باید ما بگوییم و آن دیگری بشنود...
ممنون بابت تمام صبوری هایتان.
میدانم پر از دردید!
برایتان همیشه و در همه حال آرزوی آرامش دارم.چه اینجا باشید و چه
نباشید.(هر چند در نهایت خود خواهی دلتنگتان میشویم)

Posted by: نیلوفر آبی at July 13, 2009 3:10 AM

خالی

‫ز راهی نرفته باز می آ یم
‫دستی به خالیت
‫...
‫از چشم دادمت
‫از دلم نرفته ای هنوز
‫...
‫کلامت دوباره می شود
‫هزار باره
‫در خالیم
‫ به انتظار
‫همراه می شود، خالیت
‫تمام راه
‫و طعم انتظار
‫تلخ مزه تر از اشک های من
‫...
‫نگاه بی مقصدم را به کدام سو روانه کنم؟
‫چه ساده لوحانه خالیت را به دوش می کشم
‫به انتظار
........
‫ ‫ پایان سال میلادی ۲۰۰۸ در شهر اولدنبورگ در آلمان

Posted by: Farahnaz at July 12, 2009 11:47 PM

درود خدمت استاد عزیزم
با احترام کامل به تصمیمتان
حتما دلایلی داشتید که خودتان را قانع کرده پس من هم قانع میشوم به همان دلایلتان که صلاح دیدید نگویید.
اما اگر طلسم این خداحافظی شکست که باز هم مخاطبی هستم در رکاب.
و اگر خدای ناکرده_که همان خدای خداحافظی است_نشکست لازم دیدم عرض تشکری کنم از تمام چیزی که از شما آموختم.
دوستتان دارم
یک گزیده هم لازم دیدم بگویم به تمام سرورانی که تصمیمات شخصی را تحت عناوین خیانت و از آن بدتر محک تعبیر کردند و آن گزیده هم اینکه خودتان هم در همین کامنت ها محک خوردید و خیانت کردید.هرچند جناب معروفی همچین قصدی نداشتند.
بدرود استاد

Posted by: شکیب at July 12, 2009 11:16 PM

سلام . بابا جان شما ها که اونطرف آب هستید اگر کم بیاورید وای به حال ما .

می خام مهاجرت کنم . تا اونجا که می دونم قانونی اگر بیام
پناهندگی نمی دن . می خوام غیر قانونی بیام .

اگه شد نظر بدید لطفا . لازمه .

می دونید دیگه ادامه عمرمو تو تهران نمی خوام بریزم تو سطل آشغال

Posted by: xghr at July 12, 2009 10:44 PM

آقای معروفی
شاید این خبر یکی از تلخ ترین خبر هایی بود که تا حالا می تونستم بشنوم
حتی تلخ تر از خبر خبر های اخیر،و حتی تلخ تر از تصمیمی که خودم گرفتم،شاید به تلخی زندگی که در پشت دیوار اتاقم پنهان شده!

یکی به من بگه که اشتباه دیدم، اشتباه شده، بگه که این حرف رو آقای معروفی همیشگی نزده، بگه که من امشب خواب نمی بینم، خواب که چه عرض کنم،یه کابوس، بعد از هفته ها بی خبری از دوستم، استادم و حتی پدرم امشب، باز امشب اینجا اومدم تا امیدی تازه کنم و ... به خدا دیگه نمی تونم ادامه بدم ،

فقط امیدوارم این کلمات رو خودتون ننوشته باشید، حرف آخر این که آقای معروفی شما الان برای ما و حداقل خود من بیشتر از یه نویسنده هستید، امیدوارم روزی کسی این حرف رو به من نزنه!
موفق باشید و شاد کام و این به معنی خداحافظی نبود

Posted by: یوسف at July 12, 2009 10:44 PM

سلام همیشه استاد عزیزم.چرا آخه؟

Posted by: at July 12, 2009 10:23 PM

باور کنم؟؟؟
مگر نویسنده می تواند بماند و ننویسد؟
باسی روزگار ما را از ما گرفتند. باسی تبعیدی شد. دلمان خوش بود که هرچند که نیست، هر چند نمی شود برویم و سر کلاسش بنشینیم، هر از گاهی روی دیوار بی شعارش برایمان معلمی می کند. درس هایش را برایمان می نویسد.
نگذارید به کسوت سوجی درمان/تان بیاورند. حالا وقت بریدن نیست. به خدا نیست! ما کم میاوریمتان آخر!
می شود آیدینمان بمانید؟؟؟؟؟

Posted by: مهتاب at July 12, 2009 10:14 PM

ای بزرگ مرد نازنین!
چه شد؟ ما حالا به وجودت بیش از پیش نیازمندیم.
باورم نمی شود که معروفی بزرگ نتواند بنویسد...
کاش این یک خواب باشد و فردا صبح که به این خانه سر می زنم مطلب جدیدی ببینم از شما.

Posted by: سعید at July 12, 2009 10:13 PM

har kasi to donia baraie khodesh dalaieli dare ke shaiad baghieh motevageh beshan va shaiad nashan, pas porsidan cheraha khili tasiri nadare.
faghat mitonam begam khili delam gereft az hameie in chand hafteh bishtar

Posted by: sahar at July 12, 2009 9:48 PM

سلام آقای معروفی نازنین.
شوکه شدم.واسه چی؟
اون قلم نازنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نرو عباس معروفی.........
دلم به قدر کافی برایت تنگ هست.
بگزار زنده بماند.

Posted by: امیر at July 12, 2009 9:35 PM

چشمهای خیلی ها به قلم شما سو پیدا میکنه، تصمیم با خودتون هست.. ما رو نا امید نکنید.

Posted by: سهیل at July 12, 2009 9:03 PM

سلام استاد
خیلی هم سلام
خیلی خیلی سلام
سلام سلام سلام سلام سلام
خدانگهدار
خدایی مه در این نزدیکی است
همانی که ازش صدا نمی رسد

Posted by: نقره داغ at July 12, 2009 8:59 PM

http://asanaram.mihanblog.com/post/56

Posted by: انارام فروهر at July 12, 2009 8:01 PM

ba salam .emroz roze saket mandan nist .har azade khai,emroz vazife darad dar rahe mardome iran ghadam boghzarad.khalafe an khianate be iran va mardome tahte feshar ast.zende bad azadi

Posted by: nader at July 12, 2009 7:57 PM

ای بابا.. چرا؟؟؟

من فضولی نمی کنم ولی این راهش نیست...

Posted by: گرگ دونده at July 12, 2009 7:44 PM

این روزا دیگه هیچکی حال و حوصله نداره
اما آقای معروفی کاشکی به فکر کسایی بودین که به این حضور انس گرفته بودن

Posted by: مرضیه at July 12, 2009 6:24 PM

ای بابا منو نترسونید
مگه می شه
چی شده؟

Posted by: at July 12, 2009 6:22 PM

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا !؟!

Posted by: سروش رهگذر at July 12, 2009 5:53 PM

ey baba aghaye maroufi.chera? fekr nemikonid dar in oje bi khabario na omidi vaghte bastane hamin andak pol haye ertebati nist?

Posted by: david at July 12, 2009 5:42 PM

kaash zoodtar az inhaa comment gozaashte boodam.shayad yedafe dochaare chenin boghzii nemishodam...akhe cheraaa!

Posted by: ari at July 12, 2009 5:29 PM

نه!نه!نه!نه!نه! من از هر پایانی می ترسم ، احساس بدی به من می دهد ... کاش می ماندید یا کاش می دانستیم چرا محرومیم ...

Posted by: نیل at July 12, 2009 5:24 PM

عباس عزیزتر از جان ، سلام .
نظرم در مورد این پست ات را در وبلاگ خودم می دهم نه اینجا چرا که شاید مصمم باشی که دیگر ننویسی ولی مصمم نیستی که نخوانی ! فقط یک جمله ! تو شاید حق داشته باشی که ننویسی به هر دلیل و در هر کجا و تا هر زمان . اما ما به عنوان مخاطب حق داریم که منتظر کارهای جدید ات باشیم .
حرف های بسیار دیگر در تاریکخانه خودمان ...

Posted by: انارام فروهر at July 12, 2009 5:23 PM

نه استاد!
چرا؟
بی هیچ توضیحی؟
به خاطر مسایل سیاسیه؟
کتاباتون که به سختی چاپ میشه اگه اینجا هم نباشه یعنی دنیای بی معروفی
بی امید
شوکه شدم نمی دونم چی باید بگم
خواهش میکنم دلیل...
توضیح...

Posted by: صبا at July 12, 2009 5:10 PM

تا حدّی می‌فهمم چرا این تصمیم را گرفته‌اید آقای معروفی عزیز. من و خیلی از کسانی که در ایران هستیم، همین حس و حال را داریم. دست و دلمان به کار، داستان، رمان و هیچ چیز دیگری نمی‌رود.
لطفأ شما دیگر ما را تنها نگذارید! خیلی‌ها به ما قول‌هایی دادند و دلمان را خوش کردند و به ما قبولاندند که می‌شود و... وقتی که نشد، تنهایمان گذاشتند و رفتند. شما این کار را نکنید لطفأ‍! یک کمی استراحت بدهید به چشم و فکر و روحتان و بعد امیدوارم برگردید و باز همین‌جا ببینیمتان و برای همدیگر ـ چه کسی را داریم جز همدیگر؟ـ بنویسیم و درددل کنیم و فکرهایمان را روی هم بگذاریم. امیدوارم برگردید، به قول خودتان خشمگین، ولی امیدوار و عباّس معروفی!

Posted by: پوپک at July 12, 2009 4:59 PM

چرا آقای معروفی؟ چرا ديگه نمی‌نويسيد؟ اين خداحافظی معنی‌اش چيه؟ موقته يا هميشگی؟ من كه شكه شدم!

Posted by: پرستو at July 12, 2009 4:07 PM

این نفرین زمانه شوم ماست؟ یا شوخی بیرحمانه شما؟ یا سنجش سنگدلانه محبوبیتتان؟

Posted by: فرانک at July 12, 2009 4:06 PM

سلام استاد
نمیدونم تو این شرایط چه اتفاقی افتاده که شمارو به خداحافظی کشونده ، ولی خواهش میکنم باز هم فکر کنید ، ما تو این شرایط به شما و دیگر اساتید نیاز داریم ، به نوشتن شما ، به حضورتان در کنار خودمون ... به آموزه هاتون . بنویسید . خواهش میکنم

Posted by: سارا at July 12, 2009 3:51 PM

آقای معروفی
شما رو محکمتر از اینها میدونستم
برگردید

Posted by: حسین جعفریان at July 12, 2009 2:56 PM

آقای معروفی عزیز چرا نمی‌نویسید؟
منظورتان وبلاگ هست یا کلاً نمی‌نویسید؟
مگر میشود نویسنده ننویسد؟
حتماً خواهید نوشت ولی شاید اینجا منتشر نشود. آدرس خانه‌ی جدید را همینجا بگذارید.

Posted by: Darieh at July 12, 2009 2:04 PM

این که نمی نویسم یعنی چی استاد!
مگه می شه
استاد اگر شما هم شونه خالی کنید و امثال شما که انگشت شمارن دیگه کی می مونه.من و هم نسل های من بایستی چه کنیم.
عاجزانه خواهش می کنم تجدید نظر کنید.

Posted by: حمیدرضا گروسی at July 12, 2009 1:42 PM

هر کسی باید بگونه ای ما را آتش بزند...
باید ویران کندمان!
شما هم اینگونه.

دلمان به نوشته های شما خوش بود که آن ها را هم از ما دریغ کردید...

Posted by: ن گار at July 12, 2009 1:42 PM

گیج و گنگم! به راستی جای ما در این روزهای ایران کجاست؟سهم ما در این سوی دنیا چیست؟ نگفتن؟ننوشتن؟

Posted by: سام الدین ضیائی at July 12, 2009 1:34 PM

استادم؟ چی شده؟ چرا؟
طبیعی است که این روزها فکرتان مشوش و خاطرتان مکدر باشد.
کمی استراحت کنید آرام می شوید.
دعای ما هم همیشه همراهتان هست.
پاینده باشید.

Posted by: تبسم غبیشی at July 12, 2009 1:21 PM

سلام
خواهش می کنم تنهامون نذارین
میدونم سرتون خیلی شلوغه
یه مدت نیاین وقتی وقت کردین بیاین
اصلاً لزومی نداره به کامنتای ما جواب بدین
اصلاً کامنتامونو نخونید
ولی بیاین
خواهش می کنم
این خاطره های خوبو از ما دریغ نکنید

Posted by: majid at July 12, 2009 1:04 PM

سلام.

چرا؟

Posted by: سپهر at July 12, 2009 1:01 PM

چرا؟؟؟ :(
دلم براتون تنگ شده..

Posted by: فرین at July 12, 2009 12:02 PM

به جهنم.قلمی که در جهت خیانت به وطن بنویسد و تنها مردم را تحریک کند شکسته باد.اگر احمدی نژاد در آرائ مردم دست برده و خائنه.کسی هم که پناهنده یک کشور خارجی بشه خائنه.پس خائن ها ساکت باشند خوب می شه.خداوند را سپاس.
کاش برای همیشه ننویسی.یکی نیست تو که رای ندادی چی میگی؟
یک دانشجوی کارشناسی ارشد ....

Posted by: یک ایرانی at July 12, 2009 12:02 PM

چرا؟

Posted by: نوری شهری at July 12, 2009 11:57 AM

آخه چرا؟؟ نکن اینجوری با دل ما حضور ... جون
حالا که اینقده مصر هستی باشه ننویس
ولی .... است هر کی از حرفش برگرده

Posted by: at July 12, 2009 11:55 AM

شوخی خوبی نیست آقای معروفی

Posted by: محسن at July 12, 2009 11:50 AM

Dakhele parantez: Ostad Ma'roofi e aziz. tasavvor konid hal o havaye kasi ke taze az lezzate "Peykar-e Farhad" fareq shode, shoma ro dar net jost-o joo mikonad va bad az khoshhali az peyda kardan-e blog-e ekhtesasie shoma ba akharin postetan, "Khodanegahdar" roo be roo mishavad. Qalam-e shoma digar chera fesord? an ham dar in sharayet?

Posted by: Omid at July 12, 2009 11:34 AM

اذیتمان نکن عباس آقا که اصلا ً وقت خوبی نیست. الان همه را به نوشتن دعوت باید کرد. حتی اگر منظورت وبلاگ بوده باز هم خبر خوبی نبود. خبر بد هم که این روزها زیاد است. بیا بنویس که رمان آخرت همانی شده که دلت می خواسته. الان وقت اینجور خبری است.

Posted by: مازیار at July 12, 2009 11:29 AM

سلام بر عباس معروفی معروف و عزیز . منظورتون فقط اینجاست دیگه ؟؟ آقای عزیز نمیدانم چه چیزی باعث این تصمیم شده است و در هر حال انتخاب حق شماست، اما خواندن نوشته های شما حق ماست . و من می خواهم برایم بنویسی .

Posted by: محمد at July 12, 2009 11:25 AM

سلام .چرا؟؟ من هروقت كه كم مي آورم كتاب فريدون 3پسرداشت را دوباره و دوباره مي خوانم و به ياد همه عزيزانم اشك مي ريزم و در دل از اينكه نويسنده اي مانند شما هست كه نوشته هايش اينچنين قلبم را و تمام احساساتم را به تلاطم وا مي دارد احساس غرور مي كنم .شما فقط به خودتان تعلق نداريد خواهش مي كنم اين حس خوب را از ما نگيريد

Posted by: leila at July 12, 2009 10:58 AM

چرا آخه؟

Posted by: فرخ at July 12, 2009 10:57 AM

چرا؟

Posted by: امیر at July 12, 2009 10:44 AM

نه. باور نمی کنم

Posted by: یک نفر at July 12, 2009 10:39 AM

جناب آقای معروفی...نوشتن شما از مهمترین ارکانیست که نمی شود شما رهایش کنید...هنوز در جلسات و نوشته ها یاد فریدون شما یادی ارزشمند و هدفمند به شکلی از ادبیات فارسیست که قابل ایستادن و بحث است...بنویسید و بگذارید که بخوانیم...پایین گذاشتن قلم آن هم از طرف شما خواست دیگرانیست که از ما نیستند...مطمئن باشید پاره ای از این خون مدیون آثار شماست و نوشتنتان لذت حضور ماست.محرومیت ما از این مساله یعنی برهوت ادبیات فارسی...

Posted by: آرش at July 12, 2009 10:36 AM

چرا؟
به همین سادگی که نمی شود دوستان را جا گذاشت!
سمفونی خداحافظی مقدماتی می خواهد. در هر صورت همیشه سبز باشی.
با احترام
حسن

Posted by: Hassan at July 12, 2009 10:36 AM

شما صحنه را خالی نگذارید. ما جوانان چه کنیم؟

Posted by: میثم الله‌داد at July 12, 2009 10:34 AM

مانعی ندارد.

Posted by: محمدرضا at July 12, 2009 10:31 AM

مه نازنین همشهری سلام

م ته نوشته هونده می خوند...ته سالی بلوا ده همیشه دوست دارت
از یون کو به خاطری دلی هم می نوشت و الان به خاطری دلی هم ننویسنده از رهی دور ته دست د ماچ کندی...

شاد بو بره

Posted by: که نفر سنگسری at July 12, 2009 10:31 AM

سلام استاد
امروز با وبلاگ شما آشنا شدم ولی انگار سالهاست که میشناسمتان
اما نوشته بودید - دیگر نمی نویسید - اما با همین جمله کوتاه هم نوشته اید
به نظر من اتفاقا دنیایی نوشته اید از دنیایی نوشته اید که در سکوت است
سکوتتان را هم ارج می نهیم همچون نوشته هایتان

Posted by: farzaneh at July 12, 2009 10:23 AM

سلام

خوب چرا؟

فرض کنید که من، یک آدم معمولی، گاه گداری این متن ها رو می خوندم؛ الان می خوام بدونم که آیا این انتخاب من، انتخاب هزینه کردن وقت برای این خوندن و فکر کردن و درگیر شدن؛ ساعت ها با فریدون بودن، هم سفر بودن و تصویر ساختن، نطفه بافتن از خاطره ی تجربه و آموزه ی گذشته، تجسم و توفیرِ تقدیر و سرنوشت؛ همه ی اینها چی بوده و چی می شه؟

پس تا قرار آینده فقط یک پرسش کوتاه: خوب چرا؟

قربان شما،
امیر

Posted by: at July 12, 2009 10:22 AM

بهتر خدا پدرت رو بیامرزه خدا نگهدارت باشه چه لطفی به بشریت کرذی با این تصمیم قشنگت

Posted by: فرهاد موسوی at July 12, 2009 10:22 AM

درود بر قلم معروفی
درود بر معروفی
و هزاران درود دیگر بر شما که من نمی توانم به این باور برسم که این خدا نگهدار پایانی بر آن قلم استوار و آموزشگر باشد.
به باور من قلم معروف شما را توان باز ایستادن نیست.
پس می خوانمت روزی و جایی دیگر، بی تردید و به زودی.

Posted by: علی at July 12, 2009 10:19 AM

چرا آقای معروفی. ما که همه زندگیمان، سلامتی جسم و روحمان و آینده مان را گذاشتیم برای یک مجموعه داستان که هیچ جا چاپش نمی کنند. شما که این را بگویید دیگر آخر و عاقبت خودمان را هم می گذاریم کنار.

Posted by: حسین ربیعی at July 12, 2009 10:17 AM

چی؟
چرا؟

Posted by: فرزاد فرهودی at July 12, 2009 10:10 AM

هی آقا! یعنی چی؟
شوخی داری؟ ما تازه داریم عادت می کنیم به خوندنت!

Posted by: at July 12, 2009 10:09 AM

زمانه ی عجیبی ست ستاره گان یک به یک خاموش میشوند!

Posted by: نیلوفر آبی at July 12, 2009 10:03 AM

حال شما را می فهمم. برای همین روز اول این ماجراها هم از شما خواستم که بنویسید. حال شما را می فهمم. امیدوارم زودتر از زود نوشته ی جدیدی از شما بخوانم.

Posted by: حامد at July 12, 2009 10:02 AM

توی سینه ش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره....

Posted by: mohi at July 12, 2009 9:50 AM

ننویس ببینم به کجا میرسی پیره مرد. میدانی که حق نداری زیبا نباشی؟ حق نداری تو این نکبت ول کنی و بروی یک گوشه برای خودت ؟ یا نویسنده نمیشدی یا حالا باید تا تهش باشی. انگار بگویی زنده هستم ولی دیگر نفس نمیخواهم بکشم. باسی مثل خبر مرگ می ماند این دو کلمه. تنها نمان به درد.

Posted by: باهارنارنج at July 12, 2009 9:47 AM

پس ييهو چت شد استاد

Posted by: موري at July 12, 2009 9:46 AM

آقاي معروفي! چرا آخه!؟؟؟ شوخي بديست. به نوشتن نبايد پايان دهيد.

Posted by: majid at July 12, 2009 9:46 AM

?

Posted by: at July 12, 2009 9:45 AM

خیلی چیزی بریای اظهار نظر ندارم. وا می گدارمت به دو پست قبلی، جمله آخرش "... برای شکستن قلعه‌ی ديو، و رسيدن به حق و کرامت و آزادی افزايش خواهيم داد.
من خيلی اميدوارم "

به سلامت

Posted by: هومن at July 12, 2009 9:44 AM

heif...too jame"e va farhangy zendegy mikonym ke nokhbehaa majbur mishan aghab tar az mardome aady harekat konan...vali bayad goft ke nasre shoma zabaane fekrye man ro taghyr daad...va agar shoma ham bekhayn ke nanevisyn nemitoonin...chera ke neveshtehatun tooye zehn va fekre kheily az bachehaye irany jaary va zendast...banabarin vaghty benevisand engaar ke shoma neveshtyn.
movafagh baashy ostade aziz
va dar akhar bayad begam rahetoon edaameh daare...har chand ke bozorgtarin nevisandeye ma"sadegh hedayat" az inke baraye iran va irany minevesht sharm daasht(be ghole bahram beizayE:D)h

Posted by: hamed at July 12, 2009 9:42 AM

تهران نیستید که در تظاهرات شرکت کنید. آن جا هم که نمی نویسید. پس می خواهید چه بکنید. فکر می کنید حاکمیت موجود چیزی جز سکوت میخواهد؟

Posted by: روژان at July 12, 2009 9:41 AM

به سلامت آقای معروفی، تازه میشی عین من که تو عمرم چیزی ننوشتم......جنازه متحرکی که بش میگن آدمیزاد......خدا بیامرزدت

Posted by: at July 12, 2009 9:35 AM

برای چی آقای معروفی؟ واسه مسائل سیاسی؟ مگه طرفدارای شما از اون طایفه ی خشک مغز هستن که میخواین اعتراضتون رو با شیوه های قهر آمیز به رخشون بکشین؟ طرفدارای شما همین جماعتی اند که با شما همدل و همصدا اند.. حقشون نیست

Posted by: huge fan at July 12, 2009 9:29 AM

استاد یعنی... یعنی این‌جا دیگر نمی‌نویسید؟ تا مدتی دیگر نمی‌نویسید؟ مگر می‌شود که خدانگهدار دیگر نمی‌نویسم؟!

Posted by: پیام at July 12, 2009 9:28 AM

حالا که تازه سر و کلمه مان را اینجا آوردیم که پیدا شویم؟...
منظورتون فقط سایت بود دیگه؟ کلی نبود که؟! سایتو که نمی بندید؟ لاقل باشه که گاهی بیاییم به همین موسیقی دلخوش بشیم...

Posted by: میترا at July 12, 2009 9:22 AM

خوب دو کلمه توضیح! آخر چرا؟ الان بیش از همیشه نیاز به نوشته هایتان داریم.

Posted by: رضا at July 12, 2009 8:35 AM

خشمی است خاموش که با ننوشتن بیانش می کنی؟ این کدامین عصیان است که با نگفتن جاری می شود امروز که باید فریاد زد چرا؟! تو فقط برای خودت تصمیم نمی گیری دوستارانی داری که به تو می نگرند با بهت و آن چرای استخوان سوز برایت سرود ای ایران را زمزمه می کنند از یار دبستانی به گلوله بسته شده می خوانند وتو دیگر نمی نویسی؟!!! به قول خودت "من شاشيدم به این رفاقت" تازه می فهمم که چرا مسلمان نیستم از هر چه تسلیمه حالم بهم می خوره !!!!

Posted by: مسعود دهکایی at July 12, 2009 8:18 AM

چرا نمی نویسی آقای معروفی عزیز؟
به جد امیدوارم که فقط برای لحظه ای کوتاه باشد و باز نوشته های زیبای شما را ببینیم. به امید نوشته بعدی شما

Posted by: farangi at July 12, 2009 8:04 AM

«شکايت از دولت کودتا در دادگاه لاهه» رو كه خوندم، خصوصاً وقتي كه آخرش گفتين كه «من خيلی اميدوارم» ته دلم انگار يه ذره قرص شد. نمي دونين اينجا چقدر به «اميد» محتاجيم اين روزها آقاي معروفي. بهتون التماس مي كنم هركاري از دستتون برمياد انجام بدين

Posted by: mahnaz at July 12, 2009 7:55 AM

دیگر نمی نویسم ها را نوشتن و با گوش های بسته جهان را نگریستن عاشقانه اما روزی بعد چنان از خاک برخاهم خاست که گوش های اسرافیل از حدقه بیرون بزند از فرط سوری که بر بر جنازه ی صورش به پا خواهم کرد.نوشتن نوشتن رویای دیرینه ی آزادی

Posted by: hossein at July 12, 2009 7:52 AM

چرا؟!

Posted by: پرنیان at July 12, 2009 7:50 AM

چرا آخه؟

Posted by: fafa at July 12, 2009 7:48 AM

چرا؟

Posted by: شسش at July 12, 2009 7:45 AM

چرااااااااااااااااااااا؟؟..

Posted by: مریم at July 12, 2009 7:25 AM

یعنی چی؟؟
چی شده؟؟
:(

Posted by: Mah at July 12, 2009 7:21 AM

آقای معروفی...این روزها که ما داریم با چنگ و دندان تلاش می کنیم پنجره ای را در سرزمین مادری باز نگه داریم تا هوای تازه و نور به داخل بیاید فکر نکنم بستن پنجره ای مثل حضور خلوت انس کمکی به ما کند...بودنتان قوت قلب بود

Posted by: amirhosein at July 12, 2009 6:47 AM

با درود (دیگر نمی نویسم) شما کلی نگرانم کرد. وقتی نویسنده ای به دوستان خود چنین بگوید فاجعه است. امیدوارم این یک اشتباه چاپی باشد. تصدقت محمود

Posted by: محمود دهقانی at July 12, 2009 6:27 AM

ممنون از شما و تبريک به ما؛ چون از يک امکان دلپذير و انساني ديگه محروم شديم.

Posted by: بهارک at July 12, 2009 5:35 AM

نه...تنهایم نذار باسی ..در دوریت به همین بسنده میکردم.

Posted by: at July 12, 2009 5:33 AM

سلام استاد:
خیلی ناراحت کننده هست برای دوستداران شما. امیدوارم "ننوشتنتان" موقت باشه و یا به دلیل مشغولیتهای دیگر...

با مهر
فاضل

Posted by: fazel at July 12, 2009 5:27 AM

معروفی عزیز !
حالا چرا ، حالا که وقت نوشتن شماست ، چرا ؟!!

Posted by: فرهاد حیرانی at July 12, 2009 2:36 AM

سلام
آخه چرا؟
یک هو؟
نمیشه توضیح بدید آقای معروفی عزیز؟

Posted by: chera? at July 12, 2009 2:19 AM

چرا؟ و چی؟ اينجا یا که اصلاً؟

Posted by: سیروس به‌ آیین- آژنده- at July 12, 2009 1:53 AM

شب از نیمه گذشته ...خوابم نمیبرد... آمدم بگویم قولی که داده بودید چه شد ؟...'خدا نگهدارتان' را ترجیح میدم باور نکنم ..ما غیر از جامعهٔ هنرمندان و نویسندگان تکیه گاه دیگری که نداریم... شما هم بریدید ؟

یاران ناشناخته‌ام
چو اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی‌
دیگر زمین همیشه
شبی بی‌ ستاره ماند...

Posted by: Naghmeh at July 12, 2009 1:42 AM
Post a comment









Remember personal info?