June 12, 2009

حق

.
حکومت‌ها هرگز آزادی نمی‌دهند.
آزادی را مردم به چنگ می‌آورند؛ هرقدر که حق‌شان باشد، می‌ستانند.
آزادی عين زندگی‌ست، همان‌جور پيش می‌رود که لايقش باشيم. برای همين گاهی چند شاخه گل می‌خريم، يا گاه يک تابلو زيبا به ديوارش می‌آويزيم.
@ June 12, 2009 2:45 PM | TrackBack
Comments

از سیاست سر در نمی اورم
اما میدانم کسی که ازادی را برای کشوری بیاورد همان کس ازادی را از مردم می گیرد
نمی نشینم تا ازادیم را کشورهای بیگانه به ارمغان بیاورند.

دوستدار همیشگی شما محمد جاویدان
--------------------
سلام محمد عزطز
خودمون باید همه چی رو بسازیم. شک نکن

Posted by: محد جاویدان at July 24, 2009 9:13 PM

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهاک پیر هنوز هم مغز سرهای جوانان این جوانمردان ایران است
--------------------------------
آره
نوشتمش در تاگس اشپيگل

Posted by: hoda at June 26, 2009 12:49 PM

حقت را می گیری ...
نه با سکوت ... نه با اندیشه
نه با رضایت ..نه با دعا و نیایش
بلکه با زور
حق گرفتنی است
و نه
اعطا کردنی

Posted by: mehrnoush at June 23, 2009 7:51 AM

پنج شب و روز گذشت و در کاسه ی چشمانم، اشکهایم را به حبس مبتلا کردم تا شاید در فرداهای پیش رو،امید برایم کاری کند و این اشک ها به بهانه ی شوق بریزند
امشب بغض مرا شکست داد، با نوای زیبای صفحه ی شما و نوشته های شما خاطره ها دارم، خاطره هایی پر از اشک و شگفت، اینبار هم آمدم تا همینجا که ماوای اشکم بود خود را تسکین دهم، معروفی عزیزم، چیزی بگو تا سرم را بروی شانه هایش بگذارم و باز هق هق ام را ادامه دهم..

Posted by: سمیه at June 18, 2009 10:50 PM

چرا به نام اسلام و جمهوریت کار را به جایی میکشانند که جوانهای 20 ساله مان به چشم خود سقوط آزاد تمام باورهایشان را شاهد باشند و فریاد بزنند ایکاش ایرانی نبودم...
دلم میخواهد فریاد بکشم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آخر چراااااااااااااااااااا...؟

باز هم ناز شصت رژیم پهلوی که وقتی مردم به خیابانها می آمدند در تلویزیون اعلام میکردند یک مشت آشوبگر امروز در خیابانها اغتشاش کردند. اینها که اصلا کردند و کورند و دیشب وقتی جوانهای مملکت زیر ضربه های ناجوانمردانه با فریاد آزادی طلب می کردند این عدالت سرخود ها در رسانه ی ملی شان سرود پیروزی سر داده بودند
ننگ بر آنان که چنان آتشی به دلهامان زدند که با دشنام هم کمی سرد نمی شود...
---------------------
اينها از وحشت مردم را می زنند.
دچار وحشت و هراس شده اند

Posted by: مریم at June 14, 2009 8:37 AM

آری حق گرفتنی ست ولی ما آن را چگونه خواهیم گرفت
چگونه؟

Posted by: لیلا عطارچی at June 13, 2009 7:54 AM

سلام
این درست است و این جا اتفاقی دارد می افتد اتفاقی که بارهر تکرار شده و حالا ... شاید خوشایند باشد ... ما منتظریم که البته جر چاره ای نداریم
می گویند صبر درخت تلخی است اما میوه ی شیرینی می دهد.
سلامت و شادکام باشید.

Posted by: rita at June 13, 2009 5:08 AM

سلام .
اینطور که پیداست خامنه ای تصمیمه خودش رو گرفته...
لجبازی با مردم...هر چه مردم خواستند آنها لگد مال کردن...یعنی اینها از
تاریخ درس نمی گیرن...زندگی همه ی دیکتاتورها مثل هم است...و عاقبت
آن ...آن ها رو سیا ه های تاریخند و آزادی خواهان...قهرمان!!!

Posted by: نیلوفر آبی at June 13, 2009 3:05 AM

سلام آقای معروفی عزیز
این روز ها همه را زنجیر می کنند ، حتی فکرت را زنجیر می کنند تا در سلول آزادی از زندگی لذت ببری !!!
راستی آقای معروفی کدام تابلو به دیوار سلول آزادی زیبا می نماید ؟
-----------------------------------------
تابلو رسوايی استبداد

Posted by: یوسف at June 13, 2009 2:11 AM

آقای معروفی عزیز
این روز ها همه جا زنجیر می کشند ، حتا فکرت را زنجیر می کنند تا در سلول آزادیت از زندگی لذت ببری !!!!
بله آزادی را مردم به چنگ می‌آورند؛ هرقدر که حق‌شان باشد
راستی آقای معروفی کدام تابلو به دیوار سلول آزادی زیبا می نماید؟

Posted by: یوسف at June 13, 2009 2:07 AM

گاهی هم در سوگش می نشینیم و ربان سیاه به قابش می زنیم، با شاخه گلی قرمز...
سلام

Posted by: نرگس at June 12, 2009 10:17 PM

استاد سلام . می تونم یک خواهش از شما بکنم ؟
----------------
سلام محمد جان
هرچه بخواهی، اگر بتوانم نه نمی گويم

Posted by: moghim at June 12, 2009 10:06 PM

و چه تلخ است باور این حقی که این روزها براستی حقمان است...چه سخت است باور اینهمه جهالت و ساده اندیشی و سخت تر از آن ادعاهای همه پوچ بر حقانیت...چه کشیده ایم این سالها وچه تلخ پر می شود این پیاله عمر با حسرت های به دل مانده از آزادی.

Posted by: berezg at June 12, 2009 9:37 PM

ممنون

زیبا بود

رفتنی است

آنکه

باد را در چنگ دیوان اسیر می خواهد.

Posted by: سینا شعبانی at June 12, 2009 8:18 PM

و گاه می میریم

Posted by: قربانی at June 12, 2009 8:07 PM

گرفتن حق همانقدر آسان است که نفس کشيدن؛ تفاوتشان در اينست که نفس کشيد ن در اراده‌ي آدم‌ها نيست ...!
----------------------------
آره آفرين
چقدر قشنگ نوشته ی
مرسی

Posted by: فرزاد موسوي at June 12, 2009 5:55 PM

من هم امروز مهری به شناسنامه ی پاکم زدم تا دسته گلی زده باشم به دیوار زندگی که هرگز فراموشم نرود!
تا بعد از این نگم : " پدر! شما خواستید! "
حالا باید بزنم روی زانوم و بگم خودم کردم که لنت بر خودم....!
یکی دیگر می آید تا اگر حقی مانده باشد بستاند و برود!

Posted by: hicran at June 12, 2009 5:06 PM
Post a comment









Remember personal info?