June 2, 2009

اوج و فرود

گاهی هيچ چيزی نمیتواند جلو فرو رفتن يا اوج گرفتن آدمی را بگيرد. تو يک جا ايستادهای و میبينی داری فرو میروی.
                                                                    از رمان تماماً مخصوص
@ June 2, 2009 5:56 PM | TrackBack
Comments

سلام استاد
من عاشق قلم توانای شما هستم. با سمفونی مردگان شروع کردم،همون زمان هم در اردبیل دانشجو بودم ، سالها با این کتاب و آیدین زندکی کردم، شاهکار بود.
بعد از اون کتاب ،کتاب هیچ نویسنده ای رو دوست نداشتم بخونم تا سالها بعد که اتفاقی به سال بلوا و بعد پیکر فرهاد بر خوردم که واقعا محشر بودن، بعد از این هم کتابای هیچ کس دیگه ای غیر از شما رو نمیخونم.
میخواستم بدونم رمان دیگه ای غیر از اینها داخل ایران به چاپ رسیده یا نه؟ و رمانها و کتابهای دیگه ای که قراره که چاپ بشن به چه اسم هایی هستن؟
برای من افتخار بزرگیه اگه این کامنت رو بخونین و بهش جواب بدین.
با تشکر فراوان
اردوان
-------------------------
اردوان عزيزم سلام
مرسی از لطف شما. کتابهای من در نشر ققنوس منتشر شده، دوتا رمانم هم در آلمان انتشار يافته، اگر مسافری اينورها داشتيد خبرم کنيد تا برايتان بفرستم
رمان تماماً مخصوص هم تا دو هفته ی ديگر در برلين منتشر می شود

Posted by: اردوان at December 10, 2009 12:12 AM

سلام
من امروز از طریق لینکی در فیس بوک با این سایت آشنا شدم. اولش فکر کردم یه وبلاگی مثل بقیه ی وبلاگ هاست که تو اینترنت ریخته و در واقع فقط چیزیه که یه نفر میخواد به وسیله ی اون بگه که منم هستم، آره منم هستم که از تو بالاترم و میخواد که دیده بشه و تایید بشه...
ولی وقتی شروع کردم به خوندن، بعد از تموم شدن خط اول، یه چیزی از گوشه ی چشمم راه افتاد که دیگه جلوش رو نتونستم بگیرم. اون مطلب رو خوندم و رفتم ولی 2-3 ساعت بعد برگشتم. من عاشق مارکوویچ رتکو هستم و مستند اتاق های رتکو رو از هر چند وقت تو تنهایی میشینم نگاه میکنم و گریه میکنم. حتما میدونین که موسیقی اون مستند، همین آهنگ پس زمینه ای که الان داره پخش میشه.
من الان چند ساعتی هست که دارم اینجا پرواز میکنم و میخونم و میگریم. امروز 23 خرداد 88 و همه ی ایران (خالی بستم، فقط یه عده ی خیلی خیلی کم) تو حال و هوای خاصی هستن.
چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا باید به این زندگی میومدیم!؟ چرا نتونستیم زیبایی رو درک کنیم؟؟ چرا نتونستین دلیل زندگی کردن رو بفهمیم!!؟؟ چرا؟

Posted by: Roozbeh Zabihian at June 13, 2009 11:06 AM

زندگی این روزها همین شده بایستی و ببینی که فرو میروی. هنر کنی دست و پایی میزنی و فروتر ....
---------------------
سلام پرنيان عزيزم

Posted by: پرنیان at June 5, 2009 3:56 PM

سلام آقای معروفی
چند دیقه پیش رمان سال بلوا را تمام کردم
گریستم و گریستم
و سر شار از احساس
از تو متشکرم
از تمام وجود
و دوستت دارم
میلا
----------------------
مرسی که کتاب منو خوندين

Posted by: میلا at June 5, 2009 3:42 PM

استاد عزیز
این روزها اگر در ایران باشید فرو رفتن مردم ایران رو میبینید که با فرو رفتن میخواند اوج بگیرند. و این اوج اعتراض....

Posted by: at June 4, 2009 11:33 PM

حاضر بودم توی دوهزار سال پیش چاپار باشم، اما الان، به قول تماماً مخصوص فرو نرم.
چرا اینطوری شده؟
چرا این روزای سیاه تموم نمی شن؟
کِی بیدار می شم که ببینم همه ی اینا کابوس بوده؟
چرا وقتی زنگ زدم نبودین؟
چقدر از حال خودم می ترسم.
-------------------------------
دنيا و به ويژه ايران در حال تغييره

Posted by: at June 4, 2009 8:31 PM

پژواک آه ملتم

از سینه گاهی بردرد

چاک گریبانم قلم

داغم زشیران علم

کی می رهد زین داغ جانسوزم

قلم؟
آآآآآآآآآآآآآخ استاد داغم, داغ !دارم می سوزم , بد جور...خدایا تا کی؟؟؟
------------------------
اميدوارم شاد باشی

Posted by: مهرنوش از اهواز at June 4, 2009 8:25 PM

آقای معروفی عزیزم
هر از چند گاهی مطلبی از کتاب "نماما مخصوص " رو میگید ،میشه حکایت ساقی که در هر جامی قطره ای میریزه و فرد رو کم کم مست میکنه
----------------------
سلام
ولی چيزی از داستان براتون نگفتم

Posted by: mahsa at June 4, 2009 7:34 PM

سلام جناب معروفی
من حس این جمله تان را بارها تجربه کرده ام؛ آنگاه که دیگر احساس می کنی هیچ چیز این زندگی دست خودت نیست و تنها باید نظاره گر غرقه شدن خودت باشی در گردابی که دورت چنبره زده.
چه خبر از "نام تمام مردگان یحیاست" و " طبل بزرگ زیر پای چپ" ؟ آیا می توان چشم انتظار چاپ آنها نیز در ایران بود؟
گذارم که به خیابانهای این شهر درندشت(مشهد) می افتد از شدت سرسام پناه می برم به کتابفروشی ها و برای خودم چرخ می زنم در آنها و این روزها بیشتر دنبال نام شما هستم و تماماً مخصوصتان.
دلم تنهاست و این روزها عجیب هوس خواندن کتابی از شما دارد تا مرهمی باشد بر این جان خسته و پر و بالم دهد و جدا کندم از این "میهمانخانه ی مهمانکش روزش تاریک"
پاینده باشید و سرزنده
------------------------------
سلام محمد عزيزم
کتاب ها رو داده م به ناشر
اميدوارم اين نکبت دست از سر مملکت برداره
و اميدوارم به زودی اوضاع تغيير کنه

Posted by: mahmood,sarbaze vatan at June 4, 2009 5:40 PM

سلام آقای معروفی
حال و احوال بهتر است؟
دوست تان دارم.
-------------------
سلام نسرين مدنی عزيزم
مرسی که به من لطف داری

Posted by: نسرین مدنی at June 4, 2009 5:26 PM

تکرار تمام شدن است استاد
روزی زیباترین رومان جهان را خواهی نوشت
-----------------
اين آرزو رو دارم
و براش تلاش می کنم.
مرسی

Posted by: خرسند at June 4, 2009 3:12 PM

Abbase Maoufie besiar aziz
koja mitunam safe nazare shoma ro dar bbc baraye entekhabat bekhunam,
mamnoon ke minevisy ostad.
Hedie Shaygi
--------------------------
سلام هديه عزيزم
مطلب رو می ذارم روی صفحه

Posted by: Hedieh Shaygi at June 4, 2009 1:24 PM

سلام
وبلاگ جالبی دارید .
پذیرنده نظر شما عزیز هستم .
---------------------
من؟

Posted by: keyvan at June 4, 2009 11:18 AM

استاد عزیزم سلام . این روز ها که تب سبز همه جا را فرا گرفته مدام یاد سخن مرحوم شاملو می افتم آنجا که گفت ایرانیان حافظه ی تاریخی ندارند . به راستی اگر حافظه ی تاریخی داشتند امروز میرحسین می توانست این چنین بی پروا به بهانه ی تغییر شرایط موجود رای جمع کند ؟ کسی که خود در دوران مدیریتش کارنامه ی چندان درخشانی ندارد ، کسی که زمانش داشتن ویدویو جرم بود ، کمیته ها ی انقلاب زمان او شروع به کار کردند ، گزینش ها شروع شد ، جلسات ستاد انقلاب فرهنگی در دفتر او برگزار شد ، خیلی ها در زمان او انگ آمریکایی خوردند . نمی دانم کاریکاتور نیکان را دیده اید استاد ؟که یک عده شاد و بشاش چشم بند سبز بسته اند وشخصی آنها را به پرتگاه صندوق رای هدایت می کند .
عجیب دلم گرفته . به حال خودم و به حال مردم. مردمی که ان قدر خوب و ساده اند و حاکمانی که به همین اندازه دغل کار . غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند ...
استاد فارغ از هیاهوی انتخاباتی با زحمت کتابهای مرحوم ساعدی را پیدا کردم و هر شب یک کتاب خواندم . من تا به حال از ایشان چیزی نخوانده بودم . اما این چند شب واقعا لذت بردم .
----------------------------------------
سلام محمد عزيزم
همينطور است که می گويی.
در مورد انتخابات نظرم را برای بی بی سی نوشتم.
چند روز پيش تماس گرفتند و برای صفحه ی من و انتخابات مطلبی خواستند.
و من به همان قناعت می کنم.
اما ساعدی
يکی از بهترين نويسندگان اين صد سال ما هموست.
و حتماً "واهمه های بی نام نشان" ش را هم خوانده ای

Posted by: moghim at June 4, 2009 7:44 AM

سلام استاد

ما کی منتظر انتشار رمان تماما مخصوص باشیم؟

استاد کاش می شد شماره ی تماسی از خودتون برای من بزارید. من خیلی نیاز دارم با شما صحبت کنم.
لطفا اگر راهی هست که بتوانم با شما صحبت کنیم این لطف را از من دریغ نکنید.
راستی استاد مجموعه ای به نام " این روشنای نزدیک" به کوشش یکی از دوستان ما به چاپ رسیده که مجموعه داستان و شعر در نه جلد از داستان نویسان و شاعران جوانی ایرانی ست .. خوشحالم می شویم که بتوانیم کتاب ها را برای شما پست کنیم و نظر شما را بدانیم..
منتظر جواب شما هستم..
---------------------------
سلام محمد جان
اين آدرس منه
Abbas Maroufi
Kant Str. 76
10627 Berlin Germany

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at June 3, 2009 10:00 PM

یادش به خیر فروغ که می گفت :
"نگاه کن !
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی "

اما گاه فرو شدن از اوج گرفتن عمیق تر است . گاه که نه ، شاید ...
آقای معروفی ابهام این جمله هولناک زیباست . چه می شود گفت .

تا فراموش نکرده ام . منتظرتان هستم تا قلم شما را برای یادنامه داشته باشم . در همین جا اگر شده و اگر امکانش نیست هر جا که خود صلاح می دانید . تمام مطالب را دریک صفحه جمع اوری می کنم و با لینک به هم پیوند می دهم . نوشته ای از شما باعث جدی تر شدن نگاه نسل جوانی می شود که نویسندگان خود را یا کم می شناسند و یا چنان که در خور آنان است نمی شناسند . امیدوارم وقتی هرچند اندک و یا چند سطری حتی برای این یادنامه از شما داشته باشم .
با مهر
-----------------
سلام
همه ی سعی م را خواهم کرد

Posted by: محبوبه میم at June 3, 2009 6:15 PM

سلام
هیچ چیز وهیچکس حتی خودت ،این اوج وحشت است.

Posted by: faranak at June 3, 2009 4:57 PM

سلام شادم از خواندن حتا تک سطری از شما که روزهای جهنمی زمستان گذشته 3 رمان شما در این تهران لعنتی نجات دهنده بود

Posted by: سمیرا یحیایی at June 3, 2009 12:50 PM

معروفی عزیز راست است که گاهی هیچ چیز نمی تواند جلوی فرو رفتن آدمی را بگیرد سی سال است که فرو می رویم و هیچ کس چه خاتمی چه میر حسین و ... نمی توانند جلویش را بگیرند
--------------------
درست ميگی
ولی در اين سی سال به موازات فرو رفتن ها، چيزی هم در جامعه ساخته شده که ارزش ويژه ای دارد

Posted by: پاپتی at June 3, 2009 12:41 PM

همین قدر اسان بازیچه می شویم دست تقدیر
خفه می شود آدم گاهی از این همه بی چاره گی!

Posted by: hicran at June 3, 2009 12:23 PM

عابرهرروز و هر شب صفحه های توام بیشتر بنویس..... دراین گوشه دنیا چنان نزدیک و مجسمی بامن که گاهی موقع خواندن نوشته ها تحسینت می کنم و وقتی جوابی نمی شونم تازه می فهمم از اینجا تا آنجا فاصله ها زیاد است...... خوشحالم هنوز سالم وسرپایی.... شادی زی... دیرزی
-----------------------------------
سلام و ممنون

Posted by: mohi at June 3, 2009 10:25 AM

سلام
اون زمان که دانش آموز بودم هر روز به اینجا سر می زدم. اون وقتها خیلی به آینده امیدوارتر بودم. یه وقتهایی فکر می کردم تحمل این همه انرژی رو ندارم. مثل زودپز! حالا 3 ساله که دانشجو ام و 3 ساله که تبدیل شدم به یه آدم روانی و افسرده . هیچوقت آینده اونطوری که آدم پیش بینی می کنه اتفاق نمی افته. دیشب یهو یاد شما افتادم و اینکه چند وقته نخوندمتون. حالا حالم خیلی بهتره ...
-------------------
اميد که هميشه بهتر باشی

Posted by: لیلا at June 3, 2009 10:14 AM

سلام به آفریننده انسانهایی از جنس همه ما که خوش بر دل نشینند
چه خوب است این حس دوباره نوشتن که مثل ستاره های کوچک فلزی زیر پوستم میدود...این حس خوب چند وقتی ست که سرک می کشد به لایه های خاکستری سرم و از وقتی آمد که سایت شما را می خوانم باور می کنید کلمه ها سراغم آمده اند؟
درود بر شما
-------------------------
پس بنويس

Posted by: mahshid at June 3, 2009 10:11 AM

مثل یکهو خراب شدن _ بنای ایه که به استحکامش اعتماد داشته باشی... وقتی فرو می ریزه / دیدن _شکوهی که آوار میشه خیلی تاسف انگیزو ترسناکه. خوبید؟
----------------
می گذرد

Posted by: رویابیژنی at June 3, 2009 5:56 AM

"جهان مجموعه وهم آلودی است که به کوه می ماند، باتلاقی است که برای شناختن اسرار آن نباید دست و پا زد،فقط باید زندگی کرد." سال بلوا

آقای معروفی سلام و خسته نباشید ، نزدیک به 4 ماهه که میخوام مطلبی برای شما بنویسم ، بارها و بارها تو ذهنم مرورش کردم ولی نمی دونم چرا هر وقت قلم دست می گیرم نمیتونم به جمله دوم برسم ! فقط اینو بدونید که برای من خیلی عزیزید و معلم و استاد زندگی من هستید ، بیشتر مواظب خودتان باشید ، من تازه پیداتون کردم
راستی رمان سال بلوا شاهکاری بود ، نمی دونم جایی گفتید که باسی سال بلوا خودتون بودید یا نه ولی هر چه بود من آخر داستان شمارو به زحمت خوندم چون اشکهام اجازه نمیداد!!
امیدوارم همیشه موفق باشید
-------------------------------
سلام يوسف عزيزم
آره اون باسی منم با پدربزرگم. يکبار ديگه هم همين باسی رو با پدربزرگ توی رمان «نام تمام مردگان يحياست» می بينيد.
و مرسی از شما

Posted by: یوسف at June 2, 2009 11:17 PM

واي آقاي معروفي من اولين نفرم كه دارم نظر مي دم
خيلي خوشحالم...
فرو رفتن... يك بار با تمام وجود حس كردم ناخواسته دارم فرو مي رم... هنوزم عواقب اون فرورفتگي رو دارم مي كشم...

آقاي معروفي اين رمان تماما مخصوص ايران چاپ نمي شه؟
آخه هميشه يه قسمت هايي اش رو مي ذارين، تشنه ترمون مي كنين...
همواره شاد و عاشق و سالم باشيد
---------------------------
سلام
گاهی جمله ای لزش ميذارم که دلم براش تنگ نشه
به زودی در ايران منتشر ميشه

Posted by: مريم بانو at June 2, 2009 10:13 PM

معروفی عزیز. بالاخره یک بار هم من موفق شدم اولین کامنت را بگذارم!!!! چقدر مطلب «سنگ» را دوست داشتم.
----------------
ممنونم عزيزم

Posted by: ایمان.الف.خلیفه at June 2, 2009 9:26 PM

پس کی چاپش می کنی استاد؟ منتظریم شدید
----------------
به زودی

Posted by: مجتبی at June 2, 2009 9:10 PM

عباس جان سلام.
گاهی، هرچقدر هم خورشید گرماش شدید باشه باز هم یک جای دل آدم میلرزه و آه سردی می کشه.
گاهی هم بخ های قطب شمال را گرمای دل آب می کنه.
صدای دستگاه چاپ منو یاد صدای تالاپ تالاپ دست خمیرگیرها میندازه، و چه خوش نواست. آدم دلش می خواد مدام این صدا تو گوشش باشه.
عباس جان خورشید درون قلبت همیشه تابان باد.
سعید از برلین.
---------------------
سلام سعيد عزيزم
مدتيه نديدمت.
اميد که خوب باشی

Posted by: سعید at June 2, 2009 8:55 PM

بنام خداوند بخشنده مهربان

ايرانيان فرزندان ملك كيان

همراهان ازادي درود بر شرفتان

بدينوسيله بنياد ازادي جنبش بر خواسته ازفرياد ازادي خواهي جوانان ايران زمين

اطلاعيه خود را در رابطه با انتخابات رياست جمهوري پيش رو به اين گونه صادر ميكند.

با توجه به ارمان ازادي خواهيمان كه همانا استفاده از فرصتها براي رسيدن به خواسته ها و نياز هاي

مشروع و بر حقمان است و با توجه به اينكه 4 سال قبل بنا به دلايل بسيار از جمله نا صبوري وناميدي

ما از جنبش جوان وزخم خورده اصلاحات منجر به اين شد كه از كنار انتخابات بي تفاوت بگذريم ونتيجه

ان چيزي نبود جز وخامت اوضاع اقتصادي و افزايش نا هنجاريهاي اجتماعي و بدخيم شدن روابط ايران

با جهان خارج ونيز سخت تر شدن شرايط براي فعالين ازادي خواه و جنبش هاي مدني و ... ديگر حاضر

به تكرار چنين اشتباهی نيستيم .

هم اكنون شاهد عنايت ملت ايران به جنبش اصلاحات وجان گرفتن دوباره ارمانهاي ازادي خواهانه

و شور و اميد وصف ناپذيري در دل ايرانيان و بخصوص جوانان و زنان و قشرهای محروم هستيم.

اين جنبش كه مزين به نام مهندس مير حسين موسوي شده است، مردي كه درطول 8 سال

نخست وزيري در شرايط بحراني ان زمان توان مديريت و پاك دامني خود را ثابت كرده

وبرنامه هاي عموم پسند و مناسبي را در تمامي زمينه ها براي اداره كشور اراعه كرده است

اين فرصت راامروز قنيمتي بزرگ ميدانيم تا همصدا و همراه اين ملت بزرگ و در كنار نسلي

سرشار از

شور و اميد وعشق و ايمان به ازادي،

به نام نسل سومي ها وارد اين ميدان شويم تا از فرصت بزرگ و مهم پيش امده

براي رسيدن به آرمانهايمان استفاده كنيم.

جوانان , كارگران , دانش اموزان و معلمان و فرهنگيان , دانشجويان و دانشگاهيان ,

اصناف و بازاريان ,

مادران و زنان خانه دار , باز نشستگان , نظاميان و لشگريان , بيكاران ، اغنيا و فقرا ...

اين فرصت بزرگ را از دست ندهيد زيراهر انچه بيش ايد هم در مقابل خود و هم در برابر فرزندان و

نسلهاي بعدي همگان مسئوليم .

به پا خيزيم زمهر ميهن خوش كنيم اباد

بنياد ازادي

Posted by: بنياد ازادي at June 2, 2009 8:17 PM

سلام استاد عزیزم
این نه شبیه که عین حال و هوای من بود. یک جایم و دارم فرو می روم. استاد تماماً مخصوص را به کس خاصی تقدیم کرده اید؟
من به خودم تقدیم اش می کنم.
اما استاد می دانید نظر من چیست؟ که تو می بینی بقیه ایستاده اند و با هر چیزی فرویت می برند. با اینکه فقط یک جا ایستاده اند و کاری جز نگاه کردنت نمی کنند.
-----------------------------
سلام کيهان جان
کتاب تقديم نامه هم دارد
وقتی چاپ شد، می بينی

Posted by: کیهان اردبیلی at June 2, 2009 7:08 PM
Post a comment









Remember personal info?