هرچه قدر از خواندن کتابهای شما کیف می کنم از بی انصافی هایتان در عرصه سیاست حالم گرفته می شود...ای کاش همه جای دنیا را می دیدید و روی همه ی ظلم ها این قدر حساس بودید... من را ببخشید..اما فکر می کنم کمی حرف هایتان از روی غرض و غرض ورزیست...
------------------------
من که سياسی کار نيستم تا غرض ورزی کنم.
دريافت من از اوضاع اينجوری بوده، و تحمل اينهمه ظلم عمر من و امثال مرا تباه کرده
با سلام مطلب شما در وبلاگ خبری آژانس خبری وبلاگ نویسان فارسی زبان منتشر شد
http://blognews.mihanblog.com/
ديشب در جلسه ي شعرمان..اسم عباس معروفي رو بردم....
و ميدانستم كه چقدر طرفدار دارد...چند نفري هم كه كمتر ميشناختند..را دوستان با معرفي كتاب و حتي هديه ي كتابهاي شما بيشتر آشنا كردند...
و ...
دوست عزيزم بهزاد عبدي كه از منتقدين و شاعران و نويسندگان جوان و البته دوستدار شما...از من خواهش كرد يكي دو تا از شعر هايش را براي شما بنويسم...
و ...آقاي معروفي ...ايشون خيلي دوست داشتند كه شما راجع به كار ايشون نقد و نظري بفرماييد...
و حتي داستاني را كه دارند تمام ميكنند..خواستند كه اول شما نقد بفرماييد...
و اين هم شعر ايشون...مرسي از شما اگر نقد بفرماييد...
آخرين ستاره ي شب
سيگاريست
كه در دست هاي پير مرد ميسوزد
آخرين ستون شهر عصايي ست
كه ميرود
و راه رفته را چوب ميزند...
و اين هم شعر دوم ايشون:
كلاغ بر شانه ام مينشيند
در اندوه نگاهش
دو كشتي غرق ميشوند
يكي به فرمان ناخدا
ديگري به خواهش مسافرانش
..ايشون منتظر نقد شما مي ماند...
مرسي استاد عزيزم
----------------------
سلام عزيزم
تو که می دونی من نقد بلد نيستم.
ولی از شعرهاش خوشم اومد
سلام برسون
استاد عزیزم
به گمانم سو تفاهمی رخ داد
منظور من از فرار از انسانیت شخص خودم بود و اینکه به علت مشکلات شخصی و ترس از گرفتاری این طومار را امضا نمیکنم.دیدم چه راحت توجیهی پیدا شد .اما در کشوری که همه چیز بوی سیاست میدهد گاهی خیلی زود دیر میشود.
---------------------
من هم خواستم از روش بپريم
الملک یبقی بالکفر و لایبقی بالظلم
زودا که ظلمشان گریبانشان بگیرد
به به
جناب معروفی عزیزم
از عمق به سطح آمدنتان را به فال نیک بگیریم یا به عنوان آژِیر خطر؟
راستش امروز خبری شنیدم که تاثیرش در زندگی شخصی من است اما حکایتش زیاد دور از همین حوالی نیست
بعد از 30 سال پناهندگی سیاسیمان را به گذرنامه و پاسپورت تبدیل میکنند .
از غوغای درونیم برایتان بگویم
ولی هنوز معتقدم شما این درد را میفهمید
درد دوگانه
آن هم با دلی عاشق
به رضا میر صیافي غبطه بخورم یا شیون سر دهم؟
امضا كنم ؟
چه قدر راحت ميشود از زير انسانيت فرار كرد
حماسه ي بدرود
------------------------
شکيب عزيزم
سلام
اين فرار از انسانيت نيست.
کار سياسی هم نيست، يک رفتار انسانی و اجتماعی است. در کشور ما اما همه چيز بوی سياست گرفته؛ و چه حيف
با درود به شما جناب معروفي
من مايل به امضاي اين طومار هستم
لطفا اگر مي شود از همين طريق نام مرا اضافه كنيد!
یاد حرف غریبانه یکی افتادم بعد از شلوغی های 18 تیر که همه ی مخاطبین اش را به گریه انداخت . گفته بود : اگر عکس مرا پاره هم کردند ... باقی اش یادم نیست لابد گفته بود شما هم کاری کنید .
Posted by: انارام فروهر at April 5, 2009 7:36 PMسلام خدمت استاد معروفی عزیز----من اخیرا وبلاگتون رو دیدم و این خوشحال کننده هست (راستش هنوز هم شکاکم که این نویسنده این وبلاگ استاد نباشه ولی نوشته هاتون خیلی رایحه عباس معروفی رو میده) یه سوال ازخدمتتون داشتم که البته موضوعش مربوط به این پست نیست.--- -مفهوم عبارت «غافلان همسازند توفان کودکان ناهمگون میسازد» دقیقا چیه؟؟---خیلی دوست دارم که بعده کنکور داستان های کوتاهمو براتون بفرستم گرچه همیشه در مورد موضوعش سرکوفت میخورم-- ممنونم و با ارزوی لحظاتی خوش.
-----------------------
يک نگاه به عکس های روزهای انقلاب بيندازيد همه چيز دست تان می آيد احسان عزيز
همينطور به انقلاب های ديگر، به جنگ ها و... پاسبانی را به درختی آويخته بودند و داشتند تکه تکه ازش می بريدند و او خود مرده بود، يادت هست؟
آه اگر آزادي سرودي ميخواند ...
Posted by: اسا at April 5, 2009 4:39 PMباسی
باسی
چی بگم؟ چی دارم بگم؟
دلم گریه میخواد؟ دلم چی میخواد؟......باسی.......آخ باسی......
سکوت.........
هیس........
آقای خامنه ای
هیس!!!!!!!!!!!!!!!
استاد عزیزم سلام . خبر بسیار ناراحت کننده ای بود کشته شدن این جوان وب لاگ نویس . حضرت امیر در جایی فرموده اند : حکومت اصلاح نمی شود مگر با استقامت مردم .
اما کدام مردم استاد ؟ فکر می کنید با همه ی پیشرفتی که اطلاع رسانی با ظهور اینترنت و ماهواره و ... کرده است ، چند درصد مردم ایران این خبر را شنیده اند ؟ از این میان چند درصد بی تفاوت از کنار خبر رد نشده اند ؟ و این خبر برایشان دردناک بوده است ، به فکر فرو رفته اند و فکر راه چاره ای بوده اند ؟
این روزها بیشتر از پیش به این سخن حضرت امیر فکر می کنم که فرموده اند :
حکومتها سزاوار مردمانشان هستند .
و در زير بارش يكريز برف مي ميريم. همين و تمام مي شويم
Posted by: MaRyAm at April 5, 2009 10:06 AMسلام استاد عزیز
داستانی نوشته ام و سخت محتاج نقد آن می باشم. خیلی دوست دارم که شما ان را بخوانید و نظرتان را بگویید، نمی دانم برایتان امکان دارد یا نه، ولی اگر این کار را برایم بکنید اعتماد بنفس لازم برای چاپ داستانهایم را بدست می آورم. می دانم که سایت های زیادی هستند که این کار را می کنند ولی حقیقتش را بخواهید خیلی اعتماد ندارم که اگر داستانم را برایشان بفرستم در جایی دیگر و به اسم کسی دیگر چاپ نشود ولی در مورد شما قضیه خیلی فرق می کند، اعتماد کردن به شما به خاطر صداقت و بزرگی شماست.
در هر صورت از شما بینهایت سپاسگذارم و منتظر پیغامتان می باشم.
-------------------------
خانم ليلا عطارچی
سلام
من اين روزها سخت گرفتارم، و برای خواندن داستان تا دو ماه ديگر اصلاً فرصت ندارم
در ضمن من منتقد هم نيستم. که شما هم سخت محتاج نقديد
سلام استاد عزیز، خبر تکان دهنده ای بود و من تازه از ان با خبر شدم، برای امضا تلاش کردم ولی متاسفانه فیلتر است، سعی می کنم با فیلتر شکن وارد شوم و امضا کنم، شاید کمی زمان ببرد.
نمی دانم می شود به تاثیر ان امید داشت یا نه ولی این تنها کاری ست که می شود کرد و من شما را در این راه همراهی می کنم، خوشحالم که دوستان همراه تان کم نیستند و گاه کمیت نیز می تواند معنا دهنده باشد، شاید با تعداد بیشتر بتوان تبدیل به جمعیتی شد که نادیده گرفتنش ممکن نباشد، برای شما و همراهانتان آرزوی موفقیت دارم.
شعري از « تيرداد نصري - تولد 1334 سياهكل - مرگ 1387 لندن »
چندين و ُچند سالگی ی داستان كوتاه (( اوضاع ))
-----------------------------------------------------
درخواست شده از من كه به جاشان
تشكر از شما بكنم
از لطف های شما و از نظرات
وخاصه آن نظر والا
به اينهمه اين همه اين پايين
از آن بالا
يكجا قرين كرديد به الطاف مهربانانه چون پدری ما را
و ما
اين بچه های سركش سابق را
نصيب پندوُموعظه وُ
حديث وُ روايت كرديد
وشاهد آورديد
از عهدقديم
و عهدجديد كه
كوتاه آمديدوُ
چشم پوشيديد
از شيشه های شكسته ی اموال های عمومی
كيوسك های شكسته ی اموال های عمومی
ماشين چپه ی اموال های عمومی
ساختمان اموال های عمومي
بانگ های اموال های عمومی
و اموال های عمومی
كه خصوصی گفته ميشود بعضیها
اموال های عمومیرا اموال های خصوصی ميدانند
اموال پسرم
اموال دخترم
دامادم
مادر زنم
زنم
پدر زنم
عمویگرامی
عباس پسر عمویگرامی
اصغر پسر عمه
اكبر پسر كوچكتر
دايی جان
نقی برادر زن
تقی پسرخاله
محمد رييس وُ شيخ خانواده ی ما
و محمدرضا و محمدعلی و محمدحسن و حاج صادق وُ محمد حسين
و حاجيه كبری و حاجيه صغری و حاجيه مريم
و اعتراض نكرديد شديد كه بانك ها چرا سندهاشان
يكجا هپو شده
به هوا رفته
واعتراض نكرديم چندسال مديد
كه هوا دادند مارا
يكجا چپوشده هرچه كه داشتيم
دراين روزگارجديد
وفراموش كرده بودند شده بود شده بودند قول ها
مي بايست ميشد
كه قرار بود پول نفت تقسيم بشود
چه بشكه ای هشت ياچهل وُ هشت
نه مملكتی
كه نفت ملی خانوادگی خصوصی
شايعه ای هست اينجوری
كه سفره آنقدر بزرگ كه جا برای نشستن ما هم باشد
و قرار بود چيز ها عوض بشود
و بانك هم عوض بشود
و قرض ها كمتر اگر نه عوض بشود
و تهران.............................
تهران
كه يك شبه چند بانك
فردا صبح كله ی سحر سرچند چهارراه پيداشد
سبز شد
زبان سرخ ما چيزی پراند
و خون طوری چرخ زد در سر ما
كه برق پريد از تير
تير برق ها
سر ِما
كه خيلی از ما
ميخكوب از پريدن برق
خشكمان زد از تقلبِ در كله ی سحرِ بعد از 57
طوری كه
يك كوه شاعر وُ اهل قلم و سخندان و حاجی ی بازار
و نماينده
دانشجو استاد دكتر مهندس كارگر وُ ورزشكار
خودكشي شدند
غيبشان زد غيبتشان زدند از صفحه ی ايام
هر چند بدون برق روشنی هم نيست
بدون چنان برق برق هايی زندگي راحت نيست
ولی
روزگار ما همه اينجوريست:
تاريكی.......كه..........ريخت ...........روی شهر
اوضاع خراب شد وُ وضع خرابتر از هر چی .
هرچند وضع قرار نبود اوضاع قرار نبود كه وخيم اينقدر.
اوضاع ولی
وضع ولی
داغان شد وُ خرابتر از وضعِ : نصف.... تاريكی
نصفِ نصفِ نصفِ نصف ِنصفِ نصف: نور...... نورانی
تتق می زد لا مذهب جوری كه لامذهب ها
لا حول وُ ولا قوٌت گويان
دكان دو نبشه زدند فوری
سه نبشه وُ حتا چهار نبش ........كه اين يكی كمياب
ولی خُب
در تهرانِ ِبعدِ 57
مي شود با فاصله از شهری تا گردن در تاريكی
برق برق ِلامپ وُ نيون هاشان را از دور
در چشمهای پرنشاطِ بد مذهب ها
اين تازه به دوران رسيده ها ديد
بدجوری خوب .
شكايت.................... بلند
حكايت اما كوتاه بكنم:
تازيرِ چانه در تاريكی تا نوكِ دماغ در بدهكاری
از چند كوچه خيابانِ با چراغ
كافران حَلَب حرف مي زدند
قصه ساختند بافتند پرداختند شاهد آوردند
كه
ولايت تمام چراغانی ست
ويا
ولايت يعنی كه نور ِ تمام وُ
نمي دانم چيزی در اين حدود .
آقای من كه شما باشيد
آقای ما من عذر مي خواهم
و عذر ما موجٌه اگر نيست
موجٌه همانست كه فرموديد
راه گم كردگانی بوديم
اگرچه چند مليون
و چند صد هزاری از آن چند راه گم كرده تر بوديم
وچند ده هزاری از اين چند گم راه تر از بقيه
راه افتاديم
در خيابان هايی در خيابان هايی در خيابان هايی ،
با ظرفيٌتِ كم.
كم ظرفيٌت بودند كه
تنه های ما اين بچٌه های سركشِ سابق
با دوستان وُ اهل وُ عيال
خورد به چيزهايی درين وسطِ راه كه نمي بايست.
تاريكی ی مطلق مشكلش همينست.
((دو هزار و – شش))
از سری ((شعرهای بچه های محل))
سلام آقای معروفی عزیزم
دل خوش سیری چند؟؟
Posted by: mahsa at April 4, 2009 7:52 PMاستاد برا منم جفتش فيلتر بود
Posted by: sara at April 4, 2009 6:18 PMپاینده ایران
با درود
با تارنمای شما از لیست امضا کنندگان نامه به خامنه ای آشنا شدم با اجازه شما را لینک نمودم در صورتیکه مرا لایق دانستید شما هم این کار را انجام دهید.
با سپاس
www.misaghzomorod2000.blogfa.com
آقای معروفی ظاهرا شما ها خیلی خوش خیال تشریف دارید! البته آدم به امید زنده است... اما من خودم کسی را می شناسم که چند سال پیش چنین نامه ای به دفتر رهبری و کمیسیون 90 نوشت چند ماه بعد او را بخاطر تشویش اذهان عمومی ! به محکمه کشاندند. نامه ای که جایی چاپ نشده بود! یعنی خود رهبر در حقیقت شاکی اصلی بود بخاطر انتقادی که از او شده بود. واقعا فکر می کنید واکنش نشان دهد؟!
Posted by: sarv at April 4, 2009 7:45 AMمن مي دانم كه از دل اين بهار
هزار هزار ستاره ي لايزال
بدنيا خواهد آمد.
سلام آقاي معروفي بسيار عزيزم
خيلي معذرت مي خوام از اينكه دير اين سال نو را به شما تبريك مي گم. در اين چند روز مسافرت بودم و دور از الكترونيك و دنياي مجازي.
راستي
چقدر خوشحالم كه همچين حركتي در برابر اين همه خفقان در ايران شكل گرفته من هم مي خواهم جزو امضا كنندگان باشم. آيا امكان دارد آدرس سايت را بگوييد؟
متن نامه و اسم شما رو ديدم...
ميخواستم من هم امضا كنم...
انگار فيلتر بود...
به هر حال عباس معروفي درد رو خوب ميشناسه...
--------------------
اميد جان
به من خبر داده اند که با اسم واقعی و نشانی وبلاگ می شود همين جا امضا کرد.
و ممنون
چرا عصباني مي شي باسي؟
حال تو هم خوش نيست
يعني حال تو بي شك خوش تر از من نيست!
و حال همه ي آن هايي كه مي فهمند هم...
نمي دانم چرا مي فهمم
و نمي دانم چرا اين قدر كم مي فهمم!
باسي!
فقط دلم مي خواست آرومم كني!
نخواستم كه از نيوشا حرف بزني يا حرف خاص ديگه اي!
شايد دلم مي خواست.....
نمي فهمم
فراموش كن!
ازم خشمگين نباش لطفا!
-------------------------
سلام
چرا فکر کردين عصبانی ام؟ کدوم واژه ی من چنين حسی رو به شما القا کرده؟
من متاسفم از اينکه نخواستم درمورد رمانم حرفی بزنم.
شايد اون شب دلم برای خودم تنگ شده بود و دنبال خودم می گشتم که کوتاه براتون دو خط نوشتم.
با اينحال ببخشيد
میر صافی ها کم نیست این جا.
جوان مملک کیلویی چند؟
جان رهبر سلامت
پیروزی از ان کیست سربازها؟ رزم اوران؟ وقتی هزاران سرباز فدا شدند پیروزی برای چه کسی معنی میدهد؟
می خوام حرف بزنم اما ترس به روحم میخ شده.
-----------------------------------
تاريخ را هميشه فاتحان نوشتند، اما اين بار قوم مغلوب تاريخ می نويسد
سلام استاد
من وبلاگ ندارم. اما اگر محدودیت سنی نداشته باشم، امضا می کنم. با اسم اصلی ام. لطفاً آن فرم را برایم بفرستید.
خامنه ای شاهی است که به جای کراوات چفیه می زند. به جای سواد بی سواد دارد. حتی از تاریخ ایران هیچ نمی داند.
مملکت عقب مانده ی ما حتی از جمعیتی که برای 22 بهمن آمدند آمار ندارد، می خواهید ضد آن را آمار بگیرد؟ مملکت ما درصدی است. یکی با چشم می بیند و می گوید نزدیک نود درصد از فلان بهمان شده و باقی فلان فلان. می بینید چقدر سواد و منطق توی مملکت مان مواج است؟ می بینید عجب گفته های خدا توی قرآن حرف به حرف از آن الله وسط پرچم مان می چکد روی قانون؟ این همان "در چند و چون قوانین" کافکاست.
عیدمان مبارک
--------------------------
کيهان جان
ممنون که امضا می کنی، ولی شرط امضا يکی اسم واقعی است، و ديگر داشتن وبلاگ
اين را همين امروز به من خبر دادند از تهران