November 25, 2008

اين صداها

...

دراز کشيدم و به شب کوير خيره شدم، به آن پردهی سياه که کشيده بودند روی همه چيز تا خدا نبيند چه بلايی دارد سرمان می‌آيد. 

صداي‌ سگ‌ آزاردهنده‌ بود. جوری در سرم می‌پيچيد که آرواره‌‌هام را قفل می‌کرد. دلم می‌خواست از آن تکهی آخر بیدغدغه بگذرم، و نمی‌شد. خدايا، اين صدا از کجاست؟ سگي‌ دنبال‌مان‌ كرده‌ که ما را از خاك‌ پدري‌ بيرون‌ كند و بعد آرام‌ بگيرد؟

گفتم: «میدانستی در مرزها صدای سگ میآيد؟»

گفت: «يعنی خيلی فاصله داريم؟»

«نمیدانم. فقط شنيدهام که برای تعيين خط مرزی به صدای سگهای مرز گوش میدهند؟ آنجا که صدا کمرنگ شود مرز است. سيم خاردار میکشند و اسمش را میگذارند مرز.»

کلافه بودم. صدای سگ در سرم هياهو می‌شد، و در شقيقه‌هام می‌کوبيد.

@ November 25, 2008 12:33 PM | TrackBack
Comments

سلام استاد ارجمند.هر اثری که از دل بر بیاد لاجرم بر دل نمی نشینه.ولی مرز و سگ به دلم نشست چون حرف بزرگی داشت و صدای سگ و نوستالژی تموم فاصله ها. منتظر نظر ارزشمندتون بر داستانام هستم.

Posted by: مهدی حاصل پور at April 7, 2009 11:58 AM

صدای سگ روی مرز راه می رود
تو از روی آن سیمها پرواز کن
آن سو پشت به آن خط کشی ها بایست
بعد از صدای ایست،
سوت ظریف
و سکوت مرگ ...

Posted by: لیلا at December 15, 2008 9:08 AM

az vaghty behem ghol dadin dastanam o naghd mkonin o be gholetoon vafadar namoondin be sitetoon sar nemizanam.chon farghi beyne shoma o baghieye irania nemibinam,ke sareshoon hamishe sholooghe,hich entezari vase naghde dastan nadashtam vali bad az ghol dadanetoon o be ghol amal nakardanetoon delzade shodam, kheili
---------------------------------
ببخشيد،
شما؟

Posted by: at December 13, 2008 5:42 PM

درود

مدتها بود که ازین دنیای مجازی دل کنده بودم ...بتازگی برگشتم و سری به یاران قدیمی می زنم .ازینکه هنوز فعال هستید خرسندم

پیروز باشید

Posted by: فریاد at December 5, 2008 10:04 AM

درود به دوست داشتنی ترین آدم دنیا استاد عباس معروفی...
شاید خنده دار باشد ولی من در ایران زندگی میکنم! و این دویستمین باری است که دارم سعی میکنم برای شما نظر بگذارم و هر بار تغییرش می دهم! سرعت نداریم...
استاد معروفی برای من شده است یک الگو البته بعد از اینکه در باره شما مطالبی خواندم و همه داستانهایتان را مو به مو کنکاش کردم و مقاله ها و گفته هایتان را بلعیدم...و در طول زندگی ام تا به حال به کسی غیر از شما اینگونه عشق نورزیده ام... چکار کنم؟ دوست دارم مثل شما باشم فعالیت کنم و عاشق ادبیات ایرانم باشم و داستان فرا معاصر! را کار کنم کار کنم...
مثل شما...
از همان پارسال شروع کردم به داستان نویسی مقاله خوانی و مطالعه در زمینه داستان! در چند مجله ادبی کار می کنم و کارگاه داستان نویسی راه انداخته ام...و هنوز هم انرژی زیادی دارم...
یک پیشنهاد: این سلسله مقالاتی که در رادیو زمانه و این وب سایت از شما وجود داره رو بهتر نیست کتاب کنید و بدهید همین نشر ققنوس یا چشمه یا ... برا چاپ؟ من می توانم گرد آوری کنم. تصحیح و نظارت و حذف و اضافه با شما باشه یا کلا به نام خودتون باشه خیلی ها نمیتونن به نت بیان چون اینجا ایرانه و فیلترینگ بیداد می کنه!! جوونای ایرانی تشنه مطالب مفید شمان...
راستی به این سایت سر بزنید و مقاله من با عنوان مولفه های ادبیات داستانی پست مدرن منتشر شده به نام رضا پارساhttp://www.kalagh.com/content.asp?post=2008
ممنون میشوم جواب در خواست من و نظرتان در مورد مقاله را بدهید
شماره من : 08314296575
منتظرم بی صبرانه استاد
پاینده باد وطن

Posted by: رضا صحرایی at December 4, 2008 11:52 AM


بیایید به یاری شیاطین درونمان به جنگ خدایان برونمان برویم......
با شکایت از جاده ها...
هنوز می ترسم به روز باشم!!
و اینبار چند حرف الفبا را بهانه کردم تا...
همه عقده های این چند ماه را بیرون بریزم.
که چرا نبودم...چرا؟
و هزار دلیل مسخره و بی مورد
که باید خودت ببینی و هزاز خبر جدید از...
وبلاگ رضا پارسا به روز شد...

Posted by: مهدی at December 4, 2008 11:46 AM

اين فونتي كه اخيرا اينجا مي بينم مرا به كتاب ها و كتابخانه هاي قديمي مي برد ...

Posted by: ramin at December 4, 2008 5:55 AM

دو پای راست دارم و این چشم ها را/دو دست زیر شکمم بغلت می کند/...سگی که پارس می کند از دندانم/پای چپتان را نفس پرفته می دوم/...تا وقت دارید فرار کنید////// سلام. این روزها دارم دوباره تر دریا روندگان جزیره ی آبی تر رو می خونم و چقدر دلم برای آقا باسی تنگ می شود شده!


... از بس که بی وفایند... از بس که بی سرمه اند!

Posted by: سامره اسدزاده at December 3, 2008 11:15 AM

ای کاش همه باور می کردن که من مُردم. الان درست سه روزه كه جسدم توي محوطه ي مجتمع افتاده زير درخت اقاقيا. همه از كنارش رد مي شن ولي هيچكس نگاهش نمي كنه. بايد بگم من اولين انساني هستم كه ديگران جسمشو نمي بينن ولي مي تونن روحشو ببينن و باهاش حرف بزنن.

لطفا برای شادی روح من تشریف بیاورید.

Posted by: اميد طاهري at December 3, 2008 8:12 AM

نوشته هاتون خیلی زیبا و دلنشینه

Posted by: (¯`*•.بوسه.•*´¯) at December 2, 2008 5:53 PM

اين روزها اين سگ انگارحتي با اينكه دنبات كند تا از خاك پدريت بيرون بروي هم آرام نمي گيرد
اصلا انگار اين روزها سگ ها به دست گرگهايي كشته اند
گرگهايي كه تا وجودت را تكه تكه نكندد آرام نمي گيرند
گرگهايي كه روزي صد هزار بار در برابرشان سگ ها را دعا مي كنيم

-----------------------------

Posted by: آزاد at December 2, 2008 11:55 AM

سلام،
مایل به تبادل لینک با شما هستم،
خدا به همراهتون

Posted by: کوچه نادری at December 2, 2008 6:56 AM

عباس جان
از دست سگ های ولگرد چه کنیم که در چشمانمان لانه کرده اند و همیشه، همیشه صداشان در گوشمان تکرار می شود؟ و همه جا می بینیمشان. در کوچه، خیابان، شهر، تلویزیون، پشت تریبون، در مجلس و هر جای دیگر.

سلام.
چند وقتی می شد که سر نزده بودم. ببخشید.
یه سوال دارم:
تا حالا کسی نخواسته از رمان های شما، فیلم بسازه؟ مثلاً سمفونی مردگان یا حتی سال بلوا؟

Posted by: دانیال at December 1, 2008 10:25 PM

خدا كي مي خواد اين پرده كشيده گربه اي و پاره كن...

اونقدر پارس كردن كه ديگه اوناهم ناي براشون نمونده ولي نه!!اونا سگ تر از اين حرف هان

Posted by: mahsa at December 1, 2008 6:12 PM

باز هم سلام
من دچار افسردگي شدم مطالبي كه در سايت شما گذاشته شده براي آموزش نويسندگان نورسيده اي چون من متاسفانه فيلتر شده و هرچه تلاش كردم هيچ كدام را باز نكرد. آنقدر از ديدن اين همه مطلب هيجان زده شدم ولي وقتي باز نشد فقط آهي كشيدم ار ته دل .
دارم تلاش م را ميكنم كه فيلتر را بشكنم. از طرف قوه قضاييه فيلتر شده. دوباره برميگردم.
من بيدي نيستم كه به اين بادها بلرزم.
و باز هم مشتاق ديدار شما در وبلاگ م هستم

Posted by: anisehjahanara at December 1, 2008 10:00 AM

تو
براي من مرز مي شوي
من
براي تو
ما
ديگر هيچ وقت شنيده نمي شويم.

Posted by: آسا at December 1, 2008 8:43 AM

سلام. پي برنامه هاي پنجاه و چند گانه تنها اول صبح كه زودتر از همه مي رسم دفتر ! مي آيم. هنوز هم وقت نشده همه اش را بخوانم. پاينده باشيد!

Posted by: maneli at December 1, 2008 5:45 AM

سلام سلام خدمت آقاي معروفي
مرزها در فكر ما هستند . مرزها واقيتهاي خنده داري هستند كه هديه شان فقط جنگ است.
اما با شما موافقم با اينكه روي همه چيز را ميكشد تا نفهمد چه بلايي دارد سرمان ميآورد.
ولي همه شب رو بيشتر دوست دارند .شايد به خاطر همينه
باز هم دعوتتان ميكنم به وبلاگم براي خواندن داستان هايم و نظرات ارزشمند شما.
مطمئن هستم لذت ميبريد

Posted by: anisehjahanara at November 30, 2008 10:26 PM

سلام. هي مي آيم و مي روم به اميدي كه خطي نوشته باشي و يا خبري دهي از كتابهايت. كاش بنويسي آقاي معروفي

Posted by: مریم at November 30, 2008 10:47 AM

عباس معروفي عزيز
من چگونه مي توانم از تو تشكر كنم به خاطر اين همه كلمه ي خوب که به ما هديه داده اي.
من با هر صفحه و هر ماجرا از داستان هايت تصاوير جديد و دنياهاي جديد را مي ديدم.
ديگر نمي توانم به "سمفوني مردگان " فكر نكنم وقتي از رمان و داستان واتفاق و زيبايي و غم و حتا اردبيل حرف مي زنن.
مي دانم كه شما گوشتان از اين تعريف ها پر است
ولي عباس معروفي عزيز
دوستت دارم زياد
دوستت دازيم زياد
و دعا مي كنم هميشه باشي با دست هاي معجزه گرت.
------------------------------------------------------
من هم از لطف شما ممنونم.

Posted by: mina at November 29, 2008 6:12 PM

تا زنده هستي صدا آزارت مي دهد
خوشا درختان
كه گوش ندارند

Posted by: مریم at November 29, 2008 11:27 AM

سلام آقای‌معروفی گرامی
با احترام فراوان شما را به ديدن بلاگم دعوت می كنم .
http://www.mitra-art.blogspot.com/

Posted by: mitra at November 28, 2008 6:38 PM

سلام استاد معروفی عزیز
نمی دانم باید تا آنجا رفت؟ همان جایی که صدای سگ ها کمرنگ می شود...
لابد دنیا را حکمتی این چنین است که گروهی را پر هیاهو و صدایی سگ گونه است، و ما بقی رو تمنای خامشی و سکوت کویر!

Posted by: مسعود at November 28, 2008 5:01 PM

استاد
بنده موفق به پيدا كردن مطلبي كه شما فرموديد نشدم.
ميتوانيد آدرس آن را به من بدهيد؟
با تشكر
--------------------------------
تهران، خيابان ولی عصر، دانشگاه هنر، کتابخانه

Posted by: ستار at November 28, 2008 3:25 PM

سلام آقای معروفی
چه داستان عجیبی بود. مخصوصا با حال و هوایی که من الان دارم. خط اولش رو سه بار خوندم و بعد آسمون کویر منو ترسوند. یعنی تو کویر شب خدا منو نمی بینه ترسناکه می ترسم.
و بعد صدای سگ خوشحالم که اونجا یکی اونجا یکی بود که داشتید باهاش حرف می زدید.
من دوست دارم هیچ وقت اطراف مرز نباشم چه دور چه نزدیک...

(نمی خواستم بگم ولی باز هم می گم، اگه شعرمو بخونید و نظرتون رو بهم بگید خیلی ممنون می شم.)

Posted by: حدیث جمالی at November 28, 2008 2:25 PM

"سگي‌ دنبال‌مان‌ كرده‌ که ما را از خاك‌ پدري‌ بيرون‌ كند ......."
in sag alan donbale hame karde aghaye maroufi faghat dige kasi tavan o nafase farar nadare.hame teke o pare mishan
sabz bashin

Posted by: sepideh at November 28, 2008 1:51 PM

مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند
.
عموهایم را می گویم...

Posted by: hiva at November 28, 2008 11:29 AM

با سلام حضور محترم استاد ارجمند:
بنده ستار حیدریه نویسنده وبلاگ «سنگسر سرزمین دلاوران» هستم و چند سالی است که به کار وبلاگ نویسی در جهت ترویج و بازگردانی فرهنگ و اصالت از دست رفته سنگسری تلاش میکنم.
حال از شما سوالی داشتم:
الگوریتم های فکری که از عقاید آقا زیارتی به قلب عده ای از سنگسریان نفوذ پیدا کرده " سد محکمی از غبار فکری را در دل بعضی از این مردم ایجاد کرده و مانع بسیار محکمی در برابر آزاد اندیشی بین آنان ایجاد کرده است.
بنده حقیر به عنوان یک سنگسری به تلاش های زیادی جهت بر طرف کردن این بیماری نموده ام ولی افاقه نکرد.
از شما تقاضا دارم اگر راهنمائی در این مورد میتوانید به من بکنید مرا بی نصیب نگذارید.
با تشکر:
ستار حیدریه (خواهر زاده آق علی متحدین)
:)
---------------------------------------
ستار عزيزم
برخی او را مقدس می پندارند، و کاری نمی توانی کرد. ولشان کن.
تو بهتر است اين باورها و رسم ها افسانه ها و فرهنگ مردم سنگسر را هرچه بيشتر ثبت و ضبط کنی.
و گاه لازم است اين چيزها منتشر شوند.
در دانشگاه هنر يک پايان نامه در باره مسکن و پوشاک در عشاير سنگسر هست که در سالهای دانشجويی برای فرد ديگری آن را نوشته ام. برای ز. جهان پرور، لطفا آن را بگير و از آن کپی کن.
ممنونم

Posted by: ستار at November 28, 2008 9:33 AM

چند تپه ي ديگر برويم مرز است؟ فكرش را كرده اي؟ وقتي كه سراسر ديدت مرز شد, وقتي كه سگها صداشان محو رفت نرم نرم, وقتي كه من باشم, وقتي كه تو باشي, كجايش برويم؟ اين سو؟ آن سو؟ نمي دانم. فقط دلم انگار تنگ رفته ست, دلم انگار تمام آدم ها و خاطره هاشان را كه گم رفتند, تنگ رفته ست. چه فرقي دارد حالا, اين سو. يا آن ...

Posted by: Arya at November 27, 2008 10:05 PM

کویر تشنه باران است
((حمید))
تشنه خوبی
به من محبت کن!
که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار بیابان
بنفشه می روئید
و بوی پونه وحشی به دشت بر می خواست
چرا هراس
چرا شک ؟
بیا
که من
بی تو
درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارش باران نوبهارم نیست.

((حمید مصدق))
امروز 7 آذر سالروز خاموشی حمید مصدق خالق عاشقانه های ناب است .*

Posted by: faryadaram at November 27, 2008 9:11 PM

باسلام
مي خواستم در مورد مفهوم (بي نهايت) در علوم (رياضي ،فيزيك،فلسفه ،عرفان ، .....)تحقيق كنم اياممكن است منابع يا سايتي دراين مورد معرفي كني يا راهنماييم كنيد ممنون و متشكر

Posted by: اكبر at November 27, 2008 7:49 PM

سلام
داستان بسیار زیبایی بود .
چقدر این مرز آزار دهنده میشود با اینکه بیش از چند بار در داستان از آن نامی برده نمی شود.
و سگ ها تمام شخصیت های هار !
داستان با جمله زیبایی شروع شد.

Posted by: مینا درعلی at November 27, 2008 2:47 PM

سلام چه خوبه که ميشه با شما حرف زد و انتظار داشت که شما هم روزي پاسخ خواهي داد . تقريبا نويسنده ام و تقريبا محروم از حقوق اجتماعي .
وبلاگي دارم به نام آب و آتش موفق باشيد

Posted by: نوشينه at November 27, 2008 8:00 AM

استاد سلام
ممنونم که برایم نوشتید.

بیان اون چیزی که تا عمق قلب را می سوزاند برایم مشکل تر از آنچیزیست که می شود بعد از ساعتها سیگار کشیدن پشت پنجره تجسم کرد ... از پشت این دیوار بلند انترنت تنها می شود حس ها را کشت و بعد رنگ کلمه به آنها زد و اینجا نوشت .
شاید من اصلا نویسنده نیستم! نوشته ای که دیشب نوشتم حاصل چهار، پنج ساعت سکوت و بی قراری است. وقتی با او آشنا شدم هنوز آنگونه می اندیشیدم که هر انسانی باید شیطنت های خود را همیشه حفظ کند! مثلا یک هنرپیشه باید مشروب بخورد، باید مهمانی های آنچنانی برود و یا یک نقاش و یا یک آهنگ ساز باید با زنان مختلف هم بستر شود تا حس عشق و هوس را بارها به تصویر بکشد و بنوازد. اما بعد از گذشت چندروز از آشنایی با او فهمیدم یک بازیگر، یک نقاش، یک آهنگ ساز هرچه می کند شاید گاهی قابل توجیه باشد اما یک نویسنده و یا یک شاعر نمی تواند اینگونه باشد! نباید اینگونه باشد!
استاد او حال خوبی ندارد! دلواپس اش هستم! چه آشنا آمد و چه غریب می خواهد خود را از زنجیر دنیا رها کند!.. استاد دعایش کنید. من و او محتاج دعایی هستیم که از دلی چون دل شما تر شود .. دلی که حرمت آشنایی را می داند، دلی که حرمت دعا را می داند، دلی که حرمت کاغذ و قلم و شعر را می داند.
استاد الان که می نویسم چشمانم از اشک خیس است و تنها در دل ذکر " به حق بسم الله" می گویم . زیرا که او به این ذکر ایمان عجیبی دارد..
من را ببخشید که دلتنگی ها و دلواپسی هایم را برای شما آوردم ..
خیلی تنهام .

Posted by: سید محمد مرکبیان at November 27, 2008 6:16 AM

خدا انگار چیزی یادش نمی ماند.....شما یادتان می ماند؟ آقای معروفی

Posted by: kamyar at November 26, 2008 11:50 PM

استاد این بار هم سر بزن .. لطفا

Posted by: سید محمد مرکبیان at November 26, 2008 11:03 PM

تا خدا نبیند...........
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست.............

Posted by: مریم اسحاقی at November 26, 2008 10:12 PM

مرز آنچیزی است که تو آفریدی

Posted by: فاضل at November 26, 2008 9:31 PM

http://www.akhbar-rooz.com/printfriendly.jsp?essayId=18205

Posted by: at November 26, 2008 9:30 PM

man emailetoono mikhastam ye cm gozashtam nemidoonam chi shod bavarkonin rajebe ketab bahaatoon kar daram khahesh mikonam emailetoono bedin behem man harchi be pesar khaharetoon esrr kardam gof nemisheo any wayo in harfa age mishe cm va emailamo kasi nabine.
---------------------------------
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by: ghazaal at November 26, 2008 6:44 PM

بقول هادی خرسندی همه جای ایران سگ بسته اند.

Posted by: sia at November 26, 2008 6:26 PM

مرزها شبيه قوانينند. اگر به جاي مرز و آموزش قانون فقط كمي وجدان داشتيم زندگي خيلي آسان تر بود.
آقاي معروفي. اگر بگويم بي تاب كتاب جديدتان-ذوب شده- هستم و بي تاب خبري از تماما مخصوص دروغ نگفته ام. اين نوشته هاي كوتاه را كه مي خوانم دلم مي خواهد تمام نشود و بشود همان رماني كه مي شود يك شب را با او به صبح رساند و بشود حسينا و بشود آيدين و مدتها با او زندگي كرد.
راستي مدتهاست ديگر اينجا شعر نمي نويسيد. من هنوز با پرينت اشعار قديمي شما سرگرمم.
- چه بايد كرد؟
-تحمل و سكوت
-آدم وقتي كسي را دوست داشته باشد خيلي تنهاست

Posted by: مریم at November 26, 2008 10:12 AM

سلام
کامنت گذاشتن برای شما چقدر سخت است
آدم دستش می لرزد
خیلی قشنگ بود
نمی دانم چرا با خواندنش لرز کردم

Posted by: هومن at November 26, 2008 9:28 AM

درود بر استاد بزرگوار. اگر مايليد بدانيد قطعنامه دان چيست و كجاست قدم بر چشم بگذاريد.

Posted by: اميد طاهري at November 26, 2008 7:08 AM

از متن فيلم ( ابديت و يك روز ) آنجلو پولوس
روايت يك كودك از مرز آلباني
...............................
گروه هاي مسلح تمام شب به خانه هاي مردم هجوم مي بردند..تيراندازي مي كردند..بچه ها گريه مي كردند..دهكده خراب شده بود..
بايد از همين جا رد مي شديم..سليم مي دونست ، چون قبلا هم اين راه رو رفته بود..بزرگترا راه مي افتادن و ما هم دنبالشون..كيسه هاي پلاستيكي رو به درخت ها گره مي زدن..اگه بلد نباشي گم ميشي و مي موني زير برفها..
از يك كيسه به كيسه اي ديگر...مي رسي به يك جاي بزرگ بدون درخت..
سليم شروع مي كرد به داد زدن .چون من راه رو بلد نبودم .
مي گفت : اونجا بمب پنهان كردن احمق..بشين !
نشستم . يك سنگ بزرگ برداشت.انداختش روبرو و قبل از اينكه بيفته رو برف ها قوز كرد و نشست .اتفاقي نيفتاد .پس بلند شديم و رفتيم تا سنگ .يك سنگ ديگر برداشت و پرت كرد .ترسيده بودم...سرد بود.
ما رفتيم...سنگ مي انداختيم و مي رفتيم..
اون دورها نوري ديده مي شد..
..................................
مرز مرز مرز ..
مهيب ترين كلمه اي است كه مي تواني بر آن انگشت بگذاري و ما را در روايت بي مانند خود از آن شريك كني ..
اين صداها تداعي يك تن تكه پاره است بر سيمهاي خاردار .

Posted by: سعيد دارائي at November 25, 2008 11:42 PM

آفرينندگان همه سخت اند

Posted by: masoud at November 25, 2008 9:02 PM

درنده ترین سگها هم روزی رام میشوند.
همچنان که رام فرعون شده آند.
راز برچیدن مرزها همان راز رام کردن سگهاست.
من که اول از سگ درون آغاز میکنم.
تا مهربان شوم و یگانه با جهانی که حق دگراندیشی و حیات دارد.
باید برگردم و پل های پشت سر را یکی یکی بازسازی کنم.
هنوز وقت هست...

Posted by: ماهگون at November 25, 2008 9:02 PM

چند بار خوندمش ....

Posted by: Zavie at November 25, 2008 8:44 PM

براي آن خاطره تمام تلخ تصوير بي نهايت كاملي است.

Posted by: سمیه at November 25, 2008 7:54 PM

استاد چه خوب که باز به روز هستید
این نوشته مربوط به رمانی از شماست ؟

ممنون از جوابتون . حتما دايی جان ناپلئون را با دقت می خوانم .

Posted by: سید محمد مرکبیان at November 25, 2008 3:20 PM
Post a comment









Remember personal info?