از كافه پيانو خوشم نيومد .. دوست دارم نظر يك نويسنده رو دربارش بدونم ..
راستش هيچ فكر نميكردم كسي ازش خوشش بياد ( منظورم از بين ادبيات دوست هاست) اما ميبينم كه به چاپ چندم وچندينم هم رسيده.
شخصيت پردازي هاي سطحي اروتيسم خام و نه چسب دور بودن كار از بيان داستاني در عين اينكه فرم گرا هم نيست و.. همه چيزاييه كه كار رو يه چيزي بين رمان "بد" و رمان " خوب " قرار ميده .. اما ديد اوليه خواننده اينه كه رمان "خوبي"ه و نتيجه اش اين ميشه كه رمان خوب رو زير سوال ميبره .. نميدونم تونستم منظورمو برسونم يا نه ..
به هر حال خوشحال ميشم نظرتونو راجع بهش بخونم ..
اقای معروفی عزیز سلام ؛ اقای حمید ال یوسف که اسم ایشان در قسمت نظرات امده روز سه شنبه شب دهم دیماه 87 جان را به جان افرین تقدیم کرد و به رحمت ایزدی پیوست !! ( اطلات بیشتر را از سایت های خبری استان بوشهر نظیر نسیم جنوب ، مند نیوز و .... بگیری.
-----------------------------------
همان آل يوسف داستان نويس؟
چرا هوشنگ جان؟
درود
با یک شعر به روز هستم
با احترام
http://www.jazma.org/
سلام ...رسما قید می کنم به روزم ...ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at October 30, 2008 9:08 PMو عاشقان همه هملت شده اند
شعری از سعید دارائی
با احترام
سلام آقاي معروفي ...الان آنقدر هيجان زده ام كه احتمالا چرند مينويسم ، اما مهم نیست. مهم اینست که الان من اینجا هستم و شما آنطرف و خیلی خیلی احتمالش زیاد است که این نوشته را بخوانید. من عباس معروفی را از سمفونی مردگان شناختم . برای من سمفونی مردگان فقط یک رمان نبود که یکبار یا دوبار بخوانی و بگذاری توی رف کتابخانه خاک بخورد ، سمفونی مردگان برای من دفتر خاطراتی بود که همراه با آیدین و آیدایش پیر شدم ، جنون گرفتم و ..سوختم. نمیدانم این تاثیر تخیلات من بود بر سیر داستان یا اثر داستان بر سیر خیال من، اما برای من عباس معروفی یک نویسندۀ معمولی نبود. نویسنده ای بود که ضرباهنگ روزهای بعد مرا مینوشت. نوشته بود یعنی و من آنها را پیش خوانی میکردم . خیلی خوشحالم که این وبلاگ را پیدا کردم . از این به بعد سکوت خواهم کردو خواننده خواهم بود.با اجازۀ شما لینکتان کردم. بهروز باشید.
Posted by: نازنین at October 29, 2008 5:16 PMآقاي معروفي عزيز چطور مي تونم برنامه هاي آموزش نويسنگي كه توي سايتتون هست را بخوانم؟! چون همشون فيلتره متاسفانه.....
---------------------------------------
الاهه عزيز
يکی هم در بلاگفا هست.
سمت راست وبلاگ من آدرسش را می بينيد.
يکی هم حميدرضا سليمانی ايجاد کرده.
شاد باشید
اگر به نقاشی هم علاقمند هستید سری به وبلاگ من بزنید.[گل]
Posted by: rana at October 29, 2008 12:34 PMمنتظر حضورتان هستم
Posted by: zahra zarei at October 28, 2008 11:40 AMاز نقد شما خوشحال مي شوم
Posted by: zahra zarei at October 28, 2008 11:36 AMسلام آقاي معروفي. سلام. مدتي بود اينجا نيامده بودم. اما مي دانيد كه چقدر دوستتان دارم. امروز ديدم نوشتيد رمان ديگري آماده چاپ است. هيجان زده شدم. دلم مي خواهد بخوانمش. خيلي دلم مي خواهد. مي خواهم همه خستيگيم را در يك هتل كوچك خلوت در جايي دور با كتابي دوست داشتني از شما به در كنم. دلم مي خواهد بخوانم و گريه كنم. دلتنگم.
Posted by: مريم at October 28, 2008 8:50 AMآقاي معروفي
داستاني به نام " وطن مرغان دريايي" به دستتان رسيده است؟
قلم مو در شراب زدید و نقشی کشیدید، قلم در شراب زدید و نوشتید... سازتان را بی صدا بر کاغذ لغزاندید.راستی را، مگر چند ساله بود آن شراب که مستیش چنین کشدار بود و زیبا و گرمایش چنین آرام و دلچسب...عشق را و نگاه را چه بی پروا عریان کردید. چه دیر آشنا بود همه آن دل گویه ها... بردید ما را به بیدار خواب یک لحظه عشق در درازنای زندگی.
چه گیرا بود سوزن قلم تان که چنین دوخت دخترک را به قلمدان و چنین ما را دوخت به آسمان و ستاره و عشق...
سلام استاد.
ببخشيدا! فكر كنم قرار بود جواب سوالمو بدين اگه فضولي نباشه البته. اگه جواب نمي دين خواهشاَ تاييد نكنين.
1 - تا اون جا که من خبر دارم سمفونی اوورتور نداره ولی سمفونی شما داره. چرا؟
البته شاید این هم از عجایب کارهای بتهوون باشه. آخه اون مرحوم با همه ی آهنگ سازهای دیگه فرق می کرد.
2 - آیا شما فرم سمفونی مردگان رو کاملاً مطابق فرم سمفونی نوشتین؟
تا بعد، يا حق.
-----------------------
دانيال عزيزم
همه ی اين ها رو قبلاً ها و بارها گفته ام.
سلام: اميدوارم خوب باشين. مي دونم سرتون شلوغه و خيلي هم انتظاري ندارم ازتون جواب بگيرم... يه جورايي رها كردن تير در تاريكي. حدود هفت هشت ساله مي نويسم و هيچ راهنماي درست و حسابي هم ندارم... فقط عاشق نوشتنم! لطف مي كنيد با فرمودن نظرتون را هنماي من باشين... تا حداقل خودمو ارزيابي درستي كرده باشم... دنبال تعريف و اين حرفا نيستم... هر چيزي هم كه بفرمايين بهم بر نمي خوره... حتي اگر به قيمت دور ريختن تمام نوشته هام تموم بشه... ممنون! دو آدرس وبلاگ هست كدوم داستان كوتاه كه تازه شروع كردم... كاكوتي كه روز نوشته... فقط مي تونم خواهش كنم كامنت خصوصي بمونه... باز هم ممنونم! http://kakuti.blogfa.com
Posted by: at October 24, 2008 11:21 PMسلام آقای معروفی. خوشحالم که می توانم با نویسنده ی محبوبم ارتباط برقرار کنم...گویی در کتابهایتان، در سال بلوا زیسته ام . بوی حسینا را انگار در خواب دیده ام و سمفونی مردگان را بارها و بارها نوشیده ام. عادت دارم کتاب هایی که دوست دارم سرشان بکشم...آقای معروفی، من گاهی می نویسم. یا خط خطی هایی به روی کاغذ می آورم.گاهی خودشان می آیند دست بهشان نمی برم.همان ریتمی است که می آید.گاهی، سالی، هر روز لحظه هایم را شکار می کنم . بی رنگ و با رنگ می نویسم. واژه ای نوشته ای، متنی خودش می آید. گاه در تاکسی نشسته ای در لحظات خواب و بیداری ...گاه چنان با سرعت که قلم به آنها نمی رسد...همیشه در دست نوشته هایم زمان گذشته و حال درهم می شود. گاهی دوسال سه سال هیچ چیزی نمی نویسم فقط می خوانم...به نظر شما شرکت در کلاس ها یا آموزش وقرارگرفتن در یک اسلوب خاص این ریتم را تصنعی نمی کند؟ اگر اشکالی ندارد من به سایت شما لینک داده ام. سپاس.
خسته نباشيد آقاي معروفي.
برايتان اي ميلي فرستادم.با عنوان: يك داستان(yek dastan)
ممنونم
ببخشید می گویم اولش که ببخشید.
اما شما ها که بزرگان داستان نویسی هستید - خود شما را نمی گویم فقط شما و مانند شما بزرگان - نباید کمش یک وب سایت یا ای میل یا حتی آدرس پستی یا نمی دانم امکانی برای یک جوان کوچولو داخل ایران فرهم کنید که داستانش را یکی دو نفر آدم درست بخوانند، نظری بدهند، یا نمی دانم - من که خودم اینکاره نیستم که بدانم - و بگویند بیا بنشین یا برو بمیر؟
همان طور که گفتم من خودم نوشتن بلد نیستم اما هر چه گشتم برای یکی از دوستانم که یک راهی برایش پیدا کنم نشد.
پس شما ها برای چه هستید؟ چه دارید می کنید؟ برای این ها به چه درد می خورید؟
ببخشيد مي گويم آخرش كه باز هم ببخشيد. عصباني بودم يك چيزي گفتم.
----------------------------------
آرمين جان
اميدوارم هميشه بتوانی برای ادبيات عصبانی بشوی. و از حقوقش بهره بگيری، ولی طلبکار بودن کار قشنگی نيست.
اگر بدانی که من برای گشودن باب مراوده با هوشنگ گلشيری و شاملو و سيمين دانشور و ديگران چه مسيری طی کردم، هرگز با من و يا امثال من اينجوری حرف نمی زدی.
يا وارد ادبيات، به خصوص ادبيات داستانی نشو، و يا اگر پا به اين ميدان می گذاری بدان و آگاه باش که راهی سخت و جانفرسا در پيش داری.
موفق باشی
عباس معروفی
با نگاهت دوختن مرا آنم آرزوست!!
سلام
به وبلاگ برقرار شده برای دکتر غلامرضا کافی سر بزنید،با ترانک های جدید...حتما!
http://tamat.blogsky.com
سلام آقاي معروفي عزيز
چند شب پيش خوابي ديدم.در جاي شلوغي , انگار سالون سينما بود و ايران...شما با ظاهر يك آدم ديگه! اما من مي دونستم خودتون هستيد در بالكوني آنجا نشسته و مضطرب بوديدو من مي خواستم كمك كنم.....
راست گفتيد كه برگشتن از رفتن سخت تره!
دلتون شاد باشه
نسيم موسوي(در برلين ملاقات داشتيم)
سلام
من هر کاری کردم نتوانستم صفحات مربوط به آموزش داستان نویسی شمارا باز کنم. چگونه می توانم فایلهای صوتی یا متن آنها را دریافت کنم؟
با تشکر
درود.نقدي بر روي " سمفوني مردگان" در اين وبلاگ آمده كه آن را تقليدي از "خشم و هياهو" فاكنر دانسته. بد نيست يه نگاهي بياندازيد:
http://hayatidaryoosh.blogfa.com
با «پاسخ شهريار به سايهي فوت نيما» به روزم.
Posted by: آشنا at October 21, 2008 9:16 AMسلام يقينا خواندن ونظر شما قابل احترام خواهد بود........ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at October 21, 2008 4:47 AMاستاد دیگه دارم دیوونه می شم. آخه چرا از درس های جدید داستان نویسی خبری نمی شه؟ کُشتی ما رو آخه.
بعدشم، چرا یه پست جدید نمی ذارین آخه؟ دلم واستون خیلی تنگ شده... اون قدر که مجبور شدم دوباره سمفونی مردگان رو بخونم.
راستی... راستی... دو تا سوال استاد. تا اون جا که من خبر دارم سمفونی اوورتور نداره ولی سمفونی شما داره. چرا؟
البته شاید این هم از عجایب کارهای بتهوون باشه. آخه اون مرحوم با همه ی آهنگ سازهای دیگه فرق می کرد.
سوال دیگه اینکه آیا شما فرم سمفونی مردگان رو کاملاً مطابق فرم سمفونی نوشتین؟ اگه فضولی نیست، دوست دارم بدونم.
یه چیز دیگه. خواهشاً مثل قبلاً نشه. یعنی دفعه های قبل که تو فرم نظرخواهی سوالی می پرسیدم شما اصلاً جواب نمی دادین فقط نظر من رو نمایش می دادین. خواهشاً جواب بدین چون خیلی دوست دارم بدونم.
ممنون.
سمفوني مردگان رو براي بار دوم خوندم(تو اردبيل)
اين بار دلم براي اورهان سوخت
خيلي سوخت
منتظرم هر روز
نمی نویسید؟ ..
استاد عزيزم
نامه ي شما را به مسيح بابت كتابش در سايتش خواندم.نميدانم اينهمه احساس چگونه تاب مي آورند و از قلمتان روانه ميشوند. ولي هر چه هست آنگونه بر دل مي نشيند كه دست هيچ صاحب زر و زور و تزويري توان حركت دادنش را ندارد. آنور دنيا كه هيچ , دركره اي ديگر هم رحل اقامت بريد نوشته هايتان را از جان و دل ميزبان ميشويم.
با سلام
دعوتيد به خواندن اين دو مطلب:
1.نامه اي به حبيب احمد زاده
2.شباهت انصار حزب الله و نابينايان آمريكا
سلام
مي خواست بگه كه خيلي به شما ارادتمنده
مي خواست بگه كه مي نويسه و اينكارو خيلي دوست داره .دنيا رو يه جورايي مي بينه آدما رو چيزهارو . . .يه بار يكي از داستاناشو آورده بود كه شما بخونيد . روش نشد سرشو انداخت پايين و مسير رفت رو برگشت. ولي من هميشه بي رحم بودم بر خلاف اون كه از همه فرار مي كنه هميشه اين من بودم كه توي مدرسه به دادش مي رسيدم . آخه من زورم خيلي زياده . . . آخ ديدي داشتم مثل اون مي شدم . من داستان اونو براتون ميل مي كنم اگه دوست داشتيد بخونيد و كمكش كنيد اصلا دعواش كنيداون عاشق تنبيه شدنه . ! چند روزه كه كنار پنجره ي پاييز نشسته و داره خيابون و ديد مي زنه!حالم از خيابون و كلاغ هاش به هم مي خوره !
ali_mory60@yahoo.com
بولتن دانشجویان و دانشآموختگان فلسفه ایران
Iranian Students of Philosophy
http://www.isphilosophy.com
پروندهی ماه با موضوع "خودکشی" منتشر شد
Posted by: isphilosophy at October 18, 2008 8:48 AMhttp://sites.google.com/site/hamidrezasolaimani1/ayn-sw-w-an-swy-mtn/radiozamaneh-maroufi-1-53.pdf?attredirects=0
اين لينك را ديده اييد؟ 53 قسمت از اين سو و آن سوي متن را در قالب فايل پي دي اف در آورده اند.
سلام عمو جان
نمي دونم چرا بهت مي ياد كه صدات بزنم عمو بازم ويرگول رو پيدا نمي كنم خلاصه آمدم بگم و برم
آب ام كم نبود
نان ام كم نبود
تو كم بودي و اين گار هيچ چيز نبود.
سلام استاد معروفی بزرگ
بسیار لذت بردم
از نشریه همراوی تخصصی داستان هم بازدید کنید
دلم تنگ شده براي كابين شماره 8 و تمام نگاه هاي خسته پيرمردي كه آرام شماره مي گرفت...
دلت بهاري
Posted by: بهار هاشمی at October 16, 2008 4:19 PMآقای معروفی بسیار بسیار عزیز از نوشته های مفیدتون ممنونم . می دانم که پر مشغله هستید ولی اگر امکلان دارد لطف کنید و نظری در باره داستانک های منبدهید .
ارادتمند : نسترن نسرین دوست
http://bisaroseda.persianblog.ir
اي روزگار نقش و نگاران
هرچه بود خواب بود خيال بود
اي دل خفته
اي خواب شيرين
آخرين برگ سبزم را تقديم كردم به مادرم پاييز
اكنون عرياني ام را در جامه ي باد مي پيچم
سلام . استاد امكانش هست مطالب راديو زمانه را اينجا هم بذاريد ؟
سايت راديو زمانه در ايران فيلتر است
سلام. مرسي. به نظر من منظور شما بيشتر اين بود كه زبان آلماني سخت است و يك نويسندهي غير آلماني نمي تواند به آن مسلط شود. اما من از سوالم چيز ديگري را مي خواستم دنبال كنم. اينكه آيا يك نويسنده ميتواند با همان كيفيت به زبان ديگري هم بنويسد. مثلا انگليسي.
مي بينيد؟ شما فقط بار و بنهتان را جمع كرديد و رفتيد آلمان. ريشه هايتان هنوز هم اينجاست. ولي من مي خواهم اين ريشهها را هم از زمين بكنم. بيريشه بودن بهتر است. تا اينكه ريشهي آدم توي اين كويرهای خشك و نمك زده باشد.
البته شما مطمئنا فكر ميكنيد كه من اشتباه ميكنم. شايد.
سلام آقای معروفی عزیز.
به وبلاگتون لینک دادم...شما هم لینک بدین...اگر دوست دارین.
من يك سوال هم دارم. شما يك نويسنده ي فارسي زبانيد. نمي دانم الآن چه قدر آلماني ياد گرفته ايد. ولي اگر تقريبا به اين زبان مسلط شويد مي توانيد داستان آلماني هم بنويسيد؟ با همان كيفيت نثر فارسيتان. و اصلا آيا مي شود يك نويسنده ي بومي از ايران برود توي آلمان و تبديل شود به يك نويسنده ي آلماني زبان ايراني تبار؟؟؟
------------------------------------
نه عزيزم، با سی سال زندگی در آلمان در حد يک آدم آلمانی نمی شود به زبان آلمانی مسلط شد.
من البته دوازده سال است که در اينجا زندگی می کنم، و تا کنون به زبان آلمانی داستان ننوشته ام.
عباس معروفی
كامپيوتر نو مبارك. :)
سلام آقای معروفی
خيلی دلم می خواد سری به وبلاگ من بزنيد . http://parastok.blogfa.com/
"دوست مي دارم آن را كه خويشتن بر باد ده است و نه اهل سپاس خواستن است و نه اهل سپاس گزاردن زيرا كه همواره بخشنده است و به دور از پاييدن خويش"
سلام جووني هاي پدر:
از اين كه اين قدر به من و سيروس(همسرم) لطف داشتيد و قبول كرديد نوشته هاش و نقد كنيد ممنونم زماني كه نوشته شما رو خوندم فقط اين جمله در ذهنم نقش بست"همواره بخشنده است و به دور از پاييدن خويش"
فقط يه مشكلي كه هست اينه كه من اي ميل شما رو ندارم اگه ممكنه برام بنويسيد يا به آدرسم اي ميل كنيد...............
باز هم بي نهايت ممنونم....اميد وارم يه روزي ببينمتون.............
سولماز
abbasmaroufi@gmx.de
اين كامنت را به كمك فيلتر شكن روي سايت راديو زمانه هم گذاشتم اما متوجه نشدم رسيد يا نه.به همين خاطر اين جا هم كپي ش مي كنم:
1-این نوشته ی با ارزش شما را چندین و چند بار خواندم.جناب محمود داودی نفهمیدند چه درس گرانبهایی را به ما دادید و اصلا سوال من درباره ی انواع نثر ها بود و نه درستی و غلطی ترجمه ها...
2-فصل های مختلف خشم و هیاهو لحن های نسبتا متفاوتی دارند.این از قدرت های نثر فاکنر است.اوج تسلط یک نویسنده انجاییست که مفاهیم با تغییر فرم عوض می شوند.فرم روایت در فصل اول این کتاب با باقی فصل ها متفاوت است تا ما بفهمیم زمان در گذر صافی ذهن اشکال چندگانه ایی به خود می گیرد.
3-چگونه می توان لحن مستخدمی که ادای اشراف زاده ها را در می اورد اموخت؟می گویند احمد شاملو هنگام ترجمه ی دن آرام ساعت ها با قصاب ها.منشی های دادگاه و ... می نشسته و حرف می زده و به حرف هایشان گوش می داده تا بتواند ترجمه ایی متفاوت ارائه کند.
راه چیست؟باید صدای ادم ها را ضبط کرد و ان ها را بار ها گوش داد؟ یا باید چون بیهقی یکدست و مثل حرف زدن خویش نوشت؟
4-لحن و روایت که مشخص شد استفاده از کلمه اهمیت ویژه ایی میابد.ایا تنها راهش تمرین و نوشتن است؟ یا خواندن کتاب های نویسنده های بزرگ؟
ممنون اقای معروفی
--------------------------------------
اميد عزيزم
برای شما در همان زمانه باز حرف خواهم زد.
و ممنونم
اين كامنت را به كمك فيلتر شكن روي سايت راديو زمانه هم گذاشتم اما متوجه نشدم رسيد يا نه.به همين خاطر اين جا هم كپي ش مي كنم:
1-این نوشته ی با ارزش شما را چندین و چند بار خواندم.جناب محمود داودی نفهمیدند چه درس گرانبهایی را به ما دادید و اصلا سوال من درباره ی انواع نثر ها بود و نه درستی و غلطی ترجمه ها...
2-فصل های مختلف خشم و هیاهو لحن های نسبتا متفاوتی دارند.این از قدرت های نثر فاکنر است.اوج تسلط یک نویسنده انجاییست که مفاهیم با تغییر فرم عوض می شوند.فرم روایت در فصل اول این کتاب با باقی فصل ها متفاوت است تا ما بفهمیم زمان در گذر صافی ذهن اشکال چندگانه ایی به خود می گیرد.
3-چگونه می توان لحن مستخدمی که ادای اشراف زاده ها را در می اورد اموخت؟می گویند احمد شاملو هنگام ترجمه ی دن آرام ساعت ها با قصاب ها.منشی های دادگاه و ... می نشسته و حرف می زده و به حرف هایشان گوش می داده تا بتواند ترجمه ایی متفاوت ارائه کند.
راه چیست؟باید صدای ادم ها را ضبط کرد و ان ها را بار ها گوش داد؟ یا باید چون بیهقی یکدست و مثل حرف زدن خویش نوشت؟
4-لحن و روایت که مشخص شد استفاده از کلمه اهمیت ویژه ایی میابد.ایا تنها راهش تمرین و نوشتن است؟ یا خواندن کتاب های نویسنده های بزرگ؟
ممنون اقای معروفی
در ستايش رنج شاعري بروز شد
با ترجمه ی دو شعر از قباد جلی زاده شاعر بزرگ کوردستان.
1 - پستان های تفنگ - با ترجمه ی کامیل نجاری.
2 - پیش از آنکه گل برود به جنگ - با ترجمه ی سعید دارائی.
سلام دوست عزیز
چند وقتی بود سر نزده بودم و دلم خیلی تنگ بود. خوشحالم که دوباره اینجا هستم. راستی، نگفتید، درس های داستان نویسی ادامه داره؟ ما هنوز منتظریم ها!
درباره ی داستانم چند نظر داده بودید و من هم - البته جسارتاً - چند سوال دیگر هم داشتم:
چطور به داستان حال و هوای روایت بدهم، از حالت تصنعی درش بیاورم و از انقباض درش آورم؟
چون از بین دوستانم که این داستان را خوانده بودند، هیچکدامشان حداقل حرفی از تصنعی بودن داستان نزدند - البته آنها به عنوان مخاطب عام نظر دادند اما فکر می کنم تصنعی بودن داستان توی ذوق مخاطب عام هم می زند -.
باز هم تشکر می کنم از شما برای وقتی که به من اختصاص دادید.
به امید دیدار.
آقای معروفی گرامی. با درود و خسته نباشيد. ديروز نامه تان را برداشتم. سپاس. امروز ـ با آن که گمان میدادم نباشید ـ آزمايشی زنگ زدم، كسي گوشي را برنداشت. فردا ـ دوشنبه - ساعت 7 دوباره زنگ خواهم زد.
با آرزوی شادی برای شما و همه ایرانیهای آن سوی آب
و بدرود
سلام آقاي معروفي خوش حالم كه ميتوانم باشما تماس داشته باشم
Posted by: mamirbakhtiar at October 12, 2008 5:57 PMبازم سلام
راسستي من بدون اجازه لينكتون كردم
آخه نمي تونم از سايتتون بگذرم
به اميد ديدار
Posted by: سودي at October 12, 2008 3:56 PMسلام آقاي معروفي
خوب هستيد
حرف زدن با يه داستان نويس بزرگ هر چند مجازي هم باشه عاليه .
من يه داستان نويس كوچك هستم و در اول راه
دو ماه پيش سمفوني مردگانتان را خواندم
بايد بگويم محشر بود
تمامي احساسات را سعي مي كردم تجربه كنم
نگارشتان و انتخاب چند راوي عالي بود
خيلي دوست دارم در نويسندگي كمكم كنيد .
من منتظر حضور گرمتان در وبلاگم هستم
منتظرم داستانهايم را بخوانيد و نقد كنيد .
http://yashmesiah.persianblog.ir/
Posted by: سودي at October 12, 2008 3:50 PMيك دو سه
يک
آدم سر به زيري
که کاري به کار دنيا ندارد
مي رود
چنان با عجله که گويي از چيزي فرار مي کند
با همان يک دست لباس بشور و بپوش
که کهنه است اما تميز
از آخرين لبخند بر صورتش
انگار هزار سال مي گذرد
دو
دو دختري که در تاکسي کنارم نشسته بودند
از بي توجهي من به خودشان
تعجب کردند
من اما آن مار گزيده ام
که از ريسمان سياه و سپيد هم مي ترسد
سه
برادرم خداحافظي مي کند
و به راه خود مي رود
من
غمهاي دنيا بر دلم مي نشيند
پروانه من
در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است
نه یارای پرواز دارد
نه می تواند بمیرد
دانته
آقاي معروفي. بادرود. نامه دومي براي تان فرستادم. پايدارباشيد وسربلند.
Posted by: alidarvishi at October 9, 2008 12:43 PMدرود و سپاس
استاد سلام . بنده حميد آل يوسف هستم دبير سرويس ادبي نشريه ي محلي استان بوشهر بيرمي تنگستان و مسئول انجمن شعر و ارب اهرم
تنگستان
اجازه هست از مطالب آموزشي داستان نويسي شما از طريق وب استفاده كنيم اين كار چگونه ممكنه با توجه به اينكه مطالب فيلتر شده و ما علاقه مند به استفاده از اين مطالب در انجمن داستان و نشريه هستيم
منتظر نظر شما هستيم
شماره تلفن نشريه : 07725225049
شماره تلفن انجمن شعر و داستان : 07725225055
همراه : 09173701866
سه كتاب .
Posted by: سه كتاب at October 8, 2008 9:53 AMوووووووووووووووواااااااااااااااااااااااي ي ي ي ي:
خواب ميبينم؟؟؟اين يه وبلاگ مال عباس معروفي ؟؟؟؟خداي من چقدر آرزو مي كردم تا بتونم باهاتون صحبت كنم آقاي معروفي عزيز....اميد وارم روزي برسه كه از نزديك ببينمتون.....واي من هنوز تو ناباوري به سر مي برم....
ابتدا فكر كردم اين وبلاگ مال هواداران شماست اما زماني كه نظرات ديگران و خوندم شوكه شدم. راستي يادم رفت بگم من سولماز هستم و اين اين قدر آرزوي صحبت با شما رو داشتم به چند دليل بود:
1- 3سال پيش كه سمفوني مردگان رو مي خوندم با شما آشنا شدم يه چهره مهربون و درد كشيده كه پشت جلد كتاب تون چاپ شده بود و چقدر شبيه پدرم بود پدري كه هيچ چيزي ازش به خاطر ندارم, پدري كه به خاطر اعتقادش جونش و از دست داد....و من اون زمان فقط 2 سال داشتم...
يه شب در عين ناباوري ديدم كه در كانال صداي آمريكا دارن با شما مصاحبه ميكنن,و چقدر شما دلتون تنگ بود براي همه كس براي.... همه چيز.....
اوج اين ذل تنگي رو من در مجموعه "دريا روندگان جزيره آبي تر"احساس كردم...و چقدر دلم براي بابام سوخت.....كه اين قدر از قربت دلش گرفته بود....
اما از تمام اين ها بگذريم كه من چقدر شما رو دوست دارم....
همسر من(سيروس) مدت ها پيش مي نوشت(قبل از آشنايي مون)شعر هم مي گفت
اما مدت هاست كه نوشتن رو كنار گذاشته اخيرا به اصرار دوستش (هادي خورشاهيان) تصميم گرفته تمام داستان كوتاه هاش رو جمع آوري كنه تا بتونه چاپ كنه.... (كه البته من بعيد ميدونم مجوز بگيره ) اما از طرفي اون هم خيلي هوادار شماست و فكر كنم حتي به ذهنش هم خطور نكنه كه شما نظرتون و راجع به داستان هاش بگيد. خواهشي كه من از شما دارم اين هست كه: آيا اين امكان وجود داره كه من يه نسخه از اين داستان ها رو براي شما بفرستم و شما هم نظراتتون رو از هر راهي كه براتون راحت تره در مورد داستان ها بگيد تا من اين رو به عنوان هديه تولد بهش هديه بدم؟؟؟
از لطف شما واقعا ممنونم, نمي دونين همين كه تونستم اين حرف ها رو براتون بنويسم چقدر برام با ارزش بود...
دوستتون دارم سولماز
--------------------------------------
سولماز عزيزم
داستان های همسرت را برام ای ميل کن تا بخوانم، و به عنوان هديه تولدش من هم گل کوچکی تقديمش کنم.
عباس معروفی
استاد دوست داشتنی ام
خبر سخنرانی و قصه خوانی شما را در هلند خواندم باز هم افسوس خوردم بسان این روزها که کارمان شده همین.می گویند نا امیدی خوب نیست.پس باز هم به خودم تلقین می کنم امیدوار باشم روزی را که نه فقط از حضور شما که از همه ی رنگهای آشنا در این مثلا وطن بهره ببریم .
فقط براي عرض ارادت امدم
همين
http://outofreach.blogfa.com
«سری نشستهای موضوعی شعر امروز ایران» (کانون شاعران جوان و پیشرو) باحمایت جهاد دانشگاهی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران دوره دوم جلسات خود را از چهارشنبه 17/7/87 به طور رسمی آغاز خواهد کرد.
این جلسات هر هفته چهارشنبه در دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران برگزار خواهد شد. افتتاحیهی دوره دوم «سری نشستهای موضوعی شعر امروز ایران»، به بزرگداشت علی شاه مولوی اختصاص خواهد یافت. در این جلسه علی شاه مولوی سخنرانی و شعرخوانی خواهد کرد، منتقدان جوان در کنار پاری اساتید پیشکسوت دربارهی آثار او به داوری خواهند پرداخت. در پایان جلسه شاعران جوان شهرستان شهرکرد شعرخوانی ویژهای خواهند داشت. در ضمن شهریار خسروی دبیر «سری نشستهای موضوعی شعر امروز ایران» سرمقالهی جلسات را قرائت خواهد کرد.
بزرگداشت علی شاه مولوی در پردیس مرکزی دانشگاه تهران، دانشکدهی ادبیات، طبقهی چهارم، تالار کمال، در روز چهارشنبه 17/7/87 برگزار خواهد شد. به جز امکان بروز مشکلات احتمالی ورود برای عموم از درب خیابان 16 آذر دانشگاه، آزاد میباشد.
هنرمند گرامي استاد عزيزم جناب آقاي عباس معروفي از اينكه داستانهاي زيبا وجذاب شما بر پيكره هنر داستان نويسي ايران همچنان نقش مي بندند شادمانم و برا يتان آرزوي توفيق دارم شاگرد كوچك شما
Posted by: مسعود امیرجلالی at October 7, 2008 12:50 PMآقاي معروفي ارجمند، باسلام و درود. ببخشيد، انگار 12 نيم شب ديشب مهربوني كرديد و زنگ زديد، من متاسفانه تو اتاق كارم نبودم. صبح شمارهتون رو -رو نمايشگر ديدم. و زنگ نزدم كه مزاحمت نابهنگام نباشه. پس ساعت زنگزدن شما دور و بر 24 شبه. همين حدودها چشم به راه زنگ دوباره شما ميمونم. تندرست و شاد باشيد و سرفراز.
Posted by: AliDarvishi at October 7, 2008 11:17 AMسلام استاد اون دو تا مطلبو واستون ايميل كردم( مطلب مندني پور و براهني) بازم ازتون خيلي ممنونم
Posted by: سميه حسيني زاده(شباهنگ) at October 6, 2008 2:43 PMآقاي معروفي عزيز
دارم كتاب " The wind blows away our word" اثر دوريس لسينگ را مي خوانم. به نظرم مي رسد دارد سفرنامه خودش همراه نظرياتش عليه شوروي مي نويسد. تا اينجاي كتاب (صفحه 46) وارد هيج گونه روابط احساسي انساني كه به نظر من رمان را از سفر نامه ويا گزارش جدا مي كند سخني به ميان نياورده است. البته اين قضاوت عجولانه است بايد كتاب را به پايان برسانم و بعد به قضاوت بنشينم.
هفته گذشته كتاب " هزار خورشيد تابان " و قبل از آن " بادبادك باز " از آثار نويسنده افغاني خالد حسيني را خواندم. در اين دو كتاب و خاصه بادبادك باز عجيب با سرنوشت شخصيت هاي داستان پيوند خوردم و تا به پايان داستان كشيده شدم.
چگونه است كه نويشنده اي در سطح وسيعي از جهان مي تواند با خواننده اش ارتباط بر قرار كند. مثلن همينگوي در داستان پير مرد و دريا"The Old Man and the Sea " با توضيح موقعيت ماهيگيري كه مدتيست در وضعيت ناجوري قرار گرفته و نتوانسته ماهي براي گذراي زندگي اش صيد كند ارتباط اش را باخواننده بر قرار مي كند و در نبرد مرگ و زندگي سفر خود را در دريا آغاز مي كند.
يا سالينجر در داستان " The Catcher in the Rye " سرگذشت هولدن قهرمان داستانش را آنچنان زيبا تعريف مي كند كه آدمي را تا به پايان داستان با خود مي برد.
به هر حال نوشته ها يتان را دارم مي خوانم و با تجربه هاي شخصي خودم مقايسه مي كنم تا رمز بيان كردن سرگذشتي را در قالب رمان كشف كنم . احساس مي كنيم اين روز ها كمتر كسي مي خواند و يا گوش مي دهد. همه در حال حرف زدن و يا در حال نوشتن هستند.
چگونه بايد نوشت تا چشمي براي خواندن و گوشي براي شنيدن يافت. چون ماهمه دلمان مي خواهد شنيده شويم
با صميمانه ترين درود ها
فريدون
استاد شعر نمی گویید دیگر؟ دلتنگ لطافت اشعارتان هستم...
Posted by: مرمر at October 6, 2008 7:12 AMپنجره وا ميشود
پنجره بسته ميشود
پنجره وابسته ميشود
شده حكايت من با وبلاگ شما /مشتاق مطالب ناب و جديد شما
Posted by: mahsa at October 5, 2008 11:27 PMاستاد عزیزم با سلام و احترام .
متن برنامه های آموزش داستان نویسی تان را چند روزی است که می خوانم . امشب مطلب رمان عامه پسند را که می خواندم به یادم آمد که هفته نامه شهروند امروز هم پیشتر پرونده ای درباره این نوع ادبیات منتشر کرده بود .
شماره 62 یکشنبه 17 شهریور
با مهر
-----------------------------------
آقای امامی عزيزم
اين نوع گزارش ها بارها در مطبوعات آمده، من چند موردی ديده ام.
سلام جناب معروفي ...خوشحالم كه سايت شما رو يافتم . من كتاب" پيكر فرهاد" شما رو خوندم ... سبك جالب و نويي داره ...و سرنوشت و داستان زندگي زن رو در عرصه هاي مختلف تاريخي به تصوير كشيدين ! با اجازه تون لينك سايت تون رو تو وبلاگم گذاشتم .
شادو پيروز باشين . به اميد روزهايي بهتر.
دلم براي اسمارتيز بازي هاتان تنگ شده..
Posted by: سعيد دارائي at October 4, 2008 3:34 PMسلام آقاي معروفي عزيزم خوب هستيد؟ يك سوال دارم كه قبلش بايد ازتون معذرت خواهي كنم كه بيشتر موقعي كه سوالي چيزي دارم سروكله ام اينجاها پيدا ميشه. البته من زياد به شما و كلماتتون سر مي زنم ولي كمتر فرصت نوشتن پيدا مي كنم. راستش فيش برداري هام براي پايان نامه(بررسي تكنيك هاي زباني در داستانهاي گلشيري) تقريبن تمام شده اما متاسفانه درمورد مسئله ي روايت كتاب و مقاله ي تدجمه شده خيلي كم موجود هست و من هم نمي تونم منابعو به زبان اصلي بخونم. توي دو مقاله يكي آفرينگان از شهربار مندني پور و گلشيري و شگرد نو در رمان از رضا براهني به طور فهرست وار به بعضي از شگردهاي روايتي مثل روايت نقطه چيني, روايت پلكاني, روايت موازي, ردايت فاصله گذار و ... اشاره شده ولي توضيح دقيقي درباره ي اينها داده نشده. حالا مي خواستم ببينم شما منبع ترجمه شده اي سراغ داريد كه من بتونم ازش استفاده كنم و يا براتون امكان داره خودتون صحبتي در اين باره داشته باشيد؟ البته من مي تونم چيزهايي از خودم بنويسم اما چون مستند نيست نميشه نوشت. نياز به منابعي براي ارجاع دادن دارم. ممكنه شما كمكم كنيد؟ ممنون ميشم
Posted by: سميه حسيني زاده(شباهنگ) at October 4, 2008 11:14 AMبولتن دانشجویان و دانشآموختگان فلسفه ایران
Iranian Students of Philosophy
www.isphilosophy.com
سلام آقاجان
پاييز از راه رسيد و دگرباره بيدار شدم... با خاطره ي دست هات...
دلتنگ شده ام بد جور...
مگر مي شود از ياد برد؟
مي شود؟!
بيا برقصيم... لا به لاي واژه هاي رنگارنگ... رها تر از نسيم
پشت همين پنجره
منتظرم
همين جا...
سلام استاد ... اينجا جاي خوبي براي معرفي كردن خودم نيست ...فقط به اختصار بگويم كه من كتابي به شكل زيرزميني چاى كرده ام
به نام آرزوهاي شيرين يك سگ. دوست داشتم اين كتاب به دست شما مي رسيد . اگر آدرسي براي من بفرستيد ( يا به هر طريق ديگري كه خودتان صلاح مي دانيد .) با افتخار كتاب را برايتان مي فرستدم ... و اگر بر سرم منت مي گذاشتيد و كتاب را مي خوانديد و نظرتان را مي فرموديد كه ديگر ... در هر صورت من منتظر باسخ شما مي مانم . من سي سال سن دارم واين اولين كتابي است كه چاب كرده ام . دوستار شما ونوشته هايتان گرسيوز دقيقي
---------------------------------
Abbas Maroufi
Kant Str. 76
10627 Berlin - Germany
اقاي معروفي
چرا از برنامه هاي شما در راديو زمانه خبري نيست؟
ما بي صبرانه منتظريم
سلام جناب اقای معروفی رمان خواندن را از سال بلوا شروع کردم و اکنون علاقه ی زیادم به خواندن را مدیون زیبایی نوشتار شما هستم
Posted by: فرشته at October 1, 2008 1:08 AMحلول ماه شوال براي حضرت آيت الله العظمي صانعي اثبات گرديده و فردا چهارشنبه عيد سعيد فطر مي باشد
عید شما مبارک
سلام استاد
ممنون که داستانم را خواندید و نظر دادید، اما چند سوال دارم:
چطور به داستان حال و هوای روایت بدهم، از حالت تصنعی درش بیاورم و از انقباض درش آورم؟
چون از بین دوستانم که این داستان را خوانده بودند، هیچکدامشان حداقل حرفی از تصنعی بودن داستان نزدند - البته آنها به عنوان مخاطب عام نظر دادند اما فکر می کنم تصنعی بودن داستان توی ذوق مخاطب عام هم می زند -.
باز هم تشکر می کنم از شما برای وقتی که به من اختصاص دادید.
به امید دیدار.
آقاي معروفي گرامي
بادرود
اي ميل شما رسيد. سپاس. چشم به راه زنگ شما هستم.
شادباشيد
سلام دوست خوبم
... پدرم سواد نداشت /پاي عاشقانه هايش انگشت مي زد/تك انگشت پدر هميشه آبي بود/ و مي شد با آن به پرواز پرنده ها اشاره كرد...
براي خوانش كامل اين شعر به وبلاگ بنده مراجعه كنيد.
واااااااااااااااااااااااااااااي.من عاشق شدم. قاطي كردم. در جمعي بودم خانومي چند تا شعر از شما خواند. بعد من اومدم اينجا شما را پيدا كردم. حالا هم داغونم. داغون. نمي دونم عاشق شما شدم عاشق شعرهاتون شدم. عاشق شدم ديگه.
يكي بياد منو كنترل كنه....
مرسي كه هستيد.
سلام وعرض ادب.
به ارزوی سلامتی وشادکامی شما.
سلام وعرض ادب.
Posted by: d_dayabari at September 28, 2008 7:37 PMسلام جناب معروفی
خیلی خوشحالم میشم به وبلاگم سر بزنید.
به روز هستم با کوتاه نوشتی
Posted by: مجید at September 28, 2008 4:08 PMآيت الله العظمي صانعي: از نظر اسلام، انسانها در هر پست و مقامي و از هر رنگ، نژاد و مكتبي با هم برابر هستند، يعني همه انسان هستند
Posted by: moghim at September 27, 2008 11:35 PMسلام استاد
به وب لاگ من هم سر بزنيد خوشحال مي شوم از نظرات راهگشاي شما استفاده كنم
تنت عجيب بوي خاك ميده،،، مثل حسينا...
باز هم بنويس.
Posted by: الهه at September 27, 2008 10:09 PMسلام استاد
یک سوال دانشجویی
عکس العمل مان در مقابل کسانی که آثار ما را در جایی با نام خود و یا بی نام ما چاپ می کنند چگونه باید باشد ؟
آیا آصلا این اتفاق در جاده ی نویسندگی و نویسنده شدن مهم است؟
[ در پست پیشین شما ، سوال کرده بودم آیا شماره ی تماسی هست تا بشود با شخص شما صحبت کرد ؟ .. اما جواب ندادید .. ]
----------------------------------------
شما می توانيد شکايت کنيد. وکيل بگيريد و موضوع را پيگيری کنيد.
بسياری از افراد هميشه هستند که پخته خواری می کنند.
اگر دليل محکمه پسند داريد شکايت کرده و در مطبوعات موضوع را علنی کنيد.
شماره تلفن تان را هم برای من ای ميل کنيد تا تماس بگيرم.
عباس معروفی
سلام
از اینکه هنوز این خانه ی قدیمی را با دغدغه هایتان سرپا میبینم
خواندن و نوشتن ام گر می گیرد؛
و با فعل دیگری
سرشار می شود.
برقرار باشید.
Iranian Students of Philosophy
بولتن دانشجویان و دانش آموختگان فلسفه ایران
www.isphilosophy.com
Posted by: isphilosophy at September 26, 2008 6:00 PMمثل سوزن مرا به جایی در فضا دوخته بود که نمی توانستم تکان بخورم !
چه حالی می دهد این پیکر فرهاد !
به شعرهای من هم سری بزنید استاد !
آقاي معروفي عزيزم
واي كه چقدر دلم براتون تنگ شده
سلام. برای تان نامه اي فرستادم. سرفراز باشيد
Posted by: alidarvishi at September 25, 2008 7:04 PMسلام آقای معروفی .برای اولین بار وبلاگتون رو دیدم فکر کنم باید سر فرصت مفصل توش بچرخم مطالب به دردبخور زیادی توش هست که بای به دقت مطالعه کنم . خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید .یه نوشته در مورد کافه پیانو کتاب پرفروش امروز ایران دارم به همراه پاسخی از نویسنده اش آقای فرهاد جعفری و یه یاداداشت در مورد سلیقه کتابخوانهای امروز در ایران .خوشحال میشم نظرتون رو در این موارد بدونم .موفق باشید
Posted by: فرزاد حسنی at September 24, 2008 11:59 PMسلام استاد
از سري جديد درس هاي داستان نويسي تان خبري نشد، ما هنوز منتظريم.
چون گفته بوديد، داستانم را دوباره برايتان فرستادم.
به اميد ديدار.
----------------------------------
ممنونم دانيال عزيزم
http://www.khabgard.com/backwin/?id=14400704
كارگاه داستان نويسي محمد حسن شهسواري در تهران نتايج خوبي داشته.لينك بالا مربوط به پيچ و خم و موضوعات درسي و راهكار هاي بكار گرفته شده در اين كار گاه است.نظر شما چيست؟
Posted by: omid at September 24, 2008 6:36 PMسلام:
آمدم تا علاوه بر ساير اعترافاتم، اعتراف دیگري نيز پيش شما بكنم!:
آقا من خراب اين موسيقي وب شما هستم؛ چه کسی را باید ببینم؟!
(راستش برايم هميشه مقدور نيست آنلاين باشم و داستان بنويسم!!!)
-----------------------------------
سروش عزيزم
من چند با نوشته ام اين اثر يک دوئت پيانو و ويولنسل است با عنوان آينه در آينه، با اين مشخصات:
Spiegel im Spiegel,
Alina
Von: Arvo Paert.
بله، يک شاهکار است.
جناب معروفي جيغ هم به چند پيمانه سكوت و درد نياز داره كه وقتي آميخته بشه ميشه جيغ اونم از نوع بنفش ...
هميشه دلم ميخواد جيغ هام رو تا ميتونم بنفش بكشم ... چه تو گوش آدما چه تو دفتر نقاشيم !
سلام آقاي معروفي. به يك بازي دعوتتون كردم. اگه حوصله شو دارين لطفا شركت كنين.
Posted by: افشین at September 23, 2008 1:35 AMبا سلام
دومين شماره زاگرس استوري منتشر شد. منتظر قدم هاي شما هستيم.
www.zagrosstory.blogfa.com
دلم كه از ازردگي دنياي اطراف پر مي شود به كتابهايم پناهنده مي شوم عمو جان.حالا سال بلوا را بغل مي زنم و گوشه ي اتاقم سفت مي شوم.اگر اين سربازي لعنتي گذاشت كمي ارام اين سطور مي روم تا سالهاي شما و مي شوم همان بابك سابق كه نقل كلامش هيجان تعريف از سمفوني و درياروندگان بود و اوجش مي رفت تا تمجيد از خط به خط پيكر فرهاد.دوستتان دارم.همين!
-----------------------
پس تويی؟
عجب! پس بنويس لطفاً. سفت بنويس.
وقت کم است.
سلام جناب معروفی .بیوگرافیتون رو کجا میتونم بخونم کامل ؟!
هجران " سورملینا " سمفونیمردگان رو بهم معرفی کرد ... لدت بردم و خیلی دوست دارم " گردنه ی حیران " و تمام جاهایی که تو کتاب بود رو برم ببینم ...
" گردنه ی حیران " باید دیدنی باشه که " نادر ابراهیمی " هم تو یک عاشقانه ی آرام ازش نوشته ...
چه قدر تلخ بود ... یه لحظه با خودم فکر کردم حتما عباس معروفی زندگیش شبیه " آیدین " بوده ... ! نمیدونم چرا ! منو برد تا نا کجاها .... و آخرش هم مبهم تمام شد ... پر از سوالایی که تو ذهن بی جواب میمونه ... اینکه سورمه چی شد آخرش ... آیدین کجا رفت ... اما شیرین بود چون خود مخاطب میتونست آخرش رو هر جوری خواست پیش خودش تمام کنه ....
قلمتون و مهم تر " ذهن زیبا " تون رو می بوسم ...
---------------------------------------------------
آبی و قرمز ميشه بنفش.
اما نمی دونم جيغ از چی درست ميشه.
بيوگرافی من توی ويکی پديا هم هست.
درود
وقتی رهبر ایران در چندی پیش خطاب به احمدی نژاد گفتند که بروید برای پنج سال آینده برنامه ریزی وکار کنید منتقدان براشفتند که پس جایگاه انتخابات مردمی در ایران کجاست؟ حال دیروز ایت الله خامنه ای در خطبه های نماز جمعه درباره سخنان مشایی فرمودند((موضع جمهوری اسلامی و موضع دولت جمهوری اسلامی این نیست)) این درحالی است که یک روز قبل از آن احمدی نژاد گفته بود:((حرف آقای مشایی حرف دولت است )) حال سوال من این است جایگاه رییس جمهور که گویا درایران از طریق اراء مردم به قدرت می رسد چیست؟
با ما باشید در ادامه مطلب با مقاله ای به نام ماجرای به نام رییس جمهور منتخب مردم در وبلاگ پیام بهبهان
خوشحال میشوم در بحث ما شرکت نمایید و نظر خود را اعلام نمایید
بدرود
استاد آرشيو روزنوشتهاي شما را مي خواندم به مطلبي برخوردم درباره استعفاي خاتمي . هم زمان با تحصن نمایندگان دوره ششم مراسم ختم مرحوم مهندس بازرگان در حسینه ارشاد برگزار می شد . منهم شرکت کرده بودم همانجا آقای کدیور به عنوان یکی از سخنرانان بعد از آنکه با اشاره به نظرات افرادی چون آخوند خراسانی ولایت فقیه را نقد کرد و اعلام کرد که او هم همانند مهندس بازرگان و یارانش ولایت فقیه را قبول ندارند ، بحث را به جایی رساند که از خاتمی درخواست کرد استعفا بدهد . فراموش نمی کنم جمعیت حاضر چه طور فریاد می زدند خاتمی استعفا .
داستان عجیبی است امروز برخی در تلاشند تا خاتمی را نامزد این دوره از انتخابات کنند ، مگر نه این است که دولت احمدی نژاد نتیجه دولت سید محمد خاتمی است ؟
استاد عزیزم ، برای من دردناک است که امثال مهندس سحابی باشند و خاتمی فرشته نجات ما باشد . برای من دردناک است که شما یا افرادی چون رضا قاسمی مجبور به مهاجرت شوید و امثال خاتمی برای ایفای نقش فرشته نجات ملت ناز کنند .
-----------------------------------------
محمد عزيزم
من از سياست چيزی سر درنمی آورم.
اما احساسم را بلدم بنويسم.
کاش دنيا جوری بگردد که فقط بنويسم.
و... ممنون از لطف و دقتت.
عباس معروفی
سلام عباس معروفی عزیز
من هنوز همان بهت پیشینم! همان پسرکی که انگار به کشف یخ رفته بود در دهاتی که من بودم و یخ که نه دل گداخته بود این سمفونی مردگانت.هنوز هم حیرانم . حیران این صداي عجيبت كنار پیکر فرهاد.تو فرض کن که من نقش قلمدان و تو هی نقاش این دلم که مانده بر تن این سفال. من کلمه ، من عدم ، من نقش نیامده و تو عباس معروفی عزیز من ، صورتگر نقاش من و حالا خودم کلمه توی دست های خودم و چشمی که منم . مانده به دور به پاسخی به حرفی که می شنوم از تو . من به عرض به ارزیدن هم فکر می کنم از تو چه پنهان عزیز.به روزی که می بافی که یعنی من نقشی در عدم جوابی دارم از تو.حالا من تمام چشمم روبروی تو در هر کجای تو . یاد ان روز که از تو حرفی خواهد رسید برای کسی در عدم .که من باشم . . .
--------------------------------------------
عجب نثر اسليمی قشنگی! نوشته های ديگرت کجاست؟
منتظرم بنويسی که بخوانم.
حالا نوبت شماست.
عباس معروفی
سلام.
دیشب خواب عباس معروفی را دیدم. مشتی تیله ی رنگی آورده بود و از افراد حاضر نامشان را می پرسید. یکی را که از بقیه بزرگتر بود - تقریبا به اندازه ی توپ فوتبال -، جلوی همه گرفت ولی هیچکس نتوانست نام درستش را بگوید. یکی می گفت سه پر، یکی می گفت هفت پر، یکی دیگه، گل پری و...
آخر سر خود باسی عزیز گفت که این اسمش دراکولاست، مال یکی از قبیله های آفریقایی.
توی خواب می دانستم این مربوط به آخرین رمان عباس معروفی ست که در آفریقا می گذرد و او درباره ی آفریقایی ها تحقیق می کنند. هرچند، 99 درصد احتمال می دهم چنین چیزی در کار نباشد.
خواستم بگم اینقدر دوستتون دارم که خوابتون رو هم می بینم.
به امید دیدار.
----------------------------------------
دانيال عزيزم
دو هفته پيش کامپيوترم درگذشت.
يک کامپيوتر نو خريده ام. اما بسياری از کارها را از دست داده ام. اگر لطف کنی داستانت را برام دوباره بفرستی ممنون تر ميشم. چون دو سه ساعتی کمتر دنبالش می گردم.
اين هفته داستانت را می خوانم.
منو ببخش
عباس معروفی
عباس عزيز
"كوليها" به نام شما بهروز شد.
حميدرضا سليماني
سلام آقاي معروفي عزيز...خوشحالم كه تونستم سايتتون رو پيدا كنم...عاليه حرف نداره...عين كتاباتون...من عاشق داستان نويسيم اما...دوستون دارم
موفق باشين
اقای معروفی لطفن داتان توی لینک زیر رو ببینید و تکلیف مارو بین ادبیات و جنون و نبوغ و دیوانگی روشن کنید.
http://www.seganeh.net/nk.html
آقاي معروفي عزيز،
همان جور كه در چند نظر بالاتر گفتيد که با ابولفضل بيهقي و همينگوي صحبت كردهايد، من هم سالهاست كه با شما صحبت ميكنم. همیشه دوست داشتهام داستانهایم را شما بخوانید تا این گفت و گو برای چند دقیقه دو نفره باشد. میشود برایتان با ایمیل فرستاد؟
-----------------------------------
لطف کنيد، ولی به من فرصت هم بدهيد.
روزی چهار پنج تا بيشتر نمی تونم.
امان از سالخوردگی و وقت کم، نه؟
سلام اقاي معروفي
من تازه با نوشته هاتون اشنا شدم و الان صفحه 212 سمفوني مردگان هستم دوسش دارم فوق العده بوده
اين حرفا بايد خيلي براتون تكراري باشه اين تعريف ها و تمجيد ها اما من يه ادم جديدم و اولين باره كه براتون كامنت مي ذارم و ازين بابت خوشحالم.
http://outofreach.blogfa.com
اين ادرس وبسايت ناچيز منه كه گاه خودم مي نويسم گاه از بزرگان و گاه ترجمه مي كنم
درود بر عباس عزیز تر از جانم . هر از گاهی ام را ببخش و این آهم را .
Posted by: انارام فروهر at September 19, 2008 12:09 AMاومدم كه اومده باشم......!
خوب مزه داره.....!
درگيرم با اين سمفوني مردگان......
با آن ايدين ام!........ بيچاره آيدين هايمان.......!!
دادم يه دوست بخونه......سمفوني رو.....! بايد جال باشه.....!
من كلمه ميستايم....!
سبز باشيد!
درود. شما هم باور داريد كه داستان نويسي قابل تدريس است؟ من چند سال است ادبيات انگليس تدريس مي كنم اما هربار بيشتر از خودم بدم مي آيد!واقعن ادبيات جدول ضرب نيست كه قابل تدريس باشد آقاي معروفي!
"كافه پيانو" يكي از همون نوشته هايي است كه به آن مي گويند رمان شهري و بعد از زويا پيرزاد باب شده. همينقدر بگويم كه رماني كه دغدغه اصليش شخصيت پردازي است تا بگويد آدماي اين رمان مثل كليد هاي پيانو هستند شخصيت زن احساساتي آن چنان دودوتا چهارتا مي كند كه صد رحمت به شوذب زن طلا خزانه دار بني اميه! در ضمن آقاي دولت آبادي بيشتر نقال است تا رمان نويس. همينگوي هم ... بگذريم!!بدرود.
تماما مخصوص روا گفتيد 24 بار ويرايش كرديد 3 سال پيش.كي منتظر انتشارش باشيم پس؟
Posted by: O&D at September 18, 2008 7:44 PMبخاطر وقت و دقتي كه مي گذاريد واقعا ممنونيم.اين ها را چگونه مي توان جبران كرد؟
فكر مي كنم مشكل اساسي همين باشد. ريتم و ضرباهنگ سخن گفتن با نوشتن متفاوت است. و همين قضيه كمي كار را پيچيده مي كند. تمرين مي طلبد و ...
البته همين كه بخواهيم مثل حرف زدنمان بنويسيم هم كار مشخصي نيست. انقدر نثرهاي مختلف خوانده ايم (همينگوي. سلينجر. استاندال و در ميان ايرانيان. شما و اقاي قاسمي. هدايت و ... ) كه موفع نوشتن قاطي مي كنيم.
چند وقت پيش داستان كوتاهي نوشته بودم. در بحبوحه ي موراويا خواني. داستان را دادم به دوستم تا نظرش را بگويد. خواند. بعد از تعارفات معمول گفت : مي داني.چند جا لحن نوشته ات تغيير كرده. يكجا شوخ و شنگ است و يكجا سنگين و رسمي.
----------------------------------
بله اميد عزيز
همينطوره.
برای اين که دوش ذهنی بگيری، و خبر و نثرهای قروقاطی و سرگردانی بين نثرهای مختلف را از کله ات بشوری، سمک عيار بخوان.
بعد معجزه را تماشا کن.
هرآنچه بلدی، بعلاوه هوای تميز ذهنی، شروع کن به نوشتن.
آنجا خود خودت هستی.
عباس معروفی
aghaye moroufi
be holandiha hasoodim shod.pas kei mian danmark?mage maha che gonahi kardim ke hichkodom az in gerdehamiihaye farhangi danmark bargozar nemishe????m
----------------------------
اميدوارم به زودی.
لااقل برای لبخند آن فينگيلی هم که شده می آيم.
آقای معروفی عزیز
برایتان به آدرس ایمیلتان داستان فرستادم . اگر اشتباه نکنم نیمه ی آگوست بود . جوابم را ندادید .
حالا یک سؤال دارم : چطور می شود با نشر گردون شما تماس داشت و احیانن کتابی برای چاپ داد ؟
سپاس
----------------------------------
ای ميل بزنيد لطفاً
Posted by: فرامرز at September 18, 2008 11:03 AM
چقدر دوست داشتم كه امكان شركت در اين برنامه ها رو داشتم . آقاي معروفي دخترك پيكر فرهاد را از كجا آورديد ؟
Posted by: ليلا at September 18, 2008 10:02 AMعباس معروفی عزیز
می ترسم مثل ساعدی بزرگ یک ژورنالیست بشی و فرصت ها را برای نوشتن از دست بدی. خیلی ها بلدن درس نویسندگی بدن . پیشنهاد می کنم درس رو بگذار برای اون ها و بنویس.
معلوم نیست که آینده یکی دیگه مثل عباس معروفی رو خلق بکنه
----------------------------------------------------
گفتند مردم نان ندارند بخورند، چه کنند؟
گفت خب بيسکويت بخورند.
من فقط برای زنده ماندن ناچارم روزی 15 ساعت کار بکنم. و بعد ديگر چيزی وجود ندارد.
شما با ابوالفضل بیهقی و ارنست همینگوی شخصاً صحبت کردهاید؟
------------------------------
بله
با سلام.
نمي خواهم بت پرستي كنم اما همين كه ديدم يك پست جديد براي وبلاگتان گذاشته ايد، خيلي خيلي خوشحال شدم. هميشه منتظر درس هاي جديد داستان نويسي بوده ام و حالا هم. اميدوارم هر چه زود تر آماده شوند.
با تشكر.
... به عشق بدوز با نگاهت مرا .. با عشق تو .. بود مي شوم .. دود مي شوم .. نابود مي شوم ..
Posted by: ماسک at September 17, 2008 8:18 PMبا سلام
آقای معرفی چگونه می تونیم به کتاب های نشر گردون دست پیدا کنیم؟
مثلاً داستان های برلین رو خیلی مایلم بخونم ولی نمی شه از اینترنت خرید کرد وانگهی پست جمهوری اسلامی ایران معمولاً دستی داخل بسته ی پستی می بره!
ضمناً برایتان ایمیل فرستادم و در مورد بافت موسیقایی "سمفونی مردگان" چند تا سوال کردم. همچنان منتظر جواب هستم
با تشکر
سینا
----------------------------------
سينا جان
اگر مسافری به سوی ايران می آيد بگو به من سر بزند تا برات بفرستم.