August 1, 2008

ذوب‌شده


رمان «ذوب‌شده» تمام شد. آن را برای نشر ققنوس در تهران فرستادم که اجازه‌ی چاپ و انتشارش را بگيرد. رمانی که بيست و شش سال پيش نوشته شد ولی منتشر نشد. يک ماه گذشته دستی به سروگوشش کشيدم، يک نوازش، يک ويرايش کم‌رنگ. و همين. نتوانستم در ساختارش دست ببرم.
عنوان قبلی اين رمان «طبل بزرگ زير پای چپ» بود که وقتی يک کارگردان متوسط اسم رمان را برای فيلم بدش سرقت کرد، به ناچار عنوان را تغيير دادم. در حالی که بيست و شش سال اين کتاب به دليل نداشتن مجوز انتشار در کشو ميز ماند و خاک خورد، و در تمام اين مدت عنوانش در جاهای مختلف آگهی شد. تقريباً هر کس يک کتاب از من خوانده باشد می‌داند که يک رمان با عنوان «طبل بزرگ زير پای چپ» دارم.
خب ايرانی هستيم. اخلاق و معرفت حرفه‌ای هم ربطی به رژيم و زندگی برخی در تبعيد و ماندن بعضی در ايران و اين چيزها ندارد، و شعور را در داروخانه نمی‌فروشند. آدم بايد داشته باشد. حکايت آن ناشر بی‌پرنسيپ است که چند سال پيش به ناشر آثار من گفته بود: «اون که فراريه، رفته اون ور آب، من حتا شنيدم مرده. خب بذار ما هم اين سمفونی مردگان رو چاپ کنيم...!» بله، اين‌جوری‌هاست...
به هر حال رمان «ذوب‌شده» آماده‌ی انتشار است. اگر هم مجوز چاپ و نشر نگرفت، خيالی نيست، خارج از کشور چاپش می‌کنم. اما دوست دارم در ايران منتشر شود.

Posted by Abbas at August 1, 2008 3:51 PM | TrackBack
Comments

مشتاقانه منتظر خوندنش هستم.......

Posted by: kaveh at October 27, 2008 8:18 AM

man nemidonam vaghean chy begam.emaileton ra vasam mail konid.shayad in boghze 17 sale shekast.
--------------------------------------
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by: mohsen amiri at October 19, 2008 11:37 PM

لطفا زود به زود سایت ر ا ابدیت کنید
من همیشه مشتاق مطالبتان هستم در اینجا و رادیو زمانه
علی -- یاداشت های یک مهاجر افغان----

Posted by: ali at August 30, 2008 6:33 PM

با سلام
نخستین نشریه الکترونیکی داستان نویسان غرب ایران منتشر شد . قدم رنجه نمایید.
با سپاس فراوان

Posted by: khalil rashnavi at August 23, 2008 10:59 PM

سلام دوست عزيز. داستانمو برات فرستادم اما هنوز از شما خبري نشده. من هنوز منتظرم. راستي، الآنم دارم سال بلوا رو مي خونم. تموم شد نظرمو مي گم.
به اميد ديدار.
-----------------------------------
دانيال عزيز
من خيلی سرم شلوغ است.
لطفاً کمی صبور باش. در اولين فرصتی که بتوانم می خوانم و برات ای ميل می زنم.
عباس معروفی

Posted by: danyal at August 15, 2008 2:19 PM

ba salam wa arze adab

کمپین 100.000 امضاء از تپش 2012

selahe ma honar ast
http://sharr.blogfa.com/

Posted by: sh at August 14, 2008 12:59 AM

aghaie marofi kheily kheily besiar azizam salam
man dar 16 salegi ba khandane samfoni mordegan ba shoma ashna shodam
va khoda midanad ke bi sabrane montazere shahkare badi shoma hastam
faghat khahesh mikonam agar mojavez nagereft pdf an ra dar saitetan begozarid ta ma ke dar iran hastim ham be an dasstrasi dashte bashim
ba tashakor

Posted by: فاطمه at August 13, 2008 7:35 PM

Haben Sie gehört das Deutsches sprichwort daß sagt: Ein Prophet gilt nichts im eigenen Lande? Vielleicht wanderten Sie in Deutschland ein deshalb!

Mit freundlichen Grüßen

Posted by: prophet ohne offenbarung at August 13, 2008 9:00 AM

دوست سابق شما توسط یکی از شاگردانش وبلاگ زده بزودی مقالاتی که در مخالفت با جمهوری اسلامی نوشته توش میزارن اگه دوس داشتین سر بزنین

Posted by: دوست at August 12, 2008 9:03 PM

مخلص آقاي معروفي گل هم هستيم . . .

Posted by: saeed at August 12, 2008 5:07 PM

آقای معروفی واقعا ممنون از جوابتون ... من لس آنجلس زندگی می کنم ... دانشجو هستم ... اگر چاپ در ایران به جایی نرسید و تصمیم گرفتید خارج از کشور چاپش کنید ... با اینکه گمان نمیکنم احتیاجی باشه ... امّا من خوشحال میشم بتونم کمکی برای چاپش اینجا انجام بدم ... هر کاری بود خبر بدید
-------------------------------------------
ممنونم از لطف شما
حتماً خبر می دم.

Posted by: ShaZ at August 12, 2008 7:03 AM

این از اون حرف هاست که آدمی مثل من هیچ وقت نمی زنه چون لوس ... امّا عاشق نوشته هاتونم ... مدت هاست منتظر کار جدیدم از شما ...تو رو خدا زودتر ... من صبر ندارم

Posted by: ShaZ at August 11, 2008 11:42 PM

از ته دل آرزو مي كنم كه اين كتاب در خانه اش _همين جايي كه خلق شده _چاپ شود .اين طور براي ما نشسته در خاك پاك وطن نشينان بهتر است .
ولي كاش عنوانش را عوض نمي كرديد وهمين توضيحي را كه اين جا نوشته ايد در اول صفحه ي شروع كتاب مي آورديد .آخر همه به قول خودتان منتظر طبل بزرگ زير پاي چپ بودند .ولي بازهم خوشحالم كه دارد چاپ مي شود .
موفق باشيد

Posted by: lpf,fi ldl at August 11, 2008 10:23 PM

و سمفوني شوربختي زني پشت پرده هاي كدر/كه مي پايد تا شعرهاي چراغ كورسوز نشود/و بعد خسوف چراغ كه شكل مي گيرد/و سرمه هاي زني به نام مريم/... و حالا از مزار چراغ است/ كه آستينم را پرگريه خاهم كرد.
قسمتي از"سمفوني زندگان" سروده س.طاووسي

Posted by: سهراب at August 11, 2008 9:48 PM

با سلام. داستانم را برايتان ارسال كردم. منتظر نظرتان هستم.

Posted by: danyal at August 11, 2008 9:42 PM

حضرت آيت الله العظمي صانعي: همه انسانها منتظر يك مصلح حقيقي هستند كه جهان را سرشار از صلح و عدالت كند. امروزبشريت، به طرف زمينه سازي ظهور مصلح در حركت است وشايد مهمترين نشانه آن هم نفرت انسانها از جنگ و خشونت و طرفداري از حقوق بشر، عدالت و صلح باشد .

Posted by: moghim at August 11, 2008 1:33 PM

سلام.
نوشته هاتون به خصوص سمفونی مردگان شباهت زیادی به طرز نوشتن میلان کوندرا دارن .
کوندرا توی رمان بار هستی می گه که شخصیت های داستان هام از پیش ساخته شده نیستن و حین نوشتن شکل می گیرن .
با خوندن سمفونی مردگان این سوال برام ایجاد شد که آیا شما هم این گونه اید ؟از ابتدا و قبل از نوشتن رمان مقصودتون از کشتن برادر کشتن یوسف بود ؟ این هدف خودتون بود که در ابتدا ذهن خواننده رو به سمت کشته شدن آیدین ببرید و در پایان بگید که اورهان آیدین رو نمی کشه و قاتل یوسف هستش ؟
یا که در حین نوشتن رمان نظرتون عوض شد و تصمیم گرفتید به جای آیدین ، یوسف کشته شه ؟

Posted by: روزگار قوامی at August 11, 2008 11:21 AM

راستي باسي عزيز
اجازه دارم يكي از داستان هامو براتون بفرستم تا بخونين؟ ممنون مي شم.
_______________________________
دانيال عزيزم
منتظر داستانت هستم
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by: danyal at August 11, 2008 5:00 AM

با سلام خدمت دوست عزيز.
ننوشتم استاد چون انگار يكي از دوستان، اين واژه را به حساب چاپلوسي گذاشته بودند. به هر حال، به تازگي پيكر فرهاد را مطالعه كرده ام. اين هم زيبايي هاي خودش را دارد كه مثلاَ كار هر كسي نيست به حرف كشيدن زن اثيري. زيبا بود. در انتظار كتاب بعدي تان هستم.
به من هم فرموده بوديد در ايران بمانم و همينجا تحصيل كنم، كه نمي دانم در نهايت چه خواهد شد. اما به نظر شما، تحصيل دانشگاهي در رشته ي ادبيات لازم است؟
به هر حال با اميد موفقيت براي شما.

Posted by: danyal at August 11, 2008 4:47 AM

درود. دو سئوال دارم: 1. آيا وقتي كه داشتيد "سمفوني مردگان" را مي نوشتيد، درباره "لرد بايرون"-- شاعر رومانتيك انگليسي-- اطلاعاتي داشتيد؟و يا درباره "قهرمان بايروني"؟راستش، پايان نامه فوق ليسانس من درباره تاثير اين قهرمان بر روي اورهان سمفوني... است.و آيا امكان چاپ آن در مجلات خارجي وجود دارد؟2.آيا امكان دارد نگاهي به اشعار من بيندازيد؟ در وبلاگ هست اما مي توانم بفرستم. ممنون
--------------------------------------
شعرهای شما را خوانده بودم.
زمانی که سمفونی را می نوشتم فقط چند شعر کوتاه از لرد بايرون خوانده بودم.

Posted by: سهراب at August 10, 2008 11:44 PM

آقاي معروفي !
دير به دير up مي كنيدا !!!!!!!!!
يادتون نره كه " من تو اين شهر غريبم منو از ياد نبر "
ما منتظر تماماَ مخصوص هم هستيم

Posted by: mohamad javad at August 10, 2008 10:01 PM

سلام رفیق جان .برات امیل کردم .زنگ هم زدم گفتند در سفری .خوش باشی
______________________________
سلام هادی عزيزم
ای ميل را گرفتم. و تازه از سفر برگشته ام.
ممنونم

Posted by: هادی at August 10, 2008 7:25 PM

وجود عزیز؛

چه در داخل چه در خارج... خواهيم خواند... كدام قدرت و محدوديتي مي تواند انسان را از خواندن باز دارد ؟
اميد بر چاپ اثر در ایران...
به گمانم دزدی ها ی معنوی دردی بیشتر از سرقت از کالبد ماده را به ارمغان می آورد... اما گهگاه با خود فکر می کنم که روح خفته در اثر را هیچ کس نمی تواند بدزدد... درخششی تکرار ناشدنی...
شاید این هم گونه ای از دلداری باشد/ مثل اینکه به یک زندانی محبوس در سلول انفرادی بگوییم؛ حالا خوب است که غذا می خوری!یا نفس می کشی..
با آرزوی زایش آزادی که زیر خاکستر سوخته ی یک عمر دفن شده...
راستی، آزادی روح ققنوس دارد؟
شب خوش
نقطه

Posted by: سارا محدث at August 10, 2008 6:33 PM

بي صبرانه در انتظار خواندن اثر جديد شما هستم استاد.سمفوني مردگان رو براي سومين بار خوندم و باز هم لذت بردم.

Posted by: کامیار at August 10, 2008 5:45 PM

سلام دوست عزیز
مجموعه شعر " ریشه زنجیر درخته " کتاب ارزشمند جناب آقای محمد رفیعی
منتشر شد
برای دریافت نسخه ی الکترونیکی آن به وبلاگ مذکور مراجعه نمایید
منتظر حضور و نقد ارزشمندتان هستیم .
با احترام : نشریه فرهنگی هنری ادبی " مانی مان "
www.maniman.org

Posted by: معرفی کتاب at August 10, 2008 11:10 AM

خوشحالم براي كتاب راستي!
بي قرار لحظه ي خواندنش هستم سبز و بهروز بمانيد استاد

Posted by: سمیه حسینی زاده at August 10, 2008 6:08 AM

درود. راستش من فكر نمي كنم ديگه كسي بتونه به زبان فارسي زيباتر از "سمفوني مردگان" بنويسه. نه شما نه عباس معروفي نه من و نه هيچ كس ديگه!

Posted by: سهراب at August 10, 2008 1:43 AM

آدرس ایمیلتون پیدا نکردم سمت راست هم نبود
دوست دارم
چون نان و نمک
________________________
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by: mahsa at August 9, 2008 4:18 PM

سلام استاد عزيز.
بي صبرانه منتظر رمان جديد شما هستم.

Posted by: زهرا رضائي at August 9, 2008 1:30 PM

آقاي معروفي عزيز
گروهي كوچك علاقه مند به داستان نويسي هستيم... آيا ممكنه هر ازگاهي داستا هاي كوتاهمان را برايتان بفرستيم و در حد يك خط برايمان بنويسيد كه همان يك خط هم چيزي جديد يادمان دهد؟
______________________
آرش عزيز
لطف کنيد

Posted by: arash at August 9, 2008 9:51 AM

salam
man mikhastam age momkene chand ta az dastanhaye kotahamo baratoon befrestam
faghat addresse emailetoon ro peyda nakardam
aya momkene dastana ro bekhonin?
mamnoon
-----------------------------------
مهرنوش عزيز
لطفاً يکی از بهترين کارهات را برام بفرست، اگر خوب بود مشتری می شوم.
نشانی ای ميل در سمت راست همين صفحه هست. (تماس)
عباس معروفی

Posted by: mehrnoosh at August 8, 2008 2:17 PM

صادق کُشی
"مهدی عباسی"
اینکه به معجزه اعتقاد داری، به خدا ایمان داری، متافیزیک رُ قبول داری یا هیچکدو م رُ نداری به چپّش! ربطی به عرق خوری در زعفرون زار نداره .آخه تو نه اونجا با ما بودی و نه هیچ وقت دیگه که دایره می شیم به مرکز بطری خانواده و عباس می ریزه و دستش درست! ندیدیم پیکا رُ سبک سنگین ریخته باشه.

عصر بیست و یک ِرمضان، عباس به تورمون خورد. گلو خشک بود و کلید کردیم چیزی برامون گیر بیاره.

Posted by: مهدی عباسی at August 8, 2008 2:05 PM

سلام جناب معروفي
اميدوارم هر چه زودتر رمان جديد شما بدست خوانندگان در ايران برسد.
شاد باسيد
جام مرادتان ايدون باد

Posted by: امیرحسین at August 8, 2008 12:20 PM

استاد عزيز
بي صبرانه انتظار مي كشيم...

Posted by: arash at August 8, 2008 11:21 AM

داشتم فکر می کردم چرا اینجا همه شما را استاد خطاب می کنند؟ هر هنرمندی که در کارش استادی نشان دهد که الزاماً نباید استاد خطاب شود!؟ گذشته از این، حتماً شاگردان یک شخص او را استاد می نامند، نه مخاطبان آثار وی! ( از بوی ناخوشایند حالت متملقانه پشت کاربرد نوین این واژه در ایران هم که حتماً بی خبر نیستید!) داشتم عصبانی می شدم که یاد آلمانی ها افتادم و آن مایسترزینگرها که برای مهارتشان در مضمون شعر و قدرت آواز، لقبی چنین گرفتند و قرن ها پشتیبان ادبیات آلمانی بودند! گر چه آن لقب، پس از یک مسابقه به طور رسمی به شخص داده می شد و هر کس به راه دل خودش تصمیم نمی گرفت که فلانی را چنین خطاب کند یا نکند!
این هم جالب است که ما " تانهویزر" قرن یازدهمی و " هانس زاکس" خلف او را می شناسیم و دو اپرای وجیه و بلندمرتبه هم در صفت ایشان شنیده ایم و خیناگران ایرانی اما، چنان در گور فراموشی خفته و ناپدیدند که پژواک نغمه هاشان در هوای آزاد...حتماً بین ما و آلمانی ها فرقی هست! شما چه فکر می کنید؟

با احترام فراوان

( از نوشتن اسامی و واژگان نامطروح در فارسی به خط فارسی که هم زمان باعث از بین رفتن وجاهت کلمه ئ بیگانه و خط فارسی می شود، بیزارم. اما مایسترزینگر را قبل از تولد بنده به خورد این خط داده اند و در ثانی، نمی دانستم چطور می توانم رسم الخط را در میان نوشته برگردانم! به هر حال، پوزش!)
-------------------------------------
پيامبر بی مکاشفه عزيز
من بی تقصيرم.
نه لقبی بخشيده ام، نه لقبی انتخاب کرده ام، نه در بند اين چيزها بودم. هرگز!
مرا پدربزرگم باسی صدا می کرد، و بعدها مادرم نيز، و بعدها همينجور با اين اسم خطاب شدم.
و کاری نمی توانم بکنم.
باسی

Posted by: prophet ohne offenbarung at August 8, 2008 10:54 AM

سلام استاد عزيز. ممنون كه جواب سوال مرا داديد. از اينكه يك نويسنده ي بزرگ جواب مرا داده است در پوست خودم نمي گنجم. آقاي معروفي، من قصد دارم براي ادامه دادن كار نويسندگي، به آلمان بيايم. تقريبا همه چيز مهيا شده است. آيا به عنوان يك ايراني مي توانم ازشما تقاضاي همراهي و كمك داشته باشم. لطفا راهنماييتان را از من دريغ نفرماييد.
با تشكر
---------------------------------------------
دانيال عزيزم
تا آنجا که ميسر است سعی کنيد در ايران تحصيل کنيد، به ويژه که می خواهيد نويسنده شويد.
در غرب خبری نيست. اينجا تباه می شويد. مگر آنکه پول فراوان و پشتکار قوی و پوست کلفت داشته باشيد.
عباس معروفی

Posted by: danyal at August 7, 2008 11:59 PM

مرسي از راهنمايي شما.

Posted by: sanaz at August 7, 2008 10:38 PM

واقعا خوشحالم! از ته دل آرزو مي كنم كه يه كتاب ديگه از شما بخونم و به كتابخونم اضافه كنم و مثل سمفوني مردگان و پيكر فرهاد گهگاه ورقشون بزنم.
به اميد چاپ ذوب شده....

Posted by: M.H at August 7, 2008 10:15 PM

سلام آقای معروفی عزیزم من دو تا شعر براتون فرستاده بودم و ازتون خواسته بودم که در بین نظرات قرار ندینونمیدونم شاید دستتون نرسیده میتونم دوباره بفرستم؟
ممنونم
-------------------------------------
بله. بفرستيد.

Posted by: mahsa at August 7, 2008 9:45 PM

استاد عزيزم ما در ايران دعا مي کنیم که اجازه چاپ بدن به یکی دیگه از آثار ارزشمند شما.

Posted by: بهناز at August 7, 2008 3:35 PM

هزاربار آرزو دارم كه به زودي چاپ شود .از امروز هرروز سايت ققنوس را مي بينم به اميد خبر چاپ "ذوب شده" .اين مدت به هر جواني كه رسيدم در هر كتاب فروشي كه بودم "سال بلوا"و"سمفوني مردگان "را معرفي كردم وگفتم اين دو اثر هرگز فراموشتان نمي شود.
كاش اين چند قصه اي هم كه من نوشته ام يك روز لايق چاپ بشوند.
استاد من، پيروز باشيد.

Posted by: neda at August 7, 2008 3:27 PM

ba eshgh
آوازه خوان در خون
به یاد فریدون فرخزاد

فری همه خودمونو فروختیم کسی نیست اینجا همه جانی وجاسوسن یا کاسه لیس
شعر وطن مرد و امروز فقط یه شعار بی غیرتی امروز مرسوم رو بورس رو کار
خوب شد نیستی و ببینی چه خفتیه امروز بی رگ و اخته شدن نعمتی...

Posted by: sh.n at August 7, 2008 1:11 AM

با بهترین و عزیزترین درود ها آقای معروفی
امیدوارم به زودی ناشر محترم مجوز چاپ کناب ارزشمندتان را بگیرد.
آقای معروفی همیشه در ذهن و روحم هستید. دوستتان دارم.
آرزومند آرزوهایتان.

Posted by: فروغ at August 6, 2008 11:25 PM

با سلام خدمت استاد عزيز. من به تازگي با شما آشنا شده ام با رمان سمفوني مردگان. چيزي در باب اين رمان نمي گويم چون هر چه بگويم كم گفته ام. به همين نكته بسنده كنم: واقعا شاهكار است.
عرض ديگر اينكه: درس هاي داستان نويسي شما در ايران فيلتر شده اند. چطور مي توانيم به آنها دسترسي داشته باشيم؟
با تشكر فراوان.
--------------------------------------
در همين وبلاگ، سمت راست بالای بالا برای دوستانم در ايران يک وبلاگ ساخته شده که می توانيد استفاده کنيد.
ولی کتابش به زودی منتشر می شود. اگر اجازه بگيرد...

Posted by: danyal at August 6, 2008 10:50 PM

آقای معروفی آخه چرا بین این همه که جواب میدین جواب من و نمیدین؟
یاد شوقی که اولین بار جوابم دادین بخیر
--------------------------------------
جواب چی رو بدم؟

Posted by: mahsa at August 6, 2008 8:47 PM

اميدوارم چاپ بشه استاد
ممكنه قدم رنجه كنيد و به من هم سري بزنيد!

Posted by: mehrnoosh at August 6, 2008 11:05 AM

سلام. یک نفر می گفت آقای معروفی خیلی به حواشی شخصیش علاقه مند شده جدیداً و این خیلی بد است. گفتم آخر وبلاگ دارد. آدم توی وبلاگش حواشی شخصیش را ننویسد، چه بنویسد؟ گفت: نه، آقای معروفی کتاب دارد، رسانه اش کتابهایش است نه وبلاگش. قبول نکردم و قبول نکرد و خیلی طول کشید بحثمان درباره شما... الان هنوز نمی دانم که شما وبلاگ دارید یا کتاب... ولی می شود از خودتان بپرسم؛ کدامش را بیشتر دوست دارید؟ کدامش را بیشتر دارید؟ کدامش به کدامش لطمه می زند؟ کدامش پای توی کفش آن یکی می کند؟
-----------------------------------------------
آقای موسوی عزيز
سلام
وبلاگ دفترچه ی روزنوشت های من است، حس های گذرا که گم می شدند، اينجا ديگر ناپديد نمی شوند.
هستند، اما ذهنم متعلق به داستان و رمانم است که چگونه بنويسمش.
همين.
عباس معروفی

Posted by: mahdi at August 6, 2008 12:21 AM

درود بر عباس عزیزتر از جان .
اگر بدانی که خوشحالی در واژه های کوچکی چون خوشحالی و شعف و شادمان و دلشاد و ... نمی گنجد حال مرا آشناتری . بینهایت همان حسی که مدتها دور از آن بودم را پیدا کردم و چقدر لحظه شمار خبر انتشار ذوب شده هستم . به امید آنکه در این دوره سانسور و عدم اعطاء مجوز نشر که زمان زیادی از کتابفروشی ها جدایمان کرده ؛ با یکی دیگر از نوشته های تو لبریز شویم .
پاینده باشی .

Posted by: انارام فروهر at August 6, 2008 12:05 AM

دیروز سری به کتاب فروشی های انقلاب زدم. دلم شعر میخواست. همه جا پر بود از کتاب های شعر مثلآ نو! یک مجموعه شعر هم تحت عنوان شعر کلاسیک برای آقای ... (بماند) خریدم. دلم میخواست موهایم را دانه دانه بکنم.
خیلی فجیع بود. شبیه هیچی نبود. چه برسد به شعر کلاسیک. نه وزن، نه محتوا، نه قافیه...
من شعر زیاد می خوانم. عاشق غزل و رباعی ام.خیلی از شعرهای سعدی و حافظ و مولوی را هم حفظم. اما دیگه تکراری شدند از بس خواندم.
شما دیوانی از کسی سراغ ندارید، من بخوانم؟
---------------------------------------------
ساناز عزيزم
بيدل دهلوی بخوان، و آنهمه تصوير ناب را در کارهاش ببين.

Posted by: sanaz at August 5, 2008 8:33 PM

سلا. آقاي معروفي مي خواستم نظرتون رو راجع به اينكه آيا نويسنده هاي خوب اغلب كار خود رو از اوان جواني آغاز كرده اند يا مي كنند؟ به نظرم جايي ازتان خواندم كه اولين اثرتان را در 18 سالگي منتشر كرده ايد؟
امیدوارم این سوالم رو بی جواب نگذارید که اگر هم بگذارید من بیشتر از این حرفها به شما ارادت دارم.
شاد باشید.
-----------------------------------
عزيزم محمدرضا
بله، همينطور است.
هميشه با آنتوان چخوف هم عقيده بوده ام: آدم تا سی سالگی بايد تکليفش را با هنر يا حرفه اش معلوم کرده باشد.
شاد باشيد
عباس معروفی

Posted by: محمدرضا at August 5, 2008 8:01 PM

در هر خانه اي كه پستان نيست
نارنجك هست !!
( قباد جلي زاده )
خيلي وقت است اين صفحه از آتشفشان خالي است..كجايي ؟ چه مي كني ؟
هر چند كه نويد اين رمان دهكده اي در من را در سنگ مذابش غرق مي كند.

Posted by: سعيد دارائي at August 5, 2008 4:37 PM

سلام استاد.
چطور می توانم کتاب هایی که در نشر گردون چاپ می شوند را در ایران تهیه کنم و از نشر کتاب های جدید با خبر شوم؟
--------------------------------------------
لطفاً به سايت من سر بزنيد
البته يک هفته مشکل جابه جايی سرور دارد.

Posted by: babak at August 5, 2008 2:49 PM

سلام استاد
با اين اوضاعي كه نشر كتاب در ايران دارد خيلي بعيد ميدانم كه به كتابتان مجوز بدهند- خيلي اوضاع بد است استاد. خيلي- لطفاً راهنمايي بفرماييد اگر اين اتفاق خجسته نيفتاد و كتاب را در آن سوي آبها چاپ كرديد چطور به دست مايي كه اينجاييم خواهد رسيد؟

Posted by: Shakiba at August 5, 2008 2:32 PM

با سلام
با این خبر خیلی خوشحال شدم. سمفونی مردگان اونقدر روم تاثیر داشت که ظرف یک ماه 3 بار خوندمش. نه فقط به خاطر تاثیر جملات، بلکه به خاطر ترکیب موسیقایی آنها( چون به کار من مربوط می شه).
مومان چهارم یک کودا بود درست می گم؟(هر چند اگه اشتباه هم بکنم من این تفسیر رو بیشتر می پسندم!!)
مشتاقانه منتظر كتاب هستم

Posted by: C&A at August 5, 2008 8:32 AM

نخستین فراخوان یادواره سراسری جانبازان شیمیایی
بسیج دانشجویی حضرت ولی عصر (عج) دانشگاه پیام نور کاشان
در نظر دارد به منظور پاسداشت مقام شامخ جانبازان شیمیایی با الگو گرفتن
از اسوه های ایثار و مقاومت و دمیدن نفس های قدسی شان
به رگ های جامعه یادواره ای با عنوان "زخمی هنوز"
16 مهر ماه سال جاری در شهرستان کاشان برگزار کند
.
علاقه مندان می توانند آثار خود را در زمینه های
شعر – مقاله- متن ادبی – فیلم کوتاه- عکس – هنرهای تجسمی
به دبیر خانه یادواره ارسال نمایند.
مهلت ارسال آثار : 15 شهریور ماه 1387
نشانی دبیر خانه: کاشان – بلوار امام رضا- خیابان پیام – دانشگاه پیام نور کاشان
جهت کسب اطلاعات بیشتر به
www.zakhmihanooz.blogfa.com
zakhmihanooz@gmail.com
مراجعه فرمایید

Posted by: زخمی هنوز at August 5, 2008 8:05 AM

درود
بسيار خوشحال شدم از برگشتتان
اميدوارم اين سو و آن سوي متن را ادامه دهيد
برررسي داستانهاي كوتاه (قلم زرين زمانه ) ارز 12 به بعد در بلاگتون نيست چرا؟ همين طور درس ها از 3 به بعد آخه ما فقط از طريق بلاگ ما اينها را ژيگيري مي كنيم
بدرود

Posted by: psk at August 5, 2008 4:33 AM

سلام استاد
خوشحالم بابت چاپ کتاب جدید
چه جوری می شه با شما صحبت کرد ؟
-------------------------------------
ای ميل من در همين صفحه هست.
می تونيد تماس بگيريد.

Posted by: امیرحسین at August 4, 2008 8:22 PM

استاد سلام
چه خوبه میشه به همین راحتی به شما سلام کرد
بابت طبل بزرگ متاسف شدم نمیدونم آیا ناراحتی شما از این سرقت دلیل بر ضعف شخصیت شما میشه؟من اصلا اینطور فکر نمیکنم
حالا چه شما رو زیادی گنده کرده باشن چه نه
اما در هر صورت نادیده گرفته شدن حقوق شخصی ناراحتی میاره یعنی راستش طبیعی هست که ناراحتی بیاره
من آهنگ وبلاگتون رو میخوام نمیتونم از روی وبلاگ سیوش کنم از کجا گیرش بیارم؟؟
میدونم زحمت زیادی هست اما آیا ممکنه برام بفرستینش؟
راستی من هنوز هم منتظر ادامه ی با دیگر میلان هستم
شاد باشید

Posted by: م.ن at August 4, 2008 7:22 PM

فقط مي شود گفت خوب

Posted by: گمشده at August 4, 2008 5:23 PM

omidvaram deltangi o khastegitoon zoodtar baartaraf beshe
be omide didar
sepideh

Posted by: sepideh at August 4, 2008 2:54 PM

درود بر اقای معروفی
خوشحالم از اینکه با نویسنده سمفونی مردگان همشهری هستم،
آقای معروفی من و رفیقم در سنگسر کانونی تشکیل داده ایم و هدف ما آگاهی مردم است و تا حالا هم به جز وبلاگی که راه انداخته ایم، نشریه هم میزنیم که تا بحال یک شماره زده ایم که ویژه نامه دکتر شریعتی بود و شماره دوم هم آخر مرداد خواهیم زد
و از شما هم می خواهیم که مطلبی را برای چاپ در نشریه برایمون ایمیل کنید
با تشکر ازشما

Posted by: تنها از سنگسر at August 4, 2008 2:14 PM

عصبانیت و سرخوردگی شما درباره مجوز نگرفتن کارتان قابل فهم است ولی انتقال این عصبانیت به هنرمند فیلمسازی که در واقع همکار شما ست و کوبیدن فیلم و شخصیت حرفه ای او با با دو کلمه " بد" و " متوسط" چندان جایی باقی نمی گذارد برای تمایز بین برخورد شما و آنهاییکه ازشان شکایت دارید. بگذریم از اینکه فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ در بین آثار سینمای جنگ بسیار جالب و تامل بر انگیز است. به امید صبر و آرامش بیشتر!

Posted by: خشایار at August 4, 2008 10:41 AM

شما به هيچ وجه اون چيزي نيستيد كه من فكر ميكردم ...
...
متاسفم براي خودم ... و براي شما
قدرت غرور مياره ... ميدونم !
تازه ... غرور شما چيزي نيست
دوروبر من قدرت خيلي چيزا رو مي بره ! مثل غيرت !! ..
:|
ساده بگم
زيادي گنده تون كرده بودم ... اصلن اوني نبودين كه فكر ميكردم
اصلن !

Posted by: azade at August 4, 2008 8:52 AM

من كه چند بار براي خريد سمفوني مردگان به شهر كتاب هاي مختلف در تهران سر زدم، ولي موجودي همه صفر بود.

Posted by: نگاه at August 4, 2008 7:11 AM

خدای من!
شما زنده اید؟؟؟!
چرا من فکر می کردم نویسنده سمفونی مردگان، دیگر نیست؟
خدای من. عباس معروفی زنده است! وبلاگ هم دارد! رمان جدید هم داده برای انتشار! خدای من. باورم نمی شود!
عجب! از شوق در پوستم نمی گنجم! خیلی کم سن بودم سمفونی مردگان را خواندم. شاید دبیرستان. با همان عقل ناقص آن زمان، آنقدر با روحم رزونانس کرد سمفونی مردگان که هنوز هم احساسم را حین خواندنش به یاد دارم. بعد از اینهمه سال.
خدای من. باورم نمی شود!

تنها می توانم بگویم خدا پشت و پناه تان.

Posted by: ش at August 4, 2008 7:06 AM

واقعا ممنون.وبلاگ را نديده بودم.

Posted by: david at August 4, 2008 12:09 AM

سلام
خبر شما من رو دل شاد كرد
از صميم قلب خواستارم كه كتاب شما رو بخونم
صحبت شما رو درباره ي شهرزاد و اينكه ما به سرنوشت شهرزاددچار شديم رو شنيدم
تاسف خوردم كه من هم از جمله قربانيان اين سرنوشتم
با خودم پيمان بستم كه نباشم از امروز از همين لحظه اي كه گذشت
با خودم عهد كردم كه وقتي داستان مي نويسم به اين فك نكنم كه ديگران چه تعبيري از من خواهند داشت پيمان بستم كه خودم باشم پيمان بستم كه ناگفته هام رو بنوسم
آقاي معروفي گاهي داستان مي نويسم نه از روي تفنن بلكه از روي عشق
من باور دارم كه آفرينش هنري بزرگترين فعاليت معنوي بشره براي من نوشتن مقدسه
اگر به وبلاگم سر بزنيد و داستانم رو بخونيد متشكر مي شم
با بهترين آرزوها براي شما

Posted by: فرانک at August 3, 2008 8:00 PM

اقاي معروفي عزيز
دلم ميخواهد خوشحال باشم از تحويل كتاب به ناشر....اما دلم مي لرزد ...معلوم نيست چه بلايي سرش بياد . اگر هم كه آنجا چاپ كنيد باز دست ما كوتاهست...
به هر حال منتظر مي مانيم !
راستي وبلاگ قديمي ام را فعال كرده ام ممنون مي شوم نگاهي به آن داشته باشيد.
www.fallagain.blogfa.com

Posted by: مژگان at August 3, 2008 7:42 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم
شما نوشته هاي كه فرستاده بودم اصلا ....
تا كي منتظر باشم

Posted by: mahsa at August 3, 2008 6:38 PM

ولی ما دل مون براتون تنگ شده آقای معروفی. باور می کنید؟

Posted by: شمسی خانوم at August 3, 2008 3:45 PM

آقاي معروفي سلام.
ميخواستم ببينم آيا سمفوني مردگان در ايران پيدا ميشود يا نه.
اگر پيدا نميشود لطفا سايتي را معرفي كنيد كه حداقل بتوانم آن را دانلود كنم.
با تشكر.

Posted by: shideh at August 3, 2008 12:52 PM

آآآآآآخ كه چه تنگ است اين دل...

Posted by: sareh at August 3, 2008 10:15 AM

خوش‌حالم. دوباره مي‌شود با يك كتاب، شبي را در كنار شما سحر كرد.

Posted by: حميدرضا سليماني at August 3, 2008 5:16 AM

اقاي معروفي اميدوارم ذوب شده مجوز چاپ بگيرد.هرچند بعيد به نظر مي رسد.اوضاع خوبي نيست.سليقه اي برخورد مي كنند و اينكه از كسي خوششان بيايد يا نه مهم است...
با اين حال اگر چاپ نشد از فضاي مجازي پيگيريش مي كنيم.
كاش مي شد اموزش داستان نويسيتان را يك جا دانلود كرد.گاه به اينترنت دسترسي ندارم و شديدا دلم مي خواهد كه ((فلان)) برنامه را يكبار ديگر بخوانم.راهي نيست؟
----------------------------
داويد عزيزم
سمت راست صفحه ی من، يک وبلاگ از کل برنامه ها برای داخل ايران ايجاد شده، اميدوارم بتوانيد استفاده کنيد.


Posted by: david at August 3, 2008 1:19 AM

تبريك استاد. هميشه خوش خبر باشيد. در اين بازار سرد و منجمد كتاب حقيقتا خبر خوبي است. ان شا الله در كشور خودمان بي هيچ مشكلي چاپ مي شود.

Posted by: sanaz at August 2, 2008 9:48 PM

سلام ! امیدوارم که کتابتون مجوز بگیره و چاپ شه !

Posted by: مردی با چشمان گرگ at August 2, 2008 9:24 PM

روزهايم را عق مي زنم و حوصله ام مرا...
منتظريم/

Posted by: سروش رهگذر at August 2, 2008 8:35 PM

رسیدن بخیر
قرار بود از کنفرانس مفصل بنویسید اگر نشد مجمل هم بد نیست.

Posted by: مهدی at August 2, 2008 3:24 PM

استاد خوبم ... سلام !
منم ! همون دروغگويي كه آرزو كرد شما كامنتشو جواب بدين

براتون يه چيزي نوشتم ... ولي وقتي ديدم تمايلي به جواب ادان نداريد خب ...

هه ! ... مهم نيست ديگه .
مهم نيست

... شما هم مل همه ايد لابد !

Posted by: azade at August 2, 2008 11:05 AM

درود بر مرد بزرگ روزهاي سخت !

خوشحالم كه بايد منتظر يك نگارش جديد از شما باشم.
اميدوارم در ايران چاپ شود. اگر هم نشد به قول خودتان خيالي نيست ! بالاخره مي خوانيم.

آقاي معروفي نازنين. برايتان ايميلي فرستاده ام. لطفا اگر چك كرده ايد اعلام كنيد. ممنون از شما

Posted by: Ahmad Fatahi at August 2, 2008 8:38 AM

نشد آقاي معروفي، نشد ديگه! اين كه ما بيصبرانه منتظر رمان ذوب شده هستيم به كنار، ولي مطئن باشيد صاحب فيلم طبل بزرگ زير پاي چپ از اينكه رماني با اين عنوان توسط شما نوشته شده اطلاعي نداشته، در ضمن اين فيلم جزو بهترين فيلمهاي ضد جنگ ساخت داخله كه خيلي مشكلات براش پيش اومد تا به مرحله اكران برسه.

Posted by: ali at August 2, 2008 7:28 AM

سلام
ذوق زده و چشم انتظارم
لااقل کمی از غم صدایت کم شود، جشن خواهم گرفت...
اسم مهم نیست... رسم جوانمردی مهم است که نشانش تو...
خوشحال می شوم اگر دمی به صدای سرفه هایم گوش کنی هرچند تلخ...
راستی مصاحبه ات با رأفتت را دیدم... بزرگترین چیزی که در زندگی آموختم همین بود که گفتی:
عشق دو فرزند دارد: ادبیات و آزادی
شادباشی
و بسان همیشه نیکنام و سربلند

Posted by: afshin at August 2, 2008 7:04 AM

امسال سال بلوا رو خوندم آقاي معروفي و نمي دونم چرا امسال رو سال بلوا مي دونم. هر اتفاق بدي كه ميفته با خودم مي گم امسال سال بلواس ديگه. شاد و موفق باشيد. هميشه.

Posted by: mahnaz at August 2, 2008 6:56 AM

درود بر جناب عباس معروفی.امیدوارم همیشه تن درست و شادباشید، حتا کمی دورتر از این جا.
و همین طور امیدوارم لذت و حسی که در زمان خواندن "فریدون سه پسر داشت"تجربه کردم،با این کتاب تکرار شود.
دیر زی و شاد زی.

Posted by: هادی-زاهدان at August 2, 2008 5:40 AM

طبل بزرگ زیر پای چپ را دیده بودم و مدام ربطش با شما برایم غیر قابل درک بود که حل شد. ممنون. بی صبرانه منتظر" ذوب شده" تان و همینطور مقاله ی "ايران امروز؛ گورستان کتاب و انديشه" هستیم.
بوی بی حوصلگی میدهید این روز ها.
همین.
------------------------------------
آيدای عزيزم
حق با شماست.
به شدت خسته ام. همين

Posted by: آیدا at August 1, 2008 11:47 PM

معروفی نازنین دردی‌ست که چون من نویسنده نیستم مثل شما حس نمی‌کنم مگر در جای دیگر، پس می‌فهمم حس را نسبت به دلبندی که از قضایِ روزگار این‌چنین خشن با او رفتار می‌کنند. دریغ که چه شما که نسلی پیش از من‌اید چه من باید با صبر و امید تحمل کنیم و برای تغییرش سعی. صداقت‌تان را دوست دارم با این‌همه بعد مکانی. متاسفانه هیچ ‌جا نمی‌فروشندش، حتا ای‌کاش فروختنی بود گرچه من هم در این خط مجازی که مزر می‌نامندش از آن چندان برای‌م نمانده!

Posted by: هومن at August 1, 2008 11:30 PM

سلام آقاي معروفي عزير:
من با سمفوني مردگان واقعاّ زندگي كردم,اميدوارم و دعا مي كنم كه رمان ذوب شده به زودي البته در ايران منتشر شود.
خواهشي هم از حضورتان دارم, اگر امكان دارد از زندگي نامه و خاطراتتان مطالبي براي دوستداران و مشتاقان بنويسيد.(جسارتاّ)
با آرزوی بهترین ها


ا

Posted by: مهرزاد at August 1, 2008 10:51 PM

من يك كتاب از شما خوانده ام
ولي نمي دانستم همچين رماني داريد !
حالا چي مي شه ؟!
.
طبل بزرگ زير پاي چپ فيلم بدي نبود
فيلم متوسطي بود در اين بازار سينما
.
ببخشيد ولي
من حس كردم در اين متن به ايراني بودنم توهين شد ؟
اگه اشتباه مي كنم بهم بگيد
چون اگه اينطوري باشه خيلي بد مي شه !
.
بله دقيقن همين جوري هاست !
..
اين جوري هاست / تكه كلام من بود ها / سرقت كرديد ! ( چشمك )
.
شبتون روشن !

Posted by: bateleh at August 1, 2008 10:22 PM

استاد عزیزم سلام . بی صبرانه منتظر خواندن شاهکار دیگری از شما هستیم . كاش اقدامي هم براي چاپ آموزش داستان نويسي تان مي كرديد. استاد چند روز پیش برای خرید سمفونی مردگان به انتشارات ققنوس مراجعه کردم . گفتند چاپش تمام شده . کتاب را از بازار آزاد تهیه کردم . پیکر فرهاد ، سال بلوا ، دریا روندگان جزیره آبی تر و آونگ خاطره های ما کم و بیش در بازار موجود است . برای تجدید چاپ سمفونی مردگان شما باید اقدام کنید یا ناشرتان ؟
--------------------------------------
آقای محمد امامی عزيزم
ناشر خودش اقدام می کند.
و ممنونم از لطف شما

Posted by: محمد امامی at August 1, 2008 9:04 PM

جوابمو نميدين ؟ استاد ؟؟؟
خب حق دارين ... گفتم كه يه آدم معموليم

Posted by: azade at August 1, 2008 8:19 PM

طبل بزرگ زیر پای چپ
میان تمام این خبر های تاریک
این خبر عجیب روشن است و عجیب شیرین
!
...

Posted by: آیدا at August 1, 2008 6:21 PM

مرسی
همیشه خوش خبر باشید

Posted by: مرسده هاشمی at August 1, 2008 6:12 PM

درود بر شما. آن پایین برای ریخت و چهره احمدی نژاد نوشتید..چیزی در همین
مایعات!! از آنجا که در شناخت شما از زبان تردیدی نیست ؛روشن فرمایید که مایه ها درست است یا مایعات. ویا نیت شوخی بوده است. پیروز باشید و بهروز
----------------------------------
شوخی را اگر جدی بگيريد اينجوری می شود.
شاد باشيد.

Posted by: حسین at August 1, 2008 5:47 PM

اسم جدید هم زیباست آقای معروفی‌ی عزیز. منتظرم که بخوانمش. آرزو می‌کنم که مثل سمفونی مردگان قصه‌ای ماندگار بشود.

Posted by: احمد at August 1, 2008 5:17 PM
Post a comment









Remember personal info?