June 22, 2008

يک لبخند کافی است!

                      

اين هم  شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی»

شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند

در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی ‏


سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را

به نان و آب مجــانی کشــاندی


از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود

هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی


سخن‌هایت ز حکمت دفــتری بود

چه کفترها از این دفتر پراندی


ولیــکن پول نفـت و سفره‌ی خلــــق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود

دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش

سلامـی هم به میــمون می‌رساندی.

 

  

يک روزنامه را به خاطر اين عکس توقيف کردند. خب همين است ديگر! آلن دلون که نيست. يا بايد برود قيافه اش را عوض کند، يا نمی دانم چه خاکی بايد به سر خودش بريزد. کاريش نمی شود کرد. همين است، چيزی در همين مايعات 

@ June 22, 2008 1:20 AM | TrackBack
Comments

امام حسین روز عاشورا می فرمایند اگه دین ندارین آزاده باشین. بگذریم که شما اصلا اخلاق ندارین چه برسه به دین
آدمی حرمت خودش را با بی حرمتی به دیگران از بین نمی برد هر چقدر هم طرف مقابل را بد و زشت کردار بداند.
معلومه این واکنش ها نشان از عقلانیت نیست بلکه نشان از انفعال است. نشان از بی توجهی به ارزش هایی است که ناخواسته یا به عمد زیر دست و پای این به ظاهر اعتراضات له می شود.
امیدوارم خدا را فراموش نکنیم که اگه این طور شد خودمون هم بدتر از همه اونهایی هستیم که این قبیل شعرها رو براشون می گیم

Posted by: وجدان at January 6, 2010 2:20 PM

چقدر زیبا گفته...آفرین!

Posted by: samir at January 5, 2010 4:46 PM

تهدید
زبانی گویاست
به سرزمینی که
جزای هر سر سکه ایست
....

Posted by: امیر at December 31, 2008 9:35 AM

مايعات نه مجيد جان : مايه ها !!!

Posted by: at August 14, 2008 6:33 AM

با سلام
خواستم بگویم که نکته اصلی عکس شاخی است که احمدی نژاد روی سایه ی سر خود درست کرده . و شاید این تنها کار درست او باشد

Posted by: omid at August 13, 2008 4:53 AM

متاسفم باتعريف هايي كه ازشماشنيده بودم انتظار نقدباشعورانه تري رو داشتم جدا خورد تو ذوقم

Posted by: zahra at August 9, 2008 10:06 PM

سلام. استاد عزیز. خبرنگار هستم . خبرنگار کجا و چه حوزه ای چندان مهم نیست. مهم این است که دارند اصالتت را، اندیشه ات را و آرمانهایت را به یغما می برند. همانگونه که آزادی قلمت را بر باد داده اند. روز خبرنگار است. اما نه نیاز به تبریک است و نه نیاز به تقدیر. اما در این نابسامانی چه می شود کرد باید منتظر آزادی قلم بود تا قلب تپنده تاریخ در انعکاس واژگان به رقص در آید.
سرسبز و پاینده باشید.....

Posted by: somaye at August 7, 2008 12:15 PM

سلام
انتخاب خوبی بود و بیشتر از یک لبخند.
در این کشوری که پر از استرس و است و تقریبا دارد تبدیل به تیمارستان می شود یک لبخند هم غنیمتی است.

Posted by: نرگس at July 30, 2008 1:52 AM

سلام آقاي معروفي؛
خواهش مي كنم اين بازتاب رو منثشر نكنيد يا با عقل سليم خودتون سانسورش كنيد:
به نظرم اگر معيار اعمال و كردار آدمها قيافه بود ،نه سقراط حق فلسفيدن داشت نه خانم بهبهاني حق شعر گفتن!
من اگر جاي آقاي احمدي نژاد بودم ،اين صفحه بازتاب ها رو منتشر مي كردم و به داشتن چنين مخالفاني به خودم مي باليدم.
ببخشيد، چون طرفدار حرف حق بدون سانسوريد گفتم.
آرزو دارم يه روز برگرديد.‌‌‍

Posted by: Mojgan at July 23, 2008 8:30 AM

دوست دارم مدیر کل بشوم
مثل بعضی، تپل مپل بشوم

ظاهر و شکل و حالتم خوب است
چه قدر هم عدالتم خوب است!

صاحب دکترای آمارم
بلدم تا هزار بشمارم

لطفا ادامه مطلب را در مجلس رندان بخوانید...

Posted by: فریدون هاشمی at July 22, 2008 6:25 PM

واقعا متاسفم که شعر استاد ابتهاج رو به نام استاد اخوان ثالث چاپ مي کنيد ، اول خودتون رو اصلاح کنيد بعد برين سراغ بقيه

Posted by: حيدر at July 19, 2008 12:43 PM

دو ‌چیز درباره این رئیس جمهور منتخب فراموش می‌شود، یکی این‌که با تمام تقلب‌ها و راه باریکی که درست کردند باز منتخب بود! و دوم باز همان قهرمان پروری فرهنگی عروسک‌ها و هیچ‌کس نه نقش خودش را می‌بیند نه نقش اشخاصی که پشت سر این منتخب‌ترینِ 30‌سالِ اخیر محکم ایستاده‌اند و در نهایت بعد از او هم عروسکی دیگر حالا نه به زشتی ایشان! عروسک بازی قدرتمندان همه‌جای دنیا رسم است ولی عروسکی این‌چنین زیبا انتخاب کردن از شاهکارهای و محصول مشترکِ مستبدین و مردمِ مستبدپرور خودمان!

Posted by: هومن at July 13, 2008 10:29 PM

این بدبخت !!!!!! که خودش در به وجودن آوردن این قیافه نقشی نداشته و خالق و ژنتیک این قیافه را برایش انتخاب کرده ... اما از آنجایی که خدا گر ز حکمت ببندد دری زچرخ گردون چرخید و چرخید و محمود احمدی نژاد حاکم سرزمینی شد که روزی کوروش و داریوش و اردشیر به آن حکم روایی میکرد . و ما این انتخاب را کردیم و ما ییم که به این ذلت تن میدهیم و هیچی نمیگوییم . در انتخاب ما نه علم ژنتیک دخالت داشت نه سرنوشت بود نه ستاره شناسی فقط حماقت بود و حماقت و حماقت . و ادامه دادنش و تن دادن در این سه سال گذشته ذلت و ذلت و ذلت . چند هفته پیش خبردار شدم که مردم کره شمالی که از سیاستهای دولت حاکمه راضی بودند بالاخزه پیروز شدند و دولت استعفا داد. نمیدانم چرا هیچوقت در این ملک و دیار با 7 هزار سال تاریخ نانوشته و 2500 سال مدون و این همه ادعا و با د به غبغب ، از این برکناری ها نمیشود . تا بوده چنین بوده . دموکراسی و گفتگو ی متمدنانه جایی در فرهنگ ما ندارد. ضحاک سالها ستم میکند و مردم هم تن به فرمانهای زورگویانه اش میدهند تا سالها میگذرد و کاوه نامی سر به عصیان میزند. همه فرمانروایان و حاکمان و پادشاهان ما , یا کشته شده اند و یا گور به گور شده اند. چرا؟ واقعا چرا . هیچوقت ایرانیان با این همه ادعای فرهنگ و هنر و ادبیات غنی و معماری و چه و چه در حکومت داری این همه ضعف و درد از آغاز تا امروز . از کاوه آهنگر تا بابک خرم دین و سربداران و هزاردستان و تا همین سی سال پیش تمامی کسانی که سر به شورش برداشبتند و جان دادند و ندای آزادی و رهایی سر دادند چه بیهوده جان دادند برای مردمی که خفت و تحقیر و حکومت مار و بزغاله و میمون برایشان شیرین است و دم بر نمیآورند.

Posted by: maryam naghash at July 7, 2008 7:39 AM

شرمنده می شوم و احساس خاک بر سری به دردم می آورد.

Posted by: عمرا at July 5, 2008 7:34 PM

سلام
پیکر فرهاد را می خوانم هر چند سمفونی مردگان را خواب می بینم و فکر می کنم سایه ایدین و سورمه هرگز به زن قلمدان جایی ندهد...

فقط برای تشکر امدم و یک شعر به یادگار...

کوچه پیچ آرامش را فراموش می کند
راست می شود
و به در چوبی میرسد.
در سایه دیوار کاهگلی
به عصا تکیه داده ای
تو را صدا می زنیم
برمی گردی
و به غریبه ای که در چشم های ماست
زل می زنی.
*
باد تقه ای به کلون می زند
کوچه
از کنار در چوبی بسته
آهسته دور می شود
و ما از آن پرنده ای حرف می زنیم
که روی رف نشست
و تا غروب
آنقدر آواز خواند
که نام کوچکش را فراموش کرد.

با احترام
سعیده زارع سریزدی
www.ahemah.blogfa.com

Posted by: س.زارع at July 4, 2008 12:30 PM

سلام...
هنوز به وب سایت ادبی ما تشریف نیاوردی...
جناب استاد من قرار است تمام آموزش داستان نویسی شما را در کتابی گرد آوری کنم و مطالبی هم بدان بیفزایم با نام شما و به کوشش من...
نظر شما چیست آیا مطالبی هم هست که بخواهید اضافه نمایید...؟
اینجوری خیلی ها استفاده میکنند...
....................................
آقای پارسا
اين کتاب در دست انتشار است.
به شما زحمت نمی دهم
عباس معروفی

Posted by: رضا پارسا at July 3, 2008 7:55 PM

سلام آقای معروفی
نگفتید در کجا میشه ببینیم. در کدام شهر هستید؟
نمبر تلفن، امیل؟

سلامت باشید
نسیم
---------------------
نسیم جان
من در برلین هستم و تو ایمیل من را داری.

Posted by: نسیم فکرت at July 2, 2008 5:44 PM

سلام .
راستش همين حالا آنقدر مديون اين دنياي مدرن هستم كه بايد بنويسم چه خوب است كه تو را خواندم و اينجا ، خودت جريان داري و حرف هايم كه ته دلم ميماند را ميتوانم برايت بازگو كنم .
عباس معروفي عزيز ؛ دوستت دارم به خاطر اين قلمت ، به خاطر نثرت و به خاطر تك تك كلمه هايت كه اسير ميكنند آدم را .

Posted by: لحظه هايي از بودن at July 2, 2008 1:19 PM

می گن که قیافه دست خود آدم نیست. قبول ولی لااقل آنکادر کردن ریش والله دست خود آدمه. ما که چیز زیادی نخواستیم :-))

راستی آقای معروفی من توی یه سایت که نظر خوانندگان "سمفونی مردگان" رو گذاشته بود خوندم که شما تا بحال یا حداقل تا قبل از نوشتن شاهکار "سمفونی مردگان" اردبیل نرفتید. این واقعا صحت داره؟

Posted by: میم. قاف at July 2, 2008 10:25 AM

خدا
با حیرتش از این همه تزویر
با بهت و خیرگی مردمکهای خیسش؛
کوله باری از فاجعه های دردانه هایش؛

با اینجا
با ویرانی های نا تمامش؛
فضای سیاه و اندوه بار فروپاشی اش
...
با دیگران
با لبهای لرزان و خاموششان
با حرفهای رسوب کرده در کنج تنهاییشان؛
تکرار حضور شوم و تلخشان؛
نقاب های پر رنگ و لعابشان؛
پایکوبی سکون و سکوت غم انگیزشان؛

با من
با اندیشه های باخته ام
با دردهای کهنه ام
کلمات سوخته ام
..
نباید گفت هیچ
جز از
تنفس یک هوای متعفن از اشتباه!
ماهم فقط یک لبخند میزنیم و میگذریم. چه می شود گفت؟

Posted by: میم. قاف at July 2, 2008 10:19 AM

با این غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه های پریشان به من بگو
اندیشه های سوخته ی ارغوان ببین
رمز خیال سوختگان بی سخن بگو
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
از ساقیان بزم طرب خوانی صبوح
با خامشان غمزده ی انجمن بگو
زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
وین موج خون که میزندش در دهن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا به اینه ی دل شکن بگو
وان آب رفته باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
سرو سیاه من ز روح چمن بگو

"مهدی اخوان ثالث"

Posted by: میم. قاف at July 2, 2008 10:12 AM

سلام آقای معروفی
من در هامبورگ هستم برای مدت سه هفته دیگر. ممکن است شما را زیارت کنم؟
من همان سهراب کابلی هستم.

شاد باشید
نسیم
----------------------------------
نسيم جان سلام
منتظرت هستم

Posted by: نسیم فکرت at July 2, 2008 8:20 AM

سلام آقاي معروفي عزيزم!
دلم خيلي برايتان تنگ شده‌بود. مدتي‌ست مي‌خواهم تماس بگيرم و راجع به موضوعي با شما مشورت كنم، اما آنقدر كم پيداييد كه جرات نمي‌كنم!هميشه شاد و سلامت باشيد. نشريه‌تان به كجا رسيد؟
خسته نباشيد، موفق باشيد...
----------------------------
تبسم عزيزم
من تا دوشنبه در ميلان هستم.
نشريه هم در دست اقدام است.
مرسی از لطفت

Posted by: تبسم at July 2, 2008 7:22 AM

اگر مخصوصاً نوشته‌اید: ...در همین مایعات؛ که هیچ، اگر نه درستش می‌شود:...چیزی در همین مایه هاست.
---------------------
سيروس جان
اگر پيشم بودی برات اسفند دود می کردم.
با اينحال ممنونم برای دقت و وقت و لطف ات.

Posted by: سیروس به‌ آیین آژنده at July 1, 2008 10:55 PM

اگر مخصوصاً نوشته‌اید: ...در همین مایعات؛ که هیچ، اگر نه درستش می‌شود:...چیزی در همین مایه هاست.

Posted by: سیروس به‌ آیین آژنده at July 1, 2008 10:53 PM

سلام لطفا به من سر بزنيد

Posted by: غلامرضا طریقی at July 1, 2008 4:43 PM

سلام
با یه داستان به روزم

اینجا برای معاش سگ کباب می کنند

Posted by: شروه at July 1, 2008 5:45 AM

نمي دونم شما واقعا عباس معروفي هستيد يا مانند خيلي هاي ديگه نقش بدل رو ايفا مي كنيد. در هر صورت دلم مي خواد اين نظر رو بذارم و بگم كتاب فريدون سه پسر داشت فوق العادست و اگر مثل سمفوني مردگان از زبان شخصيت هاي مختلف نقل مي شد فوق العاده تر مي شد. من اين كتاب رو كمتر از يك روز خوندم و واقعا خوشحالم كه نويسنده ي با فكر و ماهري در جامعه ي ايرانيان وجود داره.
پايدار باشيد.

Posted by: پریما at July 1, 2008 12:47 AM

بنده احمقی نژادم، ای روزنامه نگار فراری. (آن خطاب به این)
البته این لقبی است که روزنامه ها به شما داده اند. آقای معروفی نمی دانید زمستان در اردبیل چه سرمایی بود. آخه زیاد گاز قطع میشد. البته اورهان ها و آیدین ها هم زیادتر شده اند. از دست این ...

Posted by: at June 30, 2008 9:02 PM

مرسي استاد ... =))
.
همين است ديگر ! كاش گوش هاي كر بشنوند و كور ها ببينند ...
همين است ديگر !

Posted by: زهرا at June 30, 2008 6:20 PM

سلام مرد جان....
در این زمانه هیچ کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
خدای ما اگر در خود ماست
کسی که بی خداست ،پس خودش نیست
تو دست کم شبیه خودت باش
در این جهان که هیچ کس خودش نیست...

مرد جان..مملکت گل و بلبل و.... داریم .....هر چی که بخواهیم آماده اس...
گمونم توقع زیادی داریم از......
واقعا اینا ما رو چی فرض کردن؟؟؟؟
زیاده ولی اینجا دوس ندارم بشه جایی واسه حرفای تکراری که چاره ای نداره....مرد جان کاش بشه کاری کرد....می شه؟

Posted by: مهناز at June 30, 2008 1:31 PM

آقاي معروفي عزيز
بالاخره شما رو تو اين همه هم همه و شلوغي پيدا كرديم!
من شيفته ي سمفوني مردگانم!

Posted by: ButterFly the Poet at June 29, 2008 10:25 PM

سلام
آقای معروفی
متشکرم از پاسختون(هر چند که درست متوجه منظورتون نشدم)
وقتی دیدم جواب دادید باورم نمی شد
از شوق اشک ریختم
اگر ذهنت را با ساختار داستان تربيت کنی، موفق می شوی.
منظورتون چیه
متوجه نمی شم به نظرم ادبی نوشتم یه مشکل
علتش هم اینه که اولین داستانی که من رو از این رو به اون رو کرد جان شیفته اثر رومن رولان بود با ترجمه ی زیبای به آذین
و من متاثر از ترجمه ی به آذین می نویسم
دیگه اینکه من فقط به تکنیک های نوشتن فکر نمی کنم
من به این حرف خانم دانشور که خدا واژه رو رایگان به ما نداده ایمان دارم
و به نظرم باید حرف حق زد هنر رو راهی می دونم برای نمودن انسانیت
و یه داستان دیگه هم تو وبلاگم گذاشتم اگر این رو هم بخونید ممنون میشم
این متاثر از یکی از داستان های کوتاه خود شماست
دوستتون دارم خدانگه د ار

Posted by: فرانک at June 29, 2008 7:15 PM

سلام استاد . تمام دوران دانشجويي من با كتابهاي شما گذشت ... چه روزگاري بود ! هنوز هم به ياد گدشته گاهي سري به كتابخانه ام مي زنم و كتابهايتان را دوره مي كنم . خوشحالم كه شما را پيدا كردم و ممنون كه هنوز مي نويسيد ...

Posted by: پيمانه at June 29, 2008 3:17 PM

کاش مثل شما میتونستم توصیف کنم که چقدر نوشته هاتونو دوست دارم و چقدر تنهائی های منو پر میکنن. هفت بار سمفونی مردگان رو خوندم و هر بار که میخونم بیشتر جذابیت هاش واسم آشکار میشه. شما معرکه اید آقای معروفی. معرکه.
با اینکه تموم ساعاتم رو تقریبا کتاب خوندن پر میکنه ولی به هر کسی که میرسم کتاب سمفونی مردگان رو به عنوان یه شاهکار بی نظیر ادبی معرفی میکنم. خوش به حالتون. واقعا خوش به حالتون. قلمتون فوق العاده است.

Posted by: میم. قاف at June 29, 2008 1:38 PM

سكوت و لبخند در ظاهر . غصه , بغض و آه در باطن.

Posted by: بهناز at June 28, 2008 3:56 PM

من موندم چیزی که منفورش کرده قیافشه یا هاله بینیش !

Posted by: عادله at June 28, 2008 11:37 AM

استاد عزيزم دلتنگم...
دلتنگ اين غربت بي پايان ...
دلتنگ اين همه بي عدالتي فراوان...
دلتنگ جواب دادن به اين و آن كه چرا نمي ميرم...!!!
استاد عزيزم
خوشحالم كه همه ما را درك مي كني؟
داستانهاي جديدت چه خبر؟
استاد التماس مي كنم من را هم لينك كن...
قول ميدهم بچه خوبي باشم..

Posted by: رضا پارسا at June 27, 2008 10:19 PM

سلام آقاي معروفي. در سربازي يكي از هم خدمتيهام كتاب شما رو داشت به نام "فريدون 3 پسر داشت" از اونجا با شما آشنا شدم.
مطالبتون رو كامل خوندم اما براي كوتاهي در كلام، به متن آخرتون اشاره مي كنم.
شعر بسيار ارزشمنديست از شاعر بزرگ ايران اما من با 1 بيت موافقم نيستم.
وليكن پول نفت و سفره ي خلق
ز يادت رفت و زان پس لال ماندي
.
.
.
اين آقا هيچ وقت لال نميشه. از وقتي رئيس جمهور شده، بازار سنگ پاي قزوين كساد شده. فرهنگستان هم نام سنگ پا را به نام احمدي نژاد تغيير داد.
كاش اجازه ميداديد اين مطلب رو در وبلاگم بنويسم.
موفق باشي ايراني.

Posted by: hossein at June 27, 2008 5:48 PM

سلام آقاي معروفي. در سربازي يكي از هم خدمتيهام كتاب شما رو داشت به نام "فريدون 3 پسر داشت" از اونجا با شما آشنا شدم.
مطالبتون رو كامل خوندم اما براي كوتاهي در كلام، به متن آخرتون اشاره مي كنم.
شعر بسيار ارزشمنديست از شاعر بزرگ ايران اما من با 1 بيت موافقم نيستم.
وليكن پول نفت و سفره ي خلق
ز يادت رفت و زان پس لال ماندي
....
اين آقا هيچ وقت لال نميشه. از وقتي رئيس جمهور شده، بازار سنگ پاي قزوين كساد شده. فرهنگستان هم نام سنگ پا را به نام احمدي نژاد تغيير داد.
كاش اجازه ميداديد اين مطلب رو در وبلاگم بنويسم.
موفق باشي ايراني.

Posted by: hossein at June 27, 2008 5:47 PM

قربان
عكس مزبور شباهت غريبي با راسپوتين دارد...
البته 5 يا 6 روز پس از تدفين نامبرده!
حيرتا از اين شباهت!
شعر بانو بهبهاني چون چسبي دوطرفه چسبيد!
به ارزوي زايش آزادي
روزي
جايي
نقطه

Posted by: سار at June 27, 2008 3:31 PM

با سلام
تعجبم از اين است كه امثال خانم بهبهاني عزيز گويا در مريخ سير مي كنند تحريم انتخابات كه هيچ همين نوروز 87 بود كه در تلويزيون ضد ايراني وي او آ مي گفتند هيچ فرقي نبود بين دولت خاتمي و اين دولت

Posted by: باران at June 27, 2008 2:48 PM

خیلی وقته که مطالب وبلاگ شما رو میخونم... اما خب هیچوقت حس نکردم نیازی به نظر من هست! البته الانم نیست
عکس رو راست میگید...
خانوم بهبهانی هم راست میگن... میدونم که شعر تجلی احساساته و این شعر هم خوب تجلی خشم... اما... نمیدونم.... به نظرم بهتره که اول چند نفس عمیق کشید، خشم رو جلوی خود گذاشت و خوب نگاهش کرد، شاید به همراه خوردن چای یا قهوه یا آب میوه... و بعد دید که این خشم چطوری میتونه خودشو نشون بده، در حالی که تفاوت شاعر یا نویسنده رو با باعث و بانی خشم نشون بده!
صرفا یه نظره! همین!
من هم خودم هم داستان می نویسم هم شعر میگم... که هزار البته به هیچ عنوان به گرد پای شما و یا خانوم بهبهانی نمیرسم!
فقط حس کردم که باید اینو بگم! اگر مخالف این عقیده بودید پیشاپیش پوزش منو بپذیرید!

Posted by: بهاران at June 27, 2008 9:37 AM

خوب نيست آقا جان. قيافه اش كه دست خودش نيست.همين است ديگر.
رفتارش و اخلاق و وجدانش دست خودش است كه آن هم ...
از كار هايش بايد انتقاد كرد نه قيافه اش را.حالا مي خواهد شبيه آلن دولن باشد كه نه خوش به حال ما مي شد نه شما . نه اينكه فكر كنيد اصل را ول كرديم و فرع را چسبيديم. نه .عيان گفتنش قشنگ نيست وگرنه همه مي دانيم. شما فقط يه كم بلند گفتيد.
راستی عاشق شعر های عاشقانه شما هم هستم. اصلن عاشق شعرم. هر جوریش. غزل بیشتر.نداری؟
موفق باشي.
محمد .س.كارمند بازنشته اداره ماليات

Posted by: محمد at June 27, 2008 9:36 AM

خاك شعر را به همنشيني با هر جلوه از اين گل معطر نكنيد لصفاَ. فعلا كه به ناچار صحبتش غنيمت است براي ما.

Posted by: saeid at June 27, 2008 8:24 AM

سلام استاد
خيلي از شعر خانم بهبهاني لذت بردم

Posted by: مهرداد at June 27, 2008 7:46 AM

روزگار غریبیست نازنین .

Posted by: استاکر at June 26, 2008 10:17 PM

تهران ، امروز ندارد
ياس هاي نو هم خشكيدند
خاستگاه طلوع هم
×
اما هنوز چنار دارد .

Posted by: pantea at June 26, 2008 10:05 PM

سلام. كتاب جديدي از خودتان چاپ نمي كنيد؟ دلمان براي خواندن نوشته اي از شما مدام تنگ است.چقدر كم كار شديد؟

Posted by: sara at June 26, 2008 8:20 PM

مردگان را به رف ها چیده اند، زندگان را به یخ دان ها....

Posted by: رضیه at June 26, 2008 12:25 PM

تيرماه سال 1383 از طرف يک دوست کادوی تولدی گرفتم که تا نه تا حالا و نه قبل از اون همچون هديه ای نگرفته بودم ، سمفونی مردگان بود... نمی دونم واقعا چند بار خوندمش اما اينو ميدونم که دوست داشتم هيچ وقت تموم نمی شد... واقعا چه خوب كه خداوند بضي وقتها در بْن اْن جمعْت كثْر كساني رو خلق مْْْيكنه كه جاودانه اند...

که من ات به پرستندگی عاشقم
.....
(شاملو)

Posted by: م.ح at June 25, 2008 9:44 PM

سلام
دلم برای خانه هدایت تنگ شده است . برای پرسه زدن در خیابانهای شهرت
برای تنها بودن در خود غرق شدن ...برای یافتن نگاهی که آرامم کند و من نهان ترین راز درونم را فاش کنم ...دلم برای خانه ات تنگ شده و مهربانی که آنجا موج می زد !

Posted by: مژگان at June 25, 2008 7:14 PM

واي كه چقدر كيف مي كنم وقتي ميامو مي بينم مطلب جديد نوشتين ،،

مثل لذت خوردن يه ليوان آب خنك تو گرماي تابستون...

Posted by: الهه at June 25, 2008 4:11 PM

نمی دانم این نظر مرا تبلیغ حساب می کنید یا یک خواهش از شما، به هر حال

مشتاق امدن شما به وبلاگم هستم و البته نظر محترمتان.

Posted by: اجوج at June 25, 2008 10:39 AM

سلام
يادم رفته بود اين طر ف ها هم يك كوچه ي قديمي بن بست هست كه مي شه رفت توش و بالاخره هم مجبور شي برگردي .

به هر حال ما شما را دوست داريم.

Posted by: آسا at June 25, 2008 9:14 AM

سلام عباس عزیزتر از جان . از اینکه با به روز رسانی ما را از سلامت خود مطلع می کنی ، سپاس .
دلم برای مطالعه لک زده ؛ چیزی چاپ نمی کنی جان دوست ؟
-----------------------------
سلام
از مهر هر دو شما ممنونم.

Posted by: انارام فروهر at June 25, 2008 12:02 AM

با سلام
نظرتان در رابطه با زبانهاي تحت اسارت غير پارس در ايران جيست؟ ما كه در اين مورد حرف زديم شديم پان تورك و پان توركيست و شش ماه هم انداختند آب خنك خورديم.الان هم تو توركيه هستم .
با تشكر

Posted by: okhtay babayi Ajabshir at June 24, 2008 7:59 PM

سلام جناب معروفی.

انتظار نقد محکم تر و منطقی تری می رفت، حتا به شوخی...
بگذریم.

Posted by: خازییل at June 24, 2008 1:39 PM

سلام استاد من چند سال پیش اتفاقی به سایت شما سر زده بودم اون موقع به فکر نوشتن نبودم ولی یک سالی است دارم تمرین نوشتن می کنم و می فهمم که باید به وبلاگ شما بیشتر سر بزنم. یک وبلاگ دارم که خودم باش ابراز می کنم یعنی ابراز وجود میکنم
WWW.farvardins.blogsky.com

Posted by: ندا at June 24, 2008 10:39 AM

معلوم نيست در اين مملكت گل و بلبل چي ميگذره. تا كي ما حذفيم از آزادي معلوم نيست!

Posted by: سمیه حسینی زاده(شباهنگ at June 24, 2008 10:05 AM

ای کاش به من هم سری میزدید.

Posted by: minadorali at June 24, 2008 7:16 AM

jjjjjj

Posted by: ع at June 24, 2008 1:05 AM

یادش به خیر اخوان :
حتی پیرها که دیرتر باور می کنند
در کوچه ها وکوچه باغ های ما
صدای جغد را شنیده بودند.
ونامش بلند سیمین عزیز که واژه ی شعر با نام او عجین است.

Posted by: محبوبه میم at June 23, 2008 10:49 PM

باز هم شعر وباز هم سیمین عزیز با شعر هایش که روح را سبک می کند انگار که با شعر های او نفس راحتی می توان کشید انگار که می توان باور کرد هنوز هوا هست هنوز شعر اصیل هست وهنوز شاعر...یاد او و...
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد .
یاد بعضی نفرات
رزق روحم شده است
اعتصام یوسف
.حسن رشدیه
ممنون به خاطر این یادآوری

Posted by: محبوبه میم at June 23, 2008 10:43 PM

سلام آقای معروفی
من کاملا متوجه هستم که لحن این آقا چه قدر تند و توهین آمیز هست و درک می کنم که چه قدر می تونه برخورنده باشه.
امااحساس می کنم ادبیات طرف پاسخ دهنده که قشر روشنفکر باشه، باید متفاوت باشه. این آقا اگرظاهر آلن دلن رو هم داشت اعمالش همین قدر مضر می بود.
مرسی

Posted by: نگار at June 23, 2008 10:30 PM

عجیب انتظاراتی دارند آقایان!
نقش آینه است دیگر!
راستی آن هاله کجا رفت؟
...

پ.ن :
استاد خوبم
ممنونم بابت اجازه ی شما
امیدوارم که بتونم نمایشنامه ی زیبای شما رو
قابل قبول ارائه کنم
باز هم سپاسگذارم
سربلند باشید

Posted by: آیدا at June 23, 2008 10:29 PM

باسي عزيز، خستگي عجيبي دارم همراه با دلتنگي كه انگار ساليان سال با من خواهد بود و در من ته نشين خواهد شد...
دلم گفت بيايم سري به اين حضورخلوت انس ات بزنم... و نفسي تازه كنم.

Posted by: بهار هاشمی at June 23, 2008 1:01 PM

سلام ........... بله ... نمی دانم چرا همین است که هست !!1

Posted by: فرنوش at June 23, 2008 9:36 AM

سلام.
عجب... اونم همه جوره.

Posted by: نسيم at June 23, 2008 1:17 AM

سلام استاد
نوشتم

حالا چی کار باید بکنم؟
----------------------------
برام ای ميل کن

Posted by: مریم بیات at June 22, 2008 10:29 PM

manam azesh badam miad.vali vaghean fosh dadan o baftan ke kare oonast shomaha chera anjam midid.ba in kara chi dorost mishe ?ma noon giremoon miad ya azadi?

Posted by: at June 22, 2008 9:25 PM

سلاطین

در این سرزمین "بلازده"
قاتلان،
سلاطینند:

هکتار هکتار،
زمین می بلعند!
خروار خروار،
تریاک قورت می دهند!
میلیون میلیون،
سیگار بالا می کشند!
کارخانه ها را
اول ضایع،
بعد یکجا سر می کشند!

با عبا
"پستی" هاشان را
بلند می کنند!

مغزهای کوچک خود را
با عمامه
بزرگ می کنند!

Posted by: آرش at June 22, 2008 4:37 PM

میمون هر چی زشت تره بازیش ( اداش) بیشتره!...
:
چه خوب كه بالاخره در اين خانه چيزكي نوشتي.

Posted by: مکتوب at June 22, 2008 12:53 PM

سلام
خيلي خوبه كه شما هستيد...

Posted by: میم در محاق at June 22, 2008 8:25 AM

به به چه عجب! خلاصه خبری شد از شما. من نمی دانم یک شاعری مثل شما هیچ به خودش می گوید که بابا ما هم یک سری طرفدار داریم که دوست دارند این وبلاگمان را بخوانند؟
چون عباس معروفی نویسنده که هست توی رادیو و همین طور با کتاب هاش، اما ما دلمان توی این مدت برای معروفی شاعر سخت دلتنگ بود.
رسیده ایم به تیر ، بد نیست به شعری میهمانمان کنی.
سلامت و سرزنده باشی

Posted by: بهرام at June 22, 2008 2:34 AM
Post a comment









Remember personal info?