April 9, 2008

ديشب


مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی می
کرد که در انتهای ميدان مهآلود تصوير مبهمی از ساختمانهای دور به جا میگذاشت، ساختمانهایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود.
سرعت ماشين
ها در شيب آن خيابان وسيع يکطرفه به قدری سرسامآور بود که در چشم بههم زدنی میتوانست هر حادثهای رخ دهد، حادثهای دلخراش که پژواک فرياد تا ابد در گوش
هات بماند.
مسيح با دو دست چرخهای ويلچرش را جوری تاب میداد که بتواند از مهلکه نجات يابد، و جوری خيز برمیداشت که انگار دارد به دنيا میآيد؛ دستهاش پشت سرش جا میماند، و سرش در بين ماشينها تصوير مبهمی از دسته
ای موی صاف بود که در عکس  هزاران بار تکرار شده بود.
می
خواست به هر جان کندنی خود را از بين ماشينها برهاند، میخواست به آن سوی ميدان برود، اما هنوز دو رج از ماشينها را نگذرانده بود، و هنوز قطاری که از آن دورها کله کرده بود به وسط ميدان نرسيده بود، و هنوز دوازده رج ديگر ماشين میگذشت، و سرعتها گيجکننده و دلهره
آور بود.
مسيح خيز ديگری برداشت و در رج چهارم ماشين
ها يک لحظه من موهای صافش را ديدم که مثل پرده
ای صورتش را دور زد، روی ابروها و چشمهاش لغزيد، و هزاران بار در نيمرخش تکرار شد.
میدانستم تا آن سوی ميدان جان سالم بهدر نمیبرد، میدانستم لای ماشينها گير افتاده است، اما صدای کرکنندهی لاستيکها ديوارههای جمجمهام را میشکافت، نمی
توانستم کمکش کنم.
دل دل
زنان از خواب پريدم، و در تاريکی نيمه شب ديدم که ميدان تماماً نور بود.

@ April 9, 2008 3:07 AM | TrackBack
Comments

سلام میدونی چرا همیشه ما فکر میکنیم که .................
راستی ما به چی فکر میکنیم؟....................

Posted by: sahar at March 12, 2009 7:25 PM

فكر كنم تو ميدوني كه چي مينويسي،منم وقتي تنهام همينطوري مينويسم
باور كني يا نه يكنفر اينجاست كه داستانهاي تو زندگيه واقعيشه،من اينجوري زندگي رو ميبينم.اصلا تو چطوري اينارو ميدوني...؟!چيزايي كه مال منه!دلم مي خواد ازت خواهش كنم كه نزاري موهام بيشتر از اين سفيد شه ،كمكم كني،ولي زود يادم مياد من و تو فقط تو قصه هاييم .بيرون خبري از ما نيست.به زودي همديگه رو مي بينيم.زنده بمون،

Posted by: تنها at October 26, 2008 10:31 PM

من برای تحقیق راجع به یک نویسنده معاصر شما را انتخاب کردم.حالا میخواهم داستان عطر یاس از مجموعه دریا روندگان جزیره آبی تر را نقد کنم.کمک می خواهم.لطفا به من ایمیل بزنید.

Posted by: ماهی at June 8, 2008 11:34 PM

آیت الله های دزد:

ببینید بیخودی ملاها قاتل و آدمکش نشدند. به سخنان دبیر کمیته تحقیق و تفحص قوه قضائیه گوش دهید و زاز زار گریه کنید :

http://www.archive.org/details/efshaghari

آیات عظام امامی کاشانی، یزدی، مصباح یزدی، ناطق نوری، فلاحیان، علم الهدی، واعظ طبسی، خزعلی و دیگران... غارتگران این مردم بدبخت آخوندزده...

http://manshoma.wordpress.com

Posted by: Arash at June 8, 2008 6:01 PM

سلام اگه مايل به تبادل لينك هستيد لينكم كنيد و خبر بديد لينكتون كنم ...با تشكر
سايت من را با اين عنوان لينك كنيد : پارس مهراز
www.ParsMehraaz.com

Posted by: حمید لاچینی at May 29, 2008 9:41 AM

به عباس معروفی عزیز
با تشکر به خاطر یکی از پست های وبلاگش

- من من!
- تو تو!
- کشیدم!
- کی را؟
بوی جوراب نشسته می آمد.
دویدم وسط حیات. " بچه ها منم بازی؟" سرم دعوا شد. "سمیه باما!"
" نخیر قبول نیست. با ما باید باشه!"
بازی شروع شد. مرتب می بردیم. چه خنده ای می کردیم. چه کیفی داشت خدایا. مادرم داشت ظرف می شست. گفت: خسته شدی نون پنیر سبزی هست." چه بوی جوراب نشسته ای می آمد فکر کردم همه چیز که تمیز است. وخندیدم دور بعد هم بردیم.باد صورتمان را قلقلک می داد. دور آخر بودیم سنگ را انداختم و یک لنگه پریدم روی مربع اول. مادرم آنطرف لبخند می زد و می گفت :" خسته نشدی؟"
- تو چرا هیچوقت نمی خندی؟ چرا این همه انرژی منفی داری؟
· ولی من که می خندیدم. سرم را برگرداندم. کسی نبود. مادرم هنوز آنطرف بود. پریدم خانه ی دوم.
- حوصله ی آدم را سر می بری!
- قبول نیست باید بازی بعدی طرف ما بازی کنی!
- هیچ کسو ندیدم اینهمه مثل تو پر اخم باشه. آدم مأیوس میشه وقتی تو رو می بینه.
خواستم بگویم من که می خندم. من که اینهمه خوشحال و پر انرژی هستم. کسی انگار دو دست خشن دور دهانم گذاشت و فشار داد. پایم تکان خورد و سنگ افتاد بیرون. سوختم!
- هی! ما بردیم و ما بردیم چلو کبابو ما خوردیم!
- تقصیر تو بود که ما باختیم دیگه حق نداری باهامون بازی کنی!
چشمم به آینه افتاد. وحشتم گرفت. وای خدایا من کی اینهمه بزرگ شده بودم؟ " بچه ها تورو خدا نرین وایسین منم بیام!"
- ولی تو دیگه باختی!
چقدر خسته و گرسنه شده بودم نگاه کردم طرف مادرم. ولی مادرم نبود. روبرویم روی میز پر از پرونده بود. چقدر کار داشتم! این همه پرونده؟ چه دلهره ای داشتم. یک چیزی پیشم نبود و اصلا یادم نمی آمد چی! مثل وقت هایی که می رفتم مدرسه و هی دفتر فارسی را جا می گذاشتم. انگار یک چیزی را جایی جا گذاشته بودم
صدای بچه ها دورتر و دورتر می شد. خواستم بگویم:" بچه ها منم بازی؟" پرونده ها ورق خورد و گردشان افتاد توی گلویم و من فقط سرفه کردم. دور و برم پر از ظرف و جوراب نشسته بود.

Posted by: سميه حسيني زاده (شباهنگ at May 15, 2008 9:22 PM

سلام
نقد ناچیزی بر سمفونی مردگان نوشته بودم. در موقع جستجو در اینترنت به طور اتفاقی به وبلاگ شما رسیدم. امیدوارم که فرصت خوندن نقد رو در آدرس http://blog.360.yahoo.com/dejavupink پیدا کنید.

Posted by: دژاوو at May 15, 2008 12:53 PM

سلام
خسته نباشيد
روزهايمان هر چقدر هم كه نوراني باشد در سياهي مطلق است.
و نوري كه در سياهي جز مرگ راهي ندارد
واي كه باران صدايش را تكرار نكرده عبور كند
------------

Posted by: alper at May 15, 2008 7:48 AM

سلام آقاي معروفي
خسته نباشيد.
چرا من هرچي ميام به اين وب سر مي زنم و بعد دستمو مي زنم زير چونه از پنجره وبلاگم بيرونو نگاه مي كنم تا شما بيايي خبري ازتون نيست! مي ترسم يه روز نگاهم توي اون راه خشك بشه و ...

Posted by: حدیث جمالی at May 14, 2008 6:15 AM

سلام معروفي عزيز.
يه داستان جديد دارم.
خيلي خوشحال ميشم اگه يه نگاهي بهش بندازي.
نظرت واقعا برام مهمه.
داستان كوتاهه. زياد وقتت رو نميگيره.
دوستدار تو پويان

Posted by: سمفونی مردگان at May 13, 2008 10:08 PM

- من من!

- تو تو!

به عباس معروفی عزيز! با تشکر از یکی از پست های وبلاگش.
سر مي زنيد كه؟ منتظرم! نظر هم مي خواهم!

Posted by: سمیه حسینی زاده(شباهنگ at May 13, 2008 10:33 AM

سلام
تو دانشكده ي ما بچه ها دارن كتاب ميخونن و نقد ميكنن
و سمفوني مردگان كه كتاب محبوب همه بود اين هفته نقد شد
ميتونيد نظر چند تا جوون رو راجع به كتابتون بخونيد
ممنون

Posted by: zahra at May 12, 2008 1:37 PM

nemidoonam motale' hastid ya na! ke:
shahre ketab e markazi vaghe' dar khiaban e hafez e shomali, nabsh e zartosht, dar hale hazf shodan hast,..
bana be moshkelati ke bar sare jaa o makan dar sazman e ITC shahrdari darad.. dar e sahre ketab ta avakhere ordibehesht maah baste mishvad.
che kesi pasokhgoo e jama'at e farhang doost va in kaastiha khahad bood!!!
khahesh mikonam, dar gozareshat va khabarha e khodetoon in matlab ro begonjanid, ta hame ba ham dar sadad e raf'e in moshkel bar-aayim..
vay az khesarat e mali o ma'navi e in hame ketab o CD o mahsoolat e farhangi hame yekja!!

Posted by: m at May 12, 2008 7:21 AM

سلام
میدانید آنقدر سمفونی مردگان را دوست دارم که تا چند سال میترسیدم که کتابی ازشما بخوانم و تمام خوشی آن شاهکار ازسرم بپرد میترسیدم که دیگر نتوانید انقدر استادانه بنویسید ولی دیشب بعد از کلنجارهای بسیار با خودم سال بلوا را خواندم و افسوس یکسالی را خوردم که این کتاب گوشه کتابخانه من بودومن جرات نزدیک شدن به انرا نداشتم
تشکربسیارمرا بخاطر لحظات زیبایی که به من هدیه دادید پذیرا باشید

Posted by: صادق at May 11, 2008 10:45 PM

مسيح ..... مذهب...........
به همه آقايوني كه به بهشت ميرن تبريك مگم
بخاطر حوريان و زنان باكره ي بهشتي كه به شما ها مژده داده شده است !!
اون دنيا اين دنيا همش كالاييم و بس
از منهم گرفت دلم

Posted by: mahsa at May 11, 2008 7:17 PM

استاد خوبم
سلام
نمی دونید چقدر خوشحال شدم که شما را در برنامه زنده صدای آمریکا دیدم .
افسوس که نزدیک ما نیستید . برلین کجا و تهران کجا ؟؟///
ولی بالاخره یک روزی اتفاقهای خوب خواهد افتاد . منتظریم .

Posted by: somayeh at May 11, 2008 7:15 AM

ترک خورد!
بخوانید!

Posted by: مینا درعلی at May 10, 2008 11:27 PM

سلام مرد جان...
اين روزها اگر هوا آفتابي آفتابي هم كه باشد به دل ابر گرفته من چه.؟؟؟؟؟
اين روزها از هميشه بيشتر گم شدم....
و ببين چه كودكانه مي گريم در اين شلوغي بازار مكاره...
دنبال گوشه چادري ام براي گرفتن...
مي بيني مرد جان...؟؟؟توقعي نيست از دستي كه به سويم دراز شود و قصد نوازش داشته باشد....
گمم استاد....

Posted by: مهناز at May 10, 2008 10:18 AM

ياد باد از آن روزگاران كه گاهي آپي مي كرديد و دل غمديده ي ما را شاد.....

Posted by: هجران at May 9, 2008 10:52 PM

مگر اینکه از پشت جعبه جادو شما را ببینیم استاد...
قاطع و برنده تو آن شکوه پاره پاسخی به هنگامی که اینان همه نیستند جز سوالی خالی به بلاهت

Posted by: مازیار at May 9, 2008 4:32 PM

با سلام مجدد
ببخشيد آقاي معروفي
يادم رفت آدرس وبلاگم را برايتان بگذارم اين فراموشي را اينجا جبران ميكنم
http://kheyzaran.blogsky.com/
با ادب احترام اشتياق ومحبت فراوان

Posted by: cyrus at May 9, 2008 12:33 PM


استاد معرفي
سلام بيش هرچيزنميتوانيدباوركنيد حدوحدودخوشحاليم رااز حضورشمادربرنامه ی شباهنگ تلويزيون صدای آمریکابه راستي كه خالق سمفوني مردگان وپيكرفرهادجزاين هم نميتواند باشدبیان شیریت شمادراعتراض به سانسورموجودرا کلمه به کلمه بیاددارم دوستانم را خبرکردم گردهم آمدیم ودربازپخش مجددبرنامه دوباره آن را دیدیم ولذت بردیم من دبیر ادبیات یک شهردورافتاده ی وطنم _ای وطن!!!_نزدیک یک سال است که وبلاگ شمارا به وبلاگ خودم لینک کرده واز شما بهره ها برده ام آدرس وبلاگم را برایتان میگذارم داشتن یک کامنت فقط یک کامنت شما میتواند مرا خوشحال کندموجب خرسندی خاطرم میشودالبته اگر هم این کاررانکنید سرسوزنی ازارادت من نسبت به شما کم نمیشود
دوستتان دارم
با ادب احترام واشتیاق فراوان

Posted by: cyrus at May 9, 2008 12:29 PM

سلام
مدتها بود از شما خبري نداشتم » يعني غم نان نميگذارد كه به دلمشغوليهايم بپردازم .
در نمايشگاه كتاب جاي خاليت را حس كردم جاي خالي بسياري از نويسندگاني كه ديگر نيستند چه در وطن چه در دنيا در اين احوال بودم كه در شبكه صداي آمريكا ديدمت و چقدر دلم براي لحظه اي فشردن دستانت گرفت . ياد مجلات آرشيو كرده گردون افتادم ياد كارت پستالي كه در نوروزي برايم فرستادي ياد سالي كه در بزرگداشت جلال به شهر ما قزوين آمدي و من تازه سمفوني مردگان را خوانده بودم و بادهاني باز و چشماني شوق آلود نگاهت ميكردم .
هرجا كه هستي موفق و سلامت باشي

Posted by: شهروند ايراني at May 9, 2008 8:45 AM

سلام . من دير به جرگه خوانندگان داستانهاي شما پيوسته ام اما خوشحالم كه پيوستم و بي حضور جسمس تلاش در كسب عنوان افتخار آميز شاگردي شما را دارم . چند داستان كوتاه از حقير در وبلاگي كه به آدرس قيد شده است حاصل جسارتي است كه در محضر اساتيدي چون شما نموده ام . خواندن نوشته ها توسط حضرتعالي ـ حتي اگر صرفا خواندن شما باشد براي من مايه فخر و مباهات است چه رسد بر اين كه چوب استادي شما را هم نوش كنم و درسي از محضر استاد كسب كنم . ارادتمند رضا حيدري

Posted by: رضا حیدری at May 9, 2008 3:58 AM

امشب شب خوبي بود! ديدار از پشت صفحه تلويزيون...سلام.

Posted by: مکتوب at May 8, 2008 10:00 PM

من اگه توي موقعيت شما بودم هيچ وقت اينكارو نميكردم. ولي ميخواستم بگم داستان آخري منو بخونيد. ... نخونديد هم مهم نيست.

اينكه با كتاب سمفوني مردگان با من چه كرديد رو شرح نميدم... فقط ميگم كه خيلي ممنون.

Posted by: نرگس at May 8, 2008 9:34 PM

سلام استاد معروفي
در نمايشگاه كتاب تهران در غرفه ققنوس جايتان خالي بود !آنجايكي از غرفه داران داشت از "سال بلوا"براي يك خانم توضيح مي داد.مي گفت اتفاقات كتاب فراي زمان حال است و پيچيده!مي گفت بايد بخوانيد آثار آقاي معروفي را تا بدانيد!من گفتم به اون خانم كه اگر بخريد اين كتاب را ازآن به بعد ديگر به سادگي به سوي رمانهاي ديگرنمي رويد.پيكر فرهاد بود ،سمفوني مردگان بود و پوستركتاب هاي شما با عكس شما آن بالاي غرفه كنار بقيه برگزيده هاي ققنوس. شما اينجائيد در كنار ما ،هميشه بوده ايد. كي باز اثرجديدتان را مي خوانيم؟چشم به راهيم.
مرسي

Posted by: neda at May 8, 2008 2:42 PM

سلام آقاي معروفي
رفته بودم كتابخانه ي دانشگاه دريا روندگان جزيره ي آبي تر را بگيرم. براي معرفي در مجله. سال بلوا را خوانده بودم. سمفوني مردگان را. و پيكر فرهاد. دريا روندگان جزيره ي آبي تر را كه گرفتم ديدم عطر ياس را هنوز نخوانده ام. خيال مي كردم كتاب مجموعه اي از همان داستان هاي قبلي است: برش هاي كوچك و آخرين نسل برتر كه...
...
سيزده يا دوازده سالم بود كه خواندمش. يك كتاب كوچك جلد سفيد بود با طرح زني كه به درنا مي مانست كنار اهرام مصر و دري نيمه باز. صد بار خواندمش آقاي معروفي. صد بار...

سلام آقاي معروفي
رفته بودم كتابخانه ي دانشگاه درياروندگان جزيره ي آبي تر را بگيرم. براي معرفي در مجله. ديدم كه عطر ياس را نخوانده ام اين همه سال. نشستم و خواندم. آب درياها... منظره ي باستاني... و گهواره هاي چوبي را خواندم. و مثل هميشه از سيزده يا دوازده سال پيش، از وقتي كه براي اولين بار آن كتاب كوچك جلد سفيد را خوانده بودم دلم خواست كه گريه كنم.
-------------------------------------------------
کاش می شد کاری کرد که آدم ها به جای گريه، کمی هم بخندند و شاد باشند. کاش می شد.
سلام خانم سيما رحيمی
با احترام
عباس معروفی

Posted by: سیما رحیمی at May 6, 2008 1:16 PM

استاد عزيزم هميشه خدا را شكر مي كنم كه به واسطه اينترنت فرصتي فراهم شده است تا با شما در ارتباط باشم . خوشحالي ام دوچندان شد وقتي كه آموزش داستان نويسي تان را در راديو زمانه ديدم . اما حاكمان ما كه در همه جنبه هاي فردي و اجتماعي زندگي ما حضور دارند ، اين شادي را هم از ما گرفتند . روزنامه هم ميهن هم بسته شد تا لذت خواندن مطلبي از شما در روزنامه هاي ميهنمان از ما گرفته شود .
امروز از لينك ( آموزش داستان نويسي براي دوستانم در ايران) تمام 53 بخش كارگاهتان را دانلود كردم . حيفم آمد چند خطي ننويسم و از شما تشكر و قدرداني نكنم .
سلامتي و سربلندي شما را آرزومندم .

Posted by: محمد امامي at May 5, 2008 2:46 PM

سلام داستان كوتاهي در وبلاگم گذاشته ام.خوشحال مي شوم از نظرات شما هم استفاده كنم.
با سپاس

Posted by: fahmizi at May 5, 2008 9:43 AM

سلام
آدرس ایمیل نداره سایتتون یا من پیداش نکردم؟
می خوام براتون ایمیل بزنم. می شه؟

Posted by: ساقی at May 5, 2008 7:47 AM

از حال و هوای رنگین کمانی ات پیداست

بارشی دلچسب بر چترهای رنگارنگ دلفریب داشته ای.


منتظر نظرتونم.

Posted by: setare ansari at May 3, 2008 4:34 PM

آخ گفتي!چه لحظه هاي رعب آوري بود.تو هم بودي مگه.نميدوني چقدر وزنم
كم شده.من اون روز جون سالم بدر بردم.يعني همش فيلمه.خدا عمريه داره
با احساساته ملت بازي ميكنه.هم خودش حال ميكنه هم ما عبرت ميگيريم
مثل قضيه حضرت ابراهيم و اسماعيل.كسي كارش نميشه.ولي خوب موهامو
توصيف كردي..ايول.خوننده هات اگه منو به صورت نيم رخ متصور بشن ممنون ميشم.

Posted by: edvardo at May 3, 2008 4:20 PM

سلامي مستدام . . . در وبگرديهاي روزانه و سرزدنهايم به خوابگرد يافتمتان . . . در كتابخانه كوچكتان در برلين... به هر حال خيلي اتفاقي نه از حافظ كه از كليات شمسي كه در كنارم نشسته بود برايتان تفالي زدم! و اين غزل با اين مطلع آمد
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
. . .
روزهايتان نونوار.
در پناه حق ...

Posted by: مینا at May 3, 2008 11:16 AM

سلام آقاي معروفي عزيزم! يه داستان كوتاه . همين
خيانت
در را که باز کردم کله‌ی مردی را دیدم با صورتی نتراشیده و نخراشیده روی تنه‌ی زنم. چشم‌های سیاه درشت‌اش خیره شده بود بهم. لپ‌های گوشتی‌اش آویزان شده بود دو طرف صورت‌اش. سبیل پُر‌پشت‌اش تاب داده شده بود طرف پایین و غبغب زیر چانه‌اش آخرین نشان این مرد غریبه بود. کله‌ای بزرگ و مردانه روی تنه‌ی شکیل و زیبایِ زنم. مانده بودم چه صدایش کنم. حرف‌ها در دهانم ول می‌گشتند و به خود می‌پیچیدند؛ راهی می‌خواستند به بیرون. لبانم را اندکی باز کردم و هجوم کلمات تبدیل شد به سلام عزیزم! با دست زنانه‌اش سبیل مردانه‌اش را تاب داد و در حالی که بیتابانه سرش را به اطراف می‌چرخاند با صدای رگه‌دار مردانه‌ای گفت: لامسب آفتاب که نیست داره آتیش می‌باره، از فرق سر تا نوک پاهام خیس عرقه. هنوز کیف صورتی رنگ کوچک‌اش را به شانه داشت. رنگ ناخن سیاه و قرمزش را که از سفر برایش آورده بودم را زده بود روی انگشتان‌اش. اگر هیچ نشانی از زنم هم نبود همان بوی عطر لئوپارش که تمام اتاق را برداشته بود گواه بر وجودش بود. مانتوی تازه‌اش را پوشیده بود با کمربند سیاه پهنی که بالای باسنش می‌افتاد. سینه‌هایش را بزرگ‌تر نشان می‌داد این مانتو. کله‌ی مرد بیگانه امتداد نگاه‌ام را دنبال می‌کرد. با همان صدای مردانه‌اش در حالی که حرکت خاصی به ابروهایش می‌داد گفت: مرد حسابی شوهر که به کون و سینه‌ی زنش این جوری نیگا کنه وای به حال خلق‌الله. با انگشت‌های کشیده و نرمش شانه‌ام را هُل داد عقب و رفت طرف اتاق خواب. مانده بودم چه کنم. دیدن یک مرد نا‌محرم داخل خانه‌ات آن هم همراه زنت چیزی نیست که بشود راحت تحمل کرد. فکر مهمانی شب ناگهان میخکوب‌ام کرد وسط اتاق. تصور این‌که زنم با کله‌ی آن مردکه‌ی لند‌هور در را برای مهمان‌هایم باز کند دیوانه‌ام می‌کرد. تحمل دیدن چشم‌های از حدقه در‌آمده‌ی آن‌ها با دهن‌های بازشان را نداشتم و بدتر از همه اگر سؤال می‌کردند چه جوابی داشتم که بدهم بهشان. همه‌ی این‌ها به جای خود، توی رختخواب را چه کار باید می‌کردم؛ ناسلامتی شب جمعه بود. چطور می‌توانستم لب‌هایی را ببوسم که زیر خرواری از مو بود. مگر پلاستیکی را به سرش می‌کردم که دیگر تنِ زنم برایم آشنا بود و سرزمین فتح شده. اما آن صداهای ناخواسته را چه باید می‌کردم. حتم داشتم که نعره‌های جانگدازش تمام همسایه‌ها را بیدار می‌کرد. الان است که می‌فهمم گی بودن جزو ذات بشری نیست.
صدای آب به خودم آورد. زیر دوش بود. ویارم گرفته بود در حمام را باز کنم ببینم از آثار زنانگی به جز سینه‌های برجسته چیزی در زنم باقی مانده یا نه. در یک لحظه در را باز کردم . زنم سریع دستش را روی سینه‌هایش گرفت. و باز برایم سؤال شد که چرا زن‌ها بیشتر از دیدن سینه‌هایشان شرم دارند تا آن‌جایشان. چشمش را به چشمم دوخته بود و چیزی نمی‌گفت. رنگ‌اش پریده بود. ترس را درش می‌شد دید. لب‌هایش می‌لرزید و سرّ نهفته‌ای پشت چشمانش پنهان بود. بالاخره حرف‌ها از کناره‌های لب‌های لرزانش خود را بیرون کشیدند، به خود پیچیدند و کش و قوس آمدند و وقتی رسیدند به من تبدیل شدند به کاری داشتی عزیزم؟!
زنم بود. با موهای بلند شرابی، ‌ابروهای تاتو شده‌ی قهوه‌ای و چشمانی افسون کننده. بینی عمل شده‌اش به گوش‌های کوچک‌اش می‌آمد و چانه‌ی باریک‌اش صورتش را کشیده به نظر می‌رساند. و گردنش،‌ که نظیر نداشت.
مرد غریبه رفته بود. با آب رفته بود. با شامپو و صابون رفته بود. دیگر نبود تنها ردی که از خود گذاشته بود جای سرخی دستانش بود بر سینه‌های زنم. برگشتم که بروم. رفتم. رفتم تا من هم کله‌ی زنی را بالای تنه‌ام بگذارم.

امیر صادقی

Posted by: امیر صادقی at May 2, 2008 11:15 PM

شير شير است اگر چه به زنجير است .مسيح هنوز معجزه نور دارد حتي اگر در روياهاي خسته ما روي ويلچر باشد . خوش به حال خيابان شما.....

Posted by: افسانه و سهراب at May 2, 2008 4:42 PM

سلام استاد بلاخره من نفهميدم ابديت كرديد يا نه

Posted by: سوسن at May 2, 2008 8:03 AM

سايه ات پيدا نيست استاد؟

Posted by: هجران at May 1, 2008 1:36 PM

زيبايي را از شما آموختم .
روزتان مبارك

Posted by: محمد at May 1, 2008 1:17 PM

من قهرم.نمي دانم با كي اما اين صفحه خاكي دلم را تنگ مي كند .

Posted by: آزالیا at April 30, 2008 7:49 PM

گاهي مي اييد چيزي مي نويسيد

و اين گاهي چقدر طولاني است

Posted by: mahsa at April 30, 2008 6:48 PM

سلام
وبلاگتون خيلي خوب و عاليه
ميتونم بگم يه جورايي خاصه
يعني با وبلاگهاي ديگه اي كه تا حالا ديده بودم فرق داره
واسه همين نظرمو جلب كرد
در كل بايد بگم خيلي عاليه
اميدوارم موفق باشيد...

Posted by: نینا at April 30, 2008 9:59 AM

aghaye maroufi delam gerefte delam kheili gerefte.shoma ham ke nistin.bayad beram aidino peyda konam bahash dard o del konam.oon harfamo mifahme.aghaye maroufi delam kheili gerefte kojaiin ?...v

Posted by: sepideh at April 30, 2008 8:32 AM

دارم ميسوزم, به جرم زن بودن... مثل آيداي آيدين... او با آيدين, من بي آيدين... لحظه هايي توي زندگي ميرسه كه آدم نبودن رو ترجيح ميده... باز براتون بغضم رو آوردم...معذزت استاد اما جايي براي فرياد نيست...اميدي نيست نه به مسيح, نه مهدي و نه امثالهم كه سالهاست خاكستر شديم....ميدان هاي اينجا هم تماما نور است, اما نوري از قعر دوزخ....

Posted by: آيدا at April 28, 2008 9:10 PM

سلام استاد عزیز

آیدین... مرا مسحور خود کرده... درد و رنجی که کشیده...
نمیدانم من بد جوری در فضای آن وقت ها غرقم.
در عرض یک روز خواندمش...!
چقدر دل انگیز بود.
انگار من از پیش آیدین آمده ام. انگار دیده ام که چه بر سرش آمده
و آن روز که اتاقش را جابر سوزاند...!
بدترین خاطره ی من هم همان است. شاید هم خواندن خبر خود سوزی آیدا... شاید هم...

یا حق!

Posted by: سینا at April 28, 2008 8:30 PM

خسته ام استاد!
تو را به جان شاپری قصه ها،
بنویس که کسی دست مسیح را خواهد گرفت!
بنویس که منجی در راه است!
استـــــــــاد
بگو که روزگار همیشه سیاه نخواهد ماند
بنویس....
بگو.....
که غرق در ناامیدی ام این روزها!

.
.
.
.

..... و زنبورها گل ها را هم نیش می زنند دیگر......

Posted by: هجران at April 28, 2008 5:33 PM

سلام
ميگريم و ميگويم
دلم تنگ است براي ايرجي كه هرگز در عكس نبود
براي آيدين زماني كه بوي بشر اوليه به مشامش رسيد و توان راه رفتن را از دست داد
براي سورملينا زماني كه مي گفت آلبالو
براي حسينا و تمامي لحظات انتظارش در كافه
براي نوشا و بوي خاكي كه از شالگردن مي آمد
براي زن روي جلد قلمدان كه من بودم كه خود من بود تمام من
براي تمام لحظاتي كه عباس معروفي برايم ساخت
براي تمام زندگيم كه ايرج را همه جا كم دارد
استاد عزيزم تمام خاطراتم لبريز از حضور شماست نه تنها تمامي آثارتان بلكه هر كتابي را كه در رمانهايتان نام برده ايد در مسير مطالعاتم قرار دادم تا به شما نزديكتر باشم
و اينروزها ميترسم كه جابر اورخاني تهديدش را به واسطه ي كسوف، عملي كند براي تمام كتابهايم ميترسم براي يادگارهاي شما و يادگار آيدين،يادگار ايرج
عجب سال بلوايي است امسال
همه چيز با يك توهين شروع شد جايي كه خوبان را از دست داديم
به خاطر زيبايي ها يتان به خاطر روياهايتان و به خاطر زندگي تان ممنون
---------------------------------------
نمی دانم چه بگويم.
فقط ممنونم. و اين که کارم سخت تر می شود برای کارهای بعدی.
اميدوارم بتوانم.
عباس معروفی

Posted by: م.ن at April 27, 2008 6:06 PM

مطالبتان زیباست
به دوستان خود بگویید
لطفا مرا به لینک دوستان خود اضافه نمایید
متشکرم

Posted by: میرزاها at April 27, 2008 4:04 PM

رفتم نشر ققنوس . همه چيز يك طرف آن نسخه چاپي جلد سبز هم يك طرف. از بس خبرش پيش خودم ماند غمباد گرفتم. نتيجه اش اميدوارم مثل فريدون نشود. هميشه دلم ميخواهد كتابهايت را از روي قفسه كتاب فروشي بردارم نه اينكه از اينترنت دانلود كنم. اميدي به اين بي مروتها نيست. بايد صبر كرد شايد دوباره بشود كركره ي اين كشور را داد بالا.

Posted by: باهار نارنج at April 27, 2008 1:37 PM

سلام استاد مي بينم در وب دوستان وب شما نشان مي دهد ابديت شده ولي من ابديت جديد شما را نمي بينم /موفق باشيد

Posted by: سوسن at April 27, 2008 8:30 AM

چاکر عباس آقای عزیز هم هستیم، شدید!

Posted by: نیک آهنگ at April 26, 2008 5:18 PM

مرسي كه من را هيچ وقت نمي خواني...

Posted by: مکتوب at April 26, 2008 4:46 PM

look at this site : www.dentist858.blogfa.com
خاطرات یک دندانپزشک

Posted by: nina at April 25, 2008 8:04 AM

سلام
مشخصا آسمان هر جا همین رنگ است و دلتنگی تنها نصیب آدمی
ما
ایستاده بودیم و تولدت راتبریک می گفتیم به هم
دیگر نبودی

موفق باشیدو شاد

Posted by: at April 24, 2008 11:11 PM

دلتنگ گردون شده ام . اي كاش خط نوشته اي از شما داشتم .
دوستتان دارم و دلتنگم براي بودنتان و فعاليتتان .

Posted by: بهار at April 24, 2008 9:34 PM

:"(

Posted by: ghazaal at April 24, 2008 4:29 PM

سلام استاد.
خسته نباشيد.
تو اين يك سالي كه از ديدن شما مي گذره سعي كردم از مباحثتون استفاده كنم و داستان نويسي رو شروع كنم.
خيلي ننوشتم ولي يه چند تايي مي شه
خيلي دلم مي خواد نظرتون رو بدونم.
راستي بي صبرانه منتظر چاپ كتاب شعرتون هستم...چرا چاپش نمي كنيد؟؟؟
كاملا مخصوص به كجا رسيد؟
داستان من را اینجا بخوانید: tahmineh77.blogsky.com

Posted by: tahmineh at April 24, 2008 2:00 PM

http://www.sharagim.net/archives/2008/04/post_148.html
آقای معروفی شما یک چیزی به این سهیل بگویید...!حرف من که به خرجش نمیرود...

Posted by: شراگیم at April 24, 2008 2:58 AM

کاش چیزی بنویسید بر این دلتنگی سفید که هر انعکاسش از نور چشم را میزند....

Posted by: مهسا at April 24, 2008 12:55 AM

سلام
كاش از خواب بيدار نمي‌شدي
تا ببيني كه نور فقط وسط ميدون پيدا مي‌شه
لاي ماشينا بين لاستيكاي سياه و دود
شايد روي ويلچر يا پياده، تنها
تا بفهمي براي نور شدن بايد بياي وسط ميدون
تا بفهمي كه نور فقط تو تاريكي ديده مي‌شه

افراد هميشه با چيزاي خاصي معني مي‌شن مثل صادق هدايت با بوف كور
عباس معروفي هم يعني سمفوني مردگان
هر وقت اسم سمفوني مردگان مي‌ياد ياد برادر مردگيم ميفتم ياد سرما و آب يخ زده و طنابي كه دور گردنمه

در پناه حق

Posted by: نيما at April 24, 2008 12:34 AM

سلام استاد. خسته نباشید. شما را در کلبه خرابه ام اد کردم. اگر قابل دانستید مخروبه ی ما را هم اد بفرمایید. سپاس

Posted by: هادی ناصری at April 23, 2008 9:06 PM

سلام آقاي معروفي عزيز...خوب هستين؟ من مهلا هستم دوست مهرگان شماره جديدشو ندارم...خيلي وقته ازش خبر ندارم وبلاگشو به روز نميكنه اي ميل هاشو هم نمي خونه...اگه براتون زحمت نيست بهش بگين با من تماس بگيره...بهتون هم عيد و تبريك ميگم هم كتابتون كه جزو آثار برگزيده سال شده...كه اين رمان از اول هم برگزيده و تك بود...ممنون
------------------------------------------------
مهلای عزيزم
با مهرگان که به گذشته برمی گردم، نياوران است و شما دوتا که يا داريد می آييد، يا می رويد. پارک خلوت جلو خانه ی شما، يا ...
به مهرگان می گويم بهت زنگ بزند.
لطفا شماره ات را با ای ميل برام بفرست.
به بابا هم سلام برسان.

Posted by: mahla at April 23, 2008 3:27 PM

زندگیمان شده
تماما تلاش و دلهره و
شاید در فشار و خفگی
فریاد زدن
شاید مسیح همان نور باشد بهتر است
این نیر بگذرد

Posted by: حسین نوری at April 23, 2008 11:05 AM

نمي دونم چرا رفتم توي شوك انگار اين خوابيه كه من ازش پريدم

Posted by: maryam rabiye at April 23, 2008 9:49 AM

سلام استاد
چقدر از اينكه مي توانم براي شما حرف بزنم خوشحالم
خيلي دير اومدم نه؟
ولي ميگم كه سال نو افكار نو و نوشته هاي نو در سال جديد مبارك
خيلي دوست دارم كلبه محقر عسلستان رو با قلم توانايتان نورباران كنيد

Posted by: foroozan at April 23, 2008 9:29 AM

از وقتی دل بسته ات شده ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می دهد.


من بو کشیدم، بو می داد بوی پرتقال.

Posted by: حدیث جمالی at April 23, 2008 9:03 AM

دفتر دیوانی ملکوت را باز کردم، چند خط از سر دلتنگی برای شما و دیگران نوشته ام...همین.

Posted by: نرگس at April 22, 2008 7:48 PM

مسيح كجا رفته؟ نيست؟

Posted by: شمسی خانوم at April 22, 2008 10:05 AM

ميخواستم واقعآ از شما تشكر كنم و با اجازه شما،لينك شما رو در وبلاگ خودم قرار بدم.ممنون

Posted by: ز ن د ا ن at April 21, 2008 9:49 PM

من هنوز انتظار حضورتان را مي كشم.

Posted by: عمرا at April 21, 2008 8:47 PM

و اين ها همه باز مي گردد به خوابي كه شما ديده بوديد


...


Posted by: آیدا at April 21, 2008 6:28 PM

سلام. راستي از دور دوم مسابقه قلم زمانه چه خبر؟ نكند با آن افتضاحي كه بالا اومد و سه نفر از نزديكان تون جايزه گرفتند قيد اون رو زديد؟

Posted by: sara at April 21, 2008 2:32 PM

و شاید که نوایت از پس ان کلبه لب مرداب بیاید ... ان وقت که من از پشت بام زندگی پرتاب شدم تو کحا بودی تا سوز ببیند ان کس که ندید. خوشهالم که ماندی در دلم ..........

Posted by: محمد at April 21, 2008 10:40 AM

سلام آقای معروفی عزیز !
من یک جشن کوچکی گرفتم !شما رو هم به عنوان مهمان ویژه دعوت میکنم!
خوشحال میشم اگه به این جشن ساده بیایید

Posted by: یک انسان نه چندان معمولی at April 21, 2008 6:30 AM

چقدر حسرت برانگیز!

Posted by: به سوی سیمرغ at April 20, 2008 10:41 PM


سلام
عالی بود.

.......................................................................
چیس چیست ا ن//چیستان

قدم رنجه

Posted by: مینا درعلی at April 19, 2008 9:49 PM

پاسداشت هنرو فرهنگ ايراني . روز ملي سعدي http://golestanam.persianblog.ir/

[گل]

Posted by: at April 19, 2008 8:15 PM

فرزاد،مردی ازتبار باران،محکوم به مرگ است.بر ماست که خاموش ننشينيم و همچون هميشه يکصدا فرياد شويم.روز 12 ارديبهشت،بهانه زيبائی است براي دوباره يکی شدن.بيائيد يکدل ويکزبان با اعلام اين روز به نام روز همبستگی با معلم رنجديده فرزاد کمانگر،حمايت خود را از اين آزاد مرد به نمايش بگذاريم وتا لغو حکم اعدام وی،از پای ننشينيم.روز ۱۲ اردیبهشت(روز معلم )را روز همبستگی با فرزاد کمانگرمی نامیم واز همه وبلاگ نویسان آزادی خواه و آزاداندیش می خواهیم برای حمایت از فرزاد در این روز اسم وبلاگشان را به 12 اردیبهشت روز همبستگی با فرزاد کمانگر تغییر نام دهند.حمایت خودرابانوشتن کامنت دروبلاگ ماوقراردادن لوگو دروبلاگتان اطلاع دهید.باسپاس بیکران



Posted by: sama at April 19, 2008 4:30 PM

استاد عزيزم
ممنون كه در فاصله جاذبه اشكم را ربودي .
متشكرم كه با دستان گرمت شوق دريائيم را سطر زدي .
زبان الكن است و كلام ناقص . اين دل گواه من . . .

شايد براي اساتيد هم زنگ تفريح كوتاهي نشاط انگيز باشد .
" قانون سيب " به " نامه هايي از تبريز / نامه نهم " بروز شده است .
نهايت افتخار و امتنان من خواهد بود اگر خواننده اين شعر باشيد .

كاش دستانم كمي بلندتر مي بود !

Posted by: علي ايران نژاد at April 19, 2008 10:31 AM

سلام . با آرزوي موفقيت روز افزون .

Posted by: asma sharif at April 18, 2008 3:23 PM

واقعا" که نویسنده ای!همیشه حسرت می خورم که مثل تو بنویسم.مهم این است که هم غریزه داری هم زحمت کشیده ای.اگر مسیح نماد باشد، صحنه آرایی بسیار زیبا بود. افسوس دراین تهران که منم کسی در راه بند ها وراه بندان ها فکر نمی کند تا چه رسد به این که بخواهد منجی باشد یا نوری را بیافریند. بیشتر در انتظارند تا « دستی از غیب برون آید وکاری بکند».خوشحال شدم که دیدم در کامنت ها طایفه ای از «الله اکبر گویان» و «یا زهرا گویان» هم به تو اقبال آورده اند. باشد که به اتفاق حسن وملاحت جهان بگیریم.

Posted by: tondar at April 17, 2008 9:39 PM

برای مسیح و همه آرزوهای بر باد رفته اش می گریم
شاید یحیی به دادمان برسد
که عصاره عشق اینچنین در زندگی بتونی ما گرفتار شده و حیران روزنه نوریست .

Posted by: استاکر at April 17, 2008 8:45 PM

سلام اقای معروفی.
داستان کوتاه جدیدی نوشتم که خوشحال میشم شما هم بخونید.
دوستدار شما پویان.

Posted by: سمفونی مردگان at April 17, 2008 8:43 PM

سلام
با شعري تقديم به استاد رويايي به روزم

Posted by: نقطه at April 17, 2008 8:09 PM

با درود
جناب معروفي عزيز
افتخار داده براي مجله ي مستقل و بين المللي هنر مطلب بفرستيد.
امبدوارم افتادگي اين نويسنده ي بزرگ را ببينم ونه برخوردي از آن دست كه برخي... با ما جوانان دارند.
تا كنون از محبت اين عزيزان بهره مند شده ايم،جاي شما بد جوري خاليست استاد...:
سيمين بهبهاني اسماعيل خويي قاسم صنعوي مفتون اميني علي باباچاهي محمد علي سپانلو اسدا...امرايي شيدا محمدي ............
چشم به راهيم.
سردبير
http://mahnamehonar.blogfa.com/

Posted by: vahid hosseini at April 17, 2008 2:21 PM

سلام
کتابی را که درباره صادق هدایت نوشتید باعث شد بار دیگه برگردم و بوف کور را بخوانم اما با یک نگاه تازه! ممنونم.

Posted by: bavar at April 17, 2008 12:27 PM

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟

ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج
فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به
1 ميليون امضا داريم.
به عنوان يک ايراني خواهشمندم
لینک آبی زیر را روی نوار آدرس کپی نمایید .
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد .

Posted by: ali at April 17, 2008 9:36 AM

اين جا نوشته ها صدري اند. رنگ مهرباني داستان آيدين اورخاني. رنگ خاك باران خورده ي سال بلوا. رنگ همان كاه گل ديوارهاي خانه ي آقابزرگ.


اين جا دستي مي نويسد كه دوستش دارم. كلمه مي ريزد و تركيب هاي تازه و درشت مثل سيب هاي ترش خانه ي حاجي بابا.

Posted by: اميد at April 17, 2008 8:15 AM

با سلام عباس عزیز و تبریک از جا مانده سال نو . بعلت مشغله های متعدد چند هفته ای نبودم . لذت بردم از خواب آشفته ای که دیده بودی و چقدر دلتنگت است ایران !
به امید دیدار

Posted by: انارام فروهر at April 17, 2008 1:34 AM

محتوای شاعرانه ی این قصه ی کوتاه شما تمام روایات مرده ی آدمی را ناگهان به رستاخیز می کشاند ؛
دلتان شاد و دستتان پر توان تر

Posted by: مینو نصرت at April 16, 2008 5:38 PM

چرا به دلم ننشست زبان اش! سليقه ايست ديگر لابد!

Posted by: مریم م at April 16, 2008 5:31 PM

هر بار که کسی اسمی از مسیح می برد باید سیگاری روشن کنم،منجی این عالم سلامتم را ویران می کند (گونترگراس )
سلام، بي فوت موسيقي با چشماني منتظر.

Posted by: narges at April 16, 2008 4:04 PM

سلام ،

زيبا بود . از فضاسازي كمي مانده به آخرش بيشتر لذت بردم . پايدار باشي

Posted by: ایوب عبدل at April 16, 2008 2:33 PM

سلام آقای معروفی من هنوز منتظرم
ممنون

Posted by: mina at April 16, 2008 8:04 AM

آقای معروفی عزیز
آن نوری که میدان را غرق کرده بود خیلی به دل نشست.
راستی آقای معروفی مدتی است توی کلبه ی ما بحثی در گرفته درباب وبلاگ و خدمت یا خیانت وبلاگ به ادبیات خلاقه و البته در غیبت مجلات جدی ادبی.آن جا از اولین پستی که این موضوع شروع شد،اشاره هایی شده است به مجله ی خلدآشیان گردون.واضح است که بعضی از دوستان از به محاق رفتن مجلات جدی ادبی نه تنها ناراحت نیستند که معتقد اند وبلاگ بهتر و بیشتر به ادب خلاقه خدمت می کند و دلایلی که در ضعف ساختاری وبلاگ و ناتوانی آن در خدمت به ادبیات خلاقه آمده ظاهرن آن چنان موثر نبوده است. اگر ممکن است نظرتان را در باره ی نسبت وبلاگ و ادب خلاقه و مجلات جدی ادبی بگویید که برای ما که آموخته های گردون هستیم نظر قاضی انگاشته خواهد شد.
باقی بقای شما
-----------------------------------
آقای خبازيان زاده
لطف کرده نظر اين دوست را پرسيده ايد، راستش بحث درگرفته به بيراهه افتاده، چرايش را در همان کلمات خدمت و خيانت خواهيد يافت.
وبلاگ ادامه ی منطقی مجلات ادبی است.
اما در شرايط آزاد که مثلاً مجلات هم ادامه حيات دهند، هر دو مکمل همديگرند. جای همديگر که تنگ نکرده اند، همان کلمات در ابزاری ديگر عرضه می شوند. تفاوتش در سعه ی صدر نويسندگان وبلاگ مشاهده می شود، در بسياری از وبلاگ ها البته کارهای تراش خورده و سنجيده و موجز ارائه می شود، و در بسياری ديگر جای يک ويراستار يا سردبير يا تحريريه خاليست. کاريش هم نمی شود کرد. برجسته ها قد می کشند و شاخه هاشان را به خورشيد نشان می دهند.
اين جنگل به نور بيشتری محتاج است.
با مهر
عباس معروفی

Posted by: مرتضا خبازیان زاده at April 16, 2008 1:17 AM

ميدان تماما نور بود/
----------------------
عين القضات 11 در انتظار...

Posted by: دیانا at April 15, 2008 6:10 PM

دیروز که اینجا بودم فضای آشنایی حس کردم.یادم آمد.....
باورتان می شود مسیح شما را خواب دیده ام؟ماه ها پیش.....

راستی ما وبلاگ هم داریم.البته نو پاست.میشه کمک و راهنماییم کنید؟

Posted by: عمرا at April 15, 2008 9:49 AM

سلام
ما ز دوستان چشم ياري داشتيم!!!
دوستون دارم هم خودتون هم نوشته هاتون!!!

Posted by: mehrdad at April 14, 2008 11:32 PM

:)
مسیح دوتا بال کاغذی داره که نمی تونه باهاش پرواز کنه؟

Posted by: amelie at April 14, 2008 10:41 PM

سلام
با "نگاهي به مجموعه داستان «من آناكارنينا نيستم» نوشته «چيستا يثربي» - به روز شدم .
اگر نظر تون رو راجع به این یادداشت بخونم خوشحال می شم.
منتظرتونم.

Posted by: mehdi nasiri at April 14, 2008 7:52 PM

میدان تماما نور بود .مسیح رسالتش به پایان رسید؟
و دیگر کسی نمی شنید....

Posted by: عمران at April 14, 2008 12:10 PM

استاد عزيز
خدا را شكر كه هنوز خواب اين خاك را مي بيني .
يادش به خير با "سمفوني مردگان" زندگي كردم و خيال داغدارت را نفس كشيدم . هنوز بغض سمفوني و طعم غريب و آشنايش در من تكرار مي شود و سرم به دوار مي افتد .
آنروز كه "انصار حزب الله" ... تا آنكه رفتي شايد بيمارترين بدرقه ات من بودم .
مهمان خانه اي بودم كه مي گفتند روزي مهمانشان بوديد و چه تفاخري بود برايم .
خانه مهربان "ايرج شمسي زاده" ( كه هميشه شرمنده لطف و مهربانيش هستم ) ميزبان بغض و گريستنم بود .
دل ما اينجا بسيار تنگ ديدار شماست .
"ايرجو" هنوز ترانه ميسازد و دريا هنوز آبيست .

متشكرم از شما و آثار مباركتان كه انگار حاصل چند عمر عاشق است .
در پناه منان ...
----------------------------------------------
علی عزيزم
چقدر خوشحالم که با چند کلمه بر می گردم تا نزديکی های آن روزگار
با چند کلمه زمان چين خورد و آمد توی دستم.
ممنونم از لطف و مهرت
عباس معروفی

Posted by: علي ايران نژاد at April 14, 2008 12:02 PM

بسیار زیبا بود!
برای تامین غذای کودکان گرسنه جهان با ما همراه شوید. در وبلاگ مان منتظر شما هستیم.
http://h-hojjat.persianblog.ir/

Posted by: حجت at April 14, 2008 10:48 AM

بقول مولانا:
هر مريمي را دردي بايد
تا مسيح زايد!
دل دل زنان با تو خواب پريدم و در مقابل آن رستاخيز روشن پاياني، فقط(الله اكبر)بر زبانم چرخيد.
تماما نور باشي عزيز.

Posted by: سعيد دارائي at April 14, 2008 12:52 AM

سلام دوباره...

یادمان رفت منزلگه را بدهیم...به هر حال جوانی و...

منتظریم...
یا زهرا(س)

Posted by: روح الله at April 13, 2008 6:19 PM

سلام بزرگوار...

ما هم گاهی در هجوم دلتنگیها می بافیم کلاف سر در گمی را...

می خواستم نظر شما را هم بدانم....اشکالاتم...وهر چیزی که باعث پیشرفت شود...

منت پذیرم...

یا زهرا(س)

Posted by: روح الله at April 13, 2008 6:18 PM

سلام

سال نو مبارك اميدوارم سال خوب وخوشي داشته باشي



خدا نگهدار

Posted by: Ahmad saidaliyan at April 12, 2008 9:34 PM

آقای معروفی به نظر غمگین هستید.....

Posted by: mahsa at April 12, 2008 6:14 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
خوشحال مي شم به وبلاگ من سري بزنيد
http://www.radepayemadarbozorg.blogfa.com

Posted by: setareh at April 12, 2008 2:42 PM

آقاي معروفي عزيز! هنوز شهامت آن را ندارم كه دوباره "سمفوني مردگان" را بخوانم. انگار همه اش بازنمايي لحظات گذشته و اكنون مي شود. تجربه دشوار شما را ندارم اما نوجوان بودم كه " گردون" مي آمد و من "كيان" و "گردون" را ميان روزنامه مي پيچيدم چون وحشت بگير و ببندهاي دهه 60 و ترس كودكانه ام هنوز در جانم زنده بود. سمفوني مردگان را كه خواندم گريستم، عصباني شدم و گريستم انگار همه آرزوهاي بربادرفته نوجواني و جواني من بود و مردمي كه نمي شناختمشان و پاسخ پرسش هايي كه نمي دانستم و گيجي در مقابل بازجو و مواخذه اش به خاطر خواندن و شنيدن به خاطر جنگ قدرت ميان ديگران و يادآوري دائم ستاره هاي دانشجويي كه خلاف همه جاي دنيا ستاره هاي منفوري اند كه ديگراني بايد اجازه مي دادند تا امثال من برويم درس بخوانيم يا نه و تعهدي كه هر ترم بايد به 10 نفر بدهي كه من هيچ كاري نمي كنم ، من فكر هم نمي كنم و ... . و كورسوي اميدي كه مي ترسم ميان ريگستان هيچ نباشد!
"معروفي" معروف را مي توان به "واحه" دعوت كرد؟!

Posted by: واحه at April 12, 2008 8:58 AM

سلام . ديگر هيچ . نه اينكه حرفي ندارم . ولي اكنون نمي توانم .

Posted by: بهار at April 11, 2008 9:18 PM

... آن خواب های صبحگاهیت را که توی باغ ها به کوچه ها میزنی را بيشتر دوست دارم..

Posted by: ماسک at April 11, 2008 8:24 PM

با اجازه استاد!
" سورملینا هر شب خواب عروسی با آیدین را می بیند! "

Posted by: سورملینا at April 11, 2008 7:02 PM

مسيح... در خواب و... نور... در بيداري!؟
کاش می دونستیم کی خوابیم و کی بیدار!

Posted by: آبی at April 11, 2008 12:24 PM

زنده و دمنده باد...
...دم مسيحايي قلمت/

Posted by: سروش رهگذر at April 11, 2008 8:55 AM

بین کامنت ها تون هر شب گشته ام
نه از روی فضولی!
برای این که عزیز گم کرده ای دارم که
بعید می دونم زیاد دور از این جا باشه!
برای " متی " دعا کنید استاد.

خواهش زیادی ست؟
نه به خاطر من
به خاطر خود نازنینش لطفا!

Posted by: هجران at April 11, 2008 1:15 AM

می دانستم جان سالم به در نمی برد!
همه ی عالم می دانست
اما...............!
............................ تقدیر بگوییم و خلاص کنیم خود را! .....

Posted by: هجران at April 11, 2008 1:12 AM

مسیح روی ویلچر !با دستهای قوی!! پس شاید هنوز جای امیدی باشه
آدمهای عجیب همیشه خوابهای عجیب می بینند؟
زیبا بود

Posted by: مینا at April 10, 2008 11:01 PM

سلام بر جناب معروفي سال نو مبارك طرح داستاني شما رو خواندم بسيار گيرا بود مسيح را مي توان ميان مدرن شناخت شايد چر خ ها نمي گذارند كه ان ويلچر در ميانه شتاب زده بگرددحال مهم نيست كه عبور كند يا نه مهم اين است كه رفتن را ميازمايد در خطر.... او مرد خطر كردن بوده است شايد تن بهانه اي براي زيستن است در هر حال كالبد را به عاريه داده اند تا خاكش كنيم
از حضور و نظرتان در كلبه خويش خوشحال مي شويم وبسي مسرور

Posted by: iman at April 10, 2008 8:30 PM

دیشب
زنی در خواب من رقصید
و تشنه بودم
خواستم بگریزم
پیرمرد
پیاله ای شیر و عسل به من نوشاند
بیدار شدم
ترسیده و گریان


Posted by: ابراهیم محمودی at April 10, 2008 6:27 PM

سلام رفيق
از اين مسيح ها زيادند. اينجا همه شان مسيح اند. وقتي ماشين ها، به چرخ های سلاخی بیشتر شبیه اند و قطار به چاقوی خط خطی کردن استعداد، دیگر میدان سراسر نور نمی شود. هیچ وقت...
موندگار باشی.
تا بعد رفیق...
:)

Posted by: سین at April 10, 2008 8:32 AM

به خاطر پست نویسش 9 یدااله رویایی در وبلاگش royaee.malakut.org :

چه در خواب بودی رویایی ، وقتی این پست را می نوشتی . چه در خواب بودی عباس ! وقتی در کامنت را گل می گرفتی .

رویایی عزیز ! عجیب است که نمی دانستی در پس شعر و شاعری ادعای عدم نثر است . آنکه شعر می گوید ، می گوید از بس نثر را می شناسد ، به عدم امکان آن پی برده است . یعنی اصلا نثری نمی شناسد .

شعر یعنی که سکویی برای گفتن انسان نیست . شعر یعنی که سکویی برای نوشتن انسان نیست . شعر یعنی سکویی برای اندیشیدن انسان نیست . شعر یعنی حضور ممکن نیست . شعر یعنی که پوسته ی جهان حین حضور شعر تنها سوراخ است به بیرون ِ در نثر . سوراخی در حقیقت است به عدم . و کلمه ی حقیقت را هم در این جمله اکنون نثر ، قرض داده است .

شعر ، انکار است . انکار همه چیز . انکار ِ خودبخودی . چرا که نثر فراورده ای ست در اوقات ، از حرکت خطی ِاوقات ِ مقطعی . نثر می گوید که بگو اگرچه بارها چنان می گوید که قبلا عکس آن را گفته است . شعر اما نمی گوید . هرگز حضور نمی شناسد . شعر حتی هرگز شاعر را نمی شناسد . و این همان شراب ِ بیخودی ست که شاعر می زند .

من همیشه از نوشتن و حضورم معذرت می خواهم از جهان . اما حین شعرم ، در ِ جهان را دهن ِ جهان را گل می گیرم . دهن ِ خودم را هم .

شعر ، تنها کاری ست که می شود کرد .
و من ، برای رویایی مطلق بین متأسف شده ام . عباس که سهل بود .
رویایی جان ! با نثر ، ما تنها خودمان را از شعرمان و شاعرمان ، به تمسخر می گیریم . کماکان که می گیریم . همه همیشه می گیریم . با حضورمان هم می گیریم . گرفته ایم سالها .
...
قربانت ؛ کیوان

Posted by: کیوان قنبری at April 9, 2008 10:52 PM

سلام
اقاي معروفي چرا همه برنامه تون فيلتر شده؟
چطوري بخونيمشون؟

Posted by: nasim at April 9, 2008 8:12 PM

سلام.
من بلد نيستم حرفهاي قشنگ قشنگ بزنم.
شرمنده. ولي حرفهاي قشنگ قشنگ رو مي فهمم.

زيبا بود.
مثل هميشه!

Posted by: nasim at April 9, 2008 8:06 PM

yeki ashkaye mano paak kone

Posted by: سپیده at April 9, 2008 4:35 PM

سلام، عيدت مبارك! با اجازه در بلاگ نيوز لينك دادم.
--------------------------------
مرسی اسد جان
عيد تو هم مبارک.

Posted by: بیلی و من at April 9, 2008 3:46 PM

مثل همیشه یک خواب عجیب.ایا اینگونه خواب ها برایتان ازار دهنده هستند؟ یا منبع الهام؟یا فقط یک خواب؟ با تشکر از شما استاد عزیز

Posted by: ایدین at April 9, 2008 12:57 PM

ميدان تماماً نور بود.

Posted by: حميدرضا سليماني at April 9, 2008 11:44 AM

و چه خوب كه ميدان تمام نور بود !!!

Posted by: یک انسان نه چندان معمولی at April 9, 2008 9:48 AM

:(
مسیح... با موهایی صاف و لابد با چشمانی تاتاری؟ مسیح بر ویلچر؟ مسیح گیر کرده در بین ماشین ها...
من واقعن می ترسم.

Posted by: شمسی خانوم at April 9, 2008 6:28 AM

سلام . امديد . بعد از اين همه وقت كه دل دل زنان از خواب بپرم و در تاريك روشن صبح صفحه ي سبزتان را باز كنم و مست شوم . مست شوم از عطر دست هايتان كه روي صفحه جا مانده . اين همه راه را دويده تا به من برسد . تا مستم كند . تا ببوسمتان . دست هايتان را ببوسم .

Posted by: نیوشا at April 9, 2008 4:14 AM
Post a comment









Remember personal info?