درد عشقی کشيدهام که مپرس
زهر هجری چشيدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگُزيدهام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب ديدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيدهام که مپرس
سوی من لب چه میگَزی که مگوی
لب لعلی گزيدهام که مپرس
بی تو در کلبهی گدايی خويش
رنجهايی کشيدهام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيدهام که مپرس
دوست نازنينی که احترامم را سراپا بر میانگيزد از شهر کرمان به هنگام تحويل سال نو برام فال حافظ گرفته بود. از لطفش ممنونم.
از همهی دوستانم که يادم بودند و آمدند و ستارهای روی سنگم کشيدند، سپاسگزارم. سال نو برشما مبارک. اميد که امسال، مرغ آزادی بر سردر وطن ما خانه کند.
اين روزهای ابری، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب میشوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير میافتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مردهگی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم میريزد تا آدم چند دقيقه بيشتر در آن غوطهور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی میچرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم میگفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفتهم سر کار و دارم کار میکنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»
ديروز هم همينجورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت میشه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. میخوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمیخوام. پاشو ديرت میشه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول میکشه. میدونی چقدر راهه؟»