January 21, 2008

پادافره


هرکس بزرگ‌ترين گناه زندگی‌اش را بپذيرد،
صبر می‌کند تا خورشيدش طلوع کند.

@ January 21, 2008 2:46 AM | TrackBack
Comments

bozorgtarin gonahe zendegiye man sokoot bood
chon baes shodam az kasaee ke dooseshoon daram va doosam daran
kande besham
weblogetoob kheili por mohtavast
behetoon tabrik migam

Posted by: yasaman at July 23, 2008 3:44 PM

سمفوني مردگان , سال بلوا , پيكر فرهاد, درياروندگان جزيره آبي تر ... و ......... عباس معروفي

پاينده باشي

Posted by: elaheh at June 11, 2008 8:32 AM

سلام
خسته نباشيد جناب معروفي حداقل هفته اي يك بار به وبلاگ شما سر ميزنم اگه مطلب جديدي نگذاشته باشد شعرها و مطالب قبلي رو دوباره ميخونم.
عقوبت دشوار را چندان تاب اورديم
اري
كه كلام مقدسمان
باري
از خاطر
گريخت!

Posted by: amir hossein at January 31, 2008 11:28 PM

حيف كه نثر روان ، روان مخاطب آدمی را روانه می کند به سوی سویه های ساده انگاری و در دسترس بودن . خلوت اگر خاستگاهش این جا باشد انس پیش از انکه چیزی قریب جلوه کند تداعی غریب است در فاصله اندازی با خلوت . و در دوری از انس . حیف که این سمفونی را دیگر حتا زنده گان هم نمی شنوند چه رسد به ...
جناب عباس معروفی !
زیر سایه ی درختان بلند شهمیرزاد و در کنار رودخانه ها ی مالامال از آبش هنوز جایگاه شما را در ذهنم رژه می دهم . این صرف تداعی نیست این پاره ای از واقعیت ادبی روزگار نوی ماست
با سایه ها
شعبان بالاخیلی
---------------------------
ممنونم از لطف شما


Posted by: ش - بالاخيلي at January 26, 2008 9:03 PM

سلام استاد
یک کلاس داستان نویسی برپا بود
همیشه از قلم زیبایتان استفاده می کنم
پاینده باشد

Posted by: آتوسا at January 26, 2008 5:05 PM

بزرگترین گناه من طاقت صبر ندارد. لحظه ها را می دود تا برسد.
بزرگترین گناه من هم در تحمل خدا نیست.
بزرگترین گناه من عشقی است که هر شب و روز سجده می شود در قلبم- روحم-جسمم.

Posted by: مارکاریان at January 26, 2008 2:47 PM

سلام جناب معروفى
اين پيام رو براى خوانندگان سايت شما مى فرستم. اگه فرصت داشتين قلم رنجه كنين و به ما هم سر بزنيد تا از نظرات و پيشنهاداتتون بهره ببريم.
/
نشر شاسوسا آماده ی دریافت و چاپ آثار شما در هر موضوعی است.
در صورت امکان شاسوسا رو به وب خود اضافه و به دوستان خود معرفی کنید.
با سپاس
نشر شاسوسا/ منير عسگرنژاد
http://shasoosapub.blogfa.com

Posted by: نشر شاسوسا at January 26, 2008 9:48 AM

آقاي معروفي عزيزم از شما به خاطر قبول اين كه جواب سوال مرا احتمالا به دليل استفاده از كلمه نازيبايي كه در سوال بكار برده بودم نداديد متشكرم .اما شما اين بار نيز جواب سوال مرا نداديد بلكه به جاي آن از مشكلات شخصي نويسنده گفتيد و علاقه اي كه به او داريد. آيا مقصودتان اين بود كه آن مشكلات و آن علاقه مجوزي هستند براي آن سخنان كه ايشان در كتابشان بيان نمودند؟ تصور نمي كنم چنين مقصودي داشته باشيد. كاش در يك كلام جواب مرا مي داديد كه : 1- صحنه هاي اروتيك كتاب مناسب هستند. 2- بهتر بود كه كمي تعديل مي شد ند 3- هيچ نظري در اين مورد نمي دهم. و يا 4-.......
با مهر فراوان
--------------------------
اگر من بودم جور ديگری می نوشتم.

Posted by: Mahin at January 26, 2008 9:20 AM

سلام آقاي معروفي. يه عالم حرفهاي قشنگ داشتم براي نوشتن يك كامنت پرآب و تاب. يادم رفته! به همين خنده داري! ميدونيد بعد از سمفوني مردگان چند تا كتاب از نويسندگان مهم ونويسنده خوندم اما آيدين همچنان در صدر شخصيتهاي ذهنم مونده و همچنان داره تاوان حماقتهاي آدم رو پس ميده؟... از سايتتون خيلي چيزها ياد گرفتم و همچنان ميخونمتون. تا ياد بگيرم حرفي كه توي دلمه درست بگم. بااحترام.

Posted by: ميم.الف at January 26, 2008 5:42 AM

...
طلوع؟؟؟
واژه ي غريبيست ...

Posted by: ترنج at January 25, 2008 11:18 PM

در زمانه اي كه ايمان معنايش را ازدست داده .در زمانه اي كه حتي هنر هم به خود ايماني ندارد در زمانه اي كه ...
مهرباني چه جايي خواهد داشت وبخشش واز آن مهم تر پذيرش وآن هم پذيرفتن بار سنگين گناه كه اگر كسي گناهش را بپذيرد از بزرگترين بارها از بزرگترين اندوه ها رها مي شود وهيچ كسي نخواهد بود براي برداشتن اولين سنگ براي پرتاب كينه و واي كه اگر كينه اي نباشد پذيرش هم هست پذيرفتن ديگري با هر چه كه هست وهر انديشه اي و آه كه يعني آن وقت آزادي خود مي نماياند ؟ زيستن در هواي آزاد در انديشه هاي سالم در جايي كه نگاه ونظر ديگران سنگيني نكند برپشتت در جايي كه ...آه اگر آزادي ترانه اي باشد...
راستي چرا شبانه روز فقط بيست وچهار ساعت ست ؟ آيدين .آيدين حسرت هميشگي رويا هاي برباد رفته .

Posted by: محبوبه .میم at January 25, 2008 9:44 PM

سلام. متن آخرين دفاعتان در آن بيداد گاه را گذاشته ام تو وبلاگم. با عنوان 12 سال از صدور آن حكم قرون وسطايي گذشت.

Posted by: محمدرضا پريشي at January 25, 2008 4:32 PM

سلام آقاي معروفي.
يك سالي هست كه به اين صفحه سر مي زنم و كيف مي كنم. اما نمي دونم چرا هيچ وقت هيچ يادداشتي براتون نذاشتم!
صفحه شما را يكي از دوستهام به نام سامره به من معرفي كرد.خودش هم شعر ميگه.نمي دونم مي شناسيشون يا نه؟
ما يه محفل دوستانه تشكيل داديم و هر ماه يه جا جمع مي شيم و شعر مي خونيم و داستان. من خودم هيچ دستي در نوشتن ندارم. اما از شنيدنش كيف مي كنم. البته بانيش همين دوستم بوده كه چند ماهي نايابه!!!
اما كم پيش مي ياد محفلي باشه و اون دو سه تيكه از نوشته هاي شما رو نخونه. جوري كه بچه ها به شوخي بهش ميگن چقدر از آقاي معروفي مي گيري تبليغ مي كني؟(البته مي دونيم كه شما نيازي به تبليغ نداريد)
اونم هميشه ميگه : يه پنجره!
هيشكي هم نمي فهمه منظورش چيه!
خلاصه اينكه خوشحالم كه هستيد و مي نويسيد.
پذيره

Posted by: pazireh at January 25, 2008 11:47 AM

آقاي معروفي عزيز..
لينك شديد به كلبه حقير..

خيلي بزرگ و عزيزيد
...
چقدر زيبا نگاشتيد استاد..
در مورد اين پست..
يه نشونه به من داديد...
ازتون ممنونم..
... من اگر صبر كردم..
طلوع خورشيد رو مي تونم ببينم؟
از حس گناه به ركود رسيدم مثل يه مرداب.. !!!

Posted by: نرگسي at January 25, 2008 11:14 AM

سلام استاد
اين خلوت انستون رو خيلي دوست دارم خيلي
تازگي وبلاگ كوچكي راه اندازي كردم و يك ماهه كه روز شماري مي كنم تا به اون حدي از آبرو برسه تا بتونم بيام سراغ شما به شما معرفيش كنم و با كمي خجالت و كم رويي خواهش كنم كه منت بذاريد و به من سربزنيد
بي اجازه و جسارتا شما رو لينك خواهم كرد و اين آرزو رو مثل تمام روزها اين يك ماه در دل مي پرورانم كه شايد روزي هم برسه كه شما من رو لينك كنيد
شاد وسعادتمند باشيد

Posted by: آزاده نجفیان at January 25, 2008 11:02 AM

آقاي معروفي جونم .وقتي ميام اينجا حسوديم ميشه يه اونايي كه دست به قلمشون خوبه و خوب ميتونن احساساتشونو براتون بنويسن.معمولاً اولين نفري هستم كه ميام و ميبينم آپ كردين .آخه هر روز 4 5 دفعه ميام به اينجا سر ميزنم.كامنت گذاشتن براي محبوب ترين نويسندم خيلي كار سختيه.و در عين حال لذت بخش.
خيلي دوستون دارم.منتظر نوشته هاي بعديتون هستم.
سالم و موفق باشين.
ارادتمند هميشگيتون
-----------------------------------------
فرشته عزيزم
از اينکه وقت کم ميارم مطلبی روی صفحه بذارم، خودم هم اذيت می شم. به قول آيدين: چرا شبانه روز بيست و چهار ساعته؟
هر روز تلاش می کنم چيزی برای اين پنجره داشته باشم، و متأسفم که نميشه.
با اين حال سعی خودمو می کنم.
و مرسی از نامه تون.
عباس معروفی

Posted by: فرشته at January 24, 2008 10:23 PM

این هم از من:

هر کس کوچکترین گناهش را بزرگترین بداند لامپ مغزش روشن شده( منتظر هم نمی خواهد بماند)

Posted by: گوینده قصار at January 24, 2008 8:40 PM

سلام استاد
از نگاه و نقدتان در زمانه بسيار ممنونم
مطمئنا اشارات و راهنمايي هاي شما تاثير قابل توجهي در نوشتار بنده و امثال من خواهد داشت...
درخواستي هم به ميل چاپخانه ي گردون پيرامون كتاب اخيرم خدمتتان فرستاده ام و منتظر نظرشما
زنده باشيد

Posted by: ahmad beyranvand at January 24, 2008 7:03 PM

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيكاران
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
ترازو گر نداري پس ترا زو ، ره زند هر كس
يكي قلبي بيارايد ،تو پنداري كه زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم
تو منشين منتظر بر در ، كه آن خانه دو در دارد
به هر ديگي كه مي جوشد مياور كاسه و منشين
كه هر ديگي كه مي جوشد درون چيزي دگر دارد
نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل مستان ، ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد

Posted by: Orkideh at January 24, 2008 6:30 PM

هر كس بزرگترين گناه عمرش را انجام دهد
منتظر مي ماند براي غروب آن روز گناهش كه بگويد با خود :
طلوع بعدي براي بزرگترين گناه بعدي چه وقت است ؟
و اينگونه روزها شب ميشوند ...
و اينگونه روزها ماه ...
و اينگونه ماهها سال...
واينگونه سال ها قرن ...
واينگونه قرن ها ميشوند يك تمدن ...
يك تمدن با بزرگترين گناهها ..
يك تمدن فاسد ...
يك تمدن براي من ...
يك گذشته براي آينده ي يك تمدن ... شايد ...

Posted by: نجیب زاده دهاتی at January 24, 2008 4:42 PM

شكست مطلق من شايد فتح من باشد...

Posted by: مهشاد at January 24, 2008 9:32 AM

شايد بزركترين گناه زندگي من اين بود كه گذشته را صرف طلوع خورشيدم كردم بدون هيچ حركتي

Posted by: m.h.nejati at January 23, 2008 11:09 PM

:
نحسي اين روزهاي خاكستري گريبان زندگي مان را گرفته است... بقول حميدرضا: "دلم براي روزهايي كه بايد با تو مي‌گذشت تنگ شده است."...

دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at January 23, 2008 10:24 PM

کامنت آقای سلیمانی را که دیدم، فهمیدم انگار فقط من نیستم که حسرت بودن شما به دلم مانده استاد، شورابی یخ زده به عمق یک متر! روشنفکرانمان کجا هستند....

Posted by: آیدا at January 23, 2008 6:06 PM

سلام نازنين
چرا ليست وبلاگ نويسان رو پاک کردید؟

Posted by: مرسده at January 23, 2008 5:52 PM

با اجازه لينك شد! (گل)

Posted by: مهران at January 23, 2008 4:49 PM

آقاي معروفي سلام
آمدم بنويسم «با يك داستان كوتاه به روزم. نمي‌دانم به‌اش اميدي است يا نه؟» كه ديدم مدت‌هاست به روز شده‌اي و من خسته بي‌خبرم.
ديدم نوشته‌اي: «زير ذره‌بين آدم بزرگ می‌شود، باد می‌کند، نمی‌دانم چند برابر، ولی هولناک می‌شود، و همين بود که آنها از ما وحشت داشتند.» و «روزی که پرونده‌ام را در وطن تخته کردند، سی و هشت ساله بودم.»
ياد روزي افتادم كه مسيح مصائب‌اش را طي مي‌كرد. آن روز او گفته بود: «با من كه چون شاخه‌اي تر بودم چنين به شقاوت رفتار كرديد، با آنان كه خشك‌اند چه خواهيد كرد!»
و من هنوز كه هنوز است وقتي به شما فكر مي‌كنم حسرت به دل مي‌مانم. و هنوز نفهميده‌ام كه شما قرباني كدام سوءتفاهم شدي؟!
نمي‌دانم مگر عريان كردن حقيقت تاوان هم دارد؟ افشاي حقيقت كه براي همه؛ سياه و سفيد، ظالم و مظلوم، خير و شر، زشت و زيبا يكسان است.
آيا شناسايي و بيان تاول‌ها، زخم‌ها، چرك‌ها و بيماري‌هايي كه يك فرهنگ و يا اجتماع درگير آن است؛ بيان هنرمندانه و به تعبيري بيان زيباي "زشتي"چرا مي‌بايست تاوان داشته باشد.
چرا وقتي يك پزشك به بيمارش بگويد«تو مريضي» بايد بزنند توي دهانش؟!
نمي‌دانم شايد نتيجه افشاي حقيقت است كه براي همه يكسان نيست!
ديشب به نگارم مي‌گفتم كه اگر «سمفوني مردگانِ» معروفي را در جواني نخوانده بودم شايد من هم يكي لنگه‌ي اورهان شده بودم. گفتم كاري كه يك نويسنده با ذهن و روح آدم مي‌كند؛ صد تا روانشناس و جامعه‌شناس هم نمي‌كند.
نمي‌دانم چند سال بايد بگذرد تا يكي مثل تو بيايد. نمي‌دانم آن روز باز هم چفت و بند هست. باز هم اکبر رادی براي دوره كردن روزگار نحس هست، باز هم حميد مصدقي و لبخندهاش هست. باز هم براي فرار فرودگاه هست. باز هم سپانلويي هست تا آخرين ستاره‌ی رخشان شب‌های تنهايی آدم باشد؟
دلم براي روزهايي كه بايد با تو مي‌گذشت تنگ شده است.
تندرست باشي/حميدرضا سليماني

Posted by: حميدرضا سليماني at January 23, 2008 11:44 AM

سلام
من تازه با وبلاگ شما و خودتون آشنا شدم
براي من مطالب خوب و آموزنده اي داره مخصوصا در قسمت اين سو و آن سوي متن
ممنون

Posted by: anita at January 23, 2008 6:02 AM

سلام استاد...من خورشيدم را باور ندارم شايد به همين دليل است كه بزرگترين گناهم را نمي پذيرم.

Posted by: zolalparast at January 22, 2008 9:10 PM

مجازات گناه من ..كه ميدانمش ..خورشيدي نخواهد داشت ..چون مجبور به ادامه اش هستم ...استاد ..

Posted by: آرزو at January 22, 2008 9:56 AM

سلام . در شهرستان محل تحصيلم دسترسي به اينترنت ندارم . مجبورم هستم هر روز با وجود اين كه در ايام امتحاناتم به سر مي برم سري به كافي نت بزنم تا ببينم ايميلم را پاسخ داده ايد يا خير .

Posted by: محمد at January 22, 2008 9:07 AM

پذيرش گناه در اين مملكت سالهاست كه فراموش شده استاد...

Posted by: آیدا at January 22, 2008 7:49 AM

( برهنه ) شعري از قباد جلي زاده..ترجمه:سعيد دارائي
.....
زنان زیبای سرزمینم
مرا ببخشید..
اگر بین من و شما
هزاران دیوار برلین باشد...
من باز
شما را برهنه می بینم
برهنه!!!

Posted by: سعید دارائی at January 21, 2008 11:42 PM

و حتما اين طلوع را غروبي بايد كه چه شيرين در سال بلوا باشد


خيلي ها هنوز بي اراده نفس مي كشند مثل خيلي هاي ديگر و اين يك گناه است و من شجاعت پذيرشش را ندارم استاد ... همين و باقي بقاي بازماندگان !‌

Posted by: کاوه at January 21, 2008 10:26 PM

سلام
خيلي خوبه كه شما هستيد...

Posted by: ميم در محاق... at January 21, 2008 10:14 PM

بيست وهفت سالمه
هر روز صبح شاهد طلوع
خورشيدم هستم
و شايد بازهم
وباز هم
نمي دانم شايد

Posted by: faezeh at January 21, 2008 9:59 PM

پادافره
گناه
کارما
کنار تک تک سلولهای تاریکمون نشستن به امیدی که طلوع کنه یک خورشید که دروغ محضی بیشتر نیست .

Posted by: استاکر at January 21, 2008 8:47 PM

doste aziz´e bachehaye man, salam,
mitoonam beporsam ke: aslan bozorgtarin Gonah yani chi? Gonah ro bache meghyasi mishe andazeh gereft ta be koochiki ya bozorgish pai bebarim?!!!

ba arezooye shabi khosh baraye shoma:-)

Posted by: Maryam at January 21, 2008 8:25 PM

زندگي من يك جورهايي آنقدر هموار و يكنواخت بوده كه نمي تونم براش گناهي رو در نظر بگيرم... تا بزرگترينشون رو پيدا كنم و تا صبر كنم خورشيدم طلوع كنه.

Posted by: سیاوش at January 21, 2008 7:03 PM

عباس عزيز سلام ؛ اگر بداني در مملكت شير پاكتي ، خورشيد چگونه غروب مي كند تا شايد فردا طلوع كند ؛ حتما ما را مي بخشيدي كه غصه ي نان ؛ نمي گذارد آدم به جان اش برسد . حالا تو بگو گناه ما چيست ؟
دلم لك زده براي يك رمان جديد كه نداني سطر بعد قرار است چه اتفاقي بيافتد ، صفحات بعد كه جاي خود دارد . چيزي مثل همان هايي كه عباس مي نويسد ؛ چيزي مثل هماني كه در راه است . منتظر هميشگي ...

Posted by: انارام فروهر at January 21, 2008 5:25 PM

من براي بزرگ ترين گناه زندگي ام سالها صبر كردم و خورشيده كه داره من رو مي سوزونه.

Posted by: لي لن باز at January 21, 2008 5:03 PM

و آن كس كه نپذيرد
نيابدش
...
هر لحظه ، هر روز غروبش را پرسه مي زند ...

Posted by: امين at January 21, 2008 3:07 PM

سلام.
من بزرگترين اشتباه زندگيم را پذيرفتم و مي دانم بزودي خورشيدم طلوع خواهد كرد.
ارادتمند
مهتاب

Posted by: مهتاب at January 21, 2008 1:37 PM

سلام آقای معروفی عزیز . من یک سوال از شما دارم .
اگه یک آدم به کل زندگی اش خوب فکر کنه و در آن کندوکاو کنه و ببینه که گناهی مرتکب نشده و همه چیز بر اثر ِ جبر ِ تحمیل شده به او ، شکل ِ گناه به خود گرفته. و همه چیز در اصل سوء تفاهمی بیش نبوده . فکر می کنید آیا این انسان روزی طلوعش خواهد دمید ؟

اشتباه کردن با گناه کردن یکی نیست و عشق هیچوقت گناه نیست این را از طرف خودم به دوستانی می گم که در اینجا نظر گذاشته اند . با احترام به همه
پرستو

Posted by: parasto at January 21, 2008 1:04 PM

روزهای چهل و سه طلوعی چنین است...

Posted by: مریم at January 21, 2008 12:31 PM

و مگر گناه ما چيزي غير از اين بود كه كمي - فقط كمي - احترام و آزادي و شرافت مي خواستيم؟ مگر گناهمان چه بود كه حتا اين كمترين خواسته را هم رويش خط كشيدند؟ معروفي بزرگترين گناهش اين بود كه اندكي رفتار انساني طلب كرد...تنها اندكي احترام و آزادي و شرافت. او اين را پذيرفت اما طولي نخواهد كشيد كه خورشيد بزرگ ايران زمين طلوع خواهد كرد تا ديگر كوتوله ها نتوانند حقارتشان را در پشت و پسله ي تاريكي شب پنهان كنند. دور نيست آنروز عباس آقاي نازنينم... دور نيست... دور نيست...

Posted by: محمدرضا پريشي at January 21, 2008 11:52 AM

آقاي معروفي بسيار عزيزم سلام اميدوارم حالتان خيلي خوب باشد خدا شما را براي ما نگهدارد و زندگي پر بركت و طولاني داشته باشيد
نفهميدم معني اين نوشته تان را
هركس كه بزرگترين گناه زندگي اش را بپذيرد صبر ميكند تا خورشيدش طلوع كند!!
دارم فكر ميكنم به بزرگترين گناه زندگيم ...
دوستدار شما
اعظم

Posted by: اعظم at January 21, 2008 11:41 AM

بزرگترين اشتباه زندگي من عاشق شدن بود ولي خورشيد عشق طلوع كرده غروب كرد!!!
زندگي پر از اشتباه است و امروز و فرداي ما بخاطر يك اشتباه بزرك نياكان ماست!!!

Posted by: میثاق at January 21, 2008 10:58 AM

بزرگترين اشتباه زندگي من عاشق شدن بود ولي هيچ وقت خورشيد عشق در معشوق طلوع نكرد و آن خورشيد طلوع كرده غروب كرد

Posted by: میثاق at January 21, 2008 10:32 AM

گاهی اوقات هم صبر بی فایده است!

Posted by: پس از سکوت at January 21, 2008 7:10 AM

وقت‌هايي كه زندگي با آدم مدارا نمي‌كند، هميشه مي‌پرسم "به كدام گناه؟" و هيچ وقت نمي‌توانم جوابي پيدا كنم. راست مي‌گويي همين است كه خورشيدم هنوز طلوع نكرده است.

Posted by: من at January 21, 2008 6:37 AM

به ما که سر نمیزنید استاد.....................
ولی ما اینجا رو ..............و فریدون سه پسر داشت و سمفونی هایی که نباید نواخت (شاید هم باید ...........) و .........فراموش نمی کنیم !

.
.
.
.
.
.
.
.
راستی لینهاتون رو هم خیلی دوست دارم .............!!!! به من کمک زیادی کردن !!!!
.
.

فعلا...................

Posted by: نیلوفراعتمادی at January 21, 2008 6:17 AM

سلام
تازه با انجمن ملكوت آشنا شدم . دراينده بيشتر استفاده خوام كرد.
موفق باشيد.
به ما هم سر بزنيد.

Posted by: خادمين خديجه كبري at January 21, 2008 6:03 AM
Post a comment









Remember personal info?