هرکس بزرگترين گناه زندگیاش را بپذيرد،
صبر میکند تا خورشيدش طلوع کند.
bozorgtarin gonahe zendegiye man sokoot bood
chon baes shodam az kasaee ke dooseshoon daram va doosam daran
kande besham
weblogetoob kheili por mohtavast
behetoon tabrik migam
سمفوني مردگان , سال بلوا , پيكر فرهاد, درياروندگان جزيره آبي تر ... و ......... عباس معروفي
پاينده باشي
Posted by: elaheh at June 11, 2008 8:32 AMسلام
خسته نباشيد جناب معروفي حداقل هفته اي يك بار به وبلاگ شما سر ميزنم اگه مطلب جديدي نگذاشته باشد شعرها و مطالب قبلي رو دوباره ميخونم.
عقوبت دشوار را چندان تاب اورديم
اري
كه كلام مقدسمان
باري
از خاطر
گريخت!
حيف كه نثر روان ، روان مخاطب آدمی را روانه می کند به سوی سویه های ساده انگاری و در دسترس بودن . خلوت اگر خاستگاهش این جا باشد انس پیش از انکه چیزی قریب جلوه کند تداعی غریب است در فاصله اندازی با خلوت . و در دوری از انس . حیف که این سمفونی را دیگر حتا زنده گان هم نمی شنوند چه رسد به ...
جناب عباس معروفی !
زیر سایه ی درختان بلند شهمیرزاد و در کنار رودخانه ها ی مالامال از آبش هنوز جایگاه شما را در ذهنم رژه می دهم . این صرف تداعی نیست این پاره ای از واقعیت ادبی روزگار نوی ماست
با سایه ها
شعبان بالاخیلی
---------------------------
ممنونم از لطف شما
سلام استاد
یک کلاس داستان نویسی برپا بود
همیشه از قلم زیبایتان استفاده می کنم
پاینده باشد
بزرگترین گناه من طاقت صبر ندارد. لحظه ها را می دود تا برسد.
بزرگترین گناه من هم در تحمل خدا نیست.
بزرگترین گناه من عشقی است که هر شب و روز سجده می شود در قلبم- روحم-جسمم.
سلام جناب معروفى
اين پيام رو براى خوانندگان سايت شما مى فرستم. اگه فرصت داشتين قلم رنجه كنين و به ما هم سر بزنيد تا از نظرات و پيشنهاداتتون بهره ببريم.
/
نشر شاسوسا آماده ی دریافت و چاپ آثار شما در هر موضوعی است.
در صورت امکان شاسوسا رو به وب خود اضافه و به دوستان خود معرفی کنید.
با سپاس
نشر شاسوسا/ منير عسگرنژاد
http://shasoosapub.blogfa.com
آقاي معروفي عزيزم از شما به خاطر قبول اين كه جواب سوال مرا احتمالا به دليل استفاده از كلمه نازيبايي كه در سوال بكار برده بودم نداديد متشكرم .اما شما اين بار نيز جواب سوال مرا نداديد بلكه به جاي آن از مشكلات شخصي نويسنده گفتيد و علاقه اي كه به او داريد. آيا مقصودتان اين بود كه آن مشكلات و آن علاقه مجوزي هستند براي آن سخنان كه ايشان در كتابشان بيان نمودند؟ تصور نمي كنم چنين مقصودي داشته باشيد. كاش در يك كلام جواب مرا مي داديد كه : 1- صحنه هاي اروتيك كتاب مناسب هستند. 2- بهتر بود كه كمي تعديل مي شد ند 3- هيچ نظري در اين مورد نمي دهم. و يا 4-.......
با مهر فراوان
--------------------------
اگر من بودم جور ديگری می نوشتم.
سلام آقاي معروفي. يه عالم حرفهاي قشنگ داشتم براي نوشتن يك كامنت پرآب و تاب. يادم رفته! به همين خنده داري! ميدونيد بعد از سمفوني مردگان چند تا كتاب از نويسندگان مهم ونويسنده خوندم اما آيدين همچنان در صدر شخصيتهاي ذهنم مونده و همچنان داره تاوان حماقتهاي آدم رو پس ميده؟... از سايتتون خيلي چيزها ياد گرفتم و همچنان ميخونمتون. تا ياد بگيرم حرفي كه توي دلمه درست بگم. بااحترام.
Posted by: ميم.الف at January 26, 2008 5:42 AM...
طلوع؟؟؟
واژه ي غريبيست ...
در زمانه اي كه ايمان معنايش را ازدست داده .در زمانه اي كه حتي هنر هم به خود ايماني ندارد در زمانه اي كه ...
مهرباني چه جايي خواهد داشت وبخشش واز آن مهم تر پذيرش وآن هم پذيرفتن بار سنگين گناه كه اگر كسي گناهش را بپذيرد از بزرگترين بارها از بزرگترين اندوه ها رها مي شود وهيچ كسي نخواهد بود براي برداشتن اولين سنگ براي پرتاب كينه و واي كه اگر كينه اي نباشد پذيرش هم هست پذيرفتن ديگري با هر چه كه هست وهر انديشه اي و آه كه يعني آن وقت آزادي خود مي نماياند ؟ زيستن در هواي آزاد در انديشه هاي سالم در جايي كه نگاه ونظر ديگران سنگيني نكند برپشتت در جايي كه ...آه اگر آزادي ترانه اي باشد...
راستي چرا شبانه روز فقط بيست وچهار ساعت ست ؟ آيدين .آيدين حسرت هميشگي رويا هاي برباد رفته .
سلام. متن آخرين دفاعتان در آن بيداد گاه را گذاشته ام تو وبلاگم. با عنوان 12 سال از صدور آن حكم قرون وسطايي گذشت.
Posted by: محمدرضا پريشي at January 25, 2008 4:32 PMسلام آقاي معروفي.
يك سالي هست كه به اين صفحه سر مي زنم و كيف مي كنم. اما نمي دونم چرا هيچ وقت هيچ يادداشتي براتون نذاشتم!
صفحه شما را يكي از دوستهام به نام سامره به من معرفي كرد.خودش هم شعر ميگه.نمي دونم مي شناسيشون يا نه؟
ما يه محفل دوستانه تشكيل داديم و هر ماه يه جا جمع مي شيم و شعر مي خونيم و داستان. من خودم هيچ دستي در نوشتن ندارم. اما از شنيدنش كيف مي كنم. البته بانيش همين دوستم بوده كه چند ماهي نايابه!!!
اما كم پيش مي ياد محفلي باشه و اون دو سه تيكه از نوشته هاي شما رو نخونه. جوري كه بچه ها به شوخي بهش ميگن چقدر از آقاي معروفي مي گيري تبليغ مي كني؟(البته مي دونيم كه شما نيازي به تبليغ نداريد)
اونم هميشه ميگه : يه پنجره!
هيشكي هم نمي فهمه منظورش چيه!
خلاصه اينكه خوشحالم كه هستيد و مي نويسيد.
پذيره
آقاي معروفي عزيز..
لينك شديد به كلبه حقير..
خيلي بزرگ و عزيزيد
...
چقدر زيبا نگاشتيد استاد..
در مورد اين پست..
يه نشونه به من داديد...
ازتون ممنونم..
... من اگر صبر كردم..
طلوع خورشيد رو مي تونم ببينم؟
از حس گناه به ركود رسيدم مثل يه مرداب.. !!!
سلام استاد
اين خلوت انستون رو خيلي دوست دارم خيلي
تازگي وبلاگ كوچكي راه اندازي كردم و يك ماهه كه روز شماري مي كنم تا به اون حدي از آبرو برسه تا بتونم بيام سراغ شما به شما معرفيش كنم و با كمي خجالت و كم رويي خواهش كنم كه منت بذاريد و به من سربزنيد
بي اجازه و جسارتا شما رو لينك خواهم كرد و اين آرزو رو مثل تمام روزها اين يك ماه در دل مي پرورانم كه شايد روزي هم برسه كه شما من رو لينك كنيد
شاد وسعادتمند باشيد
آقاي معروفي جونم .وقتي ميام اينجا حسوديم ميشه يه اونايي كه دست به قلمشون خوبه و خوب ميتونن احساساتشونو براتون بنويسن.معمولاً اولين نفري هستم كه ميام و ميبينم آپ كردين .آخه هر روز 4 5 دفعه ميام به اينجا سر ميزنم.كامنت گذاشتن براي محبوب ترين نويسندم خيلي كار سختيه.و در عين حال لذت بخش.
خيلي دوستون دارم.منتظر نوشته هاي بعديتون هستم.
سالم و موفق باشين.
ارادتمند هميشگيتون
-----------------------------------------
فرشته عزيزم
از اينکه وقت کم ميارم مطلبی روی صفحه بذارم، خودم هم اذيت می شم. به قول آيدين: چرا شبانه روز بيست و چهار ساعته؟
هر روز تلاش می کنم چيزی برای اين پنجره داشته باشم، و متأسفم که نميشه.
با اين حال سعی خودمو می کنم.
و مرسی از نامه تون.
عباس معروفی
این هم از من:
هر کس کوچکترین گناهش را بزرگترین بداند لامپ مغزش روشن شده( منتظر هم نمی خواهد بماند)
Posted by: گوینده قصار at January 24, 2008 8:40 PMسلام استاد
از نگاه و نقدتان در زمانه بسيار ممنونم
مطمئنا اشارات و راهنمايي هاي شما تاثير قابل توجهي در نوشتار بنده و امثال من خواهد داشت...
درخواستي هم به ميل چاپخانه ي گردون پيرامون كتاب اخيرم خدمتتان فرستاده ام و منتظر نظرشما
زنده باشيد
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيكاران
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
ترازو گر نداري پس ترا زو ، ره زند هر كس
يكي قلبي بيارايد ،تو پنداري كه زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم
تو منشين منتظر بر در ، كه آن خانه دو در دارد
به هر ديگي كه مي جوشد مياور كاسه و منشين
كه هر ديگي كه مي جوشد درون چيزي دگر دارد
نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل مستان ، ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد
هر كس بزرگترين گناه عمرش را انجام دهد
منتظر مي ماند براي غروب آن روز گناهش كه بگويد با خود :
طلوع بعدي براي بزرگترين گناه بعدي چه وقت است ؟
و اينگونه روزها شب ميشوند ...
و اينگونه روزها ماه ...
و اينگونه ماهها سال...
واينگونه سال ها قرن ...
واينگونه قرن ها ميشوند يك تمدن ...
يك تمدن با بزرگترين گناهها ..
يك تمدن فاسد ...
يك تمدن براي من ...
يك گذشته براي آينده ي يك تمدن ... شايد ...
شكست مطلق من شايد فتح من باشد...
Posted by: مهشاد at January 24, 2008 9:32 AMشايد بزركترين گناه زندگي من اين بود كه گذشته را صرف طلوع خورشيدم كردم بدون هيچ حركتي
Posted by: m.h.nejati at January 23, 2008 11:09 PM:
نحسي اين روزهاي خاكستري گريبان زندگي مان را گرفته است... بقول حميدرضا: "دلم براي روزهايي كه بايد با تو ميگذشت تنگ شده است."...
دلت بهاري
Posted by: بهار هاشمي at January 23, 2008 10:24 PMکامنت آقای سلیمانی را که دیدم، فهمیدم انگار فقط من نیستم که حسرت بودن شما به دلم مانده استاد، شورابی یخ زده به عمق یک متر! روشنفکرانمان کجا هستند....
Posted by: آیدا at January 23, 2008 6:06 PMسلام نازنين
چرا ليست وبلاگ نويسان رو پاک کردید؟
با اجازه لينك شد! (گل)
Posted by: مهران at January 23, 2008 4:49 PMآقاي معروفي سلام
آمدم بنويسم «با يك داستان كوتاه به روزم. نميدانم بهاش اميدي است يا نه؟» كه ديدم مدتهاست به روز شدهاي و من خسته بيخبرم.
ديدم نوشتهاي: «زير ذرهبين آدم بزرگ میشود، باد میکند، نمیدانم چند برابر، ولی هولناک میشود، و همين بود که آنها از ما وحشت داشتند.» و «روزی که پروندهام را در وطن تخته کردند، سی و هشت ساله بودم.»
ياد روزي افتادم كه مسيح مصائباش را طي ميكرد. آن روز او گفته بود: «با من كه چون شاخهاي تر بودم چنين به شقاوت رفتار كرديد، با آنان كه خشكاند چه خواهيد كرد!»
و من هنوز كه هنوز است وقتي به شما فكر ميكنم حسرت به دل ميمانم. و هنوز نفهميدهام كه شما قرباني كدام سوءتفاهم شدي؟!
نميدانم مگر عريان كردن حقيقت تاوان هم دارد؟ افشاي حقيقت كه براي همه؛ سياه و سفيد، ظالم و مظلوم، خير و شر، زشت و زيبا يكسان است.
آيا شناسايي و بيان تاولها، زخمها، چركها و بيماريهايي كه يك فرهنگ و يا اجتماع درگير آن است؛ بيان هنرمندانه و به تعبيري بيان زيباي "زشتي"چرا ميبايست تاوان داشته باشد.
چرا وقتي يك پزشك به بيمارش بگويد«تو مريضي» بايد بزنند توي دهانش؟!
نميدانم شايد نتيجه افشاي حقيقت است كه براي همه يكسان نيست!
ديشب به نگارم ميگفتم كه اگر «سمفوني مردگانِ» معروفي را در جواني نخوانده بودم شايد من هم يكي لنگهي اورهان شده بودم. گفتم كاري كه يك نويسنده با ذهن و روح آدم ميكند؛ صد تا روانشناس و جامعهشناس هم نميكند.
نميدانم چند سال بايد بگذرد تا يكي مثل تو بيايد. نميدانم آن روز باز هم چفت و بند هست. باز هم اکبر رادی براي دوره كردن روزگار نحس هست، باز هم حميد مصدقي و لبخندهاش هست. باز هم براي فرار فرودگاه هست. باز هم سپانلويي هست تا آخرين ستارهی رخشان شبهای تنهايی آدم باشد؟
دلم براي روزهايي كه بايد با تو ميگذشت تنگ شده است.
تندرست باشي/حميدرضا سليماني
سلام
من تازه با وبلاگ شما و خودتون آشنا شدم
براي من مطالب خوب و آموزنده اي داره مخصوصا در قسمت اين سو و آن سوي متن
ممنون
سلام استاد...من خورشيدم را باور ندارم شايد به همين دليل است كه بزرگترين گناهم را نمي پذيرم.
Posted by: zolalparast at January 22, 2008 9:10 PMمجازات گناه من ..كه ميدانمش ..خورشيدي نخواهد داشت ..چون مجبور به ادامه اش هستم ...استاد ..
Posted by: آرزو at January 22, 2008 9:56 AMسلام . در شهرستان محل تحصيلم دسترسي به اينترنت ندارم . مجبورم هستم هر روز با وجود اين كه در ايام امتحاناتم به سر مي برم سري به كافي نت بزنم تا ببينم ايميلم را پاسخ داده ايد يا خير .
پذيرش گناه در اين مملكت سالهاست كه فراموش شده استاد...
Posted by: آیدا at January 22, 2008 7:49 AM( برهنه ) شعري از قباد جلي زاده..ترجمه:سعيد دارائي
.....
زنان زیبای سرزمینم
مرا ببخشید..
اگر بین من و شما
هزاران دیوار برلین باشد...
من باز
شما را برهنه می بینم
برهنه!!!
و حتما اين طلوع را غروبي بايد كه چه شيرين در سال بلوا باشد
خيلي ها هنوز بي اراده نفس مي كشند مثل خيلي هاي ديگر و اين يك گناه است و من شجاعت پذيرشش را ندارم استاد ... همين و باقي بقاي بازماندگان !
سلام
خيلي خوبه كه شما هستيد...
بيست وهفت سالمه
هر روز صبح شاهد طلوع
خورشيدم هستم
و شايد بازهم
وباز هم
نمي دانم شايد
پادافره
گناه
کارما
کنار تک تک سلولهای تاریکمون نشستن به امیدی که طلوع کنه یک خورشید که دروغ محضی بیشتر نیست .
doste aziz´e bachehaye man, salam,
mitoonam beporsam ke: aslan bozorgtarin Gonah yani chi? Gonah ro bache meghyasi mishe andazeh gereft ta be koochiki ya bozorgish pai bebarim?!!!
ba arezooye shabi khosh baraye shoma:-)
Posted by: Maryam at January 21, 2008 8:25 PMزندگي من يك جورهايي آنقدر هموار و يكنواخت بوده كه نمي تونم براش گناهي رو در نظر بگيرم... تا بزرگترينشون رو پيدا كنم و تا صبر كنم خورشيدم طلوع كنه.
Posted by: سیاوش at January 21, 2008 7:03 PMعباس عزيز سلام ؛ اگر بداني در مملكت شير پاكتي ، خورشيد چگونه غروب مي كند تا شايد فردا طلوع كند ؛ حتما ما را مي بخشيدي كه غصه ي نان ؛ نمي گذارد آدم به جان اش برسد . حالا تو بگو گناه ما چيست ؟
دلم لك زده براي يك رمان جديد كه نداني سطر بعد قرار است چه اتفاقي بيافتد ، صفحات بعد كه جاي خود دارد . چيزي مثل همان هايي كه عباس مي نويسد ؛ چيزي مثل هماني كه در راه است . منتظر هميشگي ...
من براي بزرگ ترين گناه زندگي ام سالها صبر كردم و خورشيده كه داره من رو مي سوزونه.
Posted by: لي لن باز at January 21, 2008 5:03 PMو آن كس كه نپذيرد
نيابدش
...
هر لحظه ، هر روز غروبش را پرسه مي زند ...
سلام.
من بزرگترين اشتباه زندگيم را پذيرفتم و مي دانم بزودي خورشيدم طلوع خواهد كرد.
ارادتمند
مهتاب
سلام آقای معروفی عزیز . من یک سوال از شما دارم .
اگه یک آدم به کل زندگی اش خوب فکر کنه و در آن کندوکاو کنه و ببینه که گناهی مرتکب نشده و همه چیز بر اثر ِ جبر ِ تحمیل شده به او ، شکل ِ گناه به خود گرفته. و همه چیز در اصل سوء تفاهمی بیش نبوده . فکر می کنید آیا این انسان روزی طلوعش خواهد دمید ؟
اشتباه کردن با گناه کردن یکی نیست و عشق هیچوقت گناه نیست این را از طرف خودم به دوستانی می گم که در اینجا نظر گذاشته اند . با احترام به همه
پرستو
روزهای چهل و سه طلوعی چنین است...
Posted by: مریم at January 21, 2008 12:31 PMو مگر گناه ما چيزي غير از اين بود كه كمي - فقط كمي - احترام و آزادي و شرافت مي خواستيم؟ مگر گناهمان چه بود كه حتا اين كمترين خواسته را هم رويش خط كشيدند؟ معروفي بزرگترين گناهش اين بود كه اندكي رفتار انساني طلب كرد...تنها اندكي احترام و آزادي و شرافت. او اين را پذيرفت اما طولي نخواهد كشيد كه خورشيد بزرگ ايران زمين طلوع خواهد كرد تا ديگر كوتوله ها نتوانند حقارتشان را در پشت و پسله ي تاريكي شب پنهان كنند. دور نيست آنروز عباس آقاي نازنينم... دور نيست... دور نيست...
Posted by: محمدرضا پريشي at January 21, 2008 11:52 AMآقاي معروفي بسيار عزيزم سلام اميدوارم حالتان خيلي خوب باشد خدا شما را براي ما نگهدارد و زندگي پر بركت و طولاني داشته باشيد
نفهميدم معني اين نوشته تان را
هركس كه بزرگترين گناه زندگي اش را بپذيرد صبر ميكند تا خورشيدش طلوع كند!!
دارم فكر ميكنم به بزرگترين گناه زندگيم ...
دوستدار شما
اعظم
بزرگترين اشتباه زندگي من عاشق شدن بود ولي خورشيد عشق طلوع كرده غروب كرد!!!
زندگي پر از اشتباه است و امروز و فرداي ما بخاطر يك اشتباه بزرك نياكان ماست!!!
بزرگترين اشتباه زندگي من عاشق شدن بود ولي هيچ وقت خورشيد عشق در معشوق طلوع نكرد و آن خورشيد طلوع كرده غروب كرد
Posted by: میثاق at January 21, 2008 10:32 AMگاهی اوقات هم صبر بی فایده است!
Posted by: پس از سکوت at January 21, 2008 7:10 AMوقتهايي كه زندگي با آدم مدارا نميكند، هميشه ميپرسم "به كدام گناه؟" و هيچ وقت نميتوانم جوابي پيدا كنم. راست ميگويي همين است كه خورشيدم هنوز طلوع نكرده است.
Posted by: من at January 21, 2008 6:37 AMبه ما که سر نمیزنید استاد.....................
ولی ما اینجا رو ..............و فریدون سه پسر داشت و سمفونی هایی که نباید نواخت (شاید هم باید ...........) و .........فراموش نمی کنیم !
.
.
.
.
.
.
.
.
راستی لینهاتون رو هم خیلی دوست دارم .............!!!! به من کمک زیادی کردن !!!!
.
.
.و
فعلا...................
سلام
تازه با انجمن ملكوت آشنا شدم . دراينده بيشتر استفاده خوام كرد.
موفق باشيد.
به ما هم سر بزنيد.