January 12, 2008

بی‌بهانه در "جاده"‌ی رادی

                                 با احترام، برای خانم رادی مهربانم

استادم، رفيقم، اکبر رادی، يکی از بهترين نمايشنامه‌نويسان وطنم درگذشت. چند روزی لال شده بودم، و هيچ نمی‌توانستم بگويم. عزادار بودم، در سوگ انسان نازنينی بودم که بوی انسانيت آنتوان چخوف در نوشته‌ها و رفتارش مرا مست می‌کرد. نيستم که بی‌بهانه به خانه‌اش بروم، سراغش را بگيرم، چهره‌ی خندانش را ببوسم. فقط می‌توانستم نامه‌ای بهش بنويسم که همين چند خط را نوشتم. همين.
حالا ديگر ايران يک نويسنده‌ی خوب، و يک انسان شريف به نام اکبر رادی را کم دارد. و من سخت دلم گرفته است.

آقای رادی عزيزم،
نمی‌دانم در پيچ کدام جاده بود که من شب‌ها به شما پناه می‌آوردم و ساعت‌ها با هم داستان می‌خوانديم يا نمايشنامه، و وسط کار، همسرتان می‌آمد با يک سينی پر از هله هوله، دو بشقاب پر از همه چيز، و تميز، و خوشمزه، و ما می‌خورديم و می‌نوشيديم، و نگاه من به دست‌های شما بود که روی ميز با تسبيح ور می‌رفت که حوصله‌ی چشم‌های من سر نرود.
همه‌ی اهل ادبيات می‌دانستند که اکبر رادی يکی از مودب‌ترين اديبان روزگار ماست، و اين را من هيچ‌وقت به شما نگفتم. اينکه "در دوره‌ی دانشجويی روی نمايشنامه‌هاتان کار اساسی کرده بودم و کارهاتان را دوست داشتم" را من گفته بودم، و اينکه "حيف! اگر فضای تئاتر اينهمه محدود نبود تو حالا نمايشنامه‌نويس خوب ما بودی" را شما گفتيد.
يادتان که هست، نشد. آنقدر بلا سرمان آمد که عاقبت دور تئاتر را يک‌قلم قلم کشيديم و رفت پی کارش. اين چيزها را ما با هم مرور کرديم و درباره‌شان حرف زديم، اگر خاطرتان باشد. آن روزهای آخر کسی مدام تعقيبم می‌کرد و من تا به خانه‌ی شما برسم سه بار مسير عوض می‌کردم، آژانس می‌گرفتم، تاکسی سوار می‌شدم، مستقيم می‌رفتم، و يکباره می‌دويدم آنطرف خيابان غيب می‌شدم که وقتی از پله‌های خانه‌تان بالا می‌آيم به گفتگوی‌مان فکر کنم، به شما، به آن سينی تميز و آن دو تا بشقاب، به چهره‌ی خوشحال‌تان که شکفته می‌شد و پشت ميز آن اتاق کوچک می‌نشستيد برابرم تا دوره کنيم آن روزگار نحس را. و ورای کلام از سرانگشت لحظه‌ها بگريزيم.
نمی‌دانم در پيچ چندم جاده بود که من نوار توميتا را برای شما آوردم. گفتم من هميشه خودم را در نوشتن با موزيک شرطی می‌کنم، و هر کاری را با يک موزيک می‌نويسم، و تا آن موزيک را می‌گذارم، می‌روم توی فضای کار، و يکباره می‌بينم تا آرنج دستم به کار است.
اين چند ماه آخر با شما گذشت، هفته‌ای سه چهار شب، و تا نيمه‌های شب جاده را می‌رفتيم، و تمام نمی‌شد، يکجا ناچار می‌زديم بغل، من می‌بايستی به خانه‌ام می‌رفتم. دير وقت بود، و حرف‌ها به آخر نرسيده بود؛ همينجور نصفه نيمه در تاريکی شب خودم را گم می‌کردم، و درست در حوالی نياوران سروکله‌ام از پيچ جاده پيدا می‌شد که آن آدم بيکار به تعقيبش ادامه دهد.
نمی‌دانم چه کار بدی کرده بوديم که اينجور زير ذره‌بين حرکت می‌کرديم. آدم احساس می‌کند مورچه است، و کسی با ذره‌بين دارد اين مورچه را سير ورنداز کند، و اينجوری بود که بازجوی من آن اواخر مدام می‌گفت: تو می‌خواهی واسلاو هاول بشوی! زير ذره‌بين آدم بزرگ می‌شود، باد می‌کند، نمی‌دانم چند برابر، ولی هولناک می‌شود، و همين بود که آنها از ما وحشت داشتند. آدم دستش را در سايه‌ی نور چرنده پرنده کند و خودش از آن بترسد! اين ديگر از عجايب روزگار بود، و هنوز هم هست. با اين‌حال اينکه "چه اشکالی دارد يک واسلاو هاول هم از اين خاک سر بر کشد شايد سرنوشت ملتی عوض شد" را شما گفتيد، و بعد هم خنديديد: اميدوارم وقتی هاول شدی این شب‌ها را از ياد نبرده باشی!
و اينکه "من هميشه خودم را شاگرد شما می‌دانم، و اين لحظه‌های نابم را با دنيا عوض نمی‌کنم" را من گفتم.
نه من، هيچکدام از ما نويسندگان قصد هاول شدن نداشتيم، هاول در سرزمين ما يعنی پلی که مردم از روی کمرت بگذرند و زير گل و لای کمرت را خرد کنند. هاول در سرزمين خودش يعنی نويسنده‌ای که نسل قبلی‌اش با حضور نازی‌ها کلاه از سر برداشتند و به‌آرامی آتش کوره‌ی شيشه‌گری را تيز کردند تا چيزی از کشورشان بر باد نرود، نسوزد، خراب نشود، زمانی‌ هم که روس‌ها آمدند باز کلاه از سر برداشتند و نيم قرن چکمه‌ی استالين را نيز تحمل کردند، تا اينکه ديوار برلين فرو شکست، و آنها باز برای اروپای آزاد کلاه از سر برداشتند، و خودشان را رساندند به بقيه. ملتی صلح‌جو و آرام که خودشان را با چکمه همکلام نمی‌بينند، دهن به دهن سرنيزه نمی‌گذارند، و عافيت‌شان را می‌جويند. طبيعی‌ است چنين ملتی کافکا و بهوميل و کوندرا و هاول عرضه می‌کند. هاول در سرزمين ما يعنی اينکه شما چهار دهه نوشتيد و به فرهنگ ايران افزوديد، اما اگر سی سال معلمی و زان پس حقوق بازنشستگی نبود نمی‌دانم چه بلايی سر کاغذ و قلم‌تان می‌آمد.
گفتيد و گفتم که ما نويسنده باقی خواهيم ماند، و راوی آنچه بر ما گذشت. ولی آقای رادی من! چرا زندگی اينهمه سخت بود؟ چقدر با ترس و وهم و کابوس خوابيديم، چقدر با وحشت از خواب پريديم؟ يک عده می‌خواستند مملکت‌داری کنند، تاوانش را من و شما پس داديم؟ چرا؟
به شما گفتم «جاده» شما در دوره‌ای تأثيرگذار بود، به‌ويژه نثر شسته رفته‌اش که: مه غليظی در شيب دره کش آمده بود...
صحبت چوبک و هدايت هم بود. من معتقد بودم که تمام داستان‌های هدايت به پای يک داستان چوبک نمی‌رسد، و بوف کور از تمام آثار چوبک سر است. با لبخند به فکر فرو رفتيد. به شما گفتم که دو نمايشنامه‌نويس يک دوره، يعنی رادی و بيضايی علاوه بر توانايی درام‌نويسی، در ادبيات فارسی فوق‌العاده‌اند. واژه آفريده‌اند و کلمه ساخته‌اند. باز هم با لبخند به فکر فرو رفتيد. به شما گفتم بياييد در مراسم قلم زرين گردون تا برنده‌ی نخست نمايشنامه جايزه‌اش را از دست شما بگيرد. و شما آمديد و جايزه‌ی داود ميرباقری را به او داديد و شبش تا ديروقت مانديد که در محفل خصوصی‌تر چيزی بنوشيم و کمی حرف بزنيم.
آقای رادی من!
می‌بينيد که از رفقا ديگر چيزی برايم نمانده، آخرين ستاره‌ی رخشان شب‌های تنهايی من، سر از جاده‌ای ديگر درآورده، و بی‌اعتنا به من که رفيقش باشم، به راه خودش می‌رود.
روزی که پرونده‌ام را در وطن تخته کردند، سی و هشت ساله بودم با کلی آدم و رفيق که حالا در سينه‌کش پنجاه سالگی وقتی به پشت سر وامی‌گردم، برهوت شده، يا شايد سوی چشم‌های من است که فضای پشت سرم را اينگونه می‌نماياند.
دلم گرفته است، از اين سرنوشت شوم که چيزی جز نوشتن و عقوبت در سفره‌ی هيچکدام‌مان نبود. دلم برای همان شب‌های وحشت تنگ است، که شما چهره‌ی ترس‌خورده‌ی مرا با لبخند بهانه می‌کردید تا از داستان حرفی بزنیم. آخر، من و شما گربه‌ی مرتضا علی بودیم، از هر طرف که پرت‌مان می‌کردند، یا هر بلایی سرمان می‌آوردند باز برمی‌گشتیم در جاده و داستان و آن سینی تمیز که همسرتان می‌آورد، حال و احوالی می‌کرد، و او نیز لبخندی می‌زد که يعنی مثلاً من از این روزگار نحس شما باخبر نیستم، هستم که رادی بنویسد و خوشحال باشد، و با مهمانش دوره کنند آنچه بر ما خواهد گذشت.
آخر آقای رادی خوبم! شما بوديد و معرفت‌تان. چطور دل‌تان آمد اينجور تنها رهايم کنيد و برويد؟ نگفتيد که تنهايی در غربت هزار بار کشنده‌تر از غريبی در وطن است؟

 

@ January 12, 2008 1:50 AM | TrackBack
Comments

kheyli dusetun daram man az shirazam kheyli dus dashtam samfoni mordegan ro dashte basham ama harja sar zadam tamum shode bud...arezume bebinametun...hamishe be yadetunam

Posted by: ghazale at August 12, 2008 10:07 PM

من منکر فشارهایی که شما در ایران تحمل کرده اید نیستم ولی آخر تا کی میخواهید از آن ماجراها یاد بکنید؟. چه خوب گفت مسعود کیمیایی (خطاب به محمود دولت آبادی) که: "در این مملکت، زندانی شدن نه حرف تازه ای است و نه دلیلی برای اثبات چیزی...." (نقل به مضمون)

شما بین این نسل بی ستاره در عالم ادبیات، برای خود کسی و برای ما ایرانی ها نقطه امیدی هستید. پس حال که در سرزمین نسبتا آزادی زندگی میکنید، خوب است که بیشتر به کارتان بپردازید. تعقیب و بازجویی و زندانی شدن های شما را تقریبا همه آدمهای اهل هنر میدانند و به وقتش و به اندازه اش هم برایتان متاسف شده اند. پس دیگر فکر میکنم میشود این بساط نوحه خوانی و ذکر مصیبت را جمعش کرد. نه؟

Posted by: پیمان at May 7, 2008 7:41 AM

تسلیت مان باد رفتن رادی
من واقعا متاسف شدم
یادش گرامی باد

آمدم سری زده باشم
حسابی حالم گرفته شد
تو این هفته این سومین بار است که با سرزدن به سایتی یا وبلاگی پیام تسلیت می نویسم

Posted by: نبیه at March 4, 2008 8:59 AM

این نوشته باعث شد احساس عذاب وجدان کنم . چرا که حس می کنم تمام فشارهایی که شما تحمل کردید و تمام ذره بین هایی که امروز روی کسانیست که در ایران هستند نتیجه بی تفاوتی ما است و هر جور که میخواهم خودم رو از این احساس نجات بدم میی بینم که یک فراره بی فایده است .

در حین خواندن این نوشته کاملا فضای فیلم " زندگی دیگران " آمد توی ذهنم که اتفاقا یک فیلم آلمانیست با کارگردانی آقای : Florian Henckel von Donnersmarck

و آخرین نکته هم اینه که شما واقعا می توانید در زمینه نمایشنامه و فیلم نامه هم فعالیت کنید همین چند روز پیش بود که داشتم فکر می کردم شروع کتاب " سمفونی مردگان " واقعا تصویر سازی فوق العاده ای داره . من اونرو توی ذهنم مثل یک فیلم تجسم می کردم و به این نتیجه رسیدم که هر کارگردانی این فضا سازی رو به یک فیلم تبدیل کنه به شاهکاری بدل میشه که با بهترین فضا سازی های سینما برابری می کنه .
شاید این فکر بدی نباشه که یک فیلم نامه برای سینمای کم کار آلمان بنویسید من شک ندارم که اثر فوق العاده ای در میاد چون نوشته های شما به شدت تصویری اند .

Posted by: هومن ایواز at January 30, 2008 12:21 AM

سلام آقاي معروفي

من مادري هستم 38 ساله درست همسن وقتي كه شما ديگر بريديد از آن همه زير ذره بين بودن نميدانم تشابه سنيمان باعث حس مشترك بريدن از كاشانه اي كه بايد مامنمان مشد شده است يا نه ولي وقتي ميخواهم شما شاملو هدايت چوبك و خيلي ديگراني را كه سعادت شناختنشان را داشته ام به پسرم بشناسانم ترس به سراغم ميايد ترس كه نه وسواسي مادرانه

حال من هم بريده ام ميخواهم در فضايي آزاد كودكم را با بزرگان كشورش خارج از كشورش آشنا كنم .با سوادي در حد ديپلم و آزادگي كه شما به من آموختيد.

Posted by: homa at January 29, 2008 1:20 AM

آقاي معروفي سلام
آمدم بنويسم «با يك داستان كوتاه به روزم. نمي‌دانم به‌اش اميدي است يا نه؟» كه ديدم مدت‌هاست به روز شده‌اي و من خسته بي‌خبرم.
ديدم نوشته‌اي: «زير ذره‌بين آدم بزرگ می‌شود، باد می‌کند، نمی‌دانم چند برابر، ولی هولناک می‌شود، و همين بود که آنها از ما وحشت داشتند.» و «روزی که پرونده‌ام را در وطن تخته کردند، سی و هشت ساله بودم.»
ياد روزي افتادم كه مسيح مصائب‌اش را طي مي‌كرد. آن روز او گفته بود: «با من كه چون شاخه‌اي تر بودم چنين به شقاوت رفتار كرديد، با آنان كه خشك‌اند چه خواهيد كرد!»
و من هنوز كه هنوز است وقتي به شما فكر مي‌كنم حسرت به دل مي‌مانم. و هنوز نفهميده‌ام كه شما قرباني كدام سوءتفاهم شدي؟!
نمي‌دانم مگر عريان كردن حقيقت تاوان هم دارد؟ افشاي حقيقت كه براي همه؛ سياه و سفيد، ظالم و مظلوم، خير و شر، زشت و زيبا يكسان است.
آيا شناسايي و بيان تاول‌ها، زخم‌ها، چرك‌ها و بيماري‌هايي كه يك فرهنگ و يا اجتماع درگير آن است؛ بيان هنرمندانه و به تعبيري بيان زيباي "زشتي"چرا مي‌بايست تاوان داشته باشد.
چرا وقتي يك پزشك به بيمارش بگويد«تو مريضي» بايد بزنند توي دهانش؟!
نمي‌دانم شايد نتيجه افشاي حقيقت است كه براي همه يكسان نيست!
ديشب به نگارم مي‌گفتم كه اگر «سمفوني مردگانِ» معروفي را در جواني نخوانده بودم شايد من هم يكي لنگه‌ي اورهان شده بودم. گفتم كاري كه يك نويسنده با ذهن و روح آدم مي‌كند؛ صد تا روانشناس و جامعه‌شناس هم نمي‌كند.
نمي‌دانم چند سال بايد بگذرد تا يكي مثل تو بيايد. نمي‌دانم آن روز باز هم چفت و بند هست. باز هم اکبر رادی براي دوره كردن روزگار نحس هست، باز هم حميد مصدقي و لبخندهاش هست. باز هم براي فرار فرودگاه هست. باز هم سپانلويي هست تا آخرين ستاره‌ی رخشان شب‌های تنهايی آدم باشد؟
دلم براي روزهايي كه بايد با تو مي‌گذشت تنگ شده است.
تندرست باشي/حميدرضا سليماني

Posted by: حميدرضا سليماني at January 23, 2008 11:40 AM

سلام . آخرين دفاعتان در ان بيدادگاه 12 سال پيش را گذاشته ام توي وبلاگم. مهدي جليل خاني هم .
-------------------------
مرسی از لطف شما

Posted by: parishi at January 22, 2008 1:05 PM

سلام عباس آقا جانم.تسليت مي گويم و نمي دانم با اين همه غم چه كسي ما را تسلي خواهد داد؟ و متاسفم كه آغاز به كار وبلاگ تازه ام درست مصادف شد با درگذشت رادي بزرگ. سري به (ليلي شبهاي تار) مي زنيد كه تمام مطالبش تقديم به شماست. هداياي ناقابل يك شاگرد هميشگي به استاد هميشگي اش.www.parishi.blogfa.com

Posted by: mohamadreza parishi at January 20, 2008 3:26 PM

آقاي معروفي عزيز خواهش مي كنم يكبار ديگر سوال مرا بخوانيد و به جوابي كه به من داديد نگاه كنيد. در كجاي اين سوال گفته شده كه آقاي هوشا يك آدم مستقل نيست و يا شما وزارت ارشاد هستيد.؟
چرا ما يك سوال معصومانه را اين چنين تفسير كرده و به جاي دادن يك جواب منطقي و مهربانانه اينگونه حالت تدافعي مي گيريم و خشمگنانه جواب مي دهيم؟---------------------------------------------------
خانم مهين عزيزم
سلام
حق با شماست. پاسخ من مناسب پرسش شما نبوده. منو ببخشيد.
ولی در مورد هوشنگ ناصری و نوشته هاش، فقط می تونم بگم که اون يک طغيانه عليه خودش و سرنوشتش.
آدمی پر از توان که در تنهايی به اين نقطه رسيد.
پريشب که باهاش تلفنی حرف می زدم تعريف کردم که اينجا در اين سال ها سعی کردم سفره ای گسترده داشته باشم که هر کسی لقمه ای برداره، هميشه چای براه بوده، هميشه داستانی خونده شده و...
گفت: من هميشه آرزو داشتم کسی زنگ خونه ی منو بزنه که باهاش يه قهوه بخورم. سال ها گذشت و کسی زنگ نزد...
آره
زيستن در بيغوله ای در آن سوی استراليا، کاری وحشتناکی بايد باشه.
يک زمانی چند سال پيش، هوشنگ به من می گفت: تنها انگيزه ی من برای زندگی خودکشيه دوست من.
و حتا سعی خودش را هم کرد. بعدها که شعرهاش رو برام فرستاد. حرف هايی با هم زديم و او به من گفت: تنها انگيزه ی من برای زيستن انتشار کتابامه.
و حالا می گه: کتاب تازه ام.
نمی دونم چرا پاسخ شما رو آ.نجوری دادم. شايد به خاطر کلمه ی "تهوع آور" که در جمله هاتون بود. شايد هم به خاطر حس ويژه ای که به کارهای ناصری دارم.
همين
عباس معروفی

Posted by: Mahin at January 20, 2008 1:28 PM

استاد معروفي
يكي از محاسن اين دنياي مجازي براي من ارتباط با كساني است كه دوستشان دارم . شايد اگر همچين امكاني نبود ، ارتباط با شما ( حتي در حد يك نامه) آرزويي دست نيافتني مي شد .
به هر تقدير استاد جسارت اين حقير رو ببخشيد كه به خودش اجازه مي دهد وقت شما را بگيرد و منتظر پاسخ ايميلش باشد .

Posted by: محمد at January 20, 2008 6:37 AM

سلام آقاي معروفي
تسليت مي گم
خداوند بهتون صبر بده
آقاي معروفي چرا توي دنيايي كه دو انسان مثل هم پيدا نمي شه
بايد توي جامعه ما همه مثل يك قشر خاص فكر كنند
وگرنه......
؟؟؟؟
خوشحال مي شم جواب بدي

Posted by: بچه جنوب at January 19, 2008 11:05 PM

سلام عزيز..امروز سر راه صحنه اي ديدم كه دريغم آمد ثبتش نكنم..در يك بازي جالب تابلو را محو كردم و به دوستان نشان دادم..اكثر حدسيات پادگان و بازداشتگاه و زندان و كنسولگري ايران در افغانستان بود..اين آدرس را برويد ..خالي از لطف نيست!

http://i4.tinypic.com/868nwwl.jpg

Posted by: سعید دارائی at January 19, 2008 9:52 PM

سلام
بزرگترين خيانت را مرگ به كلمات ميكند كه با بردن بزرگاني جون اكبر رادي ،جاودانگي و زايش كلمات كمتر و كم رنگتر ميشود
روحش شاد

Posted by: mina dorali at January 19, 2008 3:16 PM

يادش گرامي

Posted by: ویدا at January 19, 2008 9:04 AM

آقای معروفي خيلي از جواب مثبت شما خوشحال شديم.عرض كنم خدمتتون كه وقتي خواستيم براي انتشارماه بعد يعني شماره ي دوم مجله اقدام كنيم خبرتون خواهيم كرد/به عنوان يك همراه و مرشد
از اين گذشته من با دوره ي آموزشي داستان نويسي شما در راديو زمانه خيلي خوب ارتباط بر قرار كردم. واقعا عالي بود. فقط تنها مشكل اون اين هست كه به دليل فيلتر بودن سايت راديو زمانه امكان باز كردن صفحات آن جز با فيلتر شكن و آن هم با سرعت خيلي پايين در ايران ميسر نيست. من اول تمام درس ها را براي خودم در كامپيوتر جمع و طبقه بندي كردم و بعد فكر كردم كه چه خوب خواهد شد كه اين درس ها را به صورت طبقه بندي شده در يك آدرس اينترنتي قرار بدهم تا دسترسي به آن آسان باشد.همچنين در راديو زمانه برنامه ي شما در مورد داستان نويسي با برنامه هاي ديگر مثل نقد كتاب با هم در يك آرشيو قرار دارند و امكان دسترسي مرتب به آن ها فقط با لينك هاي شما در اين وبلاگ ميسر است. با توجه به تمام اين تفاسير با اجازه ي شما وبلاگي يا صفحه اي را درست كردم كه در آن درس ها به صورت طبقه بندي شده گردآوري شده اند.مضافا بر اينكه در ايران اين آدرس فيلتر نيست و همه مي توانند از آن استفاده كنند.اميدوارم كه اين كار مطابق ميل شما بوده باشه. در غير اينصورت همين جا پيغام بذارين تا اون صفحه رو حذف كنم.
مرسي و راستي آدرس اون صفحه اين هست:
http://maroufi.blogfa.com
موفق باشيد

Posted by: سیاوش at January 18, 2008 1:11 PM

آقاي معروفي عزير نمي دانم اين نظرات را مي خوانيد يا نه بهر حال اگر خوانديد يك جوابي به من بدهيد. شما در برنامه هشتم و نهم در باره اروتيسم و (در) ادبيات صحبت كرديد و چه معقول و زيبا. آيا فكر مي كنيد آقاي هوشا در كتاب اول خود كه شما آنرا به چاپ رسانده ايد از توصيه هاي شما پيروي كرده اند؟ آيا فكر نمي كنيد صحنه هاي بيان شده در اين كتاب بسيار تهوع آور است؟ آيا اگر نويسنده در اين زمينه اينگونه افراط نمي كرد ارزش نوشته ايش بالاتر نمي رفت و خوانندگان بيشتري را به خود جلب نمي كرد؟
-----------------------------------------------
خانم مهين گرامی
هوشا ناصری يک آدم مستقل است. و من وزارت ارشاد نيستم.

Posted by: mahin at January 18, 2008 12:41 PM

اكنون اما
ما
مي توانيم
در جاده هايي روانه شويم
كه آنها به دوردست ها كشيده اند!

Posted by: سعید دارائی at January 18, 2008 12:15 AM

روحش شاد........
نمي شناختمشان!
افسوس مي خورم كه چه كساني را نمي شناسم هنوز.
و من چه قدر كوچكم در اين وادي.........

Posted by: هجران at January 17, 2008 9:30 PM

بزرگانمان یک به یک میروند بی آن که جای خالیشان پر شود، ما می مانیم و دنیایی پر از خالی... معروفی عزیز، خالق آیدین من، صبور باش، چاره ای نیست، هر چه هست جبر است و جبر است و جبر... کاش لااقل در این برهوت دلمان به خدایی خوش بود که به تقدیرش دل خوش کنیم! رادی مان بی پایان و شما پایده باش...

Posted by: آیدا at January 17, 2008 5:22 PM

گر بگویم که مرا با تو دگر کاری نیست ، در و دیوار گواهی بدهد، کاری هست
اندیشه سبز ، درود
مدتی در غار بودم .

Posted by: بی رنگ at January 16, 2008 9:00 PM

یک عده خواستند مملکت داری کنند تاوانش را من و شما پس دادیم.چرا؟ واقعا چرا آقای عباس معروفی؟
می دانم که الان زیاد وقتش نیست که در مورد این موضوع صحبت کنم. شما صمیمی ترین دوستتان را از دست داده اید و ما بهترین نمایش نامه نویسمان را. ولی می خواهم حرفم را بزنم. ما چند نفری تصمیم گرفته ایم که یک مجله ی اینترنتی منتشر کنیم:دلیلش هم شما بهتر می دانید. علاقه و شور و شوق جوانیمان است آقای معروفی. ما می خواهیم یک مرشد هم داشته باشیم. تا با حضورش دلمان شاد شود - انگیزه ی بیشتری پیدا کنیم. می دانم خیلی گرفتارید. و از اینجور دعوت ها خیلی ازتان می شود. ولی به هر حال ما هر دو نویسنده هستیم دیگر...شما حرفه ای ما آماتور. وجه اشتراکمان این است که هر دو فارسی زبان هستیم و در ایران به دنیا آمده ایم.فارسي مي نويسيم. غلیظ ترین نقطه ی تمایزمان شاید این باشد که نسل هایمان با هم فرق دارد... ما یک جورهایی امید داریم که به ما کمک کنید. این امید وقتی پر رنگ تر می شود که به شما بگوییم این مجله ی ما هر ماه چیزی حدود یک تا دو صفحه بیشتر حجم ندارد. این حجم کوچک باعث می شود که یک جورهایی امید بیشتری برای تداوم نوشتن آن پیدا کنیم. و وقتی که می گذاریم بیشتر براي کیفیت آن صرف شود تا کمیتش.این حجم کوچک باعث می شود که شما هم برای نوشتن یک داستانک یا چند خط نوشته وقت زیادی صرف نکنید.آقای عباس معروفی منتظرتان هستیم.با امید زیاد/
------------------------------
سياوش عززم
شروع کنيد، همراه تان خواهم بود. نه به عنوان مرشد، بلکه فقط همراه.
با مهر
عباس معروفی

Posted by: سیاوش at January 16, 2008 2:55 PM

سلام استاد...
وسپاس از همه چیز...همه چیز...
من دانشجوی کارگردانی با گرایش فیلمنامه هستم .می توانم یکی از داستانهای کوتاهم را برایتان بفرستم ولطف کنید نظرتان را بگویید؟ممنونم...

Posted by: نبی میرزایی at January 16, 2008 1:18 PM

...وفقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا ميماند..
با احترام فراوان
جناب اقاي معروفي اگرچه در خواست من از جنابعالي
ربطي به حال و هواي نوشته تان ندارد
اما بسيار اميدوارم لطف نماييد و راهنماييم كنيد
چنانچه ميسر است ادرسي از وبلاگ سپيده اريان را به من بدهيد
مدتهاست وبلاگ ايشان قابل رويت نيست
و چنانچه خبر ديگري داريد به هر گونه كه صلاح ميدانيد من را مطلع
نماييد
من در قسمت كامنتهاي همين مطلب و يا در ايميلم
منتظر لطف جنابعالي هستم
روزهاي زندگيتان هماني باشند كه ارزو داريد
حميد رضا

Posted by: hamidreza at January 16, 2008 12:08 PM

سلام یک بار در مورد تاثیر ÷ذیری نوشتید واز هدایت نوشتم کمی تا قسمتی ناراحت شدید در این بخش نظر خودتان را در باره هدایت هم بیان کردهاید ...شما نازنینید در نوشته هایتان اقای هدایت هم همچنین....در گذشت اقای رادی را هم تسلیت می گویم...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at January 16, 2008 10:44 AM

سلام ...
(( سمفونی مردگان )) مجبورم کرد تا 5 صبح بمونم...
ممنونم که هستید و مینویسید و مجبورم میکنید تا 5 صبح بمونم و بخونم...
توی بلاگ چند خط براتون نوشتم ...
دلم میخواست حس قشنگ(( تا 5 صبح موندن برای خوندن )) رو ثبت کنم ...
خداحافظ...

Posted by: hosseinshirzadi at January 16, 2008 3:31 AM

از هيابانگ خويش حسرت مخور/ دريا نيز مي ميرد. يادش گرامي باد

Posted by: Mahmoudabadi at January 16, 2008 12:48 AM

...
زندگي آنچه زيسته ايم نيست، بلكه همان چيزي است كه در خاطرمان مانده و آن گونه است كه به يادش مي آوريم تا روايتش كنيم. (ماركز)

دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at January 15, 2008 10:47 PM

سلام

رادي رو خوب نمي شناختم . اما مثل خيلي هاي ديگه بعد از رفتنش ...
شناختمش به درست پيمودن . ساده و سخت پيمودن...

اينجا به دلم نشست . به ذهنم هم ...

اگه اجازه بدين لينكتون مي كنم...

Posted by: امین at January 15, 2008 10:39 PM

شب در گذشت استاد
سالن دانشگاه
اجراي پايان نامه ي يكي از عزيزانم
شبي عجيب تلخ
و سراسر بغض ندانسته
بيرون كه آمديم
امير گفت
:
به احترام درگذشت استاد رادي يك دقيقه سكوت
بهت سالن
و هق هقي كه بارها و بار ها
تلخ تر از سكوت بود
به خود شكستيم
خدانگهدار استاد رادی
دلمان برايتان تنگ مي شود

Posted by: ترنج at January 15, 2008 7:02 PM

سلام استاد
بوسه بر دستان پر مهرت ميزنم
من دانشجوي تئاترم اما دريغ از يك تسليت براي پدر نمايشنامه نويس ايرانم ...
من دلم سخت گرفته ست از اين
مهمانخانه ي مهمان كش روزش تاريك ...

Posted by: ""m"" at January 15, 2008 6:42 PM

چه بايد گفت ..
كه همه مي رونند يك بيك ..
همه چيز با عشق آغاز و آفريده ميشود با عشق مي ميرد
زير بالش شب
مرگ پنهاني بو گرفته است
چه بايد گفت
روحش قرين شادي..
عشقش جاودان ..

Posted by: آرزو at January 15, 2008 4:12 PM

آقای معروفی عزیز و مهربون
ناراحتی شما نارحتی منم هست.اگر چه آقای رادی رو نمیشناختم.
خدا شما رو برامون نگه داره.
خیلی دوستون دارم.
ارادتمند همیشگیتون.

Posted by: فرشته at January 15, 2008 2:29 PM

سلام،
نوشتن براي كسي كه مطمئني هر چه سعي كني خوب بنويسي او خوبتر مي نويسه، خيلي سخته.
از اينكه امروز ايجا رو پيدا كردم خوشحالم. وقتي قلم كسي رو دوست داشته باشي دست نوشته هاش واقعا غنيمته.
راستي به خاطر از دست دادن استاد و رفيقتون تسليت مي گم.

Posted by: هما at January 15, 2008 12:10 PM

آقاي معروفي
سلام
ازاينكه اينقدر انسان هستيد و به آدم يادآوري مي كنيد كه هنوز انسانيت وجود دارد ممنون . از كلاس هاي داستان نويسي كه بي نهايت ممنون . توي هيچ انجمن ادبيات داستاني حتي يك كلمه آموزش داده نمي شود . همه انگار مي ترسند اطلاعاتشان را به گوش هم برسانند .
واقعا به اين اصل معتقد نيستند كه با بخشيدن است كه آدم بزرگ مي شود . دست علي به همراهتان....... راهتان هيشه برقرار و سبز

Posted by: sanshayn at January 15, 2008 6:45 AM

دل همه مان گرفته از همه جا از همه چیز برف میاید از ان برف ها که ناخن ها را سیاه میکند و سالها بعد همه بگویند ان سال برفی
کلاغها هم روی درختان میگویند برف برف برف

Posted by: ایدین at January 15, 2008 12:14 AM

درود
استاد من تازه با اینجا آشنا شدم و خیلی خوشحالم که می تونم روز نوشت های شما رو بخونم
دوست دارم شما رو در وبلاگم لینک کنم اما ادب حکم می کنه که اجازه بگیرم
منتظر جواب شما هستم.....
---------------------------------
لينک دادن يک لطف است.
مرسی

Posted by: نگار معبودی at January 14, 2008 12:57 PM

سلام آقاي معروفي خوشحالم كه شما را يافتم
غم چيزي است كه هيچگاه كهنه نمي شود
همدردي مرا در غم از دست دادن يار و دوستي مهربان و نازنين قبول كنيد
شايد سالها بعد از اوكه در نوشته هاي نابتان ياد مي كنيد براي هميشه اورا در اثرتان خلق كنيد
اورا كه من به دليل جواني نمي شناسم
قربان شما فروزان

Posted by: foroozan at January 14, 2008 12:51 PM

عباس عزيز ..پيرو نوشته ي قشنگ تو بايد اضافه كنم .يكي از ويژه گي هاي مهم آنتوان چخوف اين بود كه زنده گي طبقه ي كارگر را به درستي و به خوبي مجسم مي كرد.و همانطوري كه در مورد اميل زولا نوشتي..به خاطر عظمت اين مرد بزرگ...گي دو مو پاسان اولين اثر خودش را كه تپلي نام داشت ..به اميل زولا تقديم كرد..با آرزوي شادي براي تو ..و همه ي آنهائي كه تو را دوست مي دارند.

Posted by: رامين at January 14, 2008 3:18 AM

عباس عزيز...در كتاب ابله داستايفسكي خواندم ...البته از قول نيچه ...كه در مورد داستايفسكي مي گويد تنها كسي كه چيزي از روانشناسي به من آموخت همين فئودور بود.در اين پست جديد مي بينم كه اكبر رادي نازنين را كه مي داني اينگونه انسانها نمي ميرند هميشه باقي اند و جاويدان...نوشتي بوي انسانيت آنتوان چخوف در نوشته ها و رفتار ش بود و تو را مست مي كرد.باور كن مدتها به اين فكر مي كردم كه چرا عباس معروفي بين اينهمه انسان آنتوان چخوف را گزينه اي دانسته جهت شناخت بهتر انسانيت..سر اخر به اين نتيجه رسيدم كه وقتي نيچه از داستايفسكي انگونه ياد مي كند عباس معروفي هم حق اش هست كه از چخوف و رادي اينگونه بگويد و بنويسد.
-------------------------------------------------------
رامين عزيزم
وقتی اميل زولا مرد، چخوف درباره اش نوشت: امروز زولا مرد. احساس می کنم کودک هفت ساله ی معصومی مرده است.
همين.

Posted by: رامين at January 14, 2008 12:04 AM

سلام
خيلي خوبه كه شما هستيد...

Posted by: ميم در محاق at January 13, 2008 11:07 PM

گاه مي آمدم مي خواندم
و مي رفتم
اما اين بار درگذشت رادي و غربت شما دل را به بد جاهايي برد
گويي استاد اين دنيا چيزي جز رفتن به غربت نيست
گاهي با پا گاهي با دل

Posted by: ahmad at January 13, 2008 5:46 PM

با سلام
اقاي معروفي نمي خواهيد در مورد خاطرات اقاي رويايي با شاملو كه ايشان در وبلاگشان درج كرده اند عكس العملي نشان دهيد؟

Posted by: saeed at January 13, 2008 2:25 PM

هی من تو را
هی بی جهت
هی من که ...
مشکلی ندارم
به شوری ِ ثانیه هائی که از تو تفریقم ؛ من ...
من شبیه فصل سردی که ، فروغ را زیر ِ برف ها برده .
به روز ؛ به برف ؛ به مترسک هائی که مفت می کُِشم ؛ به طرح هائی که مجبورم ...
به حرف ... دعوتی .
سلام ! ! !
با احترام
می نا

Posted by: پاپيز(م.ل) at January 13, 2008 1:10 PM

سلام استاد ناديده ام. از تبار آخرين نسل برتر
دستت را مي بوسم و به احترامت قيام مي كنم
كاش روز خاك سپاري رادي بودين كه مي دانستين رادي در وطن غريب تر از معروفي در غربت بود.1 ساعت تمام جسم بي جان رادي در گوري رو باز منتظر بود كه مداحي برسد و تعليق اش را بر پيكر رادي بخواند
كاش بودين و مي ديدين چطور همان زني كه روزي برايتان چاي با سيني تميز مي آورد چه شكسته شده بود از بي مهري به جان بي مثال رادي
و يك آرزو
كاش تنهايمان نگذاريد در وطن استادم
كاش يك بار از نزديك شما را ببينم و بهتان بگويم كه چقدر دلم براي دستهاي خالق آيدين تنگ شده. با اينكه هر گز نديده امتان
--------------------------------------------
آيت عزيزم
اگر خانم رادی را ديديد سلام مرا برسانيد.
ممنونم

Posted by: آيت دولتشاه at January 13, 2008 11:37 AM

سلام.
اكبر رادي را نمي شناختم اما اين حس دوستي شما نسبت به او خيلي آشناست!
به اميد...

Posted by: قاسم at January 13, 2008 6:13 AM


دست راست،
پای چپ،
قطع می کنند.

سینه ها را
با کارد
سوراخ سوراخ می کنند!

مغزها را
با گلوله
باز می کنند!

وقتی هم
بی حوصله می شوند،
تمامی اندام ها را
یک جا
از بلندی
پرتاب می کنند!

این جانوران را
به سمت
طویله ی
حوزه ها،
هی هی باید کرد...

خب
حالا
بوی گند
جهالت را هم،
کیلومترها
قرنطینه باید کرد!

12 ژانویه 2008 تورنتو

Posted by: آرش at January 13, 2008 5:33 AM

گزارشی از جلسۀ ماهانه گروه پاراگراف (آبان ۸۶) http://www.paragraphgroup.persianblog.ir/نقد و بررسی 2کتاب از آقای احمد رضا احمدی

Posted by: paragraph at January 13, 2008 12:19 AM

استاد سر عاشقان سلامت .
خدا شما را برای ما نگه دارد .

Posted by: محمد امامی at January 12, 2008 11:35 PM

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز ...
استاد عزيز جناب معروفي
ياد و نام شما بزرگان است تسكيني بر قلبهاي پينه بسته وگرنه در سكوت سرد روزگار زيستن سخت است . اميدوارم تسليت ما را پذيرا باشيد
هميشه به لحظه حضورتان دلگرميم

Posted by: محمد حسن نجاتی at January 12, 2008 10:43 PM

همينگونه صحنه خالي ميشود.
تابستان86آخرين اجراي يكي از نمايشنامه هايش را ديد.من هم ديدم خوب بود كه خودش بود وچه بد كه ديگر نيست.

Posted by: Negah at January 12, 2008 6:21 PM

تاريخ پرواز كركسي است كه رو به غروب پرواز مي كند

اكبر رادي


و رفت و نگفت كه ما براي خوردن يك سيب چقدر تنهاييم

Posted by: پروانه at January 12, 2008 5:20 PM

سلام
من هنوز حیران از درگذشت ساکت رادی _این مرد ساکت ادبیاتمان _هستم .عجیب بی صدا رفت وباران های شمال را پشت سرش جا گذاشت .هنوز چیزی نمی توانم بگویم جز این که قسمتی از پست پیشینم را که تقدیری بود از او وبیضایی برایتان می گذارم :
دو مرد که شتابان طول خیابان بی درختی را طی می کنند به هم برمی خورند .
-:سلام
- :سلام
محکم به هم دست می دهند و این تصادف برایشان غریب نیست . یکی سپیدموی و سپید روی و آن دیگر با قدی نسبتا کوتاه که موهای سرش هم تا آنجا که توانسته عقب رفته .
دومی: بهت تبریک می گم
اولی:منم بهت تبریک می گم .چه خوب کردی آمدی
دومی: نمی خواستم بیام ، حال خوشی نداشتم ولی خب شد دیگه .از کدوم طرف بریم ؟
اولی :بریم ...؟!کجا بریم ؟
دومی:مگه نگفتی بریم ...فکر کردم باید جایی بریم
اولی:نه !گفتم چه خوب کردی که از این جا رد می شدی .
دومی:از این جا رد می شدم ؟!...ولی من می خواستم جایی برم ، همین جوری که از این جا رد نمی شدم
اولی:خب منم همین جوری رد نمی شدم ،اما می گم چه خوب شد که تورو دیدم ...یعنی ما دوتا همیگه رو دیدیم
دومی:اونم این جا ...توی این خیابون
اولی:راستی درختاشو دیدی ؟
دومی:(می خندد) درخت؟!
اولی:می گم دیدی که چه بلایی سرشون اومده ؟!
دومی:یادم می آد اون وقتا نگران کلاغا بودیم .کلاغایی که روی درختای خشک قار می کشیدن
اولی:با چه صدای خشکی هم .برامون هر بار قارکشیدنشون به معنی این بود که یکی امروز و فردا از این جا می ره .
دومی:تا کم کم نوبت درختای کوچه رسید
اولی:آره...آره یادمه...درختا هم این جوری یکی یکی افتادن ؟!
دومی:واقعا افتادن ؟!
اولی:نه ! مگه می شه که درخت بیفته
...
...
...ونقطه های بی پایان / موفق باشید

Posted by: محبوبه میم at January 12, 2008 4:03 PM

همیشه از خودم می پرسم : " اگر ستونهای محکم و بلند خانه ؛ آن را ترک کنند و بروند ! چه بر سر سقف و خانه خواهد آمد ؟" و ناگهان یاد و نگاهم می ریزد بر خرابه های کاخ هخامنشی " تخت جمشید " . چقدر صبور هنوز ایستاده اند و پچ پچ می کنند عظمت آن روز ها را . این اتفاقی نیست که هر از گاهی بیفتد . حادثه ای است که اندو ه وار همیشه دارد تکرار می شود . و هیچ کاری از بدنهای نازک و رنگ پریده بر نمی آید . آقای معروفی عزیز روزی که شما ایران را ترک کردید بی گمان یک درجه هوای این سرزمین سرد تر شد و با کوچ دیگر بزرگان , شد خانه ای که آوار شده است سقف و آسمان بر سر و صورتش . دارد برف می بارد ولی نه مثل همیشه ها که می بارید . جور غریبی می بارد و انگار دوست ندارد قطع شود . سرمای حاکم فقط مربوط به بارش برف نیست / چشم اندازهائی که با وجود آنها دلمان گرم بود / دیگر نیستند . درست شبیه هنرمند نازنین آقای اکبر رادی / کوچ همیشه طعم کوچ ندارد / و این روز ها گزنده تر از همیشه / جان را به تازیانه گرفته است . هر کجا هستید دلتان گرم و دها نتان پر لبخند باد . ولی بدانید دل این سرزمین هنوز برای شما می طپد و ایمان دارد که روزی شما بر میگردید برای سرودن سمفونی زنده گان .

Posted by: مینو نصرت at January 12, 2008 12:39 PM

روحش شاد ..
كسي كه به تئاتر ذهني پويا و قلبي مهربان بخشيد يادش هميشه ماندگار و جاودان خواهد ماند....
اميدوارم شاد و سلامت باشيد استاد... هرچند دوري دوستان و از دست دادن دوست قديمي روزگار رو تلخ مي كنه .

Posted by: at January 12, 2008 10:28 AM

آمدم كه دلي باز كنم اينجا اما به عوض قطره اشكي بر چشمم نشست.

Posted by: fereshteh at January 12, 2008 7:40 AM
Post a comment









Remember personal info?