منظومهی عینالقضاة و عشق / قسمت دهم
عینالقضاة من!
روزها و شبهام
به جستجو میگذرد
و تنهاییهام خالی از من و تو
خالی از خدا.
حتا جنازهی شعلهور خدایان
این تاریکی را درمان نمیکند.
دروغ
تاريکیست.
در بازیهای کودکانه
دروغ جزو شيطنت نبود.
شيطان اگر
خود را
کتکخوردهی آدم نمیخواند
قابل ترحم نمیشد.
پرندهی ساعت لنگری میگفت:
کو کو!
و زمان میگذشت.
هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
از سوسوی سر انگشتانت
خورشیدی میسازم
تا خدایان به زمین باز گردند.
تاريکی
دروغیست
که با نور برملا میشود.
و من به انتظار پيکری شعلهور
بر بلندای شهر
نگاهم را شعله میکشم
و
ساعت پايان نزديک میشود
نزديکتر از نبض تو
به گردن من.
کسی میخواند:
کو کو!
میخواند و پس مینشيند
در ويترين قابشيشهای.
پس،
مینشينم به تو نگاه میکنم؛
در ساعتی که نيست
سرت را بيرون بياور و
بخوان!
چون پرندهای که نيست.
عینالقضاة من!
زندگی
جنازهی بردار شدهای است
که از پی شعلهی شمعی برافروخته باشند
اینجا برای خدایان حیاتی نمانده
تا از مرده بستانند
و مردهها هنوز انتظار تو را میکشند.
هيچ آدمی بر ساحل نشسته نيست
هيچ نشستهای نيست
هيچ ساحلی نيست
هيچ آدمی نيست.
نيست میشوم بی تو.
هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
جنازهها را
به جستجوی زندگی فروهشته
با تو پوست خواهم کند.
...
جنازهها را
از کاه پر میکنی یا از خود؟
خودم را از تو پر میکنم
تا آخرين نگاهم
به رفتن تو باشد.
ديدی؟
ديدی زندگی سراسر
خارزار بود؟
درود...... مدتها بود كه مي خاستم براي شما بنويسم و امشب خسته از كار روزانه دوباره فرصتي شد كه شعرهاي شما رو بخونم ...راستش شعرهاي شما يه جوري منو زنده ميكنه... منو در دنيايي كه دوستش دارم غوطه ور ميكنه ... خودم ميشم ....ميفهميد ؟ .............. و اين برام خوشاينده .....زيباست ..... اين لحظه هاي خود بودن رو دوست دارم..... ميخوام بگم ممنونم آقا .... ممنونم.......................
Posted by: شراره at March 17, 2008 8:55 PMوقتی نوشته های شما رو می خونم، احساسمو میبینم....
خوش به حال شما...
سلام آقای معروفی.مدت ها پیش بود که از کافکا می خواندم و در آن فضای خاص نوشته هاش...و بعد خیلی اتفاقی توی دانشگاه اسم شما به ذهنم رسید برای جستجوی کتاب در کتابخانه."دریا روندگان..."بود که گرفتم.فوق العاده بود آقای معروفی فوق العاده بود.نمی دانید بعد از آن همه کافکا خواندن و آن حس سرمای زیر پوستم وقتی کتابتان را خواندم توی اتوبوس بودم.بغض گلویم را گرفت و یک لحظه حس کردم یک نفر یک لایه از زنگارهای دلم را جدا کرد.واقعا ممنونم از شما.خیلی دوستتان دارم.
Posted by: لیلی at February 18, 2008 8:43 PMشب سکوت مشهد و شعر زیبای شما - بسیار با شعر رفتم و می روم ... ما بسیاریم پابلو نرودا
Posted by: حسین at January 20, 2008 1:08 AMقشنگ بود علي الخصوص آن قسمتهايي كه نوشته تو نيست!
Posted by: at January 15, 2008 9:54 AM...
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ايم
وآنهم به سه چيز كم بها خواسته ايم
گر دوست چنان كند كه ما خواسته ايم
ما آتش و نفت و بوريا خواسته ايم
...
دروووود
اين شعر اتفاقي بود كه غافلگيرم كرد!
يكي از زيباترين شعر هايي بود كه تا به حال خونده بود...هنوز محو كلماتش هستم...
راستي ببخشيد يادم رفت بگم سلام ...
به دست نيافتني جامي انديشيدم كه شرابش با نگاه شرمگيني آميخته باشد در حضور خلوت انس
كاش يك راه باريك به آنجا بود كه خلوت آلوده ام به حضور مانوس خالي ات آلوده تر ميشد....
عاشقانه اي به استاد !
جرم است؟!
خلو تم به جرم بسيار آلوده است...
اين هم نقشي نو به طارمي اش...
سلام
بايد مي مانديد و مي مانديد
هيچ اميدي و هيچ گريزي نيست
به اميد ديدار
Posted by: kalameh at December 24, 2007 8:44 PMهرچه قدر ترسيده باشم
باز تو خداي مني.....
خودم را از تو پر مي كنم......
شعرهايت را مي پرستم استاد!
Posted by: HiCRaN at December 24, 2007 8:07 PMبا سلام.
هيچ آدم و نشسته و ساحلي نيست. گاهي فكر مي كنم حتي هيچ هم نيست. شايد بودن هيچ نقيضه بزرگ هستي باشد. از شعرتان لذت بردم. خوشحال مي شوم به خانه كوچكم سري بزنيد.
آخیییییییییییییییییییییییییش بلاخره باز شعر.راستی سال بلوا رو برای بابا خریدم. )میدونید که منم سنگسری سنگسر ندیدم؟؟) میگن خیلی از شخصیتها اسم و گاهی رفتارهایی دارن که آدمو یاد آدمهای واقعی که تو سنگسر بودن می اندازه. درسته؟؟
Posted by: شهرزاد at December 24, 2007 5:16 PMعاشق نیستم، چون فکر می کنم.
آن تکه داستان، اشکم را درآورد. یک تکه داستان و این همه احساس!
مي خواهم 10 بار ديگر سمفوني مردگان بخوانم
شما كدام كتابتان را بيشتر دوست داريد؟
سلام آقاي معروفي عزيز، ديروز توي ماشين به ترانهاي از فرخ گوش ميكردم و ياد شما بودم:
عشق يعني حيات، يعني نور
عشق يعني شفاي ديده كور
عشق يعني پيام خاك به برگ
عشق يعني حيات بعد از مرگ
عشق يعني چراغِ سبز عبور
عشق يعني نگاه غنچه به نور
عشق يعني صراحت گفتار
عشق يعني سري به وسعت دار
سلام باسي
گفتي:
راستش نويسنده يک آدم است، ستون ترحيم روزنامه که نيست!
و پيشترهم گفته بودي كه جفت پا به سينه ها خواهي كوفت
نه كه از پاسخ نداشتن ايميل هام دلخور باشم دلخور باشم از تو دلخورم از روزگاري كه همه چيز را تغيير داد
تو قيصر را نمي شناختي
اما بزرگ قيصر تو را خوب ميشناخت و تو را هميشه مي ستود
تو ما را نيز نمي شناسي
ما با تو زندهايم و در تو ميميريم
به قهر سخن نگو و بدان كه هنرمند براي كساني زنده است كه قدر هنرش را دانسته اند
آن كس كه تو نمي شناسيش لزوما خرد و كوچك نيست
همچنان منتظر پاسخ ميلم ميمانم شايد تا ابد
سلام آقاي معروفي
يك كمي هم از هوشنگ گلشيري بگين.از خاطرات.
خيلي ممنون
...
ديدي
ديدي باز
خواندم و از بر شمردم تا به ده
و تو باز آيي؟
باز از هيچ
باز به هيچ؟
رقصان
آهسته آهسته
به تكفيري هزار باره
از خدايان المپ
چه بگويم از سرگشتگيم
كه تو را توان شنيدن باشد
عینالقضاة من
تو را نه صبر پنه لوپه است
و نه توان آنتيگون
تو را چه گويم
از هزاره ي انتظار
از تقدير نافرجام سفر
كه تمام گناه من
آن بود كه تو را به آتش مهمان كردم
عینالقضاة من
رقصانم و شعله ور
به احتزاز پيكره ام بر باد
بشتاب
ترنج
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
پیشانیت تنفس یک صبح است، استاد عزیزم صبحی که انتهای شب یلداست! که تو نيايشی و ستايش- نهايتي در خواهش!
Posted by: ستایش at December 22, 2007 10:45 AMچندین سال است که در چنگال این روزها گرفتارم و تنها چاره ام بیچارگی ست ...
دیروز ، امروز ، فردا ... چه تفاوت است میان این ظرف های میان تهی ؟
قدری آرامش درون کاسه ام ریز ـ
این روزها تشنگی امانم را بریده است ...
http://sibetorsheman.blogfa.com/
Posted by: sibe torsh at December 22, 2007 9:55 AM
سلام
یلدا مبارک...!
آب سردکنی با سه شیر
نیمکتی سیمانی
خانه هایی سکوت
مردی روی نیمکت
یلدا
شب را به رقص گرفته است
و هیچ کس به هوش نیست.
شب یلدا مبارک!
سلام جناب معروفی
قیصر امین پور نزدیک به 2ماهه که فوت کرده...
من از شما سوال دارم که قیصر کی بود از نظر شما؟ یه شعر نشناس ریاکار؟ یه شعر فروش حکومتی؟
اگر اینها نبود پس چرا من باید حسرت به دل بمونم تا رمان نویس بزرگ دوران من واسه یه شاعر دوست داشتنی چند خط قلمشو خرج کنه؟ حد اقل به احترام امثال من که جدای هر نوع بحث حاشیه ای دنبال شعر ناب بودیم یا ادبیات خالص که بی اغراق امروز شما یکی از شاخصه های دومی هستی و امین پور از شاخصه های اولی...
آقای معروفی نسل من ( متولدین دهه ی 60) از سیاست دل خوشی نداره
از سیاستی که عباس معروفی رو از وطن خودش دور می کنه از سیاستی که معروفی رو وادار می کنه واسه مرگ قیصر...
ای کاش الان اینجا بودی چون یقین دارم اگر جایی عباس معروفی بخواد شاهکار بنویسه یا مثلا امیر نادری شاهکار بسازه، اون جا ، دقیقا این جاست. یعنی...
اینها رو نقد های یک جوانک بگیر به بزرگی به نام عباس و به شهرت معروفی
...
موفق باشی و از هرچه غیر هنر پاک
---------------------------------------------
آقای درويشی عزيز
راستش نويسنده يک آدم است، ستون ترحيم روزنامه که نيست!
من آقای قيصر امين پور را نمی شناختم. زمانی هم که گردون را منتشر می کردم و در ايران رمان هام را می نوشتم رابطه ای با ايشان نداشتم. نمی دانم چه بايد بگويم. مرا ببخشيد.
با احترام
عباس معروفی
سلام.اتفاقي به اينجا رسيدم و لذت بردم.موفق باشيد.يلدا مبارك.
Posted by: مونا at December 21, 2007 2:08 PMکارم اندر عشق مشکل میشـــود خان و مانم در سر دل میشــــود
هرزمان گویم که بگریزم زعشق عشق پیش از من به منزل میشود
عین القضات
Posted by: پروانه at December 21, 2007 12:36 PMچقدر حال و هوايم اين شعر را مي طلبيد . راست مي گفتي كه كسي بر ساحل ننشسته ساحلي نيست ادمي نيست مني هم ديگر نيست
عباس معروفي چطور مي شود مثل همو راستين بود و جان كند و جان داد و جاودانه شد وقتي دنيا به دگرديسي بي درماني مبتلاست كه فراتر از طاقت ماست ؟
یه مدتی این وری نمی اومدم .کتاب هاتونم تحریم بودند!ولی خوب دلم براتون تنگ شد!هر چند ماهایی رو که اون ور قلمتون وایسادیم رو تحویل نمی گیرین..............البته تقصیری هم نداری مگه به جز دوتا چشم.......ولی خوب من خیلی با نوشته هات زندگی می کنم و هی از خودم می پرسم !!!مگه فاصله ی یه نویسنده با قلمش چقدره؟؟؟که کلماتت اینقدر نزدیکن و خودت اینقدر دور!!!!!!!!!!!!!1دیگه بیشتر ار 30 سانت که نیست؟؟؟؟بگذریم که آرزوم بود یه چیزیایی بشنوم که بگم خودشه!!!!!نشنیدم ولی هنوز رفیقیم!!!!!فاصله و اینا هم بی خیال..........
Posted by: paarmis at December 20, 2007 9:03 PM "یلدا بی تو مادربزرگ ندارد"
یلدا یک واژه ی ثریانیست.... می گویند یلدا تولد خورشید است یا به عبارتی تولد مهر فراخ.... که در این شب البرز سر به آسمان می ساید و با مهر هزار چشم و هزار گوش پیوندی دوباره خواهد بست....در این شب خورشید و ماه عشق را آوازی بلند می خوانند تا آنان که در خواب هستند همصدای بی دریغ عشق شوند....
با سپاس و ستایش به درگاه اورمزد خورشیدم را با نگارشی هر چند نا چیز می ستایم:
یک دامن انار و خاطره... بجا مانده از بچگی ... حالا دارد یلدایی می کند.... ماه که خورشید را بیابد....کافیست تا مادربزرگ قصه اش را با لبخندی بی نظیر به پایان برد..... و کلاغ آواره ی هر پایان.. دانه دانه انار توک می زند... شاید یلدای اینسال آخرین قصه باشد...
چه وسعتی دارد این عشق وقتی هزار هزار... زیر سقف خانه هاشان ماه و خورشید می شوند.... بیچاره ماه... تنها یلدا را فرصتی باقیست تا خورشید را به هزار زبان عشق بورزد.... شاید همه انارهای عالم را برایش دانه می کند... و ما مبهوت این راز سال به سال عاشق می شویم و آینه هامان برفش سنگین تر می بارد.... آنقدر که عکاس پشت ثبت لحظه ها جا مانده است و همه در عکس پیر و خاطره......
نگاه کن که جای من و تو خالیست.... شاید در ذهن لحظه ها ثبت شده ایم... شاید هم خدا عکسمان را کف دستهایش پنهان کرده است تا هر وقت دلش گرفت به عطر انار دستهامان مست شود....
راست می گفت مادربزرگ که یلدا فرصتی ست برای با هم بودن... و چه دستهایی که به هم زنجیر می شوند تا سال را هیچ زمستانی طلسم نکند....
وقتی پرچین را ترک کنیم... دیو قصه ها پشت لحظه ها نفس می کشد... نزدیکتر از یک نفس.....
دستت را به من بده... بگذار عطر دستهامان تنها برای همین چند ساعتی باشد که خورشید و ماه عاشقند...
باد یا کلاغ فرقی نمی کند.... هر دو واژه واژه از دهان یلدا خواهند ربود...
گوشت را نزدیک بیاور: مادربزرگ انارها را دانه کرده است.... باید تا فرصتی باقیست سر بر دامنش بگذاریم... می خواهد خاطره ی موهایمان را چل گیس ببافد....
دستت را به من بده... امشب هم خواهد گذشت...
"یلدایت نوروز و نوروزت پیروز نوشین من"
درد من از حصار بركه نيست درد من زيستن با ماهيانيست كه هنوز فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است
Posted by: فريده at December 20, 2007 3:32 AMسلام ...اينكه چيزي بگويم .بعد...نه بهتر است فقط بخوانم ولذت ببرم ...
Posted by: حسین دیلم کتولی at December 19, 2007 11:54 PMهیچ هم دروغ تاریکی نیست بلکه تنها روشنایی یک مخمصه است...
Posted by: فیلدوست at December 19, 2007 12:48 PMامروز در آيينه شعرت قدم ميزد كسي بنام من
دشتي اسير شب چنين نعره خاموش مي زد
خدا ...شيطان ...نور .. تاريكي ...يا كه من
فصل سكوت آموخته هايم را برهم مي زد واژه هات
آن دم كه تقديرم را قصه حوا و آدم ميزد رقم..
..
قلمت همواره چنين موج دار بر صخره نادانسته هايم ..
خدایان مرده اند مگر سر انگشتان براق و گرم تو به دادم برسد در این پاییز عریان خیس از دوری.
Posted by: استاکر at December 18, 2007 8:06 PMصبحانه
ونان گرم
پنیر و
چای شیرین
امروز
روز خوشبختی
آن مرد جهان سومیست
تقدیم به عباس معروفی عزیز از راهی دور و حرفهای زیادی در دل...
آسمان که بکوبد سرش را زمین..فکرمی کنی چه اتفاقی می افتد...معروفي عزيز.. / انگورمی شود لهستان
پاهایم شروع می کنند به فراموشی / پروانه ی که درشکمم زندگی می کند
سقط می شود
همیشه فکرمی کردم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند
که من عشق تعارفش کرده بودم
باید مواظب باشم/ به راه راست بروم
من حالا ، به این منظومه حس نوستالژیک پیدا کرده ام ، یادم است که تا هشت خوانده بودم و 9 را لابد از دست داده ام ، باید دنبالش بگردم.
Posted by: saliminejad at December 18, 2007 1:44 PMعباس جان سلام .
تشنه ی شرابی هستم که در لیوان های پایه بلند میریزی پیاپی پر کن جام مرا .
دوستدار همیشگی ات
سلام
خيلي وقته نيومدم
خيلي وقته
مثل هميشه چقدر زيبا و كلام نگفتني نوشتين
راستي يه متن نميدونم چي بهش ميگن شايد شعر نوشتم خوشحال ميشم نظرتون و بدونم
خيلي ابتداييه ميدوم اما خب ديگه از احساسي اومده كه ته دل خودمم نميدونم چطوري اينو نوشت كه من بادم نيست :-))
آقاي معروفي عزيز سلام
مدتها بود كه با واقعيت هولناكي به نام مرگ كلنجار مي رفتم .مرگ مادرم اين تراژدي را كه از نوجواني همواره فكر مرا به خود مشغول مي داشت اورا (مرگ را )برايم عيني و ملموس كرد حالا هر چند ديگر برايم معمايي نيست نه از آن جهت كه كشفي كرده باشم بلكه از آن رو كه مي دانم هست واقعا هست جزيي از خودمان چيزي كه با ما بزرگ مي شود و با آن نفس مي كشيم _ اين بود كه فرصت را از دست دادم .فرصت خواندن نوشته هاي عميق شما را.قلمي فرو رفته تا بن جان براي بيرون كشيدن عتيق ترين دردها . نا آرام ترين شان را .
سربلند باشيد
آقاي معروفي جووووووووووون.
عالي بود.مرسي.خيلييييييييييييييييييييييييييييييييييييي دوستتون دارم.هميشه شاد باشيد و سلامت.
عباس جان سلام.
سه شنبه ام را زنده ساختی، تمام سه شنبه هایت با نشاط گردند.
عباس جان شعرهایت مانند زاینده رود خون را در رگم زنده و جاری میسازد.
کاش آن لحظه که به جایی وصلی و شعر میگویی ناگهان اتصالی رخ دهد و تو برای همیشه شاعر بمانی.
شاعر سرزمین احساس سپاس، سهی و جاوید بمانی.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.