October 27, 2007

تکرار خوشبختی



نی لبک خريده‌ام
نمی‌دانم باهاش چکار کنم
!

يک قلم درشت هم دارم،
با کلی خرت و پرت
ديگر.
يک گلوله نخ کاموا هم دارم
نمی‌دانم باهاش چکار کنم
!

شب‌ها در پارک
راه می‌روم
و به عکس ماه در آب - اگر باشد - سلام می‌کنم
.

تاريکی از سوت می‌ترسد
.
سوت می‌زنم
         و خوشبختم.

Posted by Abbas at October 27, 2007 2:14 AM | TrackBack
Comments

فكر مي كردم بهم سري بزنيد
هنوز منتظرم
دوست دار قلم و كاغذتان
محمد جاويدان

Posted by: محمد جاویدان at February 2, 2008 2:24 PM

جسارت من

رعشه ای در دستانم احساس می کنم
از سرما نیست
از تاریکی می ترسم
سوت می زنم اما نمی آید
فوت خالی همراه با بخار دهانم که محو می شود.
پیر مردی در پارک باقلا می فروشد
با صدای بلند داد می زند. از کنارش رد می شود
نی لبکی در کنار گاریش توجهم را جلب می کند
حتما می داند باهاش چه کار کند پس چرا من نمی دانم؟
روزهایم در خلاء سپری می شود و شبها همیشه در پارک قدم می زنم اگر این خوشبختیست
پس پیر مرد باقلا فروش خوشبخت تر از من است .
اما هنوز سوت می زنم و خوشبختم (فوت خالی می آید همراه با بخار دهانم که محو می شود)

12/11/1386

دست دار قلم و كاغذتان
محمد جاويدان منتظرم هنوز

Posted by: محمد جاویدان at February 1, 2008 10:51 AM

سوت خراشي ست روي صورت تنهايي

Posted by: anahit at January 15, 2008 5:53 PM

سلام. نسبت به کوکو این شعر خیلی قویتر است.با این حال عباس معروفی داستان نویس یک سرو گردن بالاتر از معروفی شاعر است.پشتکار شما مرا یاد «چمدان» اورهان پاموک می اندازد. پیروز باشید.

Posted by: افشین at December 20, 2007 10:38 PM

از بند دوم نوشته شما بسیار لذت بردم . مخصوصا از همون تیکه " تاريکی از سوت می‌ترسد " .
به نظر من کودکانه و دلنشین بود .

دو کتاب رو تا حالا بی وقفه و یک بند خواندم یکی " صد سال تنهایی " و دیگری " سمفونی مردگان "
سایت شما رو تازه پیدا کردم و از اینکه شما هم چند بلوک اون طرف تر از وبلاگ ما کاخ مجللی دارید خوشحال ام .

Posted by: هومن ایواز at November 14, 2007 3:39 PM

خوشبختی در این مملکت خیلی عجیب شده است!

دلت بهاری

Posted by: بهار هاشمی at November 3, 2007 10:07 AM

عباس عزيز مشغله هاي كاري در ايران به حدي رسيده كه آدم از واجبات زندگي در يادم _ فراموش شكست مي خورد .
چقدر اين سطر تاريكي از سوت مي ترسد جالب بود . چقدر صميمي و تجربي و سياسي . صفايي برديم .

Posted by: انارام از آسانارام at November 2, 2007 12:13 PM

سوت نزنم
چه کنم؟

Posted by: ترنج at November 2, 2007 12:04 AM

این روزها چه کم شده نوشتن از خوبی و شادی و خوشبختی و چقدر خوبه که شما از خوشبختی نوشتید، اون هم یه خوشبختی ساده و دوست داشتنی و دست‌یافتنی‌ که ما عادت کرد‌ه‌ایم با غمگینی از کنارش رد بشیم. یادم بمونه که من هم خوشبختم...

Posted by: رهنورد at November 1, 2007 12:55 PM

ببخش اگر سل می نورم گوشت را می آزارد
روزهای نبودنت را می شمارم آرام با مینور
......
حیف دیر رسیده ام اینجا
بوی موسیقی می داد
مرسی استاد

Posted by: هجزان at November 1, 2007 1:41 AM

سلام آقاي معروفي عزيزم ممنون كه نظرتون رو گفتيد چون به ايمانم شك دارم ميترسم !! سعي كرده ام هميشه كتاب را بعنوان پناهي ببينم در زندگي و گاهي نويسنده كتابها را چون خالق اين پناهگاهها
كاش ميشد با آدمهايي قرص مثل شما صحبت كرد كاش دسترسي به شماها محال نبود كاش شما در ايران بوديد كاش!!!!!!!
لبريزم از سئوال بدون جواب سئوالهايي كه جرات پرسيدنش را از هر كسي ندارم !!! لبريزم از شك كه ميترسم اگر به يقين تبديل نشود ديوانه ام كند

Posted by: azam at October 29, 2007 10:09 AM

اگه دوست داشتی یه نگاه به وبلاگ من بنداز ,
http://monazororoka.blogfa.com/

Posted by: منا at October 28, 2007 7:55 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم اميدوارم كه شاد و خوشبخت باشيد كه حق شماست دلم شاد شد كه خواندم خوشبختم!
آقاي معروفي يكي از دوستام در جواب اينكه من خيلي از آيدين و سورمه و نوشا تو وبلاگم تاثير گرفتم و حرف ميزنم گفته كتاب سمفوني مردگانبه نوعي شبيه كتاب آيات سلمان رشدي هست نظرتون چيه ؟؟ خواهش ميكنم از دستم ناراحت نشيد من هيچوقت جرات نكردم اون كتاب رو بخونم ولي نميدونم چرا اون دوستم نظرش اين بوده ؟؟؟ به نظر شما اگه آدم كتابهايي از اون دست يا مثلاُ 23 سال رو بخونه چي ميشه ؟؟ من هميشه به دنبال آدم معتمدي بودم اين سئوال رو ازش بپرسم كه ممكنه خوندن اين كتابا ايمان آدم رو متزلزل كنه ؟؟
---------------------------------------------
آدمی که ايمان داشته باشه، متزلزل نمی شه.
آدم کتاب خوان متزلزل نمی شه.

Posted by: www.manosib.blogfa.com at October 28, 2007 11:49 AM

خوشبخت ... !!!!؟؟؟؟
نمي دانم
شك دارم
جسارت كردم . مرا ببخشيد . اما به حضور خوشبختي در جمع كلماتي كه خواندم ( من اسمش را مي گذارم شعر . شما به هر نام كه دوست تر داريد ) شك دارم.

شك دارم . يا لااقل من نديدمش . حتي لمسش هم نكردم . بويش هم نبود .
بيشتر ...

نه نمي گويم چه ديدم ...

Posted by: یک نفر at October 27, 2007 10:28 PM

کاشکی بلد بودم سوت بزنم کاشکی نی لبک داشتم با کاموا با کلی خرت و پرت دیگه....
به امید دیدار؟

Posted by: سپیده at October 27, 2007 10:20 PM

من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
...........................................................
دلم گرفته، همين.

Posted by: نرگس at October 27, 2007 8:40 PM

كوله پشتي امريكايي اش رو كه گرفت سرم پايين بود و پشت سرش مثل يك يابو راه افتادم , از اون جايي كه زمين نم ناك بود شروع كردم به كوبيدن پاهام روي جاهايي كه زمين خيس تر بود و صوت زدن , واسه همينه كه قناري ها توي جنگل قشنگ تر مي خونن , توي وجد و لذت هواي مهر بودم كه با صورت رفتم توي شكم اش , سرم رو بلند كردم و چروك ابروهاي هشتي اش توي ذوقم خورد , سرش رو كمي خم كردو گفت : هيس س س س س س
و من يادم افتاداين جا ايران است .

Posted by: لي لن باز at October 27, 2007 8:26 PM

بابا شما واقعن خوبختيد
همه رو بده من . چون من هيچ كدومشو ندارم.
من شب تو پارك مي خوابم. تو تاريكي سوت ميزنم كه بگم نمي ترسم.
منم خوشبختم ،نه

Posted by: جوات at October 27, 2007 8:13 PM

سوت مي زنم
يا سنتور
و يا ني لبكي
كه پدرم در سال سوم وادارم كرد براي گله بزنمو از ميز درس برخيزم ..
تكرار خوشبختي را نواختن
شايد در يافتنش سودمند باشد....آقا.

Posted by: آرزو at October 27, 2007 7:28 PM

در این شب سرگردانی
که هیچکس نمی داند با داشته هایش چه کند
و هیچکس نمی داند که نداشته ها یش چیست
بیا همه با هم سوت بزنیم

Posted by: نشاط at October 27, 2007 5:03 PM

می شود با هر فشار هرزه دستی، بی سبب فریاد کرد و گفت: آه من بسیار خوشبختم. سلام رفیق. هنوز به ما افتخار ندادید که خدمت باشیم. اگر سری به اتاق ما زدید رد پایی بگذارید تا صدای پای شما را با شبگردانی که شبانه به سراغم می آیندو حالم را می پرسند اشتباه نگیرم www.kaghazi.com

Posted by: رابینسون at October 27, 2007 2:20 PM

سلام آقای معروفی . از اینکه سوت می زنی و خوشبختی ، ما نیز خوشبختیم. لطفا بفرمایید برنامه مرور قصه های زمانه در چه روزهایی از رادیو زمانه پخش می شود و ترتیب آن ها چگونه است . چون در تهران پارازیت می اندازند روی موج و با ماهواره نمی شود برنامه را شنید.
----------------------------------
امير عزيز
برنامه های من روزهای سه شنبه ها، و داستان خوانی يکشنبه ها خواهد بود.
عباس معروفی

Posted by: amir at October 27, 2007 1:44 PM

شايد اگه منم سوت زدن بلد بودم ،الان مي تونستم خوشبخت تر باشم.

Posted by: بانوي جشنواره زمستان at October 27, 2007 12:30 PM

سوت میزنم
نمیترسد
چکنم
تاریکی نمیترسد

Posted by: خرمگس خرفت at October 27, 2007 10:30 AM

من بدبختم باسی
بدبختم
نی لبک دارم
دارم
پارک هم دارم
بدبختم

Posted by: خرمگس خرفت at October 27, 2007 10:30 AM

ديشب عكس ماه در آب بود اما من آن را نديدم فقط مطمئنم كه بود چون قرص ماه را ديدم كه كامل بود .البته در ايران

Posted by: kourosh at October 27, 2007 8:41 AM
Post a comment









Remember personal info?