شخصی بهنام گوماتا گفت: «نه ماده وجود دارد، نه روح، نه خودِ وجود. همه چيز در حال حرکت است، و همهی امور در حالِ شدن.»اما داستان از اين قرار است: «هم ماده وجود دارد، هم روح، و هم خودِ وجود. تنها يک چيز وجود ندارد که اسمش تاگوما است. من هم نمیدانم اين تاگوما چيست يا کيست، ولی وجود ندارد. جايی هم نديده و نخواندهام که به وجود آن گواهی داده باشند. به جای آن ماده و روح و خودِ وجود، وجود دارند، و همين نشان میدهد که همه چيز در حال حرکت است، و همهی امور در حال شدن.
و اين يعنی به فعل درآمدن داستان. و داستان با جوهر و خون و اشک نوشته میشود.»
همين.
Aghaie Maroufi Grade habe ich Sie auf Radio Farda gehört. Respekt und viel Erfolg.
Posted by: Omid az Tapesh 2012 at March 17, 2008 11:53 PMبا سلام
من همان دختر نوجوانی هستم که چندی پیش برایتان نظری گذاشتم
این نوشته توسط من نوشته شده
از من به سایه ام :
نور از لای پرده های سرخ به داخل می آمد ومن برای زیباترین خواب آماده شده ام. آماده برای تکرار لحضات زندگی .تکراری برای بازسازی رویاهایم .برای بزرگ شدن اما نمیدانم روحم در کجا سیر می کند ومن باری دیگر به دنبال این روح گمراه عازم دنیای ارواح می شوم .به جایی میروم که زمان در لحظاتش حل می شود ومن او را صدا می زنم ولی اینگار کسی مانع می شود مانع به هم پیوستن من واو. اینگار نیرویش چندین برار نیروی ناتوان من است او این جمله را تکرار میکند آری او میگوید :از خاک به خاک .و من در راه گزیر از این مدار ناپایدار می کوشم تا به روحم برسم اما دیگر خسته ام واز این تکرار میترسم آیا او به سوی کسی رفته که ستایشش میکند آیا او دوباره متولد می شود . ومن از سایه ی خود وحشت دارم و برای همین از خاک به سایه ام کوچ می کنم به جایی آباد تر وسرخ تر از نوری که از لای پرده های اتاقم به داخل می آید ومن باز با چشمانی ابری سر به بالین میگذارم.
وجود بی وجود تنها چیزی ست که به من گره خورده و دوستش دارم .در مورد داستان راست می گویید که با جوهر و اشک و خون نوشته می شود ............. زیبا بود خیلی و یه جور نگاه داستان نویسی در اون موج می زد ........ من سر شار شدم از وجود گوماتای بی وجود و ممنون گفتید که این حس گوماتاست.......پس شناختمش.....!!!!
راستی منتظر حضور شما گرامی در وبلاگم هستم .......... .
چيزي مثل قرص سيتالوپرام مي مونه نوشته هات برام تو اين شباي لعنتي!
مرسي كه هستي!
حتي اگه مجبور باشم تكراري بخونمت!
مادرم كتاب سمفوني مردگان و درياروندگا... را خواند و به شوق آمد، مادرم را مي پرستم خوشحاليش را مديون تو ام... گفته بودم خاطرات مشترك داريم/ ممنون كه هستي و مي نويسي دلم تنگ شده بود براتون
با احترام
رمديوس خوشگله ي آزاد
-----------------------------
هم به شما و هم به مامان سلام می کنم.
عباس معروفی
ولي من داستان را با مدادم مي نويسم يعني منظورم همون كيبورد ه
Posted by: kourosh at October 17, 2007 10:06 PMهر چیزی و هر کسی ممکن است واقعی باشد اما حقیقی نیست
این حرف رو از جمال میر صادقی عزیز بیاد دارم. سر کلاس داستان نویسی سالهای شصت و شش ، شصت و هفت.
سلام باسي
چرا نمينويسيد؟
باور كن دلمان تنگ شده است
براي شما..........منيرو را هم دوست دارم...آمريكا تمامش ميكند؟
ديگر نمينويسد؟...انچنان كه كولي كنار آتش را نوشت؟
سلام
اين عكسها را ببينيد
گاهي عكس هم با اشك و خون گرفته مي شود...
http://blog.360.yahoo.com/blog-Ur5_O5shfqF..SAxM5Iezg--?cq=1
Posted by: افشین پرورش at October 17, 2007 12:13 PMسلام آقاي معروفي عزيز
چندي پيش نحوه يآشنايي با شما و كتابهاي زيبايتان را برايتان تعريف كردم البته اگر يادتان باشد .
امروز مي خواهم اگر برايتان مقدور است به وبلاگ من سري بزنيد و اگر اميدي است به من كمك كنيد .ممنون.
دوست دارتون محمد جاويدان.
می گم سلام خوبی....آقای معروفی....ببخشید.. من به رنگین کمان فکرمی کردم /
توخودرنگین کمان بودی پخش شدروی لب های آسمان
گاهی آبی می شدی / بنفش/ پلنگ ها می پریدن ماه
من می پریدم تو/
پلنگ ها نمی رسیدند به ماه / من نمی رسیدم به تو...نه ..نمی رسیدم به تو
من خودم در يك بيمارستان نبودهام. منظورم خودم است. اما به خاطر كسي ديگر آنجا بودهام كه مادرم باشد. مادرم شبها حال شكمش خوب نبود در تابستان. آنوقت گفت: «كمك، كمك». اما پدرم نميتوانست رانندگي كند و در تمام ساختمان هيچ آدمي نبود. آنوقت پدرم دور خانه ميگشت و نميدانست ميبايست چه كار كند. بعد به اين فكر افتاد كه به يك بيمارستان در ناپل تلفن كند تا آمبولانس بفرستند، اما بيمارستان اولي گفت كه هيچ ندارند. آنوقت پدرم به بيمارستان دوم تلفن كرد و اين هم نداشت. و همينطور كه از خشم مانند ديوانهها فرياد ميزد، آنها گفتند به يك بيمارستان خصوصي تلفن كن. بيمارستان ناپل همه زير چتر مافيا هستند، اين را كانال 21 گفته است. اينطوري وانمود ميكنند كه انگار هيچ آمبولانسي آنجا نبود تا آدم به خصوصيها تلفن كند كه چند ميليون ميگيرند كه يك نفر را حمل كنند كه در جا ميميرد؟
اما ما نميتوانيم چند ميليون فراهم كنيم و پدرم كف خيابان است و مثل ديوانهها فرياد ميكشيد كه يك نفر صداي او را بشنود. يك نفر سرش را بيرون كرد كه آن رو به رو زندگي ميكند و گفت: «نترس، من ميبرمش». او مزارچياي قاچاقچي بود، اما با اين حال خوب بود. بعد او مامان را به گالداللي برد. من هم آنجا بودم و در گالداللي همه خيلي يواش كار ميكردند و همه سؤال ميكردند و مادرم از درد، مار در شكم داشت. آنوقت مزارچيا گفت: «آخر اين سوزن لعنتي را به اين زن ميزنيد يا ميخواهيد صبر كنيد تا بميرد؟» و آْنوقت به او سوزن را زدند. اما جا نبود، بعد او را در راهرو خواباندند با سوزن تويش.
يك هفته تمام از او ديدار كردم. در گالداللي همه چيز كثيف است، هيچچيز را نميشويند، شبها سوسك روي تختخواب! شبها پرستارها خوابند! اما بدتر از همه پرستاري بود كه همه ميلرزيدند وقتي كه او ميگشت. پدرم گفت اگر او را در خيابان ببينم زير چرخ لهاش ميكنم با اينكه نميتوانم رانندگي كنم.
در گالداللي بهتر است آدم بميرد.
عباس جان، با " در افريقا هميشه مرداد است" به روزم
" داستان با جوهر و خون و اشک نوشته میشود " و با چشم و اشك و خون جگر خوانده مي شود .
ارادتمند هميشگي .
داستان اشک نویسنده است بر مزار آرزوهای جمعی اش...
Posted by: فیلدوست at October 15, 2007 2:11 PMجناب معروفی سلام
این چند وقته بس که خوندم هست و نیست دچار گیجی و حاد شدم
بالای صحفه کامنت نوشته تغییر زبان
من نمیدونم واقا همینه یا....
اگه اجازه بدین من لینکتون کنم
عجب چاره ايست براي رفع دلتنگي خواندن نوشته هايتان./
Posted by: majid at October 15, 2007 12:29 PMمهم نيست زياد.
نه؟
فكر نان بكنيم....!
سلام. غلط گیری: یک جا گفتید گوماتا، یک جای دیگر تاگوما!
Posted by: saba at October 14, 2007 5:54 PMسلام . منتظر پاسخ ايميلم هستم
Posted by: montazer at October 14, 2007 5:10 PMچيزي نيست جز خفه شدن........................ماده نبودن.......تيغ سانسور.................مرگ............
Posted by: خرمگس at October 14, 2007 3:30 PMمن نمي دانم(داستان ذن)
امپراطور که پیرو آیین بودا بود ، یک استاد بزرگ بودایی را به قصردعوت کرد تا از او در مورد بودیسم بپرسد.
امپراطور پرسید: "اساسی ترین هدف مقدس آیین بودا، چیست؟"
استاد پاسخ داد:" هستی و نیستی مطلق، بدون هیچ تقدسی"
امپراطور گفت:"اگر تقدسی نیست پس تو چه یا کی هستی؟
استاد پاسخ داد:"من نمی دانم،"
«گفتم: بابا مرغ چرا آب ميخوره، اينطوري سرش را بالا ميكنه؟»
اين تصوير كافي است تا ساعتها به فكر فر بروم و يا انديشدن به اين جمله كه:
«حالا برو مثل تپاله خودت را بينداز پاي گلبوتهها، تا بعد بتواني مثل يك شاخه گل رز وارد معبد من بشوي»
...
اميدوارم زمانه قسمتهايي از اين كتاب را منتشر كند.
سلاااااااااااااااااااااااااااام
متن فلسفي قشنگي بود البته اگه ازش چيزي حاليم شده بااااااااااااااشه!!!!!