September 24, 2007

کدام غبار؟

 

 کودکی که تازه ديده باز می‌کند،
يک جوانه است.
گونه‌هاي خوش‌تر از شکوفه‌اش
چلچراغ تابناک خانه است.
خنده‌اش بهار پُر ترانه است،
چون ميان گاهواره ناز می‌کند.

ای نسيم رهگذر، به ما بگو
اين جوانه‌های باغ زندگی،
اين شکوفه‌های عشق،
از سموم وحشی کدام شوره‌زار
رفته رفته خار می‌شوند؟
اين کبوتران برج دوستی،
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگ‌های هار می‌شوند؟

بخشی از شعر "کدام غبار؟" زنده‌ياد فريدون مشيری

@ September 24, 2007 8:10 PM | TrackBack
Comments

میلادِ یکی کودک شکفتنِ گلی را ماند
چیزی نادر به زندگی آغاز می کند
با شادی و اندکی درد.
روزانه به گونه ای نمایان بر میبالد
بدان ماند که نادره ی نخستین است...
و نادره ی آخرین...

Posted by: آیدا at October 2, 2007 9:00 PM

سلام انتخاب زيبايي بود هم اين وهم پتك اهنين

Posted by: سوسن at October 1, 2007 12:31 AM

سلام، شما كجائيد استاد؟!
خدامرحوم فريدون مشيري رو رحمت كنه، اما حتما اين دنيا وروندزندگي اون كودك رو تغيير ميده!
من يه دست نوشته از فريدون مشيري دارم،اون شعر:"از دلافروزترين روز جهان" رو،قشنگه ،ولي اين روزها سخت ترين روزهاي ايران ،مي دونيد؟، برامون زود به زود اينجا بنويسيد كه دلمون خيلي تنگه!

Posted by: neda at September 30, 2007 1:05 PM

سلام
باز ويز ويز هاي وقت و بي وقت خرمگس. چكنم كه ...............بازم رفتم سر وقت سمفوني مردگان....سيگار و ويز ويز و خوندن

Posted by: خرمگس خرفت at September 30, 2007 12:05 PM

جوانه هاي باغ زندگي...
شكوفه هاي عشق...
كبوتران برج دوستي...
باز خواب ديدي باسي!؟

Posted by: آبی at September 29, 2007 10:42 PM

شوره زار سم وحشي ندارد . كهكشان جادو ندارد . خار هم زيباست. هر چه سم و جادو و زشتي است از ما است . انسان تنها بد كار هستي است . و تاثيرگذارترين.

Posted by: psdk at September 29, 2007 4:10 PM

میشه لطفا د راسرع وقت یه کتاب بنویسید یا سایتتان را بروز کنید؟...باید چیکار کنیم...میخوایم بخونیممممممممممممم

Posted by: خرمگس خرفت at September 29, 2007 3:42 PM

اين شكوفه هاي عشق
از سموم وحشي كدام شوره زار
رفته رفته خار مي شوند؟
...
اي شكوفه هاي عشق از سموم بي عدالتي ها و جنگ ها و در بند بودن ها و .... باز هم بگويم؟ راستي چه دنيايي داريم...

Posted by: andiisheh at September 29, 2007 10:43 AM

باسي
نبام پيشت دلم ميگيره
اميدوار ميشم
باسي ته نكشيد
باسي هنوز كنارمونه
بزنيم يه ديشلمه
توي كافه هاي راه اهن
شوش...ته نكش باسي...هنوز هستن كسايي كه با كلماتت نفس ميكشن...ته نكش باسي...ادامه بده...

Posted by: خرمگس خرفت at September 29, 2007 9:28 AM

كودك من است

Posted by: ... at September 28, 2007 6:26 PM

شایدبرای رفتن ازچندجهت کافی باشد/بادباشی/کابوسی سردرگم ازجنوب/که داردبه سمت موهای تومی وزد/بادکه باد نیست/یعنی ازروزبه نمک های دست های تو/ یعنی ازشب به پاشیدن روی زخم های من/لیموها/لاک پشت/وکلمات بی ربطی...می بینی معروفی عزیز..کلمات چقدربی ربط هستند

Posted by: ناما جعفری at September 28, 2007 10:41 AM

دورود /

هر نفسي ..
تك نفسي ..
ولو چنان دور...
ولو چنين دير ..

هم باز غنيمتي ..
هم باز غنيمتي ..

وقت خوش ./././././././././././././.

Posted by: گنجشکک اشی مشی at September 28, 2007 1:54 AM

سلام هم بغض
گاهي در اين انديشه ام كه چگونه اجازه داديم ؟ و گاه با خون دل بر اين باورم كه همچنان مي توانيم .
و در اين ميان . همراه با همنوايان و هم بغضان , درد غربت بر جان ميكشيم و هر روز داغ هجر وطن را ناله مي كنيم .
از اين كه مي نويسي و مي انديشي سپاسگزارم.

Posted by: Danial at September 27, 2007 10:55 PM

سلام دوست عزیز
با غزلی قدیمی به روزم که حاصل دوران تجربه است.
با مصراع هایی طولانی و حاوی یک روایت .......
و به هر حال این نیز یک غزل است:
.
دليجان می رود آهسته و غم ناک و موزون روی سطحِ جاده ی خاکی
و می لرزد در آن با هر تکان دل های پاک هفت مردِ ساده ی خاکی
صدای غژّ و غژّ چرخ های چوبی و خشک اَش نمی آيد به گوش ، امّا
به گوش اَت می رسد از زيرِ هر چرخ اَش صدای ناله ی سرداده ی خاکی.............
در سحوری به انتظارم.
[گل]

Posted by: سحوری at September 27, 2007 9:46 PM

عمو باسی جانم.دلم این جا آنقدر تنگ شما می شود که می نشینم گاهی با خودم و می نویسم تان کنج خلوت جایی و به یاد بوی انس تان می روم تا همین چند خط که حالا حسرتش را می خورم و حسود می شوم به کسانی که می آیند این جا و می نشینند پای نوشته هاتان.
_______________________________
سلام عزيزم
يک چيزهايی سر جای خودش نيست.
به تو می گويم.
آنقدر بر اين راه می روم و می رويم تا جاده را بسازيم.
مگر نه؟

Posted by: درنگ های نابهنگام at September 27, 2007 7:09 PM

باز هم آهنگ زيباي سلام را برايت مي فرستم
سلام به دورترين دوري و نزديكترين دل
همراه با زيباترين لحظه ها از گذشته
و اميد به ديداري زيباتر در آينده


محمد خاتمي

Posted by: mohammad hosein at September 27, 2007 1:09 PM

ای نسیم رهگذر به ما بگو...

Posted by: درنا نیری at September 27, 2007 7:23 AM

ما باد نكاشته بوديم كه حالا باد درو مي كنيم....

خار منم!
گرگ هار منم....
در بستر همين خاك كه يك وجبش از آن من نيست و
باز وطن مي ناممش،
و برايش از جان مي گذرم چنين درنده شده ام....

خوشحالم كه نوشتيد!

Posted by: هجران at September 26, 2007 10:48 PM

وقتی یک اشتباه ساده کفتر را کفتار می کند
دیگر برای کبوترانی که گرگ های هار می شوند دلم نمی سوزد.


موفق باشید و عاشق

Posted by: محمد رضا at September 26, 2007 7:51 PM

خودتون بهتر می دونید همه ی سوال ها که جواب ندارند..

Posted by: مریم بیات at September 26, 2007 6:39 PM

نيستي عاباس عمي؟كم لطف شدي.ما كه تازه جون گرفتيم.البته ميگن مرده دم آخري سر جون مياد سر حال مياد.تا صداي سرفه اي مياد سر كج كنيد همين گوشه نشستيم اينجا هم بوي نمور قهوه خانه هاي اردبيل رو ميده...
فاتحه اي چو آمدي بر سر خسته اي بخوان.....

Posted by: آيدين at September 26, 2007 4:25 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
براي خوندن نوشته هاتون هميشه اينجا ميام
شعراتون و داستاناتون
چرا ادامه ي تماما را نمينويسيد ؟
در ضمن اين سو وآن سوي متن باز نميشه
دوست دارم از اين قسمت هم استفاده كنم
يعني اطلاعاتي درباره ي داستان و داستان نويسي
و ادبيات كودكان
راستش شروع هم كردم به قصه نويسي
رشته ام ادبياته و در اين رشته تدريس ميكنم خوشحال ميشم از نظرات شمام بهره مندبشوم

Posted by: ترنم at September 26, 2007 4:06 PM

اپ که نمیکنید دلم گواهی بد میده
خوشم با زیر و رو کردن وبلاگتون استاد................................منتظریم

Posted by: خرمگس خرفت at September 26, 2007 2:34 PM

سلام به عباس معروفي بسيار عزيز و نازنين
با آرزوي سلامتي و دلخوشي براي شما..... پاييز مبارك.

ممنون كه مينويسيد.

احترام به وسعت تمام قلبم براي شبهات...
هديه شايگي.

Posted by: هدیه شایگی at September 26, 2007 2:00 PM

بینی ام را با دو انگشت گرفتم و دهانم را بستم و به دو آمدم تا مبادا در راه هوایی غیر از هوای اینجا تنفس کنم ...

Posted by: س.عمید at September 26, 2007 1:47 PM

ما را به جرم گناهی که نکرده ایم می سوزانند...

Posted by: ساجده at September 26, 2007 12:12 PM

درود بر عباس معروفی بزرگ
بی صبرانه منتظر کتابهاو رمانهای جدیدت هستیم
ان شاالله کی منتظر شاهکار بعدی شما باشیم؟
بنویس عباس ،بنویس برای جوانهای خفقان زده ،برای آیدین ،برای امیر کمونیست

Posted by: امیر کمونیست at September 26, 2007 10:55 AM

سلام جناب معروفی
یک بار بهتون E-mail داده بودم
درباره’ نوشته هام
خوشحال مي شم بخونينشون و راهنماييم كنين

Posted by: حیوان at September 26, 2007 10:51 AM

اگه جای شما بودم نمی رفتم

Posted by: نوشین at September 26, 2007 9:33 AM

سمی در کار نیست... غباری هم !.. گرگهای گذشته گرگهای امروز را پرورانده اند .... در میان گرگها همه روزی گرگ خواهند شد حتی اگر گرگ به دنیا نیامده باشند.... و چه شوربخت است بچه گرگی که گرگ به دنیا بیاید اما آدم شود !

موفق باشید و سربلند

Posted by: پرند آزاد at September 26, 2007 4:44 AM

روحش شاد....

Posted by: نگارنده at September 25, 2007 10:42 PM

دروود

Posted by: mim at September 25, 2007 8:28 PM

لابد، بچه گرگها را نديده ايد.... آنقدر كوچك و دلنشين اند، كه نمي دانيد!

Posted by: رضا at September 25, 2007 7:35 PM

خار شدیم باسی

خرد شدیم
باسی
بنویس
اینجا دلمان خوش است به نوابغمان....آمریکا که هیچ غلطی نمیکند

Posted by: خرمگس خرفت at September 25, 2007 1:55 PM

با سلام و احترام خدمت جناب معروفي عزيز، همچنان از حضور در خلوت انس تان لذت مي برم... لطفا آدرس جديد تارنوشت را جايگزين نشانی قبلی بفرماييد. http://sameddin-ziaee.blogspot.com
سياسگزارم ـ سام
الدين ضيائی

Posted by: Sameddin ziaee at September 25, 2007 8:16 AM

سلام آقاي معروفي
خيلي خوشحالم كه شمارا فعال ميبينم من اهل افغانستان هستم ولي ازادبيات واديبان ايراني تا حدودي شناخت دارم وافتخارميكنم كه ازانديشه هاي شما استفاه ميكنم به قول ما زنده باشي وخانه آباد
اين كارگاه داستان نويسي ونويسنده گي شما خيلي خوب بود ....

Posted by: رفیعی at September 25, 2007 6:35 AM

چه بد كه براي ابراز شعف به جز كلمه نياز به نگاه هم هست....چشمهايم برق زد وقتي در شرط بندي ام ديدم اولين كسي كه به خانه جديدم آمد و خوشامد گفت شما بودين. سپاس.........

Posted by: مسيح علي نژاد at September 25, 2007 2:32 AM

جوانه اي كه سبز مي شود
رد پاي كودكي است
كه دندان هايش را
براي آزادي خواهد كاشت ـ داشت كه نه
برداشت آخر اين فصل
ناردنگ دنيا را ...
جنگ ـ جنگ تا دنگ ـ دنگ
كليسايي كه زن هاي بيوه صادر مي كند .

آنلاين براي عباس عزيز . در ضمن آسا سلام مي رساند .
------------------------------------------------
انارام و آسای عزيزم
اميدوارم شاد و سلامت باشيد.
همين
عباس معروفی

Posted by:   انارام فروهر    at September 24, 2007 11:50 PM

از غبار جامعه ي پوسيده اي كه در آن زندگي مي كنند!
خيلي دوست دارم نظرتون رو راجع به نوشته هام بدونم. (حتي يك آرزو!!!)

Posted by: بهروز at September 24, 2007 11:12 PM

سلام آقای معروفی. حالا پس از دو سال دوباره به ثباتی رسیده ام و احساس مرگبار نوشتن و فلج ناگزیر این انگشتان بی کار.
احساس می کنم توان پرفورمنسی که دو سال پیش پیشنهادش را دادید را دارم. نمی دانم شما چه طور؟
اگر موافق بودید یا مخالف به ایمیلم بفرستید. سپاسگذار می شوم.البته در صورت تمایل سرش بحث می کنیم.

Posted by: باران at September 24, 2007 10:32 PM

کاشکی کاشکی کاشکی
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار
نبود

Posted by: باران at September 24, 2007 10:26 PM

---سلام---
---آقاي معروفي عزيز اونقدر شعرهاتون رو خوندم كه از حفظ شدم---اونقدر كتابهاتون رو خوندم كه حالا هر جاي ديگه اي نثري از شما ببينم مي شناسم---پروژه ي ترم قبلم خيلي سنگين بود مخصوصا براي من كه همه وقتم به خوندن ميگذره و دريغ از يك خط نوشته ! ولي خيلي خوشحالم و خيلي راضي . چون با شما آشنا شدم---اين ترم قصد دارم تمام آثارتون رو بررسي كنم و چون خيلي خيلي سنگينه و شايدم خارج از توانم مي خواهم ازتون باز هم خواهش كنم يك بار ديگه هم كمكم كنيد---ممنونم---

Posted by: رزيتا حاجبي at September 24, 2007 9:38 PM

شوره زار و كهكشان بهانه است ...
از صداقتي است شايد كه در جوانه عشق جا مانده است ...

Posted by: mahsa at September 24, 2007 9:32 PM

فکر میکنم تلخ ترین حقیقت زندگی همین باید باشد .

Posted by: puyahe at September 24, 2007 9:31 PM

سلام آقای معروفی
چرا اشکمو در میارین؟ چقدر حقیقت دردناکه.
اين کبوتران برج دوستی،
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگ‌های هار می‌شوند؟
..............................................................
به امید دیدار

Posted by: سپیده از کپنهاگ at September 24, 2007 8:43 PM
Post a comment









Remember personal info?