کودکی که تازه ديده باز میکند،
يک جوانه است.
گونههاي خوشتر از شکوفهاش
چلچراغ تابناک خانه است.
خندهاش بهار پُر ترانه است،
چون ميان گاهواره ناز میکند.
ای نسيم رهگذر، به ما بگو
اين جوانههای باغ زندگی،
اين شکوفههای عشق،
از سموم وحشی کدام شورهزار
رفته رفته خار میشوند؟
اين کبوتران برج دوستی،
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار میشوند؟
بخشی از شعر "کدام غبار؟" زندهياد فريدون مشيری
میلادِ یکی کودک شکفتنِ گلی را ماند
چیزی نادر به زندگی آغاز می کند
با شادی و اندکی درد.
روزانه به گونه ای نمایان بر میبالد
بدان ماند که نادره ی نخستین است...
و نادره ی آخرین...
سلام انتخاب زيبايي بود هم اين وهم پتك اهنين
Posted by: سوسن at October 1, 2007 12:31 AMسلام، شما كجائيد استاد؟!
خدامرحوم فريدون مشيري رو رحمت كنه، اما حتما اين دنيا وروندزندگي اون كودك رو تغيير ميده!
من يه دست نوشته از فريدون مشيري دارم،اون شعر:"از دلافروزترين روز جهان" رو،قشنگه ،ولي اين روزها سخت ترين روزهاي ايران ،مي دونيد؟، برامون زود به زود اينجا بنويسيد كه دلمون خيلي تنگه!
سلام
باز ويز ويز هاي وقت و بي وقت خرمگس. چكنم كه ...............بازم رفتم سر وقت سمفوني مردگان....سيگار و ويز ويز و خوندن
جوانه هاي باغ زندگي...
شكوفه هاي عشق...
كبوتران برج دوستي...
باز خواب ديدي باسي!؟
شوره زار سم وحشي ندارد . كهكشان جادو ندارد . خار هم زيباست. هر چه سم و جادو و زشتي است از ما است . انسان تنها بد كار هستي است . و تاثيرگذارترين.
Posted by: psdk at September 29, 2007 4:10 PMمیشه لطفا د راسرع وقت یه کتاب بنویسید یا سایتتان را بروز کنید؟...باید چیکار کنیم...میخوایم بخونیممممممممممممم
Posted by: خرمگس خرفت at September 29, 2007 3:42 PMاين شكوفه هاي عشق
از سموم وحشي كدام شوره زار
رفته رفته خار مي شوند؟
...
اي شكوفه هاي عشق از سموم بي عدالتي ها و جنگ ها و در بند بودن ها و .... باز هم بگويم؟ راستي چه دنيايي داريم...
باسي
نبام پيشت دلم ميگيره
اميدوار ميشم
باسي ته نكشيد
باسي هنوز كنارمونه
بزنيم يه ديشلمه
توي كافه هاي راه اهن
شوش...ته نكش باسي...هنوز هستن كسايي كه با كلماتت نفس ميكشن...ته نكش باسي...ادامه بده...
كودك من است
Posted by: ... at September 28, 2007 6:26 PMشایدبرای رفتن ازچندجهت کافی باشد/بادباشی/کابوسی سردرگم ازجنوب/که داردبه سمت موهای تومی وزد/بادکه باد نیست/یعنی ازروزبه نمک های دست های تو/ یعنی ازشب به پاشیدن روی زخم های من/لیموها/لاک پشت/وکلمات بی ربطی...می بینی معروفی عزیز..کلمات چقدربی ربط هستند
Posted by: ناما جعفری at September 28, 2007 10:41 AMدورود /
هر نفسي ..
تك نفسي ..
ولو چنان دور...
ولو چنين دير ..
هم باز غنيمتي ..
هم باز غنيمتي ..
وقت خوش ./././././././././././././.
Posted by: گنجشکک اشی مشی at September 28, 2007 1:54 AMسلام هم بغض
گاهي در اين انديشه ام كه چگونه اجازه داديم ؟ و گاه با خون دل بر اين باورم كه همچنان مي توانيم .
و در اين ميان . همراه با همنوايان و هم بغضان , درد غربت بر جان ميكشيم و هر روز داغ هجر وطن را ناله مي كنيم .
از اين كه مي نويسي و مي انديشي سپاسگزارم.
سلام دوست عزیز
با غزلی قدیمی به روزم که حاصل دوران تجربه است.
با مصراع هایی طولانی و حاوی یک روایت .......
و به هر حال این نیز یک غزل است:
.
دليجان می رود آهسته و غم ناک و موزون روی سطحِ جاده ی خاکی
و می لرزد در آن با هر تکان دل های پاک هفت مردِ ساده ی خاکی
صدای غژّ و غژّ چرخ های چوبی و خشک اَش نمی آيد به گوش ، امّا
به گوش اَت می رسد از زيرِ هر چرخ اَش صدای ناله ی سرداده ی خاکی.............
در سحوری به انتظارم.
[گل]
عمو باسی جانم.دلم این جا آنقدر تنگ شما می شود که می نشینم گاهی با خودم و می نویسم تان کنج خلوت جایی و به یاد بوی انس تان می روم تا همین چند خط که حالا حسرتش را می خورم و حسود می شوم به کسانی که می آیند این جا و می نشینند پای نوشته هاتان.
_______________________________
سلام عزيزم
يک چيزهايی سر جای خودش نيست.
به تو می گويم.
آنقدر بر اين راه می روم و می رويم تا جاده را بسازيم.
مگر نه؟
باز هم آهنگ زيباي سلام را برايت مي فرستم
سلام به دورترين دوري و نزديكترين دل
همراه با زيباترين لحظه ها از گذشته
و اميد به ديداري زيباتر در آينده
محمد خاتمي
ای نسیم رهگذر به ما بگو...
Posted by: درنا نیری at September 27, 2007 7:23 AMما باد نكاشته بوديم كه حالا باد درو مي كنيم....
خار منم!
گرگ هار منم....
در بستر همين خاك كه يك وجبش از آن من نيست و
باز وطن مي ناممش،
و برايش از جان مي گذرم چنين درنده شده ام....
خوشحالم كه نوشتيد!
Posted by: هجران at September 26, 2007 10:48 PMوقتی یک اشتباه ساده کفتر را کفتار می کند
دیگر برای کبوترانی که گرگ های هار می شوند دلم نمی سوزد.
موفق باشید و عاشق
خودتون بهتر می دونید همه ی سوال ها که جواب ندارند..
نيستي عاباس عمي؟كم لطف شدي.ما كه تازه جون گرفتيم.البته ميگن مرده دم آخري سر جون مياد سر حال مياد.تا صداي سرفه اي مياد سر كج كنيد همين گوشه نشستيم اينجا هم بوي نمور قهوه خانه هاي اردبيل رو ميده...
فاتحه اي چو آمدي بر سر خسته اي بخوان.....
سلام آقاي معروفي عزيز
براي خوندن نوشته هاتون هميشه اينجا ميام
شعراتون و داستاناتون
چرا ادامه ي تماما را نمينويسيد ؟
در ضمن اين سو وآن سوي متن باز نميشه
دوست دارم از اين قسمت هم استفاده كنم
يعني اطلاعاتي درباره ي داستان و داستان نويسي
و ادبيات كودكان
راستش شروع هم كردم به قصه نويسي
رشته ام ادبياته و در اين رشته تدريس ميكنم خوشحال ميشم از نظرات شمام بهره مندبشوم
اپ که نمیکنید دلم گواهی بد میده
خوشم با زیر و رو کردن وبلاگتون استاد................................منتظریم
سلام به عباس معروفي بسيار عزيز و نازنين
با آرزوي سلامتي و دلخوشي براي شما..... پاييز مبارك.
ممنون كه مينويسيد.
احترام به وسعت تمام قلبم براي شبهات...
هديه شايگي.
بینی ام را با دو انگشت گرفتم و دهانم را بستم و به دو آمدم تا مبادا در راه هوایی غیر از هوای اینجا تنفس کنم ...
Posted by: س.عمید at September 26, 2007 1:47 PMما را به جرم گناهی که نکرده ایم می سوزانند...
Posted by: ساجده at September 26, 2007 12:12 PMدرود بر عباس معروفی بزرگ
بی صبرانه منتظر کتابهاو رمانهای جدیدت هستیم
ان شاالله کی منتظر شاهکار بعدی شما باشیم؟
بنویس عباس ،بنویس برای جوانهای خفقان زده ،برای آیدین ،برای امیر کمونیست
سلام جناب معروفی
یک بار بهتون E-mail داده بودم
درباره’ نوشته هام
خوشحال مي شم بخونينشون و راهنماييم كنين
اگه جای شما بودم نمی رفتم
Posted by: نوشین at September 26, 2007 9:33 AMسمی در کار نیست... غباری هم !.. گرگهای گذشته گرگهای امروز را پرورانده اند .... در میان گرگها همه روزی گرگ خواهند شد حتی اگر گرگ به دنیا نیامده باشند.... و چه شوربخت است بچه گرگی که گرگ به دنیا بیاید اما آدم شود !
موفق باشید و سربلند
Posted by: پرند آزاد at September 26, 2007 4:44 AMروحش شاد....
Posted by: نگارنده at September 25, 2007 10:42 PMدروود
Posted by: mim at September 25, 2007 8:28 PMلابد، بچه گرگها را نديده ايد.... آنقدر كوچك و دلنشين اند، كه نمي دانيد!
Posted by: رضا at September 25, 2007 7:35 PMخار شدیم باسی
خرد شدیم
باسی
بنویس
اینجا دلمان خوش است به نوابغمان....آمریکا که هیچ غلطی نمیکند
با سلام و احترام خدمت جناب معروفي عزيز، همچنان از حضور در خلوت انس تان لذت مي برم... لطفا آدرس جديد تارنوشت را جايگزين نشانی قبلی بفرماييد. http://sameddin-ziaee.blogspot.com
سياسگزارم ـ سام
الدين ضيائی
سلام آقاي معروفي
خيلي خوشحالم كه شمارا فعال ميبينم من اهل افغانستان هستم ولي ازادبيات واديبان ايراني تا حدودي شناخت دارم وافتخارميكنم كه ازانديشه هاي شما استفاه ميكنم به قول ما زنده باشي وخانه آباد
اين كارگاه داستان نويسي ونويسنده گي شما خيلي خوب بود ....
چه بد كه براي ابراز شعف به جز كلمه نياز به نگاه هم هست....چشمهايم برق زد وقتي در شرط بندي ام ديدم اولين كسي كه به خانه جديدم آمد و خوشامد گفت شما بودين. سپاس.........
Posted by: مسيح علي نژاد at September 25, 2007 2:32 AMجوانه اي كه سبز مي شود
رد پاي كودكي است
كه دندان هايش را
براي آزادي خواهد كاشت ـ داشت كه نه
برداشت آخر اين فصل
ناردنگ دنيا را ...
جنگ ـ جنگ تا دنگ ـ دنگ
كليسايي كه زن هاي بيوه صادر مي كند .
آنلاين براي عباس عزيز . در ضمن آسا سلام مي رساند .
------------------------------------------------
انارام و آسای عزيزم
اميدوارم شاد و سلامت باشيد.
همين
عباس معروفی
از غبار جامعه ي پوسيده اي كه در آن زندگي مي كنند!
خيلي دوست دارم نظرتون رو راجع به نوشته هام بدونم. (حتي يك آرزو!!!)
سلام آقای معروفی. حالا پس از دو سال دوباره به ثباتی رسیده ام و احساس مرگبار نوشتن و فلج ناگزیر این انگشتان بی کار.
احساس می کنم توان پرفورمنسی که دو سال پیش پیشنهادش را دادید را دارم. نمی دانم شما چه طور؟
اگر موافق بودید یا مخالف به ایمیلم بفرستید. سپاسگذار می شوم.البته در صورت تمایل سرش بحث می کنیم.
کاشکی کاشکی کاشکی
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار
نبود
---سلام---
---آقاي معروفي عزيز اونقدر شعرهاتون رو خوندم كه از حفظ شدم---اونقدر كتابهاتون رو خوندم كه حالا هر جاي ديگه اي نثري از شما ببينم مي شناسم---پروژه ي ترم قبلم خيلي سنگين بود مخصوصا براي من كه همه وقتم به خوندن ميگذره و دريغ از يك خط نوشته ! ولي خيلي خوشحالم و خيلي راضي . چون با شما آشنا شدم---اين ترم قصد دارم تمام آثارتون رو بررسي كنم و چون خيلي خيلي سنگينه و شايدم خارج از توانم مي خواهم ازتون باز هم خواهش كنم يك بار ديگه هم كمكم كنيد---ممنونم---
شوره زار و كهكشان بهانه است ...
از صداقتي است شايد كه در جوانه عشق جا مانده است ...
فکر میکنم تلخ ترین حقیقت زندگی همین باید باشد .
Posted by: puyahe at September 24, 2007 9:31 PMسلام آقای معروفی
چرا اشکمو در میارین؟ چقدر حقیقت دردناکه.
اين کبوتران برج دوستی،
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار میشوند؟
..............................................................
به امید دیدار