July 9, 2007

بوی کباب



کلاغه می‌ره پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟»

قاضی می‌گه: «چهل سال.»
برمی‌گرده به آشیونه‌ش. همن وقت بوی کباب می‌شنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب می‌کرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض می‌کنه، جست می‌زنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند می‌کنه می‌ندازه تو لونه‌ش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب.
کلاغه که از خوشحالی غش‌غش خنده‌هاش به آسمون بوده، جست می‌زنه که ببينه ديگه چی پيدا می‌کنه. يه هو می‌بينه آشیونه‌ش آتیش ‌گرفته و جوجه‌هاش کباب ‌شده‌ن.
برمی‌گرده پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! مگه نگفتی صبر کوچیک خدا
چهل ساله؟ پس این چه بلایی بود که سر جوجه‌هام و سر آشيونه‌م اومد؟»
قاضی می‌گه: «اين مال حساب پدرت بود، مال خودت هنوز مونده!»

Posted by Abbas at July 9, 2007 9:38 PM | TrackBack
Comments

با درود آقاي معروفي اين شعر را نگاه كنيد نظر بدهيد خوشحال مي شوم.
http://shirekhofteh.blogfa.com/post-192.aspx

Posted by: ali at June 13, 2008 9:47 AM

سلام آقای معروفی عزیز... چه خوب می شود اگر فرصت کنید و این متن شاید بلند را که میان این همه هیاهو و همهمه بی معنا، وسط این همه قیل و قال بی دلیل نوشته شده، بخوانید... یعنی دلم می خواهد که این طور بشود؛ شاید شد، شاید هم نه!:
1- نوشته اید: «‌یادم رفته بود که زمانی کارم نوشتن بوده است»؛ چه خوب که «کارتان»- کار موظفتان- «نوشتن» نباشد... همیشه اعتقاد دارم «نوشتن چیزی است همسان گفت و گوی آدمی با خودش»... اگر دیده اید یا حس کرده اید که نمی توانید بنویسید یا حرفی برای گفتن به خود نداشته اید، شاید معنای خوبش این باشد که آن قدر خالص و ناب بوده اید- یا شده اید- که نخواسته اید حرفی را بزنید که نمی پسندید یا دوستش ندارید... برای کسی چون شما که به خلق سنجیده و حرف درست و سخن نجیب می شناسیمتان، حتی این طور خوب دیدن چیزها و فضاهای بد، کاری عادی است... آن مه و سرزمین هم که می گویید- از سیاست که بگذریم- سال هاست که بر این سرزمین و اندیشه آدمیانش نشسته است... ما به شوق نگاشته ها و تصاویر کسانی چون معروفی ها می کوشیم از این مه منتشر می گذریم...
2- از برنامه های اخیرتان نوشته اید و این که دارید می کوشید ببینید «تا چه حد می‌توان صداهای تازه را شنید،‌ و یا خونی تازه در رگ‌های ادبیات داستانی دواند»... حرف کهنه ای است شاید، اما شاید باید بیش تر حواستان باشد که شما و هم نسل هایتان در همه آن سال های سختی و مشتاقی، با «گردون» و «سال بلوا» و «آخرین نسل برتر» و «سمفونی مردگان» و ...، چه صداهای تازه را که در دل صاحبانشان؛ و چه خون های تازه و جوشان را در رگ های آنان پدید نیاورده اید... حالا در این روزهای مشتاقی و مهجوری، انگار مزمزه کردن لذت رخوتناک عیش مداومی چون خواندن و زیستن نوشته هایی چون آن ها که گفتم، دیگر به خاطره ای دور و دورتر در همان مه منتشر همیشگی تبدیل شده... آدم تلخ بدبین سیاه نگر نوستالژی زده ای چون من، با همه آن ها که گفتم زندگی ها می کنم و مشتاقی برای شنیدن صداهای تازه و خون های جوشان را آن گونه که باید، نمی فهمم، اما... اما من که باشم که بخواهم با این همه تلخی و سیاه بینی، این همه شوق و شور جاری شما و شمایان را نادیده بگیرم؟...
3- از این تعبیرتان- «زیستن در دشت مشوش»-، بی فاصله به یاد اسماعیل فصیح و «نمادهای دشت مشوش» افتادم... ما همه- همه ما آدم های جدید جداافتاده از هر جریان پویای درست، دور افتاده از هر موج شورمند انسانی در وادی فرهنگ- در این گوشه انگار قدیمی انگار باستانی سرشار از تاریخ اما منزوی و جداافتاده، همان نمادهای دشت مشوش شده ایم... این جا مترسک های ایستاده سرپا اما سست و میان تهی که حتی کلاغ های سرگردان هم دیگر رغبتی به آزار دادنشان ندارند، آدم های موفق و پیروز و مسلط این دورانند... چنین زیستنی، همان مصداق «زیستن در دشت مشوش» است... شما که آن جا- در غربت، اما- در جوشش مداوم هنر و خلاقیت و ادبیاتید، کمی هم این جا را- این سرزمین غربت زده ی درگیر با هزار هزار سوءتفاهم و کژانگاری را- دریابید... همه ما نمادهای دشت مشوش، به شما که آکنده اید از شوق«نظم یافتن در یک فضای دقیق»، چشم دوخته ایم تا برایمان از این روزگار نو بگویید؛ روزگاری که تشویش مستمر و متکثر و عریانی رازآلود دشت ها ی ذهن، عیان ترین حس همه ما شده...
4- نوشته اید: «نمی‌دانستم برای چی زندگی می‌کنم، برای کی؟ آدم گاهی اسب عصاری می‌شود؛ با چشم‌بند در يک دايره راه می‌رود، و خيال می‌کند چندين کيلومتر راه رفته، از چه منظره‌های سرسبزی گذشته، چه چشمه‌هايی را پشت سر گذاشته، اگر چشمش باز بود چه دل‌انگيز می‌شد طول مسافت! شب که کار تمام شد و چشم‌هاش را باز کردند، می‌بيند در همان دايره ايستاده است، حالا يک قدم جلوتر يا دو قدم عقب‌تر... در اين مدت زنده‌به‌گوری خودم را ديدم. صورتک‌ها برداشته شد، چهره‌ی واقعی دروغ را ديدم. سقوط انسان را ديدم. شب با روز بی‌مرز می‌شد، متلاشی شدن باور را ديدم. دنيا کوچک می‌شد، دست و پا می‌زدم. زمان تنگ می‌شد، در پستوی شب‌ با اين اميد می‌خوابيدم که شايد صبح بيدار نشوم...»... از دید شما، بدبینی و سیاه نگری است اگر بگویم شما در غربت- در سرزمینی غیر از آنِ خودتان، در وادی حیرت و گم گشتگی از ریشه و بنیانتان-، این همه لحظه ها و گوشه ها و تصاویر ویران گر داشته اید و دیده اید؛ اما این همه، روزگار تلخ ماست در سرزمین خودمان، در جایی انگار غیر از غربت، در فضایی که انگار حق ما بوده در آن تنفس کنیم... باز هم از سیاست بگذریم؛ که حرف من و ما، شاید همه از سیاست نباشد- که نیست- ؛ اما باید که بگوییم از این روزها، از این غربت فکر و سخن، از این همه هبوط اندیشه و تعقل، از این سقوط فردیت و جان، از این «عرق ریزی مداوم روح»...
5- ... حالا بعد از این همه تلخی و سقوط و نزول، باز حرف، همان حرفی است که باید؛ همان روزنه نور در لحظه های ظلمات و تاریکی؛همان حس روشن تابان، که معنای نجات آدمی است: عشق...
6- شوق برانگیز است برایم که به شما تبریک بگویم: از خاکستر غربت به مدد عشق برخاستن، لذتی است بی واسطه، شوقی است بی توضیح؛ و حالی است ناپیدا... خدا کند که بخواهید در این سایه سار بمانید؛ که رمز سایه گستری همه آن سطور و کتاب ها بر سر نسل های قبل و پس از ما، در چنین سایه ساری نهفته است... «ما که عشق را به شما بدهکاریم»... پس منتظر عاشقانه ترین هایتان هستیم...
7- بدرود...

Posted by: حسام شکیبا at August 8, 2007 9:29 AM

سلام

نوشتم
نوشتم
خیلی کوتاه. می خوام ببینید و نظرتون رو بگید..خواهش می کنم.
و یه خواهش دیگه .می خوام اجازه بدین بالاش بنویسم( با آیدا ..و سمفونی)

منتظرم.. آدرس:m-ba.blogfa.com

Posted by: مریم at August 7, 2007 1:36 PM

من كه از داستانتون هيچي نفهميدم

Posted by: at August 3, 2007 12:24 PM

يا لطيف , با آرزوي سلامتي ,حضور استاد گرامي : گاه آرزو ميكنم: اي كاش ميتوانستم لذت كشف سمفوني مردگان را به تمام جهان ارسال كنم.اي كاش ميتوانستم...

Posted by: kamran at August 2, 2007 10:14 AM

سلام در وبلاگ خروس جنگي و غريب به انتظار نظر خوب شما هستيم شاد و پيروز باشيد

Posted by: دوستدار او at August 1, 2007 8:25 AM

معروفی عزیز و گرامی.
خیلی سایت آموزنده ومفید دارید
درودت می فرستم

Posted by: daryabari at July 31, 2007 10:46 PM

Salam man daram ye gozaresh rajebe gerayeshe afrad be weblog nevisi minivisam,age shoma lotf konin dalayele gerayeshetun be weblog nevisi ro baram benevisin kheili motshaker misham
Motshaker az lotfetun

Posted by: hasti at July 31, 2007 6:01 PM

سلام
سوال :کتابفروشیتون samstag هم باز؟
آخه من فقط می تونم تو آخر هفته بیام..
خدا کنه موفق بشم بیام

Posted by: مریم at July 31, 2007 4:30 PM

با درود . جناب معروفي عزيز . شما را به يك بازي وبلاگي دعوت كرده ام . خوشحال مي شوم منت گذاشته و دراين بازي سهيم شويد . در صورت تمايل لطفا حداقل 5 نفر را به ادامه بازي دعوت كنيد . مسرور باشيد .

Posted by: ali kheradpir at July 31, 2007 4:00 PM

سلام بعد از .............. ؟!!!!
خيلي زيبا ست
دارم سنفوني مردگانو دوباره ميخونم اي والله

Posted by: adam barfi at July 31, 2007 11:15 AM

سلام آقاي معروفي.من يكي از طرفداران شما هستم.ميخواهم نويسنده شوم.نميدانم از كجا بايد شروع كنم،اصلا بايد چكار كنم؟اميدوارم مرا راهنمايي كنيد.

Posted by: اميرارسلان at July 31, 2007 8:45 AM

سلام آقاي معروفي.من يكي از طرفداران شما هستم.ميخواهم نويسنده شوم.نميدانم از كجا بايد شروع كنم،اصلا بايد چكار كنم؟اميدوارم مرا راهنمايي كنيد.

Posted by: اميرارسلان at July 31, 2007 8:44 AM

توي راهرو ايستاده بودم كه دكتر قهرمان صدام زد و اشاره به كتاب توي دستش گفت: پرپر شقایق... "چرا پرپر؟"

من و مهرداد نمازی با هم توی دفترش بودیم و با هم گفتیم چون شقایق داغ عشق رو به دل داره بغضش که ترکید پرپر شد
گمونم سال 71 یا 72 بود. بخدا یادم نمیاد. ولی دیگه داشت ترجمه رو بازخوانی می کرد. من قبلش خونده بودم سمفونی مردگان رو و از اینکه دکتر قهرمان، من دانشجوی کوچولو رو قابل دونسته بود برای همون پرسش ساده خیلی خوشحال بودم و هستم.

سلام

با سلام به شما
متدسفم که باةد بگويم خانم قهرمان بيش از يک سال است که در کما به سر می برد.
و ممنون از لطف شما.
عباس معروفی!

Posted by: carmen at July 31, 2007 8:40 AM

يه نكته رو اول بگم اينكه شما خيلي گل هستيد
براي بار دوم شروع كردم فريدون سه پسر داشت رو ميخونم نميدونم قلمتون جادو ميكنه و من خواب آلو رو تا هر وقت بخواد بيدار پاي كامپيوتر نگه ميداره
خوبي نوشته هاتون اينه كه هركدومش رو ميخونم يه جورايي خودم هستم آيدين يه جورايي من درونيم هست نوشا كه نگو فكراش فكرم و حرفاش حرفمه
اين مجيد عزيزم كه ديگه تهشه فقط فرق منو مجيد اينه كه اون حداقل يه داداش اسد داره ولي من هيچ كسو ندارم هميشه به دوستام ميگم آخرش با اين كارامون ميشيم مثل مجيد اماني يعني دست و پا زننده بين عقل و جنون يا خاطراتگذشته و حال به هر حال شايد يكي از خواسته هام ديدن شما باشه كه دوست دارم حداقل يه بار تو زندگيم آفريننده مجيد و نوشا و آيدين رو ببينم خيلي زياده طلبم؟؟؟

Posted by: azam at July 31, 2007 8:32 AM

من فقط خواستم آنطور كه در كنه وجودم هستم،زندگي كنم چرا اينكار آنقدر مشكل بود.(دميان)

استاد من از خوانندگان كتابهاي شما هستم.سمفوني مردگان شما را با تمام وجودم خواندم و حس كردم و با آيدينش گريستم استاد من اين رمان را در وبلاگ كوچكم براي ديگران معرفي هم كردم و با اجازه شما وبلاگتان را در پيوند وبلاگم قرار دادم خوشحال مي شوم شما هم يك سري كوچك به كلبه ي من بزنيد.راستي استاد يك سوال دارم آيا شما همه ي كتابهاي ققنوس را تاييد مي فرماييد؟

Posted by: اميد at July 30, 2007 8:20 PM

قول مي دم ديگه گلايه نكنم خاطرات روزهاي دانشكده من /جواني من/روزهاي گم شده عمرم.

Posted by: فروغ at July 30, 2007 12:17 AM

میبینی بزرگ
میبینی عباس

قاب عکسم خالی بود و پنجره م شکسته دیوار اتاقم نمور و خاطراتم...
خاطراتم بوی مرگ میداد بوی دلتنگی دوری اما هم روح من بود و هم پوستینم
تو رفتی اما میبینی که خونمون رو ویرون کردند و خاطراتمون رو به باد دادند . سهم ما از جنگ ایدئولوگ ها دنيايي بود به رنگ سیاه روزگار ما غربت زدگان مقیم وطن.
خاطرات چهار ساله ام هک شد , حالا نه قاب عکسی دارم نه دیوار و نه خاطره .
راستی صبر ما چقدره؟
راستی صبر تو چقدر بود؟
(م. آريان پور)

Posted by: آخرین ققنوس at July 29, 2007 10:09 PM


اگر مي خواهي به رمز نور و عشق و بركت و شفا پي ببري و راز اسرار هستي رو پيدا كني، سري به سايت علوم باطني بزن .اونجا ماواي آرامش و عشق و ايمانه و دل در سپردن يارست.

Posted by: ابرو باد at July 29, 2007 3:19 PM

سلام
استاد گرانقدرخوشحال ميشوم اگر از ما نويسندگان جوان وآماتور هم يادي كنيد و در مورد كارهايمان هم نظر دهيد

با تشكر
يك شاگرد

Posted by: at July 29, 2007 11:08 AM

این جاده ی
نرم مخملین
{هر چه می خواهید
صدایش کنید}
یگانه راه درخشان
رهایی و سرفرازی ماست!

جاده ی ابریشمین
شقایق ها،
بوی گس
بامدادان
علف های شیرکوه،
دیرینه شوکت
پر رمز و راز زاگرس،
دماوند
که می ساید
سر به ستاره ها...
نرمای
بوسه های
عاشقانه مان را
به انتظار نشسته اند-
تا دوباره
در جریان
جویبارهای زلال
دوستی هامان

هی بچرخند و
برقصند...
***

حاملان بدوی
کینه های اهریمنی؛
این جاده ی
نرم مخملین،
بی شک
یگانه راه
بازگشت شما
به وادی
انسانی ماست!
وگرنه
دستارهایتان
نرم ترین
طنابی خواهد بود
که بین کله های پوک تان
و شکمبه های مفتخوارتان
جدایی خواهد افکند!!!

Posted by: آرش at July 29, 2007 12:10 AM

اي خداي بي پدر!

Posted by: لاه at July 28, 2007 9:44 PM

با درود.قلم تان را دوست مي دارم. كاش در زمينه فيلمنامه نويسي هم آستين بالا مي زديد.ما ملتي جهان سومي هستيم اما ترديد ندارم كه با آنگولايي ها،تاجیک ها،اتیو÷یایی ها و ملل نظایر اینها متفاوتیم. حتی از همسایگانی چون افغانستان و عراق جلوتریم. آنچه که ما را از ملت های جهان سومی متمایز می کند صنعت نداشته تولید علمی که نداریم و برخورداری از دمکراسی که قحطی است و... نیست همین فرهنگ غنی است که امثال شما حاملانش هستید.
جناب معروفی از سایت شیر خفته بازدید کنید خوشحال خواهم شد.
www.shirekhofteh.com

Posted by: ali at July 28, 2007 3:15 PM

سلام مطلب جالبی بود
موفق باشید
بدرود.
www.mahmehr.blogfa.com

Posted by: fatemeh at July 28, 2007 8:33 AM

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می‌پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده...
...عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای
تمام زشت‌کاری‌های این مخلوق را دارد

Posted by: kotah at July 27, 2007 11:38 PM

سلام استاد چند بار پیغام دادم وارسال نشد
در هر صورت ..........
محتاج کمک ونقد شما هستم .خیلی خیلی خوشحال می شوم سر بزنید

Posted by: زهرا زارعی at July 27, 2007 5:29 PM

سلام استاد
از زماني كه سمفوني مردگان وجودم را سراسر حس زيباي نوشتن كرده بود سالها گذشته .حالا به خودم جرات دادم كه بنويسم محتاج راهنمائي شما هستم نمي دانم اين افتخار را دارم يا نه.

Posted by: زهرا زارعی at July 27, 2007 5:07 PM

سلام استاد عزیزم
شما کجایید؟
دلم ترکید......................

Posted by: راحله at July 27, 2007 3:24 PM

با سلام خدمت خالق سال بلوا
از رمان تماما مخصوص چه خبر؟ منتظر انتشار آن در سايت هستم يا آن را برايم ايميل كنيد به آدرس بالا

Posted by: ghasemi at July 27, 2007 2:53 PM

با سلام
از انتشار رمان تماما مخصوص چه خبر. منتظرم آن را روي سايت قرار بدهيديا يك نسخه از آن را برام ايميل كنيد. محمدعلي قاسمي

Posted by: GHASEMI at July 27, 2007 2:51 PM

نمي دانم چندسال بود بعد از شنيدن سمفوني مردگان اتفاقي شما را پيدا نكرده بودم...نمي دانم كجا گم بودم ...شايد مرده ي معروفي نيستم در ميان برفها كه همينطور مي آيند...تا آن سالها

Posted by: جواد رحماني at July 26, 2007 5:14 PM

سلام..

Posted by: حديث at July 26, 2007 9:19 AM

سلام دوست عزیز ...استفاده بردم چهل سال که خوبه یه کلاغی بعد از هزار سال هنوز هم به خونش نرسیده
به روزم
بدرود

Posted by: مسعود هوشمندی at July 25, 2007 11:21 PM

سلام
اما بعد از اين همه سال ها سمفوني مردكان در زندگي من يه ماندگار هميشگيست/
اگر تشريف بياريد غزل هاي منو بخوني ممنون مي شم.

Posted by: حسین جلال پور at July 25, 2007 11:10 PM

كجاييد پس؟!
من اينجا بس دلم تنگ است...

Posted by: Sareh at July 25, 2007 5:09 PM

سلام نویسنده ی محبوب من!
میدونی هر بار که یکی از شاهکاراتو میخونم تا مدتهای زیادی منگم از خودم میپرسم شما چه جوری به اون جایی رسیدی که همه چی رو به اون قشنگی کندو کاو کنی؟اما پیکر فرهادو خو ب نفهمیدم یکم راهنماییم کنید این ایمیله منه
yasna_pt@yahoo.com
در ضمن فریدون سه پسر داشت آخره شاهکاره با اجازتون به خیلی ها هدیه دادمش...
سپاسگذار به خاطر اینه شاهکارتونو به رایگان در اختیار ما قرار دادین
همیشه سالم و شاد باشین...

Posted by: یسنا at July 25, 2007 4:42 PM

سلام آقاي معروفي عزيز.
اين هم براي تشكر از موزيك شاهكار
http://www.farzane.net/2007/07/post.html

Posted by: farzane at July 25, 2007 2:56 PM

سلام
خسته نباشيد
كتاب فريدون سه پسر داشت شما را از طريق نت خوندم .شاهكار بود از اون جهت كه كسي مثل من با وجود اينكه به موضوعات تاريخي و سياسي علاقه اي نداره لحظه اي در خوندن اين كتاب توقف نكردم كتاب سمفوني مردگان را الان دارم مي خونم كه بي شك اين هم شاهكار ديگري هست.
خوشحال مي شم به ون هم يه سر بزنيد

Posted by: مسافر at July 25, 2007 2:41 PM

درود بر آفريننده سمفوني مردگان و پيكر فرهاد.
از اينكه نويسندگان متعهدي چون شما مجبور به كوچ از وطن شده اند متاسفيم.به اين اميد كه روزي شمارا در وطن ببينيم.به عنوان يك نويسنده جوان كه آثارش از صافي ارشادگران بي هويت حاكمه نگذشته است خواهشمندم ما را راهنمايي كنيد تا براي از دست ندادن ته مانده ذوق نويسندگي خود راه چاره اي بيابيم.و صداي خود را كه از حلقوم قلم بيرون آمده در قالب كتاب به آنسوي مرزهاي آزاد برسانيم.با تشكر و سپاس.
خداحافظ

Posted by: iman - navid at July 25, 2007 10:55 AM

پس صبر كوچيك خدا 40 ساله ؟ ؟
فعلا كه 28 سالش گذشت ...

Posted by: dorna at July 24, 2007 5:03 PM

سلام آقا جان !
قول می دهم ...

Posted by: س.عمید at July 24, 2007 10:05 AM

با مطلبی با عنوان "شاملو , زیبایی میان خورشید های همیشه " به روزم

Posted by: حمید موذنی at July 24, 2007 8:41 AM

سلام عباس آقا
صبح به خیر
خوش باشید

Posted by: آرش خراط at July 24, 2007 7:47 AM

اقاي معروفي عزيزم
من ميخوام به مريم بگم كه من هم دلم براي اون همه احساس ناب كه از توي صفحه ميريخت روي دستهام و فواره ميزد تا قلبم تنگ شده . من هم به " اقاي من " سلام ميكنم . دستها قفل شده به هم روي سينه سرم روي شانه كمي خم شده :" اقاي من دوباره شعر بگيد... "

Posted by: نوشا at July 23, 2007 11:53 PM

پس اميدوارم باشيم ... هنوز فرصت هست براي ديدن.

Posted by: اثر انگشت at July 23, 2007 11:14 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
من براي راديو زمانه داستاني فرستادم اما اسمم را در نامنامه نديدم. ايميلتان را هم ندارم . مي تونم ايميل شما را داشته باشم؟

ممنون

http://www.radiozamaneh.org/maroufi/2007/04/post_15.html

Posted by: fatemeh jalali/bahar shiraz at July 23, 2007 10:37 PM

آقای معروفی عزیز
آیا انصاف است که با نوشتن این کتابهای بی نظیر این طور تارهای روح دیگران را به دست بگیرید و تا هر جا که میلتان است بکشید؟فکر نمی کنید هر تاری تحملی دارد؟شما تا دور ترین زوایای نهفته ی انسان سفر می کنید و تاریخ تاریک و مدفون چند دهه ی قبل را از آن بیرون می کشید .
من بعد از خواندن هر کتابتان چند روز از کار و زندگی می افتم.نمی دانم "تماما مخصوص " که رمان مخصوص شما است را چه طور باید تاب بیاورم؟

Posted by: زمانی at July 23, 2007 6:08 PM

اميدوارم شاد باشيد...
قاضي تان چه با انصاف بود

Posted by: محمدرضا at July 23, 2007 10:12 AM

من خيلي دلم براي اون شعرهاي دونفره اي كه آقاي معروفي در نوشتنش استادن تنگ شده.. يعني مي شه ه دوباره اونهم زياد.. از اون شعرها بنويسن؟ مي شه شما سفارش منو بهشون بكنيد آقا؟

Posted by: maryam at July 22, 2007 4:13 PM

سلام آقای معروفی

نمی دونید چقدر خوشحالم که به این وبسایت برخوردم..
با کتاب سمفونی مردگان زندگی کردم.. پیکر فرهاد هم که اوج هنرنمایی شما بود.. سال بلوا رو هم میخوام شروع کنم.
خیلی خوشحالم که میتونم بیشتر باهاتون آشنا بشم.

موفق و سلامت باشید.

Posted by: محمد رضا at July 22, 2007 12:10 PM

توي چقد صبر داري هان ؟ ولش كن عباس مستور مي گفت اونجا خيلي دلت گرفته . يه سري به من كه بدت مي ياد بزن .

Posted by: گمشده at July 22, 2007 12:05 AM

سلام به آقاي معروفي نازنين
معذرت ميخوام كه زحمت ميدم، ممكنه خواهش كنم به من بگيد كه داستانم رو خونديد يا نه؟ و قابل نقد بوده يا نه؟ منتظر جوابتونم استاد عزيزم.
تمنا دارم جواب بديد ، حداقل يك نه!
ممنون.
هديه شايگي

Posted by: هديه شايگي at July 21, 2007 7:07 PM

استاد گرامي سلام!
من دانشجوي سال آخر يكي از رشته هاي فني هستم تا چند وقت پيش دنيا را در مهندسي و رياضيات و ... ميديدم و فكر مي كردم خيلي از رشته ها مثل ادبيات وقت تلف كني ست چون به ظاهر هيچ تاثيري در پيشرفت علم و ... ندارد.
اما به قول يه استاد رياضيمان (دكتر ميرزا وزيري) با ادبيات و هنر مي توان بخش دوم مغز را نوازش كرد. ما هم طي يه ماجرايي سرمان به ستگ خورد و فهميديم قسمتي از بهترين دوران عمرم گذشته و دريغ از خواندن يك شعر با لذت!
اين اولين داستاني است كه نوشته ام(البته اگر بشود آنرا داستان ناميد) مشتاقانه منتظرم تا نظرتان را درموردش بدانم (البته اگر فابل بدانيد)
با آرزوي توفيق

Posted by: قرار امواج at July 21, 2007 3:47 PM

يادمه يك روز اومديم دفتر گردون. اون موقع دانشجوي پزشكي بوديم.
تو سرمقاله گردون نوشته بوديد چرا رو سردر خونه شاملو مسلسل نيست و .....
خيلي دوست داشتم كسي رو كه اون چيزا رو مينوشت ببينم،ادمي با اون لطافت اونوقت اين همه جرآت،
بالاخره ديدم ،چه ادمي! دلنشين تر از نوشته هاش....
دلم هواي اون روز رو كرد و بزحمت اينا رو نوشتم

سلام فريد عزيزم
مرسی از لطف شما
عباس معروفی

Posted by: farid at July 21, 2007 11:13 AM

سلام جناب معروفی.
چيز هايی ذهنم را قلقلک می کند!
در سرايش يک شعر يا نويسش يک داستان سهم کدام بيش تر است؟ الهام، که گاهی فکر می کنم نوعی جبر است، اختيار و خواست هنرمند و یا هر دوی این عناصر در تکامل یکدیگر؟!
دوست دارم نظر شما را هم بدانم.
اگر فرصت و حوصله اش را دارید؛ يا همين جا و يا در وبلاگ زير برايم بنويسيد (لطفا!)
www.allballu.blogfa.com

خانم خورشيد
اين مطالب را در راديو زمانه، برنامه اين سو و آن سوی متن می توانيد بخوانيد.
عباس معروفی

Posted by: خورشید at July 21, 2007 8:04 AM

هرزه های دوروبرم
برای پلشتی یک حمله ی فاتحانه
صف کشیده اند و عشق
توی زباله ها خون قی می کند
...
تو بردی خدا
من به قبر پدرم بخندم که دوباره به مردی نگاه کنم
عاشقانه ...

شعر هم
بوی لجن می دهد
بوی تن متعفنی که مرا تا اوج یک ارگاسم
توی یک خاطره
به گه کشید
...
خیابان پر شده از مردهایی
که برای شکستن یک آینه بغل ناقابل
لای پای فامیلهای مونث طرفشان
وول میخوردند
....

Posted by: بهارنارنج at July 21, 2007 6:24 AM

باسي عزيز، سلام
دلم براي اين صفحه، اين حضور تنگ شده بود...

دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at July 20, 2007 10:26 AM

گل نرگس امید و افتخارم ز تو باشد تمام اعتبارم
غم هجران رویت برده از کف قرارم,صبر و تابم ,اختیارم

به روزم در آدینه ای که "می آید".

Posted by: HADIS at July 20, 2007 9:06 AM

آقای معروفی عزیز سلام
اینکه گفتید قبول. ولی صبر خدا کی برای خود قاضی به سر میاد؟ که این قاضی خودش قرار از ما ستانده است.

موفق باشید و عاشق

Posted by: محمد رضا at July 19, 2007 8:03 PM

با سلام خدمت آقای معروفی عزیز

خواندم و لذت بردم
البته من سمفونی مردگان را خیلی دوست دارم

با اجازه لینک شما را برداشتم


Posted by: علی ابدالی at July 19, 2007 5:11 AM

درود دوست عزیز
وبلاگ نردبان با یک شعر یک نمایشنامه یک مقاله و یک نظر خواهی در مورد فیلم اعترافات جهانبگلو ، اسفندیاری ،تاجبخش بروز شد
به راستی که ما داریم حساب پدرانمان را پس می دهیم ولی خیالتان تخت که نوبت بچه های ما نمی رسد

Posted by: نردبان at July 18, 2007 4:01 PM

دلم تنگ شده، برای اینکه موسیقی کف دستت بگذاری و برایم فوت کنی... همین و سلام.

Posted by: narges at July 18, 2007 3:56 PM

دارم سال بلوا را میخوانم.رسیدم به اونجای که خسروی دار را وسط شهر
میذاره. همین دیگه . راستی سلام

Posted by: سلول at July 18, 2007 12:38 PM

سلام آقاي معروفي
نمي دونم بين اين همه جاي من يكي كجاست؟ من هميشه تق تق تق به در مي كوبم. در باز مي شود و من از شنيدن اين همه صدا كر مي شوم.
شما هم تا حالا منو شنيديد؟ سه ساله ميام و مي رم. يك بار هم شما نيومديد.
گلايه منو به دل نگيريد.
با آرزوي موفقيت.

Posted by: فروغ at July 18, 2007 11:11 AM

سلام
ایراد از جانب من است که هنوز نتوانستم با این خط لاتین کنار بیایم . فکر میکنم اگر ناگزیری این دوران نبود برای شما نامه می نوشتم و از اداره پست می فرستادم . وقتتان را نگیرم زیاد ، غرض عرض سلامی بود و بعد عرض ارادت . زمان زیادی را با ملکوت بودم و هنوز هم پر و پا قرص مهمان چند نفری ..... وبلاگ کوچکی دارم با حلقه ی دوستان معمول . بعد از اسباب کشی های بسیار و الان هم که مهمان بلاگفا هستم همیشه ناراضی بودم و امید داشتم که یک جوری خودم را وصل شماها کنم . سخن کوتاه کنم . امکانش هست من را هم جزو خانواده ی ملکوت بپذیرید ؟ دختر به قاعده ای هستم و باعث دردسر آن جنابان نخواهم شد . به قول معروف گوشه ای نشسته و ماست خودم را می خورم .
فکر کنم معروفی نازنین برایم چند تاری گرو بگزارد .

زیاده جسارت است
بهار نارنج
سارا باقری

اين نامه را براي صاحب ارض ملكوت زدم . باسي يك كاري كن من از اين خانه به دوشي دربيام . بشم همسايت !!!!!!
به درد پياز و تخم مرغ قرض گرفتن كه ميخورم بعضي وقتها .

اينو تاييد نكني ها

Posted by: at July 18, 2007 9:16 AM

شاهكار بود مثل هميشه تان ..
پيكر فرهاد را تازه تمام كردم .. بي انتها و بي نظير ...
مثل هميشه تان ..

Posted by: نارنین at July 17, 2007 8:11 PM

می شکنم.
می شکنم درون چشم هایی که
روزی مرا به ابهتشان قسم می دادند....
می شکنم درون قاب عکسی که
میخکوب قلبی شده بود که روزی پناه بی پناهی هایم بود....
می شکنم
فقظ برای نفس کشیدن
پدر!
مگر تو نمی گفتی کوه نمی شکند؟
می شکنم
و هنوز همان گونه که تو یادم دادی کوهم پدر
کوهی که می شکند و
اشک نمی ریزد
می شکنم....

Posted by: هجران at July 17, 2007 5:06 PM

و همه ي آن چه بر سرمان مي آيد هم حساب بيست و شش سال پيش پدرانمان است

Posted by: هجران at July 17, 2007 5:03 PM

خيلي وقت بود همچين مطلب تازه نفسي رونخونده بودم/.

عجب صبري خدا دارد....

Posted by: داستانک at July 17, 2007 4:07 PM

... چند دقيقه اي نشسته بودم به خيره شدنِ بي دليل به هيچ كجا و به فكر نكردنِ به هيچ چيز... بعد اين نوشته تان را خواندم؛ اما نمي دانم از كجا، چه طور و براي چي، اين تكه شعر از ضيا موحد- كه سال ها بود نخوانده بودمش و يك باره و بي دليل يادم آمد- بر ذهنم گذشت:
... باور كنيد آسان است/ راحت است/ بي آن كه باز خورشيد/ ناخوانده سر زند...
ايمن ترين پنجره هاي جهان/ اين پنجره است/ كه باز مي شود بر هيچ/ بي آن كه خورشيد/ ناخوانده سر زند...
باور كنيد خيلي راحت است/ خيلي آسان است...

معروفي عزيز... خيلي به گردن ما حق داريد... پس پاينده باشيد

سلام حسام عزيزم
مرسی از لطف تون.
و چه شعر زيبايی از ضياء موحد.
عباس معروفی

Posted by: حسام شكيبا at July 17, 2007 2:28 PM

من توی آگوست میام برلین..میشه آدرس کتابفروشیتون رو داشته باشم

سلام.

Kant Str. 76
10627 Berlin

Posted by: مریم at July 17, 2007 12:42 PM

باز جاي شكرش باقيه كه فقط حساب پدرش رو ميده...!!!

Posted by: خودم at July 17, 2007 11:25 AM

حکمت نذری بودن گوشت رو نفهمیدم
شاید از یک آدم فقیر مثلا دزدی کرده؟
فقرا معمولا گوشت نذری رو کباب نمیکنن . شاید اولویت اولشون آبگوشت باشه که بتونن بیشترش بکنن با آب و مخلفات

Posted by: بهروز at July 17, 2007 7:41 AM

سلام
می خوانم
نوشته های شمار ا

Posted by: arash-kharrat at July 17, 2007 7:32 AM

سلام
از اينكه به وبلاگم سر زديد، خيلي خوشحال شدم،
اما
از اينكه نه پاسخ داديد نه نظر، ناراحت شدم.
به نظر شما خيلي بد بود؟
سئوالی هم در زمینه وبلاگ نویسی داشتم که با اجازه شما می‌پرسم. با توجه به اینکه شما در نویسندگی مشهور هستید و خوانندگان زیادی دارید در وبلاگ نویسی هم خوانندگان زیادی دارید، تفاوت این دو را در چه می‌بینید و کدام را بیشتر دوست دارید؟
با تشکر فراوان از شما

Posted by: دوچکاوک at July 17, 2007 12:00 AM

سلام
پيكر فرهاد رو خوندم . لذت بردم . فضاي خوب ساختيد . البته من به عنوان يك انسان بي سواد مي خواستم يه نظر بدم . البته شايد نا پخته باشه و شما مي بخشيد استاد . و اين كه ايده خوبي براي داستان انتخاب شده و خوب هم پرداخت شده و نزديكي كه با نظامي و فرهادش ديديد و خلق اثر كرديد بسيار جالب و دوست داشتني بود . ولي بوف كور اثري مستقل هست به نظرم و موازي پيكر فرهاد نيست . البته احتمالا منظور شما هم اين نبوده ولي اگر صادق خان مي خواست از زبان زن اثيري هم بنويسه كه فكر نمي كنم مي خواست اين كارو بكنه اينطوري نمي نوشت...
به هر حال من بعد از مطالعه كاراتون مدتها درگيري فكري ژيدا مي كنم .
سمفوني مردگان كه واقعا شاهكار بود بسيار شبيه قصه زندگي خانواده پدرم بود و من بسيار نوستالژيك ديدم اون كارو .
سپاسگزارم

Posted by: Pejman at July 16, 2007 7:15 PM

بسم الله الرحمن الرحیم
وان يكاد الذين كفرو ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکرا للعالمین
....

فقط اجازه ورود می خواستم ...
پاینده باشید

Posted by: mahboobeh at July 16, 2007 6:59 PM

سلام مثه هميشه زيبا و روان كمي از اين بيشتر لذت بردم تا 40 سال بعد

Posted by: 13bedar at July 16, 2007 5:12 PM

سلام آقاي معروفي.
راستش چند روزي هست در سايت راديو زمانه مي گردم جايي پيدا كنم كه آدرس اي-ميلي چيزي داده باشد براي شركت در مسابقه ي قلم زرين زمانه. به جايي نرسيدم. شما مي توانيد كمكم كنيد؟
http://www.radiozamaneh.org/maroufi/2007/04/post_15.html

Posted by: معين at July 16, 2007 3:59 PM

سلام آقاي معروفي

از شما يك درخواست دارم. مي خواستم اگر ممكنه اسم وبلاگ من رو توي پيوندهاي حضور خلوت انس بذاريد. اگر ممكنه. من اولين بار از طريق استاد عزيزم آقاي قاسم اله وردي كه از دوستان شماست با شما آشنا شدم. علاقه مند به داستان نويسي هستم و دارم سعي خودم رو مي كنم كه نويسنده ي بزرگي براي مردم كشورم بشم. مثل شما. دوستتون دارم ولي سمفوني مردگان رو بيشتر از شما دوست دارم استاد.

اسم وبلاگم : مرگ سكوت
آدرس وبلاگ: www.dosilence.blogfa.com
منتظر جوابتون هستم.

پررويي من رو ببخشيد. درخواست بزرگي كردم من كه اينقدر كوچكم.

دوستدار شما

حسين ليستي

Posted by: حسين ليستي at July 16, 2007 12:35 PM

تا دنيا دنياست ما داريم تقاص حماقت هاي رفته هامونو پس مي ديم .
لعنت به اين تاوان بي توازون.

Posted by: stalker at July 16, 2007 12:29 PM

سلام! امیدوارم سلامت باشید!
نوشته زیبایتان را خواندم!
÷ایذار باشید!

Posted by: mojgan moshtagh at July 16, 2007 9:52 AM

استاد گرامی
سمفونی مردگان شما را خواندم و خیلی لذت بردم. سالیان سال زنده و پاینده باشید و همچنان شاهکار بیافرید.

Posted by: باز کن،منم at July 16, 2007 7:11 AM

سلام عباس معروفي عزيز
تولد و حضورت مبارك: ديدن روي تو را ديده جان بين بايد.
ممنون كه مينويسيد: غلام آن كلماتم كه آتش انگيزد.
سرشار باشيد و پر خنده.
16 جولاي 2007 : 25 تير 1386

Posted by: هدیه شایگی at July 15, 2007 11:42 PM

تو را به جای تمامی کسانی که دوست نداشته ام ، دوست میدارم

Posted by: شمع آجین at July 15, 2007 11:01 PM

سلام آقاي معروفي عزيز!چه شب كاري خوبي شروع خواهد شد با نوشته شما! حالا دلم مي خواهد به ياد بچگي هايم ،به ياد گردون، كارم را شروع كنم.
اينجا جايتان خيلي خالي است... و ما هنوز كتاب هاي شما را به هم هديه مي دهيم، سانسور شده /سانسور نشده!

Posted by: فرنوش حبیب نژاد at July 15, 2007 6:37 PM

پشت دروازه هاي كرمانشاه..يك تفنگ اضافه آمده است..به دستهاي عباس مي آيد عجيب.

Posted by: سعید دارائی at July 15, 2007 3:21 PM

سلام
هميشه اول سلام
سالهاست به مرور چند تا كتاب دچارم يكيش سمفوني مردگان
سالهاست ميام اينجا مطالبتونو كامل و ناقص ميخونم و شايد سالهاست دلم ميخواد ازتون تشكر كنم به خاطر آيدين سمفوني مردگان يه خاطر زمين خوردنها و له شدنهاش به خاطر من و ما بودنهاش
من شعر مينويسم شعر خوب نه اما فكر ميكنم حالا يه چند وقتيه لقب شعر به نوشته هام دادم اگر فرصت شد و حوصله اي بود سر بزنيد و بگيد ميشه به اين نوشته ها گفت شعر؟
حالا كه حساب كتابهاي پدر هاي شناخته و نشناخته افتاده گردن از مو نازك تر ما يه صبر بزرگتر از صبر خدا واسه خودمون كادو ميگيريم چون ميدونم صبر خدا كم كمش هزار ساله وقتي ميگه صبر كن درست ميشه يعني برو تا هزار سال ديگه
بابت پراكنده گويي معذرت
فرصت شد سر بزنيد منتظرم

Posted by: banoo at July 15, 2007 1:34 PM

آقای معروفی دوست داشتنی،همیشه باشین،همیشه بنویسین.

Posted by: سپیده at July 15, 2007 11:29 AM

قاضی! عجب خدای بلایی!

Posted by: زهرا موثق at July 15, 2007 11:17 AM

با شعری از رضا بروسان برنده ی جایزه ی کتاب سال خبرنگاران بروزیم

Posted by: شعر جوان خراسان at July 15, 2007 9:32 AM

پس حالا حالا ها بايد حساب پس بديم استاد!

Posted by: at July 15, 2007 8:14 AM

سلام
یا ابوالفضل.................

Posted by: سارا at July 15, 2007 4:34 AM

امشب تمام صدايتان را گوش دادم باز...
براي تسكين دلتنگي
ولي بدتر شد!

Posted by: Sareh at July 14, 2007 8:01 PM

pas to ham eteghad dari ke ma javabe kare ghabli hamun ro midim
masalan javabe kare madar ye pedaremun ro!
har kasi ba atishe yeki dige misuze!

Posted by: سان at July 14, 2007 9:41 AM

حکایت من حکایت پیرزنی است که خروسش را برد تا بدانند از خریداران یوسف است. حرف هایی را که برای نگفتن دارم عرضه می کنم تا بدانید که از خوانندگان شمایم...

Posted by: پریسا at July 13, 2007 3:45 PM

آقاي معروفي ِ هميشه دوست داشتني،
سلام.
سخت دلتنگتان هستم،
ولي حضور مهربانتان را در هميشه ام دارم!
بياييد و ببينيد...
(گفت اگر اسمي از آقاي معروفي نبود، امكان نداشت بيايم)

Posted by: Sareh at July 13, 2007 1:32 PM

دستم مي لرزد استاد اين روزها را.مي لرزد و مي نويسم ذهنيات از آفتاب سوخته را جايي.مي نويسم و مي گذارم طبل بزرگ را زير پاي چپ و مي روم تا پب هاي نبوده از حضور خلوت انستان.دلم تنگ خواندن باسي خودم بغض مي گيرد و گوشه اي مي نويسم براي خودم و مي سپارمشان به گرما و مي كوبم به ناسزاي صدا.

Posted by: درنگ های نابهنگام at July 13, 2007 11:59 AM

سلام
..

صبر کوچیک! ؟

Posted by: مریم at July 13, 2007 11:36 AM

درود!
معروفی یِ عزیز خوشحال می شوم نقدی به داستان کوتاه اخیرم بنویسید. چشم انتظارم ...سوجی صدایت می کند.

Posted by: iraj azarfaza at July 13, 2007 1:00 AM

آه ه ه

Posted by: mahta at July 12, 2007 12:25 PM

مطمئن باشيد كه وجدان خودم هم ناراحته از اين كه مجبورم اينجا به جاي نظر سوال بپرسم ولي به هر ترتيب راه ديگري براي پيدا كردن جواب واسم وجود نداره
مي خواستم بدونم كه خوندن كتب آسماني براي پيشرفت سطح نويسندگي مفيده يا اين كه بهتره آدم همين وقت رو رو رمان و نقد بذاره؟
و بعد اين كه رمان تماما مخصوص شما مثل فريدون سه پسر داشت تو ايران با مشكل برخورد مي كنه؟

بهزاد عزيزم
هر داستان نويسی بايد بايد بايد
قرآن، انجيل ، و تورات را بخواند.
در فيلم "خانه سياه است" فروغ چه زيبا در تمام طول فيلم تورات می خواند!

بله. رمان فريدون در ايران اجازه ی انتشار نيافت. گويا 320 پاراگراف آن می بايستی حذف می شد.
عباس معروفی

Posted by: بهزاد at July 12, 2007 11:45 AM

باور نمی کنم خدا مرا به گناهان پدرم مجازات کند. قاضی اشتباه گفته. صبر کلاغه کم بوده.

Posted by: نیری at July 12, 2007 5:10 AM

سلام

اينهم يك راهي ست براي رفع تقصير از خود و سرزنش كردن ديگران وقتي كه نخواهيم مسئوليت كارمان را به گردن بگيريم.
راستي قربان شما اصلن اينهمه نظر را مي خوانيد؟

Posted by: نوشا at July 12, 2007 4:36 AM

آقاي عباس معروفي دوست داشتني
سلام. خوبيد؟ چه خبرها ..... گفتيد شاديد؟
آرزوم اينه كه باشيد.
راستي براي آدم فقط بايد ارث پدر باشه؟ شيرينه؟ ارث است ديگر. بخواهي يا نه سهمت ميرسد. البته تفسير حكايت، اينجا به نظرم درست نيست چون :
هر كسي از ظنّ خود شد يار تو
ديگر اينكه داستانم را فردا ميفرستم براي مسابقه ، اما نوشتن"شرح حال" ؟؟؟ آن هم 100 كلمه اي خودش داستاني است ...
و برايتان بگويم كه من نمي رنجم از نقد. هنوز دارم تاتي تاتي كردن را در داستان، تجربه ميكنم. شايد هم اصلا" كار من نباشد. اين را استاد بايد بگويد.
و مثل هر شب.........
ممنون كه مينويسيد.
احترام بي حد براي دلتنگي هات و قلب بزرگت.
هديه شايگي.

Posted by: هدیه شایگی at July 12, 2007 12:14 AM

چه نكته جالبي ......... يعني واقعا اين جوريه ... من دارم تو آتيش پدرو مادرم مي سوزم .... اي بابا ... يعني هميشه مقصر يكي ديگس ... من هميشه دوست دارم گناهمو خودم به گردن بگيرم ...
اينجوري خيلي بهتره ..
راستي يادم رفت بگم وبلاگتون آرامش فوق العاده اي به آدم مي ده انگار يه تكه از بهشته ..

Posted by: sahar at July 12, 2007 12:00 AM

اي كاش از زير بته عمل اومده بوديم يا به قول رئيسم همه رو مادرشون زاييده ما رو گاو هلندي ......

Posted by: بهارنارنج at July 11, 2007 10:56 PM

خدا عاقبت ما رو ختم به خير بكنه

Posted by: كاظم مزيناني at July 11, 2007 2:14 PM

جناب آقاي معروفي متشكرم براي تمام آنچه براي دوستدارنتان خلق ميكنيد سبز باشيد

Posted by: کامران at July 11, 2007 11:15 AM

سلام اقاي عباس معروفي اين يعني بابام زندگي كرده براي من؟سرنوشت من دست اونه؟اگه اينجوريه پسر نوح چرا بر باد رفت؟بخاطر باباش؟

Posted by: احمد ملكيان زاده at July 11, 2007 10:31 AM

سلام
نوشته هاي زيبايتان را هميشه دنبال مي كنم .
شايد باورتون نشه ولي مني كه اينقدر مشكل پسندم از نويسنده هاي معاصر واقعا قلم شما رو جور ديگه اي مي بينم .
به نويسندگاني چون شما افتخار مي كنيم .

Posted by: رها at July 11, 2007 10:11 AM

يك حسابي برسم من از آقاي پدر!
هي به خودم مي گم من خيلي خوبمااااااااااااا چرا اين همه بلا سرم مياد!

Posted by: زن زمانه at July 11, 2007 5:09 AM

با اجازه نويسنده به اين پست لينك مي دم.همينطور به خود وبلاگ.

Posted by: جودی at July 10, 2007 10:49 PM

خوبه که من خیالم از بابام راحته ...

شایان
صحرای رز

Posted by: صحرای رز at July 10, 2007 9:14 PM

نمی دانم چرا یاد این شعر فریدون مشیری افتادم: علم پدر آموخته ام من! چون او همه در دام بلا سوخته ام من... چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من... ای کودک من مال بیندوز، وان علم که گفتند میاموز!
آقای معروفی همیشه دوست داشتنی... همین!

Posted by: آزاد at July 10, 2007 8:55 AM

درود بر پدرت ... درود خودت مانده حالا! ... دست مریزاد

Posted by: معینی at July 10, 2007 6:41 AM

معروفي عزيز ! دلم لرزيد/ ترسيدم/ با اينهمه راستش را بگويم از كمي گناه كردن بدم نميايد بهتر از رستگاري مطلق است و از كبابهاي خوشبوي همسايگانم هم... با اينكه از مجازات خدايي كه هميشه با نكته سنجي اينهمه زياد بالاي سرماست تا خطا نكنيم خوف دارم / حتي چهل سال بعد دوست ندارم عذاب ترسناك او را بچشم. ميبيني كه چه آدم را نقره داغ مي كند؟ ... شعر قبليتان چه دلنشين بود. متعجبم چرا از ديدم پنهان مانده بود. شاد باشيد .

Posted by: رويابيژني at July 10, 2007 4:55 AM

وای معروفی...دل که جا ندارد این همه.

Posted by: khashayar at July 10, 2007 2:22 AM


بعد از آن عاشقانه هاي ناب حالا دلشيفته ي اين طنزهاي تلخت شده ام...
چقدر دلم تنگ شده براي شنيدنت... چشمانم را مي بندم تا تو برايم بخواني پست به پست حضور را... دلم برايت تنگ است پدر...

Posted by: افشین پرورش at July 10, 2007 1:49 AM

باسلام
نوشته زیبایی خواندم ...بدرود

Posted by: مرداردیبهشت at July 10, 2007 1:36 AM

بدبختی الان ما پس حساب ننه باباهامونه. مال ما هم مونده حالا.
ای ول. حداقل حالا با این داستانک خودآگاهیم.

Posted by: زیرمتن at July 10, 2007 1:08 AM

عباس معروفی

...........................................................

Posted by: آلبا at July 9, 2007 11:44 PM

عباس عزیز، فصل هایی از رمان تماما مخصوص را که گاهی این جا می زدی، چرا کنار گذاشتی؟ انتخاب هایت را دوست داشتم. مثل خود رمان... دلم عجیب گرفته. کاش فصلی از دلتنگی های بی شمارش...

Posted by: حسین نوروزی at July 9, 2007 10:51 PM

:-

Posted by: برون کا at July 9, 2007 10:24 PM
Post a comment









Remember personal info?