July 3, 2007

حق با توست




آره عزيزم!
مثل يک کودک تازه به دنيا آمده
فقط
يا می‌خندم
يا گريه می‌کنم
خب، اينجوری‌ام.

Posted by Abbas at July 3, 2007 11:55 PM | TrackBack
Comments

besyar alist

Posted by: azam at August 9, 2008 5:23 PM

salam dooste aziz
az inke shoma ra dar arseye in donyaye jadide ertebatat chenin faal mibinam ehsase ghoror mikonam az in ke daghdaghehaye ensani shoma ra be neyazhaye sanavie soogh dade baz ham ehsase ghoror mikonam va az inke mibinam hanooz nokhbegane vatan parast be eshghe khake vatan sookhtand o SAKHTAND ehsae ghoror mikonam
az tarjomeye nokhbe gorizi besyar khosham amad vali irani nemigorizad balke hejrat mikonad
haghighat hamvare yaretan.

Posted by: shirin at August 17, 2007 11:47 AM

مي دانم مي دانم مي دانم
با اين همه كاش اي كاش آب مي بودم
گر توانستمي آن باشم كه دل خواه من است.
آه
كاش هنوز
به بي خبري
قطره اي بودم پاك
از نم باري
به كوه پايه اي
نه در اين اقيانوس كشاكش بي داد
سرگشته موج بي مايه اي

Posted by: زمانی at July 14, 2007 5:30 PM

ostaad maroufi,
baa doorood bar shomaa;

be khaater-e bi andaaze bi daad haa-ye naa ravaa-ee ke bar saram amadeh ast,(bar sare che kasi nayaamadeh ast!) daashtam az tahe del gerye mi-kardam.
naagahaan, sheshmam be neveshtaar-e shomaa oftaad!
khaste shodam, az in hame gerye o khande...

ey kaash, joz gerye o khandeh, hesse kaar-saaze digari ham bood.

agar bedaan residid, baazgooyash konid.

baa adab,
mehr

Posted by: mehr at July 14, 2007 12:53 PM

سلام آقاي معروفي
كاش بيشتر شعر مي‌نوشتيد . شعرهايتان حس خيلي خوبي به من مي‌دهد .
موفق باشيد

Posted by: خلوت ليلا at July 10, 2007 3:49 PM

جملات كوتاه وپرمعني درعين سادگي به ياد مرحوم پناهي افتادم
برمي گردم باچشمانم كه تنها يادگار دوران كودكي منند
آيامادرم مراباز خواهند شناخت؟
ممنونم

Posted by: پورمحمد at July 9, 2007 6:05 PM

سلام استاد بزرگوار
جسارت كردم و ملكوت شما را به وبلاگم لينك دادم.
خوشحال مي شوم اگر ملاحظه نماييد.
با احترام ميلاني
aghleafsorde.blogfa.com

Posted by: محمد میلانی at July 9, 2007 9:38 AM

با مطلبي به عنوان " قليان، افزار مرد سالاري " به روزم

Posted by: حميد موذني at July 9, 2007 8:07 AM

سلام آقاي معروفي من حتي وقتي مي خوام براي آدم محترمي چيزي بنويسم هول ميشم جذبه اش من و ميگيره . تو وبلاگم براي سال بلوا مطلب گذاشتم خوشحال كه نه از ذوق پرواز مي كنم اگر مطلب رو بخونيد و نظرتون رو بگيد http://donyayebehtar.blogfa.com

Posted by: دنياي بهتر at July 9, 2007 7:39 AM

سلام
خیلی خوشحال شدم آدرس شما را پیدا کردم
در وبلاگم یک توضیح کوتاه راجع به سمفونی مردگان دادم با چند سئوال که بعد از خواندن کتاب برایم پیش آمد.
ممنون می‌شوم اگر وقت کردید پاسخ بدهید.
با تشکر فراوان از شما

Posted by: دوچکاوک at July 9, 2007 12:44 AM

bache boodan ke kheili khoobe

Posted by: amelie at July 8, 2007 11:54 AM

شما گريان و هم خندان خوبيد!
شما كودك درون خود را پرورش داديد و چيزي ساختيد كه اكنون هستيد.
چرا ديگه به وبلاگ من سر نمي زنيد؟!
موفق باشيد ...

Posted by: راحله at July 7, 2007 8:48 PM

عمو عباس!
گریه... خنده... همه و همه .... دیگر هیچکدامشان برایم معنی ندارد..... ولی خوشحالم که تو دست کم گاهی وقتها یا می خندی و یا می گریی..... خوش باشی.

Posted by: وحید at July 7, 2007 7:39 PM

سلام استاد
كتاباتون محشرند
منتظر نوشته هاي بعديتون هستيم
استاد به من هم سر بزن ممنون ميشم
موفق باشيد

Posted by: reza at July 7, 2007 6:28 PM

سلام آقاي معروفي بسيار عزيزم.
ممنون كه مينويسيد.
ميتونم ازتون خواهش كنم با وقت كمتون لطف كنيد جواب نامه دوم من رو، شفاهي بهتر است يا كتبي؟، بديد؟
و اينكه هنوزم ممكنه داستانم براي مسابقه رو بفرستم كه شما همون طور كه تو راديو زمانه گفتيد، نقد كنيد يا نه؟
مي بخشيد كه اين همه زحمت دارم.
شاد باشيد و پر لبخند.
احترام.
هديه شايگي

خانم هديه شايگی عزيزم
داستان تون رو به راديو ای ميل کنيد، برای بخش مسابقه، و قيد کنيد برای نقد در اينسو و آنسوی متن.
اگه داستان خوبی باشه نقدش می کنم، وگرنه شما رو نمی رنجونم.
عباس معروفی

Posted by: هدیه شایگی at July 7, 2007 1:20 PM

خویشتن را بردار / تو می مانی و عشق....مدتهاست که نمیخواستم حضور خلوت تو را با دوستان جوانت بهم بزنم. نشد . به وب افشین پرورش که سر زدم / حق با توست را خواندم و وسوسه شدم که سلامی بکنم. سلام و ازدور میبوسمت.سلام برسان.سالم باشی.

سلام ناصر عزيزم
من هم خوشحالم که هستی.
عباس معروفی

Posted by: ناصر بزرگمهر at July 6, 2007 5:26 PM

حين خواندن گاتها تمي به نظرم رسيد كه احساس مس كنم به شكل نمايشنامه نگاشته شود بهتر است
مي خواستم منابعي معرفي كنيد براي تسلطي سطحي به زبان پيامبرانه
ممنون

Posted by: بهزاد at July 6, 2007 4:18 PM

آره عزيزم ...

Posted by: mohegh at July 6, 2007 12:07 PM

سلام آقاي معروفي چرا نظر من تو نظرهاي پست قبليتون نيست خوشتون نيومد كه گفتم بنويسيد چون ما تشنه ايم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: azam at July 6, 2007 10:18 AM

با آرزي پيروزي !
اميدوام خوب باشيد . هميشه نوشته هاي زيباتوت رو مي خونم و متشكرم. خوشحال مي شم اگر به بلاك ما هم سري بزنبد !!

Posted by: فرهنگ پارسي پور at July 6, 2007 2:31 AM

سلام مهربون....ولادت حضرت زهرا و روز مادر بر تو و مادر نازنینت مبارک

Posted by: محمود at July 5, 2007 11:31 PM

نمی خندم..یا گریه می کنم...یا دلتنگم..یعنی پیر شده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: pooyan at July 5, 2007 11:23 PM

سلام استاد عزیزم.
میدونم که گفتید فعلا فقط مقاله ها و رادیو.ولی به منم حق بدید که کلی دلم برای عاشقانه هاتون تنگ شه.

Posted by: شهرزاد at July 5, 2007 11:06 PM

عباس معروفی عزیزم
بازم یه شب دلگیر پنجشنبه ,همیشه دردناکترین لحظاتم رو با اومدن به اینجا آروم می کنم.وقتی که تنهایی تو وجودم بیداد می کنه.نمی خوام بگم تو بهترینی ولی برای این لحظات و احساسات من حرفای تو دلنشین ترینن.
مرسی که هستی

Posted by: ماهیار at July 5, 2007 8:45 PM

بهتر از سکوت است ..

Posted by: حامد at July 5, 2007 8:04 PM

فكرمي كنم كساني كه سمفوني شمارا...نه پيكرفرهادشمارا...نه فريدون سه پسرشما را...نه خوده خوده شماراخواندباشد...به اينجاسرميزند...اگه حتي به ديدنش نيايي...متاسفم كه شما وكارهايتان رادوست دارم...ازبدي ماست كه شماهارادوست داريم...باشه مشكل ندارد...سلام ...به امیدساعت های بهتر.....
همیشه بایدبلند بلند خندید بلندبلندگریه کرد/تندتندقرص اعصاب خورد/لخت شد
دست هایت راتفنگ کرد/برای رهاشدن ازهرچه حرف اضافه
ناگهان
لخته های خونت به سمت پایین سرازیرمی شود
خودکشی یعنی گنجشک
و گنجشک ها بچه های هستندکچل که به چیزهای مشترک فکرمی کنند./به دیداری تازه می اندیشم.

Posted by: ناما جعفری at July 5, 2007 9:10 AM

عزيزمممم....
واسه همينه كه منم عاشقانه دوستت دارم!
نويسنده ي محبوبم اگه اينطوري نبود كه واسه خودش و حرفها و نوشته هاش جون نمي دادم، باسي عميق و مهربونم...

Posted by: ... at July 5, 2007 7:16 AM

دورود /

روي عكسهاي بچگيمان ناخن ميكشيم .. ياد از خاطرمان نرود ...
روزي بچه بوديم ..

مثل هميشه زيبا ..

آقاي معروفي .
حتما در جريان توقيف روزنامه هم ميهن هستيد .
اين هفته قبل از توقيف نشريه با تحريريه تماس گرفتم . سوال كردم چرا چاپ نشد ستون آقاي معروفي ؟
آقاي يزداني خرم فرمودند شما مسافرت هستيد .و اطمينان دادند اين
سلسله مطالب با ويرايش جديدي نسبت به راديو زمانه چاپ ميشود .
حالا توقيف شده .
در تهران بين اهل خبر شايعه كه موقت هست .
گفتم كسب تكليفي كرده باشم .
ممنون .

وقت خوش ././././././././././././.

آقای اميد صيادی عزيزم
سلام
صبر می کنم تا رفع توقيف شود، ادامه می دهم.
فقط متأسفم از اين وضعيت.
عباس معروفی

Posted by: گنجشکک اشی مشی at July 5, 2007 12:50 AM

كاش مي شد مثل يك بچه تازه به دنيا آمده هيچ چيز از اين دنيا نفهمم.

Posted by: طیبه at July 5, 2007 12:11 AM

اقاي معروفي :
دوتا نظر دادم ولي متاسفانه شما سانسور كرديد (شايد چون از شما تعريف نكرده بودم)
اقاي معروفي چرا فانوس دزدان فرياد مهتاب نيست شان بلند .......

Posted by: من at July 5, 2007 12:08 AM

همیشه و در همه حال این کودک درون ماست که
می گویید باشیم
بخندیم
ببوسیم
جنگ کنیم و احتمالا صلح
شما نرمالین . شک نکنین.

Posted by: stalker at July 4, 2007 10:05 PM

حق با توست حتي اگر ديگر كودك نباشي
حق با توست عزيز من.
خنده بر لب يه كه بغض در گلو،
درد من " يكي " ست فقط.
حتي با تمام كودكي ام....

Posted by: هجران at July 4, 2007 7:54 PM

خنده یا گریه!!!!!مال من مرز بینشون معلوم نیس.

Posted by: nastaran at July 4, 2007 6:31 PM

چه قشنگ گفتيد ( :

Posted by: dorna at July 4, 2007 5:19 PM

سلام.
برای چشم های من
آن همه ناخن زیاد بود
از سنگ رضوان که روزها روی منجنیق مانده بود
و اندیشه کرده بود که مرگ همان خدا باید باشد...

Posted by: ahavaran at July 4, 2007 5:10 PM

سلام
ما كه خنده و گريه هم از يادمون رفته.خيلي وقته.

Posted by: سودابه رادفرد at July 4, 2007 3:38 PM

ولي من كلي كارهاي ديگه مي كنم. يا حداقل دلم مي خواد كه انجامشون بدم. اين خودش خيليه مگه نه؟ (((:

Posted by: پديده at July 4, 2007 3:22 PM

آغاز پیدایش من و تو، نطفه آلوده ای بوده، و پایان من و تو مرداری گندیده بیش نیست. هنگامی که روز قیامت فرا رسد و ترازوهای سنجش اعمال نصب گردد، هرکس ترازوی عملش سنگین بود، شریف و بزرگوار است، و هرکس که ترازوی عملش سبک بود، پست و لئیم است.

Posted by: at July 4, 2007 3:13 PM

باسي همه ي زندگيم همين شده كه ميم عزيزم گفتن كسي باشم و ميم عزيزم گفتنم را بنشانم جلوم و هي بگويم و بخندم و فر فر موهام بپيچد توي انگشت ايهامش .....
چقدر روياهامان چرك شده .....
و چقدر از اين عددها كه بايد وارد كنم تا تو ببيني من چي نوشتم متنفرمممممممممممممممممممممممممم

Posted by: بهارنارنج at July 4, 2007 2:02 PM

سلام آقاي معروفي
ممنون ميشم اگه قدم رنجه كنيد به وبلاگ من سر برنيد.
فقط مي خوام بفرماييد ارزش داره ادامه بدم؟

Posted by: mojtaba at July 4, 2007 12:01 PM

يادم رفت ...........
به نظر شما نميشه يه كتابو نصفه چاپ كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يا مثلا آخرشو به اشتراك گذاشت 10 صفحه آخرشو سفيد چاپ كرد.......به نظرتون ميشه؟؟؟؟؟

Posted by: یوسف سمفونی عباس at July 4, 2007 11:51 AM

سلام
ما تا كي بايد براي خوندن يه كتاب جديد از شما صبر كنيم؟؟؟؟؟؟؟
اشتباه بنده اين بود كه فريضه ي كتابخونيمو از سمفوني مردگان شروع مردم بعد به پيكر فرهادو سال بلوا .فريدون رسيدو تو به دريا روندگانتو ختم شد
مارو معتاد كردي جناب اقاي معروفي به بنده بگو تا كي بايد صبر كرد باسي جون؟؟؟؟ راستي به نظر شما ايرادي داره من كتاب فريدون سه پسر داشتتونو يه سري پلي كپي بگيرم ؟؟؟؟؟؟ من دانشجو هستم و مخل تخصيلم كامپيوتر ندارم تو كافي نتم كه نميشه كتاب خوند ... اجازه ميدين يه سري از رو نسخه اينترنتيش كپي بگيرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لطف کن و کپی کن.
مرسی

Posted by: yousef samphony abbas at July 4, 2007 11:47 AM

من می خوام برگردم به کودکی تا تو قبرستون ده غش غش ریسه برم... من می خوام برگردم به کودکی چون فقط من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده...
یاد حسین پناهی بزرگ افتادم ...
استاد چرا من هر چه می خواهم نمی شوم؟

Posted by: آزاد at July 4, 2007 11:44 AM

سلام آقاي معروفي عزيز
وبلاگ را به حالت نيمه تعطيل در آورده ايد؟
همه داريد در راديو زمانه به روز مي كنيد.
قبلن ها يك چيزهايي هم اينجا مي نوشتيد.
شايد من وسواسي شده ام.
راستي اگر داستان كوتاهي نوشته باشيم چطور مي شود در كارگاهي مجازي كه شما نظر مي دهيد منتشر كنيم؟
يا اگر نيست چطور ميل كنيم؟
نمي دانم يك طوري كه راحت و به صراحت در مورد داستان حرف بزنيم.

با احترام
حاجياني

Posted by: محمد باقر at July 4, 2007 11:16 AM

سلام آقاي معروفي چند روز پيش به اي ميلتان كه در همين صفحه گذاشته ايد ميل زدم. نمي دانم اين ميل را چك مي كنيد يا نه. به هر حال عرض كوچكي خدمت تان داشتم. بسيار ممنون مي شوم اگر جوابي از شما دريافت كنم.

عزيزم سينا
سلام
نامه ات را خواندم ولی سؤالی در آن نبود.
فقط خواندم.
مرسی
عباس معروفی

Posted by: sina charehjoo at July 4, 2007 10:12 AM

دوست مي دارم تو را
مثل نان كه در نمك
مي جهم از بيتوته در شب آتش
مثل تشنه اي كه دهان به شير آب
جاري است پاكت نامه ات تا پست

Posted by: محمد at July 4, 2007 8:58 AM

سلام
جالبه
ولي من آدم بزرگم ميشناسم كه كارش يا خنده است يا گريه

Posted by: hasan at July 4, 2007 4:45 AM

حق با شماست
مثل كودكي تازه بدنيا آمده
فقط
يا مي خنديم يا گريه مي كنيم
اما چرا؟؟؟؟؟

Posted by: عبدالرضا احمدی at July 4, 2007 2:06 AM

خنده و گریه هم از یادم رفته
خیلی عذاب آوره!

Posted by: ساغر at July 4, 2007 12:45 AM
Post a comment









Remember personal info?