آدم بايد سفرهشو جوری بندازه که بعداً بتونه جمع کنه.
(يک ضربالمثل تهرانی)
آقای معروفی سلام
شما را در وبلاگ خودم لینک کردم.
متشکرم.
Posted by: ماه منیر at June 30, 2007 8:20 PMسلام آقای معروفی
ناخوانا با یادداشت «مولوی دوست دارد ترک باشد» بروز است
لطفا ببینید
اي بابا
سفره ي خالي دل ما جمع و پهن كردن نداره كه!
آقا جان
ما كه چيزي نداريم تا واسه ش سفره هم پهن كنيم
سفره ما خاليه ولي دلمون پره
سفره ی دل وقتی پهن بشه دیگه جمع کردنش کار سختی می شه،نه؟....
و سلام.
(شعرهايي از قباد جلي زاده شاعر كورد عراق(ترجمه:دارائي)
لخت
ابر..پالتوی روشنش را دور انداخت
باران شد!
باران..پیراهنش را بیرون آورد
تگرگ شد!
تگرگ هم خودش را لخت کرد
برف شد!
دزد
ماه
از سوراخ چادر و پشه بند
اندام لخت مان را
نگاه می کند!
غیرت
پیش از آن که باد
زنش را لخت کند
چشم ما را
پر می کند از خاک!
زهر
چمن.. پر است
از برگ های ریخته
پر..
پر..
باغ.. به حلبچه ی شهید می ماند!
؟
نه ماری بر کمرش پیچید
نه به درختی شوهر کرد
نه من شبی بین پاهایش خوابیدم
پس چه کسی
شکم آن مریم را
پر کرده از خوشه ؟
گل
باد لختش می کند
زنبور دختری اش را می گیرد
بلبل عطرش را..
وقتی که از غصه خودش را می کشد
باران جنازه اش را می شوید
ماه کفنی برایش می دوزد از مهتاب
باغ دفنش می کند!
خلیج
رودخانه
جوانی بلند قد و کمر باریک است
با دسته گلی..تلو تلو
راه می رود
می گویند آن گوشه ی دنیا
زنی..چشم آبی و تپل
در انتظار اوست!
اين ترانه بوي نان نميدهد
بوي حرف ديگران نميدهد
سفره دلم دوباره باز شد
سفرهاي كه بوي نان نميهد
قيصرامينپور
استاد مسابقه ی داستان کوتاه رادیو زمانه چه شد؟ من دو داستان فرستادم.. نمیدانم شاید چون پی گیری نکردم از اخبار جدید عقب مانده ام!
ممنونم.
من که سفره پهن نمیکنم...مدتهاست...همه چیز همینجور ولو شده کف زمین...حوصله ی غذا خوردن نیست چه برسد به کاری دیگر که فردا اندیشی هم کنم یا همان ترن آن کردن شعور و عاقبت اندیشی!
Posted by: گلی at June 18, 2007 1:02 AMاگر سفره انداختنمان دست خودمان بود , نه جاي من اينجا بود و نه جاي شما آنجا...
Posted by: افشین پرورش at June 18, 2007 12:58 AMسفره ما پر از خالي......سفره همسايه خالي از پر ....
Posted by: من at June 18, 2007 12:05 AMسفره سمبل عرضه کردن است. اگر سفره خالی ماند میهمانان خود می روند. شاید لازم به گفتن چیزی نباشد و نگران خالی ماندن اش نبود. فقط باید بود و عرضه کرد.
اما این در تقابل با این است: به مردم چیزی ندهید بلکه اگر می توانید چیزی هم از آنها بستانید. ما همیشه فکر می کنیم که با عرضه کردن چیزی به مردم لطف می کنیم اما نمی دانیم که هر چه که به آنها عرضه می کنیم بیشتر و بیشتر آنها را از خود بی خود می کنیم. این مطلب شاید با شعارهای اصلاح طلبی و آرمان خواهی سازگار نباشد اما کثر انبوهی از دردسرها از دادن چیز به مردم ناشی شده است. در واقع ما که پا به این دنیا می نهیم آزادی دیگران را با حضورمان مخدوش می کنیم. حرف از این قبیل زیاد است آقای معروفی عزیز اما هر کدام از ما جایی ایستاده ایم و صدای برخی از ما شاید به گوش برخی دیگر نرسد. این هم غمی نیست. شاید تنها باید بخواهیم که در هوای خود بزی ایم.
Posted by: ساتگین at June 17, 2007 11:34 PMجايي گفته بوديد نويسنده بايد طرف روايت داشته باشد
دوست دارم بدانم كه سمفوني مردگان را براي كه روايت كرديد؟
سلام آدم اگر عاقل مى بود هرگز عاشق نمى شد پس هر آدمى به اندازه ى توان و فهم ٍ خودش سفره اش را پهن مى كنه و چوب جمع كردنش را هم خودش مى خوره .
پرستو
تهرانيا اين روزا بيشتر مشكل انداختن دارن تا جمع كردن
Posted by: homa at June 17, 2007 8:20 AMسلام ... خيلي سلام...خيلي زياد...
Posted by: رويابيژني at June 17, 2007 2:56 AMخدا جوري سفره ي ما را انداخت كه ديگر محال است بتواند جمع كند... خودش هم در كار خودش مانده است!
"...و حالا به قدر همزادش غصه داشت كه ساعت ها موهاي سياهش را ميان خود و زندگي حايل كند..." آيدين/سمفوني مردگان صفحه ي 125...
هرگز فراموش نمي كنم!
درودي و بدرودي استاد...
Posted by: آزاد at June 17, 2007 12:06 AMسلام
دوست قديمي هستم
با اسمي جديد
استاد
با شعري به روزم
سلام
راستش من نمي دونم كه كاربرد اين ضرب المثل رو درست دريافتم يا نه!
اما مي خواستم سراغ آن عاشقانه هايتان رو بگيرم.
خيال نداريد گاهي دلمون رو تازه كنيد؟
یک دشت نان گرم
یک سفره اشتها
گندم منم
که چاک دلم
در هوای اوست
در نگاه كسي كه پرواز را نميشناسد، هر اندازه اوج بگيري، كوچكتر ميشوي.
"آلبركامو"
نمي دونم چرا بعد اين همه مدت اومدن به اينجا و خوندن مطالب شيرينتون دلم خواست كه امشب نظري بگذارم!
Posted by: نگارنده at June 16, 2007 8:29 PMيادم مي مونه!!
Posted by: نگارنده at June 16, 2007 8:21 PMمي دونيد استاد، همين كه آدم قصد جمع كردن داشته باشه، حواسش هست كه داره چي پهن مي كنه، چه قدر پهن مي كنه، كيا رو دعوت مي كنه...
اما وقتي يادش بره رفتني هم در كاره ، اوضاع كار از دست مي ره.
راست گفتيد كاش يادمون بمونه تنها چيزي كه گارانتي داره مرگه!
بايد جمع كنيم، آخه همه ي ما رفتني هستيم.
خوش اندیش ، درود
مدتی است که من نوشته های خوش سبک و گيرای تو را می خوانم و بر دلام می نشیند . قلمات حرفهای است و جوهرش اندوهی ژرف است.
افسوس که دیر با دفترت آشنا شدم .
چرا خيلي وقت است هيچ شعري نمي گذاريد اينجا؟
Posted by: elahe at June 16, 2007 8:12 PMمن شنيده بودم آدم بايد سفره دلشو پيش كسي باز كنه كه بعد بتونه راحت جمش كنه ..... ولي كو گوش شنوا ...
Posted by: bahar narenj at June 16, 2007 7:43 PMآقا اجازه ما ميخوايم يه چيز ديگه هم بگيم.
"سفره اي را كه مادر پهن مي كنه دختر جمع مي كنه"
يك ضرب المثل خلص و ناب اراكي
پ.ن
يه چيز اولي كه گفتم دو پست قبل بود:))