تو نيکی میکن و در دجله انداز
که ايزد در بيابانت دهد باز *
* باز : پرندهی بزرگ تيزپرواز با منقار برگشته و محکم و دندانهدار... (فرهنگ سخن)
راستش ذوق زدم از اینکه اینجام.....یه جوریه اینجا...انگار اینجا بر عکس اون بیرون همه خوبن....
آقای معروفی خواستم بگم منم مثه آیدینم...می خوام بزنم تو دل مشکل....ولی نمی خوام مثه آیدین تموم شم.....
کاش هیچ کس اورهان نباشه......
دل نوشته هاتون خیلی دلیه....
Posted by: مهناز at February 6, 2008 11:14 AMسلام . برقرار باشيد ! چرا مباحث مربوط به داستان در وبلاگ شما باز نمي شوند ؟
Posted by: at January 17, 2008 6:48 AMسلام . تولدتان مبارك . مرانخواهيد شناخت چرا كه به نظر مي رسد در مكاني متفاوت از شما باشم اما كارهايتان را دوست دارم . ديگر اينكه امروز سرد زمستاني را مي خواهم چادرم را سر كنم . پشت فرمان ماشينم بنشينم و بروم عوض شما تهران را ببينم .
اين هم هديه تولدتان
اه چرا همه سعي ميكنند جواب تورو با شعر يا كلمه هاي قلمبه بدن؟ همه فكر مي كنند اگه سخت حرف بزنن حتما موفق ترن . ببين من ولي خيلي ساده ميگم : داستان فريدون سه پسر داشت رو خوندم. كلي هم حال كردم . خيلي وقت بود كه داستان به اين خوش استيلي نخونده بودم. همه چيزش سر جاش بود. خيلي هم معقول تموم شد. باور كن سه بار وسطاش گريه كردم. اونجايي كه دست مجيد و رويا رو شد نفسم بالا نميومد. شبها كابوس لاجوردي رو مي بينم. جالبه نه؟ فكر مي كردي يه روزي انقدر تاثير گزار بشي؟ اگه من يه روزي اين مدلي مثله تو ميشدم كه حتما كلي خوش به حالم مي شد. هر چند كه دختر پسرهاي الان حال تغيير و تحول رو ندارن ولي من با هر تكون داستانت لرزيدم و يه تكون خوردم. اين مملكت با اين همه آدمه كوردل لياقت تورو نداره.
به هر حال خيلي دوست دارم داستان هاي ديگتو هم بخونم. دارم تو اينترنت دنبالشون مي گردم . اگه داشتي برام بفرست خوشحال ميشم.
موفق باشي.
خداحافظ
man o in ayénéhâ divârha
pardehâ,panjerehâye shosteh az bârânhâ
hameh tâ sobh beh ham khireh shodim
va har az gâh beh ham âhesteh
az naboodash goftim
kasra
لزومی داره حرفم به نوشتت ربط داشته باشه؟؟؟!
خواستم بگم دلم واسه ُشعراتُ خیلی تنگ شده
خیلی خیلی....
شاید تنها چیزی که می تونه خوونم رو از لختگی در بیاره...
کاشکی می شد این صفحه یه بار دیگه اوون حس رو داشت...
عمرا اگر ايزد چيزي مرحمت كند، آنهم در بیابان.
Posted by: پوپک at June 7, 2007 12:28 PMتو نيكي مي كن در دجله انداز
كه مردي در بيابان خواند اواز
عمه پيري دارم كه اين شعر را بغلط بجد بدينصورت مي خواند:
تو نيكي مي كن و در حجله انداز
كه ايشان در بيابانت كند ناز
(خلیج )جلي زاده..ترجمه:دارائي
رودخانه
جوانی بلند قد و کمر باریک است
با دسته گلی..تلو تلو
راه می رود
می گویند آن گوشه ی دنیا
زنی..چشم آبی و تپل
در انتظار اوست!
........
عباس نازنين...وبلاگ طبل حلبي متاسفانه چند هفته پيش هك شد و انهمه كلمه پرپر شد...ناگفته پيداست كه قرار گرفتن در لينكهاي شما افتخاري بزرگ است..لطف كنيد و به جاي آن آدرس جديد را منظور نماييد..
دوستدار شما و كلمه:سعيد داراييwww.saeeddaraee.blogfa.com
ما كه وقتي از سر حلقه رنديتمان پرسيديم فرمودند:
باز عبارتي است در نوع سياست كه چون بخواهند مردم كشور را در بند كنند، به كار رود كه جامعهاي باز داريم و عدالت گستر.
موفق باشيد و عاشق
Posted by: محمد رضا at June 4, 2007 5:36 PM
استاد دير كردم اما به هر حال تولدتون مبارك.
به صبر كوش تو اي دل كه حق رها نكند/ چنين عزيز نگيني به دست اهرمني
Posted by: somaye at June 4, 2007 1:15 PMسلام چقدر دلم مى خواد امروز شعرى از شما بخوانم ...
پرستو
حوصله ات مي شود حرف هاي يك درخت را بشنوي؟
تا حالا اين كار را كرده اي؟
خسته شدم از بس جيغ زدم توي گوش آدم ها و آنها انگار نه انگار...
لااقل كنارم بايست تا يك عكس يادگاري با هم بگيرم
محض اطلاع كمي مفصل در وبلاگ خودم از ماجراي نيكي خانم نوشتم
Posted by: khosro at June 3, 2007 11:04 AMسلام عباس جون! بهتر همون كه در بيابان بازمان ندهند
Posted by: آقاي كلمه at June 3, 2007 8:56 AMدرود بر شما
آقاي معروفي! پنجاه ساله شدنتان را شادباش مي گويم.
حضور شما در وبلاگ من آرزويي است بسيار دوردست برايم...
سلام "باز".
ديگر از شعر خبري نيست عباس آقا !
احتمالا كسي بد جوري توي ذوق ات زده .
اما من يكي خيلي خوش ام مي آمد از شعر هايت انصافا. هر چه بود با احساس بود .
دست كم براي گريز از يكنواخت نويسي بسيار پر بها بود . بهتر از اين نظم نوين !
مانند پودي بود براي تارهاي وبلاگ ات .
بنويس باز.
بي ربط نامه:
گــفت: کـه دیـوانه نه ای
لـایــق ایـن خــانــه نه ای
رفــتـم و دیــوانه شدم وز
طــــرب آکــنــده شـــدم
گــفـت: کــه بـا بال و پری
مـــن پــر و بـالت نــدهــم
در هـــوس بــال و پـــرش
بــی پــر و پــرکنده شـدم
motaasefane jenabe ma'roufi shoma hesse tanz nadarid va nemikhahid tanze digaran ra ham bebinid, kafka vaghti mohakeme ra baraye doostnash mikhand az khande roode bor mishod va shoma vaghte neveshtan hezar litr gerye mikonid, gerye konid jenabe ma'roufi va kahndehaye ma ra ham sansur konid
من کامنت قبلی شما را پابليش نکردم چون از همان اول شروع کرده بوديد به کردن نيکی، و اين کار را می توانيد در وبلاگ خودتان مفصل تر انجام دهيد.
اينجا وبلاگ من است.
موفق باشيد و مرا سانسورچی بناميد.
عباس معروفی
درود!
جناب معروفی بسیار خو شحالم که وبلاگ شما رو پیدا کردم و هنوز فیلتر نشده!!! شاید کمی زود باشه تا بخوام در مورد سمفونی مردگان حرف بزنم چرا که هنوز مدت زیادی از خوندن اون نمی گذره.
خوشحال می شوم به وبلاگ من سری بزنید و به ویژه در مورد داستان های کوتاه ام نظر بدید.
تو نيكي مي كن و در دجله انداز
که ایزد می کند مشت ترا باز !
سلام آقاي معروفي عزيز بابا مارو هم يك خورده تحويل بگيريد مگه اونهايي كه نوشتن بلد نيستن دل ندارن؟؟؟؟؟خيلي خيلي .......... نوشته هاتونو دوست دارم شما معجزه ميكنيد يه بار هم پرسيدم جوابمو ندادين چطوري از ذهن يه زن تو كما ، يه ديوونه حرف ميزنين؟؟؟؟راستي كتاب زنبق دره رو ميخونم ولي باهاش حس نميگيرم و تو هر خطش ميگم داستان به اين جالبي اگه به قلم آقاي معروفي بود تا مدتها عطش خوندن آدمو سيراب ميكرد .شما خيلي گل هستيد و دوستتون دارم از طرف من و خودم
سلام
عباس جان 50 سالگي ات مبارك. ما از اين راه دور روي ماهت را بوسه مي زنيم. كاري ديگر هم از دست ما بر نمي آيد.
من وبلاگ را عوض كردم. وبلاگ قبلي فيلتر شد. اگر وقت كردي قربان دست و پنجه ات آدرس را عوض كن.
موفق و خوب باشي
Posted by: ایران امروز at June 2, 2007 10:38 AMباز در بیابان؟! ...
Posted by: معینی at June 2, 2007 6:25 AMسلام آقای معروفی من خیلی برای شما پیام گذاشته ام اما شما هیچ وقت
جوابش را نداده اید می خواستم از شما یک سوال بکنم آن هم این است
که شما فکر نمی کنید ایرانی لیاقت فرهنگ و ادبیات و افرادی مثل شما را
ندارد گفته اید برلین 10000 هزار ایرانی داردآن هم پولدار اما دریغ از یک
تماس کوچک با شما و مرکز فرهنگی تان باور کنید هیچ وقت حرف آن افسر
پلیس را از یادم نمی رود که گفت فرهنگ هر ملت به فرهنگ رانندگی آن است
و بعد من از خود می پرسم چنین سیاهه ای که پشت بسیاری از جریان ها
و افراد سیاسی و فرهنگی را خالی کرده اند چه ارزشی میشود برایشان
قایل بود؟همین مردم تهران برای سندیکای اتوبوسرانی چه کرده اند؟
همین سیاهه چه قدر عباس معروفی و سردوزامی و گلشیری و قاسمی
را می شناسد؟اصلا ایرانی چرا دروغ میگوید؟ چرا؟چرا ما در كشوري زندگي مي كنيم كه مي گويد گر خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو
خواهش می کنم جوابی بدهید ایمیلم را برایتان می گذارم
ای هم ریشه ، هم درد...
بهار است مثلاً و این شکوفه های زخمی...
عریان برون می آید عشق
به آواز ناهید آب چهر...
بی خبر از تازیانه های بیقرار...
ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند...
به سرفه ای تلخ... دهانت را می بویند...
مرگ می راند بر دوش خاک
و نگاه صبورت بر آب... نگاهت را می روبند...
آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار...
نگاه کن ...
از این فراز ، رودخانه چه رنگین است...
چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...
دورود /
یا به قولی هم میشه گفت :
تا " باز " که او را بکشد ...
وقت خوش ././././././././././.
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت شاید دهد باز!! (شاید هم یه چیزی غیر از باز!!)
جالب بود، یه چیزی شبیه نظم نوین جهانی!
من تا به حال چيز ديگري فكر مي كردم.
Posted by: نوشته های پشت شیشه at June 1, 2007 6:36 PMچند روزي دسترسي به اينترنت نداشتم آقاي معروفي عزيز، پنجاه سالگی چه طعمی دارد؟ بودنتان غنیمت است...
Posted by: پدرام at June 1, 2007 5:27 PMآقا اجازه ما هم يه چيزي بگيم؟
تو نيكي مي كن و در دجله انداز
منم شيرجه مي رم درش ميارم
اين نظم نوين چه طنز دردناك و جالبي داره:)
Posted by: zeitoon at June 1, 2007 2:16 PMجور اين هم براي خودش يك طوري است
Posted by: درننگ های نابهنگام at June 1, 2007 1:51 PM