April 30, 2007

شما هستید؟


چند روزی است که در حال و هوای "بوف کور" سير می‌کنم. امشب مطلبی در راديو زمانه گذاشتم با عنوان: «واگويه‌هايی به من ديگر» که قسمت دومش را هم فردا منتشر می‌کنم.
بعد از آن مطلب ديگری در باب ناسيوناليسم (؟) هدايت، ريشه‌ها و چشمه‌های بوف کور خواهم داشت. از پروين دختر ساسان تا بعد.
اما چند خطی از پیام کافکا بخوانيد:
هدایت در پیام کافکا می‌گوید: «آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می‌کند که زاد و بوم او نیست، با هیچ کس نمی‌تواند پیوند و وابستگی داشته باشد. خودش هم می‌داند... می‌خواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را به زور جا بزند، گیرم مچش باز می‌شود: می‌داند که زیادی است. حتا در اندیشه و تکرار و رفتارش هم آزاد نیست. از دیگران رودرباستی دارد، می‌خواهد خودش را تبرئه کند. دلیل می‌تراشد، از دلیلی به دلیل دیگر می‌گریزد، اما اسیر خودش است، چون از خطی که به دور او کشیده شده نمی‌تواند پایش را بیرون بگذارد.

گمنامی هستیم در دنیایی که دام‌های بیشماری در پیش ما گسترده‌اند، و فقط برخوردمان با پوچ است. همین تولید بیم و هراس می کند. در این سرزمین بیگانه به شهرها و مردمان کشورها ـ و گاهی زنی ـ برمی‌خوریم، اما باید سر به زیر دالانی که در آن گیر کرده‌ایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا ممکن است هر آن جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم چون محکومیت سربسته‌ای ما را دنبال می‌کند و قانون‌هایی که به رخ ما می‌کشند، و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. به هر کس پناه می‌بریم از ما می پرسد: "شما هستید؟" و به راه خودش می‌رود. پس لغزشی از ما سر زده که نمی‌دانیم، و یا به طرز مبهمی از آن آگاهیم. این گناه وجود ماست. همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار می‌گیریم، و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه‌های چرخ دادگستری می‌گذرد.

بالاخره مشمول مجازات اشدی می‌گردیم و در نیمروز خفه‌ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزلیکی به قلب‌مان فرو می‌برد و سگ‌کُش می‌شویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند.»
(گروه محکومین و پیام کافکا ـ صادق هدایت ـ انتشارات امیرکبیر ـ تهران 1342 ـ ص 13)

Posted by Abbas at April 30, 2007 1:29 AM | TrackBack
Comments

dar dabiresrtan-hy alman danesh-amosan ba byugraf iwa nam ketab-h newisandegan marrahe jhan ashna mi-shawand. wa hata dar bare basi as dastan-h subat mi-konad. dar iran na tanh as in khabr-h nist balke ketabhay newisande marufi mesl hedayat mamnu ya jam-mishawad. dar chinin osa o awali moarefi wa naghde newisandegan irani wa shenidan an dar hal haser as radiyo kar besyar bej ai ast. shoma nweshte budid mi-khahid sarcheshme fekri buf kur ra naghd konid wa baraye inkar parwin dokhtar sasan ra naghed mi-konad wa joloy loghat nasiyu-nalism ham alamat soal kosashe budid . in neshane soali dorusti ast waghti naghde shoma ra bekhanam mi-newisam chera. as aghy mashla ajodani ham dar in rabeta dar radiyo samane khandeam . wa barayam jaye soal ast. ta bahd.

Posted by: akram mohammadi at May 9, 2007 2:00 PM

عجب! پس من با هدایت نسبتی داشته ام :)

Posted by: ساتگین at May 6, 2007 9:56 PM

حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چه ها کنند ؟!
سلام دوست خوبم...
آپ کردم و منتظر حضور سبزتون
با تشکر
رهاتر از رها

Posted by: رهاتر از رها at May 3, 2007 1:23 PM

فضای بزرگی است خیلی بزرگ . جا برای همه هست ، همه آدما ،نژادها ، زبانها ،همه و همه .

به خدا راست میگم . همه این کره خاکی وطن منه ،وطن توئه ، وطن همه است .

موفق باشيد.

Posted by: هیلا at May 2, 2007 9:33 PM

سلام جناب معروفي عزيز
من دو روز پيش كتابو به آدرستون پست كرده ام
مطلبتونو هم مي خونم
يه ساعت ديگه

Posted by: شابو (روح اله نوروزی at May 2, 2007 7:33 PM

توانِ كشيدنِ شك . . .

Posted by: ایوب at May 2, 2007 4:33 PM

دلتنگی...
دلم تنگ شده...

Posted by: گرگ صابونی at May 2, 2007 12:08 PM

سلام

از دیروز که مطلب جدیدتون و خوندم دلم گرفته

امیدوارم شما خوب باشید.

همیشه باشید.

Posted by: راحله at May 2, 2007 8:47 AM

استاد,
به دفترچه بنده كه البته لايقي نيست سري بزنيد بسيار خوشحال مي شوم

Posted by: Naser at May 1, 2007 2:10 PM

هدايت هنوز هم از افراد عجيب و پر جنحال جامعه ماست. بارها من و دوستانم اينجا با كساني كه به هدايت و كارهايش خرده مي گرفتند از بحث و نقد تا جدل و ...روبرو بوده ايم. هنوز هم خيلي ها بي اينكه هيچ گاه از هدايت خوانده باشند يا به تحليل گفتار و انديشه هايش پرداخته باشند بر او مي تازند. مدتي هم در وبلاگ خنياگران شب به نقل قول و تحليل و... درباره هدايت پرداختيم. و جالب اين كه هربار بر ما تاختند كه مي خواهيم آويزان نام و شهرت هدايت شويم و ... هدايت و بوف كورش هم بر ادبيات ما و هم بر جامعه فكري و روشنفكري ما حق بسيار داشته و دارند. چه دشمنانش خوش بدارند و چه نه..
اين روزها هم با اين همه سنگيني و خفقان هيچ چون داستان هاي هدايت بال رهاييم نمي دهد.
آقاي معروفي. شما در غربتيد و از غمش مي گوييد و ما اين جا نفس امان بوي هراس مي دهد و ترس پرتاب شدن به غربت. از همه فرصت هاي بي نظير گذشته ايم و مي گذريم تا باشيم و براي انديشه هامان بايستيم اما...هر روز و هر لحظه نفس كشيدن دشوارتر مي شود.....

Posted by: خنيا at May 1, 2007 12:59 PM

آقاي معروفي با سلام
داستان كوتاهي نوشته ام به اسم چشمهايش
بي صبرانه منتظر نظر شما هستم

Posted by: mohammad at April 30, 2007 6:55 PM

سلام...دارم دريا روندگان....مي خوانم شكل بودن مردم سنگسر وروستا هاي خشك نشين ...باشد حرف ها توي دلم ونظر ندهم كه پسته ي نشكفته مي شوم....! تابعد...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at April 30, 2007 3:21 PM

من منتظرم آقاي معروفي پس چرا چيزي نميگين؟ نخوندين هنوز؟ منتظر باشم؟

سلام
راجع به اينکه چطور خاطره را داستان کنيم، در برنامه ی اينسو و آنسوی متن حرف زده ام. لطفاً اونها رو بخونيد.
مثلاً: «ديروز پنجشنبه بود با هم رفتيم بيرون. ساعت 4 دم پارك جنگلي حقاني- سيدخندان قرار داشتيم. با تيشرت سبزت كه من دوست دارم اومدي. منم شال و كيف سفيد. تا 7:30 با هم بوديم...»
اطلاعات را داريد به کی می دهيد؟
نوشتن خوب است، ولی کمی زحمت دارد.
موفق باشيد
عباس معروفی

Posted by: فاطمه شمس at April 30, 2007 1:40 PM

سلام
مث اينكه من اول شدم
فك كنم يه تله پاتي عميق بين ارواح ما برقرار باشه
:)

Posted by: مریم at April 30, 2007 8:34 AM

چند خطی با عنوان منشور حقوقی زنان نوشته شده است مایلم نظر شما را در مورد این نوشته بدانم با تشکر

Posted by: امير حسين at April 30, 2007 7:14 AM

چند روزي است پيكر فرهاد را كه تمام مي كنم مي روم سراغ بوف كور، بوف كور را كه تمام مي كنم باز مي گردم و پيكر فرهاد را از سر...

هفت شبانه روز است در "خانه ي هدايت" زيست مي كنم، ثانيه به ثانيه...
چشم كه بر هم مي نهم، دو دست كه نه، دو بال در مي آورم براي زدودن گرد و غبار از گوشه كنار ديوارها و زمين اش، پنجره ها و قفسه هاي خاكستري اش!
چشم كه بر هم مي نهم، همه ي رگ هاي تنم منتهي مي شوند به نوك انگشتان دست، يعني كه همه ي نيرو و وجودم مي شود 10 انگشت ناقابل روي يك صفحه كليد تا بنوازم آهنگ هايي را كه با جان مي نويسيد و بشنوند اين همه تشنگاني كه هر روز چشم انتظارند!
هفت شبانه روز است خيسي گونه هايم تمامي ندارند! دلم سخت گرفته است استاد، سخت...
مانده ام گريه هايم را نثار كدام كنم؟ روزگار يا مردمانش؟ سوگوار ِ كدام باشم؟ سياه پوش ِ كدام؟
مي دانيد؟ كامنت هاي اينجا گاه تجزيه ام مي كنند!!
و من كه مدام غرق اشك ام، هفت شبانه روز است آروزيي را در سر مي پرورانم، اميدي را به دوش مي كشم،
و هنوز به خاطر دارم رنگ و طعم بي نظيري كه دوشنبه هايم به واسطه ي مهرباني بي اندازه تان به خود گرفت...
ممنونم كه هستيد،
و دعا مي كنم كه باشيد،
سالم، سرشار و پايدار!

Posted by: ساره at April 30, 2007 5:31 AM
Post a comment









Remember personal info?