April 5, 2007

بی‌رنگی ناگاهی در تراژدی ايرانی


                              نقل از راديو زمانه، برنامه‌ی اين‌سو و آن‌سوی متن
ادبیات دراماتیک در تضاد و رویارویی دو نیرو نطفه می‌بندد، اما صف‌آرایی نیروها بر اساس خواسته و اندیشه‌ی نویسنده شکل می‌گیرد.
بسیاری از نویسندگان و فیلمسازان با ساختار ملودرام اثرشان را پیش می‌برند، و اغلب مردم با آن فرم ادبی انس و الفت بیش‌تری دارند، و به سادگی با آن ارضا و اقناع می‌شوند.
رمان‌های بست‌سلر، فیلم‌های هالیودی، سریال‌های تلویزیونی،پاورقی مجلات، و اکثر آثار سرگرم‌کننده بافت ملودرام دارد.
در آثار ملودرام نیروی خوب برابر نیروی بد قرار می‌گیرد. در فیلم‌های هندی قهرمان همواره زیباست، خوش‌تیپ‌، آراسته، خوشبو، خوش‌لباس، بی‌عیب و نقص، که در پایان فیلم یا پیروز می‌شود، و یا به ‌طرز غم‌انگیزی می‌میرد که معمولاً توسط ضدقهرمان به طور ناجوانمردانه‌ای کشته می‌شود.
ضدقهرمان بدترکیب است، بوی بد می‌دهد، دستش کج است، جای چند زخم ناسور بر چهره‌اش هویداست، و همه‌ی عیب‌های عالم را دارد.
این الگوی بسیاری از ادبیات و سینمای عامه‌پسند جهان است، و حتا فیلم‌های هالیودی با هزینه‌های سنگین در نهایت با همین قالب ساخته می‌شوند.
ملودرام تاثیر آنی دارد، در همان لحظه‌ی دیدن یا خواندن، مخاطب را در چنبره خود می‌گیرد و تا لحظاتی و یا حتا مدتی در دایره‌ی بسته‌ی خود می‌چرخاند.
در درام نیز نیروی خیر برابر نیروی شر قرار می‌گیرد، مانند نبرد تشتر و اپوش که تشتر با گرزش بر کله‌ی اپوش می‌کوبد و بر او پیروز می‌شود، و آنگاه باران می‌گیرد و زمین حاصلخیز و آباد می‌شود.
همچنین در تراژدی یونانی حق انسانی برابر زور و تزویر به مبارزه بر‌می‌خیزد، که تقدیر و سرنوشت و تصادف در آن نقش عمده دارد.

تقدیر، ذات زندگی
در تراژدی ایرانی، تصادف و تقدیر جزو ذات زندگی است. دو نیروی خیر، دو پهلوان به مصاف هم می‌روند تا اندیشه یا فلسفه‌ای در نهاد بشر اسطوره شود. و ناگاهی در متن زندگی بی‌رنگ است.
در تراژدی رستم و سهراب، این رستم است که از اندازه خارج می‌شود، و از خدا قدرت و زوری بی‌اندازه می‌طلبد، و بدست می‌آورد، و در این بی‌اندازه شدن، بی‌قواره می‌شود، پسرش را نمی‌شناسد،  درک و توان شناخت را از دست می‌دهد، سهرابش را می‌کشد، و خود را تا ابد داغدار می‌کند.
در تراژدی ایرانی تصادف و تقدیر همانند تراژدی یونانی نقش ندارد. اگر پاشنه‌ی آشیل به تصادف به وجود آمده، یا اگر زیگفرید به هنگام روئین تن شدن در جنگل برگی بر کتفش می‌چسبد و همان نقطه آسیب‌پذیرش می‌کند، در تراژدی ایرانی تصادف بی‌رنگ می‌شود و خود زندگی، واقعیت زندگی نقطه‌ی ضعف را پدید می‌آورد.
زندگی با یک دست ساخته می‌شود، و با دست دیگر به ویرانی می‌رود.
هنگامی که کتایون فرزند خردسالش اسفندیار را در چشمه آب حیات  فرومی‌برد تا او را از مرگ مصون بدارد و رویین‌تنش کند، اسفندیار در درون آب به‌طور طبیعی چشم‌هاش را می‌بندد. و این طبیعی‌ترین شکل زندگی است. هنگامی که کودکی را در آب فرومی‌بریم، چشم‌هاش را می‌بندد.
اینجاست که در تراژدی ایرانی تمام اندام اسفندیار مصون و آسیب‌ناپذیر می‌شود، اما تنها چشم‌هاش می‌ماند که همان نقطه‌ضعف اوست.
باز هم رستم در نبرد با اسفندیار از اندازه خارج می‌شود، به سراغ پیر جادو می‌رود و از او می‌خواهد چاره‌ای به کارش ببندد، و حيله‌ای بينديشد تا او بتواند بر اسفندیار پیروز شود.
پیرجادو این واقعیت را به رستم گوشزد می‌کند که چشم‌های اسفندیار نقطه‌ی ‌ضعف اوست. آنگاه رستم با تیری دو سر به مصاف اسفندیار می‌رود و او را از پا در می‌آورد.
شاید به این سبب که در تراژدی ایرانی باید چنین اندیشه و فلسفه‌ای برای بشر باقی بماند که نگاه اسفندیار، چشم‌های اسفندیار، بینایی  اسفندیار، یا جهان‌بینی اسفندیار باعث مرگش شد.
تراژدی ایرانی صرف تعریف شدن یک داستان یا ماجرا نیست، هر داستانی اندیشه‌ای در پستوی خود دارد که چشم خواننده را به زندگی و جهان باز می‌کند.

نويسنده قاضی نيست
در تراژدی ایرانی دو انسان در برابر هم قرار می‌گیرند، که هر دو دارای ضعف‌ها و قدرت‌های انسانی‌اند، و پدیدآورنده هیچ قضاوتی نمی‌کند که قاضی نیست و نویسنده است.
تنها می‌ماند خود تراژدی که از ضعف و بی‌اندازه شدن خود آدمی آغاز می‌شود. همیشه یک زندگی _ بی‌دلیل _ پایان می‌یابد که یک درد بشری چهره عیان کند تا آیندگان عبرت بگیرند و فلسفه‌اش را به کار ببندد تا خوشبخت و بی‌رنج زندگی کنند، وگرنه رستم پهلوان ایران است، آدم بدی نیست، فقط هنگامی که بی‌اندازه می‌شود، درد می‌آفریند، سهرابش را می‌کشد، اسفندیارش را می‌کشد، و این‌ها همه بن‌اندیشه‌ی تراژدی ایرانی است.
دیده‌ایم در زندگی، در سیاست، در اجتماع و حتا در ادبیات هنگام که انسان از اندازه خارج می‌شود، فاجعه می‌آفریند، بسيار ديده‌ايم.

دوستان عزیز رادیو زمانه، این سو و آن سوی متن را با تراژدی ایرانی ادامه می‌دهم.
تا برنامه دیگر، خدانگهدار

 

Posted by Abbas at April 5, 2007 12:48 AM | TrackBack
Comments

سلام...دنبال نشانی سهراب بودم که قطاری از شمعدانی افتاد...بادوکار به روزم...منتظر نگاه مهربانت .....ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at April 17, 2007 12:44 PM

http://blog.360.yahoo.com/blog-P5fo4s4nerSe_1qPdnT.ZYfhBsdd.g--?cq=1&p=299صادق هدایت
مطلب زير از شماره 30 مجله سکاف گرفته شده است.-
گرايش جنسی صادق هدايت
( اين مطلب بسيار کوتاه و خلاصه شده است. و دیگر این که نویسنده این مقاله من نیستم )
روانکاوی ادبی آنطور که بايد و شايد، هنوز در کشور ما جا نيفتاده است. من روانکاو ادبی نيستم، اما به مطالعه در اين زمينه علاقمندم و می دانم که برای پژوهش و تفحص در جان و روان يک نويسنده، علاوه بر تسلط به علم روانشناسی و روان پزشکی، آشنائی با سبک های مختلف ادبی، آثار نويسندگان و ادبيات جهانی نيز لازم است. همچنين کمی شهامت نيز بايد داشت.
بنا به آنچه گفته شد نوشته زير روانکاوی شخصيت صادق هدايت از طريق آثار او نيست، بلکه می خواهم "از ظن خود" يار هدايت شوم و برداشت شخصی خودم را با شما قسمت کنم.
نوشته ها در باره هدايت کم نيستند و کتابهای زيادی در تحليل نوشته های او، بخصوص " بوف کور" نگاشته شده اند. در اينجا من از همه آنها می گذرم و فقط به کتاب " آشنائی با صادق هدايت" نوشته م. ف. فرزانهريا، چاپ دوم - نشرمرکز بسنده می کنم.
کتاب آقای فرزانه ار آن رو اعتبار بيشتری دارد که ايشان آشنائی و دوستی خيلی نزديک و طولانی با هدايت داشته است و از طريق کتابش، خواننده با نکات تازه و ناگفته ای از گوشه های زندگی و روحيه هدايت آشنا می شود. البته طبق يادداشت ناشر، نسخه چاپ مرکز با نسخه اصلی کتاب که اولين بار در پاريس منتشر شده، تفاوتهايی دارد اما من امکان دسترسی به آن را ندارم.

آشنائی فرزانه به هدايت
آشنائی فرزانه با هدايت ذر شرايطی صورت می گيرد که هدايت يک نويسنده وعروف است و فرزانه يک پسر جوان هفده ساله محصل دبيرستانی.

فرزانه اولين بار، هدايت را ذر رستوران " پرنده آبی" در ظلع شرقی ميدان فردوسی ملاقات می کند. اين ملاقات را آقای گوهرين ( مولوی شناس، درويش مسلک، روشنفکر و آزاد انديشی که انگليسی را خوب

می داند) ترتيب می دهد. هدايت در همان اولين ديدار " ضمن اينکه طرف صحبتش آقای گوهرين بود، اما زير چشمی نگاههای سريعی به قيافه من انداخت." ( ص. 29 کتاب)

بعد از آن اولين ملاقات، هدايت با فرزانه و گوهرين در خانه خود هدايت اتفاق می افتد و هدايت کتابهای نويسندگان زير را به فرزانه جوان معرفی می کند: کافکا، کالدول، اشتين بک، سارتر، کامو، ويرجينيا وولف،

سامرست موام و جويس. مدنی بعد، وقتی فرزانه برای اولين بار به تنهايی به خانه هدايت می رود، مصدری که در را باز می کند، می گويد که " صادق خان منزل نيست." حال آنکه فرزانه هدايت را از پشت پنجره می بيند.(ص.39)

از نويسندگان فوق، ويرجينيا وولف يک نويسنده لزبين انگليسی است و کافکا هيچوقت ازدواج نکرد و در باره گرايش جنسی او حديثهای فراوانی بر زبانها است. آشنائی فرزانه و هدايت بيشتر ميشود تا جائی که هدايت از فرزانه می خواهد که از خانه اجازه بگيرد که دير به منزل برود تا بتواند با هدايت به تئاتر برود. حسن قائميان ( در جمع دوستان معروف به ملولی- که همجنسگرا هم هست) و از دوستان صادق هدايت، در موقع آنتراکت

تئاتر" سرباز شکلاتی" برناردشاو، هدايت و فرزانه را با هم می بيند. اين اولين ديدار قائميان با فرزانه است. در همانجا قائميان شروع به مدح و تمجيد از فرزانه می کند و فرزانه می نويسد " من هم شنيده بودم که قائميان اهل غلام بارگی ( همجنسخواه) است" (ص.43)

در پايان نمايش تئاتر، قائميان دوباره نزد آنها می آيد و پيشنهاد می کند که با هم به بار " ماسکوت" بروند ولی هدايت فرزانه را به خانه می فرستد(ص.43)( و خودش با قائميان می رود.؟؟؟؟)

دوستان و همکلاسيهای فرزانه جوان از روابط فرزانه و اينکه توانسته با يک نويسنده مشهور رفت و آمد داشته باشد، داستانها می ستزند و می گويند " هدايت بچه باز است و حالا بند کرده به فرزانه." (ص. 44)

فرزانه بعد از ديپلم گرفتن و آشنائی بيشتر با هدايت، بالاخره دل به دريا می زند و از هدايت می پرسد" بعضی

از رفقا می گويند که شما با زنها ميانه خوبی نداريد."(ص.48) و بعد از هدايت می خواهد که يک قرار ملاقات با دختر حاج آقا حسين ملک (که خواهرش همگلاسی فرزانه در انستيتوی فرانسه است) بگذارد.(ص.48). هدايت به سئوال فرزانه در باره ميانه با زن ها جواب مستقيم نمی دهد اما حاظر می شود با دختر حاج آقا حسين ملاقات کند آنهم در يک کافه و نه در خانه خود هدايت و دليلش را اينطور توضيح می دهد" مادرم از ترس اينکه مبادا عشق پيری پدرم بجنبد، حتی کلفتهايی که انتخاب ميکند هم بايد کور و کچل باشند."

پس مادر هدايت از حنبه روابط پسر خودش (صادق هدايت) با دختران و زنان خيالش امن بوده و می دانسته که " اهل اينکارها نيست" و ترسش اين بوده که شوهرش (پدر هدايت) به دختره گوشه چشمی بيندازد.

بهر حال کافه نادری بعنوان محل ملاقات تعيين ميشود و جالب اينکه در زمان حکومت پادشاهی پهلوی کافه نادری پاتوق غير علنی همجنسگرايان تهرانی بوده است( بقول يکی از همجنسگرايان مسن تهرانی که او را می شناسم). بهررو، فرزانه می خواهد از هدايت جوابی در باره " ميانه صادق هدايت با زنها" داشته باشد، پس دوباره به او رو می کند و می پرسد " عقيده شما راجع به هموسکشواليته چيست و چه فکر می کنيد؟"(ص.49) جواب هدايت: " بنده چه فکر می کنم؟ از شکسپير گرفته تا خواجه..... همه اشان اينکاره بوده اند. حيوانات هم اينکاره اند، سگ، خر....طبيعت ايمجوری است. گيرم در اينجا معنی همه چيز عوض ميشود. اين جا طبيعت هم تغيير ماهيت می دهد. مردها برای اينکه جلو سر و همسر مرد حساب بشوند، خودشان را می زنند به بچه بازی.

Selection naturelle

غير از عشق است. برای مردهای اينجا بنداز، مردی حساب ميشود..... و اسمش را ميگذارند نظربازی. آنوقت آنهائيشان که اصولآ، بيولوژيکمان اين کاره اند، جانماز آب میکشند...... زيبائی پسنديدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد. آدم قشنگ قشنگ است، اين حساب استتيک است نه......حيوانی..... خودشان هزار و يک جور فسق و فجور دارند و جانماز آب می کشند، ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ همه هموسکسوئل بوده اند. همه اشان ميخواهند ادای اسکار وايلد و ژان کوکتو و (آندره) ژيد را در بياورند..... آدميزاد همه جور هست. مثل حيوانات، گيرم واسه ی آدم عامی جز آنچه اخلاق يادشان داده چيزی وجود ندارد. اما اين که سند نمی شود." (ص.50-49)

خواننده اينجا متوجه می شود که صادق هدايت در آن روزها نويسندگان همجنسگرای عصر خود را خوب می شناخته و گرايش جنسی آنها را ميدانسته است. بخصوص که در غرب اين نويسندگان از جمله پيشگامان نهضت آزاديخواهی همجنسگرايان بشمار می روند. نويسندگانی همچون اسکار وايلد، آندره ژيد، پروست و ژان کوکتو.

( حدود دهسال پيش وقتی تصادفی با يک نويسنده نيمه مغروف آشنا شدم و بعد از مدتی بيشتر خودمانی شديم، طرف گرايش به همجنسخواهی خود را با هزاران حرف و اشاره بيان ميکرد اما از گفتن علنی موضوع پرهيز داشت تا بعد از چندين ماه آشنائی فرصتی پيش آمد و با هم تنها شديم. به طرف اعلام کردم که من با همجنسگرايی مخالفتی ندارم و با زبان بی زبانی به طرف حالی کردم که ميدانم که همجنسگراست. اما اين نويسنده بدون اينکه گرايش جنسی خود را نفی کند، درست همان حرفهای هدايت به فرزانه در باره هنر استتيک و قشنگی و... را به خود من ميگفت و من هم ديگر اصرار نکردم- بگذريم.)

بهر حال فرزانه جوان و کنجکاو از هدايت می پرسد " آيا در اينباره کتابی داريد که بدهيد من بخوانم؟" و هدايت جواب می دهد " کتاب؟ از کجايش ميخواهی شروع کنی؟ از فرويد؟ از عرشفيلد؟ از ژيد؟ از پسيکوپاتيا سکسواليس؟ از کجا؟...." (ص.50) هدايت بعدآ بلند ميشود و چندين کتاب از قفسه در آورده جلو فرزانه می گذارد. فرزانه سه تا را انتخاب می کند و هدايت ميگويد " غير از

Corydon

ژيد، آن دوتا حرفشان در باره هموسکسواليته نيست. فقط چشوم و گوش آدم را باز می کنند که مسائل آدميزاد را با اخلاقيات قاطی نکند"(ص.50) و در همانجا رو به فرزانه می گويد " بهر حال خاصيت خواندن اين کتابها اين است که اقلآ از عقايد کلثوم ننه دفاع نکنی، مسئل را روشن تر ببينی يا درستر بگويم حرفهای احمقانه را کمتر قبول کنی و قدری پی عقل و منطق بروی."

فرزانه کتابها را ميگيرد و با خود می برد که بخواند. بعدآ وقتی فرزانه کتابها را بر ميگرداند و ميگويد کوريدون آندره ژيد ( موضوع کتاب همجنسگرايی است) را نپسنديده، هدايت جواب می دهد " از قرار معلوم زن و بچه ای به هم خواهی زد....(ص.51)

Posted by: yaddashtha at April 13, 2007 10:02 PM

سلام استاد،
بالاخره مطلب «زبان شعر، زبان داستان» روی سایت رادیوزمانه قرار گرفت.
سپاس‌گزارم.

استاد حالا بسیار علاقه دارم نظرتان را در مورد داستان‌های «بیژن نجدی» بدانم. داستان‌هایی که به قول "رضا قاسمی" در زبان آفریده شده‌اند، نه به وسیله‌ی زبان. داستان‌هایی که باز هم به قول قاسمی در آن‌ها زبان مصرف نمی‌شود، بلکه ویران می‌شود. و این به باور من زبان شعر است، یا اصلا خود شعر است. دکتر "سیروس شمیسا" می‌گوید: « فرمالیست‌ها می‌گفتند زبان ادبی عدول از زبان معیار است. Deviation from the norm... کمتر متن ادبی و زبان هنری است که هر بند یا حتی جمله‌ی آن عدول و خروجی از زبان متعارف نباشد... نباید به سادگی از مسئله‌ی هنجار‌گریزی گذشت زیرا گاهی تاثیر و اساسأ ساخت ادبی فقط در گرو آن است.»

چطور وقتی "شاملوی بزرگ" به جای «می‌خواهم خواب اقاقی‌ها را ببینم» می‌گوید «می‌خوام خواب اقاقی‌ها را بمیرم»، همه توافق داریم که شعر آفریده؟ چطور وقتی "نازنین نظام‌ شهیدی" به جای «در سه‌شنبه برف می‌بارد» می‌گوید «بر سه‌شنبه برف می‌بارد»، کسی شک ندارد که شعر آفریده؟
و چرا وقتی "علی حاتمی" توی «فیلم‌نامه‌ی» مادر از زبان غلام‌رضا می‌گوید: «بیچاره پدر پیر شده از بس که مُرده»، نگوییم شعر آفریده؟ و چرا وقتی بیژن نجدی توی «داستان»هاش می‌گوید: «آسیه پشت صدایش ایستاده بود»، «پله‌ها بدون نرده ما را بالا می‌برد»، «تاریکی حیاط تا چند قدمی چراغ‌زنبوری می‌آمد و دوباره به حیاط برمی‌گشت»، «خيابان پر از پاييز با سرعت بيست كيلومتر از شيشه‌ي جلو مي‌آمد و در آينه پس‌پسكي مي‌رفت»، « صداي يخچال از لنگه‌‌هاي باز در آشپزخانه، مزه‌ي سرد غذاي پس‌‌مانده را مي‌آورد» و... نگوییم شعر آفریده؟

استاد، نجدی حتی زمان را هم در زبان می‌آفرید:
پدربزرگ گفت: «برو اون قرص واليوم منو بيار، رو يخچاله.»
بعد از واليوم، پدربزرگ، بعد از ليوان آب، پدربزرگ، بعد از سرمايي كه در گلويش پايين مي‌رفت پدربزرگ گفت: «واقعيت اينه كه اون مرده.» (سه‌شنبه‌ی خیس)
"ویدا ره‌گوی" درباره‌ی این تکه نوشته است: «با نمايش لحظه به لحظه‌ي قرصي كه خورده مي‌شود، زمان واقعي كنش در طول كلمه‌‌ها بسط داده مي‌شود و زمان حسي داستان كه بر مليحه مي‌گذرد، خود را نشان مي‌دهد؛ زماني كش داده شده از جانب پدربزرگ و بي‌صبري مليحه براي ادامه‌ي صحبتي كه پدربزرگ تمايلي به آن ندارد. همين نمونه‌ حاكي است از پيشنهادي جديد و امكان كشف ظرفيت‌هاي ناشناخته‌ي زبان.»

اصلا این‌ها به کنار، چند تکه کافی است از «رمان» سمفونی مردگان، به‌خصوص موومان چهارمش بیاورم که شما شعر نوشته‌اید؟ استاد شما خوب می‌دانید که شعر را صنایع شعری (مثل سجع و قافیه) نمی‌سازد!


Posted by: سامان at April 13, 2007 5:11 PM

عمو عباس!
دلم براي شعر جديد تنگ شده..... نمي گويي؟

Posted by: وحيد at April 13, 2007 4:50 PM

سلام آقا جان!
" با وضو وارد شوید "

Posted by: سرير عمید at April 13, 2007 12:18 PM

سلام
هميشه نوشته هاي شما را در اين وبلاگ مي خواندم اما نظرات را كمتر.امروز براي اولين بار كل نظرات اين پست را خواندم .قريب به اتفاق دنبال اين هستند كه شما داستاني را كه نوشته اند بخوانيد و با همين يك نوشته تكليفشان را يكسره كنيد كه آيا اصلا"در نويسندگي استعدادي ندارند يا اينكه بابت استعداد نهفته شان تبريك بگوييد و اميدشان دهيد به نوبل ادبيات.
استاد عزيز!
اصولا" اين كار چقدر ممكن است؟

خانم رادفر
سلام. يک مطلب در همين زمينه امروز در راديو زمانه منتشر می شود.

Posted by: سودابه رادفرد at April 13, 2007 9:51 AM

سلام
جناب معروفي!
من همشهري آيدينم/هر بار كه گذرم به شورابيل مي افتد آن چهل جوان را كه دارند غرق مي شوند مي بينم/كاروانسرايي كه صداي چلچله از اجرهايش بلند مي شود ورايحه تخمه ي بوداده كه ناگهان مرا به كودكي ام هل مي دهد/
من قصه مي نويسم/گمان مي كنم/اگر لطف كرده وراهنمايي ام كنيد ممنون مي شوم/
باتشكر

Posted by: روح الله باقري at April 12, 2007 7:58 PM

سلام ....

Posted by: آدم برفی at April 12, 2007 7:18 PM

سلام آقاي معروفي
تو رو جون ايدين!!
فقط يه بار نوشتمو بخونيد
اينبار قصه ننوشتم يه واقعيتو نوشتم كه واسه خودم خيلي مهم

خواهش ميكنم بخونيد
بابا اينقدر بي رحم نباشيد
اينقد منو اذيت نكنيد
درسته نويسنده ي خيلي بزرگي هستيد
ولي براي يه بار نوشته ي منو بخونيددددددددددددددددد..قصه ننوشتممممممممممم

خواندمش.
تو بايد اين نوشته را داستانش کنی.
به نظر من کم می خوانی.
صد صفخه بخوان يک صفحه بنويس.
عباس معروفی

Posted by: مترسك at April 12, 2007 7:40 AM

سلام
ممنون میشم از نقداتو ن در وبلاگ گروهی پاتوق ادبی استفاده کنیم .
وبلاگ ما متشکل از بچه هاییه که اماتور نویسندگی اند .و در صدد بهتر نوشتنند.به همین خاطر یک کارگاه مجازی ساده به صورت وبلاگ راه انداختن.از کسانی که دستی در نوشتن دارند تقاضا میکنند که اونا رو در رسیدن به هدف یاری کنن .

Posted by: ما at April 12, 2007 5:06 AM

آقاي معروفي بسيار عزيز
سلام.
خيلي خودخواهيه اينجا بخوام به جاي هرچيزي از خودم بگم ولي به تنهايي هام ببخشيدش.
من هر چقدر بيشتر برنامه نويسنده كيست؟ شما رو ميخونم بيشتر ميفهمم وارد چه راهي شدم. درسته كه هيچوقت از نزديك تو كلاسهاتون نبودم ولي اطمينان دارم استاد من هستيد. نميدونم تا حالا ايميل ها و داستانهام رو خونديد يا نه ولي از اينكه جوابي نگرفتم فكر ميكنم قابل ملاحظه نبودند.
حتي اگرم اينطوره كاش ميگفتيد كه اين راه راهه من نيست.
ميدونم اين حرفا بي خوديه و مثل اينه كه يك گوشه وقتتون رو واسه خودم بخوام ولي من نگاهم به شماست.
و احترامتون بي حد.
دوستتون دارم.
شاد باشيد.
هديه شايگي

Posted by: at April 11, 2007 10:41 PM

اقاي معروفي عزيز ،هرگاه وبلاگتان را مي خوانم شادي غم انگيزي مرا فرا مي گيرد.حالا كه از تراژدي ايراني نوشته بوديد.ياد اين سخن افتادم كه كمدي وتراژدي دو روي يك سكه اند.حكايت نوعي شما هم تراژدي مرزو بوم ماست.بزرگاني كه از ديدنشان از اين پنجره هاي مجازي به شعف مي ايي و از اوارگي ودوريشان از بطن اين خاك، سر در وادي تحير.
با اين حال شاد باشيد ومانا
و به نوشته هاي من هم نظري از سر لطف بيندازيد.

Posted by: مهري at April 11, 2007 1:50 PM

دلم برای این حضور تنگ شده بود...
سال نو مبارك و
دلت بهاری

Posted by: bahar hashemi at April 10, 2007 3:41 PM

آمدم بگويم سلام...

Posted by: زهراساری at April 10, 2007 11:25 AM

سلام آقاي معروفي
نمي دونم پيش از اين سال نو را تبريك گفته ام يا نه . به هر صورت اميد سال خوبي پيش رو داشته باشيد.
مطلبتان را با دقت خواندم. اين خصوصياتي كه گفتيد مربوط به همه ي تراژدي هاي ايراني مي شه يا فقط در مورد رستم و سهراب صدق مي كند؟
آيا پشت همه ي تراژدي هاي ايراني منطق حكم مي كنه؟ و تقدير در آن ها بي رنگه؟

Posted by: durna nayeri at April 10, 2007 10:16 AM

سلام. يه بحثي رو درباره حقوق زنان شروع كردم . خوشحال مي شم اگه نظرتون رو بدونم.مي خوام بدونم چقدر درست فكر مي كنم يا چقدر اشتباه. منتظرم.

Posted by: Maryam at April 9, 2007 9:47 AM

جالبه تا حالا این طوری به داستان های قدیمی خودمون نگاه نکردم!یعنی اصلا متوجه این استعارات ظریف نشده بودم!

Posted by: هلندی سرگردان at April 8, 2007 11:35 PM

سلام آقاي معروفي سال نومبارك .......روزنامه نگارم احتمالا مي شناسيد يك بار هم با شما يك مصاحبه داشتم نمي دانم به ياد مي آوريد يا نه ........اما غرض از مزاحمت مدتي است كه داستان نويسي را شروع كرده ام و مي خواهم ادامه دهم دوست داشتم نظر شما را بدانم بازديد بفرماييد منت گذارده ايد جاي خالي شما همواره در ايران احساس مي شود

Posted by: اسماعیل آزادی at April 8, 2007 4:10 PM

سلام. از آشنایی با شما خوشحالم.
نوشته ها به چالشم کشاند.

موفق باشید

Posted by: MOOJGAN MOSHTAGH at April 8, 2007 3:44 PM

سلام اقاي معروفي عزيزم.من هر روز برنامه هاي راديو زمانه را پيگيري مي كنم ولي هنوز مطلبي كه وعده داده بودين در مود تفاوت زبان شعر و زبان داستانو نديدم.


راستي نمي دونم كدوم نويسنده بود كه گفته بود انسان با سختيها و مشكلات كوچك مبارزه مي كنه ولي در برابر سختيهاي بزرگ تسليم ميشه.من احساس ميكنم يه جورايي تسليم شدم نه فقط به خاطر خودم بلكه به خاطر خيلي ها و خيلي چيزها...

Posted by: شباهنگ at April 8, 2007 1:36 PM

تراژدي وقتيست كه من در برابر من ايستاده ام و هيچ كدام حرفي براي گفتن نداريم و ديگران روي سكوتمان ديالوگ مي نويسند
باسي اين عيد بدجوري بوي نان سوخته ميده

Posted by: bahar narenj at April 7, 2007 8:16 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
جسارتن اگر امكان دارد به زنيدن من سر بزنيد
خوشحال مي شوم نظر شما را در مورد شعر زنيدن بدانم
با سپاس فراوان

Posted by: سيما سلطاني at April 7, 2007 2:35 PM

براي يكي از مطالبتون (http://maroufi.malakut.org/archives/013520.shtml)خواستم نظر بدم نشد . اينجا ببينم ميشه !!


.

گاه بلور هم كه باشي
يك تراش ناجور
خردت ميكند!
مهم نيست كه عشقي كهنه شود تازه شود
مهم سادگي در طلب عشقي زيباست
نميدانم شايد مسيح دستهايت زايده ي افكارم باشد
بي گمان من مريم نيستم
كه بي معشوقي زميني آسمان بيافرينم !


اينم از من!

Posted by: همچتری at April 7, 2007 10:50 AM

بی اندازگیهای من هر جایی هر حضور خلوت انس شما را چند باره می شود شاید کمی از بار هربارگیهایم آرام شود.

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at April 7, 2007 2:14 AM

سلام آقاى معروفى عزيز
مرسى كه پاسخ داديد . مطالبى كه مى نويسيد انسان به فكر كردن وادار مى كند و چه عالى هستند .
پرستو

Posted by: parasto at April 6, 2007 12:18 PM

سلام . شرمنده از تاخیر زیاد اما چون تازه اومدم باید یک تبریک عید می گفتم : عیدتون مبارک و امیدوارم سال خوب و خوشی رو در پیش رو داشته باشید .

Posted by: saba at April 6, 2007 1:57 AM

عمو عباس!
سلام.دلم راستی راستی برات تنگ شده بود.چند وقتی بود فرصت نکردم سر بزنم.ولی حالا اومدم.چیزی هم ندارم بگم فقط می تونم بگم..... خودت میدونی.
کوچیکت وحید.

Posted by: وحید at April 5, 2007 7:24 PM

سلام استاد عزيزم

دلم براي شعراتون خيلي تنگ شده

فقط همين...................

هميشه باشيد.

Posted by: راحله at April 5, 2007 10:53 AM

سلام آقای معروفی عزيز
سال بلوا را به تازگی خواندم ، چه زيبا عشق را بيان می كنيد و چه درد عميقی هميشه در نوشته هايتان است . و مثل هميشه عشق و مهرو انسانيت در مقابل ِ نفرت و بخل و كينه وحسد و آز و... قرار گرفته . تا حالا چهار رمان ِ شما را خوانده ام و همه ی آنها را دوست دارم و با آنها زندگی می كنم . قبلآ در نامه ای نظر شما را در مورد عشق پرسيده بودم و بعد از خواندن رمان هايتان دريافتم كه سؤالم خيلی عجولانه بوده واكنون به پاسخم رسيده ام . بسيار زيبا فضاها را بيان می كنيد . بسيار زيبا عشق و درد را می نويسد .
سؤالی دارم آيا كتابهای شما كه در ايران چاپ شده زير تيغ سانسور رفته ؟ وآيا بخشهايی از آنها حذف شده ؟
پرستو

پرستوی عزيزم،
سلام و ممنون.
هيچ کدام از کتاب هام در ايران سانسور نشده.
بجز "فريدون سه پسر داشت" که 320 مورد حذفی داشت و اصلاً اجازه نگرفت.
عباس معروفی

Posted by: parasto at April 5, 2007 9:54 AM
Post a comment









Remember personal info?