April 2, 2007

صد شعر ماندگار ايرانی


امشب ياد محمد وجدانی افتادم. گرافيست و صفحه‌آرای گردون، شاعر، و يک رفيق مهربان. دلم براش سخت تنگ شده. داشتم روی يک پروژه کار می‌کردم که رسيدم به شعر او بر تارک يکی از سرمقاله‌هام:
من بزرگ نبودم
تو بسيار کوچک‌تر از آن بودی
که در مشت‌هايت
مچاله شوم.


سرمايه‌ی ما هردو
کاستی نمی‌گيرد
چرا که من
هيچ چيز ندارم
جز عشق
و تو همه چيز داری
جز نام.


و اما پروژه‌‌ای که دارم روش کار می‌کنم عنوانش چنين است:
صد شعر ماندگار ايران
... صد شعر ماندگار ایرانی از نیما آغاز می‌شود تا شاعران جوان روزگار ما. شعر‌هایی که من احساس می‌کنم در خاطره‌ی مردم و در حافظه‌ی تاریخ ادبیات دوام خواهد داشت. شعر‌هایی که می‌تواند در مجموع چهره‌ی ایران را به جامعه‌ی آلمانی بشناساند، مثل تاش رنگی که کنار رنگ‌های دیگر جهان، زندگی را زیبا می‌کند.

این شعر‌ها گاهی تم‌های عشقی، اجتماعی، فرهنگی دارند، و گاهی درباره آزادی یا ایران یا انسان سروده شده‌اند. اما محور اصلی گزینش شعر‌ها انسان بوده، و تا آنجا که من خوانده‌ام و با شاعران معاصر همکاری کرده‌ام، سعی‌ام بر این بوده که مرعوب شهرت یک شاعر نباشم. به خود شعر اتکا کرده‌ام و این فرض هم وجود دارد که شعر‌های زیبای بسیاری وجود داشته که من ندیده‌ام. با این‌حال همه‌ی تلاشم را کرده‌ام که در این دریای بزرگ شعر، غواصی کنم و به صید مروارید بپردازم.

در این مجموعه از شاعران نامدار شعر خواهیم خواند تا شاعران جوان، حتا از شاعری که در شهری کوچک زیست و در تنهایی مرد، و بعد از پنجاه سال کار ادبی نتوانسته بود یک کتاب شعر چاپ کند.

اين کتابی‌ست که
چند روز پيش قراردادش را با يک ناشر آلمانی امضا کرده‌ام و بايد شش ماه وقت بگذارم تا به نتيجه‌ی مطلوب برسم. می‌دانم کار سختی در پيش دارم ولی عوضش شعر می‌خوانم و رمان می‌نويسم.
و اين هم از محمد وجدانی:
ماه را نشانت دادم
انگشتم را ديدی...

 

Posted by Abbas at April 2, 2007 12:06 AM | TrackBack
Comments

سلام
آقاي معروفي فكر كنم عنوان پروژه يتان كلمه ي معاصر را كم دارد. از اين جهت كه مي خواهيد از نيما شروع كنيد.
موفق باشيد؛ حتما مجموعه ي قشنگ و لطيفي خواهد شد.

Posted by: Naser Farzinfar at April 17, 2007 8:27 AM

ما كه در ايرانيم چطوري به اين كار دسترسي پيدا كنيم ؟

Posted by: reihane at April 10, 2007 7:00 PM

سلام.كاري كه خواهيد كرد ستودني است.واينكه براي يك دوست ميخوام كتابي از شما هديه بدم ممنون ميشم اگه خودتون كمكم كنيد.

Posted by: at April 9, 2007 11:48 AM

چه پروژه ي با شكوهي! و چه لذت بخش است گشت زدن در ميان شعرها و رقص جمله ها! اي كاش مي توانستم در كنارتان باشم و ... نمي دانم چهارچوب اين پروژه را چگونه تعريف كرده ايد آيا شعرهاي نيمايي و شعر سپيد و غزل و قصيده را كنار هم خواهيد ديد.آيا تكنيك كليد انتخاب مي گردد يا زيبايي شناسي؟ آيا شعرهاي چاپ شده تنها در اين سنجش حاضرند؟
راستي! شما هم ادبيات و شعر ما را غرق خواب مي بينيد؟
كاش من و همه ديگراني كه در خلوت مان براي آرزو هامان دست و پا مي زنيم و شعرهامان همراه ترنم اشك هاي دوستانمان در شبانه هامان مي گردد معلمان نيك را هنوز در كنار داشتيم.. كاش سيم هاي خاردار نبود...
و : چقدر عدد صد براي شعرهاي ماندگار كوچك است!

Posted by: خنيا at April 9, 2007 11:34 AM

آقای معروفی عزیز
پیشنهاد میکنم برای این پروژه جالب سری هم به حمید ادیب وکتابش به نام ما از اهالی اقیانوس بوده ایم بزنید. می گوید:
ماه
سنجاق زیر گلویش را بست
کفش های نقره نمایش را پوشید
دستکش های سپیدش را به دست کرد
یکی از دکمه های پیرهنش را باز گذاشت
کنار آیینه مسحور
طرح تبسمش را
کنج لب آزمود و
از خانه مه به در شد
اما
هر آنجه از فراز کاوید
جز زندگان زشت
و مردگان زیبا، بر زمین ندید
دیگر بار
به خانهی مه اندر شدو
کار کفتار ها در تاریکی بالا گرفت


و یا

از کوچه گذشته ای و
دیگر
مهار مستان ممکن نیست

با گلنقش کفش هایت در برف
ماندن در این زمستان
ممکن نیست!

نوروز بر شما فرخنده باد

Posted by: ُسعید at April 8, 2007 4:14 AM

سلام ممكنه نظرتان را در مورد شعرى كه برايتان در همين جا فرستاده ام بگوييد . ممنون ميشم
پرستو

Posted by: parasto at April 6, 2007 12:22 PM

با سلام و بهترين شادباش هاي نوروزي به آقاي معروفي و خوانندگان وبلاگ ايشان. آقاي معروفي اين دو شعر اشتياق و رهايي را هم اگر خواستيد مي توانيد كانديد كنيد براي ارزيابي:

http://doust114.persianblog.com/1384_8_doust114_archive.html#4318435

http://doust114.persianblog.com/1384_5_doust114_archive.html#3970305

Posted by: آرش at April 5, 2007 12:42 PM

سلام. سال نو مبارك. فقط خواستم بگم ياد گردون به خير.

Posted by: شهروند at April 5, 2007 5:29 AM

معروفي عزيز گزينش شما حتمن خواندني ست
شاعران شعرشان را زنده گي كردند و اگر سختي بود در زنده گي شان نهفته بود
اما تو با اين تعهدت مي دانم كه كار سخت و جذابي را كه كمي مثل بازيگران بايستي جاي همه نقش بازي كند
سخت است
ايكاش اين تيشه ي تو غارش به ما هم در ايران برسد
حتمن مي رسد
درود بر تو
راستي شما صفاييان را مي بينيد

سلام و مرسی از لطف تان
چند روز پيش تولد شصت سالگی اش بود و من آنجا بودم.
حالش خوب است و کارهاش محشر.
عباس معروفی

Posted by: ابوسعید مرضایی at April 4, 2007 10:35 PM

هميشه در خانه مجازي شما حد اقل يك چيز دلچسب پيدا مي شود.داشتم كامنتها را مي خواندم ديدم لينكي براي شما فرستاده شده كه در مورد بازي بهروز وثوقي ست .نويسنده (امير شفقي )قلم بسيار گيرايي دارد واطلاعات مناسب كه خوب پيوندشان داده است . از شما سپاسگزارم كه وجودتان بركت دارد.براي راحتي لينك را در قسمت یو ار ال همین کامنت می گذارم.زنده باشید.

عباس

Posted by: يک جامعه و بازيگرش at April 4, 2007 7:13 PM

سلام بر شما !مطلب دندانگيري بود

Posted by: آقاي كلمه at April 4, 2007 6:11 PM

دولت آبادي در مصاحبه اي گفته بود:ديگر هيچ كار نمي كنم. نه انگار كه هيچ وقت نويسنده بوده ام و نه كه هستم.
مي ترسيدم كه شما هم از استعدادتان يادتان رود. كه ديدم دست به كار شديد.

Posted by: بهزاد at April 4, 2007 4:04 PM

من آقای وجدانی را نمی‌شناسم اما به یاد دارم که آقاقی احمد پوری شعرهایی از ناظم حکمت را ترجمه کرده بود که دقیقا همین شعر اولی است که شما در این نوشته از آقای وجدانی گذاشته‌اید. شعر کوتاه دوم هم ضرب‌المثلی ترکی است که دقیقا به عین ترجمه شده است.

ساتگين عزيز
سالها پيش دوست نازنينم احمد پوری لطف کرد و تمامی شعرهای ناظم حکمت را برام خواند. با آن صدای گرم و پر احساسش.
بخشی از "تو را دوست دارم چون نان و نمک" نيز پيش از کتاب شدن در گردون در آمد.
ولی اين شعر مال محمد وجدانی است.
با مهر
عباس معروفی

Posted by: ساتگین at April 4, 2007 2:09 PM

شكفتن را نمي دانم
ولي دستان حيله
كين نهال تازه را از شاخه كندست
به هر روز و شبم بر سر كمين است

تكين نورسته باغ اقاقي
همان بنيان پاك و رويشي نو
كه دستان هوس از ريشه كندست
فتادست بر زمين بي خدايي

و در فرسايش امروزه خود
از آن روحش به يغما ميرود كو روز اول
نگفتندش كه روز خيزراني
ببايستي كه سبزينه ز دل رفت

Posted by: Naser at April 4, 2007 11:09 AM

آقاي معروفي
مي‌خواستم اگر امكان دارد در جلسه‌هاي داستان‌نويسيِ راديوزمانه، كمي در مورد«نگارش» داستان بگوييد.
چگونه‌مي‌شود از شلخته نويسي پرهيز كرد؟ به طور كلي نقش نويسنده در چيدن كلمه‌ها و جمله‌ها چيست؟ مرز بين او و ويراستار كجاست؟

Posted by: حميدرضا سليماني at April 4, 2007 10:01 AM

لينك وبلاگي كه گذاشتم برايتان مال يك شاعر است كه شعرهاي خوبي حداقل از نظر من مي گويد... فقط آرشيوش گويا مشكلي دارد. سر بزنيد شايد مرواريد خوبي گير آوريد.

Posted by: HooMan at April 4, 2007 9:23 AM

نگاهي به شعرتوگراف. شعرديجيتالي . شينما. كانكريت در ديداري از شعرهاي ديداري

Posted by: مزدک at April 4, 2007 12:39 AM

جناب آقاي معروفي عزيز سلام !
وبلاگ دیلماج یک وبلاگ گروهی است،متشکل از کسانی که در حوزه ترجمه تئاتر فعالیت دارند.هدف از راه اندازی آن پرداختن به درام در حوزه ترجمه است و شامل همه زمینه های مرتبط با هنر درام می شود،زمینه هایی مانند نقد و نظر،گفتگو،مقاله،نمایشنامه،نقد ترجمه،معرفی نمایشنامه نویسان،اخبار نشر و......
در طراحی این وبلاگ سعی بر آن است که تمرکز بر روی مقوله درام باشد،اما از ترجمه در زمینه های دیگر نیز استقبال می شود.
این وبلاگ برای موثر واقع شدن و ادامه دادن دست یاری همه مترجمان عزیز را به مهر می فشارد.
به شما لينك داديم.

Posted by: سکینه عرب نژاد at April 3, 2007 11:02 PM

سلام استاد نازنین
ممنون که مینویسید، یک دنیا شادی واستون آرزو میکنم برای تشکر.
ایمیل من رو نخوندین هنوز؟
به قول بچه ها........ دلت بهاری.
احترام.
هدیه شایگی

Posted by: هدیه شایگی at April 3, 2007 9:44 PM

سلام
اين اواين كامنت من است و نه اولين ديدارم
قربا وليئي از شاعران جواني است كه غزلهاي نابي دارد .. كم كم شناخته خواهد شد. مجموعه غزلياتش در كتابي به نام ترنم داوودي سكوت چاپ شده است . اگر پيدا كرديد حتما بخوانيد
.
.
آرام باش وقت شناسايي من است
هنگام لحظه هاي تماشايي من است
آرام باش رود و نسيم اهتمام كن
نيلوفرانه، صبح شكوفايي من است
مي آيم از سپيده دمان روان ، ببين
نوري كه در سكوت اهورايي من است
از بامداد سرزده ام از چكاد خويش
تا بيكران ، تشعشع رويايي من است
در خانقاه خلسه يكتايي ام نشست
خورشيد ، محو تابش تنهايي من است
اين لحظه هاي آينگي در هواي تو
هستي دچار جذبه زيبايي من است
دريا، درخت ، سنگ ، ستاره، پرنده، رود
آرام باش، وقت شناسايي من است ...

Posted by: mahdi at April 3, 2007 9:09 PM

سلام.سمفوني مردگان شاهكاره.....اما غمگينه......خيلي..........فوق العاده بود

Posted by: at April 3, 2007 12:20 AM

سلام استاد.براتون در گردآوري اين مجموعه بي وصف آرزوي سربلندي و موفقيت دارم.انشاالله با توكل به خدا و زير سايه مولاي متقيان به هدف ارزشمندتون برسيد.اما يك سوال ازتون دارم.ما جوونا هم ميتونيم شعرامون رو براتون ميل كنيم؟شايد ميون صدها دست نوشته ما يك كلام خوب پيدا بشه.نظرتون چيه؟من منتظر ميل شما ميمونم...
به اميد موفقيت و ديدار

Posted by: nastaran at April 2, 2007 11:40 PM

به یقین کار بسیار خوبی خواهد شد. پاینده باشید.

شعر محمد وجدانی هم عالی بود...

Posted by: wellgard at April 2, 2007 6:50 PM

حناب معروفي.....اصولا كسي كه به اينجا مياد حداقل چند تايي از كتاب هاي شما رو خونده....مثل من....لزومي نداره كه ياد آور بشم:
((((من از خواننده هاتون هستم كه به آثار شما علاقه و دارم و .........))))
جشن دلتنگيتان را با تمام وجود حس كردم...گاهي اوقات اشك سخت ميشود و لي بارني بود روزگارانم در هنگام خواندن جشن دلتنگيتان در دريا روندگان جزيره ي آبي تر......
و اينجا بحر فناست استاد.....

Posted by: علي علي اكبري at April 2, 2007 12:25 PM

سلام استاد
چقدر خوب كه اينقدر بهاري هستيد... چقدر خوب كه بايد شعر بخوانيد و رمان بنويسيد... و چقدر خوب كه هستيد...
من منتظر ايميلتان هستم.

Posted by: تهمینه at April 2, 2007 12:11 PM

كاش در انتخاب هايتان متفاوت عمل كنيد.

اين شعر وجداني كه مالي نبود :)

Posted by: رضا at April 2, 2007 11:25 AM

در سكوت به صفحه ی سفيد خيره ماندم
در خلاء بود آن اميد كه ناگاه گم شد
...
چنگ انداختم به تصوری
خواب می بينم شايد
نه آمدنی بود و نه رفتنی
دالان های بی انتهای تاريك
سفر بی انتهای درد
بايد برمی گشتم !
مگر نقطه ی آغاز كجا بود ؟
سياه بود يا سفيد ؟
عشق بود يا درد ؟
خواب می بينم شايد
زير ِ خروارها هيچ ...

پرستو

Posted by: parasto at April 2, 2007 8:19 AM

http://news.gooya.eu/culture/archives/058505.php

Posted by: maryam at April 2, 2007 2:31 AM

چه زود مي دانستي...
كه همه آنچه هست
بر سر انگشتي لبريز است...
كه بر لب نشيند ...
كه بر دست بلغزد...
كه بر ماه بتابد! ...

Posted by: mahsa at April 2, 2007 12:33 AM
Post a comment









Remember personal info?