اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی
در برنامهی قبلی "اينسو و آنسوی متن" راديو زمانه وقتی مبحث اروتيسم در ادبيات را مطرح کردم، شاعر بزرگ ما، يداله رويايی در نامهای به من نوشت:
«عباس عزیز،
بیا عضوجنسی را از میل جنسی حذف کنیم . بیا میل جنسی را از عضو جنسی برداریم . نمی شود . به هر حال یکی از این دو همیشه در حجاب میماند . می گويی چه بهتر، با میل ِجنسی باید مؤدب بود.
ولی آخر تا من بخواهم با این محجوب مؤدب بمانم، تمام اعضای بدن من عضو جنسی میشوند، و برمیخیزند؛ از لثهها تا زانوها، و حرمت ِحجاب میشکنند.
من فکر میکنم که تو محجوب را بهخاطر کشف ِ آن است که دوست داری. و این را، برای سلطهی مردانه و نمایش آن احتیاج داری: من کشف ِمحجوب میکنم، پس هستم. میخواهی ادارهی بستر با تو باشد. و این چیزی جز اگويیسم، خودخواهی، خودارضايی، و خودارضاعی، نیست. ما باید غرورهامان را جای دیگری پیاده کنیم، نه روی کون و کفل زنهامان (و یا مردهامان؟) که چشم و گوش بسته بیایند و در «درهی عظیم ِ بین اروتیک و پورنو ازخجالت آب شوند و صورتشان گل بیندازد» تا تو فاصلهی آن دره را «یک تار مو» کنی و، فاتح شوی.
نه عباس، غرور ِجنسی کثیف است. کثیفتر از غرور ملی.
میخواهی برای «تصویر زیبای زندگی انسان» بنویسی؟ میخواهی بنویسی؟ برای اینکه بنویسی اول باید بلد باشی تعجب کنی. و انسان، تنها برهنه که میشود عجیب میشود.
تن ِبرهنه اما، از ما پوشیده ماند. و آنچه در ما بود، بر ما حجاب شد. ما در میان ِ ممنوع ماندیم، ما از میان ممنوع گذشتیم. و آنچه دوست داشتیم نداشتیم. به همین جهتهاست که ما فروید نداریم، یونگ نداریم، ولی هُجویری، تا دلت بخواهد. از ری تا قم، امروز اگر سگ را بزنی هجویری میریند.
تا وقت دیگر قربانت»
براش نوشتم:
رویای من!
بیا عضو جنسی را بچسبانیم به پیشانیمان. چه میشود؟ شاید به نقل از رمان "فریدون سه پسر داشت" اینجور شود: «تو فکر میکنی وقتی آلت تناسلی آدم جای مغزش بخواهد فرمان بدهد، چه اتفاقی میافتد. مذکرش میخواهد دنیا را پاره کند و مؤنثش میخواهد همهی دنیا را بکشد وسط لنگش. یا مثلاً مشت آدم مغز آدم باشد، خب معلوم است، میخواهد به هر جا یا هر چیزی که فرود میآید، فرو بریزد و خودش را اثبات کند...»
بیا صورت را بپوشانیم، و عضو جنسی را نمایان کنیم. چه میشود؟ نمی شود رویای من! عشقبازی و همخوابگی و سکس همهی زندگی نیست، بخشی از زندگی است. در داستان و رمان هم میتواند بخشی از ادبیات باشد، اما زیبايیاش یا زشتیاش - بسته به نیاز هنرمند - اهمیت دارد. بی رویه مصرف کردن هر چیزی بد است.
هر چه فکر میکنم نمیفهمم چرا «غرور جنسی کثیف است، کثیفتر از غرور ملی»؟ پس غرور تمیز کدام است؟
من البته از غرور جنسی در رختخواب حرف نمیزنم که تنم برای من مقدس است و نمیگذارم هر کسی دستمالیاش کند، من از میدان ادبیات حرف میزنم، و اینکه آيا میتوان با عضو جنسی جولان داد؟ و تا کجا؟
درباره عشق هم به عنوان یک تم پیش برنده در داستان و رمان حرف زدهام، اما اگر با عشق رمانت را شروع کنی، در کمرکش آن چه میکنی؟ کمرش نمیشکند؟
در رمان عاشقانه بهتر است تم عشق را ببریم در کمرکش کار که راست بایستد و سر پا بماند، نه البته همچون عضو آن جنگجوی مولانا که از میان رانهای معشوقه برخاست، به میدان جنگ رفت، هزاران تن بکشت و راست برگشت میان همان بستر.
مولانا در بین چندین هزار بیت شعر، چیزهای بد هم دارد، حرفهای خوب هم بسیار دارد، هزل و هجو و لطیفه هم البته بسیار دارد، سعدی هم دارد، حافظ ندارد، و کسی به این خاطر بر دیگری تفوق ندارد، عبید هم که استاد لطیفه و هزل است میگوید: «فضیلت نطق که شرف انسان بدو منوط است به دو جنبه است. یکی جدّ و دیگری هزل. و رجحان جدّ بر هزل مستغنی است، و چنان که جدّ دائم موجب ملال میباشد، هزل دائم نیز استخفاف و کسر عِرض میشود، و قدما در این باب گفتهاند:
جد همه سال جان مردم بخورد هزل همه روزه آب مردم ببرد.»
آلت جنسی عضو مهمی است؟ اما همهی آدمی که نیست. در داستان و رمان هم حضور محدودی دارد. فقط فیلمهای پورنو است که جولانگاه آلت جنسی میشود، با نورپردازیهای حسابشده که ابعاد را جلوهای دیگر ببجشد.
بیا عضو جنسی را مهم نکنیم. نه از آن بترسیم، نه به آن بُعد و جلوهی ویژه ببخشیم. بیا مثل بقیهی عضوها ببینیمش، نه بر خلاف سنت تاریخ و فرهنگ بشری، که صورت را بپوشانیم و عضو را رها کنیم. این دستاورد بشر در درازای تاریخ است که تو عضو جنسیات را آنقدر نمیبینی که در همان لحظات عشقبازی به آن قناعت میکنی. اما اگر تمام روز ببینیاش چه می شود؟حالت به هم میخورد. تازه، آن یک مقدار ابهتش را هم از دست میدهد، بی صفت میشود. دیگر حتا به درد حواله دادن هم نمیخورد.
فکر نمیکنم آدم فقط با عضو جنسیاش به رختخواب عشقبازی برود. شاید در فاحشهخانهها چنین اتفاقی بیفتد که میافتد. برخی میروند پاچهی بزشان را میزنند توی گِل. اما در آغوش محبوب همهی عضوها به کاراست. و کار دل را دست میکند.
من عشقبازی را به خاطر کشف تن و روح محبوبم دوست دارم، وهر بار او را کشف میکنم. وگرنه عضو جنسی خودم برای خودم کشف نیست. شاید اگر آن عضو عقل میداشت، او بود که مرا کشف میکرد، حس تازهی مرا کشف میکرد.
پس این تن من است، دست هر کساش نمیدهم، این رمان من است، با عضو جنسی پردههای حریرش را نمیدرم.
راست میگویی «تن برهنه از ما پوشیده ماند»، اکثر مجسمههای شرق اندام ندارد، روح خیلی بزرگ دارد! اما در غرب آناتومی سالیان سال است که بر در و دیوار میدرخشد، "داود" میکل آنژ با عضو جنسیاش، به تمامی زیباست. اما حریری سفید بر نیم تنهی مسیح او را زیباتر از برهنهی مطلقش میکند، و همین، ابهت پیامبر را حفظ میکند. بقیهی آناتومیها، اندام زیبا دارد ولی از روح بزرگ خالی است.
بیا بپذیریم که در ادبیات عضو جنسی مهم نیست. چیزی که تو بتوانی مصنوعیاش را از سکس شاپ خریداری کنی چه اهمیتی دارد؟ حس و زیبایی عمل جنسی است که اهمیت دارد، و "عشقبازی" نام میگیرد.
راست میگویی «تن برهنه از ما پوشیده ماند» و ما در طراحی و نقاشی، آناتومی را کشف نکردیم. خب از تمدنش عقب بودیم. برهنه شدیم و بلد نبودیم از تن برهنه چه استفادهای بکنیم. اگر ما یونگ نداریم، دلیلش وجود هجویری نیست. اروپاییها، هم بدتر از این را داشتهاند، هم بهتر از آن را.
راستش آن سوی آزادی، - در نهایت آزادی - آیین وفاداری هم هست. من البته بلدم بنویسم: «وقتی آدم به یک نفر وفادار بماند، به دیگران خیانت کرده.» خب این جملهی یکی از شخصیتهای رمان «تماماً مخصوص» است. این جمله را مثلاً در سربازخانه و خوابگاه دانشجویی میتوان گفت و شنید، اما در خانه چی؟
نه، رویای من!
بستر عشقبازی سلطه ندارد. نه سلطهی زنانه، نه سلطهی مردانه. فقط در فاحشهخانه سلطه وجود دارد. من اهل فاحشهخانه نیستم و نمیتوانم به رفتار فیزیکی قناعت کنم یا حتا تن دهم. میدانی؟ تن فقط یک وسیله است برای عشقبازی. تن، خرج روح میشود.
اگر میبینی روشنفکران اروپایی حالا بعد از سالها به جبران مافات جنبش 68 پرداختهاند، به بیرحمانهترین شکلی یک نهاد بشری را ویران کردهاند، و حالا هر چه زور میزنند نمیتوانند آبادش کنند.
هر چیزی فینفسه در خارج از ما وجود دارد که ما نمیتوانیم لزوماً آن را بشناسیم. با شناخت شهودی است که چیزی را کشف میکنیم و اگر آن را به معرفت بدل ساختیم، به ادراک بصری هم میرسیم.
پس میبینی که جهان تصوری بیش نیست. و این ماییم که جهان را خلق میکنیم. و به نظر تو عجیب نیست که بعد از چهل سال تازه دنبال مافات جنبش 68 هروله میکنیم؟ سعی باطلی است، رویای من!
فکر نمیکنم هفتاد ميلیون آلمانی یا فرانسوی، از هفتاد ميلیون ایرانی، تجربههای بیشتری در روابط سکسی داشتهاند. در هوای نمور اینجا، نماد و نُمود است که بر سر در سکسشاپها روشن و خاموش میشود. راستش خورشید آنجا راست میتابد، و هنگام که خورشید میخوابد، مردمان آنجا چراغها را هم میکُشند که حسشان بیدار شود. میگویند لذتی در تاریکی هست که در روشنایی نیست!
نه. برای اروتیسم نمیتوان تعریف دقیق و روشن داد. فقط نویسنده باید خود را بشناسد، آنجا که عشق میورزد، غرور جنسیاش را دور بیندازد. آنجا که نویسنده است، قلمش را بردارد، و داستان زیبایی بنویسد. با عضو جنسی نمیتوان داستان خوب نوشت.
اروتیسم، "کردن" و یا تکرار عضو جنسی نیست. اروتیک حرکت دست روی دست هم هست، بوسیدن هم هست، دست لای موهای او بردن، یک باز و بسته شدن چادر، یک بوس برای او توی هوا فوت کردن، یک نگاه، یک لبخند و گل انداختن گونهها، و هزاران چیز قشنگ دیگر.
اروتیسم یعنی کشف زیبایی عاشقان، اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی. اگر ما یونگ نداریم، فروید نداریم، به خاطر تجربههای جنسی یا عدم آن نیست. ما در درازای تاریخ مستراح داشتهایم. و حالا هنوز هم بوگندویش را داریم. و اروپا تا یک قرن پیش مستراح نداشته، و حالا تمیز و مرتبش را دارد. اشکال "یونگ نداری و فروید نداری" از جای دیگری است.
بسیار چیزها هست که ما داریم و اینها ندارند، فقط باید یاد بگیریم که قدرش را بدانیم، و قدر بدانیم اگر یاد میگیریم.
اگر مخاطب من در این نوشته شما نبودی، باز هم فروغ فرخزاد و یداله رویایی و حافظ صورتهای مثالی من بودند که بگويم: اروپاییها نه فروغ فرخزاد دارند، نه یداله رویایی و نه حافظ.
تا برنامه دیگر، خداحافظ
نوروز را به همهی دوستان و عزيزانم تبريک میگويم. از همين پنجره شادباش مرا بپذيريد.
سسلام اقاي معروفي
سنفوني مردگان رو خوندم و لذت بردم گو انكه توشه فكري يك ماهم رو در عرض يك شب خوندم و چه رنجي كشيدم براي ايدين.و صبح ميون خواب و بيداري ايدين رو صدا كردم و ايدا بود كه بيدارم كرد....
متشكرم
سلام. سال ها پيش اون موقع كه دفتري داشتيد (ميدون امام حسين) روياي من و هم نسلاي من بودين. هنوز عاشقانه سمفوني شما رو ورق مي زنم. هنوز به ياد اون سال ها دلتنگ مي شم. نه فقط براي شما. براي خودم هم.
اروتيك نوشتن شما رو دوست دارم. اون خلسه رو دوست دارم. يادمه يه روز در مورد كتاب هاي ر. اعتمادي صحبت كرديم و هنوز حرفهاي شما تو ذهنمه.
من به شما اعتقاد دارم. اروتيك اروپايي با ايراني فرق داره. از سهراب سپهري يك گفتگو در اين زمينه هست كه بايد پيداش كنم. واسه ما عشق معناي ديگه اي داره. جنس مونث واسه ما پرستيدنيه. ما قائل به برابري زن و مرد نيستيم. نمي فهمم چطور ميشه ما رو با اروپاييها مقايسه كرد. بماند تا بعد.
بهار مبارك.
سلام دوست غريبه...
استاد عزيز آقاي معروفي شايد براي سحبت كردن در مرد سنفوني مردگان قدري دير باشه اما دوست داشتم نظرم را بگويم.....
بسيار لذت بردم زماني كه در ميانه هاي سفر اندشه تان بودم و آرزو داشتم آنقدر توان داشتم كه عقربههاي ساعت را از حركت نگه مي داشتم اما افسوس كه ديگر عقربه ها چه ميشدند...
فكر ميكنم شخصيت آيدين نيمه گمشده شما باشد ...البته با كمي رويكرد اجتماعي.
جناب معروفی با سلام وسپاس امیدوارم سالی نیکو وشاد داشته باشید آرزوی سلامتی وبهروزی برایتنان دارم .
مالب خوب ومفیدی است
آقا من با اين مطلب خيلي حال كردم. كلي چيز ياد گرفتم بي تعارف. تشكر!
Posted by: با من در at April 1, 2007 11:40 PMسلام
سال نو مبارك
مطلب جالبي راشروع كرده ايد
ولي به بي راهه رفته ايد
مشكل شما و امثال شما اين است كه بر خلاف نويسندگان بزرگ قديمي مثل هدايت ويا علوي آدمهاي بي سوادي هستيدو با روانشناسي به عنوان يك ابزار مهم در نوشتن آشنائي كافي نداريد
بهتر است كتابهاي فريويد وبه خصوص يونگ را با دقت بخوانيد
يونگ مي گويد:"انسان غربي خدايان آسماني را به شكل انسان هائي زميني مي آفريند وانسان شرقي انسان را كه هيچ خاك و علف را هم از زمين جدا مي كند و آسماني مي بيند. "
اين موضوع ساده است .اگر شما از سكس آن ديار با چادرهاي ولايت خود دچار تعارض شده ايد با افاضات غريب حيثيت فرهنگ خود را به باد ندهيد.
با سلام
بعد از لذت بردن از خواندن رمان ها و نشریه گردون ، خواندن وبلاگ شما را دوست دارم و گاه از نوشته های شما البته با ذکر ماخذ در وبلاگم استفاده میکنم . شاد باشید و سالم .
قسمت اول اروتيسم و ادبيات رو كه خوندم ميخواستم بنويسم كه به عنوان يه دختر جوون از كلمه پستان خيلي بدم مياد و اگر كسي سينه منو پستان خطاب كنه مثل اينه كه بهم فحش داده. انگار كه اين لفظ فاحشه خونه هاست. اما شما فكر ميكنين اين سانسوره... من موافق نيستم. ولي با بقيه اش در بست...
Posted by: فاطمه at March 29, 2007 2:28 AM:)
Posted by: ... at March 28, 2007 7:33 AMسلام. من اصلا قهرم. نمی گم هم سال نو مبارک. اصلا یه بار شد ببینید این دوست قدیمیتون زنده است یا مرده؟؟؟خیلی بی معرفتی عباس معروفی.خیلی.
زیبا زیبا زیبا ...
پاینده باشی
كتاب كه تمام شد غروب بود و راديوي پير خانه پدر بزرگ اذان مي گفت
مادرم از مطبخ صدا زد : "اركيده جان بيا كتلت داغ و تازه بخور"
پرستار منزل توي يه بشقاب گل سرخ كتلت مي برد خانه همسايه حياط بغلي.
عطر سوهان عسلي و شيريني هاي خانگي عيد كه پيچيد توي سرم گفتم :
همه تاريخ تكرار نوشا و حسيناست.
توي دلم "بلوا"بود .چه بلوايي...چه نوروزي!
آقاي معروفي عزيز :
چه دلي داريد و خوشابحالتان.
حسرت مي خورم به شما و به نوشتن شما.
جايي رسيد كه مي خواستم قلبم را بشكافم و بگذارم لاي اوراق اين كتاب.
حسينا!
اي كاش مي فهميدند كه عشق فقط جسم نيست كه بي آن از دل برود هر آنكه از ديده برفت.
چرا ادم هميشه بايد حسرت بخورد؟
چرا ادم هميشه جايي هست كه نبايد و جايي هست كه هست.
زندگي از كفم ميرود و من هر كسي هستم جز انكه مي خواستم باشم.
خسته شده ام ,دلتنگم
از آشوب روزگار
از فريب و بي انصافي سرنوشت.
يكي نيست بگويد : كدام روزگار ؟چه سرنوشتي؟
كاش مي شد كه بيايم و ساعتها و ساعتها بنشينم سر كلاس داستان نويسي شما,بلكه از اين تشويش و اندوه كاسته مي شداگر مي نوشتم.
زندگي من خيلي كوچك است به اندازه يك اتاق, كوچك است.
انقدر به حال حسينا و خودم خواندم و گريستم كه بارها و بارها خوابم برد و خيال مرا ربود و رفت.
آقاي معروفي , استاد عزيز :
هر چند كه من كه باشم كه جسارت تعريف و تمجيد از هنر شما را داشته باشم اما
دستتان درد نكند , يك داغ ديگر هم نقش بستيد روي ضمير دلم.
دست مريزاد.
سلام و سال نو مبارك...
داستانهايي از شما خونده بودم ولي الان بلاگتونو ديدم... چه چيزي و از دست داده بودم تا حالا... شاد شدم... شكر....
نوشته هاي آقاي رويايي رو در مورد اروتيسم خونده بودم... ناراحت بودم چون حس ميكردم يه جايي يه چيزي سرجاش نيست.. اما كوچكي و بي سوادي و بي تجربگي اجازه نميداد چيزي بگم... الان كه نوشتتون رو خوندم يه جوري انگار يه باري از رو دوشم برداشته شد... ممنون از اين نگاه حساس و انديشمند هر دو شما... خوشحالم كه شماها رو داريم... يونگ و فرويد به جاي خود... نگاه حساس هم به زندگي لازمه ... ما هم كساي ديگرو داريم ...
آقاي باسي نازنين
سال نو مبارك:×
تموم چيزاي خوبو براتون آرزو مي كنم:)
و چه بحث جالبي بين شما و آقاي رؤيايي...
استاد عزيز ممكن هست كه ادرس ايميل خودتون رو بنويسيد اينجا ؟ متشكرم و البته نوروز رو به شما تبريك ميگم. با احترام اركيده.
abbasmaroufi@gmx.de
Posted by: orkideh at March 26, 2007 8:33 PMسلام آقای معروفی بسیار عزیزم
طول کشید که فکر کنم چه طور باید عیدتون رو تبریک بگم..هنوزم نمیدونم.
واستون آرزوی بزرگی ها ، دلنشین ترین سرودها و همه گلهای خوشبو رو دارم. سال نو مبارک عباس معروفی.
سلامتی خودتون و همه عزیزانتون رو میخوام.
دوستتون دارم.
و نوروز تون شاد.
درود.
بحث جالبي است و گشودنش لازم. باز دستتان درست كه دست بر انجامي گذارديد كه بايد. سال پرباري داشته باشيد. شاد باشيد.
سلام باسي جان
دلم خيلي برايت تنگ شده بود اما مدتي بود كه مشغله كاري از ژرسه زدنهاي مجازي ام جلوگيري كرده بود .
سال نويي را برايت آرزومندم
@ اينم كه يعني اي دورت بگردم
مثل خودت شاد مي خواهمت
خدا نگهدار
سال نو مبارك اقاي معروفي عزيز.
Posted by: shahrzad at March 25, 2007 1:36 PMسلام استاد
آنقدر اروتيسم در ادبيات را زيبا مينگاريد كه تمام لحظات عشقبازي زندگيمان جلو چشممان زنده ميشود.جان ميگيرد و راه ميرود....
اگرچه در اين مملكت سال نو چندان معنا و مفهومي ندارد اما به رسم ادب "نوروز خجسته"
سلام جناب معروفي
اولين برا است به وبلاگ شما ميآم
اسم شما را خيلي شنيدم
نمي دانستم چرا اين قدر داستان ها و رمان هايتان معروف شده است
تا اين كه امروز كاملا فهميدم
و اين پست آخر كه به نظر من شاهكار ادبي و جواب دندان شكني بود براي كساني كه بايد بشنوند و بخوانند
دست مريزاد
واقعا حظ كردم
استاد درود ...
در باورم نمي گنجيد كه روزي حرف دلم را به شما بزنم. با سمفوني مردگان با شما اشنا شدم و بعد سال بلوا كه به انديشيدنم واداشتند. پیکر فرهاد کمی برایم سنگین بود. نمی دانم اگر امکانش باشد با نام شما وبلاگم را مزین کنم.
در سایه سار لطف حق پاینده باشید و برقرار ..
چشم انتظار نظر لطفی هستم همیشه...
انديشه سبز ، درود
چندي است كه در اين تارنما مست از شراب ات بوده و پياله را در اين دفتر پر مي نمايم .
نوروزات پيروز. تلخي و زشتي و پليدي از خانهات بس دور. روشنا و زلال و صفا و شادماني ميهمانات با دلي پر شور.
روزهايت شکوفه باران و دلات سرشار از زلال آبي چشمهساران باد.
سلام و با اجازه
با خواندن اين مجادله ياد شعري از بامداد بزرگ افتادم كه پايانش چنين است.
( نهايت عاشقي ست اين؟
آن وعده ي ديدار در فراسوي پيكرها؟ )
بهاران خجسته باد.
Posted by: nima at March 23, 2007 10:59 PMبابا يه خبري بدين بدونيم اين اميل ها خونده ميشه يا نه
سلام آدم برفی عزيز
ممعلومه که می خونم.
عيد شما هم مبارک
سلام
سال نوي شما هم مبارك
بهترين هارو براتون آرزو ميكنم
متن فوقالعاده اي بود ... لذت بردم از تك تك كلمات ژر مفهومتون .....
دنيا نه داره نه ميتونه مثا حافظ و ... بقيه بياره ...
به اميد همه ’ روزاي خوب
تا بعد يا حق
جناب آقای معروفی عزیز و محترم
سال نو را خدمت شما و عزیزانتان تبریک عرض میکنم. امیدوارم سالی پر از خوبی و خوشی و شادی و سلامتی و موفقیت در انتظارتان باشد.
با تقدیم احترام
محمد
آقاي معروفي عزيز
سال نو رو تبريك ميگم :) اميدوارم كه سال خيلي خوبي داشته باشيد.
ميخوام براتون گفتگويي را روايت كنم ...خيلي تازه است، ماله يك ساعت و نيم پيشه ... تو راه برگشت به خونه با خودم گفتم كه حتما بايد براتون بگمش ... نمي دانستم كه ايميل ها با آدرس هاي ناشناس را ميخونيد يا نه ... براي همين اينجا مينويسمش ...
امروز با چندتايي از بهترين دوستانم در مجموعه گاندي بوديم ... كافه فرانسه ... كافه شوكا تعطيل بود، رفتيم دم در تعطيل كافه كه ببينيم آيا تعطيليش تا 5 فروردين است يا آخر عيد ... چيزي ننوشته بود اما يك مكالمه ي جالب را بين دو نفر ديگر شنيديم ... دو نفر بودند ، يكي شون داشت به اون يكي مي گفت اين كافه شوكا را مي بيني،پاتوق روشنفكرهاي ايران است. همه اين جا جمع ميشوند ... مثلا عباس معروفي همش اينجاست ...
سال نو شما و خانواده محترمتون مبارك باشه .استاد به ما افتخار نميدين هيچ وقت ! اين بار بياين عيد ديدني . مرسي :)
Posted by: maryam at March 23, 2007 4:44 PM همیشگی هایم را اکنون لحظه به لحظه های خواندن حضورتان انس می شود تا پشت به پشت این دیوار هزار صورت بی سیرت که می دهم، دلم به نوشته هاتان خوش باشد.از همه ی همراه بودهاتان سپاس گذارم.امید که سال جدید برای شما هشتاد و شش تر از سالیان قبل باشد.از تمام وجود دوستتان دارم
سال نو مبارك.
بازم مثل هميشه نوشته تون رو فهميدم . كاش اين جماعت روشنفكر هم ميفهميدن.
آقاي معروفي عزيزم سلام و صد درود!
نوشته هايتان را خواندم .مي دانيد رويايي عزيز نمي گويد آلت تناسلي را به پيشانيتان بچسبانيد!تلاش رويايي عزيزم نشان دادن تن و احترام به تن در تمام ابعادش است .هر چيزي سر جاي خودش .همانقدر كه آنها سر جاي خودشان هستند ما هم همانقدر از آنها مي گوييم رويايي حجاب چشم را كنار مي نهد نه حجاب تن را.روح كه جاودانه هست .روح كه ابدي و ازلي هست .تن را چه كنيم؟اين اعضاي مظلوم را كه مهجور مانده اند و از ادبيات كنار گذاشته شده اند چه كنيم؟تن در ادبيات مسلما با زندگي شخصي و واقعي تفاوت دارد .چيزي كه رويايي مطرح مي كند با آنچه كه در فاحشه خانه ها مي گذر د صد البته كه يكي نيست!به قول سهراب چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد...............
چند صفحه ديگر مانده تا سنفوني مردگان را تمام كنم .سبك جديد و عجيب و غريبي است!لذت مي برم از آن......
(يك چيزي را اعتراف كنم اين عكسهاي بچگيتان را كه گذاشته بوديد و زيرش نوشته بوديد باسي!!خيلي كيف كردم!آخر ما يه فاميل داريم اسمش عباس است به او مي گوييم باسي جان!!! چه روح لطيفو دوست داشتني داريد .........)
اين شعر استاد بهمن رافعي را هم به ماهي روح لطيف و دوست داشتنيتان كه در تنگ غريب غربت به سر مي برد تقديم مي كنم:
اگر اين ماهيان رنگي نبودند
در اين تنگ به اين تنگي نبودند
اگر همسايه ها بي سايه بودند
حصار خانه ها سنگي نبودند
زنده شاد و سر حال باشيد..........
Posted by: arezoo at March 23, 2007 11:07 AMسال نوی شما مبارک! موفق باشید....
Posted by: شمسی خانوم at March 23, 2007 10:40 AMسلام استاد،
سال نو مبارک.
23 بهمن1385 توی وبلاگی نوشتید که «اين هفته در برنامه "اين سو و آن سوی متن" راديو زمانه دربارهی زبان شعر و زبان داستان حرف میزنم.»
من اما الان این کامنت رو خوندم. به سایت رادیوزمانه رفتم اما چیزی پیدا نکردم. اینجا هم نیست. شاید هنوز گوشهی ذهن شما مونده باشه. کمکم میکنید؟
بهار بیاید که چه؟
که پاک کند رد پای تو را از راه رفته؟
سال نو مبارک آقای معروفی عزیزم باور کنید تا الان که عیدو بهتون تبریک نگفته بودم آروم نداشتم؛ اما حالا احساس خوبی دارم. سال خوبی داشته باشید.دوستتون دارم
شباهنگ عزيزم
سلام. عيدت مبارک.
با مهر
عباس معروفی
سلام .استاد عزيز و ارجمند آقاي معروفي عزيز
سال جديد.روزهاي جديد.عمر جديد........آمدن بهار را به شما و لحظه هايتان و داستانهايتان و حقيقت مبهم روزهايتان تبريك مي گويم.
اي كاش در سهم من بمانيد/سهم باراني كه نمي بارد و زني كه هيچگاه خيس نمي شود.
درود بر شما
نوروزتان پيروز
آرزو مي كنم تا باز ايران آيي(مي دونم چه سخته) و اين نزديكي هاي ما باشي كه به بودن معروفي ها بسيار نيازمنديم.
سلام آقای معروفی. عیدتان مبارک.چند سال قبل وقتی تازه شروع به جدی نوشتن کرده بودم رمان سمفونی مردگان شما را خواندم و از خواندنش لذت بردم و بی پروایی شما برایم جالب بود. از آن زمان تا حالا نتوانسته ام رمان دیگری از شما بخوانم به جز چند داستان کوتاه در اولین مجموعه داستانتان. در هر حال شما نویسنده ی خوبی هستید.این یادداشت هم خیلی خوب و جالب بود. به نظر من هم ،معاشقه ، یکی بهترین اتفاق هایی است که بین دو انسان رخ می دهد. جالب اینکه در ادبیات قدیم ، یا نئوکلاسیک ما از این واژه زیاد استفاده شده مخصوصا در اشعار حافظ ، البته واژه های دیگری هم در این مضمون وجود دارد. از اینکه برایتان یادداشتی می نویسم خوشحالم ، مخصوصا در وبلاگ که یک فضای صمیمی است. من هم به انتشاراتی که اثار شما را چاپ می کند مجموعه داستانی داده ام که با وجود تعریف و تمجید هایشان نظرشان درباره ی چاپ اثر منفی بود، به نظرشان مجوز هم نمی گرفت ، که با اینکه ناراحتم کرد ولی کار نوشتنم را به هیچ عنوان متوقف نکرد. از اینکه شما در آلمان هستید هم خوشحالم و هم ناراحت ، خوشحال از اینکه آنجا خیلی چیزها دارید که اینجا نیست و ناراحت از اینکه نمی توانم از نزدیک ببینمتان. البته من خیلی کم علاقه به دیدن کسی دارم، مخصوصا اگر نویسنده باشد، برایم شخصیت ظاهری و مخصوصا مخفی انسان ها مهم است که بعضا چیز زیبایی در انسان ها یافت نمی شود ، هر چه هست معمولی بودن و ابتزال است البته نه در همه. خوشحال می شوم که داستان هایم را به طریقی مطمئن به شما برسانم تا نظرتان را بدهید ، البته می دانم که سرتان شلوغ است ، تا انجا که می دانم آنجا یک کتاب فروشی و کارگاه داستان دارید. در هر حال اگر نظرتان مثبت است پیغامی برایم بفرستید.
از دیدار نا محسوس مجازی با شما خوشوقت شدم. موفق باشید
و روزهای بهاری سال جدیدتان
چون لبخندتان زیبا باشد.
مصطفی فلاحیان تهران.
Posted by: مصطفی فلاحیان at March 22, 2007 4:30 PMسلام بر عباس.عباس معروفي كه همش از تو كتاباش ديده بودمش.يا با مجوز كه كتابي مصحف شده بود.يا بي مجوز كه كپي بود.خواندم و ديدم پنجره ات را.عالي است.مانند قبل.و آهنگي ملايم بر نوشته هايت جاري.كه ميشنوم.
شاد باش نوروز 2566 را از من تنها . پذيرا باشيد.نوروزي شاد با سالي شادتر آرزومندم.شاد باش و دير زي.
سال نو مبارک . همراه با بهترین آرزوها .
Posted by: قاسم at March 22, 2007 2:41 PMعباس گلم...سلام..ساعتی پیش خواهر ِ بهار از بیمارستان مشهد تماس گرفتند و گفتند خبر درست بوده و خوشبختانه امروز صبح بهار از کما بیرون آمده و حال عمومی اش خوب است...روی ماهت را می بوسم...
Posted by: سعید دارایی at March 22, 2007 1:39 PMسال نو مبارک . به مطلبی تحت عنوان علی عبدالرضایی چگونه ساخته شد به روزم ( قسمت آخر)
Posted by: mazdak at March 22, 2007 1:03 PMسلام
استادعزیزم
فصل بهارتان مبارک. آرزوی من لحظه سال تحویل دیدار شما بود .
واینکه روزی برای همیشه در ایران بنویسید.
شاد و سلامت باشید.
همیشه باشید.
سلام ...با شلیک گل سرخی لحظه به لحظه ی سال نو شما گلباران باد.....ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at March 21, 2007 10:27 PMسلام
سال نو مبارک
تبریکات صمیمانه یمنو بپذیرید!
آقا شما که نه سر زدی به من نه هیچی!!
هدفم فقط این بود که بگم من شما رو لینک کردم و بگم که:
"سال نو مبارک"
......همین!
و من هم ممنونم
تبريک مرا بپذيريد. به وبلاگ تان هم سر زدم چند بار.
عباس معروفی
تبريك سال نو،هرچند بي بهار... سلام نوروزي بر شما و كلامتان باد ...
آقای ضيائی عزيزم
سال نو مبارک
عزیزترینم عباس...شایعه ای از دیشب مرا مبدل به جنازه ای ویران نموده است...در ظاهر بهار هاشمی دچار سانحه ای مهیب شده...کسی که گویا برادرش باشد در وبلاگ بهار کامنت گذاشته که چنان و چنین و دعا...نمی دانم تا چه حد می توان باور کرد. .اما ..به هر شکلش...چه می دانم...
سعيد عزيزم
سال نو بر تو هم مبارک.
اميدوارم بهار هم حالش خوب باشد.
با مهر
عباس معروفی
عمو عباس!
چهارشنبه سوری در اهواز خیلی غم انگیز بود.هفده نفر بخاطر از روی آتش پریدن و شادی کردن و خندیدن به دست بسیجیهای عقده ای و بی اصل و نسب زخمی شدند و با بدنی پر از گلوله راهی بیمارستان و چهار نفر کشته شدند.یک دختر و سه پسر.
نمی دانم به کدام گناه گلوله خوردند.
با سلام و درود فراوان . از نوشته زيباي شما و زيبايي نوشته شما لذت بردم .چقدر جاي نيكبختي است كه هنوز شماياني براي نماياندن پاك ترين احساسات بشري حضور داريد. سال نو را به شما وخانواده محترمتان وتمامي هنرمندان وهنردوستان مرز و بوم پر گوهر ايران تبريك وشادباش ميگويم .سالي نبكو در پيش داشته باشيد. شكيبا حاجي سيد جوادي
Posted by: شكيبا at March 21, 2007 7:19 PMعمو عباس!
سلام.سال نو مبارک.امیدوارم در سال جدید روزهایی بی گرگ و میش در انتظارت باشد.شاد باشی.
دوستي داشتم كه مي گفت تمام آرزويش يك گپ 2 ساعته با عباس معروفي است ! ... شايد آرزوي من هم باشد. نمي دانم. سال نو مبارك ...
Posted by: فرهاد شمسيان at March 21, 2007 4:21 PMسلام آقاي معروفي
نوروزتان پيروز باد.
خواننده داثمي شما-آرزو
سلام استاد
سال خوبي داشته باشيد
آرزومند لحظه هاي نيكو براي شما هستم.
سلام آقای معروفی عزیز عیدتان مبارک
عيد شما هم مبارک آقای پوراستاد
Posted by: وحید پوراستاد at March 21, 2007 12:21 PMچرا این کلیشه را باور کنیم که روح ِ مجسمه ی شرقی بزرگ تر است؟.... فقط چون تنش بسته تر است یا اصلاً چون هر ذلتی را برای ِ این روح بزرگ (که نمی دانم نمودش را در کدام سازگاری ِ تاریخش پیدا کنم) می پذیرد؟.....
....
عیدی هم برایم "سمفونی مردگان" را فرستاده اند....:)
بهار ِ شما مبارک....
سال ِ خوبی داشته باشید.....
..........................اعتراضیه ی باند های مافیای ادبی
مي دانيم با تو ، شاعرانِ ايران از كجا آغاز كنيم اين نمي شود را . با تو ، هم نسلان بي نسلم .
آنجا كه امكان تشخيص تشخصِ ذات پر اذحام و پر ترافيكِ اطراف طلايه دارانِ به اصطلاح ادبي ، مبدل به بازگشتي مهيب با سرعتي وصف نا شدني و بي نظير ناممكن مي شود ...
آقاى معروفى عزيز سلام . عشق و اميد برترين احساسات انسانى است . برايتان سالى سرشار از عشق و اميد آرزو دارم و سال نو را به شما و خانواده تبريك مى گويم .
خواندن ٍ سمفونى مردگان ٍ شما را در آخرين ساعات سال 85 به پايان رساندم و خوشحالم كه چنين رمانى را خواندم .
نوشته ى بالاى شما را هم خواندم و چقدر افكارتون را به افكار خودم شبيه مى بينم و با آنها موافقم . فكر مى كنم تنها تشكر كردن از شما كافى نيست و آنچه مورد نياز است فهميدن و عمل كردن است .
عباس جان معروفی گرامی با درود و سلام
من و عمه جان با هم خدمت رسیده بودیم. عمه جان نامه ی رویایی عزیز را که خواند ایستاده به نماز استغفار. من پاسخ شما را هم خواندم با اینکه با شما موافقم به هر دوی شما عزیزان عید را تبریک می گویم. سالی پر بحث و پر آرامش داشته باشید.
سلام .اول:عيدتون خيلي مبارك و دوم:ميشه بگيد"سمفوني مردگان"و "سال بلوا"رو چه طوري ميتونم داشته باشم؟ به جز فريدون سه پسر داشت ازتون هيچي نخوندم و فكر ميكنم لازمه بيشتر بشناسمتون! ودوباره اميدوارم همه سال خوبي داشته باشيم
abbasmaroufi@gmx.de
هميشه بهاري باشي.
رو به پويايي و پر انرژي.
اولين آفتاب از اولين ساعات از اولين روز سال 86 مبارك بادت در همه ي روزهاي سال
Posted by: درنا نیری at March 21, 2007 6:07 AMسلام استاد عزيز و گرانقدر
قبل از همه چيز : ايشاللا تبريك صد سالگيتون رو بهتون بگم...
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
وان مواعيد که کردی مرواد از يادت
در شگفتم که درين مدتِ ايام فراق
برگرفتی ز حريفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو بدر آی
که دم همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسيان در قدم و مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات باز آورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت اين کشتی نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت
اين سالي كه گذشت, تونستم يكي از پربارترين سالهاي عمرم رو در زمينه ادبيات پشت سر بگذارم. چرا كه اگر يادتون باشهو ازتون درخواست كردم تا آثارتون رو معرفي كنيد از كجا تهيه كنم و ققنوس رو پيشنهاد داديد... يكي از دوستانم هم زحمت خريد و ارسالشون رو برام كشيد...
فقط اينو ميتونم بگم كه:
"سمفوني مردگان" اگر روزي به سناريوي فيلمي تبديل شده و اكران گردد,دنيا را تكان خواهد داد!
"سال بلوا" رو هر كس بخونه و به حس يك زن, يك زن ايراني پي نبره, از روي حماقتش است!
"پيكر فرهاد" رو اگر كسي لايق نوبل ادبي بدونه هم ديوانه است!!! چرا كه اين اثر بديع و ماوراي تصور خيلي لياقتش بيشتر از اينهاست...
اميدوارم بتونم توي سال جديد اثر جديد ديگري ازتون بخونم.
كاش ميشد شما رو توي ايران ديد,سرزمين اقوام آريايي,كاش ميشد شما رو توي بغل گرفته و به خاطر معصوميت ايران اشك ميريختم...
موفق و بهروز باشيد...
آقای علی نوريان عزيزم،
سلام.
سال نو شما هم مبارک. و ممنونم از لطف شما. سعی می کنم امسال دو رمان ديگر به دست شما برسانم.
عباس معروفی
نوروزتان مبارک استاد..
به امید نوروزی دیگرگونه، آن چنان که باید. تا سرخوشانه و از صمیم قلب پاسش بداریم و به همدیگر مبارک باد بگوییم.
نوروز مبارک استاد...
شاد باشید.
اقاي معروفي عزيز سال نو مبارك.شاد و سلامت باشيد
Posted by: نوشته های پشت شیشه at March 20, 2007 11:37 PMآقای معروفی عزیز
نوشته تون خیلی خوب بود.
امیدوارم تو سال 86 هم مدام چیزهای خوب بنویسین.
لاله
سلام...دوست دارم اولين نفر باشم که اين متن کليشه ايی و باستانيه سال نو مبارک را برايتان بنويسم!..منتظر يک شعر ناب بودم٬اما...
بگذريم٬همين بودنت غنيمت است...
ايام به خير و به می.