روزی در صفحهی دبيره ملکوت نوشتم: «عباس معروفی هستم. سختترين کاری که در عمرم با آن مواجه بودهام نوشتن بيوگرافی يا معرفی خودم بوده است. شايد در اين صفحه در زمانهای مختلف چيزهايی بنويسم که اين تکههای پازل بتواند خودم را به خودم نشان دهد. عباس معروفی نويسنده، يا معلم؟ شايد هم روزنامهنگار، و يا مدير اجراهای صحنهای تالار رودکی که سه سال شب و روز در موسيقی ايران نقش داشت. يا...؟
فکر کردم به جای همهی اين حرفها نامهای را در اينجا نقل کنم که سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج به دستم رسيد. هشت نه ماهی ميشد فرار کرده بودم، اول نمیتوانستم دلايلم را از اين فرار به کسی توضيح دهم، بعدها با گذشت زمان، زمان خود به بسياری از چراها و پرسشها پاسخ داد. نامهای که از آن حرف میزنم شايد از معدود متنهايی باشد که در عمرم بيش از هر متنی آن را خواندهام. از نويسندهی نامه هفت سالی است خبری ندارم، همان موقع که نامهاش به دستم رسيد، جوابی براش نوشتم و پست کردم و ديگر هيچ خبر از او ندارم.»
و حالا اين نامه را در صفحهام تکرار میکنم. شايد دلم برای ايران تنگ شده، يا برای گذشتهها، نمیدانم. فقط میدانم که هرچه پيشتر میروم گذشته تابناکتر و صافتر جلوه میکند. و باز نامه را میخوانم:
جناب آقای معروفی خيلی بسيار عزيز
سلام، به خدا تمام تنم داره از شدت هيجان میلرزه. حالا نمیدونم، شايد هيچ وقت هم اين نامه به دست شما نرسه. ولی همين که الآن دوباره میتوانم شما رو جلو چشمم مجسم کنم از خوشی رو به موت میشم! بنابراين براتون واقعاً متأسفم که مجبوريد نامهای پر از چرت و پرت و پراکندهگويی از شخصی ملتهب و هيجانزده را بخوانيد!
وقتی نامهی مريم رسيد که آدرس شما رو فرستاده بود، همهی دوران خوشی را که با شما توی اون اتاق کمنور تنگ داشتيم، جلو چشمم اومد و همه چيز دوباره زنده شد. شما را که برای ما (حداقل برای من) مرده بوديد. خيلی رو دارم نه؟
ولی اين حقيقت است و من هيچ وقت از گفتن حقيقت نمیترسم. آخه چرا شما رفتين؟ خيلی احمقانه است ولی ما (و يا باز حداقل من) انتظار ديگری از شما داشتيم. نه، قهرمان نمیخواستيم. شما را میخواستيم. نمیخواستيم حتا لحظهای فکر کنيم تموم اون ماجرا صرفاً يه شوخی بوده. چی میشد اگر میموندين؟ شلاق میخوردين؟ گردون رو ازتون میگرفتن؟ میکشتنتون؟ در هر حال، چه فرقی با الآن داشتين؟ فکر میکنين اونجا، آلمان، وجود شما اصلاً چه ارزشی داره؟ فوقش دو سه تا سخنرانی است و چند تا رمان و داستان کوتاه و ... همين! ولی آخه برای کی؟ تورو خدا از ته دل بگين که الآن با يه مرده هيچ فرقی دارين؟ میدونين، دلم میخواست اينجا بودين. برای ما، برای من که دلم لک زده برای دو تا چشم هراسون، ميون اين همه چشمهای شيشهای.
هيچ آدمی باقی نمانده. همه يا مردهاند، يا فرار کردهاند، و يا منزوی شدهاند. اونهايی هم که هستند سراپا عقدهاند، از هر نوعی که بخواهيد. اگر میموندين حتا اگر میکشتنتون میتونستم فکر کنم که نه بابا، هنوز هيچی تموم نشده. ولی الآن میگم بی خيال بابا، من چرا دلم بسوزه، مگه کسی دلش به حال من سوخت؟ هر کسی فکر زندگی خودشه. بزن از ايران بيرون، از اين خراب شده که همهشون توش عين جغدن.
آخه اونجا شما چيکار دارين میکنين؟ شايد فکر میکنين دارين مبارزهتون رو ادامه میدين. خوب ادامه بدين اين بازی رو. ولی ميدونين من و امثال من راجع به شما چی فکر میکنيم؟ فکر میکنيم که شما همهی ما رو و ايران رو فروختين به آسايش و راحتی خودتون و خانوادهتون.
نه تو رو خدا حاشا نکنين و نگين که دارين میميرين از دوری ايران و از اين حرفها. پاشين بياين اگر غير از اينه. اون اوايل باورم نمیشد که شما رفتين. هر کسی میگفت معروفی رفت آلمان، میگفتم نه بابا، مونده اينجا که شلاقشو بخوره. آخه گفته: شده دستی هم يه چيزی میدم تا اين شلاق رو بخورم. و همون وقت من دردم میگرفت از ضربههايی که شما بايد میخوردين تا اينکه توی مجلهی نمیدونم چی، خوندم که بله... د برو که رفتی! و همه چيز رو هم با خودتون بردين.
وقتی پاتون روی زمين خودتون نباشه چی میتونيد بگيد؟ نه آقا جون، ما جهانوطنی نيستيم. و میدونم شما هم نيستين. و اونهايی هم که الآن توی هوای غير دارن شما رو میبينن و میشنون و میخونن، چند نفرن مثلاً؟ دويست نفر؟ دو هزار نفر؟ بيست هزار نفر؟ دو ميليون نفر؟ فکر میکنين ارزششون چقدر بيشتر از اون بيست نفری است که توی اون اتاق کوچيک حرفهای شما رو میشنيدن و میمردن برای شنيدن دو کلمه حرف حساب از دهن کسی که فکر میکردن خيلی چيزها میدونه. شايد خودخواهی است، نمیدونم. شايد همين حالا نامهام را پاره کنيد و بريزيد توی سطل اتاقتون توی خونهی هاينريش بل. ولی من حرفم رو میزنم، چون دارم خفه میشم از اينهمه بغضی که هيچ کس نيست که ببينه.
دوستتون دارم و دلم میخواد مال ما باشين، نه مال اونهايی که همه چيز دارن و آسودهاند و شما براشون فقط يک ژست روشنفکری و سياسیبازی هستين. آخه چرا نمیفهمين؟ چه میدونم، شايد هم شما میفهميد و من نمیفهمم. آخ که چقدر خرم!
اين ها همه اش درد دل بود، تو رو خدا به دل نگيرين. تقصير منه که چرکنويس پاکنويس ندارم، هر چی از ذهنم بگذره مینويسم و فکر آخر و عاقبتش رو نمیکنم. ولی به روح هاينريش بل قسم که خيلی دلم براتون تنگ شده.
خلاصه، اگر از حال حقير هم خواسته باشيد، ملالی نيست جز دوری شما. گذشته از همهی اين حرفها، امسال من فوق ليسانس قبول شدم...
از اين جهت کمی وضعم بهتر شده و اميدکی دارم که پس فردا استاد بشم و برم يه مشت از اين گاگولهايی رو که عشق تئاتر زده پس کلهشون با پسگردنی از سر کلاس بندازم بيرون!
خوشمزه اينجاست که تئاتر نداريم، اونوقت گر و گر دانشجو و هنرجو هم میگيرن برای دانشگاههای غير انتفاعی و آموزشگاههای تئاتری! (اصلاً نمیدونم اين حرفها چه ربطی به شما داره. اينها رو هم بذارين به حساب درد دل.)
از بچههای کلاس تقريباً هيچ خبری ندارم. فقط خبر دارم که بچهها – تعدادی البته – بعد از مدتها اين در و اون در زدن، تونستن آقای جواد مجابی رو مجاب کنن که يه کلاس براشون تشکيل بده، و خلاصه سر گرم شدن. قرار بود من هم برم، ولی هر چی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم. مسخره ست ها! ولی فکر میکردم فقط يک معلم داستاننويسی توی دنيا بود و اون هم شما بودين. شايد هم به خاطر اين بوده که اصلاً داستان مهم نبود، خود شما مهم بودين. چه میدونم بابا، نرفتم ديگه!
داستان هم يه چند تايی نوشتهام که اگر اين نامه رو جواب بدين و اجازه بدين، توی نامهی بعدی حتماً يکيش رو براتون میفرستم تا بخونيد...
وای که چقدر اراجيف به هم بافتم! الآن که دوباره نامه رو از اول خوندم فهميدم چه گندی زدم! تورو خدا ببخشيد. اينها همش به خاطر اينه که دلم میخواد همه چيز رو براتون بگم. راستش رو بخواهيد حتا فکر میکنم اين نامه هيچ وقت به دستتون نمیرسه، فقط الآن اين برام مهمه که باز میتونم فکر کنم دارم باهاتون حرف میزنم. نه به عنوان يه آدم، نه به عنوان نويسنده و ژورناليست و چه میدونم هزار چيز ديگه، کاشکی میتونستين همهی اين اضافات رو از خودتون دور کنيد و خودتون باشيد. آخ اگر بدونين که اينجا چقدر پشت سر شما حرف میزنن. اينقدر دلم میخواد بزنم تو پک و پوز همهشون ... خلاصه ببخشيد و اگر حال داشتيد جواب نامهام رو بديد.
نمیدونم چهکارهی شما – زيبا
سلام آقای معروفی عزیز
ممنون می شم نظرتونو راجع به نوشته ام بدونم البته داستان که نمی شه گفت اما ...
چشمهايش
دو استخوان پا و اسكلت بالا تنه با پوست و يك سانتي متر گوشت كه رويش كشيده شده بود، تمام وجود او را تشكيل مي داد كه روبروي من ايستاده بود. فرق كرده بود. چشمهاش مثل هميشه نبود گود افتاده بود با اين كه فقط يك سال از هم دور بوديم به سختي شناختمش صورتش كبود شده بود و موهاي كنار گوشش به سفيدي مي زد .آرام دستهاش و روي شانه ام گذاشت و صدام زد.قطار چند دقيقه اي تأخير داشت، كلافه شده بودم ولي با ديدن صورتش همه چيز از يادم رفت.
پوست سرم مي كشيد وگنگ شده بودم . سلام كرد.جواب دادم اما چيز ديگه اي نگفت.
نگاهش مي لرزيد چند لحظه اي مات به هم نگاه كرديم .گفتم خوش اومدي لبخندي ساختگي زد و گفت : بريم؟
از كنار دو خط موازي راه آهن راه افتاديم ، وارد سالن شديم از آبخوري ايستگاه راه آهن يك ليوان آب گرفتم و سر كشيدم آنقدرسريع كه ازكنار لبم به داخل پيراهنم ريخت و من سرماي آب را بيشتر حس كردم و گرماي تنم را بيشتر.
دكمه ي پيراهنم را باز كردم تا خنك شوم اما مگه مي شد؟ مي سوختم درونم زغال سنگ ريخته بودند و از گوشم دود بيرون مي زد.
يك نفر با دو انگشت به شقيقه هايم فشار مي آورد، منگ شده بودم پاهام سنگيني مي- كرد كفشم تنگ شده بود و پامو مي زد. گرم بودم. به هيچ فكر مي كردم فقط مي خواستم هر چه زودتر به خانه برسيم راه افتاديم.
بدون توجه به مسافران از ايستگاه خارج شديم در تام طول راه دستش توي دستم بود نازك و استخواني ، سرد.انگاردستكشي بدون آنكه دستي درونش باشد در دست داشتم نه خوني و نه حسي سرد سرد.
كنار خيابان ايستاديم . اما اون روز انگار هيچ اتومبيلي از آن خيابان نمي گذشت.دستمو كشيد و به پياده رو رفتيم گفت مي خوام كمي قدم بزنم ، ببينم چقدر اينجا عوض شده.
اما در طول مسير نه به مغازه ها توجه داشت نه به من نگاه مي كرد .
تقريبا به خانه نزديك شده بوديم . نگاهش كردم ابتدا متوجه نشد .
دستشو فشردم، حس نمي كرد .با دو دست بازوهاشو گرفتم به چشمهاش نگاه كردم . فرق كرده بود . ايستاد نگاهم نمي كرد دستمو زير چونش گرفتم سرشو بالا گرفت گردنبند صليبش پيدا بود با زنجير كوتاه و نقره اي؛ سكوت بينمان بود. من حرف نمي زدم و فقط مات نگاهش مي كردم و اون هم نگاه مي كرد فقط سكوت بود و بي صدايي بينمان حرف مي زد .
لبهاش مي لرزيد و هر لحظه منتظر بهانه اي بود تا اشكهايش سرازير شود .اما انگار چشمهاش خشك شده بود ، سياه و بي برق ، مات و لرزان؛ گلوم سنگيي مي كرد خورشيد محكم مي تابيد، باد گرمي مي وزيد و سكوت همه جا جاري بود ، به زمين نگاه مي كرد عرق مي ريخت وگفت: سردمه. بغلش كردم .محكم ومحكم تر به اندازه ي يك سال در آغوشش كشيدم .بغضم تركيد بي هيچ توجهي به ديگران گريه مي كردم و محكم تر در آغوشم مي كشيدمش.
ازهم جدا شديم به چشمهاش نگاه كردم برق مي زد ولي هنوز ساكت بود . اشك مي ريختم ، پيشانيش را بوسيدم گرم بود عرق مي ريخت خيش خيش اما سرد و يخ .
دستايش را بوسيدم و دوباره در آغوشش كشيدم ، بغلش كردم به اندازه ي يك سال محكم و محكم تر.
نوشته شده توسط :سيد محمد جاويدان 26/5/1386
مردمان ساحل بي اقيانوس
ايستاده ام كنار آبگيري و فقط باد است كه براي من مي رقصد و با هر وزشي محكم به گوش من مي زند و من هنوز خوابم.
بيدارم كنيد بگذاريد من هم با شما باشم.
آي مردم كجاييد؟ تنها مانده ام و در اين تنهايي حتي تكه چوبي نيست كه به آبگير بياندازم تا قايقي شود براي نجات.
اين بار منم كه مي خواهم بگويم;
زيرا با هر ضربه اي كه به گوشم مي خورد خوابي را مي بينم كه ديگر يادم نخواهد رفت و برايتان خواهم گفت:اين بار مي خواهم من به گوش شما بزنم زيرا ديگر گوشم پر شده از سيلي هايي كه زديد و
ساكت ماندم آري اين بار من مي خواهم برايتان بگويم خوابي كه ديده ام.
در كنار آبگيري ايستاده ام و فقط باد است كه به گوشم مي زند سيلي روزگار من را و به خاطرم هست خوابهايم را:
مردماني را مي بينم،نه انسانهايي كه فقط سردارند و بعضي ها فقط تن دارند و ديگر سر ندارند ، شاهكار بشر است كه به سوي خشكي مي آيد.
و روي كه بر مي گردانم زمين است و اين بار زمين است كه دهان مي گشايد و انسانهايي كه كامل اند و از گور بيرون مي آيند و من فقط نگاه مي كنم همچون سوم شخصي كه فقط من مي بينم و آنها من را نمي بينند دو طرف ني زار است و تن ها و سر ها به خشكي مي آيند و انسانهاي كامل به سوي آبگير مي روند هر كدام كه از كنارهم مي گذرند نيم نگاهي به هم مي اندازند و چيزي مي گويند و مي گذرند و به من نگاه مي كنند اما مي دانم كه فقط منم كه آنها را مي بينم و آنها هرگز من را نمي بينند.
آبگير را مي بينم كه وسعت مي يابد و زمين را مي بينم كه از آن كاسته مي شود و ني زارها كه شكوفه هاي سياهي در آورده اند و آسمان را كه نيست و خورشيد را با نخ نگه داشته اندو ابر ها را همچون عروسكهاي خيمه شب بازي اين سوي آن سوي مي برند اما
آنها را نمي بينم كه،كه اند اين گونه استادانه عروسك ها را به حركت در مي آورند. اما به خوبي مي دانم كه آنها من را مي بينند و اين فاجعه را كه آبگير زمين را مي گيرد.
ماه هم هست طنابي به ماه متصل كرده اند و روي آن نوشته اند خورشيد اما به وضوح معلوم است كه ماه است با آن ماهتابش.
طناب ديگري هم هست كه هيچ چيز به آن متصل نيست و هزاران طناب ديگربه آن شاخه شاخه شده اند و در پشت ني زار ناپديد مي شود.
طنابي قطور است كه حتي از طناب ماه هم قطورتر انگار تمام جهان را به آن وصل كرده اند.
خورشيد نور عجيبي دارد و بجاي روشنايي تاريكي مي پراكند و يكي دارد مي گويد كه خورشيد روشن است اما هنوز تاريكي است كه از خورشيد پراكنده مي شود . و يك طناب ديگر را از بالا به سوي پايين مي فرستند و روي آن نوشته اند فرود و سجود و اشارت و ايجاد و بود و جنگ و راستي و سياهي و سفيدي و هزاران كلمه ي ديگر كه اگر بار ديگر باد به صورتم سيلي بزند برايتان خواهم گفت.
ناگهان طناب را به پايين انداختند و زمين لرزيد همهمه اي شد تني به من خورد سري از آن طرف به پهلويم اما من هيچ دردي احساس نكردم جنگ شد و من نگاه مي كردم جنگ شد بين شاهكار بشر و انسانهايي كه از خاك بيرون مي آمدند هزاران تن و سر با هزاران انسان و هر كدام به گوشه اي مي افتادند و نيم جان يكديگر را مي خوردند. آري جنگ بود اما نه با اسلحه و نيزه و شمشير بلكه با دندان و ناخن و اين خون نبود كه از تن انسانها و سرها و تن ها مي چكيد كه هر كدام انسان و تن و سر بود و باز هم با هم جنگ مي كردند و باز هم اين خون نبود كه از آنها مي چكيد.
سرها بودند كه با دندان خرخره هاي انسان را مي جويدند و تن ها بودند كه با ناخن گوشت از تن انسانها مي كندند و انسانهاي كامل گيج بودند و هر يك به بالا نگاه مي كردند انگار هر يك منتظر طنابي بودند و هر چه فرياد مي زدند صدايي از حنجره ي آنها بيرون نمي آمد و من فقط نگاه مي كردم كه باد بار ديگر به گوشم زد.
انسان و حيوان و گياه و اشارت و بود و فرود و سجود و نگاه و خاك و نجات و جنگ و ايجاد و ... و تكه كاغذي بود كه رويش نوشته شده بود آدم و حوا و هابيل و قابيل و اسمهاي ديگر كه اگر باز باد به گوشم بزند خواهم گفت.
هابيل و قابيل را به وضوح مي ديدم و قابيل را كه شكل مي گرفت و هابيل را در آغوش مي كشيد و بدون هيچ كينه اي از سر قرباني نپذيرفته اش و آدم را مي ديدم كه به حوا پشت كرده است و هيچ گونه احساسي به آن ندارد حتي شهوت يك مرد به يك زن.
اما هابيل را مي ديدم كه از ني زار شكوفه ها را مي كند كه به رنگ سياه اند و با احترام به قابيل مي دهد و باز يكديگر را در آغوش مي فشارند .
خواستم تكه چوبي بيابم كه به آبگير بياندازم تا از اين مصيبت نجات بيابم، يافتم اما جرات آن را نداشتم كه چوب را بردارم، آنقدر سياه بود كه مي ترسيدم به آن دست بزنم حتي نگاهش كنم زد سيلي محكمي به صورتم زد . باد بود.
راي و فاني و مرگ و بود و ايجاد و اختيار و جبر و جعبه و افسار و كراوات و موشك و عروسك و ... و اگر باز بزند برايتان خواهم گفت.
بي اختيار چوب را برداشتم و به آبگير انداختم خواستم خود را رويش بياندازم اما نمي شد پاهايم را كسي گرفته بود و با اين كه فكر مي كردم تنها من نيستم كه مي توانم تن ها و سرها و انسانها را ببينم اما
اين بار انگار آنها من را مي ديدند و من را گرفته بودند به پاهايم نگاه كردم ديدم سري از وسط پاهايم بيرون آمده و انسان كاملي ازآن طرف آن را گرفته است و بي آنكه بداند تنه اش آن طرف پاي من است آن را گاز مي گيرد و انسان كاملي كه فقط سرش معلوم است داد مي زند منم برادرت خواهش مي كنم منم برادرت و پاي من بين آنها مانده است اما خوب كه نگاه مي كنم مي بينم من حتي پا هم ندارم و فقط هستم. از پاهايم دست مي كشم و نگاهم را به چوب مي اندازم
كه از من دور مي شود و دورتر به سوي خورشيدي مي رود كه از بالا با نخ هدايت مي شود و نيمي از آن از آبگير بيرون است و چوب آخرين اميد من بود كه آن هم به سوي خورشيد مي رفت.
نگاهم را به آن طرف انداختم هابيل بود كه با صداي بلند فرياد مي زد برادر قابيل كجايي و هنگامي كه او را يافت آنقدر نوازشش كرد كه صورتش بين دستان هابيل محو مي شد و دوباره پيدا مي شد.
كاش قابيل من بودم و من بودم كه از سر حسادت هابيل را مي كشتم و من را اين گونه نوازش مي كردند اما ديگر اميدي نبود چوب سياه به سمت خورشيدي مي رفت كه هنوز نمي دانستم چه كسي و از كجا طلوع و غروبش را هدايت مي كند. زد سيلي زد.
امرار و ايستگاه و خباز و مشك و نوش و آب و بود وايجاد و اختيار و اگر بار ديگر بزند خواهم گفت.
بالا آوردم با دو دست شكمم را گرفته بودم و بالا مي آوردم، شكمم را گرفته بودم و بالا مي آوردم و انگارشكم نداشتم و هيچ بالا نمي آوردم و خودم مي دانستم كه فقط هستم.
اين بار زود ترازهميشه زد وآرام تر ازهميشه، دختري را ديدم برهنه از كنار آدم و حوا مي گذشت و من هرگز نمي دانستم كه هابيل و قابيل
خواهري دارند.دخترزيبا بود و جذاب اما برهنه بود و سينه هايش تا زانو آويزان بود و ديگر من هيچ نمي ديدم فقط صورت زيبايي داشت و من احساس كردم كه او را ديده ام اما من هيچ حسي به آن نداشتم
دخترك به سوي آبگير حركت مي كرد و كج و معوج راه مي رفت گويي مست است و هيچ نمي داند كه به كجا مي رود اما نيم نگاهي به من داشت و انگار از بين آدم و حوا و هابيل و قابيل و سر و تن و انسانها و آن كه نمي دانم كه بود كه عروسكها و خورشيد و ماه و ابرها را مي گرداند فقط او بود كه من را مي ديد و من همه ي آنها را مي ديدم . زد محكم تر زد، پوز خندي زد به من و من مطمئن شدم كه فقط اوست كه مرا مي بيند آري فقط او بود كه من را مي ديد و من همه را مي ديدم حتي صداي برادري كه سرش از ميان پاهاي من گذشته بود و برادرش داشت او را مي خورد را مي شنيدم كه مي گفت: برادر منم برادر منم و او همچنان داشت او را مي خورد و هيچ خوني نبود كه انسانهاي ديگر بودند كه از حنجره ي برادر بيرون مي ريختند ناگهان سكوت شد زد سيلي آنقدر محكم بود كه من چشمانم را بستم و با چشمان بسته مي ديدم و اين بار خواب و رويا نبود كه واقعيت بود، قابيل بود كه حنجره ي هابيل را مي فشرد و مي دريد و خون بود كه از گلوي هابيل مي آمد و حوا بود كه با شهوت لبهاي آدم را مي بوسيد و دو برادر بودند كه شكوفه هاي سفيد را به هم مي دادند و دخترك آنقدر زشت بود و بدون سينه اما لباس به تن داشت و باز من نمي توانستم تنش را ببينم و اين بار من حسي به آن داشتم و خورشيد را ديدم كه طلوع مي كرد بدون هيچ نخي و ابرها را مي ديدم اما هنوز تن ها و سرها را مي ديدم كه شاهكار بشر بودند و از آبگير بيرون مي آمدند و انسانهاي كامل را كه از گور و به سمت آبگير مي رفتند و تنها سرها به سوي گورها اما من كاملا ديدم لحظه اي ماه را كه طناب داشت و بزرگترازخورشيد بود . زد بيداريم به خواب فرو رفت و باز ديدم اشارت و سياه و هفده و آواز و قاصد و لباس و عريان و و اگر بار ديگر بزند خواهم گفت.
زد به خواب رفتم، زد بيدار شدم،زد خوابيدم،زد بيدار شدم و باز همين ها بود كه مي ديدم درخواب جنگ بود ودر بيداري صلح فقط
هابيل و قابيل بودند كه توجه من را بيشتر از بقيه به خود جلب مي كردند درخواب آنقدرهابيل، قابيل را زيبا نوازش مي كرد كه صورتش محو مي شد و دوباره پديدار مي شد و در بيداري اين قابيل بود كه حنجره ي هابيل را مي فشرد و مي دريد كه صدايش در گوشم مي پيچيد برادر منم برادر منم.
در خواب دخترك آنقدر زيبا بود و در بيداري آنقدر زشت كه تنها دوست داشتن خواب و ميلم به خواب فقط ديدن روي زيباي او بود و حسي كه در بيداري به او داشتم زير پا له مي كرد.
زد سيلي را آنقدر محكم زد كه پلكم كنده شد و بجاي پلك من بودم بودم كه از پلكم رستم من بودم كاملا من بودم آنقدر شبيه به من بود كه انگار آينه اي بين ماست و من خودم را در آن مي بينم من همه را مي ديدم و همه من را كه از پلكم بوجود آمده بود. رسوا شده بودم انگار هيچ كس خوشش نمي آمد مني كه از پلكم بودم را ببيند و بداند كه آنها را مي بيند.خواب بودم جنگ بود مقصد عوض شده بود ديگر تن ها و سرها به سوي گورها نمي رفتند و انسانهاي كامل به سوي آبگير نمي رفتند اما هنوزصداي برادر من هستم را مي شنيدم و دخترك را مي ديدم كه راهش را به طرف من تغيير داده بود. خورشيد ديگر نخ نداشت و اصلا نبود كه بخواهد نخ داشته باشد يا نداشته باشد طنابها نبودند ، نوشته ها نبودند ني زار ها نبودند آدم بود و حوا بود كه يكديگر را مي بوسيدند اما پشتشان به هم بود و هابيل بود كه صورت قابيل را مي بوسيد اما پشتشان به هم بود دخترك بود كه به سوي من مست وار مي آمد و سينه هايي كه تا روي زانو آويزان بود و با هرگام دخترك به اين سوي آن سوي مي رفتند و دخترك به من نزديك مي شد و تن ها و سرها به سوي مني كه از پلكم بودم و صداي برادر منم برادر منم و سرها و تن ها و انسانها به مني كه از پلكم بودم نزديكتر شده بودند و آخر به آن رسيدند و شروع كردند به دريدن وهر قسمت كه جدا مي شد گويي آينه ها ده برابر مي شد و من بودم كه ده برابر مي شدم و با هر گاز و چنگ كه به تنم مي خورد دردي سوزناك در سينه ام كوبيده مي شد و مي خواستم باد به من سيلي بزند اما ديگر بادي نمي وزيد و ديگر چوبي نبود كه بتوانم بگيرمش.
دخترك را مي ديدم كه از ميان سرها و تن ها به سويم مي آمد ولي من هيچ حسي به او نداشتم و دخترك تنها زيبا بود و برهنه و به من نزديك مي شد و نزديكتر.
به پاهايم نگاه كردم دو برادر بودند كه يكديگر را مي خوردند و سري كه از بين پاهاي من بيرون آمده بود مي گفت برادر منم برادر منم.
سرم را بالا گرفتم دخترك روبروي من بود و من احساس درد عجيبي مي كردم من را نوازش مي كرد ، مي بوسيد گويي من را مي شناسد اما من او را نمي شناختم . منتظر وزش بادي بودم ، گفت:باد خواهد وزيد، وزيد و زد. اما با دو دست يكي به صورت من يكي به صورت دخترك جوري كه دخترك كه همچنان من را نوازش مي كرد به من خورد و من همراه او به زمين افتادم و سرم درون آب بود و تنم در خشكي اما باز هم خواب بودم و دخترك همچنان من را نوازش مي كرد حتي هنگامي كه شرم در آب بود. گفت: آرزويي كن گفتم:كاش بيدار بودم گفت:بيدار مي شوي و باز نوازشم مي كرد سرم را از آب بيرون آوردم در آب خودم را ديدم من هابيل بودم دخترك را ديدم قابيل بود درد عجيبي در سينه ام بود اما همچنان او من را نوازش مي كرد و من او را .
تن ها و سرها و انسانها بودند كه من را مي خوردند كه ده برابر شده بودم و من هنوز مي خواستم كه بيدار شوم و گفتم : مي خواهم بيدار شوم گفت: بيدار هم مي شوي و باز من را نوازش مي كرد و من او را.
زد بيدار شدم باد بود كه زد آري وزش باد بود كه اين بار به گوش من زد و من احساس دردي نداشتم فقط گلويم مي سوخت و صورتم هيچ دردي كه به خاطر سيلي باد باشد نداشت و صدايم را مي شنيدم كه مي گفتم برادر منم برادر منم.
(پايان)
(نوشته شده در 10/1/1386 ساعت 59/0)
سلام برسراينده خوشترين سمفوني ها همكار شاعرتون هستم در گردون ان سالها
از سيستان مي نويسم وبلاگ قبلي ام فيلتر شد دوست دارم سري به وبلاگم
بزنيد و اگر در خور شان افق نگاه شما بود لينك منو "جمهوري پرندگان" بذارين توي سايت ارزشمندتون
شاد و سلامت باشي
سلام آقای شيرزايی
چقدر خوشحالم که هستی و می نويسی.
عباس معروفی
روزكارغريبيست نازنين....
سلام اقاي معروفي عزيز
بالا خره بعد چند روز تونستم وبلاگ تون و كه فيلتر شده بود باز كنم .
باورم نمي شه عباس معروفي نويسنده اي كه حتي باورم نمي شد بتوانم برايش بنويسم جواب نامه ي من را بدهد. متشكرم
امااقاي معروفي عزيزدر زماني زندگي مي كنيم كه فقط به حرف براي نويسندگان ارزش قائل اند مهم اين نيست كه شماكجاباشيد مهم اين است كه شماباشيد وبنويسيد البته اگر درميان ما بوديدبسيار خوشحال ميشديم اما چه مي شود كرد شايد تقدير چنين بوده.
اقاي معروفي عزيزاز اين مردمان چيزي بجز اين بر خاسته نيست همان بهتر كه خداي را در پستوي خانه نهان كنيم.
دوست دارتون محمد.
درود شادي زمانه را در اين سال نو براي شما وهمه هم فكران مي خواهم ..نامه اين دوست تا مدتها انديشه من هم بود ولي بالاخره به اين نتيجه رسيدهام براي ماندگاري ايرانمان بايد كساني دور باشند وجور دوري را بر خويش حلال كنند ....من هم دلم براي همه كلاسهايي كه درس در آن معنا مي يابد تنگ شده است ...
Posted by: ماه لي لي at March 26, 2007 1:35 PMسلام .
سال نو مبارک!
آمده ام تا دو وبلاگ :
سینما و تئاتر : (pazhiya.blogfa.com)
و
طنز : (herhero.blogfa.com)
را به شما معرفی کنم.
خوشحال می شم نظراتتون رو در مورد مطالبم بخونم.
منتظر شما هستم.
[گل]
سلام
سال نو مبارك.
همه ي شادي هاي دنيا را برايتان آرزو دارم.
سال نو بر تو هم مبارک.
Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at March 22, 2007 3:53 PMخوشا نوروز و شادباد بهار نو
Posted by: سینا شعبانی at March 21, 2007 4:22 AMدرووود معروفی عزیز.
بهارنو مبارکت باد!
با سلام. لینک وبلاگ شما به **لیست وبلاگهای فارسی ایرانیان خارج از کشور** هم در قسمت عمومی و هم خاص کشورها اضافه شد. نهایت سعی این بوده است که این لیست, صحیح, کامل, به روز و عاری از هرگونه سلیقه شخصی باشد. کنترل شما خطای احتمالی را چه در نام وبلاگ و چه در کشور محل سکونت از بین میبرد. هر گونه نظر و راهنمائی شما مغتنم و ارزشمند بوده و در ضمن چنانچه این لیست را مفید و قابل ارائه به بازدید کنندگان یافتید به آن لینک بدهید. هر روزتان نوروز, نوروزتان پیروز.
Posted by: کورش اسلام زاده - کانادا at March 19, 2007 8:45 PMccu :
+ وقتی نتوانیم قومیت ها ، زبانها ، گویشها و فرهنگهای اقوام را در
جهان امروز جایگاهی بدهیم نقطه صفر برای پریدن جای لرزانی ست +
بدون عنوان با این مقاله به روز شد :
(( 10 شماره معکوس برای مخاطب – مولفی در رینگی با حضور یک نفر ))
[گل]
سال نو مباک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپد
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی به کام
باده رنگين نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای درغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکويی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
سلام
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
325 حسرت را می کشم همچنان به دنبالم
قهوه ا ت را بنوش وباور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
"یک نفر از غبار می آید" مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم
دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم...
مرگ مرگ مرگ...!
ولم کنید...!
آقای معروفی ای کاش هیچ وقت دیگه نتونی به ایران برگردی...!
ای کاش هیچ وقت هیچ کدوم از کتابای شمارو نمی خوندم... ای کاش هیچ وقت هیچ کتابی نمی خوندم... نمی دونید چه قدر این روزا داغونم... من جنبه ی کتاب خوندن ندارم... چرا پروست نمیشم؟؟؟ چرا داستایفکی نمیشم؟؟؟ چرا وولف نمیشم؟؟ چرا کافکا نمیشم؟؟؟ چرا هدایت نمیشم؟؟ چرا عباس معروفی نمیشم؟؟؟؟؟ چرا...؟؟ اینا همش نشونه ی بی جنبگیه... اینا همش یعنی شب تا صبح بی خوابی... یعنی دیازپام... یعنی سردرد... یعنی این که بابات برات نوبت روانشناس بگیره... یعنی مرگ مرگ مرگ! روح درد من این روزها شده سرطان روح... اینارو گفتم که نشون بدم من همه چیم کف دستمه... هیچ چیز برای پنهان کردن ندارم و با این وجود انگ می خورم و حرف های خاله زنکی صد تا یه غاز می شنوم... شما تا حالا دیدید یک پسر بیست ساله شب ها با دو تا قرص دیازپام بخوابه؟؟ اگه ندیدید بفرمایید...! همه ش تقصیر شماست و صد تا مثل شما... همه ش تقصیر شماست... ای کاش هیچ وقت هیچ کتابی نمی خواندم و این گونه به بیچارگی نمی افتادم... مرگ مرگ مرگ...!
نخندید!
شايد حتي ارزش خواندن را هم نداشته باشد اما...
چند ماه قبل بطور اتفاقي و براي اولين بار كتابي را خواندم كتابي كه به سفارش يكي از دوستانم كه تازه با هم تو دانشگاه اشنا شده بوديم براش خريدم كتابو بازش كردم بوف كور بود نمي فهميدم چي نوشته شده ولي انقدر مجذوب جملاتش شدم كه خوندمش.
بطور كاملا اتفاقي توسط يكي ديگه از دوستانم كتابي به دستم رسيد دومين كتابي بود كه مي خواندم پيكرفرهاد بود اشنا بود خوندمش زيبا بود
چند روز بعد كتابي به عنوان سمفوني مردگان و سال بلوا ..
اما امروز شايد باور نكنيدداشتم تو اينترنت مي گشتم كه يه چيزي دانلود شد
فريدون سه پسر داشت شاهكار بود كتابو 10 ساعته خوندم
به دوستم زنگ زدم هر گز فكر نمي كردم بتونم براي شما بنويسم
انگار تمام شخصيتهاي نوشته هاتون جلوي چشام راه ميرن اورهان,سور ملينا
,مجيد اماني, روياناصري, اسد, فخري,....
نمي دونم ممكنه يك بار هم، باز هم بطور اتفاقي مي شه يه اتفاق بزرگتر برام
بيفته؟
يعني صحبت كردن با شما...
ايناروگفتم ولي به نوشته ي خانمي كه واستون نامه نوشته بود حسوديم شد.
كاشكي نمي نوشتم. شايد حتي ارزش خواندن را هم نداشته باشد نمي دونم ولي مطمئن نيستم شما تا ييدش كنيد
ولي اينو ميدونم دفعه ديگه اتفاقي كتاب شما رو نمي خونم
دوست دارتون محمد.
محمد عزيزم،
فقط می تونم بگم ممنونم برای نامه قشنگ تون.
با مهر
عباس معروفی
سلام
پيشا پيش سال نوتون مبارك .. مستدام باشيد .. به ما هم سر بزنيد انشاالله تو سال جديد
:-))
به اميد همه’ روزاي خوب تا بعد يا حق
فروغ
پرنده گفت: « چه بويي، چه آفتابي، آه!
بهار آمده است
و من به جست و جوي جفت خويش خواهم رفت.»
با درود به شما
نوروز باستانی بر شما و خانواده مبارک و تهنیت باد
استاد عزیز با اجازه لینک میکنم
Posted by: سمیرا at March 17, 2007 4:23 AMسلام ...آقاي معروفي عزيز!
مي دو نيد اين كه خودتون- هم - به( اون كار!) عنوان فرار مي دهيد چه قدر قشنگ و -عذاب دهنده-است؟
خيلي برايم عزيزيد.....
شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
من خوشحالم که شما فرار کردید و زنده هستید و هنوز می نویسید.هیچ کس نباید به خاطر یه سیستم خشک بی بهار،بمیره.ولی .....من نویسنده نامه رو می فهمم....و خیلی دلتنگم که خوبهای سرزمینم باید دربدر غربت باشند.....
Posted by: khazan at March 16, 2007 10:56 AMشايد بايد زنده ميمانديد و كتاب هايي از دسته فريدون سه پسر داشت بيشتر باشند تا نسلي مثل من كه از آنروزها فقط هجوم زنان و مردان در خيابان ها را به ياد دارد با فرياد هاي مرگ بر....بداند كه جه بر سر ماگذشت . تاريخ را كه درست نمينويسند . بايد تاريخ واقعي را از لابلاي كتاب ها و افسانه هاي هر برحه از زمان جست. چقدر من اين كتاب را دوست دارم. آنرا سركارم پرينت ميگرفتم و تا خانه بيصبرانه در اتوبوس و ترن ميخواندم. تنها كتابي بود كه آرزو ميكردم كه هي بخوانمش و تمام نشود . زخم هاي تاريخ مثله شده ما را تازه ميكرد.
سلام آقاي معروفي عزيز
براي شما سال نوي خوبي آرزو مي كنم. سالي كه ديگر انقدر دلتنگ نباشيد. از كجا مي شود كناب فريدون سه پسر داشت شما را خريد. من در استان راين شمال غربي (آلمان) زندگي مي كنم.
lotfan E.mail bezanid baraayetaan post mishavad.
abbasmaroufi@gmx.de
علي عبدالرضايي را چگونه ساختيم
Posted by: پنجه ای at March 14, 2007 11:48 PMآقاي معروفي عزيز
منتظر نوشته هاي شما هستيم، هر روز با شور و ذوق سرميزنيم تا شايد...
وبلاگتان فيلتر شده ولي اصلا نگران نباشيد، ما منتظريم، منتظر تكه شعري كه دوباره اندكي هرجند كوتاه با آن زندگي كنيم.
"ميداني همه نفس هام منتظر تو بودن يعني چه ؟!"
عزیزان در سرای این حریفان
نپاید عقل و ایمان با حریسان
چونان بی کس فتاده،مرد عاشق
تو گویی می کُشاانندش، رفیقان
و زندهگي
مرا تکرار ميکند
بهسان ِ بهار
که آسمان را و علف را.
اهل پایتخت نیستم
خانه ام نزدیک آزادی ست
اما
نمی دانم کجای انقلاب پیاده شدم...
×××
درودی و... بدرود
من همان درختم
دو تا مرغ عشق داشتم یکیش مرد
می آیی تدفینش؟
در حوالی امروز درختی را دیدم
برای فریاد واژه می خواست
داری آقا؟
حضور خلوت انس هم..... فیلتر شد....
من بمیرم بهتر نیست؟
میون خوبی و بدی خودم گیر کردم .
نامه خیلی بار عاطفی و فهمی بالایی داره .
شرایط اون رو بیشتر و شرایط شما رو کمتر درک می کنم .
واقعا تا کی تاریخ ما سردرگمی خودش رو گم نمیکنه ؟
معلوم نیست !
پیروز باشید آقای معروفی
از همه ي اينها گذشته
سال نو مبارك
آلمان كه هواش ابريه
ولي خدا كنه يه حال اساسي با ايراني هاي اونجا ببرين
باي
هر چي فكر مي كنم اين فرار از جنس تو نبود
Posted by: ahoora at March 12, 2007 3:12 PMرنگ بودن، رنگ تلخ و سرد دوریست
رنگ رفتن، رنگ دلگیر جدائیست
آسمانیست، گرگ و میش و، بی ستاره
رنگ مغرب، رنگ بی روح رهائیست
دارم به زانوهاي خسته تو در برف فكر ميكنم
به برق چشمهات
به تنهاييات
كه هر لحظه يك خدا ميآفريند
به هزار پنجره گشوده در پيش چشمت
و نسيمي كه با پر ِ پردههاي سفيد بازي ميكند
دارم به قدمهاي خسته تو فكر ميكنم
به راه رفتنت در برف
به انتشار صدات در باد
به هزار كوچه بنبست پيش رو
دارم به تو فكر ميكنم كه از سرما خود را در آغوش ميكشي
و به خدايي كه گويي هرگز نبوده است
دارم به خرگوشهاي بازيگوش فكر ميكنم
كه در كنار تو از روي برف ميگذرند
دارم به گولههاي برفي
آدمهاي برفي
فكر ميكنم
و به حرارت دستهاي تو
چه دلتنگیه عجیبی.
تئاتری و دلش و یه دنیای خالی از صداقت .
حداقل شهامت داشت و حرفشو زد.
عباس معروفي عزيز سلام
با اينكه اكثرا به حضور خلوت انس ات مي رسم اما عادت ندارم نظري يا مطلبي بذارم. ولي اين جشن دلتنگي ات مرا هم دلگير ساخته هم شما را پيشم زيباتر. لذا براي دومين بار مطلبي از وبلاگم ميزارم:
عباس ميرزا و علل عقب ماندگي ايران
ژوبر كه از سوي ناپلئون بناپارت به ايران اعزام شده بود. در سال 1221 ق. در اردوگاه جنگي عباس ميرزا با روسها از او ديدن ميكند. در اين ديدار به نقل از ژوبر، عباس ميرزا به وي چنين ميگويد:
"مردم به كارهاي من افتخار ميكنند، چه کنم كه قدر و قيمت جنگجويان مغرب زمين را داشته باشم؟ چه شهري را تسخير كردهام و چه انتقامي توانستهام از تاراج ايلات خود بگیرم؟ ... از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم كه رشادت قشون روسيه در برابر آنان هيچ است، معالوصف تمام قواي مرا يك مشت اروپايي(روسي) سرگرم داشته، مانع پيشرفت كار من ميشوند... نميدانم اين قدرتي كه شما(اروپاييها) را بر ما مسلط كرده چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در قشون جنگيدن و فتح كردن و بكار بردن قواي عقليه متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شغب غوطهور و بندرت آتيه را در نظر ميگيريم. مگر جمعيت و حاصلخيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است، يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما به ما ميتابد تأثيرات مفيدش در سر ما كمتر از شماست؟ يا خدايي كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است خواسته شما را بر ما برتري دهد؟ گمان نميكنم. اجنبي حرف بزن! بگو من چه بايد بكنم كه ايرانيان را هشيار نمايم؟"
مسافرت به ارمنستان و ايران، ب.آ. ژوبر، ترجمهي محمود هدايت، ص 94 و 95
.
سلام اقاي معروفي. امروز وقتي وب سايت شمارو پيدا كردم بي نهايت خوشحال شدم.كتابهاي شما جز اندك كتابهايي كه با خوندنشون واقعا لذت مي برم.
اميد وارم همواره موفق باشيد
«من به عدالت ایمان داشتم!»
Posted by: ثنا at March 11, 2007 3:19 PMعباس جان
وقتي فرار را نوشتي يه جوري ننوشتي ؟؟؟؟؟؟
..............
تا بعد يا حق
چی بگم. مثل همیشه می خوانیم و می مانیم. نوشته های شما رو بسیار دوست می دارم. با خوندن این نامه خواستم چیزی بگم اما نفهمیدم چی؟ فقط این رو می دانم که رفته ها و مانده ها هر قدر هم که بخواهند اما دیگر در یک دنیا زندگی نمی کنند. حالا هر قدر هم نوشته های شما و کتاب هاتون بهترین خواندنی های ما در این چند سال بوده باشه. اما ما ديگر در دو دنياي متفاوت زندگي مي كنيم. ما با غم دوري و دلتنگي كه شما مي كشيد بيگانه ايم و شما با سختي اي كه ما تحمل مي كنيم براي زنده و سالم موندن در اين جامعه.
بگذريم زندگي همينه ديگه نه؟ شما خودتون هميشه اينطوري تصويرش كرديد...
سلام عباس جان! مدتي بود كه شماره عبدالرضايي رو از فلاح گرفته بودم و پولی در بساط نبود که بهش زنگ بزنم یه روز که این تازه به دوران رسیده صاب کارم رو میگم زد بیرون زنگ زدم به علی و از هر دری پرسیدم و او هم طبق معمول به هر دری فحش می داد بعد بهش گفتم چرا تو فلان نوشته ت به عباس تیکه انداختی گفت واسه اینکه خیلی بهش چرند میگن. همه کتابای اینجاش رو خوندم از همه هم بهتر می نویسه اما ترسو شده خایه ش رو کشیده ن خدایی حتی وقتی چرت می نویسه از اینا سرتره اما نگرانشم.عباس جان! نویسنده نویسنده ست تو که نویسنده ی نویسنده ها هستی چرا کاتب!؟ بشاش به همه! هم مزرعه شون آباد می شه هم مثانه ت خالی! آدم نفهم نفهمه! بی شعور بی شعوره دیگه راستی همونقدر که شعرای سانتی مانتالت حالم رو به هم زده با فریدون سه پسر داشت خیلی خر کیف شدم بنویس! بشاش به همه! مث اون وقت ها که تو دفتر گردون می نشستی و هیشکی به تخمت نبود هنو هم نباید باشه.چاکرات!
بهزاد جان،
عليکی سلام
چند کلمه ات را حذف کردم. توهين به ديگران را نمی پسندم.
به علی هم اگر باز زنگ زدی سلام برسان و بگو: کاش به جای کارهای ديگر و حرف های ديگران، شعرش را بگويد.
همان حرفی که 15 سال پيش بهش گفتم.
شاد باشی.
عباس معروفی
عباس عزيز بيانه ادبيمان را بخوان وحظ وافر ببر
Posted by: اين چند نفر at March 10, 2007 9:31 PMمن شما رو براي نوشتن مطالب زيباي اين وبلاگ تقدير مي كنم.
Posted by: راحله at March 10, 2007 8:51 PMسلام آقای معروفی نازنین
فرستنده این نامه میتونه هر کدوم از ما باشه...ما اینجا موندیم و رفتن شما انگار عزیزترین چیزی که داشتیم رو برده... ولی همین روزنوشت یا شب نوشت ها و شعرها نوازشمون میکنه.. و این واقعا" یک نعمته.
اطمینان دارم کاری که عباس معروفی ها اون ور دنیاواسه ایران میکنند...کسی اینجا نمیکنه.
دوستتون دارم.
سرشار باشید از قشنگی ها.
هدیه شایگی.
سلام.از اشنایی با وبتون خوشحالم.
کاش کسی به فکر باغچه بود ؛کاش...
خوشحال میشم به من هم سر بزنید.
سلام
به سفارش چند تن از اساتيد و دوستانتان در ايران وبلاگ شعر دوستم رو به
شما معرفي ميكنم. تا از راهنمايي ها و نظرات شما بهره مند بشيم.
با تشكر
http://www.sepantayam.mihanblog.com/
دلم برای مرگ آرزوهام می سوزد.سوگوارم این روزها.سوگوار
Posted by: درنگ هاي نابهنگام at March 9, 2007 9:56 PMاوسا
به شرافت مترسكيم قسم هميشه ميام سايتتون
اوسا بخاطر خدا يه بار به وبلاگم سر بزنيد
گناه دارم
تو رو خدا
خواهش ميكنم
يه بار واسم كامنت بذاريد
اوسا بذاريد به حساب سال نو
به حساب يه هديه
التماس ميكنم
به خدا دارم گريه ميكنم
به پاتون ميفتم
فقط يه بار
سلام.جواب اين نامه هر چي كه بوده مهم نيست.مهم اينه كه من ميدونم شما هر جا كه باشيد دلتنگ ايرانيد. من از تهران مينويسم اما دلتنگ اين سرزمينم.چه فرقي ميكند كجا باشي وقتي اين دلتنگي رهايت نميكند؟ هر جا هستيد باشيد,قلب من با شماست.
Posted by: gazal at March 9, 2007 4:49 PMدلمان از اين زندگي گرفت
Posted by: سودابه رادفرد at March 9, 2007 11:20 AMجنگل ،
شوق پرنده را ،
پرواز داد
و طوطيان حيرت را
از همرهان آينه ، با واژه هاي راز
آواز داد .
آواز ،
در لابلاي شاخه
ي شب ، آويخت ،
و برگ ها
از لرزش شبانه ، فرو ريخت ...
آنگاه
منقار سرخ ماند و سرسبز
...
عباس معروفي عزيز دوستت داريم . سربلند و پر انرزي و اميدوار باشي.
Posted by: من ِ موفق at March 9, 2007 6:37 AMسلام . منم دلم ميخواد جواب نامه رو بخونم اگه امكان داره . شايد براي اينكه ببينم چقدر حس مشترك و درد مشترك بين خودم به عنوان يه مهاجر و شما وجود داره . ممنون
Posted by: Scarlett at March 8, 2007 10:13 PMwell this is the typical attitude of an Iranian ; " if I am in misery then I wish everybody else be the same".
I bet the writer of this letter is either out of Iran or doing whatever possible to leave Iran as soon as possible.
Posted by: karen at March 8, 2007 8:06 PMگاهي اوقات بعضي ها فراموش مي كنند كه يك هنرمند اول انسان است بعد هنرمند. حق زيستن بي چون و چراست. چطور مي شود از كسي دلخور بود يا به او زخم زبان زد كه چرا جانت را برداشتي و رفتي؟ مگر نه اينكه هنر از چشمه ي زندگي مي نوشد؟
چه هوادار بي انصافي و چه لحن بي رحمي. رك گويي يك چيز است، زبان نيش دار چيز ديگري.
Posted by: ماه مي at March 8, 2007 7:38 PMبا سلام
وبلاگ با مبحث كالبد شكافي يك شاعر - شماره يك ، جنازه اول : صالح سجادی
به روز شد .منتظر نظرات مفيد و پر بار شما هستم.
با تشكر
ارادتمند مهدي آذري
سلام آقای معروفی.
من اما به عنوان کسی که همیشه ارادت خاصی به شما و نوشته های شما داره وقتی که توی ایران بودم و اخبار دادگاهتون را پیگیری می کردم از خبر رفتنتون خوشحال شدم... در واقع از جان به در بردن از دست جلاد. و وقتی که در برلین به دیدن کتابخانه/چاپخانه تان آمدم حس کردم که به شما افتخار می کنم. تربیت نویسندگان جدید... چاپ کناب و زنده نگه داشتن بخشی از ادبیات معاصر فارسی چیزی هست که من را شخصا به شما خیلی خیلی مدیون می کند.
" تو مهد آزادي در اين 38 سال چي نوشتي
تو از كجا ميدوني كه چيزي ننوشتم
.....
تو فقط در اين سالها به هركسي كه گل كرد و مشهور شد فحش دادي اونم براي اينكه مردم فكر نكنند مردي"
همسر سعدي ديالوگ فيلم يه بوس كوچولو
سال 76 مصاحبه با راديو امريكا و صحبت در مورد سيمين بهبهاني . اولين باري كه شناختمت نميدونم چرا اسمت رو تو كتاب درسيم نوشتم و ........
خوشحالم هنوز مثل زماني كه ايران بودي مينويسي خوشحالم كه گلخونت مثل هميشه زيباست خوشحالم كه تنها باغبون دنياي مايي و نوشتهات جاي اينكه مزرعه باشه گلخونست
خوشحالم كه مثل هميشه زيبايي
ناراحتم كه در ايران تنهام
و ناراحتم كه در اين وطن اشباع از نامهاي پوشالي بايد تنها راهم رو پيدا كنم
اگرم پيدا نشد منتي نيست كه ديني به گردن شماها نيست شما دين به گردن ما داريد
كاش تاريخ رو زيبا مينوشتند
كاش تو تاريخ رو زيبا مينوشتي
من خودم كشتم آقاي معروفي چرا به وبلاگ من سرنمي زنيد
Posted by: گوسفند at March 8, 2007 8:43 AMهر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ های غربت ؟
فقط باشید .
ما خیلی بسیار به شما محتاجیم.استاد خیلی بسیار عزیزم.
همیشه باشید.
من و بين پيام هاي پايين مي توني پيدا كني.
راهنمايي: با سلول منتظرتان هستم
عجب حواسي!!!
درود
عباس معروفی از نظر من یعنی سمفونی مردگان و یک مجموعه داستان کوتاه که 15 سال پیش بصورت تکه و پاره از خانه پیرزنی ...بگذریم.سال بلوا و فریدون سه پسر داشت هم خواندم اما آن دو اثر آغازین چیز دیگری بود.شنیدم شمااهل پرور سمنان هستید و در همانجا کتابخانه خوبی داشته اید(راست و دروغش پای راوی قضیه که یک خانوم از همولایتی های شماست)...باز هم بگذریم.
اینکه شما و امثال شما از آن ور مرزها برایمان تبلیغ کتاب می کنید و دایم خون به دلمان،کار شایسته ای نیست.مخلص کلام بی بضاعتی و شوق فراوان به خواندن جماعت کتابخوان را از پا درآورده.پیشنهاد این حقیر آن است که در صورت امکان ،دانلود آثار را برایمان مقدور سازید.امیدوارم عیدی سال 1386 ما به موقع واصل شود.عیدتان پیشاپیش مبارک و میمون.
اونايي كه نداشتن
از خوبيها نشونه
ديدن كه خوبي ياس
باعث زشتيشونه
آدماي بياحساس
پا گذاشتن روي ياس
ساقههاشو شكستن
آدماي ناسپاس
دلم گرفت .
این دوست از رفتنتون نه تنها رنجیده ، حس میکنم شکسته .
ولی نمیتونسته منطقشو با احساساتش هماهنگ کنه ، بچه تئاتریها هم که با دلشون زندگی میکنن.
دلتنگی بد دردیه !
هرجا هست موفق باشه.
dooste azize nadide salam:
midoonam ke mitoone shakhsi baashe vali delam mikhad age baratoon mohem nist ke baghiye ham bedoonan begin ke dar javabe in doostetoon hala ke 7 saale gozashte chi darin begin?
mamnoonam...leila
سلام دوست خوبم
همیشه به وبسایت شما سر می زنم و می خوانم البته بدون اجازه شمارا لینک کرده ام. خوشحالم از یک شهر ستان دور در سرزمین گربه ای که دیگر موش هم نمی گیرد می توانم با شما یان ارتباط داشته باشم هر چند مجازی ولی دلم گرم می شود.
با احترام
سلام ...
اميدوارم سالم و سرحال باشيد...
چقدر راحت حرف زده بود ...شايد به خاطر همينه كه شما نامه رو زياد خوندين
در مورد اين كه درست ميگه يا نه بايد بگم ...درست ميگه...
آدم وقتي توي ايرانه دلش مي خواد يك نفر از توي خود ايران حرف حساب بزنه...نه از بيرون از اون.
و وقتي ميره .....................
نمي دونم ............
ولي اين واضح كه شما حق داشتين اون چيزي رو انتخاب كنين كه دوست دارين
و بهترين براي خودتون و خانوادتونه.
اميدوارم هميشه خوب و خوش باشيد.
بيتا...
سلام ...راست ودروغ اين قضيه به من ربطی ندارد ... به روزم ..ممنون سرمی زنيد
Posted by: حسین دیلم کتولی at March 7, 2007 7:57 PMراستش در اين دنيا كه هر جا باشي اگه قراره غصه بخوري،می خوری رفتن و نرفتن فرقی نمی کنه.بودنه که فرق می کنه.حضور ودل به حضور سپردن.کاش هر جا که هستید همیشه باشید.
جام می و خون دل،هر یک به کسی دادند
شما رفتيد. شايد من هم اگر جاي اين دوست عزيز بودم همين گلايه ها را مي كردم. البته ؛ در آن زمان. شما حداقل به خودتان بدهكار نيستيد. درست مي گوييد زمان به خيلي چراها پاسخ داده و اين دوست عزيز هم حتما به پاسخ سوال هایش رسيده است.
با داستان سلول منتظرتان هستم.
شاد باشيد.
براي اولين بار وقتي گفتم وطن هر آدمي توي قلبشه , همه زدند زير خنده....كه كي با اين كليشه ها به جايي رسيده كه تو مي خواي برسي!!با خودم فكر كردم باسي كه اينجاست....توي كاغذاي خط خطي..نفس مي كشه و بزرگ مي شه لاي همون كاغذا....باسيو مي شه اينجا پيدا كرد اما عباس معروفيو نه!!! بازم انگارو وطن هر آدمي تو قلبشه....
پي نوشت: هميشه از كامنت گذاشتن فراري بودم...اما تنها راهه انگار....اگه ديديد پرت و بي ربطه كامنتام , بدونيد علتش همينه...
دو ماه ديگر _ اگر خدا بخواهد و يا شايد من اگر بخواهم _
من هم تو آلمان خواهم بود.
اين روزها خيلي از حرف ها روي احساسم تاثير مي گذاره.
گاهي حس وطن پرستي ام گل مي كنه و
گاهي حس مادرانه ام به فرزندي كه شايد روزي به دنيا بياورم
گاهي دلم مي خواد فداي عقايد بشم
گاهي فداي اجتماع.
اما هر چي كه هست اين نامه تكونم نداد.
نمي دونم شايد از ساده بيني نويسنده اش بود
مي دونيد، شايد هم ساده بيني نگم بهتره
همه ي ما همين طور هستيم
همه چيز رو اون طوري مي خواهيم كه دوست داريم
مي گه : اي كاش مي موندي حتي اگه كشته مي شدي
چرا؟ فقط واسه ي اين كه من فكر كنم هنوز آدميت و خيلي چيزهاي ديگه نمرده.
اما حتي يك لحظه به اين فكر نمي كنيم كه شايد جون طرف براش ارزشمندتر از تو و تفكراته توئه.
نمي خوام اعتقادات شما رو زير سئوال ببرم. روي سخنم با زيباي نازنينه.
گاهي شايد گذشتن و رفتن بهترين راه براي مبارزه باشه.
نمي دونم
هنوز نمي دونم....
چقدر خوب شد كه اين نامه به دست تان رسيد...چه قدر صميمانه ...چقدر صادقانه .چيزهايي كه اين روزها كم پيدا مي شود...
هر كجا هستيد پايدار باشيد و دل تنگ نباشيد...
مي خوانمتان و لذت مي برم
آدما با خاکی که توش به دنیا میان و با آدمای اون خاک معنا پیدا میکنن ...تو یه خاک غریب هیچی نیستی حتا اگر تظاهر کنی که این طور نیست....نامه قشنگی بود ....
Posted by: yeki ke nmishnasi at March 7, 2007 1:18 PMسلام وبلاگ منو میشه لینک کنی
چرا رفتین؟ چرا که نه؟ چطور می تونن این سوال رو از شما بپرسن؟
کدوم یک از ما به جز گوسفندی اندیشیدن و گوسفندی عمل کردن بهایی دادیم؟ کدوم یک از ما لیاقت داشتیم؟ برگردید چه چیز رو ببینین؟
نه! شما اونجا با رویایی که از ایران دارید بهتر زنده می مونید.
ما دوستتون داریم. هر جایی که هستید زنده هستید .... چه پیش روتون هزار نفر براتون کف بزنن ، چه یه میلیون نفر، چه 100 میلیون نفر.
من جنبه ی سیاسی شما رو نمی شناسم و به هر علتی دور و بر سیاست هم نمی گردم. ولی وقتی دارم توی فقر و دود و فحش های جاری بین مردم دست و پا می زنم، وقتی دارم تموم بغض های روزمره م رو قورت می دم...یاد کوزه گرم می افتم، حسینا، یاد آیدین، یاد شما که نمی خواستید یه نجار باشید. می خواستید شاعر بمونین.
این از لحاظ چه کسی جرمه؟
Posted by: شمسی خانوم at March 7, 2007 12:24 PMسلام استاد،
کاشکی اینجا هم جواب ِ نامه را مینوشتید.
اجبار بود يا اختيار يا هر چيز ديگري نمي دانم و يا بهتر كه بگم شعور تحليل سياسي ندارم. مي دانيد آقاي معروفي من هم شما را دوست دارم و اين هيچ ربطي به قوه تحليل من ندارد كه خداوند چنين مركزي را در مغز من قرار نداده اما به يك چيز ايمان دارم و خيلي وقت ها شايد سال ها پيش به آن فكر كرده ام اما حالا مي گويم و آن اينكه شما ديگر از حوزه جغرافياي زبان و فرهنگ اين كشور خارج شده ايد و اين بدترين مرگي است كه يك نويسنده مي تواند با آن رو به رو شود. شايد به همين دليل بود كه ديگر ننوشتيد. قصه فريدون سه پسر داشت را هم چند سالي است كه شنيده ام اما كو كجاست؟
اول براي خودم و بعد براي شما متاسفم.
هميشه دوستتان دارم
سلام:
من هميشه مطالب شما رو مي خونم،چقدر خوشگل مي نويسين ،خوش به حالتون...
آقاي معروفي من يك وبلاگ كوچيك دارم،اون قدر دور افتاده و كوچيك كه كسي سر نمي زنه بهش...
اگه فرصت داشتين يك بار پيشم بيايين...
دوستون دارم
مرسي
سن من قد نمیده به اون سال ها ... من از آشنایان چند سال اخیر قلم شما هستم ... اما شاید اگر من هم اون موقع ها بودم همین حس ها بهم دست میداد، دوست دارم بدونم الان بعد از گذشت این همه زمان چه حسی داره. کجا بوده؟ چه میکنه؟ هنوز چقدر به حرف هایی که زده اعتقاد داره؟
راستی شما فیلم یک بوس کوچولوی آقای فرمان آرا رو دیدید؟ به همین چیزها ربط داره. نمیشه کامل به همه تعمیمش داد، چون عملکرد آدم هایی که طی این سال ها رفتن با هم متفاوت بوده. من فکر می کنم به شما میشه سخت نگرفت.
سلام استاد عزيزم.
راست ميگه به خدا. چقدر راحت براتون نوشته. ميدونيد حرف دل چند تا از ماست؟ چي ميشد اگه اينجا بودين؟ ميدونيد من 1 سال دنبال يه كلاس داستان نويسي خوب گشتم و بعد از يه سال كه كلاسهاي استاد محمدعلي دارم ميرم هنوز اي كاشهاي زيادي تو ذهنمه. اي كاش...
ادم انتزاعي كه نگاه كند شايد حرفهاي نويسنده نامه درست باشد:
آنجا براي چه رفتيد؟
چند سخنراني و داستان كوتاه و همين؟!...
براى اينكه چركنويس و پاكنويس ٍ آدم يكى بشه هزينه هاى بسيارى بايد داد . نويسنده ى نامه بسيار صميمانه نوشته .
اما خيلى از اعمالى كه ما انجام ميديم يا تصميم هايى كه مى گيريم ممكنه كه به نظر ديگران اشتباه باشه و گذشت زمان آن را آشكار ميكنه هم براى خودمان هم براى اونهايى كه از سر مهر انتقاد مى كنند و اونهايى هم كه هنوز از عقده هاشون خلاص نشدند كه وضعشون كاملآ مشخصه .
متـا’سفانه آدم فقط يك بار زندگى ميكنه و تا بياد اشتباهاشو ببينه و درست عمل كنه ، مى بينه كه فرصتى نمونده ويا ديگه امكانش نيست.
اما همين اشتباهات و شكست هاست كه راه درست را به ما نشان ميدهد.
آقاى معروفى
مرسى كه مجال ميدهيد درد دل كنم .
ميدانم بدخواه و دشمن زياد داريد. صادق هدايت هم دشمن داشت. فروغ فرخزاد هم بدخواه زياد داشت. رسم ديرينهاي است در اين ديار.
آقاي معروفي؛ اين حرفها همه به خاطر آن است كه شما در ميان زندهها هنوز اولي هستيد!
ما زندهي شما را ميخواهيم. قهرمانها معمولاً قصه نويسهاي خوبي نيستند.
اگر امروز هدايت زنده نيست و اگر فروغ ديگر نفس نميكشد فكر اينكه شما يك گوشهي اين دنيا زنده هستيد، نفس ميكشيد و مينويسيد آرامم ميكند.
چه صادق و صمیمی. چه زیبا:)
کار شما هم قشنگ بود. من فکر کردم حتما نامهای رو بارها خوندین که پر از تعریف و تمجید از شماست... ولی گاهی بعضی انتقادهای دوستانه تا کجای روح آدم نفوذ نمیکنه...
اصلا هم این حقو به خودم نمیدم قضاوت کنم این کار شما بد بوده یا خوب.
خوندن این نامه و گذاشتنش توسط شما خودش خیلی حرف داشت.. قشنگ بود...
عدالت نیست!...... من دلم نمی خواهد که اتفاق ِ زاده شدن در جایی، چیزی سوارم کند........
حتی اگر تمام ِ این آدم های ِ دوست داشتنی ام خیال ِ دلتنگی هایشان گل کند، من خیال ِ پرستش ندارم.
گاهي چقدر دلتنگي هامون بهم شبيه ...همزمان حتي ...
گاهي چقدر خودخواهي هامون بهم شبيه ...
و من چقدر خوشحالم كه هستيد و مي نويسيد ... چه فرقي مي كنه كجا؟...
"وقتي آدم سر جاي خودش نباشد ديگر فرقي ندارد كجاست....مي داني جاي من كجاست؟"
...