همان ياری که دوشش مأمن من بود باور کن
نقاب از چهرهاش افتاد، دشمن بود باور کن
همان اشکی که آب آسياب چشم ما میشد
شبانگه از حريم خويش سرزن بود باور کن
پگاهان آن چنان کوچيد ايل مهر از اين وادی
که گويی جاده هم مشغول رفتن بود باور کن
اگر حلقوم دشت از جرئت تکبير خالی شد
دل پژواک غرشها سترون بود باور کن
کسی گر بوسه بر قنديل محراب شبستان زد
کنار بقعه نانش توی روغن بود باور کن
تو رمز چشمک گرگ و شبان را دير فهميدی
همان اول حساب گله روشن بود باور کن
...
امشب به توصيهی دوست نازنينی از کرمان، کتاب «ياسها و داسها» از ارفع کرمانی را ورق میزدم، اين غزلش را نصفه نيمه برای شما مینويسم، فقط بگويم روحش شاد، و دست مريزاد. گاهی لازم است آدم سکوت کند و به اين روزگار بخندد.
ممنون از مطالبت
Posted by: arash at January 2, 2008 10:49 PMاول سلام به همه دوستان
ممنون خيلي جالبه
شاد و سربلند باشيد
نوشتنتان براي زيستن من است
استاد عزيز از قرار معلوم من و كساني كه اينجا مي آييم هيچ ارزشي برايتان نداريم . من دوست دارم شما هم حداقل براي يك بار هم كه شده به من سر بزنيد...زياد وقتتان گرفته نمي شود
شما از کجا می دانيد به شما سر نمی زنم؟
سلام آقاي معروفي . مرا نيز وسوسه كرديد تا كتاب را بخوانم حالا در اين ينگه دنيا چطوري پيدايش كنم؟ دست ما كوتاه و خرما بر نخيل!!
Posted by: fereshteh at February 22, 2007 9:35 PMسلام ... و درود فراوان...
Posted by: راضیه at February 22, 2007 9:53 AMقشنگ بود مثل همیشه
Posted by: باحال at February 22, 2007 9:35 AMكتاب تا وقتي نخونده است عزيزه..وقتي مي خونيش ميزاري تو كتابخونه خاك بخوره...
آدما دو وقت سكوت مي كنن وقتي در حالِ خوندن خودشونن...يا وقتي خوندن خودشونُ تموم كردن .....سكوت هميشگيه نه گاهي اوقات....
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد
بازِ جان را می رهاند جغد غم را می کشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصوراند خود را می کشند
غیر عاشق وانما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل
عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم، یا خود بگویم سرّ مرگ عاشقان
گرچه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب
شمع های اختران را بی محابا می کشد
بعضی وقتا تو خیابونا و یا حتی تو کودکستانا به زور لبخند رو رو لبا می کشن با یه ماتیک پر رنگ . اما اون خط یعنی سکوت و سکوت و سکوت.
Posted by: stalker at February 21, 2007 8:49 PMسلام استاد معروفي
چند روزبود كه در اداره نمي توانستم با اين فيلتربازي ها سايت شما را باز كنم ، خيلي ناراحت بودم. اما امشب باز شد ، هووراا !
"سال بلوا "و"سمفوني مردگان "را هم براي چند دهمين بار براي يك نفر دوست ديگر خريدم، كادو ، گفت كه فوق العاده است .
من كرمانيم اما اين شعر "ارفع" را نخوانده بودم !
اينكه افتخار داديد نوشتيد اينجا ،ممنونم!
"مرسي كه هستيد " ...
ندا
Posted by: Neda at February 21, 2007 8:01 PMو سكوت.
آيدين هم لبخند ميزد؟!
درود بر شما
Posted by: hadi at February 21, 2007 9:04 AMدرود.اقاي معروفي من اگه جور بشه دارم ميام اونجا ميشه شمارو ديد؟
همه شادي من امروز به يکباره از جلوي چشمانم گذشت و اشک را به حلقه بادامي چشمانم مهمان کرد . اما من حوصله مهمان هم نداشتم .راهي اش کردم که برود ...حالا اگر يک اميد واهي هم بود ديگر نيست .حالا اگر انتظاري هم بود ديگر نيست ..حالا اگر اگر خيالي بود براي بودن ديگر نيست نه شوقي و نه لبخندي و نه سلامي حتي ... نگاهم را از خودت گرفته اي .
Posted by: maryam at February 21, 2007 7:06 AMهمان اول حساب گله روشن بود... ما هم در گله بوديم...هميشه سكوت مي كنيم ... اما خنده مان نميگيرد استاد .
Posted by: maryam at February 21, 2007 7:03 AMلبخند از رو لبم پاک نمیشه ، ولی خیلی تلخه این لبخند.
Posted by: اثر انگشت at February 21, 2007 4:44 AMدارکوبان وبلاگی از سید نوید سید علی اکبر و محمدرضا فریدی برای ادبیات کودک و نوجوان
www.darkoban.blogfa.com
چيزي مدام خوره مي شود استاد.كمي احتياج به نوشته هايت دارم.برايم دعا كنيد.مرحله ي سختي را پيش رو دارم.
براتون آرزوی بهترين نوشتن ها رو دارم.
عباس معروفی
هر چه بيشتر كتاب هاي شما و صادق هدايت رو مي خونم...بيشتر ارزش اون هارو مي فهمم...راز جاودانگي همينه
Posted by: sara at February 20, 2007 11:00 PMدل پژواك غرش ها سترون از قيام ماست
غياب حنجره از سستي من بود باور كن...
تو يه كوهي و من دره
تو دنيايي و من ذره
نگا كن تو چشم خسته م...
1/اسفند/85 يك مطلب نوشتم كه احتمالن اذيتم كنه. البته خودش نه... نظرتون برام خيلي مهمه. البته وسع رايانه ايم كمه و بايد روي بهمن 85 كليك كنيد تا اسفند بياد... بزرگوار !
همان اول حساب گلّه روشن بود، باور كن
...
مانده ام تشكر كنم از کسی که به شما گفت کتاب را بخوانید یا از شما تشکر کنم به خاطر درج شعر يا به خاطر زمانی که صرف می کنید و هر چند وقت يك بار مطلبي در وب مي نویسید.
اين جا، خودت مي داني، گفتن ندارد، غم نان همه را گرفته . اگر هم می نويسند باز خودت مي داني، گفتن ندارد، ولي پشيماني چرا.
خوشحالم كه هستيد. مي نويسيد. وقت مي گذاريد. فعلا هم كه با فيلتر مشكلي ندارم و مي خوانم. از سر لطف کیست یا چیست نمی دانم. اگر فيلتر شد... چو فردا شود فكر فردا كنم.
امیدوارم باشید. بمانید و بنویسید و ما بخوانیم.
با داستان «آواز قناری ها» به روزم. واین به روزم نمی دانم دیگر چه صیغه ای است.
من از اول مي دونستم فريبم مي ده ولي دوست داشتم باز فريب بخورم. مي خوام اون قدر فريب بخورم كه از فريب دادن خسته بشه.
راستي! دوست دارم سمفوني مردگان رو آن قدر بخوانم كه خسته بشه.
سلام
راستی شما با مطرح کردن مبحث اروتیسم دیگر برای هنرگاه در این مورد صحبت نخواهید کرد؟
ضمنأ ممنون از این انتخاب زیبا
به امید دیدار
سلام
معلومه که مقاله ی کاملی برای هنرگاه خواهم داشت.
باسی
سلام
فردا تمام دهکده زن کوب !می شود
.............
یا تکه تکه کن بدنم را و یا بکُش
............
حالا دوباره له شده ی مریمی شدم-
..............اینجا امیر را مرده ای فرض کنید که دوست شماست!!!]
فقط/...
شمع که روشن می کنی؟
یا علی
...
این روزها زیاد این قسمت از شعر شما را چند جا دیدم... :
لازم نيست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازهی هر دومان
دوست دارم.
این شعر شما را بی نهایت دوست دارم...
ولی من فکر می کنم برای زیستن اگر دو قلب نه،لااقل یک قلب و یک نبض لازم است...
سلام استاد.
من تازه با شماآشنا شدم.در مسابقه خاطره نویسی رادیو زمانه شرکت کردم و بی صبرانه منتظر نتیجه هستم خواهش می کنم جواب ما را بدهید
کاش می شد زودتر تما ما مخصوص را بخوانیم.
سلام استاد من دوباره هم به صورت فينگليش از طريق world
براتون ميل زدم لطفا جوابمو بدين
برمیگردم و میجنگم، اگر حمله کنند
1 نظر از خوانندگان
* برای دوستتان بفرستيد
احتمال حمله به ایران به شدت جدی است و بهانهاش هم یکی برنامهی اتمی ایران است و دیگری دخالت در عراق.
بی.بی.سی همین الان خبر داده که طرح این عملیات که بر مبنای آن قرار است تمام زیرساخت نظامی و هواپیمایی ایران مورد هدف قرار گیرد، کاملا آماده است و اهداف آن هم مشخص شدهاند.
اگر خامنهای میگوید خبری نیست برای این است که نمیخواهد به عنوان رهبر مردم را بیش از این بترساند. همین که اجازه داده محسن رضایی بیاید در تلویزیون و آن هشدارها را بدهد کافی است.
واقعا بیشرمی است که تمام دنیا دارد بخاطر دو بهانهی کاملا دروغ، آمریکا را در این ماجرا فعالانه یا با سکوتش همراهی میکند.
چه کسی تا حالا سندی برای اینکه ایران دارد بمب اتمی درست میکند پیدا کرده است؟ ایران تا حالا کدام بند از NPT را نقض کرده است که دارند با آن این طوری تا میکنند، در شرایطی که به اسراییل و پاکستان و هند که حتی آن را امضا هم نکردهاند، نیروگاه اتمی که هیچ، اجازهی ساختن سلاح اتمی دادهاند؟
حتی اگر ایران نیت ساختن سلاح اتمی را داشته باشد، از کی تا حالا قوانین بینالمللی بر اساس نیت کشورها، حتی قبل از اینکه به آن عمل کرده باشند، آنها را مجازات میکند؟
برای دخالت در عراق هم که تا حالا همهی سندهایشان قلابی از کار درآمده و خودشان هم دیگر از آن دفاع نمیکنند. بجز این، حتی بر فرض دخالت ایران، مگر همین الان عربستان رسما نگفته که دارد سنیهای جنگجوی عراق را بر ضد شیعهها همه جوره ساپورت میکند؟ مگر خود آمریکا کم در کشورهای دیگر دخالت نظامی میکند؟ آیا مثلا ایران حق دارد به فرانسه برای اینکه به مسیحیان لبنان کمک میکرد اعلام جنگ بدهد؟
دنیای خرتوخری شده است. سازمانهای جهانی، همانطور که خیلیها از جمله نگری و هارت در کتاب بینظیرشان Empire گفتهاند، تبدیل به ابزارهای اعمال قدرت آمریکا یا همان امپایر شدهاند، در لباسی ظاهرا بیطرفانه. از دیدهبان حقوق بشر بگیر تا سازمان ملل. هر جا آمریکا بخواهد از طریق آنها کارش را پیش میبرد و آنها هم زور ندارند جلوی بزرگترین منابع مالیشان که همانا آمریکا است بایستند. وا میدهند تا لااقل لذتش را، بقول آن جوک، ببرند.
این فقط حرف سعید امامی و حسین شریعتمداری نیست. بروید ببینید چقدر از آدمهای باسواد و باشعور اروپایی و آمریکایی همین حرفها را میزنند. کمی از زندان زبان فارسی و روشنفکری سنتی چپ یا سنتی لیبرال بیرون بیایید و ببینید چقدر ادبیات پست کلنیال و پست استراکچرالیست دربارهی همهی این چیزها هست.
به هر حال وضع خراب است و ما هم کار زیادی جز جلوگیری از پروپاگاندای ضد ایرانیای که با پول خود آمریکا هم از طریق رسانههای ظاهرا بیطرف تولید نمیتوانیم بکنیم. اینها برای حمله به یک کشور اول آن را از شکل انسان خارج میکنند -- اصطلاحا دیهیومنایز میکنند -- و اینجا تنها عرصهای است که ما فعلا میتوانیم فعالیت کنیم.
یعنی تا جایی که میتوانیم با عکس و ویدیو و نوشته تصویر سیاهی را که از ایران درست میکنند در ذهن مردم عادی دنیا، بخصوص آمریکا و اسراییل که هدف این پروپاگاندا هستند، بشکنیم. یا لااقل اگر نانمان غیر مستقیم یا مستقیم به دشمنی با ایران بسته است، جلوی قلممان را بگیریم تا بیشتر از این به این ماشین بیرحم پروپاگاندای انگلوساکسون کمک نکنیم.
برنامهی شخصی من فعلا این است. ولی قبلا هم در وبلاگ انگلیسیام نوشتهام که اگر آمریکا به ایران حمله کند من برمیگردم ایران و هر کمکی از دستم برمیآید برای حفظ این مملکت و استقلالش میکنم.
همین من بیخدای عرقخوار بینماز، با همین وبلاگ فیلتر شده و همین پدر و مادر بینوایم که باید در این ور و آن ور دنیا ببینمشان. چرا؟ بخاطر اینکه خامنهای را معصوم و نقدناپذیر نمیدانم و قانون مسخرهی ممنوعیت سفر به اسراییل را اتفاقا برای دفاع از مردم کشورم شکستهام.
ولی همین من، سگ خامنهای را هم با هزارتا بوش و بلر عوض نمیکنم. اگر حمله کنند برمیگردم و میجنگم.
حالا شما خود دانید.
وبلاگ من در ایران شدیدا فیلتر است. لطفا با کپی کردن این مطلب در وبلاگتان به بیشتر خوانده شدنش کمک کنید. نیز از خوانندگانتان بخواهید برای دریافت روزانهی این وبلاگ با ایمیل به این آدرس نامه بفرستند:
EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
بسيار زيبا بود . مناسب اين زمانه ي... سپاس از شما و از ارفع كرماني
Posted by: saba at February 19, 2007 10:57 PMسلام آقاي معروفي
من مثل همين مهدي جمشيديان خودمان نيستم كه همه زندگي ام را در سمفوني مردگان بازيافته باشم و لي از آن دسته نسل سومي ها هستم كه بارها با سمفوني مردگان خلوت را خواندم و كيفور شدم به هر حالا با اين مطلب جديد اين بيت هاي زير براي شما
و اگر دوست داشتيد به وبلاگ من هم سري بزنيد خوشحال مي شوم .
ما پخته ايم و باز جواني نمي كنيم چ
جايي كه گرگ هست شباني نمي كنيم
ما بي خودي كه عينك دودي نمي زنيم
كوريم و شكر چشم چراني نميكنيم
مانند بچه ها سرقبري اگر رويم
حلوا نبود فاتحه خاني نمي كنيم
گر ابرهه شويد ابابيل مي شويم
تا كعبه هست سنگ پراني نمي كنيم
عليرضا كلايه - شاعر قائم شهري
سلام عزیز...از دیروز این سایت فیلتر شده...دوستان می توانند از این فیلتر شکن دائمی استفاده کنند:
nyud.net:8080
سكوت
آغاز ناتواني من است
در سرودن نام تو
هر بار كه رد مي شوي
سلام به استاد بزرگوار و نازنین
احساس غریبیه آدم واستون پیام بده، هزار تا حرف هست ولی همیشه فقط آرزوی سلامتی و شادیتون یادم می مونه...
ممنونم یک دنیا به خاطر درس ها و نوشته ها و انتخاب های جالبتون، واقعا" تو این روزها یک نعمته،
سرزنده و پایدار باشید
با احترام.
سلام! انصافا زيبا بود
Posted by: حسين شکر بيگي at February 19, 2007 4:07 PMراستي ميل هام ميرسه ؟
خب من از كجا بفهمم كه شما خوندين ؟؟!؟!؟!؟!!؟
سلام
گاه آنچه ما را به حقيقت ميرساند خود از آن عاريست .... دم احمد شاملو و مارگوت بيكل گرم ......
عمو عباس!
کار ما از خنده دیگر گذشته.باید قهقهه بزنیم به این روزگار که چرا بجای آسایش و امنیت و عشق و دوستی، انرزی هسته ای حق مسلم ماست؟
و اين سخت ترين باورهاست ...
Posted by: مهسا at February 19, 2007 12:13 PMمیدانی عباس جان !
تو این دوره زمانه احتیاج به نقاب برانداختن هم نیست ...بی نقاب هم ماهیت همه روشن است
همان اول حساب گله روشن بود....روحش شاد و دست مريزاد
Posted by: مریم at February 19, 2007 9:53 AMسلام استاد عزيزم خوشحالم كه اولين كامنت اين پست را من مي نويسم.تعريف شعرهاي شما را بسيار از دوستان شنيده ام . اي كاش شعري هم از خودتان مي نوشتيد. از برنامه ي راديو زمانه هم همچنان مرا در بي خبري گذاشته ايد.پس كي؟....؟
Posted by: shabahang at February 19, 2007 8:59 AMآقای معروفی عزیز
از اینکه وبلاگ شما رو پیدا کردم ، بینهایت خوشحالم ؛ درست مثل وقتی که توی یکی از کسالت بار ترین دوره های زندگیم "سمفونی مردگان" رو کشف کردم و روزهام رنگ و بوی دیگه ای گرفت.
احساس بدی پیدا می کنم وقتی توی این دنیای عجیب غریب توان آفریدن چیزی رو ندارم . مثلا یه نقاشی فوق العاده یا شعری که با اون بتونم آشوب های درونم رو بیرون بریزم ... اما همیشه کسی هست ، کسی مثل شما که خوندن نوشته هاشون آدمو آروم می کنه . خیلی خوشاینده که کسی توی دنیای بیرون آدم بدون کوچکترین ارتباطی ، انسانیت آدمو به نهایت درک کنه و اونو به بهترین شکل توصیف کنه . به خاطر همه ی آثار زیباتون ازتون متشکرم و به خاطر آرامشی که هدیه می کنید.
من هم از لطف شما، و همه ی شما سپاسگزارم.
عباس معروفی
دست مريزاد به خاطر انتخاب شايسته تان...
وسوسه شدم كه اين كتاب را بخوانم...
پاينده باشيد...
سرمشقهاي آب ، بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
گل كردن لبخندهاي همكلاسي ؛
با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت،
ترس از معلم ، حل تمرين پاي تخته،
آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت...
راه فرار از مشقهاي توي خانه ؛
اي واي ننوشتيم آقا ، يادمان رفت،
آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم؛
جديت "تصميم گبري" يادمان رفت،
شعر"خداي مهربان" را حفظ كرديم،
يادش به خير اما خدا را يادمان رفت،
در گوشمان خواندند رسم آدميت،
آن حرفها را زود اما يادمان رفت...
فردا چكاره ميشوي ؟ موضوع انشاء،
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت؛
ديروز تكليف ، آب ،بابا بود و خط خورد؛
تكليف فردا ، نان و بابا ، يادمان رفت...
حسين جعفر زاد
:(
سلام
آره
گاهی آدم فکر میکنه که دشمن بود
ولی دوست بود ؛)
سلام خدمت استاد گرامی
متاسفانه سانسور چی ها وبلاگ شما را سانسور کرده اند. همانطور که می دانید دسترسی به سایت سانسور شده بسیار مشکل است و خیلی از طرفداران شما قادر به دور زدن فیلتر نیستند بنابر این پیشنهاد می کنم شما کپی هایی از وبلاگتان را با آدرس های متفاوت و بر روی سرور های اینترنتی متفاوت قرار بدهید تا علاقمندان به قلم و اندیشه والای شما بتوانند به راحتی به مطالبتان دسترسی پیدا کنند.
باتشکر فراوان
آرش آذر
سلام خدمت استاد گرامی
متاسفانه سانسور چی ها وبلاگ شما را سانسور کرده اند. همانطور که می دانید دسترسی به سایت سانسور شده بسیار مشکل است و خیلی از طرفداران شما قادر به دور زدن فیلتر نیستند بنابر این پیشنهاد می کنم شما کپی هایی از وبلاگتان را با آدرس های متفاوت و بر روی سرور های اینترنتی متفاوت قرار بدهید تا علاقمندان به قلم و اندیشه والای شما بتوانند به راحتی به مطالبتان دسترسی پیدا کنند.
باتشکر فراوان
آرش آذر
چه قشنگ بود!
اما!
آدم نگران مي شه كه چرا يك باره ، اين شعر! ...
باوركن!
سلام جناب معروفي
خوب هستين؟
شعر فوق العاده اي بود مخوصا اين بيت: تو رمز چشمك گرگ و شبان...
Posted by: sun at February 19, 2007 5:34 AMسلام آقای معروفی عزیز
چه انتخاب زیبایی
چندین بار در سکوت خواندمش!
متشکرم
موفق باشید
Posted by: نیما نیلیان at February 19, 2007 5:20 AMاگر حساب گله روشن بود، حالا اگر باور هم کردیم، مگر فرقی می کند؟...... :)
Posted by: رضا at February 19, 2007 4:43 AM