February 5, 2007

و تماماً مخصوص؟

...

گفتم‌: «یكی‌ از ویژگی‌های‌ تبعید این‌ است‌ كه‌ تعادل‌ آدم‌ به‌ هم‌ می‌ریزد. وقتی‌ آدم‌ سر جای‌ خودش‌ نباشد دیگر فرقی‌ ندارد كجاست‌، مهم‌ این‌ است‌ كه‌ سرجاش‌ نیست‌.»
«می‌دانی‌ جای‌ تو كجاست‌؟»
سر تكان‌ دادم‌ و پا شدم‌ به‌ چارچوب‌ در حمام‌ تكیه‌ دادم‌. سکوت خانه را برداشته بود و من دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که مرا نجات دهد.
پری دست‌ راستش‌ را به‌ نرمی‌ گذاشت‌ قسمت چپ سینه‌اش، و با كوچك‌ كردن‌ چشم‌هاش‌ گفت‌: «این‌جا.»
نگاهم‌ از توی‌ آینه‌ روی‌ كمرش‌ می‌چرخید، و منتظر بودم‌ ببینم‌ كی‌ بلند می‌شود برود دوش‌ بگیرد.
یانوشکا گفت‌: «نمی‌دانم‌ چرا فكر كردم‌ برهنگی‌ من‌ خورد توی‌ ذوقت‌.» و همین‌ جور كه‌ سیگارش‌ را خاموش‌ می‌كرد گفت: «یکباره به هم ریختی.»
«چطور مگر؟»
«در یك‌ كتابی‌ خواندم‌ كه‌ مردهای شرقی‌ از برهنگی‌ مفرط‌ خوش‌شان‌ نمی‌آید.»
«نمی‌دانستم. واقعاً؟»
یانوشكا عجیب‌ كتاب‌ می‌خواند. برام‌ تعریف‌ كرده‌ بود كه‌ در زمان‌ حكومت‌ كمونیستی‌ یك‌ كانال‌ تلویزیونی‌ تمام‌ روز كارتون‌های‌ افسانه‌ای‌ پخش‌ می‌كرده‌، و حالا پس‌ از ده‌ دوازده‌ سال‌ كه‌ دیگر از آن‌ افسانه‌ها خبری‌ نبود، كتاب‌ می‌خواند. هر كتابی‌ براش‌ می‌بردم‌، دو سه‌ روزه‌ می‌خواند و پس‌ می‌داد.
دوباره‌ گفتم‌: «واقعاً؟»
حالت‌ پرنده‌ای‌ را داشت‌ كه‌ می‌خواهد پرواز كند: «بهت‌ بر می‌خورد كه‌...؟»
«نه. اصلاً.»
«من‌ هیچ‌ احترامی‌ براش‌ قائل‌ نیستم‌. می‌دانی‌؟ فقط‌ پول‌ دارد. دكتر برنارد آدم‌ خوشبختی‌ نیست‌. همه‌ چیز را با پول‌ می‌خرد، و همه‌ چیز دارد، جز یك‌ چیز.»
ناگهان‌ صدای‌ زنگ‌ در آپارتمان‌ پیچید. یانوشكا نیم‌خیز شد و به‌ من‌ نگاه‌ كرد.
با صدای‌ خفه‌ای‌ گفتم‌: «نکند خودش‌ باشد؟»
«اوه‌ مای‌ گاد! اینجا خانه‌ی توست!» و ایستاد. درست‌ برابر آینه‌ی قدی‌ راهرو ایستاد.
«ولی دوست ندارم تو را با من ببیند. می‌ترسم برات دردسر درست کند.»
«غلط کرده!» و بعد آرام شد. چشم‌هاش‌ به‌ دودو افتاده‌ بود، اما تا در آینه‌ مرا دید لبخندی‌ زد، كف‌ دو دستش‌ را در پهلوهاش‌ بالا كشید و زیر پستان‌هاش‌ گرفت‌. بعد با لبخند قشنگی‌ بی‌صدا گفت‌: «نگاهم کن.»
دوباره‌ زنگ‌ زدند. گفتم‌: «برو توی‌ حمام‌.»
«آره؟»
«آب داغ را باز کن که همه جا پر از بخار شود.»
یانوشكا با لبخند اخم کرد: «آره؟» و از برابرم‌ لغزید.‌
درِ حمام‌ را بستم‌. كمی‌ خودم‌ را مرتب‌ كردم‌ كه‌ به‌ محض‌ باز كردن‌ در آپارتمان‌ به‌ برنارد بگویم‌ به‌ هیچ‌ قیمتی‌ آمادگی‌ سفر را ندارم‌. می‌تواند اخراجم‌ كند.
در را باز كردم‌ و شانه‌ كشیدم‌. همسایه‌ عراقی‌ام‌ بود، خالد‌. سه‌ سال‌ بود كه‌ مرده بود. می‌دانستم‌ چه‌ می‌خواهد.
می‌دانستم‌ انگشتش را بالا می‌آورد و‌ می‌گوید: «سلام‌ حبیبی‌. امشب‌ مهمان‌ دارم‌، یك‌ بشقاب‌ به‌ من‌ قرض‌ می‌دهی‌؟» می‌دانستم‌ كه‌ می‌روم‌ یك‌ بشقاب‌ براش‌ می‌آورم‌، و موقعی‌ كه‌ بهش‌ می‌دهم‌ می‌گویم‌: «فروشگاه‌ كایزر بشقاب‌ آورده‌ دانه‌ای یك‌ مارك‌...» و می‌دانستم‌ كه‌ می‌گوید‌: «من‌ می‌خواهم‌ برگردم‌، حبیبی‌! برای چی بشقاب جمع کنم؟» و سرش‌ را چندبار تكان‌ می‌دهد كه‌ وضعیتش‌ را درك‌ كنم‌.
در چهارچوب‌ در خشكم‌ زده‌ بود، و تأسف‌ می‌خوردم‌ كه‌ چرا برنارد را پشت‌ در ندیده‌ام‌ تا حرف‌ آخرم‌ را بهش‌ بزنم‌. می‌ترسیدم‌ دیگر هرگز این‌ حس‌ و حال‌ را نداشته‌ باشم‌ و نتوانم‌ بگویم‌ كه‌ از سفر منصرف‌ شده‌ام‌.
گفتم: «خالد! بعد از خودكشی‌ تو كسانی‌ از طرف‌ دولت‌ آمدند، خرت‌ و پرت‌هات‌ را ریختند دور، و آپارتمانت‌ را اجاره‌ دادند به‌ یك‌ دختر لهستانی‌.»
«من؟»
سوز وحشتناك‌ سردی‌ از پله‌ها‌ بالا می‌خزید. دندان‌هام‌ را به‌ هم‌ فشرده‌ بودم‌ و منتظر‌ بودم‌ كسی‌ كه‌ زنگ‌ زده‌ بیاید بالا.
در را بستم‌ و پشت‌ در تكیه‌ دادم‌. خودم آنجا بودم اما ذهنم مثل‌ یك‌ توپ‌ شوت‌ شده‌ بود‌ توی‌ آسمان‌. و نمی‌فهمیدم‌ چرا.
احساس‌ می‌كردم‌ به‌ شكل‌ بدی‌ غمگینم‌ و دلم‌ با هیچ‌ چیز باز نمی‌شود. احساس‌ می‌كردم‌ یانوشكا تبعیدگاه‌ من‌ است‌؛ جزیره‌ای‌ آرام‌ در انتهای‌ دنیا كه‌ همه ی‌ نعمت‌های‌ خدا در آن‌ هست‌، ولی‌ من‌ به‌ هیچ‌ نعمتی‌ جز فراموشی‌ نیاز ندارم‌.
درِ حمام‌ را كه‌ باز كردم‌، سوز تندی‌ خورد توی‌ صورتم‌. یادم‌ رفته‌ بود پنجره‌ را ببندم‌. و شیر‌ آب‌ چك‌ چك‌ می‌كرد. پنجره‌ را بستم. نمی‌دانستم‌ بعدش‌ چه‌ می‌شود. فقط‌ دلم‌ می‌خواست‌ روی‌ تخت‌ دراز بكشم‌ و به‌ آسمان‌ نگاه‌ كنم‌.

@ February 5, 2007 2:54 AM | TrackBack
Comments

با درود فراوان. من متوجه پایان کتاب نشدم!خیال عباس بود یا به نوعی وارد دنیای مردگان میشد و دریچه ای باز شد که عباس بمیرد؟
کتاب بسیار عالی بود. دو روزه در محل کار و منزل نتوانستم زمین بگذارمش. ممنون.

Posted by: آزاده at September 9, 2013 1:13 PM

slaw

Posted by: pshtiwan at June 23, 2011 10:24 AM

سلام آقای معروفی
اخیرا کتاب تماما مخصوص به دستم رسید آن را خواندم در باره آن حرف زیاد دارم به زودی نقدی از آن می نویسم و خدمتتان هم ارسال می کنم
اما پیش از همه سوالی دارم
من پیش از این تکه ای از رمان تماما مخصوص را چند سال پیش در سایت رادیو زمانه خواندم اما این تکه در کتاب من نبود.
شما خود این تکه را از کتاب حذف کردید یا کتاب من نسخصه درستی نیست و ناقص است ؟
پیشاپیش ممنون از پاسختان

منظورم این تکه است :
تکه ای از رمان تماماً مخصوص
از آن‌ شبی‌ كه‌ خانم‌ دكتر شوایتزر در رختخواب‌ من‌ خوابیده‌ بود شاید ده‌ سالی‌ می‌گذشت‌. باز هم‌ برف‌ بود و برف‌، در همین‌ شب‌های‌ سال‌ نو كه‌ هر كس‌ سرش‌ به‌ كاری‌ گرم‌ است‌. و خانم‌ دكتر شوایتزر، همسایه‌ی سابقم‌ از شوهرش‌ قهر كرده‌ بود و یكراست‌ آمده‌ بود سراغ‌ من‌. معمولاً در چنین‌ مواقعی‌ آدم‌ها به‌ دم‌دستی‌ترین‌ فرد خود مراجعه‌ می‌كنند، و حاضر نیستند زحمت‌ بیش‌تری بكشند، مثلاً بروند آن‌ طرف‌ خیابان‌ شاید لقمه‌ی دندان‌گیرتری‌ نصیب‌شان‌ شود. یك‌ طبقه‌ می‌روند پایین‌، یا دو طبقه‌ بالا، زنگ‌ را می‌زنند: «آه‌، آقای‌ ایرانی‌!»...
تکه های دیگری هم به یاد دارم خوانده بودم که در کتاب نیافتم...
-----------------------
سلام
خودم بسياری از متن حذف کردم
و مرسی

Posted by: مهرزاد at March 13, 2011 2:51 AM

:)))) tanks

Posted by: ناشناس at June 10, 2010 6:39 PM

عجب داستان ِ فوق‌العاده‌ای بود. واقعا لذت بردم.
کار حرفه‌ای را خواندن یعنی همین.
امیدوارم همیشه سبز باشید آقای معروفی.
اندیشه‌های نابتان و هنر ِ نویسنده‌گی‌اتان را می‌ستایم.
به امید آزادی.
به وبلاگ ِ من هم سر بزنید.

Posted by: مجید at August 29, 2008 8:27 PM

زيبا و لطيف و دردناك . نوشته هايت را دوست دارم .

Posted by: parasto at February 22, 2007 12:54 PM

استاد
داستانهاي شما بي نظيره . من و به خلسه مي بره .يه خلسه عجيب و بي تكرار . انگار كه سالهاست بين اين آدمها زندگي مي كردم . نمي دونم . شايد يه زماني يكي از شخصيتهاي داستان شما بودم و از بد حادثه بيرون افتادم !!!
نمي دونم وقتي پيكر فرهاد رو مي خوندم انگار خود سرگشته ام بود كه در بين هياهوي كافه فردوسي گم شده!!!
و فريدون سالهاست كه لحظه به لحظه بامنه و تركم نميكنه
شايد من نوشاي كوچولويي باشم كه بيخبري به اغما رفته
نمي تونم بگم چقدر از عمق وجودم دوسستتون دارم.مي ترسم وازه ها تاب و تحمل كشيدن اين بار و نداشته باشن ....
1ييروز باشيد

Posted by: tannaz at February 13, 2007 9:24 AM

mitoonam beporsam chera dige sheraye asheghaneh nemizarid too weblogetoon?engar ke az asheghi faregh shode bashid

Posted by: at February 13, 2007 7:41 AM

سلام آقاي معروفي عزيز. خيلي دوستتان دارم بيشتر از دوسالي كه مي شناسمتان. انگار از آن رفقاي قديمي هستيد كه هيچ وقت هم كم و گم نمي شوند و آدم هميشه بهشان احتياج دارد. تا توي خود گور. اميدوارم موفق باشيد هميشه.

Posted by: قورباغه درختي at February 12, 2007 1:40 PM

استاد سر نمي زنيد؟ من هنوز منتظرما! فكرشو بكنيد: آدم هر شب به اشتياق اون كسي كه دوسش داره و بدجوري منتظرشه وبلاگشو باز كنه اما دست خالي برگرده.شما باشين دلتون نمي گيره؟

Posted by: شباهنگ at February 12, 2007 12:03 AM

فقط می توانم بگویم که ما چه نسل بدبختی هستیم، همین.

Posted by: وحید at February 11, 2007 6:37 PM

سلام مهربان
از اين سوي زمين مي نويسم اما چقدر خاطرم جمع است كه تو مي خواني و حتي مي تواني بشنويم رفيق
دور از تو هرگز نبوده ايم اگر چه رد پايت را تازه يافته ايم !
ما نيز چشم به راهيم تا بيايي و به خانه ي درويشي ما سر بزني مگر نه من و تو باهم رفيقيم بيا تا ببيني دوست عزيزم چقدربا زبان تو نوشته ام و چقدر واژه ها با هم همخانواده اند !
بدرود

Posted by: علي at February 11, 2007 3:21 PM

كميته دانشجويي دفاع از پاسارگاد
استاد حمايتwww.pasargadstudents.blogfa.com

Posted by: کورش جنتی at February 11, 2007 2:25 PM

سلام آقاي معروفي
صاحب سرفه هاي تلخ در وبلاگش مطلب مهمي در مورد شما نوشته كه به نظر همه ي ما خوانندگانش بايد پاسخش را بدهيد. آدرسش را كه قطعا داريد
http://pegashine.blogfa.com/
منتظر جوابيه ي شما هستيم

Posted by: ستایش at February 11, 2007 12:23 PM

چند روزی بود که حال و هوای عباس معروفی نازنین٬ نویسنده محبوبم را داشتم٬ می خواستم از او و رمانهای نابش بنویسم٬ به وبلاگش سر زدم٬ با قسمتی از رمان تازه اش « تماما مخصوص » برخوردم٬ گیچ شدم٬ گُر گرفتم٬ تعطیل شدم !...

"احساس می کردم به شکل بدی غمگینم و دلم با هیچ چیز باز نمی شود . احساس می کردم یانوشکا تبعیدگاه من است؛ جزیره ای آرام در انتهای دنیا که همه ی نعمت های خدا در آن هست٬ ولی من به هیچ نعمتی جز فراموشی نیاز ندارم . "


با این دو خطش من را تا آخر دنیا برد ! از او خواهم نوشت ...!


درود عباس معروفي عزيزم . آفرين بر شما كه وجود مرا پر از عشق كرديد . هزاران بوسه به سمت شما پيشكش مي كنم استاد عزيز .

انتظار براي انتشار اين رمان نمي دانم تا كي ادامه خواد داشت ! اما همين تكه تكه منتشر كردن آن در وبلاگتان بيشتر از اينكه آرامم كند! ديوانه ام مي كند !
در انتظارم تا خبر خوشي برسد ...

Posted by: saeed at February 10, 2007 10:47 PM

اين روزها جور خلوت انس هم طور ديگري است.ردپاي حضورش بوي ماندن نمي دهد استاد

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at February 10, 2007 10:44 PM

حق با شماست...به چشم
اما...وقتي عباس معروفي گوشزد ت كند كه : "بنويس"...مسئله كمي فرق مي كند...اينجاست كه نوشتن ، به قول شاملو : بوسه بر كاكل خورشيد است / كه جانت را مي طلبد / و خاكستر استخوانت / شيربهاي آن است...
يا بسيار مهيب تر حتا
كشيدن جگر زنده از شكم گاوميش.
چيزي كه هر نوشته ي تو مصداق آن است.

Posted by: سعید دارایی at February 10, 2007 5:49 PM

سلام استاد... دلم تنگ شده است براي همه ي آدم ها خوب ....آيا زندگي در جريان است ....

آرش نازنينم
سلام.
شادی و سلامتی ات را می خواهم.
به خانمت سلام برسان و بگو مراقبت باشد.
عباس معروفی

Posted by: Arash Sigarchi at February 10, 2007 5:25 PM

سلام
آقای معروفی
نمی دونم هیچ وقت این نوشته ها رو می خونی یا نه...
ولی من شماره ی تلفن شمارو با هزار زور گیر آوردم و حرف های زیادی باهاتون دارم در مورد روح درد! نقابی برای درد های ناگفتنی...
منتظر مزاحم باشید

Posted by: آزاد at February 10, 2007 2:02 PM

زماني شعري مي سروديد براي اين دلهاي صد پاره ما ...

Posted by: باران at February 10, 2007 1:51 PM

استاد عزيز سلام
قلم شيوايتان را مي ستايم. اگر به وبلاگ من سري بزنيد مفتخرم كرده ايد.
http://www.azita_z.persianblog.com

Posted by: Azita at February 10, 2007 12:59 PM

خوشحالم ................. . خيلي زياد .
شايد خيلي بي ربط باشه اما خيلي فكريذم ....

پرنده ميگه اگه به خاطر تمام خوبي هات چيزي رو به دست بياري چكار مي من ميگم نميخوامش چون اونقدر بدم بودم كه به خاطر تموم بدهام از دستش بدم.
بازم ممنونم ... تا بعد يا حق

Posted by: آدم برفی at February 10, 2007 12:24 PM

سلام...دلتنگي كه خفه ام مي كند ياد شما مي افتم...امروز تا خفه شدن يك قدم فاصله داشتم...از دلتنگي كه مي نويسيد انگار دلم باز مي شود....چه مي شود كرد؟ تحمل و سكوت...آدم وقتي كسي را دوست دارد خيلي تنهاست

Posted by: مریم at February 10, 2007 8:38 AM

سلام آقا معروفی عزیز. ای کاش این بازنگار ما رو تحویل می گرفتین و لوگو یا لینکش رو می ذاشتین. ارادت قربان.

Posted by: رضا ولی زاده at February 10, 2007 1:26 AM

استاد ببخشيد! آقاي محمد رضا پريشي وب يا آدرس مستقيمي دارن كه من بتونم براي راهنمايي در خصوص گلشيري داشته باشم؟

Posted by: شباهنگ at February 10, 2007 12:53 AM

سلام استاد عزيزم من نمي دونم در ايران موج راديو زمانه چنده و آيا اصلا بدون پارازيت پخش ميشه.لطف مي كنيد بگيد برنامه از چه موجي و در چه روز و ساعتي(به وقت ايران) پخش ميشه
در ضمن خودتون قول داده بودين بهم سر ميزنين. سر قولتون هستين؟ نگين نه كه دل من بدجوري نازكه
با احترام. دوستتون دارم

Posted by: شباهنگ at February 10, 2007 12:16 AM

سلام استاد شما فوق العاده مي نويسيد ، من تازه نوشتن شروع كردم اميدوارم آروم آروم نوشتن ياد بگيرم

Posted by: پرارين at February 9, 2007 5:33 PM

درود آقاى معروفى
لطفا نظرتون رو راجع به نوار سعيد امامى كه در بازتاب گذاشتن تو سايتتون بنويسيد

من حرفی ندارم،
يک بازجو که ويرانی همه ی ما را می خواست، همين جورها بايد حرف بزند قاعدتاً. نه؟
عباس معروفی

Posted by: arash at February 9, 2007 10:54 AM

سلام.....فقط سلام....بعدش نه هيچ عنواني....نه هيچ لقبي.....سلام......ايميل هامو جواب نمي ديد؟؟؟

سلام
جواب می دم. چشم.
کمی گرفتار بودم. منو ببخشيد.
عباس معروفی

Posted by: sara at February 9, 2007 9:27 AM

سلام ! لباس زيبايي از خيال تن اين نوشته بود ! دوستي اصرار داشت كتاب سمفوني مردگان شما را بخوانم ! دو بار به كتابخانه رفتيم بسته بود و دفعه ي سوم باز ولي تمام كتاب هايتان امانت بود ! كوتاه نيامد و كتاب سال بلوا را برايم آورد ! راستي قديم تر ها اين جا شعر بود و بانو و سيب و ....

با اجازتون لينك دادم به بلاگتون !

Posted by: vahmesabz at February 9, 2007 7:52 AM

سلام استاد
اميدوارم باروني نباشيد يا اگه هستيد زودتر آفتاب از اون زير بزنه بيرون...
نمي دونيد چقدر خوشحال شدم كه دوباره يه تيكه ديگه از "تماما مخصوص"...
تو رو خدا اينقدر انتظار نديد بهمون...يادتون نرفته كه قول داديد تا آخر امسال ...
راستي آخر سال ايروني ديگه؟؟؟ تا آخر سال ميلادي منتظرمون نذاريد؟؟؟؟

يه سوال ديگه: متن مصاحبه به دستتون رسيد؟؟؟ خونديدش؟؟؟
خيلي خوشحال مي شم اگه نظرتون رو برام ايميل كنيد.

تهمينه عزيزم، سلام
فقط می تونم بگم ممنونم.
رمان هم تا نوروز آماده ميشه.
عباس معروفی

Posted by: تهمینه at February 9, 2007 1:01 AM

سلام استاد خيلي خوبم!
استاد خواهش مي كنم يه كم در مورد هوشنگ گلشيري كمكم كنيد.آقاي دكتر عبداللهيان نامي؛ در وبلاگم كلي از گلشيري انتقاد كرده ايشان عقيده دارن كه در داستان نبايد از زبان شعري استفاده كرد و بزرگترين عيب كار گلشيري همينه و با من هم نميشه بحث كرد چون در داستانها و نوشته هام از زبان شعر استفاده مي كنم.و اينكه زبان همه ي شخصيتهاي گلشيري از شاعر و نويسنده گرفته تا مثلا سبزي فروش و رفته گر يك جوره و خيلي چيزهاي ديگه.
مورد ديگه اينكه دوستي به من گفت قصد گلشيري از نوشتن بره ي راعي فقط يك جور توهين و دهن كجي به يك سري اعتقادات بوده؛ كلي هم دليل آورد اما من فكر مي كنم اولا زبان اون داستان زبان يك شخصيت خاصه و داستان از ديدگاه و فضاي ذهني اونه كه روايت ميشه و اگر قصد خاصي هم بوده به دليل شكستن يك سري خرافات و آداب غلط بوده و اين ايراد نيست.بعد هم اينكه اگه لطف كنيد و آدرس كساني كه در خصوص گلشيري مي تونم ازشون كمك بگيرم رو به من بگيد واقعا ازتون ممنون ميشم.دوستتون دارم:شباهنگ

شباهنگ عزيزم،
تا هفته ی آينده مطلبی در مورد زبان شعر و زبان داستان در برنامه ی راديو زمانه "اين سو و آن سوی متن" خواهم نوشت و اجرا خواهم کرد.
در مورد گلشيری بماند کمی ديرتر.
با مهر
عباس معروفی

Posted by: شباهنگ at February 9, 2007 12:16 AM

سلام.شما را فريدون سه پسر داشت مي شناسم و اخيرا تصميم به خواندن سمفوني مردگان گرفته ام و پس از ان پيكر فرهاد كه دوستي مي گفت دستمايه اي از بوف كور دارد.چقدر شادي آور است اين دنياي مجازي و آشنا شدن با بزرگان.
شاد باشيد.
راستي اين پست چقدر زيبا بود.

Posted by: \پندار at February 8, 2007 10:16 PM

چه می شد اگر املایی نبود
مدرسه نبود
و نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسم
و نمی توانستم ساعت ها را بخوانم
و مثل درخت ها در باران خیس می شدم
شمس لنگرودی « مجموعه باغبان جهنم »

Posted by: سروش رهگذر at February 8, 2007 10:11 PM

...من همچنان هستم/

Posted by: سروش رهگذر at February 8, 2007 10:09 PM

سلام آقاي معروفي
حقيقتش رو بخواهيد در حال وبگردي بودم كه لينك سايت شما رو ديدم و ناگهاني چيزي تو ذهنم جرقه زد .
البته قبلا به اينجا اومده بودم اما اين دفعه با هدف خاصي اومدم .
مي خواستم ازتون يه خواهشي بكنم .
دوست داشتم يه آدم كاملا حرفه اي در مورد وبلاگ و قلمم نظر بده . ( اگه هم اين كارو نكنين ايرادي نداره ، مي تونم محدوديت وقت رو درك كنم . )
اما من 16 سالمه و در ابنداي مسير قرار دارم .
در ضمن اگه جسارت تلقي نشه نقدي كوتاه هم از كتاب شما نوشتم ( در پست هاي قبلي البته ). سمفوني مردگان ، كه از دوست عزيزي كه اون رو به من هديه كرد واقعا ممونم.

با احترام

Posted by: ثنا at February 8, 2007 6:02 PM

سلام

فقط همين ....

Posted by: rahele at February 8, 2007 4:26 PM

با سلام

من نمی دانم که چرا به قبای بعضی ها برمی خورد که عباس معروفی گاه گداری برای دوستی کامنت بگذارد ...طوری که حتا در صدد کتمانش برمی آیند...من شعری دارم با نام بوف کور که به پیکر فرهاد تقدیم شده و آقای معروفی تکه شعری را بر آن شعر کامنت نموده که به نوعی گفتگویی با شعر مذکور می باشد...حال این به مذاق خیلی ها ناگوار آمده...لطف کنید و پاسخ این عزیز را که داعیه ی آدم شدن دارد در وبلاگ طبل حلبی بدهید.

Posted by: سعید دارایی at February 8, 2007 1:48 PM

سلام استاد . باور ميكني صدا و سيماي جمهوري اسلامي دفاعيات خسرو گلسرخي را پخش كرد ؟ آن هم كامل ! آنجا كه مي گفت من براي جانم چانه نميزنم . من يك ماركسيست لنينيست هستم .... واي باسي براي من كه فقط با عكسش بزرگ شده بودم مثل پرواز بود .
تو آن سالها ديده بوديش؟

Posted by: بهار نارنج at February 8, 2007 1:05 PM

از كوانتوم روح :
مطمئنم اگه يه چرخ دوروبرت بزني ديگه نميتوني بفهمي كجا ايستادي.

Posted by: مريم at February 8, 2007 10:38 AM

از اینکه فرصتی شد تا اینجا رو ببینم خوشحالم.همه مطالب رو خوندم.باز هم میام.ایام به کام

Posted by: رضا at February 8, 2007 8:13 AM

سلام استاد عزيزم
جسارتا باهاتون قهرم.
شنيده بودم هوشنگ گلشيري خيلي به داستان نويسها و منتقدين تازه كار اهميت ميده. اي كاش شما هم ...
اميدوارم دلمو نشكنيد و يه سر كوچيك بزنيد

Posted by: شباهنگ at February 7, 2007 11:47 PM

سلام آقاي معروفي
اگر وقت داريد يه سري هم به اين وبلاگ بزنيد
www.blackbigfish.blogfa.com

Posted by: mahbobe abbarin at February 7, 2007 12:31 PM

سلام دوست نازنين . من اسمتان را شنيده ام . اما اين اولين مطلبيست كه از شما مي خوانم . خوب شما را نمي شناسم . 5 نكته يلدايتان را خواندم . ( ااا اين كه شد 2 تا مطلب !! )

داستان در لايه اي رئال حكايت از تجربه ي شما در بخشي از آن در زندگي واقعيتان دارد . و آن را با تفكرتان خوب به هم ساخته ايد و انصافا بايد بگويم نويسنده هستيد ! خوشحالم كه با شما آشنا شده ام . اگر اجازه بفرماييد لينكتان كنم . ( لطفا به وبلاگم بياييد يا از طريق ايميل كسب اجازه ي مرا پاسخ دهيد . عدم جواب دادن به معناي عدم تمايل به لينك شدن مي باشد !! )

دوست نازنين چندجا از داستانتان برايم ملموس نبود . در واقع نتوانستم درك كنم . اگر جوابم را داديد . حتما آنها را ازتان خواهم پرسيد .
به اميد موفقيت روز افزون و شادكاميتان

علي يوسفي

Posted by: علی یوسفی at February 7, 2007 8:09 AM

شرمنده. میدونم خیلی گستاخ و پررو هستم. ببخشید، میشه دوباره یکی از اون شعرهایی که آدم رو تا دو روز منگ میکنه بگید. ببخشید. بای با یک بوس

Posted by: پگاه at February 7, 2007 6:09 AM

سلام پدر
جسارت است... مرا ببخش... ولی
نامه ای در وبلاگ برایت نوشته ام...
پاسخ می خواهم...
منتظرم

Posted by: افشین پرورش at February 7, 2007 3:14 AM

يك بار...دوبار .... سه بار....آنقدر مي خوانم اين چند خط را كه گيج ،گم شوم.

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at February 7, 2007 12:48 AM

واي استاد شرمنده ام اشتباهي نظرات يه پست ديگه رو باز كردم و خوب... فكر كردم نظر منو تاييد نكردين. معذرت معذرت معذرت...
دستدار هميشگي شما: شباهنگ

Posted by: شباهنگ at February 7, 2007 12:25 AM

استاد؟ يعني بايد تا كي منتظرتون بمونم؟ اصلا امكان نداره يه سر خيلي كوچيك هم به من بزنيد؟

Posted by: شباهنگ at February 7, 2007 12:22 AM

نمی دونم ولی تبعید منو یاد امانی ها میندازه.
وافعا آخرش داشتم دق می کردم.
چه سرنوشت محتومی.

Posted by: stalker at February 6, 2007 8:39 PM

سلام...اينقدر تو اين بلاگ از سمفوني مردگان شنيدم كه ديروز رفتم خريدمش.
مي خوام از امشب بخونمش...
راستش نمايشگاه كتابي ديدم...سال بلوا...فرهاد و ....
لذت مي برم از نوشته هاتون...اشعارتون را هم در همين بلاگ مي گذاريد؟

Posted by: ladan at February 6, 2007 6:45 PM

سلام مؤمن.
نميدانم چرا هر كار ميكنم نميتونم با اين قضيه كنار بيايم كه تو اون جا جات راحته!

Posted by: ابن محمود at February 6, 2007 1:56 PM

سلام استاد عزيز و گرامي ام
هوشنگ گلشیری را من پیش از اینها شناخته بودم. خیلی زودتر از اینکه قرار شود موضوع پایان نامه ام او باشد...
استاد خواهش مي كنم سري بزنيد پست جديدم درباره ي اوست.به خاطر من كه نه لااقل به احترام آن مرحوم بياييد و نظري بدهيد.

Posted by: شباهنگ at February 6, 2007 10:26 AM

معركه بود!
به‌ياد درخت طيبه، با ريشه‌ها و ميوه‌هاي شيرين و امنيت سايه و ثباتش مي افتم؛ در مقابل درخت خبيثه كه ريشه‌هاي آزادش توي هوا رهاست و ميوه‌اش تلخ و زننده، و نه سايه‌‌‌ي پروپيماني دارد و نه ثباتي.
حريم مرز‌ها و پرده‌هايي دارد براي سكني كه تو را از باد و طوفان در امان ميدارد، ديوارهايي كه زندان نيست اما حصن روح توست زير بارش آزاد و بي‌پرواي آتش درون مرزهاي مختار آزادي.
ناامني زير سايه‌ي درخت خبيثه، ربطي به زرق و برق و قشنگي چشمگير و آن لاين بودن ميوه‌هاي پفكي‌اش ندارد، همه چيز يك درخت كامل را ميشود بسرعت بلعيدن رماني بنام زندگي از روي سناريوي متمركز و دقيق افسانه‌هاي درون زندان آراست و بموقع به مشتري عرضه‌كرد، ناامني زير سايه‌‌هاي درخت خبيثه به چيزي مرتبط است كه هر لحظه ممكنست بر سرت آوار شود و تو را تبديل به يك دكتر برنارد كند كه همه چيز دارد و فقط يك چيز ندارد. همان چيزي كه با بودنش دستان پري را به نرمي روي قلبش مي‌برد، و نبودش آتش سوزان سيگاري ميشود در دودوي چشمان آلوشكا. از خشونت ويران‌كننده و پرهراس فنا تا نرمي و لطف و آسودگي و امنيت بقا، يك گام بيشتر نيست. ماندن يا رفتن، بودن يا نبودن. رنگها بين سياهي اين صفر و سپيدي آن يك، تو را در لذتهاي فاني پاره پاره ميكنند، براي بودن راهي جز وحدت اجزاء نيست، بعد از سفر تكثر. سفر متلاشي شدن يك ذره نور سپيد به رنگين‌كمان جهان، و بازگشت تمام رنگهاي جهان به همان ذره‌ي نور سپيد، پيش از محو شدن در سياه چاله. داستان بيگ بنگ.
براي محو نشدن راهي جز عروج قطره به ابر آسمان نيست.
به آسمان نگاه كن!
فرقي نميكند كجا تبعيد باشي، مهم اينست كه همواره قلب پري را با خود داشته باشي.
تا من بروم، شير آب را سفت كنم و پنجره را ببندم در تمامي اتاقهاي حضور خود در ميهنم، تو به آسمان نگاه كن!

Posted by: سينا هدا at February 6, 2007 9:11 AM

سلام
هر كسي تو زندگيش حرفايي تو قلبو ذهنش كه ميشن نقطه چين چون هيچوقت نمي تونه به كسي اونارو بگه.....شايدم كسي رو كه بتونه حرفاشو درك كنه پيدا نكرده...استاد شما هم نقطه چين داريد؟؟؟؟؟
خوشحالم كه نظر منو هم خونديد...ميدونم ميدونم خيلي ها هستند كه دوست دارن شما نوشته هاشونو بخونيد...باهاشون حرف بزنيد...ولي خوب نمي شه....خسته نباشيد...شاد باشيد....و بيدار...

مريم

Posted by: maryam at February 6, 2007 7:32 AM

اين همون معروفي بود كه از سال چهارم دبيرستان دوسش داشتم و كتابش رو نخوندم كه خوردم.
امشب باز با دوستي راجع به سمفوني مردگان حرف بود . يه نكته رو اون فهميده بود كه من بعد از باره خوندنش نفهميدم . "كلاغا رو درختا ميگن برف."
و برف به تركي ميشه قار و باز من نشئه شدم.

Posted by: اثر انگشت at February 6, 2007 1:41 AM

اسم شما رو خيلي جاها ديده بودم ... قلمتون محشره!!!
نوشتن هم نعمتي ست ... نون و القلم ... و ما يسطرون

Posted by: نوشین at February 6, 2007 12:26 AM

سلام ... نوشته هايتان را بسيار دوست دارم... براي بار چندم است كه سمفوني مردگانتان را گوش ميدهم... لذت ميبرم... پر ميكشم... غمگين ميشوم... ميسوزم ...
من هم در حد بضاعت چيزهايي مشق ميكنم... خوشحال ميشوم اگر بخوانيد و ...
سرنوشت منتظر شماست

Posted by: كفترچاهي at February 5, 2007 5:24 PM

دلم براي شعرهايتان تنگ شده.

Posted by: gazal at February 5, 2007 4:59 PM

...و فكر كنم كه آسمان اينجا حتي ستاره اي هم ندارد تا دلم را خوش كنم كه هر جا كه باشم نور من سو سو مي زند ...
بسيار زيبا بود استاد ... مرسي...

Posted by: مهسا at February 5, 2007 4:02 PM

سلام استاد معروفي
وبلاگ كلمات در حد بضاعت خود در ترويج ادبيات و فلسفه مي كوشد
باعث دلگرمي و مايه مباحات خواهد بود اگر سري بزنيد
جسارت است استاد وبلاگ كلمات را لينك مي دهيد

Posted by: hadi at February 5, 2007 3:09 PM

"سعي مي كرد جواب دهد اما صدايي از گلويش خارج نمي شد. دست زبري روي پيشاني اش فرود آمد و روي چشمهايش نشست. بوي صابون مارسي به مشامش رسيد."
آواي تنهايي دل ترآوا را همين امروز خواندم و به ياد همه تبعيدي ها افتادم. غم انگيز است!

Posted by: محمد at February 5, 2007 1:47 PM

سايت بازتاب به نقل سعيد امامي كه نوار ان را منتشر كرده نوشته كه حضرت عالي از المان ها حقوق براي جاسوسي مي گرفتيد... در ضمن نوشته كه شما انقلابي - مذهبي بوديد بعد چپ كرديد و اينكه عرق خور حرفه اي هستيد و اينكه .............نمي دانم

Posted by: من at February 5, 2007 1:32 PM

اين اينترنت هم نعمتي است
تا الان چند تا نوشته ي خوب خوانده ام
كه فكر كنم تا يكي دو روز سر حال باشم.
شما را كه خواندم ديگر فوران كرد
البته به طرز مشروعي!!!

خوش باشيد

Posted by: mohammad bagher at February 5, 2007 1:27 PM

پري راست گفته،جاي تو اينجاست...سمت چپ قفسه سينه...
فراموشي و دلتنگي هر دو يك مزه دارند،تلخند،تلخ...يادم كه فراموش نشده؟
دلتنگ شما.

Posted by: narges at February 5, 2007 10:59 AM

باسي، به كف دستم نگاه مي‌كنم
كه مثل پيشاني‌ تو خط دارد
به كف دستم نگاه مي‌كنم
و فال ترا مي‌گيرم
ديگر نمي‌ترسم كه ننويسي
ديگر نمي‌ترسم نكند كه باز نگردي
انگاري كه با مني
چيزي شبيه صدا شده‌اي در گوشم
چيزي شبيه نور در چشمم
...


Posted by: حميدرضا سليماني at February 5, 2007 10:58 AM

بادرود
زماني كه "وتماما"مخصويص " رامي خونم يك احساس زيباي به نوشته هايت پيدامي كنم . توش يك دردي محسوسي است كه تماما" آنرادرك مي كنم وحسي غريبي به آدم دست مي دهد .اي كاش آدمي تواناي آن راداشت كه بعضي از دردهارا فراموش كند اماانگار اينطوري نيست . هميشه باشيد.

Posted by: ronak at February 5, 2007 10:57 AM

این مطلب از ساعت 13:03 دقیقه روز دوشنبه به عنوان یکی از سه تیتر طلایی بازنگار انتخاب شده است.

Posted by: بازنگار at February 5, 2007 10:34 AM

به هيچ نعمتي
جز فراموشي
جز خلأ

Posted by: مهتاب at February 5, 2007 9:57 AM

راهش اين است که نوک ِ انگشت را به تخم ِ چشم فشار بدهی و.......

Posted by: رضا at February 5, 2007 9:50 AM

خوشمان آمد ...
نمی دانم چه احساس خاصی را در من برانگیخت که خوشم آمد.

Posted by: علی سهرابی at February 5, 2007 9:41 AM

سلام
سلامم اونقدر گرمو صميميه كه دوست دارم وقتي ميخونيدش حسش كنيد.شما خيلي زيبا مي نويسيد استاد عزيز...اونقدر كه من وقته خوندشون مواظبم حسو حال خودم حس و حال واقعي نوشتتونو خراب نكنه....خيلي دوست دارم ارتباطم با شما صميمي تر باشه...خيلي زياد...
salvia_aj اين ايدي منه....
ارزومنده ارزوهاتونم
مريم

Posted by: maryam at February 5, 2007 9:06 AM

عباس جون سلام.
صبح صادقت پُر نشاط باد.
نزدیک سحر در رویا دیدم با تو در پارکی در حال قدم زدنم.
تو گفتی: "سعید جون تو، دفعهُ آخر که دیدمت ترسیدم، اصلاً حالت درست نبود.
من گفتم: "جون تو اوضام خیلی درب و داغون بود، زپرتم یه جورایی خیلی قمصور بود.
لبخندی میزنی و میگویی: "خدا را شکر، دوباره جون گرفتی.
انگار منتظر این حرف از دهن تو بوده باشم، فوری منم میگم: "آره جون تو؛ خدا رو شکر، نه یکبار بلکه صد بار.
پیروز مند و شاکر ادامه میدم: من ندیدم چیزی تو جهان که ارزشی مساوی با ارزش سلامتی داشته باشه.....که تو میگی: "آیا بهتر نیست بیشتر از قدم زدنمون لذت ببریم تا حرف زدنمون؟
بدون اینکه بگم -از این بهتر نمیشه، در سکوتی روح افزا به قدم زدنمون ادامه میدیم.
برای تو و عزیزانت، دوشنبه ای پُر شُکوه خواهانم.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at February 5, 2007 9:02 AM

سلام آقاي معروفي
اي لينك رو ببينيد حتما،مربوط به شماست ! http://www.baztab.com/news/59623.php

Posted by: neda at February 5, 2007 8:31 AM

تشنگي مفرط را كه ميداني يعني چه ؟ بعد يك نفر بيايد يك پارچه خيس بكشد روي لبت كه بعدش بماند براي بعد . ميفهمي كه !

Posted by: بهار نارنج at February 5, 2007 6:22 AM

"جزيره اي آرام در انتهاي دنيا كه همه ي نعمت هاي خدا در آن هست، ولي من به هيچ نعمتي جز فراموشي نياز ندارم."
...
مثل هميشه غرقم و به عبارتي خفه !!

Posted by: بن بست at February 5, 2007 5:08 AM

سلام به همگی. يک اسراييلی تو نظرخواهی من مطلبی نوشته که فکر می کنم لازمه همه از اون با خبر بشن. اون در قسمت از نوشته اش می گه:
اوضاع خيلی خطريه و نزديکه به نقطهء غير قابل بازگشت برسه. لحن رسانه های اسرائيلی هر روز بدتر می شه. همه جا تو دانشگاه ها، اداره ها يا تو خيابون حرف از هولوکاست و درسی که يهوديها بايد از اون بگيرند هست، و اينکه اين بار نبايد مثل گوسفند بگذارند قربانی شون کنند.
خبرهايی در مورد حمله اتمی به ايران در آوريل داره از سازمان اطلاعات ارتش به بيرون نفوذ می کنه، و شايد راهی برای متوقف کردنش نباشه.
ايرانيان در گذشته دوستان ما بودند، تا اواخر دهه هفتاد. چرا ما بايد بجنگيم؟ اون هم با چنين سلاح مرگباری...مردم اينجا از تهران-هيروشيمای بعدی حرف می زنن. اين منو خيلی می ترسونه... من مطمئنم که تقريباً همهء ايرانی ها انسانهای خوبی هستن و از ما به خاطر يهودی بودنمون متنفر نيستن و نمی خوان اسرائيل رو از روی نقشه پاک کنن. چرا مردم ايران رودرروی رهبرانشون به خصوص احمدی نژاد نمی ايستن و بهش نمی فهمونن که سياست هاش داره همه رو به خطر می ندازه؟ ...

بقيه صحبت های ديويد رو می تونيد اينجا بخونيد.
http://haloscan.com/comments/nedaster/6787553784260262797/#38053

خواهش می کنم به اين پتيشن لينک بديد. به خاطر ايران. خطر جدی هست.

http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=364610f2-c3d4-4467-90cf-40748dc72579

Posted by: neda at February 5, 2007 4:45 AM

"احساس‌ می‌كردم‌ به‌ شكل‌ بدی‌ غمگینم‌ و دلم‌ با هیچ‌ چیز باز نمی‌شود. احساس‌ می‌كردم‌ یانوشكا تبعیدگاه‌ من‌ است‌؛ جزیره‌ای‌ آرام‌ در انتهای‌ دنیا كه‌ همه ی‌ نعمت‌های‌ خدا در آن‌ هست‌، ولی‌ من‌ به‌ هیچ‌ نعمتی‌ جز فراموشی‌ نیاز ندارم‌."
سلام آقای معروفی عزیز
چه زیبا بود!
...
مرسی

Posted by: نیما نیلیان بوشهری at February 5, 2007 4:01 AM
Post a comment









Remember personal info?