December 13, 2006

شخصیت کیست؟

 

همین آدمی که حالا از خاطره‌ی دیروز من و تو گذشت؟ همین آدم‌ها که دور  و بر ما راه می‌روند، حرف می‌زنند، غذا می‌خورند، با دو چشم خیره‌ی جایی می‌شوند؟
همبن بابا گوریو که وقتی رمان تمام شد، بالزاک از اتاق کارش بیرون آمد و درحالی‌که از شدت گریه نمی‌دانست چه خاکی بر سرش بریزد، گفت: باباگوریو مرد؟
همین دهقان، همین نانوا، همین آسیابان که دوست ماست؟
راستی چه چیزی در داستان تیپ را از شخصیت متمایز می‌کند. آیا به این فکر کرده‌اید که رمان‌نویس به جای تیپ‌سازی ناچار است شخصیت بیافریند؟ و اصلاً می‌دانید اینها چقدر با هم فرق دارند؟
مثلاً نگاه کنید به تیپ اعضای انجمن خوشنویسان که معمولاً  کیف چرمی دارند، ریش پرفسوری، آرامش و عینک دور طلایی.
و معمولاً لباس اسپورت می‌پوشند. مثلاً شلوار مشکی و کت جناقی یا مخمل که به آرنج‌هاش چرم دوزی شده.
و معمولاً آنقدر ساکت‌اند، که آدم خیال می‌کند دارند در دل‌شان به این روزمره‌گی و داستان ما می‌خندند.
یا مثلاً تیپ رانندگان کامیون، که معمولاً  موزیکی شبیه به روضه گوش می‌دهند، از کوچکی ماشین‌های سواری مدام خنده‌شان می‌گیرد، شلوارشان زانو انداخته، راه به راه چای می‌نوشند، گردنه را که  رد کنند می‌زنند بغل برای چای و شام، و معمولاً شب‌رواند. عاشق شب و جاده‌. و غربیلک را که می‌چرخانند، انگار خاطره‌ی یک عشق ویرانگر را می‌چرخانند. می‌روند و جاده مجال می‌دهد که از عشق بسوزند و خاکستر شوند، و گاه و بیگاه با کف دست بکوبند به غربیلک که: مادر هرگز نمیر!
فال‌گیرها هم خصوصیات فردی و ویژگیهای اخلاقی مشتری‌شان را تا حدودی می‌شناسند. کمی شخصیت‌پردازی، ببخشید تیپ سازی بلدند، یک‌سری ویژگی فردی مشتری را در همان لحظه که به چشم‌هاش نگاه می‌کنند، ارائه می‌دهند و نسخه‌اش را می‌پیچند: «یک نفر بهت بدجوری نظر داره.» «یکی هست که تشنه به خون‌ته.» «سفر داری، سوغاتی می‌خوری.» «گشایشی تو کار و بارت می‌بینم.» «سفر داری، سفر...» و راستی چه کسی هست که سفری نداشته باشد؟
عامه‌ی مردم با تیپ‌سازی مشکلی ندارند، اما یک خواننده ی تمام عیار، به موازات خواندن داستان اگر به کشف یک شخصیت نو برآید، لبخند می زند و احساس رضایت می کند .

در رمان تماماً مخصوص برای ساختن شخصیت عباس از همان اول با واژه‌ی سفر در افتادم که شاید این رفتار تیپیک را از او حذف کنم. آدمی که در برلین زندگی می‌کند، ولی آخرین سفرش مربوط می‌شود به بیست سال پیش. فرارش از پاکستان به برلین، همین برلین لعنتی. . شخصیت این رمان اهل سفر نیست و این غم تا آخرین لحظه‌ی سفر به قطب شمال او را رها نمی‌کند. 


یک تکه از تماماً مخصوص
گفتم:
«اسم سفر که می‌شنوم کهیر می‌زنم.»
دکتر برنارد گفت: «سفر داریم تا سفر. باید بیایی و ببینی.»
«آخرین‌ سفرم‌ فرار به‌ پاكستان‌ بود. از پاكستان هم ‌ آمدم‌ آلمان‌. مستقیم‌ آمدم‌ توی‌ همین‌ برلین‌ لعنتی.‌»
«سفر خوب و بد ندارد. مثل زخم.» و با سرانگشت به پیشانی و بناگوشش اشاره کرد: «بعضی از زخم‌ها خیلی چیزها را یاد آدم می‌آورد.»
«پاکستان هم از آن زخم‌ها بود.»
«همة زخم‌هات را از یاد ببر. خودت را آماده کن برای یک سفر تماماً مخصوص.»
«ولی‌ سال‌هاست از اینجا تکان نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا دل نمی‌کنم.»
«یعنی چی عباس؟»
«یعنی این که از وقتی‌ آمده‌ام‌ برلین سفر‌ نکرده‌ام‌. من‌ تا به‌ حال‌ هامبورگ‌ و فرانكفورت‌ را هم‌ ندیده‌ام‌.»
از حرف‌های‌ من‌ جا خورد. همان‌ وسط‌ خیابان‌ چنان‌ زد روی‌ ترمز كه‌ سگ‌ها زوزه‌ كشیدند و نفرین‌ كردند.

تکه‌ای دیگر
تمام‌ آن‌ چند روز را با دلتنگی‌ و کابوس‌ گذراندم‌. یكی‌ دوبار به‌ یانوشكا تلفن‌ كردم‌، چند باری‌ به‌ آندریاس‌، یك‌ بار هم‌ زنگ‌ زدم‌ و به‌ مامان‌ گفتم‌ دارم‌ می‌روم‌ سفر. خوشحال‌ نبود و همه‌اش‌ می‌گفت‌: «مواظب‌ خودت‌ باش‌، عباس‌!»
 ته‌ دلم‌ هری‌ ریخت‌. گفتم‌: «اصلاً نمی‌خواهم بروم‌، ولی‌ یك‌ جورهایی‌ مجبورم‌.»
«چرا؟»
«چه‌ می‌دانم‌، راه‌ دور است‌، توی‌ برف‌ و یخبندان‌ قطب‌ شمال‌، با سگ‌ و سورتمه‌ و...»
«خب‌، چرا می‌روی‌؟»
«نمی‌دانم مامان.»
هراس‌ داشتم‌، مدام‌ خواب‌ می‌دیدم‌، دلشورة‌ درونم‌ داشت‌ مرا می‌كشت‌. مثل این‌که مرا از زندگی‌ جدا می‌كردند و به‌ سرزمین‌ مرگ‌ می‌بردند. دلم‌ می‌خواست‌ به‌ هر كسی‌ بگویم‌ دارم‌ می‌روم‌، و بگویم‌ كه‌ این‌ سفر با سفرهای‌ معمولی‌ فرق دارد، یك‌ جوری‌ به‌ دیگران‌ حالی‌ كنم‌ كه‌ دارم‌ كار احمقانه‌ای‌ می‌كنم‌، دارم‌ روی‌ جانم‌ قمار می‌زنم‌، اما پیشاپیش‌ می‌دانم‌ كه‌ قمار را باخته‌ام‌. 
 دلم‌ می‌خواست‌ به‌ كارهایی‌ كه‌ دوست‌ دارم‌ متمركز شوم‌؛ دوبار دوش‌ گرفتن‌ در طول‌ روز، خوردن‌ نان‌ و پنیر و گردو به‌ حد افراط‌، سركشیدن‌ یك‌ شیشه‌ آب‌ خنك‌، گوش‌دادن‌ به‌ موزیكی‌ كه‌ زیاد دوست‌ داشتم‌، همان‌ سی‌دی‌ آینه در آینه از آروپرت‌ كه‌ آندریاس‌ برام‌ گرفته‌ بود و روش نوشته‌ بود: «این‌ هم‌‌ كرم‌ گوشی‌ برای تو.»
و بیش‌ از هر چیزی‌ دلم‌ می‌خواست‌ بخوابم‌. تكه‌ تكه‌ و پر از كابوس‌ می‌خوابیدم‌. موقع‌ بیداری‌ همه‌اش‌ فكر می‌كردم‌ به‌ زودی‌ باید با همین‌ مختصری‌ كه‌ دارم‌ وداع‌ كنم‌؛ همین‌ چهاردیواری‌، همین‌ چند تا كتاب‌، همین نوارها و سی‌دی‌ها، همین گلدان‌ها‌، و پنجرة‌ پشتی‌ خانه‌ كه‌ به‌ یك‌ گلخانة‌ بزرگ‌ متروكه‌ باز می‌شد. 
 همیشه‌ فكر می‌كردم‌ این‌ پنجره‌ رو به‌ ایران‌ باز است‌؛ محوطة‌ بزرگ آفتابگیری بود كه‌ سالن‌های‌ شیشه‌ای‌اش‌ زیر برف‌ داشت‌ دفن‌ می‌شد، با شیشه‌های‌ شكسته‌، آن‌ همه‌ تخته‌ پاره‌، آن‌ همه‌ بشكه‌ی خالی‌، انگار صاحبش‌ با مهارت‌ ویژه‌ای‌ آن‌جا را ویران ساخته‌ تا از پس‌ اعلام‌ ورشكستگی‌ برآید. و حالا مدتی‌ بود كه‌ مردی‌ قدبلند و الكلی‌ در گوشه‌ای‌ از محوطه‌ برای‌ خودش‌ تعمیرگاه‌ ماشین‌ راه‌ انداخته‌ بود، و معمولاً ماشین‌ قراضه‌ها را تعمیر می‌كرد. و تا دلت‌ بخواهد آشغال‌ و خرت‌ و پرت‌!
 پرده ی آن‌ پنجره‌ را می‌كشیدم‌، و تا یاد سفر می‌افتادم‌ دلم‌ می‌ریخت‌، نبضم‌ تند می‌زد، و می‌خوابیدم‌. اما در دنیای‌ تداعی‌ها گم‌ می‌شدم‌. از رؤیایی‌ به‌ كابوسی‌ می‌غلتیدم‌، و از كابوسی‌ به‌ كابوس‌ دیگر؛ هیچ‌ چیز نمی‌توانست‌ بیدارم‌ كند.
پدرم می‌گفت: «کت، آدم را جدی می‌کند.» و من آن را می‌پوشیدم و روبروش می‌نشستم تا حکایت مردم جابلقا و جابلسا را برام بگوید. مردمی که از یک طرف می‌کاشتند و از طرف دیگر می‌درویدند.
از صدای‌ بوق ماشین‌ می‌غلتیدم‌ به‌ صدای‌ پارس‌ سگ‌ها، از ادارة‌ پلیس‌ اورانین بورگ بیرون‌ می‌آمدم‌، در مرز ایران‌ به‌ سوی‌ پاكستان‌ راه‌ می‌افتادم‌، و سگ‌ها در آن‌ تاریكی‌ بدرقه‌ام‌ می‌كردند.
 نمی‌دانستم‌ كه‌ وقتی هراسم‌ پایان‌ می‌یابد، كابوس‌ شروع‌ می‌شود. هیچ‌ تصوری‌ از آن‌ طرف‌ مرز نداشتم‌، چیزی‌ از پاكستان‌ نمی‌دانستم‌. شاید لازم‌ بوده‌ سر راه‌ تهران‌ برلین‌، پاكستان‌ را ببینم‌، كه‌ دیدم‌.
پاكستان،‌ اتوبوسی‌ بود كه‌ وقتی‌ از كنارش‌ رد می‌شدیم‌ عده‌ای‌ ما را به‌ زور سوارش‌ می‌كردند و در روستایی‌ دیگر می‌گفتند پیاده‌ شویم‌. نمی‌دانستیم‌ كجاییم‌. و چرا آنجاییم‌. 
 اصلاً نفهمیدم‌ چطور به‌ كراچی‌ رسیدیم‌. طول‌ مسیر مثل‌ تقدیر از سوی‌ كسانی‌ كه‌ در ركاب‌ اتوبوس‌ ایستاده‌ بودند تعیین‌ شده‌ بود، و ما فقط‌ عرض‌ آن‌ را طی‌ می‌كردیم‌. 

سلام دوستان عزیز رادیو زمانه
سعی می‌کنم در یکی دو برنامه از شخصیت‌پردازی و معماری شخصیت برایتان بگویم.
سعی می‌کنم این را هم بگویم که نویسنده شخصیت می‌آفریند، این خواننده است که به تیپ‌سازی می‌پردازد.
* موزيک اين برنامه: فيليپ گلاس، کويانيس کاتسی

@ December 13, 2006 9:41 AM | TrackBack
Comments

سلام
استاد عزیز اگر اجازه بدهید دو سئوال از شما دارم:
1- شخصیت شخص اول داستان یک نویسنده چقدر می تواند کپی برداری از شخصیت نویسنده باشد؟ آیا نزدیکی و سنخیت شخصیت نویسنده و قهرمان داستانش پسندیده است یا مجاز یا مذموم و یا تمامی گزینه ها؟
2- شخصیت آیدین چقدر متاثر از شخصیت شماست؟

Posted by: arash azar at February 19, 2007 8:14 AM

باسي جان
صبح تا شب كار و درس بعدش با عشق و حرص كتاب خواندن و نوشتن تا نيمه هاي شب و صبح خواب آلود باز به سر كار رفتن و با خبر ها و تيتر ها سرو كله زدن .
با اين حال باز هم وبسايتم را به روز نگه مي دارم و وبلاگ ها و وبسايتهاي ديگر را با دقت دنبال مي كنم .
مي دانم كه شما هم حسابي درگيري و مشغول و به قول خودت چرا يك شبانه روز چهل و هشت ساعت نيست . براي همين هيچ وقت انتظار نداشتم كه بيايي و در وبسايت من نظر بگذاري .
اما چيزي كه باعث شده از باسي برنجم اين است كه در اين شرايط و با اين همه كارو بدبختي و مشكل باز هم مي نويسيم و هيچ كس حمايتمان نمي كند . نه شما را نه من را و نه هيچ كس ديگر را .
پس اگر ما هم همديگر را حمايت نكنيم ديگر چه انتظاري است كه فيلترمان نكنند و همين صدايمان را هم خفه نكنند؟
يك سالي مي شود كه لينك به شما داده بودم و انتظاري هم نداشتم چون شما را مشغول ميديدم و هدفم نيز از اين كار صرفن اين بود كه حيفم مي آمد خواننده هاي وبلاگم از خواندن اين جا غافل بمانند . و اين يعني احترام به خواننده
اما حالا ديگر لينكتان را برداشتم چرا كه هر چه فكر كردم در اين مدت چند دقيقه وقت داشتيد تا شما هم مرا بلينكيد .
ناراحت نيستم چون اين يك چيز شخصي است و بستگي به سليقه شخص دارد و باز هم همچنان شما را مي خوانم و لذت مي برم
حالا هي بگوييد شاد مي خواهمت ماهي سياه من
با اين همه بد بختي مي نويسم و خودم را در اينترنت زنده نگه داشتم باهام اينطوري هم برخورد مي كنيد بعد انتظار داريد شاد هم باشم .

Posted by: ماهي سياه كوچولو at January 23, 2007 9:26 PM

سلام
شعر نمیگویید استاد
راستی انجا ها هم از یلدا خبری هست؟
دن کیشوتم
اونم بدون سا نچو ؛)

Posted by: یلدا at December 18, 2006 8:41 PM

كنار كسالت عقربه ها
دراز كشيده ام
بیدار نمی شوم
گلی در دستانم خشکیده است.

دلت بهاری

Posted by: bahar hashemi at December 15, 2006 8:28 PM

همین دختری که تا از سرسره بریزد
بیست سالش شد ,
همین صنوبر
که قهقه ی اره برقی را توی عباس آباد بلند کرد
مــــــــــــــن بـــــــــــــــــــودم .

Posted by: baran at December 14, 2006 9:38 PM

عمو عباس!
اگر، غبار از پنجره ی کوچکمان نمی گیری، پس دست کم بگذار همیشه در یادت زنده بمانیم. این شاید تنها دلخوشی باشد که برایمان مانده. مهربانی کن و این همسایه های جنگ زده را به خانه ات مهمان کن.
سپاسگزاریم.

Posted by: وحید و عرفان at December 14, 2006 5:05 PM

اين راهي كه عباس رفت مثل راهي كه ما مي رويم سفر نيست فراره سينه خيز رفتن از ميان سنگ و كلوخ كه اگه سختي خاك خودت باشه دلتو پاره پاره ميكنه . باسي تو اون برلين لعنتي ما اينجا تو تهران كه به لعنت خدا گرفتاره و آرزو داريم خدا ي كهنه ي پوسيده ي عوضي دست از سر من و مملكتم و زندگيم برداره . باسي اي كاش منم تيپ يه شاعر و نويسنده رو نداشتم و مي تونستم دهنمو باز كنم و هر چي فحش ناموسيه بكشم به اين دنيا

Posted by: بهار بی نارنج at December 14, 2006 9:23 AM

در دستان كوتاه چطور؟ در داستاني كه شايد 7 يا 8 صفحه بيشتر نباشد در داستاني كه ممكن است حتي قصه نداشته باشد ما براي عنوان كردن شخصيت يك فرد بيش از چند كلمه نمي توانيم بگوييم. اين مي شود همان تيپ مگر اين كه آن فرد داراي عاملي خاص در شخصيتش باشد كه بتوان با ترفندي خاص اين را بيان كرد. من مثلا اين كار را مي كنم: "خانم خپل خمار خيالپرداز خرافاتي ... " مثلما اين كار شخصيت پردازي نيست اما فكر مي كنم بار معنايي بيشتري از همين چند كلمه رو مي تونه منتقل كنه كه فرد رو از تيپيك بودن خارج مي كنه

Posted by: علی سهرابی at December 14, 2006 7:55 AM

سلام بر خالق آيدين و سمفوني مرگ بي بديل اش، سلام بر مرد سالهاي بلوا، سلام بر ماندگار هميشه جاويد سرزمينم عباس معروفي، چقدر دنيا كوچك شده است كه مي توان در لحظه همديگر را خواند و چقد دور و دور از دسترس است ديدار هم! تنها به مدد و سحر كلمه در اين دنياي مجازي ، اگر واقعاً دنيايي باشد، مي شود با هم بود و از هم نوشت بي آنكه حتي يكبار چهره ي هم را ديده باشيم.اما من تو را ،ومتن تو را مي ستايم و حسرتي بر جانم مي ماند و آن دوري است ،دوري از شما و تمام تبعيد شدگان قلم . روز گار كوته انديشان و كوته قدان بي مثالي است كه تاريخ هم در حافظه ي خود چنين ننگ هايي را به ياد ندارد .البته نه سياسيون كه آن بحثي وحديثي ديگر است،بلكه من اديبان انتلكتول مئاب اين روزگار را مي گويم. آنها كه به همه چيز اين ادبيات فخيم لكه ي ننگ زدند و ادبيت ادبيات ما را به مزبله اي تبديل كردند كه كسي جز خودشان آنرا نميتواند نشخوار كند. القصه سخن كوتاه كرده مجالي ديگر شايد بتوانيم همديگر را بخوانيم. مي خواهم به حرمت قلمت و عاشقانگي متن براندازنده ات اولين تجربه ي داستاني خودم را بريت بفرستم. چطور و چگونه بودنش را اگر قابل دانستي برايم بفرست.مدتهاست ميخوانمت اما مي خواستم تا بار به زمين گذاشته نشده برايت چيزي ننويسم تا اگر قسمت شد و خوانده شدم با دست پر باشم .سبز باشيد و استوار خودت وقلم پر توانت.خدا نگهدار

Posted by: javad at December 13, 2006 10:17 PM

کاش هیچ گریزی نبود.
هیچ دیوار بتونی سرد و هیچ تنهایی.
لعنت به دوری و گریز .
درس جدید منتظریم.

Posted by: stalker at December 13, 2006 10:09 PM

سلام
سلامي گرم براي تو كه نوشته هايت از عاشقان داستان نويسي دستگيري مي كند .

Posted by: at December 13, 2006 4:18 PM

سلام آقای معروفی
ایکاش حالا که تماما مخصوص هم مجوز چاپ نگرفت مانند فریدون 3 پسر داشت اینجا می‌گذاشتید تا لذت ببریم از خواندنش.

Posted by: عاطفه at December 13, 2006 11:15 AM

سلام استاد گرامي
زنده باشي وماندگار
واقعا كه من مثل يك شاگرد خوب هرروز درانتظاردرس تازه ميشينم وبه دقت ميخوانم
چگونه ميتوان ازانترنت "رمان سمفوني مردگان "را به دست آورد ؟ چو ن درافغانتستان كتاب يافت نميشود من همه چيز را ازانترنت ميگيرم چنانچه امكان اش باشه .

آقای رفيعی عزيزم،
سلام
اين کتاب را از ايران تهيه کنيد.

Posted by: عبدالواحد رفیعی at December 13, 2006 10:29 AM
Post a comment









Remember personal info?