«من به عدالت ایمان دارم. دفعهی اول که روی دهکدهای بمب ناپالم میریختم پیش خودم مجسم میکردم این همان دهی است که خودم آنجا به دنیا آمدهام و دوست قدیمی پدرم مسیو دوبوآ در آن زندگی میکند، و الآن نانوايی که این همه دوستش داشتم میخواهد از وسط شعلههایی که من بهپا کردهام فرار کند...» - از متن رمان
«آن روز صبح ماهها پس از این گفتگو که از خواب بیدار شدم و باز فوئونگ را در بسترم دیدم، با خود اندیشیدم: و تو، تو آیا فوئونگ را درک کردی؟ میتوانستی چنین وضعی را پیش بینی کنی؟ وضعی که فوئونگ خوش و خوشبخت در کنار من خوابیده باشد و تو مرده باشی؟ زمان انتقام میگیرد ولی انتقامهایش بعداً بیشتر بی حاصل بهنظر میرسد. آیا بهتر نیست همه بکوشیم یکدیگر را درک نکنیم و بپذیریم که هیچ انسانی هرگز نمیتواند انسان دیگری را درک کند؟ بپذیریم که نه زن شوهر را درک میکند، نه عاشق معشوقه را، و نه پدر و مادر فرزند را؟ شاید به همین علت آدمیان خدا را اختراع کردهاند ـ موجودی که توان درک کردن داشته باشد. شاید اگر من هم میخواستم درک کنم یا درک شوم، کلاه سر خودم میگذاشتم و ایمان میآوردم. اما من صرفاً یک مخبرم. خدا فقط برای سرمقالهنویسان وجود دارد.»
کتاب امريکايی آرام را باز کردم و اين تکه را خواندم تا ببينم گراهام گرين چگونه در لابلای کلمات بند زندگی را میبندد، و در ميان نتهای کمدی و تراژدی چطور به بازی لطيف بیمرزی دست میيابد.
«پای برج درنگ کردم تا چشمانم به تاریکی خو بگیرد. مهتاب نبود، تنها نور، همان ستارگان بود. مهتاب، مردهخانهها را به یاد من میآورد و نور سردی که از لامپهای لخت و بی حباب بر تختهسنگهای مرمر جای میت فرو میتابد. اما نور ستارگان زنده است و هرگز بی حرکت نمیماند ـ مثل این است که کسی در آن فضای پهناور میخواهد پیام دوستی و حسن نیت به زیر بفرستد. حتا نامهای ستارگان حاکی از دوستی است. زهره زنی است که به او عشق میورزیم؛ دب اکبر و دب اصغر همان خرسکهای بازیچهی روزگار کودکیاند؛ صلیب جنوبی شاید سرود دینی یا کتاب دعایی باشد که مؤمنانی مانند زن من کنار بستر خود نگاه میدارند. یک بار لرزشی خفیف در تنم احساس کردم. اما شب بطور کلی گرم بود...
آهسته راه میرفتم زیرا راه رفتن از دویدن بی سر و صداتر است. اما تمام تنم میل به دویدن داشت...»
ضد امريکايیترين رمان قرن در ايران اجازهی انتشار ندارد!
هيچ معلوم نیست چرا رمان "امریکایی آرام" که یکی از مهمترین آثار گراهام گرین است، در ایران اجازه انتشار مجدد نمییابد. رمانی ضد امریکایی که پرده از جنایت لیبرالیسم جدید بر میدارد با تصویرهايی ناب، و بمبهایی که لای اسباببازیهای پلاستیکی بچهها تولید میشود، و آن میدان آتش، و آن همه آدم تکه پاره شده، و بعد سفيران و رايزنان سياسی و فرهنگی که از بس دور ايستادهاند هيچ پشنگی از خون به پيرهن سفيدشان ننشسته، و بعد همه جا شسته میشود، و همه جا دوباره از زندگی پر میشود، انگار که هيچ جنايتی رخ نداده، انگار که هيچ کودکی نمرده، و انگار انگار هيچ مادری پرپر زدن بچهاش را نديده است.
تصویرهای جاودانه
در امريکايی آرام مهم این است که گراهام گرین در خبر و گزارش این مصائب را به دست باد نمیدهد، بلکه در یک رمان تصویرهای جنایت را جاودانه میکند.
«تنها من مانده بودم و يک زن ميانسال و شلختهنمای فرانسوی که برای آراستن چهرهاش کوشش بیفايده میکرد. مانند آن دو دختر نبود که جز کمی رژ لب و شانهی سريعی به موها حاجت به آرايش ديگری نداشته باشد. لحظهای نگاه دختر روی من توقف کرد؛ نگاه زنانه نبود، نگاه صاف و صريح مردی بود که در صدد است دربارهی اقدام بعدی تصميم بگيرد. اما دوباره به سوی دوستش برگشت و گفت: "بهتر است برويم."
هنوز وقتی به سايه آفتاب خيابان گام میگذاشتند نگاهشان میکردم. قابل تصور نبود که چنين موجودات تميز و مرتبی قربانی احساسات شورانگيز و نابسامان شوند. دنيايشان دنيای ملافههای بهمريخته و عرقريزان شهوت نبود. بعيد نبود وقتی به رختخواب میروند بوزدای زير بغلشان را هم با خود ببرند. رشک میبردم به دنيای گندزدايی شده و سترونشان که چنين متفاوت بود با عالمی که من در آن زندگی میکردم و ناگهان و بی دليل قطعه قطعه شد.
آينهی ديواری به سوی من خيز برداشت و در نيمهراه به زمين ريخت. زن فرانسوی در ميان مشتی ميز و صندلی شکسته کف اتاق زانو زده بود.»
عزتاله فولادوند مترجم توانای معاصر در مقدمهی کتاب "امريکايی آرام" دربارهی همين کتاب نوشته است: امریکایی آرام در دورهی اقامت گرین در هندوچین نوشته شد و به ظاهر بر محور دخالتهای دولتهای غرب درآن سرزمین دور میزند. این، جنبهی مشهود داستان است، اما تنها بُعد آن نیست. سنجش عمیقتر و توجه به زمینههای فکری نویسنده آشکار میکند که حرکت داستان بر پایهی ابعاد دوگانهی استعمار و امپریالیسم از یکسو، و وجود انسان و رویارويیاش با خویشتن از سوی دیگر است. بُعد اول، روشن است: وقایع داستان در ویتنام، در اواخر سلطهی فرانسویها و در آستانهی تجاوز امریکا روی میدهد. استعمار کهنه واپسین نفسها را میکشد. آنچه از خود به جای گذارده فقر و فحشا و افیون و تباهی است: فاحشهخانهای در سایگون که در آن پانصد دختر روسپی برای خوشگذرانی سربازان فرانسوی کار میکنند، پیرمردی چینی که یک ریه بیشتر ندارد و روزی صد و پنجاه بست تریاک میکشد؛ مستعمرهنشینی فرانسوی که قصد دارد آپارتمان و مجموعهی قبیحهنگاریهایش را یکجا بفروشد و بگریزد؛ ادارهی پلیسی که از آن بوی ادرار و بیداد بلند است. چنانکه در مورد بسیاری از بیدادگران پیش میآید، تیر اکنون به سینهی تیرانداز برگشته و فرانسه در گندزاری که خود به وجود آورده گیر کرده است. پیکار با کمونیستها را ادامه میدهد و هر سال یک دستهی کامل افسران جوان فارغالتخصیل دانشکدهی افسری را فدا میکند ولی میداند که امیدی به پیروزی نیست و شکست روز بخ روز نزدیکتر میشود.
اما دست کم، بهرغم همهی ستمگریها و بهرهکشیها، فرانسویان این شجاعت را دارند که در راه استعمارگری بجنگند و کشته شوند. نقاب ریا به چهره نمیزنند و وانمود نمیکنند که رسالتشان گسترش آزادی و دموکراسی است؛ کهنه استعمارگرانی هستند که به مصاف میروند و نمیگذارند میکروب لیبرالیسم گناهی بر دیگر گناهانشان بیفزاید.
در این گیر و دار امریکا میخواهد پا به صحنه بگذارد و با آمیزهای از حماقت و معصومیت (که در این مورد مترادف با نادانی و بیخبری است) جای کهنه استعمارگران را بگیرد. هدفش دموکراسی ملی و ابزار کارش نیروی سوی است که نه به کمونیستها وابسته باشد و نه به قدرتهای قدیم استعماری، و در این راه از قلدری به نام ژنرال ته استفاده میکند.
گرین نشان میدهد که حتا اگر امریکا نیت خیر هم می داشت،با این دستمایهی جهل چیزی جز مصیبت نمیتوانست به بار بیاورد. بدبختی در این است که تاوان این نادانی ها را باید مردم بیگناه بدهند.
دوستان عزيز راديو زمانه
سلام،
برنامهی اينسو و آنسوی متن را ادامه میدهم:
«دنیا اینطوری است. اول آدم خودش دیگران را ترک میکند، بعد وضع بر عکس میشود. گاهی این چیزها را که میبینم فکر میکنم شاید ایمان بیاورم که عدالتی هم هست.» - گراهام گرين
* موزيک اين برنامه: Kaiti Garbi - esena mono
عمو عباس!
روزگارمون به سختی میگذره اگر برایت ممکن است غبار پنجره ی کوچکمان را با دستهایت بزدای چرا که تنها تو مرحمی.
زمستان که آمد ، مادربزرگ رفت.
شاید هم ما بزرگ شده بودیم. که اگر نمی شدیم ، مادربزرگ نمی رفت؟
قبرستان سفید بود و زنها مثل کله قندهای سیاه بالای سر زنی که در برف گم میشد، خم میشدند ،راست میشدند
که دستی روی سرم کشید و لبخند زنان پر کشید بر بلندای بلندترین کاج آبادی . جایی که گنجشکان انتظار جفتهاشان را می کشیدند.
بیچاره خاتون ، گوشه ای از قبرستان شال سیاه می پیچید و شاید بر پروازی اشک می ریخت که در شاخ و برگ کوهستان یخ زده بود.
خواهرم می گفت: این هم یکی دیگر.
بعد گنجشکهای یخ زده اش را از لابلای شاخ و برگ درختان انتظار بیرون می کشید و دفن میکرد.
ومن که در چشمهای کسی حلق آویز شده بودم به ما در بزرگ فکر می کردم که اگر نمی رفت شاید ،توران هیچوقت شهامت لشکر کشیدن به کودکانه هامان را نداشت.
باید بر می گشتم. به جنگل چشمهایی که بهار می خواستند و پرندگان مهاجر که لای موهایم لانه می ساختندو تخم می گذاشتند و انتظار جوجه هاشان را می کشیدند . چه انتظار بیهوده ای!
جوجه ها خیلی پیشتر در تخمهاشان حلق آویز شده بودند.ومن باز هم به مادربزرگ فکر می کردم که دیگر رفته بود و ما خیلی پیر شده بودیم .
شاید اگر نسیم دریا چشمهایش میشی نبود گرگها به آب نمی زدند.
وحید
سلام
اینجا , همان جائی ست
که دختران بسرعت پیر می شوند
بی آنکه
بدانند از خرمن گل سرخ زنان
چگونه گلاب می گیرند.
با احترام
حضور خلوت انس ، اگر خود بودم قلم ام را چون تومی تراشیدم ... در هوای انسان ....
http://baan3117.blogfa.com/post-190.aspx
سلام دوست و همشهری قدیمی
من مطالب شما را هم گوش میدم و هم میخونم ولی شما حتی یه سری به وبلاگ من هم نمی زنی! من یک دوست وبلاگ نویس دیگر را با تو اشتباه گرفتم و به او پیام می دادم به این امید که تو هستی !! و تعجب می کردم که چر غریبانه برخورد می کند!! ولی از این اشتباه هم خیلی خوشحالم چون او هم دوست خیلی خوبیست.
به هر حال خوشحال میشم که سری هم به من بزنی بالاخره یه روزگار ی را با هم کلی کار کردیم و خاطره داریم.
به خانواده گرامی سلامی گرم برسانید
اختر
۱۲ـقبول! گریه می کنیم:بابک بیات رفت! شاملو رفت! اخوان رفت! پناهی رفت! گلشیری رفت! ...آره٬ تا زنده بودند... اسلامی ندوشن هست! باستانی پاریزی هست!منیرو روانی پور هست! شفیعی کدکنی هست! عباس معروفی هست!شجریان هست!...شرمنده...واقعا شرمنده! از همتون عذر می خوام:ما خیلی خریم!!(( سوئ تفاهم نشه دوستان:"ما" یعنی آمریکا...مرگ بر امریکا...مرگ بر آمریکا...))
Posted by: مترسك at December 6, 2006 2:36 PMبرای عباس معروفی بایسته فرزند هنوز زنده ی مادر داغدارمون ایران.
عمو عباس دلامون خیلی گرفته .می دونی انگاری ما ژنتیکی جنگ زده ایم که هنوز از میون اون همه بازی فقط لی لی رو خوب یادمون مونده.وگرنه بچگی و بازیهاش که خیلی وقته تموم شدن و سنگمون که توی هیچکدوم از اون هشتا خونه نیفتاد اسممون و گذاشتن جنوبی.بوی باروت و مزهی دهنمون کردن . آواره ،
بی کارون ، بی شرجی.کوچمون دادن به یه جایی که نخل و کاج و کلاغ و گنجیشکشو از هم در نمی آوردیم.خب این خاصیت گرگ و میش دیگه.درست یادمون نیست کی بود، یه شب از همون شبها خوابیدیم،
صبح که پا شدیم دیدیم بچگیهامونم دزدین و حالا احساس می کنیم که هر روز دور و دورترمی شیم از بچگیهامون، آدمهایی که دیگه نیستن مث مادر بزرگ ، پدر بزرگ،از دیواری قدیمی که بوی کاهگلش مستمون میکرد، از حوض خونمون که یه روزی پر از ماهی بود ،ماهیهای سرخ، از درختهای کنار وانارو نخل و کاج سبزی که خورشید رو بوسه میداد. یادش بخیر خاتون،پیرزن فراری که سفره ی عقدش و ول کرده بود و مث ما آواره ی آواره با قدمهای سنگین و کمری تا خورده از جلوی هشتی خونمون می گذشت و هیچکدوممون شهامت نگاه کردن توی چشماشو نداشتیم و حالا نه دیگه اون هست و ن روزهای بچگی بر میگرده.پس تو برامون بخون ،با دستای معجزه آسایی که داری بخون.بخون عمو عباس ، بخون.ما منتظریم
وحید و عرفان
عجيبه واقعا اين بررسي دوباره مجوز چاپ در وزارت ارشاد.
مثلا كتاب ميرا كه نوشته كريستوفر فرانك است هم اجازه تجديد چاپ نيافت با تمام اين كه كاملا ضد كومونيست بود.
به نظرم ديگر برايشان اين كه ضد چيست مهم نيست فقط مهم اين است كه در ذهن كسي جرقه اي نزند همين.
راستي............؟