و تو انگار کن که هرگز نبودهای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشتهام.
با سرانگشت
لبهام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطرهی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی.
من به گريه التماس میکنم
يا گريه به من؟
و تو انگار کن از آغاز بودهای
مثل خدا
و مرا آفريدهای
مثل نگاهت
يا خندههات.
سلام اقای معروفی.من دیشب کتاب ((سمفونی مردگان))رو خوندم.واقعا زیبا بود.تقریبا سراسر کتابو اشک ریختم.انگار مننم توی وجودم یک ایدین شاعر دارم که دارم تباهش می کنم.
ولی اخر کتاب کمی گیج شدم که اورهان مرد یا ایدین یا هر دو با هم؟
جنگ جهاني سوم
چاقو بوي خون شنيد
و از روي پيشخوان افتاد
پوست پيازها را كند
و اشك غوره ها را دراورد
كاردهاي جاني گوجه هاي زخمي را سر بريدند
رنده دنده هايش را تيز كرد
و گوشت سيب زميني ها را ريخت
قارچهاي سرباز سپر بلاي اسپاگتيهاي پاهنده شدندماهي هاي كنسرو شده
در تابوتهايشان به تصرف در آمدند
و در ديسهاي سلطنتي
با آرايش نظامي يكدست
ايستادند
دستم بريد
و خون انگشتم با آبغوره ها آميخت
صلحي در كار نيست
ميهمانان عزيز بفرماييد
سالاد فصل آماده است
ندا جديدي
Posted by: neda at June 14, 2008 8:41 PMعمو عباس!
همان بهتر که نیستی.
همان بهتر که تبعید شده ی خاک وطنی.
چون که از نزدیک طعم تلخ غم مردم را نمی چشی.
با سلام خدمت شما
خيلي عالي و تاثير گذار بود.
واقعا لذت بردم.
بي صبرانه منتظر كارهاي بعدي شما هستم.
حالت سوالی "من به گريه التماس میکنم يا گريه به من؟" فک کنم به کل کار یه آسیب ریز میزنه. حس میکنم اگه جمله اینطوری بود "من به گريه التماس میکنم و گريه به من انگار گاهی..." یا یه چیزی شبیه به این بهتر میشد اما نویسنده شمایین. هرچی شما بگین.
شروع و پایان فوق العاده اس.
عبارت" و تو انگار کن" عالیه.
خوشحالم باهاتون آشنا شدم.
آرش
با سلام خدمت استاد عزيز
خيلي خيلي خوشحالم كه وبلاگ شما زا يافته ام.
استاد همواره معركه ايد.
Posted by: asal at November 12, 2006 9:38 PM...كاش بگوئي چرا كامنت هاي مرا حذف مي كني .. شاعر معروف عاشقي چون شما اين كار را قطعآ نمي كند.. حتمآ من اشتباه مي كنم.
Posted by: babak farsi at November 11, 2006 8:26 PMسلام وعرض ادب
استاد گذرم به اينجا افتاد گفتم سلامي عرض كنم راستي اينجا خانه عباس معروفي است؟
salam abas jan
nmidanii az vaghti asheghat shodeham
shayad tanha kasi bashii
keh az tahe ghalb arezou kardeham
khoda az ome man bardarad va beh to beyafzayad.
ay kash bodii
va man angoshthat ra nafas mikeshidam.
khorshid agar garme negahe to nist delgir mabash,chon az poshte kooh amadehast.
salam aghay marofy.shayad rozi shaiad dor shayad na
kasi ba ostorey to abbase marofy javedane shavad
abbas ba habillo ghabil, ba farhado shirin va ba freydon javedane shod.dost daram ghalamat ra.azaton yad gereftam.kary daram dost daram bekhonidesh
va hamishe b in andishe k kash mididametam
چقدر من مست شعراتون ميشم.... چقدر شعرهاي شما روح آدم رو صيقل ميده.....
از بند آخر اين شعر كم مونده بود اشكم دربياد.
يك دنيا ممنون....
سلام خسته نباشید
با داستان ( هنوز هم بوی شیر می دهی ) به روزم
منتظر حضور سبزتان هستم .
...چون خنده ات آفريدي مرا و با با پوزخندي مرا كشتي...
Posted by: babak farsi at November 8, 2006 7:15 PMچه قشنگ....
Posted by: amelie at November 8, 2006 3:32 PMکاش این" در خاطره بشر ......" را بعد از آونگ شوم نمی آوردید. حس آونگ شدن ما را بهم زدید.
Posted by: پگاه at November 8, 2006 11:34 AMمن هنوز منتظر پاسخم، حس بدي دارم و تا وقتي برام ننويسي اين حس بر طرف نميشه ، نميدونم چرا، شايد به اين خاطر كه يه چيزي تو دلم نشوني از دلخوري ميده!
Posted by: شبنم at November 8, 2006 9:33 AMمي دونی تو به اکسپت کردن کامنتهای من نیازی نداری اما من باز اینجا رو می خونم یه داستان تکراريه می دونی عشق نیست من عاشق نوشته های تو نیستم اما انها رو می خونم همونطور که خدا به شنیدن حرفهای صد من یه غاز من نیازی نداره اما من بازم باهاش حرف می زنم حتی اگه گوش نکنه این زندگیه یه رسم تکراری که هر وقت برای ما پیش می آید فکر می کنیم جدیده اما نیست همون داستانه فقط قيافش عوض شده
Posted by: t at November 8, 2006 9:13 AMپستهاي قبلي هم خيلي قشنگ .. من كه بسي سود بردم و به وجد آمدم
صبا زمنزل جانان گذر دريغ مدار
حافظ خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان گذشت بر سر پيمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد
درود بر افتخار وطنم
چند دقیقه پیش داشتم تو یکی از وبلاگها ، عکس هایی از شهر سنندج رو نگاه می کردم ، چشمم به تصویر دوم بود ، که چکیدن قطره ای اشک رو دستم ، منو به خودم آورد
پیغوم زیر رو برا گردوننده وبلاگ فرستادم
هر چی نوشتم از دوری وطن بوده
پس عباس معروفی دور از وطن هم
اونو با من می خونه
درود بردوست عزیز هموطنم
وقتی عکسات رو دیدم ، نمی دونی با چه ولعی به اونا خیره شدم
آخه چند سالیه که از ایران دورم
دوست داشتم اونجا بودم و
خاکش رو می بوسیدم
توی اون غلط می خوردم
همه اون در و دیوار کهنش رو به آغوش می کشیدم
الان اشک از چشمام سرازیره
ای کاش با اونا ، هر چی گردو غباره ، از درو پنجره هاش پاک می کردم
ولی نه
چرا گردو غبارش و پاک کنم ؟
اون گردو غبار ،خاک منه
با گرد و غبار ایرانم ، لباسامو معطر می کنم
با اونا کفشامو جلا می دم
اما با اشکام ، کویرشو خیس میکنم
به درختاو گلاش جون می دم
مثل هميشه نوشته هاتون رو دوس دارم و دهنم بسته ميشه !
تولد دوستم وقتي خواستيم ذوق مرگ ( اصطلاح جديد ) شه براش سمفوني مردگان رو خريديم !!!!!
باور كنين مرد !
http://www.rangmagazine.com/?type=dynamic&lang=1&id=315
Posted by: zey at November 7, 2006 11:38 PMآغازكن مرا پی تكرار لحظه ها
با چرخش مداوم و غمبار لحظه ها
درسينه ام بكار تپش های بيقرار
تا گل کند دوباره به ديدار لحظه ها
سلام عزیز....به مناسبت سالگرد وبلاگ با مطلبی جدید به روز شدم .... منتظر حضور گرم و با صفای تو مهربون هستم...تا بعد یا حق[خداحافظ]
آغاز دست هاي تو بود با گريه كنم هايت كنار ويرانه ي كلمات
ميعاد گاه تنفس و گناه .
كه تو از هرگز من آمده اي و من از بودن تو زاده شدم .
Posted by: شمع آجین at November 7, 2006 8:46 PMسلام
بي تعارف و راحت : شعر هايت شايد از نظر كيفي در حد شعر هاي يك شاعر تمام عيار مثل احمد شاملو نباشد .
اما يك ويژگي خاص دارد كه جذابشان مي كند . و من بسيار مي پسندم .
اين ويژگي اين است كه احساس به شكل ريز و ظريفي شعر ها يت را آراسته . يعني شعر ها سر شار از احساس است يه حدي كه هميشه با خود مي گويم : معروفي حتما عاشق است بي برو برگرد .
بیرون تر از نگاه دوست دارد در مورد کارش نظر بدهید .
مرسی
سلام
انگار بچه شهرستان بودن در اين فضاي مجازي و در حضور استادي چون تو هم دست از سر ما بر نمي دارد. مطمئنم كه كامنت هايم را خوانده اي اما ميلت نكشيده تاييدشان كني...عيبي ندارد من باز هم كامنت مي گذارم. اما نه از اين كامنتهايي كه مي گويند استاد قربانتان بروم...يا مثلا شعرتان مرا به اوج برد... يا هر چيز ديگر.
من امده ام تا از عباس معروفي زنده تشكر كنم و تلمذ و نمي توانم مجيز بگويم چون فكر مي كنم استادم توانايي شنيدن مجيز نداشته باشد! به اميد ديدار
شعرهايتان را كه مي خوانم سبك مي شوم ، آنقدر كه احساس مي كنم مي توانم پرواز كنم ... لطفا آنها را بصورت مجموعه منتشر كنيد تا مطمئن شوم كه مي توانم در كتابخانه ام هميشه به اين آرامش دسترسي داشته باشم .
Posted by: فرشته at November 7, 2006 6:33 AMاز كلمه لبريز مي شوم به خواندنتان... آقا.
Posted by: حامد at November 7, 2006 5:35 AMو تا همیشه بودی..
Posted by: دنیا at November 6, 2006 10:02 PM..........
Posted by: mahya at November 6, 2006 9:35 PMاقاي معروفي عزيز
من شما رو با سمفوني مردگان ميشناسم و واقعيت اينه كه اصلا بعد از سمفوني مردگان شما داستان ايراني هم به ليستم اضافه شد و بابت اين و نمايشنامه هايي كه ازتون خوندم احترام زيادي براتون قائلم
اما ...
بدون شك داستان اريا بسيار غم انگيزه و آنچه كه در اين ماجرا ها عذاب آوره متاسفانه صرفا تحريك عواطف سطحيه
چيزي شبيه رنگ خدا (اگر اشتباه نكنم) يا بچه هاي آسمان!
اما من شما رو با سمفوني مردگان مي شناسم
آیا به رادیو سلاچنگ گوش سپرده اید؟؟
رادیو سلاچنگ نخستین رادیوی 24 ساعته ی هنر و ادبیات پیشرو اینک پخش برنامه های مداوم خود را آغاز نموده است .
www.radio.irpoet.com
رادیو سلاچنگ نجوای شاعران زنجیر در سکوت
صدای ترانه ی بیدار
ندای هنرمندان بی تصویر
نوای خاطرات رفته و کتیبه های فراموش شده
به صورت مستقل و با یاری شما از دل ایران نجوای خود را به گوش عاشقان فرهنگ می رساند .
یاری گر صدای خود باشید
....
رادیو سلاچنگ از هنرمندان و هنر دوستان و نویسندگان پیشکسوت عرصه ی وب لاگ نویسی دعوت می نماید که جهت تولید برنامه های متنوع در رادیو سلاچنگ با رادیوی خود همکاری داشته باشند .
مجله ی الکترونیکی " وازنا " به صورت تخصصی به ترجمه ی شعر جهان ، نقد شعر ، ارائه ی مقالات تحلیلی و انتقادی و نظریه های ادبی معاصر ، معرفی آثار شاعران ایران ، معرفی اشعار کارگاهی ، معرفی کتاب های شعر و نقد می پردازد. هیأت تحریریه ی این رسانه ی ادبی متشکل از شعرآموزان مؤسسه ی هنری – فرهنگی کارنامه (مرتبط با مجله ی ادبی کارنامه) است که شاعر فقید آقای منوچهر آتشی سرپرستی آن را به عهده داشت و هم اکنون نیز توسط آقای حافظ موسوی اداره می شود. از جمله ویژگی های این رسانه اختصاصی بودن اشعار ترجمه شده در آن است که انحصارا ً و برای نخستین باردر این مجله نشر یافته اند.
افزون بر این ، مجله ی شعر وازنا از طریق برگزاری همایش های ماهانه از شاعران شناخته شده ی کشور دعوت نموده و به نقد و بررسی آثارشان می پردازد ؛ می توان از میان میهمانانی که در همایش های وازنا شرکت جسته اند و با خواندن اشعار خود و همچنین ارائه ی دیدگاه ها و نقطه نظراتشان پیرامون شعر و ادبیات شرکت کنندگان را بهره مند نموده اند به آقایان سید علی صالحی ، شمس لنگرودی و خانم فرشته ی ساری اشاره کرد. همچنین انجمن کارگاهی شعر آن هر هفته در روز یکشنبه به نقد و گفت و گو پیرامون اشعار خود کارگاهیان است، دایر می باشد.
شایان ذکراست که این نشریه ، فارغ از هر گونه موضع گیری خاصی ، شعرهای ارسال شده ی فعالان در عرصه ی شعر و ادبیات سرتاسر کشور را در وب گاه خود منتشر نموده و از هر گونه همکاری و مشارکتی نیز صمیمانه استقبال می کند.
برای بازدید از وازنا ، ایجاد پیوند اینترنتی ، آغاز همکاری و همچنین ارسال آثارتان به این نشریه به آدرس اینترنتی http://www.vazna.com مراجعه نمایید.
یه داستان نوشتم بعد از مدتها . یه سر بزنین اگه عاشقی می ذاره :دی
Posted by: سورمه at November 6, 2006 5:18 PMمادر آريا برگشت تحويلش گرفت . امروز روزنامه ايران نوشت . ما رو كي ميان تحويل ميگيرن ؟ خدا كه ما رو سر راه دنيا گذاشته !!!!
Posted by: bahar bi narenj at November 6, 2006 5:02 PMوقتي چشمانم به واسطه ي خيال تر شد /
فهميدم خداوند
همانگونه است كه در خنده هاي لطيف ابر نشسته بر طاق/
و گاه به گاه
رحمي به دل پر زخم ابر مي كند
تا ببارد.
بسيار بسيار زيبا بود آقاي معروفي عزيز.( البته شعر من بيشتر تحت تاثير نوشته ي قبلي شما در مورد آريا بود. -نسل گمشده- )
متشكرم.
يگانه
سلام.
چون زنگ كليسا
در بلنداي هستي...
بعد از اين باز هم مي توان حرفي زد؟
خوبه كه هستين. خوبه كه داره بارون مياد.
سلام دوست عزیز!
با مطلبی تحت عنوان « ترفندهای زبانی در غزل پست مدرن (بخش اول : در واحد واج)» و یک شعر به روزم و منتظر نظرات ارزشمند شما.
.
یک موش خسته منتظر قالب پنیر...
تو انگار کن که از اغاز بوده ای
مثل خدا
و مرا افریده ای
....
سلام.می دانید تازه گی ها عادتم شده بی اجازه شعرهای شما را برای همه می نویسم یا می خوانم .البته از بس که خوشم می اید.
شعر زیبایی بود بخصوص تکیه اخرش
آقای معروفی عزیزم
بازم شعر
بازم شور
من مست این شعراتون هستم
من دیوانه ی شعراتون هستم
منحصر به فردید
خوشحالم که هستید
و تو انگار کن از آغاز بوده ای
مثل خداو.....
دوستتون دارم هزار تا
تلاقي انديشه و عشق در عاشقانه هاي شما تركيب زيبايي به دست مخاطبانتان ميدهد.اين شعر شما مرا ياد آيداي شاملو انداخت و نيز آيداي رمان فخيم سمفوني مردگان.من فكر ميكنم به دليل نويسنده بودنتان سبك شما در شعر به نوع سپيد(منثور) پهلو ميزند.البته اين نظر من است و بس. من زياد با نظريه هاي شعري آشنا نيستم.راستي شعر ها و ترانه هايم را خوانديد؟
Posted by: nima shokatiyan at November 6, 2006 8:18 AMآدم برفي
برف هايش كه آب شد
آدم شد
.
.
.
درود بر شما آقاي معروفي خوشحال ميشم به من هم سر بزنين
آخ كه چقدر به موقع ميزنيد استاد. هميشه به موقع.
Posted by: شهرزاد at November 6, 2006 6:59 AMentekhabe behtarin blogger!
http://zarezadeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_05.html
با كمتر نوشته ايي به اندازه نوشته هاي شما ميتونم ارتباط برقرار كنم.برايتان آرزوي سلامتي و شاد كامي دارم.
Posted by: شبنم at November 6, 2006 6:18 AMخوب است که این جا می بینمش..... لااقل می بینمش....
Posted by: رضا at November 6, 2006 6:03 AMسلام --
خوب هستین؟ زیبا بود--
آفرينشي از جنس حضور
كه لحظه ها را مي نوازد
به رنگ ...
...
شبانه شعري چنين چگونه توان نوشت استاد؟ ....تا هم از قلب سخن بگويد و هم از ...؟
مهرگان سلام رسوند. من هم.
شعرها و کارهاتو می خونم و تحسينت می کنم.