November 2, 2006

مادر


اين را امروز در
صفحه ی حميدرضا سليمانی خواندم. حال خودم را نمی فهمم. آن عقب افتاده ای که در همين شهر کرج مردم را تشويق می کند توليد مثل کنند و نگران جمعيت نباشند حالا کجاست؟


نامه‌ي مادر آريا را امروز در
صفحه‌ي حوادث روزنامه‌ي ايران خواندم. توي ميني‌بوس نشسته بودم و خيلي تلاش كردم خودم را جلو آن همه چشم، كنترل كنم. شيشه را باز كردم تا باران روي خيسي صورتم بنشيند.
عنوان صفحه‌ اين بود: «مادر درمانده‌ي آريا كجاست؟»
با اين توضيح 
توسط روزنامه‌:
«
كودكي 22 ماهه به نام آريا توسط مادرش به علت فقر و بيماري در شهر رها شد.»
مادر درمانده‌ي آريا مرجان نام دارد كه در نامه‌اى شتاب‌زده از حال و روزش، از عشق‌اش و از اين جدايى نوشته است. نمي‌دانم چرا تصاوير سياه ‌و سفيد فيلم «شايد وقتي ديگر» بهرام‌بيضايي رهايم نمي‌كند؛ مادري را مي‌بينم كه خود را به پشت كالسكه‌اي آويزان كرده و پاهاش روي زمين كشيده مي‌شود.

 «سلام!
خسته نباشيد
.
من مرجان مادر اين پسر كوچك هستم. اسم او آريا است. من به غير از او دو فرزند ديگر هم دارم. در يك نقطه محروم در كرج زندگى مى‌كنيم. در ضمن بگويم كه شوهر من بي‌كار است و ما مستأجر هستيم. خرج آريا براى ما خيلى سنگين است. من بايد هر هفته او را به مركزى ببرم كه با او كار كنند ولى توانش را ندارم.
اين‌ها را ننوشتم كه فكر كنيد مى‌خواهم خود را توجيه كنم
ولى به خدا چاره‌اى نداشتم
.
از خصوصيات اخلاقى آريا برايتان بگويم. او بچه‌اى بسيار آرام و مهربان است. با يك روسرى ساعت‌ها بازى مى‌كند. گردش را خيلى دوست دارد. با آقايان ميانه خوبى دارد. از سرو صدا و دعوا مى‌ترسد. اگر سير باشد و پوشك‌اش تميز، آرام است. حرف‌ها را خوب مى‌فهمد. خيلى دوست دارد كه از او تعريف كنيد. به او بگوييد «خيلى خوشگل است»، «خيلى ناز است».
آريا عشق من است. به او بگوييد «قربان چشمانت بروم».
آريا نمى‌تواند راه برود و احتياج به فيزيوتراپى دارد. آريا صبح كه از خواب بيدار مى‌شود نان يا بيسكويت در چاى يا شير را خيلى خوب مى‌خورد. با عشق به او بدهيد. آريا عاشق سيب‌زمينى سرخ كرده با سس مايونز است. بستنى، چيپس و پفيلا خيلى دوست دارد. ماكارونى خيلى دوست دارد. ماكارونى را خودش خوب مى‌خورد. وقتى مى‌خواهد بخوابد شير پاستوريزه را باشيشه مى‌خورد. البته خودش هنوز نمى‌تواند شيشه را به خوبى نگه دارد. موقع خوردن شير شيشه را چند دقيقه يك‌بار بيرون مى‌آورد و نفس مى‌كشد و دوباره مى‌خورد. نوشيدنى را خيلى دوست دارد. مثل شربت و آبميوه. شب كه مى‌خوابد تاصبح بيدار نمى‌شود. اگر يك موقع بيدار شود، فقط كمى آب مى‌خورد و دوباره مى‌خوابد. گوشه لبش ترك خورده. دكتر بردم گفت به خاطر كمبود ويتامين است. تمام وسايل آريا همراهش است. اميدوارم كه در كنار شما خوشبخت شود. در ضمن آريا موسيقى را خيلى دوست دارد.
نام:آريا، متولد 20‎/۱۰‎/83
تمام واكسن‌هايش را تا به حال زده‌ام.
اجر شما با فاطمه زهرا.»

                                                   تصوير آريا
روزنامه ايران چنين نوشته بود:
اين نامه مادر آريا است، هيچ مادرى، هيچ پدرى يا هيچ عاشقى نمى تواند لحظات شيرين بودن در دوران كودكى هاى فرزندش را از ياد ببرد.
آريا عاشق اين است كه به او بگويى خوشگل، ناز، عشق من و...
اما چند روز است كه هيچ كس قربان صدقه او نرفته است. چند روز است كه كسى از او تعريف نكرده است. چند روز است كه كسى او را به گردش نبرده است. چند روز است كه برايش پفيلا نخريده اند. چند روز است كه كسى نگفته چشمهايش چقدر زيباست. «آريا» در ميان كودكان ديگر، در هياهوى آدم بزرگ ها، در ازدحام اين شهر، در ميان بى رحمى ها گم شده است. آريا نمى خواهد راه برود. اين را از ميان نگاه مظلومانه اش، از ميان چشمان به نم نشسته اش ، فرياد مى زند. آريا نمى تواند خوب حرف بزند، اما همه چيز را مى فهمد. او مى داند كه چقدر تنها شده است. آريا، مرجان را مى خواهد نه نان. آريا مادر را مى خواهد نه راه رفتن را، آريا مى خواهد به خانه برگردد حتى اگر برايش ديگر سيب زمينى سرخ نكنند و روى آن سس نريزند. آريا مى خواهد گوشه لب هاى ترك خورده اش را با مهر مادر درمان كند، هيچ ويتامينى براى او جز آغوش مادرش و دستان تهى پدرش آرامش بخش تر نخواهد بود.

@ November 2, 2006 10:20 PM | TrackBack
Comments

Salam.dashtam ba goshi to net gasht mizadam.az inja rad shodam.ye rade pa gozashtam.sabz bashid

Posted by: Matarsak at January 31, 2009 10:34 PM

سلام
چند بار برای این قسمت کامنت گذاشتم اما نرسید.
کاش حالا که قصه کهنه تر شده، یکی پیدا می شد و می گفت سر آریا چی اومده. کاش کسی بود تا می گفت مادرش حالا که از بار فشار و عملی غیر ارادی خلاص شده چه نظری داره.
من در مقامی نیستم که مادر این کوچولوی ناز را متهم کنم و به میز محاکمه بکشانم. چیزی که تو فرهنگ ما، جزی از اصل شده و بدون آن جامعه بیمار است. همه می خواهند مقصر پیدا کنند. از واقعیت ها بگریزند. حقایق را نبینند و قربانی بیابند.
کسی نیست که بگوید چرا یک مادر که همه ی عشق و علاقه و موجودیتش در فرزندی که جزیی از خون و حس و عشق اوست خلاصه می شود، ناچار می شود او را سر راه بگذارد. هیچ کس پیدا نمی شود اما تا دلتان بخواهد آدمهایی مغرض، بیمار، و قاضیانی بی دانش هستند تا عملی را ناجوانمردانه و شایسته ی حد بدانند اما از دریچه ی دیگر به آن نگاه نمی کنند و ریشه ی این حقایق تلخ را نمی بینند.

Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at January 6, 2007 3:01 PM

آنروزها ما بچه بودیم و نمی دانستیم جنگ یعنی چه؟
ولی امروز ...
پدرم که بوی نفت میداد ، پشت به پشت سیگار می کشیدو حلقه هایش مسیح وار دور سرش می چرخید و مادرم کوبلن شام آخر را کوک می زد.

Posted by: وحید at December 8, 2006 10:18 PM

همیشه وقتی و راهی برای زخم زبان به «دگراندیشان» هست... بگو... راحت زخم بزن....

Posted by: حسین at November 22, 2006 6:06 PM

اونی که گفته بچه بیارین درباره ظرفیت کشور حرف زده اما نگفته ننه و بابایی که عرضه تهیه همون پفیلا و ماکارونی بچه شونو ندارن هر سال یکی پس بندازن. بعد هم این مادر عاشق دوتا بچه دیگه هم داره که لابد سالمن چطور واسه این یکی که عقب مونده از کار دراومد یادشون افتاده توانایی ندارن؟

Posted by: کاوه at November 14, 2006 7:42 AM

وقتی میگویند عشق چشم ادمها را کور میکند بیراه نمیگویند.کاری که مرجان کرده از روی عشق به فرزند بوده است.این را من که فرزندی همسن اریا دارم درک می کنم.اما این که کودک در نبود مادر و پدر وخانواده تامین خواهد بود افکری اشتباه است.کاش کسی می بود تا مرجان را از این کار منصرف میساخت یا کسی وجود داشت که الان او را به بازگرداندن اریا ترغیب می کرد.

Posted by: fariba at November 8, 2006 6:02 AM

Dar kojaye in zamin o zaman mishavad faryad zad, gahi oghat hes mikonam ke hata tavan faryad zadan ra az dast dadeam bas ke dard bar delam chang mizanad

Posted by: ghorbat neshin at November 7, 2006 4:37 PM

خوش شانسي اين يكي نسبت به بقيه اين بوده كه يه عده ديگري هم فهميدند كه وجود داره . روي زمينهاي پهناور و حاصلخيز ميهن ما كه گنجايش ميليونها بيچاره و ظرفيت تحمل قرنها بدبختي را دارند نمونه هاي اين چنيني فراوانند. بغض و اندوه شايد از بار تالم قلبي ما بكاهه ولي براي اين كوچولوهاي تنها كاري نمي كنه . آقاي معروفي اونجا كه شما هستيد فعاليتهاي اجتماعي و غير دولتي براي اين طور كودكان در صورت وجود چگونه است ؟ شايد بتونه يه راهنمايي باشه براي اين كه بتونيم يك قدم كوچيك براي سهم خودمون اگر فكر كنيم وجود داره برداريم

خانم الناز،
سلام.
اطلاع زيادی ندارم، اين به عهده ی مددکاران است، من ولی داستانش می کنم.

Posted by: الناز at November 6, 2006 11:20 AM

سلام.چی بگم.؟خوب منم دوست دارم بزنم زیر گریه.خوب منم حالم بده.زیاد دیدم.زیاد.چه بکنیم؟هان؟بزنیم تو سرمون و غصه بخوریم؟اشک بریزیم و دلمون کباب بشه؟یعنی میشه کاری کرد؟ میشه؟بگو.شما بگید استاد باید چیکار کرد.همه غصه خورمون خوبه.فقط بلدیم بزنیم به سینه و هق هق گریه کنیم. ...بگو استاد.راه حل رو بگو.حرف بزن استاد...بگو چه خاکی بریزم تو سرمون...هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

Posted by: مترسک at November 6, 2006 8:57 AM

گند بزنن اين مملكت رو همه جاش پر از آريا هاس !

Posted by: اثر انگشت at November 5, 2006 10:56 PM

آقای معروفی، شاید یه شماره حساب بتونه کمک کنه، ببخشید به خاطر بغضی که گلوم رو گرفته، فکر بهتری به ذهنم نرسید.

Posted by: س.پ at November 5, 2006 9:47 PM

پر از باور . به انتها رسيده است اين لذت و اين آريا ها هستند كه نمي دانند قرباني كدامين دروغند ...

Posted by: سیزده بدر at November 5, 2006 7:40 PM

شعري از استاد دكتر شهرام بشرا


زمان ِ کسی سکوت است
زیبایی بی نگاهی توجه
پنجه ی پایش
که به چیزی خورشید
اجازه ی تیغ کشیدن می دهد
در آب با آب ، بازی می کند
کسی رامی ِ بیابان در بغل
صخره ی زانوها را بغل زده
به بازی آب بی نگاهی
از بغل کنار
آرام می کشد به کناری

که بغل اتاق بغل
دم – دم نفس های درد ِ لذت
قوسی قزح ِ غلغله ای در گوش ها
کمان اش از قوس کمرها تیر می کشد
همه ی همهمه ی پروتز جریان غلیظی
از تمنای ابدی ، درهم است
و معنا
تو به جز نیستی ) چیزی نیستی است )

---------------------------------------------------------

با تشكر

Posted by: mojtaba veysi at November 5, 2006 4:45 PM

با سلام.

وبلاگ شخصی استاد دکتر شهرام بشرا ( پیپ قرمز ) سردبیر و مدیر سایت فرهنگی ادبی دیگران www.degaran.com با شعر سر-تیتر اتومکانیک به روز است

http://peepeghermez.persianblog.com

وبلاگ پیپ قرمز

Posted by: مجتبی ویسی at November 5, 2006 4:41 PM

يه چيزاي ديگه اي هم ميگن : هر آن كس كه دنداد دهد نان دهد..نميدونم خدا عقل رو برا چي آفريده ...برا گفتن همين چرنو پرند ها...؟؟؟؟
كاش اينقدر مردممون كوته فكر نبودند..يكي ديگه ميگه ايران ظرفيت 120 ميليون نفر رو داره ..كوشش ..بياد جواب بده ..اينقدر پررو هست كه بگه ...حتما عمرش به دنيا نبوده....

Posted by: Elaheh at November 5, 2006 2:17 PM

من هم حرف‌های این مادر را می‌فهمم و هم احساسات‌اش کاملن درک می‌کنم که خود پسری دارم از همان گونه‌ی آریا و با تمام مشکلاتی که این مادر می‌گوید آشنا هستم. ولی پسر من امروز بدلیل اقامت در سوئد و حمایتی که جامعه‌ی سوئدی از این‌گونه افراد می‌کند، روی پای خودش ایستاده است، تنها زندگی می‌کند، همه‌ی شهر را می‌شناسد و بیشتر هم‌شهریان نیز او را. و در این‌جا قانونی هست که جامعه‌ را موظف به حمایت از این نیازمندان می‌کند و می‌گوید اگر انسانی بدلیلی توانائی برآوردن نیازهای شخصی خود را نداشته باشد، جامعه موظف است آن کمبودها جبران کند.

Posted by: عمو اروند at November 5, 2006 12:53 PM

سلام

اينطئر هم نيست كه شما مي گوئيد. اين شعار سالهاست كه منسوخ شده. و راهاي مختلف جلوگيري از بارداري و كاهش جمعيت سالهاست ترويج مي شود. خواهش مي كنم درست به قضاوت بنشينيد. اينجا گناهكار پدر و مادر هستند كه تنها به دليل چند لحظه لذت هماغوشي بچه اي را بدبخت مي كنند . كسي جز آنها مقصر نيست . برخورد با چنين پدر و مادري چگونه است؟؟؟

Posted by: mina at November 5, 2006 9:47 AM

دوست ندارم جاي مرجان باشم.دوست ندارم بچه ام را به اميد خدا بزرگ كنم يا به اميد خدا رها كنم.دوست ندارم مسئول به دنيا آمدن كودكي باشم كه سر پناه و غذا و محبت ندارد.شايد هيچ وقت عشقي هم نداشته باشد.دوست ندارم ديگران را تشويق كنم كه مادر و پدر بشوند و بگويم خدا روزي رسان است.دوست ندارم...

Posted by: maryam at November 5, 2006 7:14 AM

اين نامه رو بايد اون آقاي فهيم و با كمالاتي بخونه كه ملت رو تشويق مي كنه به اين كه جمعيت رو زياد كنند بدون اين كه هيچ دغدغه اي داشته باشن...

Posted by: nabat at November 5, 2006 5:53 AM

شكسته خوان


چشم انداز ها
تیره گون برف
بریده-دریده
مسخ گونه کسوتی
که سر بر نهانی/
راز های متبلور را
در رد گامهای بی درنگ رنگ افسون کلام
به واژه - واژه های که در می گذردبه مه
بی سودایی بارانها وبی شوکت
لکه ها ی ابری گل اندود
نشسته برف ،
برف
دربرهنه زارهای
سیاه جامه ی که ترانه سپید زاد
برحجم بی حجمی
سر داده بی صدا فریاد
آی فریاد
به رویای خیس گون دریده کلمات
تابیده به بی شمار
هزار -هزار شاخ وبرگ
درچشم اندازی ساده
به بستر آب
آفتاب
آتش
خاک
بی رخوت سایه سارها
زه رد بی حضوری ترانه گم گشته ی خیال
محو به رویت آخرین روزهای بی درنگ
مرزی میان
یقین و شک
پختگی وخامی
دانایی ونادانی
همه آن واژه کلمات چرک تاب
که
شکسته خوان
سطر ـ سطر
این شکسته
خوان

.


Posted by: ايرج at November 4, 2006 10:23 PM

نميدونم چي بگم.

توليد مثل كنيد و نگران روزي اش نباشيد روزي را خدا ميرساند

خدا...
خدا...
خدا...

Posted by: ایوب at November 4, 2006 5:38 PM

سلام و با اجازه
به فراخور موقعيت شغلي سروكارم با قشر زحمتكش كارگريست.روزي از
نظرگل كارگر بلوچ پرسيدم: نظر با اين همه تنگدستي نه تا بچه براي چي؟
پاسخم داد:روزي شان را خدا ميدهد و سنگيني شان را زمين تاب ميآورد تو
چرا نگراني آقا مهندس.اين حرفها را نزن ناشكري ست.تازه دهمي هم در
راهست.

Posted by: nima at November 4, 2006 5:30 PM

حالا "همه جا" کودکی می بینم ایستاده بر درگاه،
می خندد.
خیره ی ناز دست چپش هستم،
وقتی که به در تکیه اش می دهد!

Posted by: safoora at November 4, 2006 3:00 PM

آقاي معروفي عزيز
اگر غم انگيز ترين فيلم دنيا و دردناك ترين داستان دنيا را مي خواندم
نمي توانستم اينقدر اشك بريزم كه اكنون ريختم .
وقتي زخمي كهنه به اندك نيشتري سر باز مي كنه و چركش مي ريزه بيرون ديگه نمي شه دروغ گفت كه هر وقت اومدم اينجا در خلوص كلامتان غرق شدم و احساسم را در بلندترين زاويه وجودم ترقي داده و با دست هايم با همان دست هايي كه سالهاست دور مانده اند برايتان كامنت گذاشتم .
حالا ديگر راحت تر مي توانم كليد هاي صفخه كيبوردم را ببينم
اشكم دوباره روي صورتم خشك شد
خسته شدم از بس پنهان كردم
خسته شدم از بس به خودم تلقين كردم تو مي توني فراموش كني
تو مي توني عادي نگاه كني .
كاش آريا سالم بود آقاي معروفي
اگر سالم بود روزي دوباره نزد مرجانش بر مي گشت تا دوباره از دست هاي او سيب زميني سرخ كرده را بگيرد اما اين دفعه آن را با ماست بخورد نا با مايونز.
سبز باشيد.

Posted by: فروغ at November 4, 2006 2:37 PM

استاد
دلم به درد آمد. بيش تر حرف هاي اولين نظر با نام مادر را قبول دارم ولي در كنار تمام ناله هايمان از فقر فرهنگي، نمي توانم با شنيدن "آريا عاشق اين است كه به او بگويي ناز، خوشگل، عشق من.." دلم به درد نيايد. آقاي معروفي، خانه مان آتش گرفته ست.

Posted by: mohsen.sh at November 4, 2006 10:14 AM

سلام. اقای معروفی. ما تو وبلاگمون با یه داستان به روزیم. حالا چی میشه یه بار یه نگاه کوچیکی به وبلاگمون بکنید!! اخه دوست داریم بدونیم نظرتون چیه؟ منتظریم ها
www.sayeha.persianblog.com

Posted by: سحر_ ستاره ی سیاه_ at November 4, 2006 7:06 AM

نمي دانم آيا هنوز هم خدايي آن بالا نشسته و
با همان لبخند نظاره مي كند؟
هنوز هم خدايي هست ايا؟
اگر هست چه خداي خاموشي.........
×××
نشد كه گريه نكنم
آريا يكي نيست اين ديار پر از آرياهاي تنها و تنهاتره

Posted by: hejran at November 4, 2006 6:51 AM

اریا اگر بزرگ شد . اگر توانست بخواند. فکر نمی کنم بتواند این نامه را بفهمد. یا مرجان را با این نامه درک کند.یاد " بچه ی مردم " جلال ال احمد افتادم. ادمها برای توجیه خودشان پر حرف می شوند. حتی گاهی برای اینکه ناراحتی و درد بزرگشان را تسکین کنند هم پر حرف می شوند. حتی برای اینکه گریه نکنند هم پر حرف می شوند. راستی اریا واقعا خیلی ناز و خوشگل است.ولی خب اریا فقط انگار دوست دارد اینها را از مرجان بشنود

Posted by: ستاره ی سیاه و پسرک at November 4, 2006 6:34 AM

وقتی همه چیز خاکستری میشه، وقتی فقط زندگی می کنیم تا نمیریم،
خیابونامون پر از آریاست. واقعا چرا؟
یادمون نره یه زمانی به آفریقایی ها می خندیدیم!

Posted by: stalker at November 4, 2006 5:02 AM

تلخ.

Posted by: تیگلاط at November 3, 2006 9:39 PM

من بیش‌تر بوی فقر فرهنگی حس می‌کنم تا فقر مالی.
حتما وقتی که مادر و پدر مشغول پس‌انداختن بچه‌ی تازه بودن، پول‌دار نبودن. پس چرا بچه رو به دنیا اوردن؟ چون بی‌فرهنگ بودن. واقعا دوست دارم یه جایی گیرشون بیارم و ازشون بپرسم چرا بچه رو به دنیا اوردین. شاید جوابی دیگه وجود داشت.

اگه از یه دهاتی که ده تا بچه داره بپرسین چرا این‌همه بچه داری، می‌‌گه برای این‌که همه‌شون کار کنن تا وضعمون بهتر شه. یعنی اون‌ها رو به چشم نیروی کار تازه می‌بینه. این یعنی نفهمی و بی‌شعوری. یعنی فقر فرهنگی. که اگه از فقر مالی خطرناک‌تر نباشه، کم‌خطر‌تر نیست.
من هیچ وقت نفهمیده‌م که زن کولی بدبخت سر چهارراه که توی اداره‌ی زندگی خودش هم مونده، چرا یه بچه‌ی چندماهه هم زده پس کمرش؟ بقیه‌ی بچه‌هاش خوش‌بخت شدن که اینو به دنیا اورده؟

همه جای دنیا فقر مالی هست. حتی توی کشورهای پیش‌رفته و جهان اول مثل آمریکا. و فکر هم نکنم هیچ‌وقت حل بشه. اما فقر فرهنگی همه‌جا نیست. مخصوص جهان سومی‌های عقب‌مونده‌س. مشکل جمعیت، مخصوص کشورهای عقب‌مونده‌س.

اصلا چرا راه دور برم. مثالی می‌زنم که یک‌سال جلو چشم‌هام بود.
یه کارگر زن افغانی هست به اسم مینا. می‌یومد خونه‌ی ما کار می‌کرد. سه تا بچه داشت. وضع زندگی خوبی نداشت. دوباره شکمش باد کرده بود. مامان ازش پرسید چرا با این وضع زندگیش داره یکی دیگه می‌زاد، جواب داد یه شب شوهرش حوصله‌ش سر رفته بوده، اومده سراغش و دست به کار شده. به همین سادگی. بچه‌ش به دنیا اومد. اسمش رو گذاشت سیاوش. جزو شیرین‌‌ترین بچه‌هایی هست که من تا حالا دیده‌م. روزهایی که می‌یومد خونه‌ی ما سیاوش رو هم می‌اورد. یادم نیست چندشنبه‌ها بود. ولی یادمه اون روزها به خاطر سیاوش، صبح زود بیدار می‌شدم و می‌اوردمش روی تخت‌خوابم و باهاش بازی می‌کردم.
بیش‌تر از دوساله که مینا نمیاد خونه‌ی ما. و من فقط به خودم می‌گم خداکنه توی این دوسال، سیاوش بزرگ نشده باشه. همیشه همون‌طوری کوچیک بمونه و هیچی نفهمه.

آقای معروفی، من، شما و بقیه‌ی هنرمندها رو دوست دارم چون با فقر فرهنگی مبارزه می‌کنین. و متاسفانه امثال شما کم هستن. کسانی که اهمیت فقر فرهنگی رو بفهمن کم هستن. خیلی‌ها فکر می‌کنن همه‌ی بدبختی‌ها فقط از فقر مالی ناشی می‌شه. این همه بنیاد فلان هست، کمیته‌ی فلان هست، خیریه‌ی فلان هست و... اما چند نفر هستن که با فقر فرهنگی مبارزه می‌کنن؟

اصلا چرا خانواده‌ی اورخانی فروپاشید؟ بی‌پول بود؟ یا اصلا یک رمان بنویسین تا ببینیم سر سهراب بی‌آیدا چی می‌یاد؟ یا از این مادر خوش‌خیال بپرسین که سر آریای بی‌مادر چی می‌یاد؟

Posted by: سامان at November 3, 2006 6:06 PM

سلام . و اشك و سكوت.................................................................

Posted by: سام الدين ضيائي at November 3, 2006 4:03 PM

مگه همه ما بچه هاي رها شده در شهرهاي پر از بدبختي و فقر و بيماري و نواقص مادرزادي نيستيم؟ مگه همه ما نامه هاي عاشقانه مامانامون رو بهمون سنجاق نكردن؟ مگه همه ما از عقب موندگي رنج نمي بريم و لبهامون از بي بوسه بودن ترك نخورده؟....

Posted by: شمسی at November 3, 2006 12:53 PM

فقط شهري شلوغ؟؟....

Posted by: مريم at November 3, 2006 12:45 PM

عمو عباس عزيز سلام
آرياها در ايران امروز بسيارانند، حتا آن هايي كه سقفي و مثلاَ خانواده اي هم دارند، تفاوت چنداني با آريا ندارند. بيكاري و فقر عمو جان مهرباني را از بين مي برد، در ايران اكنون ديگر مهرباني نيست و انسانيت روز به روز رنگ مي بازد بيشتر!!!

Posted by: تاسياني at November 3, 2006 10:52 AM

Aghaye Maroufi...khodaee hast?...ya oon ham divane shodo, sar be biaban gozasht?

Posted by: Amir at November 3, 2006 9:26 AM

motasefam..........nemidoonam baraye ki......shayad baraye khodam......motasefam...........

Posted by: Amir at November 3, 2006 9:23 AM

Salam,
harvaqt ke shoma qete iy minevisid o ya dars e dastan-nevisi migozarid, daqiqei nemikeshad ke mibinam comment baran mishavid.
amma hala engar hame lal shodeim
ya fekr mikonim ashkeman payan begirad o baad nazari bedahim,
amma sabr kardani nist
chon in payani nadarad o agar bekhahim sabr konim in geryeha ta ah e qyamat edame darand.
moteassefam ke kari az dasteman bar nemiad,
moteassefam ke salhast ke in akhbar ro be goosh e ham miresoonim o
salhast ke darmani bar in dardhaye bi darman peyda nashode
moteassefam ke man hamvatan e in madar hastam
va kari az dastam bar nemyad
moteassefam ke


Mercede

Posted by: at November 3, 2006 9:07 AM

آقاي معروفي روزهاي خاكستري اين شهر شلوغ آرزويمان شده.اينجا ديگر همه چيز سياه است.اينجا دو بچه به قول رياست جمهور كافي نيست.اينجا بازهم خيابانها پر از گشتهاي شبانه شده.
آقاي معروفي دلخوشي من شده خواندن دست نوشته هاي شما و جتاب بهنود و آواز شجريان.
آقاي معروفي دلمان شكسته از روزگار و ذره اي جرات هم نمانده برايمان براي فرياد.
آقاي معروفي دوستتان دارم./

Posted by: majid at November 3, 2006 8:44 AM
Post a comment









Remember personal info?