من مسلمان
به امید دیدنت
در کلیسا شمع روشن میکنم.
همین را میخواستی؟
لازم نيست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازهی هر دومان
دوست دارم.
سلام جناب معروفی ...
شما فوق العاده ای - همین !
به من سر بزنید / خوشحال خواهم شد...
هر دوی ما ، قلک به دست هنوز چشم به این در و پنجره ی غبار گرفته
دوخته ایم ، تا تو با یک هدیه ی کوچک بهاری به خانمان بیایی و بعد ما را به خانه ی پر مهرت میهمان کنی ، آخر ما جنوبی هستیم و به هدیه های کوچک عادت داریم. می دانیم که تو مثل آن جنوبی ستیزها ، با ما رفتار نمیکنی .پس ما به انتظار آمدنت، حیاط را آب و جارو می کنیم، عمو عباس!
یاد نوشافرین بخیر. کاش باسی نمرده بود. وگرنه مرثیه اش را غمناک غمناک می سرود.
Posted by: وحید و عرفان at December 13, 2006 11:55 PMمن هرگز شاعر نبودم...
من دختر ساكتي بودم ...كه عطش پر كشيدنم منو
خاكستري كرد
من حرفهاي قشنگ بلد نيستم
من اومدنم و به فال هيچ ميگيرم و بودنت را به فال رويا....
شما همون حرف دل هستين كه يه شب نشد به خدا بگم
هميشه عاشق نوشته هايتان بوده ام....
Posted by: zahra at November 30, 2006 1:02 PMسلام معروفی عزیز
روزها در ایران سیاه و سیاهتر میشوند.....سفیدی خاطره ای باردار خیانت....چرا دیگر برایمان نمی نویسی؟
منتظریم....
مثل هميشه عالي بود ...
با لينك توي بلاگم گذاشتم ...
درود بر عباس معروفی عزیز:
به نظر من شما دیوانهاید و من هم این دیوانگی را دوست دارم. بیش از آنچه میپندارید دوستتان دارم و قلمتان را میبوسم.
دستتان را میبوسم.
امیر
Posted by: Amir at November 16, 2006 2:42 PMسلام آقاي معروفي در كارنامه فعاليت ميكنم البته شعر به من سربزنيد البنه لينكم كنيد خوشحال ميشم
Posted by: حامد at November 4, 2006 4:03 PMخيلي قشنگ بود، هيچ وقت بهش فكر نكرده بودم كه ميشه كسي رو اينطوري دوست داشت.
من تو را
به اندازه ي هر دومان
دوست دارم.
هميشه اين كه خودم دوست بدارم ,دوست دارم
ولي نياز به دوست داشته شدن جه مي شود.
سلام
شنيده ام كه آقاي فريدون تنكابني در آلمان اقامت دارند . مي خواهم بدانم راه ارتباطي با ايشان وجود دارد؟
آقای تنکابنی در شهر کلن زندگی می کند. از طريق کتابفروشی فروغ شايد بتوانيد:
00492219235707
سلام
عالي بود ...
سلام.منتظر نوشته هاي بعدي شما هستم.مرسي.
Posted by: maryam at November 2, 2006 3:23 PMو من به قدمت چشمهايش كه از طور سيناي نگاه تاريخ مي آمد او را دوست داشتم و ستاره اي نذر ديدارمان كردم تا بچينم از گنبد آسمان ..شنبه اي ديگر
Posted by: پروانه وحیدمنش at November 2, 2006 3:10 PMسلام استاد .عاشقانه هايت به ادم بال پرواز ميدهد به اسمان ملكوت.
Posted by: zolalparast at November 2, 2006 1:29 PMاز کجا معلوم نباشد، که او براي ديدنت، به مسجد نرفته و نماز نميخواند؟!؟
Posted by: بچهمخفي at November 2, 2006 11:52 AMنامه ارداویراف با مقاله ای تحت عنوان (تصویر چیست )سرکار خانم حقیقی به روز شد .
منتظر حضور گرمت هستم..
هميشه لذت مي برم از نوشته هاي شما...
Posted by: Raha Respina at November 2, 2006 7:10 AMسلام
به دور خود سه نفر چرخ خورده در ساعت
به خانه های مورّب نهاده سر ساعت
تو را اتاق نفس می کشد که مست شود
و دور خویش بچرخد شبیه هر "ساعت"
مصرع ابرو بروز شد
و منتظر شماست
سلام.
آمدم و خوشحالم كه با اين احساس گرم و راستين آشنا شدم . همين را مي خواستي ؟!!؟
سلام استاد.
سبزوسلامت باشید.
يك بار،دوبار،سه بار..........اين جا را مي شود هزار سال زندگي كرد
Posted by: untimely meditations at November 1, 2006 7:13 AMبرای دوستان عزیزم حضرتی، طبسی، رضی پور، گلی، امانی، عباسی، امینی و همسرم زهره
- دربست، کشتارگاه!
- چند نفرید؟!
- زیاد نیستیم، نصف اینهایی را که می بینی مرده اند و نصف دیگرشان نیم مرده!! تو چند می گیری ما را برسانی میدان توحید(کشتارگاه سابق)؟
- ...
- ...
حالم بد است. از همه چیز در فرارم از این سرزمین بیش از همه چیز. کسی هست که می خواهد این مطلب را نخواند، خب نخواند، برود در مجله خانواده سبز صعود انوشه انصاری را به آسمان هفتم بخواند و کیف کند یا ساخته شدن فیلمی بر اساس جنگ ایران و یونان را پیگیری کند که بازیگر نقش خشایارشا آن یک یونانی الاصل است و قرار است که در این فیلم بشاشند به محضر تاریخ ایران!
دلم گرفته است و کسی هم هست که به این حال بی تفاوت باشد خب باشد ! برود در خیابان ولیعصر برای باسن دختران خط و نشان بکشد، خب بکشد! من از طایفه ملا عمر هستم از نوادگان شوشتری از نوادگان یزدی بندی های دور سرم که هی می چرخند و داد می زنند: تیشرت چینی 1000تومن!! فقط 1000تومن!! آی خانومها آی آقایون 1000 تومن!! آتیش زدم به مالم به دستور عیالم... و من از انقلاب به سمت میدان کشتارگاه می روم و در مغزم چراغ مطالعه ای روشن می شود و با کتاب افطار می کنم:
در زندگی زخم هایی هست...
اوسنه باباسبحان، قصه طولانی داشت...
سر گوسفند را می بریدند حتما، سر دوستانش را که بریده بودند!
در یاب دمی که با طرب...
با دولت ابادی و هدایت و چوبک و صادقی و کاتب و معروفی (که فریدونش سه پسر داشت) از خیابان می گذریم و با هم سرود یکی شدن اسکناس ها و لبها و خیابان ها و سینماها و باسن ها و موبایل ها را شعر می کنیم؛« حاصل کار شعر سیاهی از اب در اومده چاپش خیلی بفروشه 1000نسخس! با این قیمت کاغذ نمی صرفه چاپش کنیم اونم چهار رنگ و اونم با جلد گلاسه!!»
دستم می لرزد فکر می کنم از زمستان و سوز مسخره اش باشد، نیست... دلم هم می لرزد. کاش بودی و می دیدی که چه شد که حالا هدایت و دولت آبادی هم به جمع شعارهای دور انقلاب پیوسته اند:«جای خالی سلوچ فقط 4000تومن، فوائد گیاه خواری 500تومن، رازهای کف دست برای دخترهای جوون ... بدو که تموم شد...!»
حالم بد است با اسکناس ها بر خورده ام و بوی هزار آدم و هزار دست چرک را می فهمم... «پول مثه چرک کف دسته پسرجان!» پدربزرگ هم رفت. عمو هم تا دو هفته دیگر می رود، نمی دانم رمانش به چه کسی ارث می رسد برای اتمام. کسی هست که برایش دفترهای 100برگ رمان میراثی بی اهمیت است، خب می تواند با ما سوار دربستی شود برویم میدان کشتارگاه که حالا توحید شده است برویم و کنار بایستد و دسته ما را ببیند که یک به یک به زیر ساتور می رویم و دست و زبان و چشم مان می پاشد روی کنده. همه هستیم، از جمع انها که مردم دوست دارند مصرفشان کنند و با کاغذهای زرد کتابهایشان تخدیر شوند؛ دولت ابادی و هدایت و چوبک و صادقی و کاتب و معروفی (که فریدونش سه پسر داشت)
خلوت انس تو آشوب غزل هاي من است.
نام تو واژه محبوب غزل هاي من است.
بار معنايي هر عاطفه در شعر تويي
تا به ان شعر كه مطلوب غزل هاي من است.
تو گل سر سبد باغ تمناي مني
چهره ات , چهره محبوب غزل هاي من است.
گرچه از حوصله درد دل پر شد اما
تا ابد صبر تو ايوب غزل هاي من است
بسيار زيبا بود
Posted by: Elaheh at October 31, 2006 7:31 PMعالي بود، عالی بود، اشک تو چشمام جمع شد ... خیلی زیبا بود
Posted by: س.پ at October 31, 2006 8:01 AMمن از عشق در برابر ايمان از تو دفاع ميكنم باكره ي معبد
و نمي گزارم خداوند تو را فتح كند .
من در دستان تو برميخورم و باردار مي شوم
تو ديگر قمار نمي كني و من قمار باز مي شوم
سایه شیخ پشت شمع ها است ...
Posted by: انوش شاپوری at October 30, 2006 7:20 PMاز وقتي اينجارو پيداكردم ديگه واسه ابراز احساساتم مشكلي ندارم-حالا يكي هست كه به جاي من شعر ميگه تا من به كمك شعراش .....نوشتهاتون يادم مياره كه هميشه دوسداشتم بنويسم اما نتونستم و نميتونم......نميگم به منم سر بزنيد چون چيزي نيست كه ارزش خندن داشته باشه...بازم از نوشته هاي معركه تون كه سرشار از احساسن ممنون-و خوشا به حال صاحب اين شعرها.....
Posted by: Roshanak at October 30, 2006 6:44 PMزیباست و درخور تحسین.
Posted by: علیرضا at October 30, 2006 3:08 PMمحشره ...........................
Posted by: Narges at October 30, 2006 1:33 PMسلام همه ابراز محبت كردن به شما!
انصافا قشنگ بود و شيرين!...بايد بقيه نوشتهاي قبلي رو هم بخونم!خوشم اومد.
اقای معروفی با سلام و خسته نباشید . اگر ای - میل مرا گرفتید لطفا اعلام بفرمایید . ممنونم/ علی قانع
Posted by: علی قانع at October 30, 2006 1:22 PMدوست داشتني برتر از عشق ...
Posted by: noora at October 30, 2006 12:07 PM
بوی خاک و کاج باران خورده می دهد
شعرهایت
عریانم می کند
ازمن
انقدر زيبا مي نويسيد كه زبان براي بيان احساسات الكن مي ماند .
Posted by: raha at October 30, 2006 8:17 AMسلام
من اولين باره مي آم اينجا ولي واقعا لذت بردم
ولي من يه ريزه با مفهوم شعر مشكل پيدا كردم
يعني از مسلمان بودنتون نا اميد شديد يا از مسلمان ها يي كه شمع ندارن اميدي نداريديا....
من نميدونم .
بهم بگيد گيج شدم.
اگه وقت كرديد به من سر بزنيد خيلي دوست دارم راهنمايي بشم.
از قبل تشكر
شما هم لازم نيست مرا دوست داشته باشيد..منم به اندازه هردومان دوست دارم!!
Posted by: مهربانو at October 30, 2006 7:57 AMخانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
مهدي اخوان ثالث
Posted by: keyhoo at October 30, 2006 7:55 AMدوستش دارم...
Posted by: laleh xatun at October 30, 2006 7:35 AMيك روز از شما پرسيدم: «آيدين را از كجا آوردهايد؟»
حالا ميپرسم: «شما، خود از كجا آمدهُاي؟!»
گاهي در مقابل اين همه شُكوه، لكنتم ميگيرد.
«لازم نيست
مرا دوست داشته باشي
من تو را
به اندازهي هر دومان
دوست دارم»
نه شیخ صنعان و نه شاه و نه حتی مولانا.
وقتی می آید که بماند همه شمع ها یک جا می سوزند .
تا قلب جاویدان بماند.
بیشتر از قبل نویسنده و استاد دوست داشتنیم هستید.
اقاي معروفي سلام.
نوشتتون مثل پيكرفرهاد زيبا و با معنا بود.
موفق باشيد
به گمانم شمعت جوابت را خواهد داد...
به گمانم او هم تو را زين پس دوست خواهد داشت...
ديگه در مورد شما كار از دوست داشتن و استاد بودن گذشته !!!
اصلا" اين دفعه هجي كنيد برايمان قلم در دست گرفتن را !!!
سلام استاد سمفونی های نیمه کوک
من برآبادی هستم با کمی تاخیر این فامیلم بود
مدتهاست که شما را نه با دادهایی که برای آزادی و از این جور مسائل می زنید و نه با این افرادی که برایتان کامنت می گذارند و نه با هر چیز دیگر بلکه با مجموعه رمانهایتان می شناسم و خدا می داند که برای خرید سمفونی... 11 کیلومتر را پیاده رفتم و اعتراف می کنم که پایین شهریم . مهاجری به غربت تهران که هر از گاهی از کار می دزدد و با کامپیوتر شرکت به این و آن ور جهان مجازی سرک می کشد . دارم رمانی می نویسم که اول فکر می کردم با زبان عباس معروفی سال بلوا خواهد بود ولی الان می فهمم که با زبان سعید (کاظم-می دانید که ما شهرستانی ها دو اسمی هستیم)برآبادی نوشته خواهد شد. دوست دارم کارهایم را بخوانید ... و البته که می فرستم و البته که بازهم می آیم. یاحق
تو فوق العاده اي! همين!
Posted by: marmar at October 29, 2006 9:27 PM...راست نمي گوئي
...تو مرا بيشتر از هردومان دوست داري...
یک لحظه به احساس خوشی رسیدم ، پس از خواندن این شعرت. خوشحالمان کردی، می گویم بد نیست گاهی کوتاه هم کار کنید.
Posted by: چشم هایش at October 29, 2006 4:16 PMشعر زيبا وجانداري بود.
راستي جگر آدم با اين شعر حال مياد
شايد تنها راه براي تحمل تنهايي همينه....
مي دونم خيلي كوچكم برا نظر دادن تو اينجااما...
ممنونم
خيلي ممنونم
سلام
نمی دانم چرا این شعر شرح این روزهای من است . بعد ار خواندنش ان چنان به خود لرزیدم که ...
مستدام باشید . شما و نوشته هاتان.
سلام آقاي معروفي عزيز!
مانده ام چه بنويسم. آنقدر زيبا و جهاني. اما سهم من چه بود از اين شعر؟! شعري كه زماني خوب دركش مي كردم و حالا تنها مي توانم بگويم زيباست، كلمات خوب انتخاب شده بودند، ارتباط مفاهيم جالب بود، و شاعر تنوانسته بود ايجاز را رعايت كند. اما عشق، بس زماني است كه نمي شناسمش.
سلام استاد
مثل هميشه ... !
مدت هاست كه نوشته هاتون تنها همدم لحظه هامه!
هيچ وقت جرات نمي كردم حتي كامنت بذارم براتون
اما اين بار ديگه هيچ راهي برام نذاشتين!
"راستي كي راجب شمع هاي كليسا با هم حرف زده بوديم ؟ !!!"
فقط مي تونم بگم ممنونم...
Posted by: Pink at October 29, 2006 10:30 AMسلام
دستم را مثل نيايش بلند مي كنم رو به اسمان
و...
از خداي كعبه و كليسا و كنشت و دير و صومعه و اتشكده
شما را مي خواهم
عاشق نبودم من
نه
هرگز
اما
با خوندن اين نوشته ها
حس آدمك هاي عاشق پيشه را داشتم.
هميشه..
همين..
زيبا بود استاد.....من شما را به اندازه ي خودم دوست دارم....اندازه ي خودم
Posted by: مترسک at October 29, 2006 8:40 AMسلام آقاي معروفي
شعر كوتاه زيبايي بود.
بعد از چندي كه نبودم, خوشحال مي روم.
باي
من آن شمعم كه عاشق مي افروزد به ياد ليلي
مي گوييم بياييد , بخوانيد , نظرتان مهم است . نه مي آييد نه مي خوانيد نه نظري .... اين شعرم را بخوانيد , نظر هم نداديد , فداي سرتان !
Posted by: درخت انجیر at October 29, 2006 7:51 AM
لازم است
وگرنه
شمع است سر انجام ما
سلامي ديگر و آفريني دوباره! مدت هاست از شعر هايتان دارم لذت بردم و از اين كوتاه ترين لذتي مضاعف ...
Posted by: سام الدين ضيائي at October 29, 2006 7:39 AMآقای معروفی عزیزم
سلام
خیلی دوستتون دارم
شما برگزیده اید...
اي كاش فقط شعر بگيد
از صب تا شب از شب تا صبح
عجب شعر نابي! هنوز بعد 2-3 دفعه خواندن و دست كم 15 دقيقه مات و مبهوت اين شعرم. يه جورايي پشتم رو لرزوند.نميدونم چي بگم بس كه جذبه اين شعر گرفته منو.
دست مريزاد استاد...
سلام استاد--
wow-- بسیار زیباست..
من اما
در ترديد حضورت
شمعي به دست
زير باران تند
آرام مي گريم
...
اين شعرتون
امشب
بهترين تعبير همه ي افكار پريشان من بود ...
ممنون ..
خيلي زياد...
و من شما رو به اندازه ي دنيا دوست دارم:)
چقدر خوبه آدم شعر به اين قشنگي رو داغ داغ بخونه...
همين الان ديدم آپديت كرديد.