پرسه در متن
در متنهای ادبی پرسه میزنيم
که خودمان فراموش نشويم،
که زندگی از يادمان نرود،
که بدانيم هستيم.
واسونکهای شيراز، شاديانههای زندگی
اولين بار وقتی در شيراز بودم، کلمه ی واسونک را از زبان زنی بسيار زيبا شنيدم که داشت میگفت ما شيرازیها چی داريم و چی نداريم. آن روز من بيست و دو ساله بودم، و پرتابل راديو ايران بر دوشم بود. گزارشی که از واسونکهای شيرازی تهيه کردم هرگز پخش نشد، و اصلاً معلوم نيست که در آرشيو باشد يا نه. آخر ما که انقلاب نکردهايم، ما منفجر شدهايم.
واسونک و آن ترانهها از يادم رفت، سالها گذشت تا من برای حضور در کارگاه جمعی راديو زمانه به آمستردام رفتم. دور ميز ناهارخوری بوديم که يکباره نيکآهنگ کوثر يک واسونک خواند و خنديد. و من برگشتم به شيراز، بيست و دو سالگی، و آن زن که حالا ديگر نيست. نيک آهنگ اما هست. و میتوانم کمی از واسونکها حرف بزنم، تا دربارهی اين ترانههای اروتيک فارسی يا شيرازی طرح موضوع کنم.
واسونک ترانهای است که مردی را وا میايستاند. قدقامتیست برای يک مرد از زبان زنی دلبستهی زندگی که جرئت خواندن ترانه را داشته باشد تا با ترفندی به مرد بگويد: «واستا، بذار برات اينو بخونم.» يا نه، میگويد: «وامیستونمت که نری.»
واسونک گرچه اروتيک است، اما هرزگی در آن ديده نمیشود، از زبان زنی بيان میشود که میخواهد تشکيل خانواده بدهد، و مردی را به اين کانون دلگرم کند.
آی بالا بالا بلا!
قربون بالات
ای بلا!
فرش راهش گُل کنين
که بياد خونهی ما.
ريشهی اين ترانهها از هرجا که باشد به فرهنگ کوچه باز میگردد، به زندگی، به سادهترين نياز بشر که اداری نيست، رسمی نيست، دروغ نيست، مزهی لبخند میدهد، و خود زندگیست.
ادامه مطلب را در راديو زمانه پی بگيريد.
سلام سایت شما رو اتفاقی پیدا کردم چقدر خوشحالم
ممنون که از واسونکهای ما شیرازی ها تعریف کردین ولی خب واسونک رو فقط زنها واسه مردا نمی خونن واسونکها عمدتا تو عروسی نامزدی یا درکل تو همچین مراسمی خونده میشه اما مضمون های متفاوتی داره مثلا خواهر داماد از عروس تشکر می کنه یا مثلا از دلتنگی داماد واسه عروس میگه یا یه چیزایی تو این مایه ها
می دونم که هیچ ربطی نداره ولی من خیلی خوشحالم که سایت شما رو پیدا کردم و اینکه من عاشق سورملینام و سمفونی مردگان
همین
it is great1
Posted by: sara at August 31, 2006 12:33 AMاستاد
دستهای تو
شعر را
دل انگیز میکند .
آقا ما كه داريم زندگيمونو مي كنيم، این چه کاریه یهویی آدمو برمی دارین می برین شیراز، می برین پشت ارگ کریمخان فالوده بخوریم... چقدر دور افتادیم ... در مورد انقلاب میگه ما نقلاب نکردیم بلکه انقلاب مارو ک... ببخشید ... دلم گرفت حالا تا صبح بايد بشينم به شيراز و خاطرات فكر كنم
Posted by: س.پ at August 27, 2006 12:06 AMسلام. چقدر جالبه که شما اونور دنیا بیاد واسونکهای شیرازی هستید ولی ما اینجا...
نوشته شما منم برد به شیراز، البته خاطره های من به دوری شما نیست ولی خیلی شیرینه...
ممنون
واژه ها نيز گاهي در ايران بيهوده مي شوند بي آنكه جرم و جنايتي مرتكب شده باشند .
جنگ را نمی خواهم هرچند به زور باید آن را بچشم
تلخ تر از قهوه شبانه هایم پر از بوف و جیغ ممتد
بی خوابی ام را به حساب فرزانگی بگذار که جنگ دیوانه ات نکند خیلی است
ممنون .. جالب بود . نشنيده بودم تا بحال . .. خب منم به همين دليل تو كتابهاي شما .. شعرهاتون ... و نوشته هاي وبلاگتون پرسه مي زنم .
Posted by: نرگس at August 25, 2006 1:13 PMدرود... سبز باشيد.
Posted by: دردنویس at August 25, 2006 9:04 AMسلام آقاي معروفي
من كتاب سال بلواي شما را خوانده ام و از آن لذت فراوان برده ام.
و از اينكه امروز با وبلاگ نويسنده ي اين كتاب آشنا شده ام بسيار خوشحالم.
ودر اين صبح جمعه ميروم كه نوشته هاي ديگر شما را هم بخوانم.
باز هم بابت زيباييهاي كتاب سال بلوا از شما تشكر ميكنم.
hallo Herr Maroufi
Es war ein netter Artikel.
Ich mochte es sehr.
Glück
سلام معروفی عزیز.نمی خواهم از واسونک های شیراز بگویم . می خواهم از ناواسونک های خودمان بگویم از اینکه هیچ کس توی ایران برایمان نمانده از فیلترهایی که هر روز بر دهنه ی وبلاگها و سایتها زده می شود. هیچ کس نیست برای ما واسونک بخواند.موفق باشید پارسال کتاب فریدون سه پسر داشت را خواندم کلی حرف داشتم که دیگه فکر کنم دیر باشه .منتظرشما هستم
Posted by: علیرضا کبگانی at August 24, 2006 2:15 PMبله
مشكل از فرهنگ عهد عتيق ماست.
چند قرن به انتظار ايستادند .چند قرن ورز اش دادند و حالا بارافكن قافله را زير پا دارند.
ما هم شروع مي كنيم.براي هزارمين بار.آينه اي برابرشان مي گيريم .جهد مي كنيم.چند هزاره اما مي بايد به انتظار بايستيم؟
آقاي معروفي!
مست نيستند كه با دوا و درمان از سرشان بپرد .بيهوده تكانشان مي دهيم.
زهر خورده اند و مرده اند.
ولي نه !...كوشش بيهوده به از خفتگي ست.گوش به صوت ملاي روم بسپاريم بهتر است...
ولي آقاي معروفي!
چند هزاره مي بايد انتظار بكشيم؟
سرزنده باشي و زنده . هميشه.
Posted by: حبیب سلیمی نژاد at August 24, 2006 11:09 AMما شيرازي ها كه با اين واسونك ها دلمون قيجوجه مي ره. ها... نم دوني موقع عروسي ها چقدر مي چسبه... دلم لك زد براي عروسي...
Posted by: پديده at August 24, 2006 9:18 AMکلبه ی شعرم همچنان در انتظار زیارت همطنان است. استاد اگر میل داشتید به شعرگاهم سرکی بکشید. متشکرم
Posted by: میثاق بنی مهد at August 24, 2006 2:30 AMسلام
Posted by: بی at August 24, 2006 12:13 AM