July 12, 2006

ملکوت

                                  منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت هشتم

تب دارم
از جنس شمع‌های ذوب‌شده
بر تن
 تو
اگر خدایی از جنس توست
پس بمیر

اگر خدایی از جنس توست
پس زنده
شو

آويخته چرايی؟

بر پله‌های خدا
می‌پيچی به گردنم
با بوسه‌ای چنان
که يادم برود
بروم

بالا يا پايين
برويم.
اينجا جای ما نيست.

شمع‌ها را تو
بر تن خود ذوب می‌کنی

و موم داغ
بر تن
من
لایه لایه آرام می‌گیرد.

«خواب بد دیدی؟»
«نه، پدر!
به جای شکلات شمع بخریم؟»

«که تو حرامش کنی؟»
«بر خود حرام می‌کنم
بر خود آب می‌‌کنم.»

هرگز به اندازه‌ی داشتن دست‌هات
خوشبخت نبوده‌ام
«نه با خودم، نه با او
نه نيستم، نه هستم...»
مستم
تنها عصيان ناجی‌ من بود

پيشواز بزرگواری‌ات
بلندبالای من!
بگذار اندامت را
پر از نرگس کنم
و از قرص آفتاب درآويزم.

هر چقدر بعید
باز تو خدای منی

هر چقدر بعید
باز تو را قطره قطره
آب می‌کنم
و به تنم می‌چکانم.
...

تو بگو نفس
هنگام که هنوز قطره‌ای باقی بودت
من چه
کنم؟

به دامنت نمی‌رسم
اگر دوباره از خود نزايم.
خراج يک شهر
کبريت
خراج آتش؟
نفس بکش
تا برای بودنت بميرم.


Posted by Abbas at July 12, 2006 2:34 AM | TrackBack
Comments

سلام دل پاک....
می دونی دل پاک امروز به حال دلم .....دلم سوخت...
اشک ریختم واسه ی غربتش....
و ترسیدم ..نکنه دل من جفتی نداشته باشه.....
دل پاک ...
ترسیدم نکنه دارم از خوشحالی دیگران اذیت می شم...
نکنه حسرت دارم می خورم.....
وااااااااای......دور باد....
دل پاک...استاد معروفی واسه شما میگم....
اینکه نگاهها داره عوض می شه به همه چی....معنی ها داره عوض میشه .....و شما اینو از همه بهتر لمس کردی....
آره..الان خسته ام...
قد خستگی یه خونه تکونی....
دلهره دلرم...
قد شب امتحان سیری در تاریخ......
دل پاک چه کند این دل تنها....

Posted by: مهناز at February 9, 2008 11:08 AM

باسي عزير سلام،
از نظر لطفي كه نسبت به كيانوش ابراز داشتيد بينهايت سپاسگزارم

من برای کيانوش هميشه غمگينم، برای شما هم. کاش دنيا جور ديگری می چرخيد.
باسی

Posted by: ورمزي at September 30, 2006 6:43 PM

salam

omid ke khob bashi..az vaqti feridon3pesar ro khondam ehsas kardam ehterami gharib baram dari...ghalmet khili garmeh...momkeneh baram m@il bezanid va begid ke neveshtamo khondid khili delam mikhad bahaton bishtar ashena besham...man niyaz be komak fekri daram,,,man ham minevisam va baray karam ehsas mikonam be mashvereteton mohtajam...mamnoon nasim

Posted by: nasim at August 23, 2006 2:57 AM

بر پله هاي خدا ، پيچاندم به خودش .... و در هم پيچيديم و يادمان رفت كه سيگار و مشروب چه سان در هم مي پيچند و تبخير مي شوند از نور خدا .... كه يادمان رفت و ناگهان او ته مانده ي سيگار ي شد كه بر پله هاي خدا جا ماند و من بوي تبخير شده ي مشروبي كه به موهاي خدا راه يافتم !
و لاي مو هاي خدا خزيدم خودم را ..... وسوسه اش كردم كه او را دوباره به دنيا بياورد از من ....
و او .........
خدا هنوز جوابم را نداده ......... و من هنوز در لابه لاي موهايش گم ام و وسوسه خوانده مي شوم ...........
من فقط خواسته بودم كه آن يكي ورم را حالا كه او به ام پس نمي آورد .... خودم به خودم پس بدهم .........
من هر گز به اندازه داشتن دست هاي او خوشبخت نخواهم بود ..........

Posted by: فاطمه و at August 2, 2006 9:22 AM

آتشي در درون
بغضي در گلو
خدنگ آه بر سينه
بی كلام
بی نگاه
بی مرز و مدار خاص
بر ايمان روشن
در عالم تمام كر
:
با همان چشم ها
در مه آلودترين نقطه ی هستی
ببين
صداي دف زدنی ديگر را
كه سنگها از آن می شكنند
:
آری
همراز من
عصيان مقدس است
حتی در آخرين نفس


دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at August 2, 2006 7:40 AM

استاد ببخشید قسمت هشتم اشتباها هشنم نوشته شده است .

Posted by: گلی at August 1, 2006 5:03 PM

:)

Posted by: نانا at August 1, 2006 12:46 PM

ما چند نفر بوديم؟
سيد علي صالحي گفت: ما سه نفر بوديم ...
بعد گفت: ما دو نفر بوديم...
در آخر كه خواند ديدم: ما يك نفر بوديم...
حالا باران آمد يا نيامد بماند. حالا سال سال چاقو بود يا سال كبوتر اين هم بماند. مهم نيست. راستي چه چيزي مهم بود؟ آيدين چطور؟ آيدين مهم بود؟ مجيد اماني چه بلايي سرش آمد؟ اين هم مهم نيست. مهم اين است كه اينجا كسي آنقدر غذا نمي خورد تا بميرد. جل الجلاله! آنجا هر چه مي گردند لقمه يي نان گيرشان نمي آيد تا سق بزنند و اينجا با كتك لقمه در دهانشان مي گذارند و اينها پس مي زنند.
برادرش را سال 77بود كه ديدم. راستي 77 بود يا 78؟ نه اين هم مهم نيست. مهم اين بود كه وقتي توي قاب جعبه جادو نشست در كمال صداقت به همه چيز اعتراف كرد. گفت كه مزدور بوده است آن هم از نوع بي جيره و مواجب. گفت كه يك تنه يك جنبش اجتماعي را رهبري كرده كه دمش به دشمن هميشگي اين روزها كه همان آمريكاي جهان خوار باشد وصل است. بعد هم با اطلاعيه هايي كه دفتر رياست جمهوري هميشه خندان منتشر كرد فهميديم علاوه بر مزدور بودن الوات و اراذل هم بوده اند. جماعت علاف!
بعد هم هر چه گفتند اعتصاب غذا مي كنيم ما گفتيم چرت نگوييد. آنجا موبايل و جكوزي داريد. گفتند منوچهر لثه هايش را از دست داده است. گفتيم پس نگو اعتصاب غذا كرده ام بگو نمي توانم غذا بجوم. حتمن سوپ خامه مي خوري. گفتند اكبر تشنج عصبي گرفته و كمرش آنقدر درد مي گيرد كه زمين را گاز مي گيرد. گفتيم مهم نيست. احمد باطبي نامه نوشت كه سرم را در خلا كرده اند گفتيم خلاء؟
روزنامه هاي پيشرو و ژورناليسم حرفه يي مان كه آنقدر كارهاي مهمتري داشت كه يادش رفت اكبر و منوچهر و احمد كجايند؟ آغاز روزه سياسي نمايندگان مجلس ششم به رپرتاژ قوي خبري نياز داشت. صداي پدر منوچهر و اكبر توي راديو ترك برداشته بود. مي گفت: آقا! اكبرم دارد مي ميرد. گفتيم انشالله بيست و دوم بهمن عفو مي خورند و بيرون مي آيند. گفت: آقا! اكبرم مرد. گفتيم نه نترس طوري نمي شود. كمي رژيم براي جوان ها خوب است. اصولن رژيم براي همه خوب است.
راست مي گفت. ديشب اكبر مرد. مرد...مرد!
مي فهمي چه مي گويم؟ اكبر محمدي آنقدر غذا نخورد تا مرد.
طفلكي

Posted by: محمد عرب زاده at July 31, 2006 4:20 PM

لطفا بنويسيد . لطفا.

Posted by: nazanin at July 31, 2006 4:03 PM

سین / جیم ... و ... یادداشت
و
سلام

Posted by: سین / جیم ... و ... یادداشت at July 31, 2006 3:22 PM

عباس عزيز سلام

در سوگ شاعر جوان و فهيم و منتقد منصف و آگاه شهرمان جوان پرشور و حافظ ارزشها كيانوش حيدريه چيزي ننوشتيد شايد كامنهاي ايشان را قبلا مي خوانديد

منتظريم تا متني در شان اين عزيز سفر كرده در وبلاگتان يا در نسيم سنگسر ببينيم

يك جوان داغدار سنگسري

Posted by: at July 31, 2006 11:32 AM

غروب می کند آینه وقتی تو طلوع می کنی و من شاید اولین نیکبختی باشم که طلوعت را به نظاره خواهم نشست.
- دوست, صاف بود آنچه نوشته بودید و عجیب آشنا با اندوه این روزهای من... من هنوز تنهایی لحظه های شب نشین مردمان لبنان را نمی توانم از یاد برد...
کاش همه ی آدم ها عاشق می شدند و به جای نفرین و نفرت برای هم "صلح" و "دوستی" هدیه میاوردند.
... آیا چشمان من روزی دنیای بی جنگ را خواهد دید؟! کاش؟! ... کاش؟! اما به گمانم از آن کاش هایی ست که کاشتند و در نیامد و بکاریم و سبز نشود... دریغا که اینگونه است... .
"عاشقانه زی, تا دستکم با آدم های دور و برت مهربانی را تمرین کنی...!"

Posted by: Mehrsa at July 31, 2006 2:42 AM

سلام آقاي معروفي عزيز! مدت‌هااست مي خواهم يادداشتي را بنويسم كه در واقع يك نامه است به شما از خيلي چيزها. روزهايي خوبي مي‌شد براي نوشتن‌اش اگر خيال‌ام راحت بود كه در قانا و هزار وجب جاي ديگر كودكان آرام مي خوابيدند. يك چيزي هم بنويس براي اين كودكان. مستقيم بدونِ سياست‌ورزي عزيز! يا علي!

Posted by: ميلاد اکبرنژاد at July 31, 2006 12:53 AM

سلامي چو بوي خوش آشنايي
اگر آنان که از من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم هر آینه ز شوق جان می سپردند
منتظر قدوم پاك شما
سبز باشيد

Posted by: petunia at July 30, 2006 10:12 PM

سلام .اول بايد تشكر كنم از خانم لاله مولا زاهدي كه وب شما رو معرفي كردن . خوندم . زيبا. روون و محكم .خوشحال مي شم باز ببينم كار اتون رو
مي دونيد كار شما منو ياد چي مياندازه
كار استاد قيصري
فقيه مذهب ما بر فراز منبر دار
براي امت عشق از نماز مسئله گفت
دو ركعت است نماز
وضوي ان با خون
وقد قامت ان را قيام بايد كرد

Posted by: داوود at July 30, 2006 5:17 PM

چون كه صد آمد،نود هم پيش تو ست...
پيش توست،مشت بسته ات را باز نمي كني تا دوباره محو جادوي واژه شويم؟
سلام.

Posted by: narges at July 30, 2006 4:21 PM

سلام . ركورد صد كامنت را هم گذرانده ايد .... شما معجزه گر هستيد؟
يادم مي ايد :
به ديوار تكيه نكن
خداي من باش
و من اموختم به هيچ ديواري تكيه نكنم
حتي براي اين كه سنگريزه اي را از كفشم بيرون بياورم
فقط تكيه مي كنم به ...
...
...
ديوار سنگي پناه دهنده ي من
صدايم را مي شنوي؟
بازتاب صدايم كو؟
جاي خالي دلم كو؟

Posted by: شبنم at July 30, 2006 12:11 PM

اقای معروفی عزیز فکر می کنم قرار دادن لوگوی کمک به اشرف کلهر برای شما کار سختی نباشه
امیدوارم بتونیم کمکی برای حقوق بشر باشیم

Posted by: لیلا at July 30, 2006 5:23 AM

پرنده می رود و قفس فکر می کند که هنوز محبوب است...
تيمارستان من با ((انتظار)) بروزه.منتظرم...

Posted by: yalda at July 29, 2006 10:28 PM

hargez be andaze dashtane dasthayat khoshbakht naboodeam/ fekr mikonam tamame harfe shoma in bood/ payande bashid amin

Posted by: amin ahrari at July 29, 2006 9:42 PM

سلام عباس عزيز!

Posted by: سينا هدا at July 29, 2006 8:59 PM

سلام افاي معروفي
به تازگي سمفوني مردگان رو تموم كردم
حالا اين كتاب براي من جايگاهي مثل بيگانه كامو و ناطوردشت سلينجر داره،و يك مرد اوريانا فالاچي،خوشحالم كه حالا توي جذاب ترين و اسرار اميزترين كتابهايي كه دوست دارم،يك كتاب ايراني هم قرار ميگيره،راستش رو بخواهيد الان يك متن كوچك كه تفريبا اميدوارم ارزش خوندن داشته باشه به اسم سمفوني مردگان نوشتم،خوشحال ميشم اگه توسط شما خوانده بشه و از نظرتون اگاه بشم،البته من اميدوارم شما اين وقت رو داشته باشيد،

Posted by: علی بهمرام at July 29, 2006 6:20 PM

سلام...
اینکه در پوست عین القضات
یا در پوستر پیامبری دروغین / بی رسالت
بعد هی شکنجه / شهر / شکنجه شعر و شعر شکنجه
هی برای این اشراق لعنتی
دامن خدا چقدر بلند است آقا
من داشتم پیاله
بعد برای ترانه هایم مجوز از آتش گرفتم
وقتی طور می شدم / ... خیلی درد داشت عباس آقا
...........................................................خیلی
خوشحالم از اینکه خواندمتان و این لحظه ای را که پیراهن عین القضات پوشیدم به من خوش گذشت

Posted by: یاسر بابایی at July 29, 2006 9:57 AM

افاي معروفي شجاعتات رادر حمايت از همجسگران با سرودن منطومه
عين القضاه وعشق ميستاييم..

Posted by: sara at July 29, 2006 8:34 AM

نفس بكش
تابراي بودن ت بميرم ...

Posted by: گل تن at July 29, 2006 8:17 AM

سلام آقای معروفی
این اولین باره که سایت رو میبینم و شدیدا هیجان زده ام...
شعر زیبا بود و با شکوه و البته تامل بر انگیز
.خوشحال میشم از نظرات شما و دیگر دوستان در مورد شعر هام استفاده ببرم

Posted by: لاله مولای زاهدی at July 29, 2006 6:07 AM

سلام.
زيبا بود....
سربلند باشيد....

Posted by: ثريا at July 28, 2006 9:31 PM

سلام آقای معروفی.

Posted by: علیرضا بازرگان at July 28, 2006 7:43 PM

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Posted by: شمع آجین at July 28, 2006 7:23 PM

همه ي ندارم مي شود
كج و كوله
كه تو
دارم شوي
و من
وبال گردن ات
تو هي
مرا از خودت
كم كني
جمع ام كني
و بريزي ام دور .....

من دلبسته ي همين ها شده ام كه روز نوشت صدايش مي زنيد ....
خيلي ....
http://barfrood.blogfa.com
همين نه ...

Posted by: فاطمه و at July 28, 2006 4:09 PM

شاید هرگز،هیچ وقت به این اندازه هشیار نبوده ام!!

Posted by: درنگ های نابهنگام at July 28, 2006 3:15 PM

ثبت نام جشنواره کانون فیلم و عکس پلی تکنیک آغاز شد. کلاس هایی با حضور اساتیدی چون فرزاد موتمن، مهران مهاجر، اردشیر عالمی، مازیار اسلامی، محمد تهامی نژاد و... همچنین پخش و نقد فیلم به صورت هفتگی. لطفا لینک بدهید.

Posted by: کانون فیلم و عکس پلی تکنیک at July 28, 2006 2:13 PM

سلام
شعرهايتان همانقدر زيباست كه سالها پيش داستانهاي كوتاه شما آخرين نسل بر تر را خواندم
موفق باشيد

Posted by: مژده at July 27, 2006 8:23 PM

سلام
مدت هاست هر چه مي گردم شما را در وبلاگتان نمي يابم. احساس گمي دارم. گم نشده ام، اما شما را گم كرده ام. اين انصاف نيست!

Posted by: دیرباز at July 27, 2006 1:52 PM

شايد چون عباس معروفي هستي بايد مي گفتم اوج لذت است اين شعر كه روبروي من است همين حالا! خيلي از سطرهاش همين بود اما نه كاملا همين! به هر حال كاري نمي شود كرد .تو عباس معروفي هستي دقيقا عباس معروفي! و اينكه متن هاي مرا بخواني شعر است.شعرهايي كه حتما نخوانده اي...

Posted by: zeinab at July 27, 2006 10:22 AM

هر چه قدر دور باز تو بودنت را دلخوشي من قرار داده اي !!!!! دويدن توي مترو كه برسي به آخرين قطار تهران كرج و ببينيشو صبح آفتاب زده و نزده باز برگردي .
باسي تماما مخصوص چي شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: bahar bi narenj at July 27, 2006 8:01 AM

سلام . خيلي خوشحالم كه وبلاگتون و پيدا كردم ... خب من تا بحال زياد با شما آشنا نبودم ... فقط سال بلوارو خوندم ... درست تو اوج امتحانام... تو اوج همه ي خستگيهام و دردام ... انگار همون چيزي بود كه بهش نياز داشتم و چه قدر لذت بردم ازش ... و حالا شعرهاتون و من باز كار ديگه اي از دستم بر نمياد جز اينكه بخونم و لذت ببرم ... و باز هم ! خوشحالم كه اينجا هستم ...

Posted by: نرگس at July 26, 2006 11:49 PM

.....

Posted by: محيا at July 26, 2006 11:36 PM

سلام
كجاييد استاد به روز شويد كارهاي تازه مي خواهد دلم از شما.

Posted by: غزاله at July 26, 2006 10:03 PM

سلام..كاري بس سخت...اينكه بميري با نفسي...
از فريدون سه پسر داشت..خيلي لذت بردم..مثل هميشه..استاد....
يا حق

Posted by: amene at July 26, 2006 9:22 PM

تصاویر شعری زیبا بود مثل یک نقاشی
لینک دهید
شاد باشید

Posted by: at July 26, 2006 8:28 AM

آقاي معروفي سلام
از شعر خيلي قشنگتون واقعا لذت بردم. راستي كتاب حديدي در دست تحرير نداريد؟ دلم براي نثر شما خيلي تنگ شده.
اگه وقت كرديد سري بزنيد

Posted by: محمد رضا at July 25, 2006 12:10 PM

سلام. مي‌دانم سخت سرتان شلوغ است اما اگر گاهي به نمايش‌نامه‌هاي سري زديد و خوانديد سخت ممنون و البته چشم با راه نظرات خواهم بود و ماند. يا علي
http://www.kouly.com/?page_id=92

Posted by: ميلاد اکبرنژاد at July 25, 2006 9:38 AM

:)
ممنونم و سلام.

Posted by: narges at July 25, 2006 9:24 AM

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد
گلچهره مپرس...
مپرس...

مرنجان دلت را، خدارا
رها كن غمت را، رها کن
مخور غم، مخور غم، نگارا

شاد زيد...
مهر افزون...

Posted by: Saeed at July 25, 2006 9:21 AM

سلام..........................و

Posted by: ali bahmani at July 24, 2006 8:04 PM

سلام
دقیقا همون قدر که از عباس معروفی انتظار داشتم از خوندن این وبلاگ لذت بردم
قدم به چشم ما بذارین و به سرزمین دلتنگی های شبانه تشریف بیارین
منتظرم که ردپاتونو تو قسمت نظرات وبلاگم ببینم

Posted by: تورج at July 24, 2006 7:26 PM

سلام/خوندمش/بخدا شاهكاره/چند سري هنگام خوندن هق هق گريم گرفت/وقتي ايدين خبر سوختن ايدا رو خوند/وتي فهميدم كه سورمه سر زا رفته/وقتي.../نميدونم چه جوري تعريف كنم كه بفهمين از ته دل ميگم شاهكاره/يه سوال هم دارم:شما وقتي اين رمان رو مينوشتين به همين ترتيبي كه تو كتاب هست نوشتين يا يكبار كل ماجرا رو از اول تا اخر نوشتين و بعد جاهاشونو پسو پيش كردين؟

Posted by: kamran at July 24, 2006 11:55 AM

گزارش بیست و ششمین نشست گروه منتقدان عصرکتاب:
روشنفکری، مهم‌تر از نویسندگی

بزرگداشت عباس معروفی و نقد مجموعه داستان دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر

Posted by: مهدي at July 24, 2006 8:06 AM

سلام و با اجازه

...و گام آخر را
چه بالا!
چه بلند!
برداشت و
از آستانه گذشت
آنسانكه هيچكس
پاي نداشته اش را باور نكرد!
شگفتا!
با تربت اين امامزاده مگر
چه معجزتي ست؟!
كه آتشفشاني چنين مهيب
هفت سال تمام
تنگ در آغوشش آرميده ست.
دوم مرداد
آخرين شعر سپيد بود
با امضاي
الف.بامداد.
(تهران مرداد 85)
دوشنبه قرارمان بر مزار غول زيباي شعر. گرچه اين روزها انسان را رعايت نمي كنند و نمي كنيم.جناب معروفي عزيز از اين پنجره ي پر مهرت تا آن مزار شريف حرفي اگر هست خوشحال خواهم شد كه حاملش باشم.قابل اگر باشد اين حقير.

Posted by: nima at July 23, 2006 11:29 PM

سلام استاد
یه سوال میخواستم بپرسم این کتاب فریدون شما جی داره که ممنوع شده؟

Posted by: سخنگوی القاعده (ایدین و ایدا و اورهان) at July 23, 2006 10:42 PM

فراخوان ارسال اثر برای ویژه ی گیله وا
ویژه ی فرهنگ ، هنر و ادبیات گیله وا به عنوان نشریه ی خانه ی فرهنگ گیلان به سردبیری علی رضا پنجه ای و با حضور چهره های نام آَشنای هنر و ادبیات معاصر در هیات تحریریه همچون : بهزاد عشقی ، فرامرز طالبی ، محسن نعمت خواه ، مسعود پور هادی ، محمد رضا یکرنگ صفاکار قصد دارد در ادامه ی راه انتشار ویژه ی هنر و اندیشه ی گیله وا که توسط زنده یاد محمد تقی صالحپور منتشر می شد ، با تجربه ای تازه و برخورداری از آفرینه های متمایز آفرینشگران معاصر در حیطه ی پخش سراسری اقدام به انتشار هر از گاهی – حدود چهار – ویژه نامه در سال کند ، هم از این رو کلیه ی دست اندر کاران فرهنگ ، هنر و ادبیات فراخوانده می شوند تا به دور از هر گونه نام و آوازه ای و تنها با تکیه بر وزین بودن اثر ، مجموعه ای درخشان و مانا از آثار فرهیختگان و نو آمدگان مستعد در این حوزه را چاپخش کند .
نشانی برای ارسال اثر : استان گیلان – شهرستان رشت - خیابان طالقانی – نرسیده به دهنه ی سردار جنگل – انتهای بن بست نصرالله زاده – خانه ی فرهنگ گیلان – تحریره ویژه ی فرهنگ ، هنر و ادبیات – تلفکس : 2224178-0131

Posted by: مزدک at July 23, 2006 6:55 PM

نفس بکش، تا آتش اين کبريت گر بگيرد... آن وقت حرامش می کنیم....

Posted by: reza at July 23, 2006 3:12 PM

ميتونم بگم اصلا انتظار نداشتم كه اين قدر روحيه لطيف داشته باشي

Posted by: doostat at July 23, 2006 12:27 PM

سلام ودرود - لذت بردم دستت دردنكند

Posted by: daryabari at July 22, 2006 4:59 PM

سلام :
از خواندن مطالب وبلاگتان لذت بردم قدری شبیه همان لذتی که از خواندن سمفونی مردگان بردم ، شبیه حس جوانه زدن آیدینی در وجودم ...

Posted by: ب.ر at July 22, 2006 1:59 PM

سلام آقای معروفی،
ظهرتان به خیر و خوشی.
امّید که آخر هفتهُ تان سرشار از خرسندی و خشنودی باشد.
...
نام داستانی که در حال ساختنش است را برایم گفت و با آن لبخند را با لبانم آشنا کرد.
نه آنکه نام داستانش این اثر را بگذارد و باعث لبخندم بشود.بگذربم از آنکه نام بی نظیری برای رُمانی خواهد شد که هوش هر خوانندهُ رمان شناسی را حتماَ از سر خواهد پراند،
نه...، بیشتر آن جرقهُ درخشان و زودگذری بود که چشم تیز بین زمان را به شادی واداشت
و مرا هم از شکرانهُ دل زجردیدگان از عامی و خاص
به تکه ای از این شادیِ دل دعوت کرد و ذره ای از آن بخشیدم.
لیخند رجرکشان باز کردن در بهشت است بر روی عزا داران و عذاب کشان.
و محبت با لبخند اگر همراه شوَد حقیقیترست.
لبخندش حهانی شادی به جانت میفشاند، از آنروکه میدانی دنیایی تلخی از ناجفائیها و بار قرنها نامطلوبیهایی که بشر در طول گذر به انجامشان کوشبده است را دیده و چشیده و بار گناهان تمام انسانها را بر دوش میکشد
و باز میتواند به روبت لبخند بزند و از وقت تنگش هدیه ات کند و تو نیز بی مهابا هر ثانیه اش را در چشم و مغز و قلبت ثبت کنی تا هر بار بتوانی به این خاطر به آن ببالی و شاد گردي.
آقای معروفی عزیز،از اینکه رخصتم دادی تا من چند بار شما را عباس جان و عباس جون خطابتان بکنم سپاسگزارم، هرچند میدانم از نام باسی بیشتر خوشتان میآید و حتماً هم در ارتباط با بار اوّل خطاب شدن باسی خاطرات شیرینی شما را به خود مشغول میکند.
روح پاک شما انسان را بی اراده به احترامی خاص دعوت میکند و من هم از این امر مستثنی نیستم و به خود میبالم و کمی هم خجلت زده ام از اینکه در این دیدار توانستم کمی پا از حریمم بیشتر بر دارم و شما را عباس جان خطاب کنم. اگر آنروز برسد که من شما را باسی صدا کنم دیوارهای جدائی در سراسر جهان فرو خواهند ریخت و دلها به هیچ جدایی تن نخواهند داد.و گلها همیشه شکوفان خواهند ماند.
عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
پر شکوه بر جا چو سرو را میمانی
اسیر پنجهُ غم
در خبال من
رها امّا
مرغ عشق را میمانی.
سعید از برلین.

سعيد عزيزم،
از همه ی مهربانی هات ممنونم.

Posted by: سعید at July 22, 2006 1:33 PM

"اينجا كجاست؟"

«... براى هر چيزى فصلى است و در زير آسمان، بر هر كس وقتى: وقتى براى توليد و وقتى براى مرگ. وقتى براى كشتن و وقتى براى پرستارى. وقتى براى گريستن و وقتى براى خنديدن. وقتى براى دوست داشتن و وقتى براى نفرت. وقتى براى صلح و وقتى براى جنگ... و ما سربازان اسرائيلى كه با شما فلسطينى ها جنگيده ايم، امروز با صداى بلند و پيامى روشن به شما مى گوئيم كه ديگر بس است. بس است خونريزى و جنگ! بس است اشك و اندوه... بس... بس...»

"پيام آشتي اسحق رابين خطاب به فلسطينيان"

اينجا جنين است. اينجا حيفاست. اينجا اورشليم موعود است. اينجا موساست. اينجا عيساست. اينجا محمد است كه مي خواهد سوار بر اسب به معراج برود. مي خواهد برود تا بدانجايي كه جبريلِ قاصد را پر مي سوزد. اينجا تانك است. اينجا كاتيوشاست. اينجا صهيونيزم است. اينجا حزب الله ست. اينجا جنگ است.

كودكم. مادرم. زنم. نوجوانم. سنگ پرتاب مي كنم. نارنجك به خود مي بندم. ميان اتوبوس كودكان دبستاني منفجر مي شوم. بوي خشتك سوخته مي آيد. بوي آلت برشته مي آيد.

انتحار مي كنم تا نامم را بگذارند استشهادي. عكسم كنند. ستاره داوود بر پرچم مي نشانم تا جهان تاوان يهودي سوزاني هيتلر را پس بدهد. اينجا لبنان است. اينجا دار مكافات است.

تعصب صلح را تاب نياورد. گلوله نشاند بر شقيقه ي جنگجوي پيري كه از جنگ خسته شده بود. تاب دست هاي خوني خودش را نداشت. تعصب موشك كاشت در بطن بي قرار راكت اندازها. تعصب اينجا آفتاب پرست است. هر دم به رنگي مي شود تا قدس هي برقصد و برقصد و قبله عوض كند كه رقصي ميان يهود و اسلامم آرزوست.

ما ناخن مي زنيم. جنگ كه مي شود خوب ور مي زنيم. عكس جمجمه تكيده شده را ثبت مي كنيم روي تلكس. پوتين سرباز را مي كاريم روي سينه مجاهد. ناخن مي زنيم. پدر كه فرزندش را در آغوش مي كشد و مامني مي يابد تا گلوله بارانش نكند باز ناخن مي زنيم كه اي كاش مقابل چشم مان گوشت آويزان از قناره بشوند.

نفت به قيمت خون است. اينجا خاورميانه است. ما انرژي هسته يي داريم. ما مسلمانيم. يهود كينه ديرينه دارد. 1400سال نفرت را با خودش آورده تا فتيله جنگ را در لبنان بالا بكشد.

مي داني؟ زندگي اين روزها كسالت بار شده. چقدر شعار بدهيم؟ تنوع نياز است. چقدر از آلودگي هوا و گراني و حق مسلم ماست بگوييم. جنگ موجب انبساط خاطر است. 500هزار نفر آواره شده اند. خودش سوژه ييست كه هفته هاي كسالت باري را از ملال تهي خواهد كرد. سرباز اسرائيلي كه به روي كودك خردسال سرتقي آتش مي گشايد مي داني يعني چه؟ هاليوود با تمام دبدبه و كب كبه اش از خلق چنين تصويري عاجز است.

اشتغال آفريني يعني همين. يعني هزار خبرنگار بي كار را كه تازه داشتند خستگي جام جهاني را از كون گشادشان در مي كردند دوباره بايد پيزي شان را تنگ كنند و بروند اين بار به لبنان.

اينجا تلويزيون است. اينجا كودكي در آغوش مادر مرده است و آنجا كودكي در اتوبوس مهد كودك منفجر شده است. اينجا 500هزار نفر آواره شده اند و آنجا يك بيمارستان با كاتيوشا آوار شد روي سر بيماراني كه بر سينه شان ستاره داوود آويخته بودند.

اينجا لبنان است. اما نمي دانم چرا اين روزها نوستراداموس مدام توي گوش هايم وزوز مي كند كه نكند اينجا همينجاست؟

Posted by: محمد عرب زاده at July 22, 2006 2:32 AM

بی نظیر بود آقای معروفی... مثل همیشه...

Posted by: nasim at July 21, 2006 10:47 PM

عاشق بودن و ذوب شدن در ديگري . گويندگي شمع و بازيگوشي كودك. همانا مراد و مقصود عشق است . عشقي كه در ظاهر خل و چل بودن را تداعي مي كند تا دانسته پا به عرصه ي جنون نهادن !

Posted by: رضا آشفته at July 21, 2006 7:26 PM

با سلام و تقدیم احترام
خسته نباشید
از وبلاگ شما سر زدم
جالب توجه بود
لطفاً از وبلاگهای من نیز دیدن فرمائید و من را از نظرات خود بهره سازید
با سپاس فراوان - قائمی

آدرس وبلاگ سیاسی، اجتمائی:
http://ghaemi1.blogfa.com
در این وبلاگ می خوانید:
- رهبری نامشروع فقها از نظر قرآن
- سفر حج، عبادت یا خیانت
- سرنوشت آیت الله خامنه ای در صورت پیروزی طرفداران آیت الله مصباح یزدی در انتخابات مجلس خبرگان رهبری
- پیشنهاد اداره امور کشور با سیستم شورایی بجای سیستم پارلمانی ریاست جمهوری
- افسون و فریب دنیای جدید و افسون و فریب دنیای سنتی

آدرس وبلاگ معارف قرآنی:
http://ghaemi2.blogfa.com
در این وبلاگ می خوانید:
اولویتّها، تأکیدات و برترین اعمال از نظر قرآن


Posted by: ghaemi at July 21, 2006 11:55 AM

چه نشسته ايد در غربت فرنگ
كه يار ما
كيانوش حيدريه
پرده در نقاب خاك كشيد
و از دنياي رنگارنگ شما گريخت
كه جايش در ميان شما نبود
و پاكي اش نبايد آلوده شما مي شد
فرشتگان عشق ديروز دستانش را گرفتند و به اوج بردند
و امروز هزاران چشم حيران با حسرت تنش را به خاك امامزاده قاسم زيارت سپردند.
روحش با مولايش علي و آل علي محشور باد.

و من غمگينم،
کيانوش نازنين من!
و چه بايد بگويم؟ ازش خواسته بودم به مامانم گاهی سر بزند، و هميشه مرا باسی خطاب می کرد و می دانست چقدر دوستش دارم. ولی هيچ نمی دانم چرا به خاک سپرده شد.
باسی

Posted by: sang at July 20, 2006 9:07 PM

Spring in elevator
"بهار در آسانسور"

برق رفته بود و
بهار گير کرده بود و
باران ميباريد در آسانسور!

خب وقتي که برق نباشد
ماه مي چسبد به سقف آسمان
نصف النهارها و مدارها مي چسبند به سقف زمين!

اين به سقف زمين و آسمان چسبيدن را جدي نگير
اما اين برق ها و باران ها جدي ست!
و اين که گاه بهار هم گير ميکند در آسانسور!

(عليرضا قزوه)

دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at July 20, 2006 9:15 AM

سلام ،مي شود دوباره از شهرزاد يادي بكنيد، شهرزاد زنده بود دم دست بود هر وقت مي خواستيد مي آمد ،اگر نمي خواستيد مي رفت ،از تولاي او با ما خوانندگان حرف مي زديددرددل مي كرديد....اما بانو دور است انگار اين هجران را پاياني نيست و به قامت دوريتان از وطن طول كشيده عين القضات هم كه تا ابد آويخته مانده است،از من هاي قديمي يادي نمي كنيد؟

Posted by: ناز پری at July 20, 2006 8:15 AM

اشک
شک
ک
.
.
.
من واقعآ تحت تاثیر اشعار شما قرار میگیرم. عهدمو شکستم دوباره اومدم...

Posted by: mahdie at July 19, 2006 10:47 PM

سلام معلم من

به شما سر زدن هر روز واسه من يه عادته
نه اينكه فكر كنيد اين يه شكايته
مثل لذت يك زيارته
سبك ميشم برام حال يك عبادته

Posted by: shaghayegh at July 19, 2006 1:35 AM

خوشابحال آنانكه دلي پاك دارند، زيرا با خدا يگانه اند.
دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at July 18, 2006 10:22 AM

چقدر دلم براتون تنگ شده بود. قلم را بساي بر كاغذ و ستاره بيافرين/ دلم كور سويي را در آسمانت مي طلبد.

Posted by: پديده at July 18, 2006 8:40 AM

سلام استاد.
12 ساله بودم كه سمفوني مردگان را خواندم.
يادم مي ايد همه چيز گنگ بود برايم.دلم مي خواست بزرگ باشم...
بعدها كه بزرگتر شدم دوباره خواندمش دوباره و چندباره.
لذت ان خواندنها هنوز زير زبانم است.
با اجازه لينكتان كردم.
به من سري مي زنيد ؟

Posted by: aban at July 18, 2006 1:17 AM

خراج نفس كشيدن را مي پردازيم...قصه گو...خراج زندگي...

Posted by: hamed at July 18, 2006 1:00 AM

استاد همچنان اميدوارم به اميد شما.../

Posted by: سروش رهگذر at July 17, 2006 9:50 PM

سلام آقاي معروفي. روزي از روزهاي سال 70 بود و من با داستان كوتاهي در دست وارد مجله گردون شدم. 18 ساله بودم و شهرستاني. پس حضور خلوت انس شما را به هم زدم. از پشت عينك نگاهي كرديد و بعد سلام و عليك.بگذريم اولين و آخرين بار بود كه شما را ديدم اما صداي سمفوني شما را كه در جهان مردگان بلند شده بود همواره در گوش خود داشته ام. من تا كنون دو كتاب منتشر كرده ام "افسانه رنگ هاي دونادون" در سال 78 / و كتيبه خوان ويراني در سال 83. يك رمان ابرمتني هم نوشته ام كه در واقع نخستين ابرمتن به زبان فارسي با تعريف تيوريك آن است. سردبير دو مجله بوده ام و عضو تحريريه مجله دنياي سخن (1377) و گلستانه (همان سال). ده سالي مي شود كه با روزنامه نگاري زندگي مي كنم و حدود 1000 مقاله نوشته ام از آدينه و دنياي سخن و گلستانه تا عصر آزادگان و شرق و... القصه. اين همه را ناخواسته گفتم تا دعوت تان كنم به خواندن گزارش تحليلي حمله شيميايي به زرده در تابستان 1367. و خود حديث مفصل بخوانيد از آن مجمل. دو ماه پيش رفته بودم زرده. كودكي ديدم با كپسولي آويزان از گردن و لوله اي در بيني. اسباب بازي نبود كپسول اكسيژن بود... و چند روز پيش شنيدم كه آن كودك هم در قبرستان زرده جا گرفته است آقاي معروفي.

Posted by: farhad.h.gooran at July 17, 2006 3:34 PM

سلام و با اجازه

كار و با رم كسادست و
كسي خريدار ستاره نيست!
خروسخوانست و
از سر شب تا هنوز
چيزي دشت نكرده ام.
لب حوض مي روم براي وضو
با يك بغل ستاره كه باد كرده رو دستم.
ماه
لخت و عور
آب تني مي كند
مرا كه مي بيند
بوسه اي مي گيردو يكجا مي خرد همه را.
و من چرا
دو به شكم هنوز؟
كه دست نمازم قبولست
يا كه نه!

Posted by: nima at July 17, 2006 3:00 PM

امروز نمي دانم چطور صحبت به مهرباني ِشما كشيد من بودم و چند تا نقاش و شاعر نما و پرويز كلانتري كه عاشق كتابهايش شده / گاهي منهم از نوشته هاش خوشم ... گفت كه هرچه دارم از عباس معروفيست . گفت او نويسنده ام كرد .گفت اينقدر آرام و بي گزند ايرادم را گرفت كه نفهميدم كه دردم نيامد . گفت و چند تا كتاب كه از شما داشتم را از من گرفت تا بخواند . شش ماه از سال را امريكاست . ميدانيد كه ؟ آخر همين ماه هم مي رود . مريض شده . بي حوصله شده . پير مرد تا برايم درد دل ميكند گريه اش مي گيزد و من طبق معمول هميشه ها لبخند به لب مستمع خوبي ميشوم و گاهي هم اخم ميكنمش كه بسه پيرمرد ! لوست كردند . دارم فكر ميكنم اين روزها كه دلم كسي مثل خودم را مي خواست .كسي كه لبخند بزند و من گريه ام را هوارش كنم . كسي كه سعي كند مهربان باشد . دارم فكر ميكنم اين روزها كه چه قدر هواي ِ اينجا خفه ام كرده . نه حوصله ام به نوشتن است نه نقش زدن . آرزويم پرت شدن از برجيست باشكوه . طوري كه يك جا بميرم .كاش نگران فرزندم نبودم اينهمه ... چه پرچانگي كردم . بي خيال ... فقط بدانيد آقا ! امروز صحبت ِ مهرباني ِشما بود

سلام خانم رويا بيژنی
ممنونم از لطف شما. به آقای پرويز کلانتری نازنين من سلام برسانيد.
شاد باشيد
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: رويابيژني at July 17, 2006 2:34 PM

سلام خوبید دوست عزیز شعر خیلی زیبایی بود . موفق باشید

Posted by: maria at July 17, 2006 12:16 PM

سلام
كسي هست توي شعرهاي شما
كه درست وقتي دارم شعر مي گويم پيدايش مي شود
و من او را با همه ي ابهامي كه دارد مي پرستم
كسي كه اينجا هم ردش را پيدا كرده ام
كسي كه همه ي بودنم را مديون نبودنش هستم
كسي هست اينجا لابه لا ي شعرهاي شما كه من نظير او را روزي درست كف دستانم تجربه كرده ام
مي دانم كه بالاخره مي پريد

Posted by: هانی at July 16, 2006 2:55 PM

سلام
جمعه بود. فهميدم پير شده ام. جلوي آ ئينه رفتم. موهاي سفيد آنجا بودند در تصوير. همه ديروز ريخت در ذهن. خانه پدري را فروختيم و سپرديم به دست ويرانگري. كتاب ها و مجله ها را نگاه مي كردم. چه بكنم با آنها. مجله ها را گذاشتم جلوم و ورق زدم. گردون هم بود. تو هم بودي. هر صحفه اش را مي بلعديم. نمي دانم چرا نوشته ها اينقدر از دور به من چشم دوخته بودند. مثل عكس يك مرده كه از تو فاصله مي گيرند. او مي ماند. همانگونه ثابت و تو پير مي شوي و خسته. چه روزهايي بودند. مي پنداشتيم مي توانيم با نوشتن دنيا را شبيه روياهايمان كنيم. نوشتيم. خوانده شد. خوانده نشد. بجاي اينكه ما شويم. ذره شديم. فرو رفته در خود. منزوي و تنها. سرگردان. چه بايد كرد و... پاسخي نمي جويي. نمي دانم چرا اين واژه ها را مي گذارم اينجا. سرمقاله هايت هنوز تازه اند. هنوز به روزند. كاش نبودند. امروز بايد شادمانه روايت مي كرديم از راهي كه آمديم و داريم مي رسيم به قله. كهنه شده هايي كه تنها خاطره شده اند، اما هنوز به روزند. هنوز در دامنه هستيم و قله دور از دست. نمي دانم چرا اين واژه ها را مي گذارم اينجا. خسته ام. شايد گذشته را مي جويم. شايد آ ينده را. شايد هيچ را. نمي دانم در كدام دنيا هستي. من در نا دنيا. بگذريم. يك هذيانش بدان و بگذر از آن

Posted by: محمد آقازاده at July 16, 2006 2:43 PM

سلام دوست عزيز
وب نوشتهاي زيبات رو خوندم
برات يه لينك گذاشتم كه هر وقت آپ كردي زود بيام بخونمشون
شاد باشي

Posted by: ندا at July 16, 2006 1:43 PM

اقاي معروفي چندين بار براي شما كامنت گذاشته ام انقدر شايسته نيستم به بلاگ فروغي من سري بزنيد و امضايي كه بدانم كسي كه نوشته هايش را مي پرستم مرا قابل محبت خود دانسته ... باز هم در انتظار امدن حضور سبزتان هستم ... شيوااااااااااااا . ساري . تير هشتادو پنچ

http://www.mahich.blogfa.com/ نگاهي به حقيت فروغ فرخزاد

Posted by: شيوااااااااااااااااااااااااااا ماهيچ at July 16, 2006 11:33 AM

همون باسیه وقتی که داره با نوش آفرین حرف می زنه...فکر می کنم خیلی مسخره است که من هم هی بگم من با نوشته هاتون زندگی میکنم ...من دیوانه آیدین و سوخته آیدای شما هستم..من..من...
پس...فقط یه گوشه می ایستم و خجالتی نگاتون می کنم...موفق باشید...همیشه عاشق باشید.

Posted by: ننه غلام at July 16, 2006 11:01 AM

سلام

سعادت رسیدن به خدمت بانو " نازخند صبحی" دست داد . از شما گفتیم و از ادبیات و از گذشته ای که من ندیده امش . سال پیش که گربه ایرانی را منتشر کردید همیشه می خواستم ببینمش این گربه کاغذی زیبا را و نازخند صبحی چند شماره ای را نشانم داد و با عطش و شوق مشغول خواندنش شدم . نزدیک تر احساستان می کنم ...

به امید دیدار

Posted by: محمد واعظی at July 16, 2006 9:59 AM

شما نميخواين درباره لبنان چيزي بگين؟

Posted by: sun at July 16, 2006 9:35 AM

ساعت سه و پانزده دقيقه صبح است.
تمام شد.
از سر شب شروعش كرده بودم.
من امشب با فريدون سه پسر داشت زندگي كردم
گريستم، درد كشيدم.
مثل شب هايي كه با سمفوني مردگان گذراندم.
سخت بودند، دلم بار گرفت ...

Posted by: Forouz at July 16, 2006 3:19 AM


در خواب نام ِ كسي را صدا مي زنم
كه نام ِ كسي نيست

از يك دو سه چار پنج شش دكمه
يك دو سه چار دكمه را كه باز مي كنم
مادر تكانم مي دهد :
" عرق كرده اي پسر
چند شب است مدام كابوس مي بيني
در خواب نام ِ كسي را صدا مي زني
كه نام ِ هيچ كسي نيست".

Posted by: سعید دارایی at July 15, 2006 7:44 PM

سلام...نمي شه گفت لذت. يه چيزي فراتر از لذت... فقط در برابر شما تعظيم ميكنم...

Posted by: نیما راد at July 15, 2006 6:43 PM

سلام آقاي معروفي/بخدا شعراتون فوق العاده است/چند روزه كه باهاشون زندگي ميكنم فقط/انقدر رو من تاثير گذاشتند كه هر چي ميخوام بنويسم اخرش ميبينم كه شدند نو شته هاي خودتون/رفتم كتاب سمفوني مردگان رو هم خريدم تا بخونم/راستي قيافتون اصلا با نوشته هاتون جور نيست/ميبخشين

Posted by: kamran at July 15, 2006 5:24 PM

گاهي بايد به پشت سر واگشت
ايستاد و خيره نگاه كرد.
پس بر مي گردم
به آنچه تا كنون از آن گريخته ام تن مي زنم
در تاريخ
در آتش، خون، خيانت ،فريب، قدرت، بلاهت.
با تزوير خواهم جنگيد
فريب را رسوا خواهم ساخت
گوش بلاهت را مي پيچانم و قدرت را رام خواهم كرد.
با آتش مي جنگم كه هميشه نمي شود پرستيدش.
هر چند آتش بر من گلستان نخواهد شد، اما
چون سياوش بر آتش خواهم ايستاد.
احاطه كه داشته باشي
نه از پيش خنجر مي خوري و
نه از پس
نه خود خواسته، نه ديگر خواسته

و از تو می آموزم که
سرور ِ خود باشم.

Posted by: حميدرضا سليماني at July 15, 2006 5:23 PM

استاد عزيز ببخشيد اگر كامنت قبلي ام را با اين تحكم نوشتم. فقط خواستم بگويم خيلي دوستت دارم. اين هم يك جور ابراز علاقه است. يعني وقتي يكي را مي پرستم... دوست دارم باهاش اينجوري صحبت كنم.

Posted by: پسر شمالی at July 15, 2006 3:55 PM

سلام آقاي معروفي بسيار عزيز...دوست ندارم اينرا بگويم،اما فكر ميكنم اين سنگي باشد توي تاريكي اگر از شما دعوت كنم به وبلاگ من بياييد و نظرتان را در مورد داستان من بنويسيد.

Posted by: محمود خلعتبري at July 15, 2006 10:17 AM

مي نشينم كنار ميزتان/.. و آنقدر شيطنت مي كنم..../
سلام/ با مثنوي بروزم ميشه؟(سامان-همسرم- ميگه مينشينيم كنار ميزتان..دعوام كرد!!!)

Posted by: samereh asadzadeh at July 15, 2006 12:41 AM

سلام
استاد عزیز
با کمال جسارت
وقتی من شعرتان را خواندنم بسیار لذت بردم
به تاویل پذیری آن اندیشیدم
در واقع با صرف نظر از بر پله های خدا می توان این مکالمه را به خدا و بنده هم نسبت داد

این دیالوگ بین خدا و آن یکی هم هست
و این اسم جدیدمه
قشنگه؟

Posted by: سید جما ل الدین اسد آ بادی at July 14, 2006 7:39 PM

سلام استاد
خوبيد
آدرس شما را از وب آقاي درباري يافتم
خيلي از ديدن وب شما خوشحال شدم اگه لطفي كنيد يه سري به كلبه فقيرانه ما بزنيد خوشحال مي شوم
ببخشيد حتما اگر سري زديد يه پيغام ر ا ازما دريغ نكنيد.
سبز باشيد
بدرود..............

Posted by: mohammad amin mohammadi at July 14, 2006 5:14 PM

آقای معروفی واقعآ از خواندن اشعار ونوشته های زیبایتان لذت می برم.
با اجازه از شما لینک می دم .
ای کاش یه روز برگردید.

Posted by: میرا at July 13, 2006 11:17 PM

زن در زمانه ما در برابر «مردانگی کهن» در مانده
و عاجز است. قدرت او نمی تواند در دنیای مادی
بلاواسطه عیان شود. قدرت او سرکوب شده
و به طور غیر مستقیم از طریق الگوهای
دست کاری شده یا علایم مرضی – جسمانی
یا به گونه ای اتفاقی و کنترل نشده ظاهر می شود
((اگر می بیند روانی یا خشن هستید سرکوب
قسمت زنانه و جودتان است)) فی المثل با طغیانهای
عاطفی یا حتی حالتهای حاد اعمال وحشیانه ((این در
درون شما اتفاق می افتد دعوایی بین مرد و زن و جودتان
که زن به این شکل ظاهر می شود)).
با اين مطلب چشم به راهم كه ادامه اش آنجاست
در مورد شعرتان بعدا ميگويم
با تشكر:)

Posted by: در جستجوی آن لغت تنها at July 13, 2006 6:44 PM

سلامي دوباره!
خسته مي شويم و بايد دمي بياساييم.
فكر مي كنم شور مستي قوتي زياد از ما گرفته عباس عزيز.
اينكه تنها به شعر مي پردازي برايم نويدبخش است.

پس از مدتها دوباره آمدم و خيال مي‌كنم همان موضوع كه باعث شد من مدتي خود را گم كنم تا پيداشوم باعث نداشتن اتحاد و ثبات رويه ي مردمي است كه در كشاكش نيازهاي طبيعي و اجتماعي اوليه فرصت شناخت نداشته‌اند.
آدرس قبلي‌ام را گم كردم اگر مايل بودي آنرا اصلاح كن دوست خستگي ناپذير.
ممنونم

Posted by: سينا هدا at July 13, 2006 6:37 PM

عباس خان منتظريم در تارنگارت از گنجي و اقداماتش از جمله اعتصاب غذا
چيزي بنويسي.
در ضمن صداقتت را همواره مي ستايم

Posted by: کورش at July 13, 2006 11:44 AM

نه با خودم، نه با او
نه نيستم، نه هستم
مستم
تنها "عصيان" ناجي من بود
...

دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at July 13, 2006 10:49 AM

سلام بد نيست يه سري هم به ديگراني بزنيد كه تا حالا نزديد استاد !!!! همش با رفيقاتون نباشيد .....

Posted by: karan at July 13, 2006 6:12 AM

سلام بي‌پايان و دورد بر شما.نوشته‌هايتان بسيار زيبا است.اولين بار است به اينجا مي‌آيم اما چه غريبانه برايم آشناست!
خوشحال مي‌شوم نظرتان را در مورد نوشته‌ها و شعر‌هايم بدانم.موفق باشيد!

Posted by: باران at July 13, 2006 1:48 AM

سلام معلم من
خواندن شعرهايت نور شمعيست در دنياي تاريكم
دست نوازشي ست براي روح تنهايم
مرهمي ست روي زخمهايم
هميشه بمان

Posted by: shaghayegh at July 12, 2006 11:50 PM

من سايه ام
و سرابي نشكفته از تو در خيالم.
تو سايه اي
و با روشي اندوهگين و مرموز مينشيني بر ديوار هاي تاريك
اما از آنها تاريك تري.

Posted by: شمع آجین at July 12, 2006 9:19 PM

...

Posted by: مهسا at July 12, 2006 8:47 PM

i have laughed today as i read this phrase of Your friend Mr Akbar Ganji:

غرب بجای بلند کردن صدای بن لادن های ایرانی و ملاعمرهای ایرانی باید صدای مسلمان دموکرات ایرانی را بشنود. صدای آیت الله منتظری، صدای عبدالکریم سروش ها، محسن کدیورها.من سعی می کنم پیام آور صدای صلح از ایران به جهان باشم

Posted by: Alireza at July 12, 2006 6:53 PM

قشنگ بود
ایکاش یه بار از نزدیک باهاتون در مورد شعراتون حرف میزدیم .هر چند بعید ........
موفق باشین

Posted by: davood at July 12, 2006 5:55 PM

مثل همیشه عباس جان، سراپا مخمل.

Posted by: هاله at July 12, 2006 2:08 PM

گفتم نكند بخاطر رسيدن به عدد هفت تمام بشود؟ و تمام نشده است.
سرزنده باشيد و زنده ، هميشه.

Posted by: حبیب سلیمی نژاد at July 12, 2006 2:07 PM

سلام جناب آقاي معروفي .
از شعرهاي شما بسيار لذت ميبريم .
اما شما با گردون ما را تا نيمه راه بردي و رهايمان كردي .ما همچنان معلقيم .
به ايران بركرد از شما خواهش مي كنبم .

Posted by: veernegar at July 12, 2006 1:58 PM

و دوباره قصه‌ي همان كوچكترين جاودانه و بزرگترين عاشقانه.
تو تنهايي و من سرگردان به دنبال دري مي گردم كه به سوي تو باز شود .

Posted by: سورئالیست at July 12, 2006 12:19 PM

هر چقدر بعيد... :-)

Posted by: Nazanin at July 12, 2006 11:14 AM

سلام . . .
ممنون از نو شته هاي خو بتون . . .

آسياب تند ترش كن . . .
-جون واژه ها ...
-پا نمي شم .
-جون لحظه ها ...
-پا نمي شم .
-جون خودم ...
-پا نمي شم .
-جون خودت ...
-پا نمي شم .
-قفل دلامون...
-پا نمي شم .
-جون خدا جون ...خدا ...خوبه.
-پا ...پا ... پا... پاهايم شده به زمين كه به همين چند وجب تكراري خلاصه مي شود . كاش صبح و غروب و شب را برايم معني ميكردي تا پا شوم وتمام خيابان هاي دلم را تا كمتر از چند ثانيه برگردم .
كاش بودنش ثابت مي شد ، بودن واژه ي مقدسي كه چند روز هايي است از يادم ...يادت...يادمان ...
كلاه دلم را سخت چسبيده ام تا او از يادم نرود ، اما به عقب بر ميگردم كلاه شيطان آنقدر گرم است كه مرا سر جايم خشك كرده ...بيا واژه ها را برايم معني كن تا پا شوم و خدا را گريه كنم ...لحظه ها را دوست داشته باشم ، جان لحظه ها پا شو ، جان واژه ها پا شو ...جان ، جان ، جان ...جانم در رفت ... آخرش كار خودت را كردي.آسياب فرقي ندارد كه تندش كني با آرام من خيلي وقت است كه ... كه ...كه ...
خدا خوبه . . .

Posted by: رسول . . . at July 12, 2006 10:39 AM

سلام
فوق العاده اس! مثه همه شعر هاي منظومه عين القضات!
اين يعني زندگي!
ممنون!

Posted by: Xiba at July 12, 2006 8:57 AM

به خود می گویم
او باز می گردد
و جون شب می رسد
در آغوش گرفتنش را تمنا می کنم
اما
او رفته است
و مرا هیچ گاه نمی بیند
که سکوتش را به تماشا نشسته ام
وبه امید لبخندی
روزهایم را به باد هرچه بادا سپرده ام
کاش باشد
بسان غریبه ای رهگذر
در گذر عمر من

Posted by: maryam at July 12, 2006 8:43 AM

استاد عزيزم. خيلي خوشحالم كه بازم هستيد با اين همه زيبايي.

Posted by: شهرزاد at July 12, 2006 7:45 AM

خيلي خوش شدم كه شما را يافتم
با شما ونظرات شما آشنايم
هركجا هستي موفق باشي
دوست شما از كابل

Posted by: عبدالواحد ررفیعی at July 12, 2006 7:27 AM

درود
زیبا بود ..انگونه که باید باشد .....

Posted by: مرد پیر at July 12, 2006 6:00 AM
Post a comment









Remember personal info?