مینشینم کنار ميزتان
و آنقدر شیطنت میکنم
که صدای همه چیز در بیايد
صدای جاقلمی و قلمها
صدای خودنويس توی دستتان
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا
...
آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده.
عاشقانههای ناب را
برای کسی میسرايند
که شعلهی اميد
در چراغ انتظار
پت پت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار.
من اما
برای تو
کلمه کم میآورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم.
وقتی آمدی
با چشمهام میگويم.
...
عاشقانههای ناب را
برای آدمی میخوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباسهاش را
برای معشوق به تن کند.
من اما
لباسی به تنت نمیگذارم.
...
عاشقانههای ناب را
برای زنی میگويند
که با عطر کلمات
شبی
دلآرام شود.
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم.
سلام...بي نظير بود...
من از اصول شعر سر در نميارم اما اين شعرت احساس آدمو برانگيخته ميكنه !
نمي دونم چطور بگم....عاشقانه ايي است زيبا!
سلام عباس همیشه .
وروایات را که مینویسی همه اش از عاشقانه است تا معلم
be nazare man roohi az asman shoma ra inchenin majzoob khod karde. sarboolandtar az diroozetan bashid
Posted by: sara at July 14, 2006 12:38 PMسلام
آیا عشق و شاعرانگی با زندگی تناسبی دارد؟
آیا باید همچنان عاشق بمانیم حتی اگر نخواهیم و رنج بکشیم؟
آیا طلاق یک راه حل منصفانه است؟
با این مطالب چشم به راهم
چگونه رابطه را بشکنیم بدون اینکه خود شکسته شویم؟
سلام. با آن که حق دارم دل خوشی از شما نداشته باشم چرا که آخر سوالات مرا بی جواب گذاشتید و تحقیق من بی پایان ماند باری همیشه به بلاگتان سر میزنم و آرزو میکنم او هم در من منزل یابد.
Posted by: مهسا at July 10, 2006 11:23 AMسلام نوشته تون خيلي پر مغز بود قلم شيوايي داريد خوشم اومد عميشه موفق باشي و با پشتكار به كارت ادامه بده
حرف آخر
به ما هم سر بزن خوشحال ميشيم
سلام دوست عزيز...كارتون رو خوندم....در بعضي از قسمتها شعر موفقي بود.....خوشحال مي شوم به وبلاگم سربزنيد تا نظراتتان را داشته باشم
Posted by: مهدي بهرنگ راد at July 3, 2006 4:42 PMقبلا ها بهتر جواب مخاطبان را مي داديد...حالا كه زده ايد به خط راديئو امريكا ديگر تحويل نمي گيريد!!!
Posted by: a at July 3, 2006 12:27 AMچقدر خوب است آدم عباس معروفی باشد ودر کامنتش بیشتر 100 نفر نظر داده باشند!!!
Posted by: هلندی سرگردان at July 2, 2006 9:57 PMسلام بر استاد عزیز
راستش من رمز خلاقیت را می دانم
این را که شما هم خلاقید و هم نابغه هستید
اما این را برای کسان زیادی می نویسم تا بدانند چگونه می توانند به
آفرینندگی دائم دست بزنند
باشد تا بیایند و بخوانند
با تشکر
من هنوز اسممو پیدا نکردم.
پیداش می کنم.
به احترام همه ی کسانی که قلم شان را نفروختند و افق سبز نگاهشان نشیمن آزادی و آزادگی است . به احترام عباس معروفی که .....
ما را کنار چاه زمزم خود کشي کردند
ما را کنار چشمه با هم خود کشي کردند
يک عده را کم کم به راه راست آوردند.
يک عده را بردند و در دم خود کشي کردند.
آقا... (لفظ آقا زاده ممنوع است)
الفاظ بد را توي عالم خود کشي کردند.
هر واژه ي ممنوع (مثل رانت) را خوردند
گويندگان واژه را هم خود کشي کردند.
- ميهن!
- پَر!
- آقا زاده!
- پَر
- اموال مردم
- پَر
مَردم بدون پر به ماتم خود کشي کردند.
اين بيت قبل از بيت هفتم با تو مي گويد
يک عده را يک عده با سم خود کشي کردند
در بيت هفتم شعر و شاعر پر گشودند و
من را به جرم واژه کم کم خود کشي کردند.
تا پاي چوب دار با پاي خودم بردند
آن وقت با دار و ندارم خود کشي کردند.
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.
كجايي عباس آقا دلمان گرفت.
در اعتراظ به انفاقات 22 خرداد: http://farshadebrahimi.blogsky.com/?PostID=135
Posted by: . at July 2, 2006 7:33 AMبي تاب خواندنم...چرا به روز نمي كنيد؟
Posted by: بهار at July 1, 2006 2:12 PMدر شب، آغازگر آفرينش
ابرها كنار ميروند
و مردي خود را از هلال ماه به دار آويخته
قطره اي از خونش ميريزد بر ترک هاي كوير
كمي با من مدارا كن ...
Posted by: شمع آجین at July 1, 2006 7:34 AMسکوت شب
سنگین می بارد
خون
فواره می زند و
ساز شکسته
آرام می نوازد:
عشق
در این دیار
اصل نیست...
دلت بهاري
بیا وبلاگ منو بخون تازه کارم دنبال مخاطبم قربان قدمت .
ولی حتما بیا
استاد چند بار بايد يك مطلب را خواند و باز با آن تازه شد @
چند بار مي شود در يك رودخانه شنا كرد و باز هم بتواني در آن رود حتي روحت را هم خيس كني .
شبير
استاد در ضمن وبلاگي به راه انداخته ايم در باب ديالوگ دوست داريم نظرتان را راجع به آن بدانيم !
شاد زييد
Posted by: گروه دیالوگ at June 30, 2006 8:36 PMبا يه سلام ساده....
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه.
من خيلي خيلي دلم ميخواد دو روان سمفوني مردگان و تماما مخصوص شما را بخونم اما نتونستم توي اينترنت پيدا كنم. ايا امكانش هست كه لطف بفرمايين و منو راهنمايي كنين؟
سلام آقاي باسي... اسم وبلاگت ستاره مي خوره و پررنگ ميشه, يعني اينجا نو شده... اما چرا خبر تازه اي نيست اينجا؟
خبر تازه ايي بيار, خبر تازه و نو شدن
نرگس عزيز،
کسی وبلاگم را پينگ کرده بی دليل.
مرا ببخشيد.
وقتي خدا شما را مي افريد...
می آیم در وبلاگتان
وآنقدر کامنت می گذارم
که صدایتان در بیاید .
نيا..اشكال نداره! همين كه هستي از سرم زياديه!
Posted by: سروش رهگذر at June 30, 2006 9:48 AMسلام استاد عزيز. رقص كلمات شما واقعا عاليه.
Posted by: امید at June 30, 2006 9:38 AMسراغتان را از حافظ گرفتم آمد:
چرانه در پي عزم ديار خود باشم چرانه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم به شهر خود روم و شهريار خود باشم
چرا كه نه؟اين دوره هم مي گذرد .
سلام/اون تيكه اولش خيلي خيلي.........
Posted by: حالگير at June 30, 2006 5:13 AMممنون كه كامنت گذاشتين از سر تواضع....سرافراز/
Posted by: حسین نکویی at June 29, 2006 2:34 PMمن بينهايت معتاد سمفوني مردگان بودم و چهار بار خوندمش و اينكه اي كاش شما در وطن بوديد...
Posted by: frsht at June 28, 2006 9:27 PMسلام....بچه كه بودم اين قدر كنار ميز كار پدرم مي نشستم تا....تمام ميز را حفظ بشوم...تا يادم بماند ..كه چقدر بودن سخت است....يا حق
Posted by: amene at June 28, 2006 8:53 PMسلام
آقاي معروفي ميشه بگيد سمفوني مردگان رو از كجا ميشه دانود كرد
دوست عزيز،
سمفونی مردگان را می توان خريد.
سلام آقای معروفی.
من یک طرح دارم در باره عشق و دوست داشتن:
" دوستت دارم
به همین یک دلیل ساده"
اگه فرصت کردید سری هم به من بزنید
سلام عباس آقاي معروفي
من شاهسواري هستم اما نه آن شهسواري كه در تهران مي نويسد وكتاب پاگرد را بيرون داده . من حسين برادر كوچكترش هستم كه روزي توي خوابگرد داستاني با نام " دستمال كاغذي مچاله خوني "ازش آورده شد و آقاي معروفي كه شما باشيد نظري نوشتيد . بگذريم . احتمالا فراموش كرده ايد. همانطور كه من فراموش ميكنم ششصدمين باري كه محرم شش سال پيش آب خوردم كي و كجا بود .
من 20 سال از خدا عمر گرفته ام و سوالاتي در مورد داستان ذهنم را مشغول كرده. همين شد كه وبلاگي به نام دستان و آدرس بالا خيلي اتفاقي درست كردم . رك بگويم دوست دارم سري بزنيد و اگر خوشتان آمد لينك بدهيد .قدمتان به روي چشم. يا حق.
سلام
تو روخدا بهم نخندين
شناختين؟
روشنكم
بعدشم كه هيچكس شدم
الان اين اسمو واسه خودم اختراع كردم
خب يكي هم اين وسط هست كه هنوز اسمشو پيدا نكرده!
حالا چه طوره؟
جمانه شيوا
عجيبه؟
خب معنيشم خودم كردم
:)
سلام
شعر خيلي زيبايي بود .
راستي ما فاميل خيلي دور هم هستيم !
سلام اقاي معروفي عزيز
چقدر دير به دير مي اييد!
دلم برايتان تنگ شده!
هميشه باشيد
زهرا
سلام بابا
اميدوارم خوب باشي
من را انداخته اند لب مرز (زاهدان )
خداحافظ
marhami bood bar del'e zakhmiam!
eykash ou ham mesl'e to minevesht!
shabhaii ke gozarandam ba delshore o tashvish bood ,na aram ,na ,,,,,,va na aman!
اقای معروفی. سلام. پرسشی دارم از شما که شاید پاسخش به تردید هام دست کم در زمینه داستان کوتاه پایان دهد نه اما در فعل نوشتن. زمانی که هنوز گردون چرخش تو ایران می گشت , وسواسی داشتم که ایا داستان نویسم یا خیر. یک بار فرستادم برای گردون که دیگر ماهنامه در نیامد. دو سه تا از کله گنده ها گفتندم هنوز نا پخته ام ان موقع ها. حالا اما یه عنوان دکترای مکانیک یدک کش اسم شده.
اما پرسشم چیست ؟ بین نویسنده بودن و نبودن مرزی می توان گذاشت؟ قضاوت می شود معیاری باشد؟ کاش داوری در کار بود و ان داور شما باشید. بدون ردای شوم قاضیان که انها برای کشتند و شما خلق می کنید. لطفا راهنما ی کنیدم. ارادتمند شما
.......
Posted by: محيا at June 27, 2006 11:32 PMباز هم به تو رسيدم اين بار نه در خواب كه در بيداري اما باز هم فاصله مرا دار ميزند. از گردون تا گردون... هميشه دلم در هواي نوشته هايت بوده. امروز بازيافته امت و باور كن در اين وانفسا كه خواسته ام دوباره از خود و خانه برخيزم و در خيال آبي اسمان رها شوم در آسماني با تمام حجم نشسته اش، شادم كه تو را باز يافته ام. نزديك به 13سال پيش به من گفتي راه افتاده اي ولي ديري نپاييد كه من و تمام آنها كه دل و دستشان را در پيش تو به گرو گذارده بودند باز مانده شدند از هرچه آب وآيينه و... بود باز هم ميگويم اين بار در خانه باز يافته امت و شادم فريدون را خوانده ام وجاني دوباره گرفته ام و باز هم با تو خواهم بود.
Posted by: ماه لي لي at June 27, 2006 2:07 PMدرود
...جان!
اول، چرا فكر كردي من " آقاي" تماشاچي ام؟! :))
بعد، طلسم ها انواع مختلفي دارند... عشقي و غيره...
معروفي خودش بهتر مي داند كه طاقت دارد يا ندارد... ما را به معشوق معروفي چه كار؟!
این که می نویسم طلسم شده است، خود ماجرائی دارد که مجالش اینجا نیست.
بدرود
[ با اجازه صاب خونه! ]
Posted by: خانم تماشاچی at June 27, 2006 12:48 PMشانه هاي تو
چتر گريه هاي من است...
دلت بهاري
زيبا مثل هميشه
Posted by: غزاله at June 27, 2006 9:17 AMسرشارم از دریا
سرشارم از خورشید
سرشارم از بی کران
سرشارم از عشق....
سلام آقاي معروفي .. شعر بسيار لطيفي بود ... خيلي لذت بردم . در واقع من تا به حال كتابي از شما نخوانده ام ولي در ليست بلند بالاي كتاب هايي كه قرار است بعد از كنكور بخوانم چند كتاب از شما را جا داده ام و ... به زودي مي خوانمشان ( تا دو سه روز ديگر ) . من جسته و گريخته به وبلاگتان سر مي زدم تا اين كه شما را در برنامه ي آقاي بهار لو ديدم و.. بايد بگويم خوش حالم كه حداقل اينترنتي در اختيارمان هست تا با شما و هم نظران شما بتوان رابطه ي نزديك تري داشت . ( خيلي دست و پا شكسته نوشتم! ببخشيد ... )
Posted by: ايده at June 27, 2006 7:25 AMمگر بانوي شعرهايتان آقا ! آنقدر بزرگ نشده كه دندان لق عاشقانه هاي ناب را بيندازد دور و به همين شعرهاي ساده ي صميمي بسنده كند ؟ فصل عاشقانه هاي ناب سالهاست مرده . سالهاست آقا !
Posted by: رويابيژني at June 27, 2006 5:33 AMsalam Moaleme man,
mikhastam begam be shoma hasudiam mishe, dust dashtam as shahamate shoma kamie ham man dashtam,ta har tsche dust dashtam mieneweshtam.
Miekhastam beguyam ke har kasie gomshodei darad ?
Posted by: shagayeg at June 27, 2006 12:47 AMكي پلنگي شده قانع به تما شا از ماه ...............
Posted by: میرزایی at June 27, 2006 12:15 AMhttp://shahsavar.blogspot.com/2006/06/blog-post_26.html
Posted by: قلمزن at June 26, 2006 3:23 PMبا سلام ... جناب آقاي معروفي عزيز .. از خواندن نوشته هايتان يا بهتر بگويم شكوه نامه هايتان اصلا احساس خوبي ندارم .. چند وقت است به خودتان سر نزده ايد ..خودتان را شبيه آيدين كرده ايد در سمفوني مردگان(اسمش همين بود ..نه!!) ... و ايران را لابد شبيه پدر براي خود مي دانيد ... به نظرم در گمگشتگي گير كرده ايد اين همه مخالفت براي چيست ؟ مي گوييد زنان را زده اند ‘ با باتوم دهان آزاديشان را در راهروهاي عشق بر زمين كوبيده اند .كدام راهرو . خودتان را دور كرده ايد از واقعيت از واقعيتي كه سالهاست جريان دارد . ايران در دالان پيشرفت هر روز به پيش مي رود . اما به خودتان بنگريد چه نصيبي برده ايد از اين همه مخالفت ... جز شكسته شدن و از دست دادن اعتبار به دست آمده ؟ بايد حركت كرد بايد به جلو رفت . اما شما ايستاده ا يد و لب به شكايت گشوده ايد ..بجنبيد .. نكند عاقبتي چون آيدين نصيبتان شود .. زيبا مي نويسيد اما چاشني دين در نوشته هايتان كم است .. كمي نوشته هايتان بي نمك شده .. عرضي ديگر نيست .. فاتحه اي مي خوانم و مي گذرم از اين گورستان كلمات به اميد آن كه جوابتان را ببينم و بخوانم . شاد ‘ پيروز و سربلند باشيد
Posted by: رهگذر غریب at June 26, 2006 2:54 PMهمیشه همینطور بوده
همه ما با هم بوده ایم..در کنار هم اما حس تنهایی هیچ وقت تنهامان نگذاشته
حتی در لحظه های شادمانه ی پر پر کردن سکوت..
در عمق تمام ثامیه ها تنهایی را بارها و بارها باور کرده ایم... که منینم..
منی تنها!
پس اینهمه ما که هر روز چون ناقوس زنگ کلیسا ..نه... اذان صبح و ظهر و شام
بارها بر گوشمان میکوبند کجاست؟
کسی چه میداند؟..
"خيلي خوشحالم ميكنيد به من هم سري بزنيد"
salam
modati pish blog ye dokhtare afghan ro moarefi kardid in majara barmigarde be kheili pish va man vaghean az sher haie in khanom khosham omad!!!alan naghle makan kardam va link ishono gom kardam mamnon misham age zahmati nist baram befrestidesh!!
esmeshon khalede bod fek mikonam
بفرماييد:
http://maroufi.malakut.org/archives/2006_01.shtml
سلام استاد...فقط همين!
Posted by: ا.ا at June 26, 2006 2:44 AMسلام آقاي معروفي
...چقدر خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم
فقط سمفوني مردگان رو از شما خوندم... حدودا چند ماه پيش. و اتفاقا دوباره بحثش بين دوستان شروع شده...
و همه مون رو به ياد ايدين وجودمون انداخت...
راستي سوجي يني چي؟
يا حق
آقاي معروفي عزيز
دلم برايتان تنگ شده بود
آمدم تا سلامي گفته باشم و عرض ادبي ...
دوستدارتان.
استاد عباس معروفي كه از نوجواني نام بزرگتان را بسيار شنيدم باعث افتخارم خواهد بود كه از وبلاگ من كه چند روزي ست باز شده ديدن كنيد و اگر راضي بوديد با شما تبادل لينك داشته باشم منتظر حضور گرم شما هستم
باقي عشق
www.avazebinoghte.blogfa.com
Posted by: afsaneh navran at June 25, 2006 6:40 PMچه ناشيانه حاشا مي كنيد...
Posted by: Reza at June 25, 2006 3:44 PMسلام آقای معروفی- لطفا یک نگاه به این نوشته بکنید (نردبان فمینیست)http://www.zananeha.com
آیا واقعا ما لایق این همه تحقیریم؟ چرا یکبار برای همیشه جلوی توهین های اینجوری نسبت به مردان فمینیست را نمیگیریم؟!
سلام بر استاد بزرگم
دلم می خواهد به این شعر نگاهی بیندازید
چشم به راه نگاهم
و این شعر
کاش عشق را زبان سخن بود.
وقتي ميام اينجا يادم ميفته كه يه چيزايي هنوز وجود داره .
زنده باد
سلام.ديروز يه داستان كوتاه از شما خوندم.
رمي.
خيلي زيبا بود.
اولين نوشته اي بود كه از شما ميخوندم.
دير رسيدم.درسته؟ :)
راستي نوشته شما درمورد داريوش باعث شد من برم كنسرتش.
اين مرد يه تيكه خدا بود.
از بابت اون نوشته ممنون.
باسي باسي باسي باسي من اما لباسي به تنت نمي گذارم!!! هي هي هي چه مي كني با ما؟ وقتي اينجا كامنت ميذارم انگار دارم رو ستوناي طاق بستان يادگاري ميكنم. تشنمه يه ليوان به ليموي تماما مخصوص ميخوام. داري؟
Posted by: bi nam at June 25, 2006 9:45 AMاقاي تماشاچي
شما فكر مي كنيد كسي با عشقش اقاي معروفي را طلسم كرده باشد؟
من فكر مي كنم اقاي معروفي عشق را طلسم كرده اند كه اين طور نرم زير دستانش مي لغزد و مي بالد و قد مي كشد
اما تا نوك انگشتان او بالاتر نمي رود . نمي تواند بالاتر برود .
حتي طاقت نگريستن به چشمانش را هم ندارد
هيچ وقت
نه ده سال پيش . نه حالا . و نه ده سال ديگر
ما سبكساريم و از لغزيدن ما چاره نيست
عاقلان با اين گرانسنگي چرا لغزيده اند
قطعه اي از رمان تمامآ مخصوص شما:
زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تنشان میچسبد تا به حلقهی آتش نگاه کنند، تکهای گوشت نيمپز آبدار، يک شلاق، حلقهی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد ارادهی پريدن.
بچهشيرها زود ياد میگيرند که از حلقهی آتش بگذرند، روزی میرسد به زودی که شلاق بر تنشان فرود نمیآيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همهی درد کودکی را باز میگرداند تا شير خسته از حلقه بگذرد، که شب بتواند تنهايیاش را مرور کند.
زنها اينجوری مادر میشوند، مردهای سياسی اينجوری پا به ميدان مبارزه میگذارند، و بعد اشارهی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند.
دلم میخواست بی شلاق از حلقهی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت.
و مثل سگ پشيمان بودم.
_______________________________
كي ميشه تمام تمامآ مخصوص رو بخونم؟
Posted by: مهدیه at June 24, 2006 11:42 PMمعروفی،
گاهی فکر می کنم
نکند تو را طلسم کرده باشند ؟ !
جناب معروفي عزيز دلم، سلام. يه كم سبك شدم كه باهات درددل كردم
قربانت ابوالقاسم ايراني
سلام اقای معروفی. مطلب شکست را خواندم. من به راحتی و بدون عذاب وجدان به آن جمع زنانه نپیوستم! این قصه آن قدر تکرار شده بود که دیگر آخر آن را از بر بودم. عکس ها تنها انزجار مرا برانگیخت نه احساس اندوه را. این فاجعه نیست آقای معروفی. تکرار است. تکرار هر روز من و دختران و زنان دیگر این کشور. نمی دانم آیا عادت شده است یا نه. هرچند شاید عادت شدن آن بدتر از بد باشد. اما بزرگتر از قدرت من است. نه این که از کتک خوردن بهراسم. تحقیر آن نیز دیگر نمی ازارد. آنچه مرا می آزارد این است: هر سال یک بار... فقط؟ آیا این برای یک مبارزه کافی است؟ سالی یک بار تحقیر شدن خود را به نمایش گذاشتن!!! و تمام. شاید اگر شکست میخوریم دلایل بیشتری داشته باشد. به اندازه همان دلایلی که یک تیم را سر افکنده از جام جهانی باز میگرداند. من از این که هر واقعه هر سال در عکس ها و خبرها خلاصه شود و بعد به دست فراموشی سپرده میشود منزجرم. شاید برای پیروزی به چیزی بیشتر از تجمع نیاز باشد. به قدرتی از جنس شعرهای شما.
Posted by: آنا at June 24, 2006 5:37 PMدر روزگاري كه ترانه هامان هم بوي تنفر مي دهد و در آنها واژه هاي سخيفي نظير ديگه ازت بدم مي آد يا تف به مرامت و ... به کار می رود ما كه از نسل ياور هميشه مومن هستيم با خواندن اين عاشقانه ي نابت چه حالي به حالي مي شويم.تقديم به عباس آقاي معروفي كه مي دانم اين پيشكش ناقابل ران ملخ نزد سليمان بردن ست.
ما كه به آن سادگي
دست به دست هم شديم
حالا چرا
نزديك ترين راه آشناي رسيدن به بوسه را
گم كرده ايم !؟
بيا بر گرديم
در رد پاي آن روز ها قدم بزنيم
باور كن
من هنوز هم آبي دريا را
به موج نگاه تو مي بازم
تو هم وقت كردي بيا بشمريم
چند بوسه به هم بدهكاريم؟
چند فنجان چاي را
به اجبار كارو بار روزگار
تنها سر كشيده ايم؟
آن روزهاي هي از هم جداي همين نزديكي ها.
شايد به شعر و آب و آينه پشت كرده ايم
كه حالا خوردن سيب
از ياد ما رفته ست!
(تهران ديماه 84)
به قول شاعر:
از صداي سخن خود نويس نديدم خوشتر.
سلام جناب معروفي
Posted by: khosro at June 24, 2006 11:57 AMچه لطيف.....
Posted by: nezhla at June 24, 2006 4:12 AMسلام
در پیش سلیمانت من حتی موری که نه
ران ملخی هم نیستم
سرورم من با سمفونی مردگانت سالیان سال است که زنده ام
دیگر چه بگویم
هیچ
فقط سکوت
..............
................
....................
اي كاش فرصتي باشد تا همگي يك صدا عاشقانه اي را براي زنان دنيا زمزمه كنيم همان طور كه زنان دنيا در دوران كودكي زمزمه هاي عاشقانه يشان را برايمان لالايي خوانده اند .
صد افسوس كه ما از زنان فرسنگ ها عقب افتاده ايم !
يك سوال
چي شد كه ديگه جواب ميل ها رو نميدين؟
سلام:
والا به خدا شما در نوع خودتون! شاهكاريد...به خدا!!!
فقط يه عيب كوچولو داريد جسارتا! و اونم اينكه به پايين دستاتون نگاه نمي كنيد...
(به خدا توقع زيادي نداره اين نويسنده ي مثلا نويسنده؛ فقط يه نيم خط!!!!!)
سلام،
بی سر و صدا ميام وبلاگ شما رو می خونم و ميرم.
درود بر شما
همانا كه ايران عزيز به وجود شما و افرادي مثل شما افتخار دارد .
به خانه كوچك من هم بياييد
شب هنگام باز می آیم
تا به رویا دیدارت کنم.
کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید
خاطر آسوده دار و در را باز بگذار!
سلام استاد هميشه از حضورتان كمال استفاده را دارم مرحمتي بفرماييد و به وبلاگ من هم سر بزنيد و اگر اجازه بفرماييد لينكتان كنم
www.avazebinoghte.blogfa.com
Posted by: afsaneh navran at June 23, 2006 10:23 AMسلام!
زيبا نوشته بوديد.............................همراز
سلام عزيز! از صحيفه’ تان با اشعار زيبا حال كردم. سبز بمان. قربانت
Posted by: Haroon Rahoon at June 23, 2006 4:28 AMSalaam,
salaami tar o taazeh,
be letaafate in ghet`e ye binazir
khoobe tooye in donyaye por dard,
ba in hame zakhmi ke dar rooh darim,
hanooz kasi hast ke intor benevise o adam ehsas kone ke hanooz ham eshgh hast o mitavan aashegh bood,
khaste nabashid
Mercede-Netherland
سلام آقای معروفی عزیز!
"عاشقانههای ناب را
برای آدمی میخوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباسهاش را
برای معشوق به تن کند.
من اما
لباسی به تنت نمیگذارم."
آقای معروفی! سال بلوا را بارها خواندم! فوق العاده است
کاش باز می دیدمتان
سلام آقای معروفی
شما گاهی از عشق می نویسید. ولی هیچوقت نمی نویسید اگر بخواهیم عاشق نباشیم چه کنیم؟ آخه عاشق بودن همیشه خوب نیست اینو دارم حس می کنم.
راستی من یه زمانی با مهرگان شما هم کلاس بودم. و حتی یادمه که یه روز آمدید وسر صف برامون سخرانی کردید و گفتید که وقتی دانشگاه قبول شدید خانوادتون گفتند پسر ما رو باش که رقاصی قبول شده، همیشه این حرف توی ذهنمه و همینطور خنده خانم جهانبانی رو. اگه این کامنت رو خوندید. ميشه برام پاسخ بديد؟
آن ايده ابتداي شعر را(آن قدر شيطنت ميكنم كه صداي همه چيز در بيايد) خيلي پسنديدم
موفق باشيد
سلام ... و اميدوارم سلامت باشيد ...منتظر قدم رنجه شما و نظراتتان هستم ...
Posted by: سينا بهمنش at June 22, 2006 12:59 PMعاشقانه هاي ناب را براي دستهاي كوچكي مي گويم كه گرميش ...
بگذريم استاد. عاشقانه هاي ناب رو بايد براي دل خودم بگم.
آقاي معروفي اگرچه وبلاگم در سطح پاييي است ولي اگر آن را بخوانيد و نظر بدهيد بي شك بزرگترين اتفاق زندگيم خواهد بود
در ضمن هرچه نوشتيد خواندني است و فريدون سه پسر داشت از همه خواندني تر(اين تعريفم را به حساب چاپلوسي نگزاريد ولي شما هميشه شاهكار ميكنيد)
البته ميدانيد كه: ((يك نويسنده ي خوب يك نويسنده ي مرده است))
سلام
غنيمت است اين عشق توي اين دنياي مزخرف. و غنيمت است نگاهي كه اين نقش هاي زيبا ي عاشقانه را بر درو ديوار وجود مي بيند و مي گويد و مي نوازد اين عشق را . و اگر هيچ هيچ هيچ نداشتي و همين نگاه را داشتي و حتي براي معشوقي خيالي اين ها را سروده بودي داد از دنيا ستانده اي آقا.
كاش يك ترنج داشتم و يك چاقو وقتي اين ها را مي خواندم .
بسيار شاكر باشيد آقاي معروفي
دزدیدن اشعار دیگران و زدن آن به اسم آقای عباس معروفی نویسنده کار زیاد سختی نیست.
ولی فکر نمیکنی آقای معروفی زبونش بیشتر از اینا گیرا باشه؟
دزدگير عزيز،
اينها شعر نيست، اينها نوشته های من است،
اميدوارم اين نوشته ها شما را نرنجانده باشد.
عباس معروفی
سلام استاد
اگر هر روز سري به شما نزنم دلتنگم.
عاشقانه هايتان هميشه پايدار باد
كه از دل مي نويسيد
سلام
" ... شعر بلد نيستم !"
نه من خيال مي كنم شما پيش از حتي "سهراب" شاعر بوديد؛
من در همان "پيكر فرهاد" فهميدم كه شما شاعريد؛
...شما را ديدم در "صداي آمريكا" آنقدر خوشحال بودم كه نمي دانيد؛
دختركم مي پرسيد :اين همان آقاي معروفي است كه همش مي گي ؟!
...
اين شعرها دراين روزگار؛ قصه دل هاست.
درود.
راست میگید. شما شعر رو خوب بلد نیستید. دلنشینی شعر شما در رو بودن آن است. اینکه بدون درگیر شدن فکری، عمیق ترین معنی های درونی رو میده. هرچی هست دوست داشتنیه. منتظر داستان های خوب و قوی شما هستم. سمفونی مردگان رو خیلی دوست ندارم. نمیدونم چرا.
Posted by: پگاه at June 21, 2006 7:00 AMجوهر ِ سياه را كه در صفحه پيش مي رود
تا زماني كه يك سر ِ سوزن سفيدي
براي ِ تنفس ِ نام ات فرصت هست
صبر مي كنم
يك ثانيه ، حتي يك ثانيه دم زدن ِ تو
براي ِ تاب ِ يك قرن تباهي
بس است
سرزنده باشيد و زنده، هميشه.
ich wunche ales gute fur dia
دلم تنگ شده بود،
باز آمدم... آمدم،
دلم گرفت...
علي، یکی از خوانندگان بلاگ شماست
علی؛ و ... نمي دانم چه بگويم و چطور
باز هم ديوانه شدم آقاي معروفي...
به خودم قول مي دهم ديگر اينجا نيايم...
طاقت ندارم عباس آقا جان.
:((
نه
تاب دلنوشته هاتان،
نه نظرات بعضي خوانندگانتان...
نه سردي سكوتتان، نه هيچ... هيچ! پوزش مرا بپذيريد استاد...
اما اشك مرا هم ببينيد!
salam moaleme man,
kheylie delam tang bud baraye ingune kalamate orginal.
hamische ascheg bemanie.
آقاي معروفي خالق شاهكار سمفوني مردگان (آيدين و اورهان و آيدا)
اين را بدان كه در حاشيه هايي از شهرها و خانه هايي 50 متري و 5 نفري
كساني مثل من هستند كه منتظر رمانهاو حرف ها و مقالات شما
مانده اند با ذره اي اميد، آن هم به اميد شما
به تلاشتان ادامه دهيد و ان را بيشتر كنيد تا منتهاي توانتان
(علي...مانده در فلسفه ي و جود و در پي حقيقت)
به گفته نيچه تنها راه گذر از اين گرداب كشف حقيقت يا مرگ
است يا ديوانگي.... ممنون
این افتخار رو به بنده بدهید و یه سری به صفحه من بزنید. با اجازه شما، بهتون لینک دادم.
Posted by: Dead Writer at June 20, 2006 10:41 PMمن سايه ام و سرابي نشكفته از تو در خيالم
.تو سايه اي و با روشي اندوهگين و مرموز مينشيني بر ديوار هاي تاريك اما از آنها تاريك تري.يك روز در پرتو نيمه مرده ي صبحگاهي گرايشات كنجكاوانه ات تو را ميربايد تا پرده
و ميروي
نور ؛ ذره ذره... بدنت را مينوشداتاقي تاريك
من مدفون در ميان حسرت ها
من تاريك تر از ديوارهاو سرابي از لاشه ي نوراني تو...
كلاغي در ذهن من است
و پاره سنگي در دستم
از خودم مي ترسم
از خودم مي ترسم
(آقاي معروفي به وبلاگ من هم سر بزنيد!)
سلام استاد .
... قرار ندارم
شب آرام براي تو بسازم .
....... چه بلاي سرش مياري !
نه من سراغ شعر مي روم نه شعر از من ساده سراغي گرفته است....
حالا از همه اينها گذشته بگو هنوز هم در ان دوردستها بازي هاي عاشقانه شبيه بازي هاي كودكانه..........اه.... خندهاي بيدليل...گريه هاي بيدليل ..خيرگيها خيرگيها خيرگي...خيرگي و افق سرخ غروب...خيرگي و علف ترد بهار...خيرگي و شب ...خيرگي و بازي ستاره ها........
ساده است عاشق شدن به همان اندازه كه كودكي...
از شب هم كه گذشتيم...........
حرفي بزن اي سلام نوش ليموي گس....
پس اگر اين سكوت تكوين خوانا ترين ترانه من است....تنها مرا زمزمه كن
اي ساده ....اي صبور
سلام باسي جان با خواندن دل آواهاي تو تمام غم هاي آشكار و نهان خود را فراموش مي كنم. ايكاش مردم كمي عاشق بودند. سلامتي هميشه تو را آرزومندم.
Posted by: kiyanoosh at June 20, 2006 8:02 PM
(/\)
آخي...
دلم واسه باسي و عاشقانه هاش لك زده بود...
ناب بود عباس آقا جان،
نــــــــــاب و بي قرار.
.
اینها را باید بر دیوارهای شهرمان بنویسیم
مردم عاشقی از یادشان رفته است
افسوس .....
فقط تشابه اسمي است؟
يا باور كنم؟
از اينجا تا برلين چند قدم است؟
همه ي راه را خواهم دويد
فقط صدايم كنيد.....
salam aghaye marofi
mishe bedonim in banoye nazanini ke intor shomaro be sher avorde kiye?
aslan vojod dare?
اعتراف مي كنم كه عاشق كساني هستم كه حتي در خنده هاي ريزشان هم نوعي غم سنگيني مي كند. عاشق كساني هستم كه معشوقشان را در چهارچوب پنجره شان گم كرده اند. عاشق كساني هستم كه مي دانند بن بست نزديك است.
مي ترسم باز گرفتار شوم... آن احساس گنگ هميشه پشت در منتظر ايستاده است.
پيكر فرهاد را نبايد مي خواندم.
خواندن شعرهاي نويسنده اي كه معتقدم كتابش يكي از ارزشمند ترين كتاب ها در كتاب خانه ي كوچكم است ,به همان اندازه شعف دارد كه ديدار وي از نزديك ميسر باشد.
براي فاجعه ي ميدان هفتم تير هم به قول آيدين:"كار از خرابي گذشته اخوي"
Posted by: بانو مارپل at June 20, 2006 2:55 PMمن اما ...
حتي عاشقانه هم ندارم...
...
چه قدر.....و باز هم چقدر اين كلمات را دوست دارم
Posted by: درنگ هاي نابهنگام at June 20, 2006 2:14 PMسلام ...
اين منم
كه گمشده ام
يا توئي
كه پيدا نمي شوي !!!؟
همين چند روز پيش با چند تا از شعراتون آشنا شدم .... تاسف خوردم كه دير رسيدم .. زندگي هميشه حاصل همين دير رسيدن ها ست ..
ولي از اين به بعد بيشتر مي آم اينجا
شاد باشيد /
سلام. قبلا زیاد اینجا سر می زدم. ولی آنقدر فیلتر شد که حوصله ام سر رفت. حالا باز آمده ام.
آقای معروفی، چند روز پیش «فریدون سه پسر داشت» را خواندم. نباید بگویم که لذت بردم. بیشتر از آن درد کشیدم.
راستی آن رمانی که تکه هایش را اینجا می گذاشتید چاپ شد؟ باید همه ی پست هایی که ندیده ام را ببینم. شاید چیزی درموردش پیدا کنم.
شاد و پیروز باشید.
salam, in matlab va be vije ghesmate avalesh ro inghadr doost dashtam ke natoonestam bi neveshtan az inja beram.
سلام خانم شبنم طلوعی،
وبلاگت را می خوانم. می دانم کارهات هم خوب پيش می رود.
شاد باشی
عباس معروفی